فشن اسپرت
4شنبه كه طبق معمول آخر هفته هاي ماه رمضون اضافه كار موندم و تقريبا هم زمان با همسر جان رسيدم خونه. ناهارم چيز خاصي نخوردم شير و بيسكويت و از اين جور چيزا چون عصرش مي خواستيم با هم بريم پارك . ديگه گرفتيم خوابيديم و بعد از ظهر همسري رفت سبزي خوردن خريد ، پاك كرد و شست منم مشغول جمع كردن وسايل شدم بعدشم آش و نون تازه خريديم و پيش به سوي پارك . نه كه خنك باشه اما در مقايسه با خونه خيلي خوب بود و خيلي خوش گذشت بهمون . غذا توي هواي آزاد جدا يك چيز ديگه است . بعدشم برگشتيم خونه همسر جان خرم سلطان مي ديد منم تو فاز روحاني رفته بودم جوشن كبير مي خوندم !
5شنبه صبح راهي خونه مامان اينا شدم و تا ظهر گير كاراي بانكي بودم توي بانك همكار همسري را ديدم برداشته زنگ زده به پرهام كه الان بانك خانمتم اينجاست همسري گفت خوب بهش سلام برسون :دي آقاي بانكي هم تازه كار بود خنگ زد يك تيكه از كارم را خراب كرد . بعدشم اومدم خونه مهي هم اومد كلي حرف زديم ناهار هم همبرگر و اولويه بود تا جان در بدن داشتم خوردم . شب هم همسري دعوت بود خونمون ديگه من موندم تا ايشون اومد مهي هم دعوت بود مامان مرغ ترش و قورمه سبزي پخته بود با كيك شكلاتي عالي بود خيلي هم بهمون خوش گذشت . شب هم كه فوتبال بود بابا و همسري داشتن مي ديدن من و مهي هم مثلا داشتيم مي ديدم و در مورد بازيكناي مورد علاقمون حرف مي زديم و صحبت از اين كه اگر يك تيم داشتيم كيا را داخلش مي ذاشتيم همسري برگشته مي گه عزيزم اون تيم را اسشم بهتره بذاريد فشن اسپرت :دي هر چي لات و لختي و بچه خوش تيپ هست ليست كردين كه !!! وقتي برگشتيم خونه هم ديدم همسر جان رفته برام گل خريده خيلي خوشحال شدم بسي زياد از خودم ذوق در كردم . گفت براي سالگرد عقدمون هست اون روز نذاشتن جوري باشه كه راحت باشي خواستم برات جبران كنم . يعني حسش عالي بود عالي .
جمعه صبح يك ذره راه رفتيم و بعدشم قرار شد بريم اون دور دورا همسرمان آلو بخارا ديده بود بخريم . اين رفتارش خيلي رو مخمه يعني به شدت به خودش مي رسه يه چيزي مافوق تصورتون فقط كافيه مثلا يكي بگه فلان چيزو بخور برات خوبه تا هر جا شده مي ره و وخامت اوضاع وقتي مشخص مي شه كه يادمون بياد از اين نصيحت ها كم نمي شنويم . خلاصه كه رفتيم و نبود و ديگه ديديم تا اونجا رفتيم چند تا ميوه فروشي بود بهتره دست خالي برنگرديم يك كمي آلو و شليل خريديم بعد يك ذره جلوتر ديديم يك بازار بزرگ هست گفتم به همسري بيا بريم اينجا عدس و لپه احتياج داريم بخريم خلاصه رفتيم و جاي بزرگي هم بود اما لپه كه نداشت بعد صف صندوقشم طولاني بود كه گفتيم بي خيال بذار فقط تو فروشگاه بگرديم اما اين فروشگاه هاي بزرگ اين تيپي ان انگار يك جوري طلسم مي كنه آدم را اين قدر چرت و پرت برداشتيم يك چيزايي مثل شير زعفرون ، شير كاكائو ، كلي كمپوت ، دوغ ، كيك و بيسكويت و .... كه گفتيم بذار بريم عدسم بخريم يك دفعه :دي اما لپه و روغن كه احتياج داشتيم موند :دي
