پپر دپرس
واي خدايا نمي دونم از كجا بگم اصلا چي بگم اصلا چرا اين طوري ام اون قدر دلم گرفته كه آرزوي مرگ مي كنم بدنم گر گرفته داغه حس مرگ دارم از همه بدم مي ياد
يك شنبه مي خواستم برم كتابخونه رفتم تا سيدم دم سي و سه پل كه ديدم جمعيت موج مي زنه رئيس زنگ زد موبايلم خاموش شد فهميدم بايد برگردم اداره و به كارم نمي رسم و فرداشم تعطيل بود تازه مدير از خاموش بودن چه برداشتي داره خدا عالمه با عجله برگشتم به همه زنگ زده بودند ولي برخوردشون خوب بود . خسته و ناراحت رفتم خونه توي راه واسه تولدم يك چيز كيك توت فرنگي خريدم . هر چي زنگ زدم همسري گوشي را برنداشت گريه ام گرفت زنگ زد گفت حمام بوده و الان مي خواد بره واسه گرفتن حلقه و خريد شيريني . منم گير دادم نرو هم واسه اينكه شلوغ پلوغ بود اون روز هم واسه اينكه هر روز بيرونه اونم گير داد بايد برم آخر نرفت ولي ناراحت و بداخلاق بود انگار نه انگار شب تولدمه . نمي دونم اگه شيريني براي منه بايد به قيمت اشك ريختنم برام تموم شه . نمي خوام اين شيريني رو . رفتم آرايشگاه موهامو رنگ كرد خوب شد البته بايد يك بار ديگه برم . مرمر كلي از دوران عقدش و ناراحتي هاش حرف زد ياد خانواده شوهر خودم افتادم كارايي كه برام نكردن و باز گريه ام گرفت اومدم خونه به همسري زنگ زدم باز بد برخورد كرد گريه كردم خوابيدم صبح مهي و سارگل تولدمو تبريك گفتن همسري يك اس ام اس خشك و خالي داد و هيچي نگفت بازم حالم بدتر شد . بعدا زنگ زد تبريك گفت مهربانانه ولي از دلم بيرون نيومد . خط تلفنم خراب شد و اوضاع بدتر شد . ظهر همسري اومد خونمون زنگ زد گفت دستم پره بيا پايين كمك فقط همين چند ثانيه خوشحال شدم همين كه فهميدم سورپرايزي در راهه فقط چند ثانيه . واسم ساعت خريده بود گل رز يك جعبه شيريني و يك خرسك عروسكي صورتي كه داده بود گذاشته بودنش توي بادكنك . سورپرايز خوشحالم كرد ولي وقتي ياد اس ام اس صبح مي افتادم دلم مي گرفت اينكه من چه قدر به روز تولدش و كارايي كه بايد بكنم فكر كردم و اون نتونسته واسه روز تولد من به خودش غلبه كنه صبح پيام قشنگ تري بده . واسه ناهار مامان خورشت لوبيا سبز پخته بود با كباب درست كردن با بابا . بارون هم همون موقع زد حتي محبت مامان بابا نمي تونست حالمو بهتر كنه . كادوي تولد مامان بابا يك جفت كفش سفيد بود و مامان بزرگم هم پول داد . سام سام براي اولين بار هيچي بهم نداد و واقعا ناراحت شدم . ظهر خوابيديم و به همسري گفتم بابت پيام صبحش دلخورم خوب حتي معذرت خواهي هم نكرد يا اظهار تاسف . عصر شكمم خيلي پر بود با همسري پياده رفتيم سمت مجتمع پارك . توي راه گفت فقط واسه تو از روژين شيريني مي خرم چون خيلي برام مهمي اينجا واقعا تركيدم گفتم خونه عموت هم رفتيم از همونجا خريدي گفت اون چون نزديك خونشون بود خوب بماند كه ما اصلا اون ور آب بوديم اون روز و توي راه كلي شيريني فروشي ديگه بود و من بيش از حد به همسري اصرار كردم از جاي ديگه بگيريم !!!! واسه سشوار مردد شدم عادي بخرم يا اونهايي كه سرش برس غيرچرخان داره . نشستيم و به همسري گفتم بيا به منم رانندگي ياد بده گفت با ماشين من نمي شه برو با ماشين بابات . باورم نمي شد . خيلي جا خوردم يعني بدترين ضربه بود كه از اول زندگي مشتركمون خورده بودم نمي دوستم باورم نمي شد اوالمون جدا جداست ال اون فقط مال خودشه مال من فقط مال خودم . اصلا هنوزم باورم نمي شه . نمي دونم نمي دونم بايد با اين شكل جديد ارتباطي چي كار كنم اصلا شوكه شدم باورم نمي شه . خيلي ناراحتم بغض كردم بدجوري بغضي كه دائم در حال تركيدن هست و فقط سعي دارم توي اداره جلوشو بگيرم . كلي هم كاراي ارجاع شده را از صبح غلط انجام دادم . و همچنان درگير اين فكرم . امكان نداره ديگه به هيچ چيز كه مال اون باشه دست بزنم امكان نداره