ديروز روزي بس معمولي بود سر كار رفتيم و اومديم و چيز خوبي اتفاق نيفتاد ولي بدهاش هم مرد افكن نبود . عصر رفتم كتابخونه كه گمونم دفعات كتابخونه رفتنم داره زياد مي شه . بعد هم تا رسيدم خونه ديدم ژامبون مرغ داريم كه بسي زياد تناول نمودم و زنگ زدم آقاي دكتر گفت بيا واسه تست روكش دندونت با همسري يك كوچولو حرف زدم و تند تند آدامس جوديم تا بوي ژامبون از بين بره و رفتم دكتر روكش را امتحان كرد و گفت هفته بعد بيا واسه كار نهايي . بعد از اونجا با مامان رفتيم مغازه و يك جفت كفش پاشنه بلند مشكي براق خريدم خيلي دوستشون مي دارم به همسري هم گفتم اونم كلي ذوقيد . آ راستي برادر گرامم از چين اومده و برام يك جفت كفش و جوراب ورزشي سفيد خيلي خوشگل يك عروسك سفيد صورتي و يك گردنبند مهر ه اي رنگي رنگي آورده .

همسري اينا براي ساختمونشون هر چند وقت يك بار تميزكار مي ياد بعد هميشه همسري مي ره  اين آقا را مي ياره و مي بره از اين كاراش حرص مي خورم اساسي