40 روز پس از مادربزرگ
دوشنبه همسر جان با همكاران گرام اولويه برده بودند اداره و ديگه براي ناهار سير بود منم نون پنير خوردم و گرفتم خوابيدم . عصرشم كه كار خاصي نكرديم همسري كلي خوابيد منم كتاب خوندم و بعدش بيدار شديم لباس پوشيديم پيش به سوي خونه عمو بزرگش . سه شنبه چهلم مامان بزرگش بود و دوشنبه شب خونه عموش دعا گرفته بودند و شام مي دادند . البته حالم گرفته شد زنونه مردونه جدا بود حوصله ام سر مي رفت غذا هم مرغ و بادمجون بود كه دوست ندارم فقط موقع دعا خوندن بود كه خوشم اومد خيلي وقت بود توي چنين مجالسي نبودم حس خوبي بهم منتقل شد .
سه شنبه سالگرد عقدمون بود خوب ترجيح مي دادم روز خاص تري باشه برام كه بود البته از نوع بدش نه خوبش كه من در نظر داشتم . همون اول صبح برادر همسر جان اس ام اس دادند بيا مشكل پمپون را حل كن با همسايه دعوام شده !!!! خوب مسلمه ناراحت شدم عصبي شدم دوباره كار دوباره كار ، رابطه هاي فقط يك طرفه آخه آدم در حد شعور معمول حالا بالاشم نمي گم در حد معمولم باشه روش مي شه دائم از يكي تقاضاي كار كنه بدون اينكه يك بار خودش پيش نهادي بده . بدتر از همه همسر ساده هست كه از رفتارش حرص مي خورم كه ابدا متوجه نمي شه مثلا برمي گرده مي گه خوب برادرمه مي گم ا يك دفعه موقع كار برادر مي شي وقتي يك شهر ديگه است يك بار بهت زنگ نمي زنه تو كاراي سرمايه گذاريش يك بار با تو مشورت نمي كنه توي بيرون رفتناشون يك بار به تو زنگ نمي زنن يك بار پيش نهاد يك كمك نمي كنند حالا يك دفعه برادر شد ؟!!!! خوب بعدش البته مي شينه به حرفهاي من فكر مي كنه حق را به من مي ده عذرخواهي مي كنه و قول مي ده درست شه همه چيز اما به چه دردم مي خوره وقتي عميقا درك نمي كنه وقتي هر بار اين بحث و جدل باشه تا ايشون دوزاريشون بيفته . خلاصه كه همسرمان نرفت و زنگ زد به مدير ساختمان مامانش اينا ببينه چي به چيه ؟ خوب ديگه كلي هم گله و شكايت از مامانش اينا شنيد و مدير ساختمون گفت من نمي خواستم بگم اما حالا كه با اون همسايه دعواشون شد و حرفش شد بذاريد منم بگم ديگه . كلي شكايت داشتن ازشون كه در راس هم شكايت از سر و صداي بيش از حد دختر خواهرش بود . يعني براي همه نمونه خودخواهي محضن اين خانواده . فكر كنيد بچه بيش از حد شيطونه اصلا نرمال فكر نكنيدها اصلا ، بي وقفه مي دوه جيغ مي زنه و زودتر از 2 يا 3 نصفه شب هم نمي خوابه و تا همون موقع ها هم بدو بدو داره بعد فكر كنيد حتي يك تذكر در حد نكن هم از مامان يا مامان بزرگش دريافت نمي كنه حتي در حد يك نكن . خوب بابا ما هم بچه بوديم تو آپارتمانم بزرگ شديم آدم نبايد فقط به فكر آسايش خودش باشه كه ، بچه آدم براي خودش عزيزه نه بقيه . ما همسايه بغليمون 2 تا بچه كوچيك داره خدايي هم تا حالا سر و صداشون اذيت نكرده بعد بيچاره اين خانمه هر بار منو مي بينه اين قدر عذرخواهي مي كنه هي مي گه به خدا من به بچه ها تذكر مي دم