ديروز كارها به آرامي گذشت ولي عصر مدير جلسه گذاشت واسه گروهمون و هي دعوامون كرد كه كار نمي كنيد البته طرف صحبتش يكي از همكارا بود ولي خوب اين كارا اصلا درست نيست از رفتارشون خوشم نمي ياد از برخوردشون چه قدر آخه اعصاب خردي ! خلاصه آخر روز زهرمون شد همه چي . واقعا بد تو قسمتي كار كنيد كه وظيفه اش دقيق و واضح مشخص نيست .

عصر رفتم خونه و اونقدر خسته بودم كه خوابيدم يك ساعت بعد بلند شدم ولي باز تو چرت بودم . 7 بود كه همسري اومد خونمون كمي حرفيديم و مسابقه فوتبال ديديم كه ايران از عراق برد . بفرماييد شام را ديديم و همسري گفت واي چه قدر اين خانما حرف مي زنند اعصابش خرد شد ولي من عاشق حرف زدنم واقعا لذت مي برم مثلا 5 ساعت بشينم با يكي فقط صحبت كنم ! شام هم قورمه سبزي و خورشت خلال داشتيم .

همسري جونم عاشقتم عاشق خودت و مهربونيات . عاشق وقتي بغلم مي كني بلندم مي كني و مي چرخونيم و سرم گيج مي ره !