روز برفي
اداره كه مدير منگول كار را حالا كه مرحله نهايي هست تغيير داده مي گه دو تا فاز ديگه هم اضافه كنيد اي دلم مي خواد بزنم پس اون كله بي مخش
عصر كه شد ريزه ريزه برف گرفت و بعد هم شدتش زياد شد بيشتر مردم خوشحال بودند ولي چون من كابوس زندگيم راه رفتن توي برفه همش آرزو مي كردم بند بياد كه نيومد . همسري هم زنگ زد كه زير برف دارم راه مي رم چه آرزويي دوست داري برات بكنم :دي
توي راه برگشت سام سام زنگ زد نيا خودم دارم مي يام دنبالت و به دادم رسيد مجبور نشدم توي اون بوران خودم بيام . تا رسيدم خونه از سرما و كار زياد اداره سر درد گرفته بودم ولي تندي زنگيدم به همسري كه هنوز اداره بود . حرفيديم و بعد كمي كتاب خوندم و شام خوردم و نيمه دوم فوتبال را نشستم ديدم كه باز هم برنده شديم و صعود كريدم مرحله بعد . بعد فوتبال همسري زنگ زد و كلي سر به سرش گذاشتم كه اول فوتبال بعد پپر! ولي سرم درد مي كرد و حوصله نداشتم هر چي همسري گفت بيا بريم برف بازي گفتم نه هر چند بعد دلم سوزيد و گفتم كاشك رفته بودم باهاش . از سردرد خوابم برد تا كمي بعد كه همسري زنگيد ببينه بهترم يا نه بيدار شدم و سر درد تمام شده بود . رفتم خونه مامان بزرگم و گفتم چه قدر تو اين هواي سرد دلم آش مي خواد مامان بزرگم سريع پا شد وسيله هاش را اماده كرد فردا آش بپزه شرمنده شدم . اومدم خونه باز با همسري تلفني صحبت نمودم . بعد بيگلي بيگلي تولدش بود برامون كيك اورد اونم خورديدم و باز كتاب خوندم يك مقاديري اتاقم را مرتب كردم و خوابيدم .
صبح هم كه ديدم عجب يخ بنداني مي باشد رفتم پدر گرام را بيدار كردم كه پاشو منو برسون اداره ليز مي خورم باباي خوبم هم رسوندم ولي از الان ترس عصر رو دارم .