همسرمان از كلي قبل درخواست و تقاضا داده بود كه جمعه پلو ماش بخوريم و بنده هم پخته بودم ديگه نزديك ظهر مادرشوهرمان زنگ زده شب بياييد اينجا . ناراحتم شدم البته كه خوشم نمي ياد ازشون در كل يك طرف ، اين كه دفعه پيش زنگ زده بود شام دعتمون كرده بود و عصرش زنگ زد نياييد و يك عذرخواهي هم نكرد يك طرف اين كه مي دونستم بايد بچه وحشي خواهر شوهر را تحمل كنم يك طرف و ديگه اينكه خوشم نمي ياد جمعه ها برم جايي هر بارم زنگ مي زنه جمعه بياييد مي گيم نه تو هفته يك روز مي ياييم ولي انگار نه انگار ديگه گفتيم بي خيال مي ريم و براي همينم پلو ماش ها موند و نهار يك نيمرو خورديم . كلا اعصابم به هم ريخته بود بعدشم همسري يك عالمه خوابيد هر كار كردم بيدار نشد خيلي غصه دار تر شدم تو اون گرما رفتم پياده روي يك ذره اعصابم آروم تر شه . اما برگشتم بهتر بودم . ديگه خونه مادر شوهر هم رفتيم قيمه پخته بود و عين معجزه براي اولين بار توي اين سه سال رفتم خونشون خواهر شوهر نبود يعني اين قدر خوشحال شدم حد نداشت . بد نبود در مجموع . آخر سر دوباره برادر شوهرمان مي گه پرهام فردا بيا منو برسون پادگان پرهامم يك ذره نه و نو كرد اما به نظرم اگر من وارد عمل نمي شدم آخرش مي گفت باشه هر چند مي گه نه امكان نداشت . بنده هم سر راست گفتم فردا ماشين دست منه پرهام جايي نمي تونه بره البته واقعا ماشين دست منه بايد با ماشين مي يومدم امروز . خسته شدم از دستشون واقعا خسته شدم يعني هر بريز و بپاشي بخوان مي كنن هيچ زحمتي هم به خودشون نمي دن براي هيچ كسي حتي بچه شون متوقع هم هستن يعني بدون اينكه كاري بكنن و حتي با وجود اينكه درخواستاشون را رد كني بازم پرو پرو درخواست دارن .
من حتي نگراني شديد عميقي من باب پس اندازمون دارم براي همين دلم مي خواد زودتر خونه بخريم و كلي بريم زير بار قرض كه ديگه چيزي برامون نمونه چون بدونن داري مي كشن ازت و متاسفانه متاسفانه همسرمان هم ساده و كسي كه اصلا تو فكر اين چيزا نيست . و البته اينا خيال هاي ناجور نيست ها نمونه هاش اتفاق افتاده كه مي گم .
قضيه وام هم 4شنبه خيلي نراحت بودم چون ديدم به يكي ديگه از همكارا هم دادن ديگه توي اضافه كاري كه بودم به مدير زنگ زدم گفتم ببخشيد آقاي مهندس اون وقت كي نوبت من مي شه ؟ گفت اصلا برگه ها اشتباه شده حالا ان شا ا.... تا هفته آينده به اندازه كافي مي ياد به همه با هم مي ديم .
ديگه خبر خوب 4شنبه اين بود كه اداره يك كارت تبريك و يك كارت پارسيان براي تولد همسرمون داد حالا تولدش ادريبهشت بوده اما خوب خوش موقع رسيد .
قسمت افتضاح قضيه هم اينه كه من اون 2 كيلوي مورد نظر را كه كم نكردم اين چند روز به مدد خورد و خوراك شديد يك كيلو هم اضافه كردم تصميم دارم از امروز مراقبت بيشتري و شديدتري روي خودم داشته باشم .