سه شنبه فهمیدیم پدرخانم همکارمون فوت کرده خیلی خیلی ناراحت شدم براش به خصوص با امیدواری که براشون پیش اومده بود . اما نقطه اوج بعد از ظهر بود خیلی خیلی افتضاح بود معاونت منو صدا کرد و گفت بیا مدیریتت را عوض کن این فرد تازه که اومده اون مدیریت بیاد جای تو و شما برو جای اون ولی اونجا هم کار انجام نده کارای منو انجام بده داره دکترا می گیره کلا ریختم به هم توی خونه که گریه زاری بود اعصابم بدجور خورد بود فکر اینکه چرا داره از من مایه می ذاره چرا آواره بشم و بدتر از همه تصور اینکه مدیر به خاطر مخالفتم با اون دختره منو تو این راه انداخته خلاصه سه شنبه کلا گریه بازار بود اهان البته که معاون بزرگ کلا ادم زبون بازیه و بهم گفت حالا فکراتو بکن تصمیم بگیر اجبار نیست!

4شنبه صبح رفتم پیش مدیرمون یک چیزش خوب بود این که فهمیدم اون کاره ای نبوده خیلی هم ناراحت و مخالف بود و با معاونت هم دعواش شده بود و اونم برگشت گفت سیستمو داره می ریزه به هم برا پایان نامه خودش ! سرپرستمون هم گفت اگه پریا بره من دیگه این قسمت کار نمی کنم  و خوب این دلمو اروم کرد یک مقداری که حداقل مدیر و سرپرست پشتمن . بعد رفتم پیش مدیر بزرگ و گفتم تو رو خدا اذیتم نکن من نمی خوام جا به جا شم اونم گفت باشه بابا من به تو فقط پیشنهاد دادم جا به جات نمی کنم اما اون آقاهه می یاد تو قسمکت شما سمت براش از جای دیگه جور می کنم . و پریا خانم مطمئن باش بعدا پشیمون می شی پیشنهاد من برات خوب بوده . گفتم باشه قول بده تا نخوام جا به جا نمی شم گفت قول می دم حالا مسئله اینه رو قول اینا نمی شه حساب کرد اما خوب دیگه چه کاری از دستم ساخته است . سعی کردم شاد بمونم به هر حال بیشترین از این کاری از دستم ساخته نیست . شامم پا شدیم رفتیم بیرون کله پاچه خان بابا توی خیابان سجاد راسش من همیشه به دلم بود برم یک بار بیرون کله پاچه بخورم اما پرهام می گفت محیطاش مناسب نیست تا اینجا را دیدیم که شبیه فست فودا درستش کردن و خانوادگیه به هر حال تجربه جالبی بود و رها تا حد امکان شیطنت کرد !

5شنبه خونه بودم ظهرم رفتم پیش مامان اینا ناهار ماکارونی داشتن عصرشم یادم نمی یاد شبم که دایی جان و زن دایی جان اومدن

جمعه صبح رفتیم خونه مامان اینا . ناهارم همه مهمون ما بودند بریون از عشایر گرفتیم . رها خانم با زن دایی گرام بسی زیاد دوست شد و صداش می کرد خاله ! اصلا و ابدا نمی دونم خاله را از کجا یاد گرفته چون ما کلا خاله نداریم که بخواهیم بگیم بهش شاید خونه همسایمون :دی اما از داییم شدید رودربایستی داره . دستشون درد نکنه برای رها خانمم یک عروسک خیلی خوشگل یک پیراهن و دو دست بلوز و شرت اورده بودند خیلی هم شیک بودند .

راسش حوصله بیشتر نوشتن ندارم تو این گیر دار که مدیر برگ بهم گیر داده و هزار تا کار برام تعریف می کنه اون همکارم کلا مرخصیه منم می خوام هفته اینده نیام و این هفته یک روز نیام و ... بی حوصله و عجولم