باز بوی ماه مهر ماه مهربان
سه شنبه آخرین روز تابستون 94 بود خدا را شکر نصف این سال لعنتی بالاخره تموم شد . راستش به خاطر شب قبلش که رها را دعوا کرده بودم عجیب عذاب وجدان داشتم و ظهر مرخصی گرفتم برم خونه پیشش خوشحالم شد بچه اما با اینکه خوابش می یومد هر کار کردم نخوابید و دوباره عصبی شدم بعدشم عین چسب می چسبه بهم هیچ کار نمیذاره بکنم و دقیق صداش مثل مته رو مخمه مامان مامان مامانی ! اینکه دیگه از دستش به گریه افتادم و اونم خیلی بداخلاقی کرد و آخر مامانم اومد بردش بیرون یک ذره حالم بهتر شد وقتی برگشت . دو تایی با هم رفتیم حمام من تمام مدت حمامم زیر دوشم رها را هم گذاشته بودم توی استخرش بعد می یومد با کاسه از دوش اب ببره و یه چند باری بی هوا اومد زیر دوش و یک کمی ترسش ریخت و برای اولین بار وقتی موقع شستن نهایی سرش بردمش زیر دوش هیچی نگفت البته هی دست و پا می زد بره بیرون اما اعتراض و گریه نه .... شبم در عوض نخوابیدن های زیادش راحت و زودتر خوابید ! شامم از خورشت لوبیا سبزها هنوز داشتیم که خوردیم.
4شنبه اولین روز مهر ماه بود . من که پاییزو دوست ندارم دلگیر سرد تاریک ! روزم با خبر بدی شروع شد . ما صبح ها تا 7 و نیم فرصت داریم بیاییم اداره و عصر یک ربع به 4 می ریم خونه بعد گفتن باید صبح تا هفت و 20 دقیقه بیایید نهایت از اول مهر . البته خبر خوبی نیست کار جالبی هم نبود اما من همیشه نهایت نهایتش 7 و ربع اداره ام و فرقی برام نمی کنه حالا همکارا رفتن صحبت کردن و قرار شده صبح ها همون هفت و نیم بیاییم به جاش عصرا 4 بریم خونه حالا یک ربع مجموعا به جایی نمی خوره اما در هر صورت برای من بد شد دیگه ای ای ای چرا چیزی پیش نمی یاد توی این تغییرات که مطابق با خواست من باشه . بعد در این اوج ناامیدی ها برای کامل شدن تراژدی این هفته همسر جان زنگ زد گفت مادر گرامشون برای فردا دعوت کرده و بریم یا نه منم گفتم هر طور خودت می دونی خوب اخرش که باید رفت تازه اسفناک اوضاع اونجاس که الان یک سال و نیم بیشتره به خاطر شرایط زندگی خواهرشوهر خیلی خوشم بود و حدودا سه ماه یک بار می رفتم خونه نحس مادرشوهر اما الان که خواهر شوهره نیست تکلیف چیه ای ... اینو کجای دلم بذارم. تا اومد آخر وقت اداری بشه خود همکارا ببخشید اما عین سگ از تصمیمی که گرفتن پشیمون بودند !!!!! عصر دعوت بودیم تولد بردیا تن رها کی پیراهن قهوه ای گلدار کردم بعد خودم می خواستم تاپ و شلوا ر طوسی بپوشم سر کمد که رفتم چشمم خورد به یه لباس همرنگ لباس رها و همونو برداشتم نگا بچه سالاری تا چه حد!!!! تولدم خوش گذشت خوب بود و تنوعی بود جدا فقط رها بیش از حد شیطونی کرد دایم دنبالش بودم برای شام هم مرغ بریون سفارش داده بودند خوب من کندنش توی جمع یک کمی برام سخت بود و برای رها سالاد ماکارونی و اولویه کشیدم اما مگه ول کرد هزار بار خودشو رسوند دم میز و اشاره کرد نه فقط از این مرغا می خورم نه چیز دیگه !!!! و دیگه آخرش براش مرغ کشیدم کله پوکو ... راستش من فکر کرده بودم تولد زنونه است و فقط خودمو و رها رفتیم و بعد فهمیدم مختلطه که دیگه پرهام با وجود ترافیک و سردرد حوصله نداشت بیاد .
5شنبه هم صبحش خونه بود بی خبر خاصی همسر جان هم باید می رفت اداره شبشم رفتیم خونه مادر گرامشون تنها بود هی بد نبود جوجه و میگو درست کرده بود که یک ظرفم برای فردای رها خانمی برداشتم .
جمعه صبح تمیزکاری کردیم ناهار طبق معمول ماهی داشتیم و بعد هم با مامان بابا رفتیم باغ رضوان سالگرد مامان بزرگ دلم واقعا براش تنگ شده خیلی جاش خالیه خدا رحمتش کنه . عصرم سپید اینا اومدن خونمون اونم خوش گذشت دور همی کلی حرف زدیم خندیدیم بچه ها با هم بازی کردند برای رها هم یک سارافن زمستونه آورند و کادوی خونمون هم پول . دستشون درد نکنه . اهان مهمونا هم که اومدند رها خانم سریع دیویده لوگوهاشو آورده جلوشون تند تدن برج می سازه و هی نگاه می کنه یعنی ببینید چه ها بلدم ! پرهام می خندید می گفت حالا اول باید هنراشو رو کنه براتون
رها خانم راه سوپری را یاد گرفته هی با مامانم که رفته خرید سوپر دم کوچه را شناخته الان از اون سمت خیابون که راه بریم هم هی نشون می ده به به ! به به ! و خوب گاهی جیغ و دادم می کنه که باید برم و خرید کنم . جای پفکاشم یاد گرفته سریع می دوه خودش می ره یکی برمیداره! مامان اینا هم ذوقشو می کنن و براش تقریبا هر روز یک چیزی می خرن بعدا یکی دو سال دیگه داد خودشون در می یاد .
یکی از طرح های جدید اینه نفت و گاز صادر کنیم جاش اب وارد کنیم دریاچه ارومیه را احیا کنیم ! آدم واقعا حرص می خوره چرا به وقتش خوب حواسمون نبود پس ؟؟؟؟