شنبه توی اداره از سردرد به حال مرگ افتاده بودم با معده خالی همین طور بالا می اوردم افتضاح بود . دیگه زنگ زدم پرهام اومد دنبالم رها را هم اورده بود که برای خودش شیکان پیکان جلو نشسته بود هی هم پز می داد اما بعد تا دید اون عقب انگار حالم بده گفت باید برم پیش مامانم بهش می گم رها اذیتم نکن از دست تو می میرما می گه خدا نکنه تو بمیری مامان . من خیلی دوستت دارم ! تو خونه هم پرهام طفلک هوامو داشت تا رو به راه شدم غذا که نپختم از خونه مادرشوهر قیمه اورده بودیم . شبم چایی ریختیم رفتیم توی حیاط

یک شنبه اداره عادی تر بود تا عصر که باز دعوای دو جناح قدرتو داشتیم البته نه اینکه از این جناح دومی خوشم بیادها نه همشون عین همن اما دوست دارم اینا پیروز شن چون چند دفعه هی زمین خوردن اونا ولی چند وقته خوششونه اونا هم بخورن زمین حالشون گرفته شه یک کم . خونه ماکارونی پختم یک مقدارم پیاده روی کردیم کلا خبری نبود پرهام سردرد داشت .

دوشنبه هم باز همه چیز عادی انگار ماه رمضون رمق همه را گرفته کسی حال کار خاصی را نداره توی خونه از روز قبل غذا داشتیم با رها رفتیم حمام بازی کردیم و واقعا بی حادثه بود خدا را شکر همه چیز .

رها به 206 می گه ماشین عصبانی و تمام مدت توی خیابون دنبال ماشین عصبانی می گرده :دی