اه اونقدر گذشته كه اصلا يادم هم نمي ياد درست و حسابي چي شده

4شنبه : سر كار اتفاق خوب اين بود كه يك چك 300 تومني كه فكر مي كردم پولش ديگه دود شده رفته هوا دوباره به دستم رسيد

رفتم خونه و سريع يك چيزي خوردم آماده شدم با مامان رفتيم خونه دوستش كه خونه نو خريدن . خونشون قشنگ بود شبيه خونه آينده خودم بود ولي درازيش كم تر بود عوضش پهن تر بود و همين باعث شده بود خيلي خوش ساخت تر باشه . خيلي هم به خونش رسيده بود و كلي چيزاي نو خريده بود تمام وسايل قبلي را گذاشته بود خونه قبلي براي خونه جديد وسايل نو چه قدر بعضي ها پولدارن ها . ديوارهاي راهرو تابلوهاي سنگي داشت كه خيلي شيكش كرده بود . براي اپنش صندلي هاي قشنگي خريده بود كه دوست داشتم . لاله هم روي اپنش بود كه باز فيلم ياد هندوستان كرد . توي دست شويي هم يك آفتابه مسي پرگل بود كه ايده قشنگي بود . برگشتم خونه و با همسري عزيزم صحبت نمودم كلي با شوق و ذوق ولي بعدش من سرفه كردم اونم گفت اه گوشم كر د منم شديد دپرس شدم كه من مريضم سينه ام خرابه نه اينكه حالمو نمي پرسه تازه اعتراض هم مي كنه . خيلي دلم سوخت خيلي احساس تنهايي كردم

5 شنبه : صبح واقعا دلم مي خواست بخوابم واسه همين تا 9 خوابيدم بيدار شدم همسري اس ام اس نداده بود براي اولين بار بهش اس ام اس زدم مي گه كارم زياد بود يادم رفت ! منم غصه خوردم . كتاب خوندم و بعد زنگ زدم به همسري كه دارم مي رم بيرون . سر راه با مامان قرار گذاشتم رفتم بانك كه چون قبلش سيستم قطع بود يك عالمه معطل شدم پول را گرفتم دادم مامان ببره خونه و ديگه خودم هم نمي رسيدم برم شمس آبادي دير بود رفتم كتابخونه شديدا معطل شدم و بعد كه برگشتم دل درد گرفتم . زودي خوب شدم ناهار خوردم و خوابيدم . عصر با كمك مامان كاچي پختم و همسري اومد دنبالم براش كاچي بردم تو ماشين خورديم ولي همسري برگشت گفت ازت گله دارم چرا مراقب خودت نيستي خوب شي منم واقعا احساس بيچارگي كردم و تا يك ساعتي گريه كردم گفتم خودخواهي ازم گله مي كني چرا مريضيم طول كشيد ؟!!!! مگه دلم مي خواست به جاي اين كارها حالم را مي پرسيدي مي يومدي ديدنم خلاصه خيلي احساس بدبختي كردم ولي اخرش همسري هي سعي كرد از دلم در بياره . گفت می دونم بد گفتم ولی واقعا فقط می خواستم نگرانیم را بهت برسونم نه چیز دیگه . می خواستم بگم سلامتیت برام بیش از حد باارزشه . قربونش برم مهربونه می ونستم خودخواه نیست . رفتيم نمايشگاه لوازم خانگي خوب بود بهتر از مبل بود ولي بيش از حد تصور شلوغ بود . برگشتنه رفتيم پارك و پفك خورديم بعد هم شام رفتيم شعبه جديد شاورما توي دقيقي من چيزبرگر خوردم همسري كراكف پنيري شيك بود مزه اش هم خوب بود .

جمعه : صبح كمي كتاب خوندم همسري ظهر اومد پيشمون ناهار سبزي پلو با ماهي داشتيم بعدش خوابيديم و عصر رفتيم نمايشگاه مبل اوسان . فوق العاده زيبا بود يك عالمه چيز پسنديدم عاشقشون شدم حيف الان نه پول دارم نه جا ! برگشتيم خونه شام كوكوي دو رنگ خورديم و بعد هم با همسري رفتيم بنزين بزنيم كه بيچاره مدير عاملشون جلومون بود و حالش گرفته شد بعد هم منو رسوند در ضمن كيبورد كامپيوترم كن فيكون شد

واي حرف زياده ولي از شدت كار دارم مي ميرم بسه ديگه