مي گم اين زن و شوهر تا عصر سر كارن بعد كه مي يان آرامش مي خوان ، تو رو خدا هر وقت صداشون اذيت كرد بياييد دم خونه بهم تذكر بدهيد ... بعد اينا اين طوري . ديگه اين كه فكر كنم گفتم من هر وقت خونه مادرشوهر مي ريم دختر و نوه اش هم هستن حالا كار شوهرش اين جوريه مثلا يك ماه مي ره ماموريت خوب اين يك ماه را ظاهرا كامل مي ياد خونه مامانش زندگي مي كنه وقتي هم شوهرش برمي گرده بازم مثلا از 7 روز حداقل 4 روزش را كامل اونجا زندگي مي كنن يعني يادمه يك بار دايي شون زنگ زده بود به مادرشوهرم مي خوام يك روز بيام خونتون ولي خودت بهم خبر بده كي بيام يك روز كه تنها باشي كس ديگه خونتون نباشه !!! فكر نكنيد دخترش براي اون يك روز هم حاضر شد بره تا دايي تنها بتونه بياد خواهرشو ببينه با اينكه قشنگ فهميده بودن منظورشون ايناست ! خلاصه كه سر اين قضيه هم همسايه ها شاكي بودن اساسي و البته چيزاي ديگه . حالا فكر نكنيد همسايه هاي زبون نفهمي ان ها ابدا يعني همسر جان پا نشد بره زنگ زد راجع به مشكلي كه داشتن 5 دقيقه اي با يك صحبت تلفني حل شد . به همسر مي گم فقط خودت ببين ها من تنها نيستم از دست اينها به عذابم همه همين طورن فقط كافيه چشماتو باز كني ببيني .
بعدشم كه ديگه به خاطر دل همسر گراممون براي ناهار لازانيا پختيم جاي همه خالي فوق العاده هم خوشمزه شد اين قدر خورديم كه حالمون بد شد ظهرم تخت گرفتيم خوابيديم . عصر مراسم چهلم مادربزرگ همسري توي باغ رضوان بود كه قرار بود بريم دنبال مامانم اينا با هم بريم و خوب همين طورم عمل كرديم اول يك سر كوچولو رفتيم سر مزار مامان بزرگم و بعد به سمت مزار مامان بزرگ همسري رفتيم . به همين سرعت چهل روز گذشت باورم نمي شه خيلي دلم سوخيده بود اين قدر گريه كردم توي مراسم ، همسري مي گه اوه پريا از كجا اين همه اشك مي ياري آخه !!!! ا بعد از مراسم مامان اينا را رسونيدم يك ذره هم رفتيم خونشون نشستيم كيك و چايي خورديم و برگشتيم خونه خودمون . خيلي خوب بود بالاخره در اين سالگرد فرصتي پيش اومد كه دستمون بند كار بقيه يا آشپزي نباشه فرصتي كه با هم باشيم عالي بود . مي گه هاني تو رو دوستت دارم كاراي مامانم اينا را پاي من نذار من يك عمر حرص خوردم از دستشون من خيلي زور بزنم كاراي خودم را درست مي كنم سعي مي كنم خودم اون جور نباشم . گفتم باشه عزيزم اينا را مي دونم اما من دلم مي خواد واقع بينانه به قضيه نگاه كني دلم مي خواد خودتو جاي من بذاري ببيني چي مي كشم از دستشون . منو مي بوسه مي گه باشه عزيزم . اما دلم گواهي نمي ده توي عمل اتفاقي بيفته !!!!!
پ. ن : چيز بسي جالب در روزنامه خوندم اين كه انواع گروه هاي خوني هست و اين 4 تا گروهي كه ما مي شناسيم گروه هاي معمول هستند كه اكثرا دارند و توي خود ايران مثلا 711 فرد با گروه خوني استثنايي داريم . اين افراد شماره هاي خاصي در اختيارشون هست تا در مواقع ضروري با سازمان خون تماس بگيرن .