لعنت به همه استرس ها و دلشوره های کاری
ديروز روزي بسي معمولي و شايد خوب كاري بود موندم اضافه كار . راه راه زنگ زد و سوالاتي ازم كرد و گفت عمه اش نفهمه منم زود گذاشتم كف دست عمه اش آخه عمه اش دوست صميميه منه و منم مي دونم اين دو تا كارد و پنيرن و به عمه اش اعتماد دارم نمي خواستم دوستي عمه اش را واسه راه راه از دست بدم . بعدش رفتم كتابخونه و سر راهم هم توي مغازه سفره اي كه مامان آدرس داده بود را ديدم . بعدش با همسري صحبت نمودم سر كار روز شديد بدي داشته ولي واسم تعريف نكرد چي شده و كلا حوصله نداشت . وسش قضيه راه راه را گفتم گفت دلم مي سوزه كه بهت اعتماد كرده و منو انداخت تو شك كه كارم درست بوده يا نه از لحنش خوشم نيومد اما خوب اونم خسته و عصبي بود بعد واسه مامان بابا تعريف كردم اونا تاييدم كردن . بميرم دلم براش شور مي زد اصلا نمي تونستم تحمل كنم ناراحت و دلواپس باشه . بعد دوباره باهاش حرف زدم انگار كمي آروم تر بود . گفتم مي خوام با كارت هديه شب يلداش واسه خودم سشوار بخرم همسري خيلي ناراحت شد اون حس كرد بحث ترحم و اين چيزاست ولي اصلا اين طور نبود من سعي مي كنم شرايط همسرم را درك كنم ولي بحث ترحم نيست به خودش هم گفتم . گفتم اگه چيزي كه مال خريده دارم به جاي هديه ات مي گيرم خوب بدون خانما چيز واسه خريد زياد دارن بعدا از اونا مي خرم اما خوب دوست نداره خودم روش پول بذارم شايد بايد اينو بهش حق داد نمي دونم شايد بد نباشه باهاش اپي ليدي بخرم هرچند اصلا توي قيمت ها نيستم . بعد هم قرار گذاشتيم سه شنبه بريم سينما 5شنبه نمايشگاه مبل و جمعه من همه رو دعوت كنم رستوران تا چه پيش آيد
اوضاع كار استرسناكه مي ترسم همكارم رو منتقل كنند و اين كار پراسترس و لعنتيش بيفته رو دوش من واقعا متنفرم نمي خوام اين طور بشه