مرسي خيالم راحته
4شنبه از راه اداره دوباره رفتم كتاب خونه ، توي خونه هم يادم نمي ياد براي غذا چي كار كرديم اما هر چي بود از قبل داشتيم . ديگه عصرش مشغول كزتينگ بوديم . راستش همسري از اداره كلي حليم بادمجون گرفته بود منم زنگ زدم مامان اينا 5شنبه بيان خونمون دور هم باشيم . همسري واقعا دستش درد نكنه پا شد كل خونه را جارو كشيد دست شويي را تميز كرد رفت نوشابه و ماست و زولبيا باميه خريد ، ظرف ها راشست . منم مشغول گردگيري و تي كشيدن شدم عدس پلو با گوشت قل قلي هم درست كردم به علاوه ژله . ميز و لوازم پذيرايي را هم آماده كردم . همين .
5شنبه صبح رفتم خونه مامان اينا يك ذره نشستم و خودم تنهايي رفتم استخر تمرين بد نبود بعدشم سر راه با مامان قرار گذاشتم بياد بريم دنبال شلوار ، يك پارچه اي مشكي ساده براي سر كار مي خواستم اما خوب خيلي گشتم تا پيدا كردم نبود . ديدين از استخرم آدم مي ياد چه صورتش خشك مي شه كرم هم نزده بودم پوستم طفلي سوخت بعدم با اون موهاي خيس هي راه رفتم تو خيابون سرم هم سرما خورد . نزديك ظهر برگشتيم خونه ناهار خورديم يك كوچولو خوابيدم و دوباره راهي استخر شدم اين بار براي كلاس . مامان اينا هم دسشون درد نكنه يك شيشه عسل برامون خريده بودن كه دادن بهم . كلاس استخر خيلي خيلي بد بود استاد اصلا دوباره كاري به كارم نداشت عين صبح كه تنهايي رفته بودم تمرين . بعدش اين پوست طفلي هم صبح چربيشو از دست داده بود دوباره خشك تر شد بازم كرم نداشتم زير آفتاب و اين گونه بود كه وقتي رسيدم خونه تمام زير چشم و دماغم قرمز قرمز بود و مي سوخت . توي خونه هم مشغول رسيدگي به ظرف ها شدم و تصميم گرفتم بيفتك با گوشت چرخ كرده هم درست كنم . همسري هم رفت نون تازه خريد و ميوه ها را شست و چيد و ماست و اين جور چيزا را آماده كرد . خلاصه شب بابا اينا اومدن خوب بود خوش گذشت دور هم البته حالم زياد خوب نبود پوستم مي سوخت چشمام درد مي كرد اما هي خودمو نگه داشتم شام هم گفتم ديگه ساده بود حليم بادمجون ، عدس پلو و بيفتك با ماست و سالاد و نوشابه و سبزي خوردن . بابا اينا كه رفتن اين قدر بي حال بودم كه افتادم . همسري عزيزم طفلي همه غذاها را جمع كرد ميز را مرتب كرد ميوه را چيد توي يخچال شيريني ها را جا داد توي يخچال ظرف ها را گذاشت توي ماشين ظرف شويي و ظرف بزرگترها را خودش شست . جارو كشيد شيشه ميزها را پاك كرد و خونه را كرد دسته گل . البته كه من صبح كه پا شدم اينا را ديدم كلي هم بغلش كردم و ازش تشكر كردم كه اين قدر خوبه اين قدر فهميده و مهربونه كه من نه قبل نه حين و نه بعد مهموني ها هيچ دلواپسي ندارم و مي دونم خودش همه جوره كمكم مي كنه .
جمعه صبح رفتيم بلالي خريديم و مشغول دون كردنش شديم ديگه تا شب دستمون بند بود كه بپزيمش و فريزرش كنيم و از اين حرف ها . ناهار و شام هم بقيه عدس پلوها را خورديم . ديگه يادمه عصرش پياده روي كرديم و فيلم هم ديديم بدون تعهد مال 2011 در مورد دختري كه مي ترسه از ايجاد رابطه احساسي و از پسري كه عاشقشه مي خواد روابطشون محدود به رخت خواب باشه بد نبود .
ديروز تولد دوستم مس مس بود كه جنوب زندگي مي كنه . خيلي دختر ماهيه و البته خانواده شديد مذهبي اي داره ما 3 سال با همديگه هم اتاقي بوديم و براي همين روي خانواده اش شناخت نسبي دارم . ديروز زنگ زدم براي تولدش بعد گفت شوهر خواهر بزرگه اش كه الان 25 ساله ازدواج كردن و بچه هاش دانشجو هستند رفته يك زن ديگه صيغه كرده وقتي هم فهميدن بقيه و باهاش دعوا كردن و گفتن مگه مشكلي داشتي توي زندگيت ؟ مگه زنت مشكلي داشته ؟ برگشته گفته مگر شرع گفته بايد زنم مشكل داشته باشه تا اجازه صيغه داشته باشم خلاف شرع نكردم به همين راحتي !!!!! اين قدر ناراحت شدم حد نداره خوب آدم از اين چيزا زياد مي شنوه يا مي خونه اما وقتي در مورد كسي باشه كه مي شناسيش خيلي فرق داره حقيقتا واقعا ناراحت شدم غصه خوردم دلم خيلي خيلي زياد لرزيد يعني حالم گرفته شد اساسي واقعا دلم مي خواست پرهام بياد كنارم دلداريم بده و چيزاي خوب بهم بگه اما نمي دونم چرا متوجه نبود و فقط مسخره بازي در مي آورد !!!!
حالم هنوز خوب نيست گلوم كمي درد داره دلم درد مي كنه زياد رو به راه نيستم .