روزهاي بدي دارم پراسترس بد بد بد . 4شنبه قرار شد همكارم منتقل بشه ولي كارش بمونه و من بايد كارش رو انجام بدم اونم يك كار پر استرس كه 4 روز در هفته معلوم نيست چه ساعتي بايد بري خونه بعد هم كار روتين بدون خلاقيت . اونقدر حالم بد بود كه فقط دلم مي خواست گريه كنم اضافه كار نموندم رفتم كتابخونه توي راه هم گريه مي كردم اومدم خونه با همسري حرف زدم يك كم حالم بهتر شد و باز گريه ام گرفت .

مامان برام چند جفت دمپايي پلاستيكي خريده و يك سطل واسه توي پذيرايي اما خيلي شرمنده شدم 20 تومن اصلا راضي نبودم دلم سوخته سوخته سوخته

5شنبه صبح رفتم قسط وام ازدواج را دادم بعد هم رفتم كتابخونه اومدم خونه گرفتم خوابيدم و فقط سعي كردم به قضيه فكر نكنم شبش يك سر رفتم خونه مهي خانم هاويشان و شوهرش هم بودن و لباساي ني ني شون را ديدم باحال بود و شب باز با استرس خوابيدم با همسري هم حرف زدم

جمعه صبح همسري اومد دنبالم رفتيم نمايشگاه مبل افتضاح بود انگار بنجلاشون رو آورده بودند از هيچي خوشم نيومد بعد اومديم خونه يك كم نشستيم و با مامان و بابا رفتيم رستوران خوانسرا خيلي كوچيك بود و شديدا شلوغ . برنجش افتضاح بود كباب برگ تقريبا بد بود كباب كوبيده اش خيلي خوب بود و نونش هم عالي بود . اومديم خونه خوابيديم تا اينجاها هم حالم خوب بود و كنار همسري بهم خوش مي گذشت بعد ه بيدار شدم ياد كار افتادم گريه ام گرفت با همسري رفتيم دنبال فرني ولي همه جا بسته بود دوباره برگشتيم خونه ما من يك كم زلم زيمبوهامو نشون همسري دادم و بعد خوابيدم اما از سه شب بيدار بودم تا صبح حالم بد بود حالم بده متنفرم خدايا تو رو به بزرگي خودت بهم كمك كن