تشويق مي شويم
طبق معمول شنبه ها خيلي مشغولم خيلي زياد .
4شنبه كه همسر جان رفتند خانه مادربزرگشون ببينن كاري دارند كمكشون باشن يا نه و خوب كارت هم گفته بود و گرفته بود . منم مشغول حمام و پياده روي و اين چيزا شدم .
5شنبه صبح رفتم خونه مامانم اينا قسط هاي بانك را دادم مامان كيك پخت عالي شد ديگه كلاس شنا رفتم بد نبود اما خداييش استعدادم پايينه تازه توي طالع بيني برام نوشته بود ورزشي كه بيشترين مهارت را توش داري شناست ني دونم در بقيه اون وقت در چه حدي ام مثلا :دي ظهر هم خونه مامانم اينا بودم و عصر با مامان بابا و دايي مامانم رفتيم مراسم هفته مامان بزرگ همسر . بعدشم باغ رضوان بود كه دايي ها هم اومدن و از اون طرف هم سالن رفتيم . خلاصه تا آخر شب يعني يك جورايي نصفه شب گير مراسم بوديم .
جمعه صبحش اتفاق خاصي نيفتاد همسرمان سر درد داشت و مونديم خونه لباس شستيم شبش هم رفتيم خونه مادرشوهر خوب بود همه چيز خوش گذشت .
4شنبه جناب مدير صدامون زد كه مي خواي يك چادگون تشويقي بري 3 شنبه و 4شنبه ؟ زمانش اصلا خوب نيست منم زياد دلم نبود اما به همسري گفتم و چنان استقبالي كرد كه ديگه گفتم آره مي خوام مي رم . حالا اگه خدا بخواد آخر هفته راهي هستيم .
خدا زود جواب بنده هاشو مي ده ها . آدم بايد حواسش به خودش باشه . يادتونه زن عموي همسري به ما گفت بياييد اينجا سر بزنيد و من چه قدر ناراحت شدم تو چه كاره اي . دقيق بعد اون مي خواسته بره خونه شون اون يكي عموهه جلوشو گرفته و گفته نبايد بري و بموني و از اين حرف ها خلاصه خود يك هفته را كامل مجبورش كردن بمونه اونجا :دي دلم خنك شد .
امروز هم ماهگرد عقدمون هست صبح زود همسر جان تبريك گفت . ممنون عزيزم .