در انتظاری بی انتظار
سلام سلام
ديروز سر كار شرايط معمولي و گذرا بود رفتم كتابخونه كتاب گرفتم و بعد رفتم براي ثبت نام پيست و بعدشم اومدم خونه همسري مجبور بود تا 6:30 سر كار باشه . غذا خوردم . مامان به اصرار سام سام دم گاو خريده بود و باهاش دم پخت درست كرده بود بد نبود مثل گوشت گوسفند بود . بعد هم كتاب خوندم و با همسري صحبت نمودم . دوسش دارم زياد دلم واقعا واسه آغوشش پر مي كشه ديروز كه هي مي گفتم كجا بريم چي كار كنيم اصلا مونده بود چرا ازش مي خوام هفته آينده يك روز با هم باشيم !!!!!!!!! فكر كنم اصلا و ابدا ياد ولنتاين نيست ... آخی دلم سوخت
بعد رفتم به مامان بزرگ سر زدم و دايي اينا هم اومدن و كيك اوردن خورديم بعد براي بفرماييد شام رفتم خونه مهي اينا . اين بهزاد هم رو اعصابه ها !
دارم هي سرچ مي كنم براي روشاي مهموني همين طوري . آ مثلا قبل از رسيدن مهمون يا بعد از شام چي كار مي شه كرد كه مهمون درگير سفره چيدن و جمع كردن نشه !