نمي دونم چي بنويسم از چي بنويسم بدجور مريضم حالم بده

توي اداره كار به دعوا كشيد قرار هم شد كار لعنتي را گروه ما انجام بده بدترين قسمت اين بود كه جلوي رئيس گريه ام گرفت و تازه با لحن تندي هم با بقيه حرف زدم بعد هم آقاي معاون گفت اگه خيلي بدت مي ياد انجام نده ولي الان حس بدي دارم دلم نمي خواد باهام لج كنن هم از كار بدم مي ياد هم يك جورايي سيستم هم حق داره كار بايد انجام شه نمي دونم گيجم حالم از اين شرايط بهم مي خوره اه ولش كن اصلا دوست ندارم ازش بگم

سرماي ناجوري خوردم و عجيب بي حالم خسته ام چشمام درد مي كنه

سام سام برگشته از سفر چمدونش گم شده نمي دونم مي خواد چي كار كنه . همسري توي اداره جا به جا شده و به جاي بدي رفته همه چيز قر و قاطيه و اين مريضي هم ديگه نوبرشو اورده

بازم خدايا شكرت قدر همه داشته هام را مي دونم