واقعا نمي خواي بدوني ؟
ديروز كه گفتم بهتون كلي برنامه ريزي داريم و كار عقب افتاده . خوب همسر جان اومدند ناهار هم بقيه حليم هايي كه مامان داده بود را خورديم و گرفتيم خوابيديم كه زود بلند شيم بريم دنبال كارامون و صد البته وقتي بيدار شديم آقاي پرهام خان فرمودند چشمم درد مي كنه سرم درد مي كنه نمي تونم كنسلش كنيم خيلي هم با قلدري گفت ها حالا خوبه اكثر اين كارها شامل خريد براي خود ايشون بود ديگه منم ناراحت شدم ولي خوب هي اومد عذرخواهي كرد بعدش و گفت اگه واقعا مي خواي بريم و اين چيزا خلاصه از دلم درآورد بخشيدمش. اما خوب هر چند حالش بد بود انگاري ولي حمام رفت اونم يك ساعت تمام ، اصلاح كرد ، رفت سبزي خوردن خريد ى ، پاك كرد و شست و گذاشت توي يخچال !!!! منم براي خودم رفتم پياده روي . بدترين قسمتي كه خورد توي ذوقم در باب شام بود . خوب من كه از اول شام با خانواده مادري را با اين كه خيلي خيلي دلم مي خواست كنسل كرده بودم و اصلا تو فكرش نبودم بعد ديروز صبح هي پرهام گفت حالا شايد برسيم بعد خريدها بريم اونجا سريع با بقيه شام بخوريم بعدش بريم سينما و بيا اگه شد بريم و اين طوري بود كه ديگه تو دلم اميد به وجود اومد بعد كه اينجوري كنسل شد و آقا پرهامم به روي خودش نيورد خوب توي ذوقم خورد .
شب البته گفت بيا حتما برنامه سينما را بريم و دفعه قبلم به خاطر من كنسل شد و حالم بهتره . رفتيم فيلم گذشته از اصغر فرهادي كه خيلي دلم مي خواست ببينمش . ما هر دو عاشق ساندويچ كالباس هاي سينما هستيم بگم ديشب ساندويچ هم نداشت بسي پكر شديم . فيلم قشنگ بود جفتمون لذت برديم . در مورد يك آقاي ايراني كه قبلا با يك خانم فرانسوي كه دو تا دخترم داشته ازدواج كرده بوده اما چند سالي مي شده كه اومده ايران حالا برگشته فرانسه تا خانمه را طلاق بده چون اون خانم قصد ازدواج مجدد داره . خوب درش آورده بود چسبيد بهم . اون آخراي فيلم وقتي آقاهه ديگه مي خواد برگرده ايران به خانمه مي گه مي خوام برات توضيح بدم مي خوام برات بگم چه اتفاقي افتاد كه وقتي رفتم ايران ديگه برنگشتم . خانمه هم مي گه نه نمي خواد توضيح بدي مربوط به گذشته است نمي خوام به گذشته برگردم !!!!! يعني خانمه اساسي حالمو گرفت خوب چرا نمي خواست بدونه . همسري كه بعد فيلم مي خنديد مي گفت يعني به اينجاش كه رسيد گفتم با خودم الان پريا از فضولي مي ميره :دي اما خوب خداييش من هر چي براي خودم موقعيت سازي كنم كه مثلا چند سال پيش با يك نفر بوده باشم بعد منو قال بذاره منم دوسش داشته باشم حالا بخواد برام توضيح بده دليلش چي بوده هر چي هم پسره برام بي تفاوت باشه و اصلا هيچ تاثيري نداره اون چيزا و مثلا من يكي ديگه را دوست دارم تو اين زمان و زندگي تشكيل دادم و اينا بازم حداقل اون حس كنجكاوي را نمي تونم خفه كنم . شايد باهاش بحثي نكنم اما خوب مي گم جون بكن بگو چه مرگت بوده :دي شماها باشيد يعني بي خيال مي شيد ؟ من زيادي فضولم؟
يك جاي ديگه هم تو فيلم هست خانم آقاهه تو كماست گفتن آخرين حسي كه از بين مي ره بويايي هست عطراشو بيار روش تست كنيم . حالا خونه شون اين قدر درب داغونه بعد آقاهه مي خواست عطراي خانمه را جمع كنه شد يك جعبه پر پر به پرهام مي گم اگر اين مشكل براي من پيش بياد تو اصلا سختت نيست ها من يك عطر بيشتر ندارم :دي حالا اين شوخي بود اما اصلش با غير شوخيش فرق نداره چون در حقيقت 2 تا عطر مجموع دارايي من هست . :دي
خلاصه آخر شب رسيديم خونه در حال مرگ از گرسنگي . يك چيزي خورديم و خوابيديم كه چون شكمم هم پر بود كلي كابوس ديدم به سرم هم زده بود توي خواب مي خواستم حالت جنيني بخوابم پاهامو يعني جمع كنم توي دلم و از همون وري توي بغل همسر جان هم بخوابم در ضمن خوب پام مي خورد تو شكمش جام نمي شد اعصابم خرد شده بود نصفه شبي يه وضعي :دي
پ. ن : و اما روزنامه اين بار خبر جالبش راجع به يك لاك پشت طفلكي توي چين هست كه سيگاري شده و بايد روزي 10 تا سيگار بكشه و الان صاحبش براي ترك دادنش از بقيه كمك خواسته !!!!