یک سال و نیمه عزیزم
این قدر سرگرم نوشتن سفرنامه بودم اصلا یادم رفت تبریک بگم یک سال و نیمه شدن دخترکمو عشقمو نفسمو . 26 مهر دخترک یک سال و نیمه شد خیلی به نظرم سن مهمیه خانم تر شده بزرگ تر شده و یک سال از اومدن دوبارم به سر گار گذشت.
این واکسن 18 ماهگی جدا کوفت بود یعنی بمیرم بچه ام پاشو کلا تکون نمی تونست بده اصلا در باورم نمی گنجید بچه به اون شیطونی یک گوشه خوابیده اما این قدر باحال بود با تبلت می خواست کار کنه اون یکی پاشو می یورد بالا تبلتو می ذاشت روش که دستش خسته نشه بعدم که یک کم نشوندمش کشتم بس که غر می زد و ارد می داد یعنی عین این خان ها نشسته بود مامان تلت ! مامان آب ! بوف ! ادک ، ابازی ..... و وو بعد از کنارشم نباید تکون بخوری گناه داره طفل معصوم اما جدا خسته شدم .
دخترک خیلی بزرگ و ناز شده خیلی فهمش بیشتر شده حرف زدنش بهتر شده کلمات سخت تر را هم می گه اما اون میل به تلفظ حرف اولو هنوزم داره خیلی شیرین شده اما یک مقداری به نظرم لوسه همه چیزو با گریه و زور می خواد اصلا پسش برنمی یام . یک اتفاق جالبی هم تو سفر افتاد توی تراموا رفته بود پیش یک خانم ترک نشسته بود و داشت فارسی یادش می داد اونم تکرار می کرد رها هم تایید می کرد که درسته یا نه تصحیحش می کرد حالا چی داشت یاد بنده خدا می داد " ممه اخه" این خانمه هم بلند بلند می گفت ممه اخه ممه اخه .... دیگه اینکه هی بدو بدو می رفت به هر کی می رسید می گفت سمال سمال ببینه می تونه باشون دوست بشه یا نه :دی و چیز دیگه ای که برام جالب بود این بود که توی سفر به حرف زدن غریبه ها توجه کرده بود اوکی را یاد گرفته بود و هی تکرار می کرد اوکی اوکی :دی نکته مهم دیگه در مورد دخترکم اینه که تازگیا عاشق قصه شده یعنی با عشق و توجه کامل می شینه تا براش قصه تعریف کنید و خیلی هم دوست داره .
سه شنبه روز اول کار به الافی گذشت بعد یک استراحت سخته برگشتن دوباره تازش ناراحتم شدم مدیر به من پاداش نداده خوب دیگه حقم داره می گه این که فقط سمتش از ماست قراره کارای یکی دیگه را بکنه پاداش چرا از این جا رونده از اونجا مونده می شم . پرهام از سر کار رفت برای رها نوبت چکاپ دکترش را اوکی کرد و اومد دنبال ما . اقای دکتر از قد و وزن دخترک راضی بود ارش پرسیدم دیگه از شیر بگیرمش گفت عیب نداره بگیر اما شیر پاستوریزه بش بده گفتم اصلا نمی خوره گفت وقتی شیر خودتو نخوره اونو خواهد خورد و ماست و کشک و دوغ و اینا بهش بده . بعدش پرهام سرش درد می کرد خوابید بعدم رفت حمام و کلا حضور پررنگی نداشت دیگه بعد سرش درد می کنه می گه حرف نمی تونم بزنم حتی در حد یک دقیقه اون وقت ننه جانش زنگ زده یک ساعتی نشسته باش حرف زده قول اکیدم داده که در مورد نیومدن خواهرش با توجه به حرفای خیلی خیلی خیلی زشت قبلی مادر غیرمحترمشون به مامانش طعنه بزنه با لحن بد یعنی بچه کولاک کرد برگشته می گه کاش فری می یومد پیشتون ها ..... بعدش خیلی بد بود تبلت دوباره دیوونه شده خراب شده نمی دونم کلا خودش مشکل داره یا اینکه رها تخم بلدرچینی که دستش بود را روی اون شکست و داغونش کرد .
4شنبه هم خبر خاصی نبود اداره آروم گذشت شکر خدا توی خونه پلو شوید باقالی با گوشت و سیب زمینی پختم یادم نیست دیگه گمونم اتفاق خاصی نیفتاد .
5شنبه هم صبح یک سر رفتم کتابخونه دیگه تا عصر با رها خانمی تنها بودم تا پرهام اومد . شب نانا اومد دم در کاپشن پسرشو ازم گرفت یک ظرف شله زرد توپم برامون اورد .
جمعه صبح بازم تو خونه بودیم ماهی پختم شبم رها را گذاشتیم پیش مامان و رفتیم لباسای خریداری شده و لباسای تابستونه را گذاشتیم خونه و زمستونه ها را آوردیم . شبم رفتیم یک سر به مادرهمسر زدیم و سوقاطی هاشم دادیم و البته قبلش صحبتی طولانی در مورد مادر غیرمحترمشون کردیم و اینکه الان هر چی می یاد حقشه و دخترش حق داشت که فرار کرد رفت و در حقیقت زندگیشو نجات داد .
شنبه هم مشغول تمیزکاری اساسی خونه شدیم . برق می زد ها ظهرم دایی برامون نذری اورد . عصر یک کمی رفتیم بیرون قدم زدیم هوا بخوریم بعد می گم نگاه کن یک جایی نیست ادم حوصله اش سر می ره بتونه بره برگشته می گه اخی پس مامانم چی بگه .... و رفته رو منبر دلم می خواست بزنم مخشو منفجر کنم بعد اون همه بحث دلیل و چیزایی که به چشم دید اخرشم اصلاح نمی شه باید بزنه زندگی ما را هم بترکونه تا خیال خودش و ننه اش راحت شه ها .