شنبه ها گاهي بين كار كردن يك فرصتي گير مي يارم نفسم مي كشم ، حالا هم كه ماه رمضون اومده و ساعت كار كمتر شده اين فشار بيشترم مي شه اما آن چنان همسر ماه و نمونه و هزارتا چيز خوب ديگه اي مي باشم كه رسيده نرسيده مشغول تهيه ناهار براي همسر محترم شدم . البته اعتراف كنم طفلي يك ماهي هست مي گه ساندويچ مرغ مكزيكي مي خوام و هي من نپختم ديگه جمعه شب رفتيم قارچ و مايونز خريد منم دلم سوخيد براش سريع مشغول شدم و زنگ زدم سر راه كه داره مي ياد نون ساندويچي و نوشابه و چيپس خلالي هم بگيره . جاتون خالي خيلي بهمون چسبيد جفتمون عشق ساندويچيم . ناهار هنوز تمام نشده بود كه دوستش انسان زنگ زد و براي شام قرار بيرون گذاشتيم . ديگه همسرمان ظرف ها را شست و جمع و جور كرد منم يك ذره كتاب خوندم و خوابيديم كه با تلفن مادر شوهر محترممون از خواب پريديم . زنگ زده كه برادرت اومده مرخصي امروز ، بعد بايد تا يكي دو ساعت ديگه برگرده پادگان يك سري كار داره نكرده گفته زنگ بزن پرهام بياد منو ببره كارامو بكنم ( ببينيد بعد اون وقت جدا جاي من باشيد مي تونيد حرص نخوريد از دست اين آدماي هميشه مزاحم و پرتوقع !!!!‌) همسري هم گفت من كار دارم قرار گذاشتم و نمي تونم بيام خودش بره . بماند كه هي مادرش اصرار مي كرد و احتمالا انتظار داشت ما برنامه هامونو براي اون به هم بريزيم . ديگه بيدار شديم و همسري رفت چايي درست كرد و اومد دوباره دراز كشيد گفت پريا خيلي ناراحتم . مي گم چرا؟ از چي ؟ مي گه از دست خانواده ام خسته ام كردن هيچ وقت زنگ نمي زنه فقط وقتي كار داره . مرخصي گرفته بياد كاراشو بكنه انگار نه انگار اومده خونه نشسته تا عصر استراحتشو كرده آخر وقت زنگ زدن پرتوقع حالا من برم دنبال كاراش فكر نمي كنن آدم معذب مي شه . اون لباس ها كه ما وقت آزادمون جمعه را گذاشتيم تا بريم بهش بديم حتي زنگ نزد يك تشكر خشك و خالي بكنه . وقتي تولد كنسل مي شه حتي نمي كنه يك زنگ بزنه به من خبر بده اما وقتي كار داره سريع تلفنو مي گيره دستش . ( بله ديگه ببينيد كار رو به كجا كشوندند كه خود آقاي همسر هم در مي ياد اين چيزا را مي گه ) چه قدر دلم مي خواست پول دستمون مي يومد خونه را عوض مي كرديم . همسري تو زبون موافقه شديد اما توي عمل جلو نمي ياد حالا بايد بهتر محك بزنم اوضاع را .

ديگه چايي خورديم و رفتيم پارك پياده روي كرديم و بعدشم پيش به سوي ديدار با همكار همسري . قرار شد بريم باغ رستوران جزيره از اون باب كه گفتيم توي اين فصل حيفه آدم باغ رستوران نره . قشنگ درستش كردن اما يك مقاديري جاش پرته گارسوناشم خيلي در و دهاتي بودند . غذاش خوب بود قيمتشم همين طور. در مجموع شب خوبي بود و بسي زياد بهمون خوش گذشت .

با دوستامون صحبت رژيم و تعداد وعده غذايي اين چيزا شد . جفتشون زن و شوهر رژيم گرفتن بعد توي راه برگشت به همسري مي گم ببين عزيزم تو هم بايد رعايت كني ممولت داره مي ياد جلوها ببين چه خوش هيكلي نبايد بذاري خراب شه الانم يك ذره چاق شدي . ها ها مي خنده مي گه برو بابا مگه تو اخبار ورزشي نديدي يزد يك تيم فوتسال ايجاد كرده بود از افراد چاق به اسم تپل اسپرت . امروز هدف گذاري كردم بتونم سال ديگه عضو اين تيم شم . متوسط وزنشونم 130 كيلو بود . خيلي كار دارم پريا بايد سال ديگه اين موقع دوبرابر باشم:دي

پ. ن : توي روزنامه نوشته يك پيرمرد 108 ساله قائم شهري صاحب يك فرزنده شده . بچه اولي اين پيرمرد 80 سالشه . يعني واقعا ما شا ا.... به اين قوه و بنيه و اين جور چيزا . پيرمرده گفته فقط يك بار پام درد مي كرد رفتم دكتر تو اين 108 سال !!!!!