سه شنبه سرکار بودم واقعا دیگه حوصله ام از اداره سر می ره . مثلا فکر کن مدیر گفته فلان چیز رو بگو وارد سیستم بکنند خوب دو نفریم این کار رو می کنیم همیشه هم وارد کردیم چک کردیم دیدیم چیز وارد نشده نداریم حالا مسئله اینه مدیر جوریه که اصلا نمی شه بهش گفت بابا مشکلی نیست یا بهش بگی بابا بیا خوب اگه مشکلی هست نشون بده کدوم وارد نشده اصلا تو کتش نمی ره که نمی ره لجم می کنه . آدم واقعا نا امید میشه وقتی چیزی به این روشنی و واضحی هم نشه به نتیجه برسه خوب اگر میگی انجام نشده بگو کدوم نشده چرا الکی حرف می زنی اخه . بعد واسه اینکه نا امیدیم بیشتر بشه در ادامه کار یکی از مشتری ها اومده بهم پیش نهاد دوستی داده!!! کثافت ... می دونه هم متاهلم ! همکارم می خنده بهم می گه احمق چرا ناراحتی تازه بایدم قبول می کردی چون این خیلی خیلی پولدار و قدرتمنده بعد از طریق این به مدیرا فشار می اوردیم و انتقام می گرفتیم یعنی پکیدم از خنده برای شام سالاد ماکارونی درست کردم خوب شده بود از خجالت دیروزش دراومدم . پرهامم که اومد سریع رها خانمو بردیم آرایشگاه من دلم نبود دوست دارم موهاش بلند باشه ببندم اما راستش این قدر مامان و پرهام گفتن بچه اذیته که کوتاه اومدم اما بعد از این واقعا مقاومت می کنم . این قدر گریه کرد کلی شکلات و لواشک و بادکنک و شونه هم بهش جایزه دادن اما فایده نداشت بعد آرایشگاه هم رفتیم کتاب فروشی و جایزه دو تا کتاب داستان خرید .

4شنبه اداره خدا را شکر آروم بود عصرش یک سر رفتم هایپر می خریدای الکی مثل بیسکویت و ماست و ...برای شامم که سالاد ماکارونی داشتیم دو سه روزی هست مامانم رها را می ذاره توی کالسکه و یه ذره می بردش بیرون می گه نتیجه خوب بوده و ظاهرا می شینه اون تو

5شنبه رها خانمی سرما خورد ناهاریش مامان اینا بودم شامم مامان بهمون آبگوشت داد همسری هم خودش رفت خونه یه سری کار انجام داد . شبش رها دقیقا کشتمون نمی خوابید که هی بیداری هی گریه هی ....

جمعه طبق معمول ماهی بود و البه سوپ برای دختری و عصر به بهد فهمیدم خودم هم سرما خوردم زیاد جالبناک نبود .

پسر دوستم کلاس اول دبستانه بعد کلاس اضافه براشون به جای رباتیک هرساله فلسفه گذاشتن که شدید برام جالب بود اما الان چیز جالب تری خوندم و این که توی دزفول شروع کردند و در بعضی مدارسش از امسال دارن خط میخی را اموزش می دن این دیگه جدی جدی خیلی بامزه است .