نمي دونم چي بگم منتظر روزهاي شادم شايد هم بايد شاد بود اوضاع همينه كه هست كاريش نمي شه كرد بايد با داشته ها شاد بود بايد از چيزي كه هست وقتي نمي شه تغييرش داد نهايت استفاده رو كرد . دارم سعي مي كنم با شرايط كنار بيام استرس لعنتي داره داغونم مي كنه

اين چند روز اونقدر مريض بودم كه هيچ كار نتونستم بكنم تمام مدت خواب بودم تب داشتم بي حال بودم حتي همسري رو نديدم . مي خواستم جمعه ببينمش ولي گفت استراحت كن قوي شو تا شنبه بيام پيشت .  5 نشبه صبح فقط رفتم يك سر با مامان خياطي و اونجا يك مدل مانتوي مجلسي ولي دخترونه و اسپروت را به خياط سفارش دادم ولي پارچه مارچه ندارم . البته همين خياطي رفتن باعث بدتر شدن حالم شد .

دعواي اداره ادامه داره حسش نيست ازش بنويسم هنوز دلشوره همراهمه وقتي آروم تر شدم اون موقع اون موقع حرف مي زنم ازش