4شنبه بازم اضافه كار موندم بعدشم كتاب خونه . خدا را شكر حالا از قبل ماكاروني داشتيم . عصر هم با دوستم نانا تماس گرفتم قرار بود اين هفته زايمان كنه كه ديدم اوه طفلك ده روزه ني نيش به دنيا اومده اونم با سختي فوق العاده زياد و اصلا نزديك بوده بچه از دست بره . خلاصه دكترش خيلي خيلي بد كار كرده بود و حال خودشم اصلا خوش نبود . خيلي ناراحتش شدم حالا خدا را شكر به خير گذشته . اسم بچه را هم گذاشتن ساميار . همسر جان غش كرده بود از خنده و مي گفت زد تو برجكت هان ؟! خوب اين اسمي بود كه من عاشقش بودم قرار بود اسم پسرمو بذارم :دي در هيمن حين تلفني حرف زدنم همسري رفت حمام و شامپو را كامل تمام كرد و بنده مجبور شدم شيك برم بيرون شامپو بخرم بعد بيام برم حمام .

5شنبه صبح رفتم خونه مامانم اينا قرار بود برم تمرين شنا عصرشم آموزش شنا كه خاله پري همه را كنسل كرد . منم بيشتر پيش مهي دختر داييم بودم . عصر همسر اومد پيشم لباس هامو آورد تا حاضر شدم و رفتيم خونه خاله اش براي تولد . تولدم بد نبود خوش گذشت در مجموع .

مادر جان همسرمان هم فرمودند برادرت لباس نبرده بيا فردا ببر بده دم پادگان بهش . حرصم را باز در آورد به همسر مي گم يعني مامانت شعورش نمي رسه در برابر اين كه همش از ما تقاضاي كار داره يك بار پيش نهاد بده براي ما كاري بكني ؟ اصلا خودت روت مي شه اين طور رفتار كني ؟ مي گه شايد روش نمي شه پيش نهاد بده برامون كاري بكنه مي گم بعد روش مي شه هي كار سرمون بندازه ؟؟؟؟؟!!!!!!!

تا ظهر بيشتر تميز كاري كرديم . ناهار هم مامان گلم برامون حليم بادمجان داده بود دستش درد نكنه كلي هم مربا و شربت درست كرده بود برامون و همسري هم البته با كمك مامان ترشي آلبالوش را انداخت .

شب جمعه هم همه فاميل مادري براي شام دور هم جمع شده بودند كه من و همسري هم رفتيم خوش گذشت بد نبود . يك هو هوس كرديم اسم فاميل بازي كنيم . همسرمون هم مثلا شد داور اين قدر خوب بود اصلا كاري نداشت من تكراري نوشتم ننوشتم يا هر چي همه اش مي گفت نه پريا حقش 200 امتياز كامل هست :دي

سرم بد شلوغه حس و حالم ندارم .