پپرخوشحال است
ديروز توي اداره جنگ و دعوا ادامه داشت اين بار بين دو تا گروه ديگه
اون كاري كه بر عهده ام بود قرار شد يكي ديگه هم ياد بگيره و خلاصه ظاهرا دو روز در هفته فقط در گير كارم تا در عمل چي بشه . ديگه خسته ام نمي خوام به اين چيزا فكر كنم . عصر مدير بزرگ صدام زد توي اتاقش و صحبت كرد چه قدر تو خوبي جاي پيشرفت داري من هميشه كاراي خوبت را ديدم ببين چه قدر بهت بها داديم و ..... منم گذاشتم فكر كنه خر شدم و تشكر كردم اومدم بيرون . ظهر با همسري صحبت كردم و گفتم اگه نبينمش امروزم مي ميرم . عصر رفتم كتابخونه و هي منطقي فكر كردم ديدم طفلي امروز خيلي خسته است و از اين حرفا و خلاصه زنگ زدم و گفتم عيب نداره تا فردا تحمل مي كنم . سرم درد مي كرد كتاب خوندم حمام رفتم به مامان بزرگم سر زدم . سام سام مريض شده بود از من گرفته و خودش مشغول پختن سوپ جو شد با هم خورديم و اينگونه گذشت
ولي بعد از همه اين اعصاب خوردي ها الان روحيه ام خوبه نمي خوام خرابش كنم