شنبه آقای معاون به قدری کار سرم ریخت که حد نداشت یعنی نفس نتونستم بکشم خیلی سخت بود اوضاع . عصرم با پرهام رفتیم سری دوم لباسای نتی رها را تحویل گرفتیم خیلی خوشمل بودند . مبارکش باشه بعدم داییم از ماموریت اومد یک دست بلوز شلوار براش اورده بود اونم خیلی قشنگ بود پوشیده بود بچه و ذوق ! بعدم راه افتاده خونه مامانم اینا لباسشو نشون بده هی هم دست می کشید به آستیناش گلای لباس و عنوان می کرد ببینید گل داره آستین داره خوب نگاه کنید در کمال اعتماد به نفسم رفته جلوی زن داییم می گه خاله خاله ! عک ! یعنی خیلی خوش تیپم الان ازم عکس بگیر و ایستاده یه ده تایی عکس گرفته . یعنی در حد فوق العاده ای عاشق لباس هست !

یک شنبه برای پروژه اقای مدیر فکر بکری به ذهنم رسید اوضاع کار خوب بود عصرشم با رها خانمی رفتیم قدم زنی و حمام شامم ماکارونی درست کردم خوشمزه هم شد اتفاقا . به شدت معتاد تبلت شده دائم داره دنبالش می گرده نگرانشم جدا .

دوشنبه اداره آروم تر بود رئیس بزرگ تشریف برده بودند تهران . شدید در فکر مسافرت رفتیم سایت هواشناسی را چک کردیم که گفتند هفته آینده استانبول کلا بارونیه اما دیگه کلا ما که خسته شده بودیم گفتیم بی خیال با همون حال بارونی هم می ریم می نویسیم . به خصوص که یکی از آژانس ها بهمون گفت اگر روز یک شنبه برید آفر خیلی خوبی خورده اون روز خاص. عصرشم رها را بردم بیرون یک مقدار شبشم دعوت بودیم خونه دایی سومی . خیلی خوش گذشت دستشون درد نکنه ... آهان یک مشکل دیگه هم ایجاد شد سر کار همسری یک مشکل بزرگ پیش اومده کار تعمیراتی که متخصصش خودش هست و کار طولانی مدتی هست حالا این وسط ما هم می خواهیم بریم مسافرت بدجور گیر کرده اما تو اداره گفته من از قبل بهتون گفته بودم این هفته نیستم و بلیط خریدم قابل بازگشت نیست .

سه شنبه صبح رفتیم آژانس و تور را ثبت نام کردیم البته زمانش دیگه خیلی طولانی شد 8 روزه گرفتیم یک ذره مبحث کار و اینا مشکل ساز میشه امید به خدا . فقط هتل استخر دار برداشتیم گفتیم احتمالا با بچه باید مدت زیادی را توی هتل باشیم و می تونه برای سرگرمی خودمون و بچه استخحر سرپوشیده امکان مناسبی باشه . دیگه زیادم طول کشید و من نرفتیم اداره برگشتم خونه عالی بود خواب ظهرو می گم . عصرش باز با رها رفتیم بیرون گشتیم و شبشم باز خونه دایی دعوت بودیم که بازم خیلی خوش گذشت و زن دایی عزیزمون شب بلیط داشت و برگشت خونشون . رها خیلی غصه خورد.  تو این چند روز واقعا به این زن دایی اخری و دایی اخری عادت کرده بود . براش یک ست گردن بند و دست بند و گل سر خریده بودند این قدر بچه ذوق کرده بود و فیس می کرد که بیا و ببین . اوضاع کارخونه پرهامم وحشتناک شده و کلا شب نتونست بیاد خونه .

4شنبه صبح رفتم بانک برای ارز مسافرتی.  اگر راهی هستید دو تا نکته را عنوان کنم نکته یک که لازم نیست حتما همسرتون باشه اگر کار داره شناسنامه و کارت ملیش دنبالتون باشه حله گیر نمی دهند و فرمهایی برای این کار کلا طراحی کردند نکته دوم اینکه پول حواله را یا باید نقد بدهید یا عابر بانک ملتی که به اسم خودتون باشه . دیگه گمونم اتفاق خاصی نیفتاد 4شنبه یا حداقل من یادم نیست . اهان برای اون پروزه مدیر بزرگم یک فکرای اساسی و جدید کردیم و البته می خواست منو 5شنبه بکشونه اداره که خدا را شکر بی خیال شد و گفت من طرح را بدم یکی دیگه بیاد اجراش کنه .

5شنبه صبحم خونه بودم همسر جان هم صبح دیرتر رفت با هم رفتیم آژانس بلیط ها و رزرو هتل را تحویل گرفتیم . ناهارم خونه مامانم بودم شبم باز خبر خاصی نبود .

جمعه صبح پا شدم میگو پلو پختم رفتیم خونمون چمدون ها و لباس های لازم را اوردیم تا یه حدی بستیم چمدونا را یک مقداری برنامه ریزی کردیم و از این جور چیزا . شب رها داشت با تبلت بازی می کرد که شارژش تموم شد و آورد پیشم گفتم مامان تبلت خسته شده لالا کرده صبح بیدار میشه باز باهات بازی می کنه و مشغول ظرف شستن شدم دیدم دوباره اومده می گه مامان مامان برگشتم می بینم یک دستش تبله یه دستش شارژر تبلت و می گه شارژ!!! خدا عاقبتمون را به خیر کنه .

شنبه هر دو رفتیم سر کار و قرار شد بابا زحمتشو بکشه و بره برامون ارز بخره . اداره هم اصلا جالبناک شروع نشد .

ببینمید قضیه این طوریه یک دختر خیلی خیلی مورد داری توی ادارمون هست که باباش اون بالا بالاهست و خیلی هواشو دارن و از اون تیپ آدمهایی هست که دردسر هم برای اطرافیان درست می کنه مثلا صدا ضبط می کنه فیلم می گیره یا از طرفتون دروغ می ره می گه این ور و اون ور . بعد این همکارش حامله شد مدیر به من گفت تو کمکش باش این مدت گفتم باشه بعد خهودشم حامله شد و من فهمیدم این قضیه کش داره و کلا تو فکره من برم پیشش که خیلی مخالفت کردم با مدیر حتی دعوام شد و تا می تونستم به مدیر گفتم از اخلاقای این آدم بدم می یاد نمی تونم باهاش کار کنم و گفتم من می دونم دارین براش چی کارا می کنید برام غیرقابل تحمله و خلاصه مدیر کوتاه اومد اما خوب باهام بد شد . بعدش قضیه رئیس بزرگ پیش اومد که می خواست منو از این مدیریت ببره و من مقاومت کردم که این جا مدیرمون خوشحال شد و دوباره با من خوب شد چون فهمید نمی خواد منو از دست بده خوب ! حالا توی صحبتام با مدیر بزرگ حرف این دختر خانمم شد و من گله کردم که چرا این مدلی پیشرفت می کنه چرا در برابر رفتاراش کسی عکس العمل نشون نمی ده حالا چی شده مدیر بزرگ هم به مدیر ما ظاهرا تذکرایی داده که یک کم جلوی این دختره را بگیر . و مدیر جان هم از من پرسید تو رفتی چیزی بش گفتی از اون صحبتایی که با هم کردیم ؟ منم گفتم نه . حالا برام دردسر شد خوب دوباره مدیر باهام بد می شه در حد بندس لیگا . الان یعنی چی ؟