ديروز اون قدر غمگين بود كه توي اداره دائم اشك توي چشمم جمع مي شد . از راه رفتم كتابخونه به همسري هم هيچي نگفتم رسيدم خونه بهش زنگ زدم اونم بيرون بود هيچي نگفته بود چه قدر از اين كار متنفرم چه قدر احساس سرما مي كنم اينكه رابطمون به جاهاي بدي داره مي ره اينكه از همدل نبودنش خسته ام از غرور بيجا از درك نكردنم خيلي خسته ام . بعد با هم صبحت كرديم اصلا حوصله نداشتم ولي سعي كردم به روي خودم نيارم ازش خواستم براي خونه تماس بگيره . حتي كتاب نخوندم بس كه فكرم مشغول بود . مرسي از حرفاتون از راهنمايي هاتون ولي سخته نمي دونم با اين كارش با اين عقيده اش چي جوري كنار بيام داغونم

شب رفتم خونه مامان بزرگ اخه چه قدر گريه كرد

میتال و مس مس زنگ زدند تولدم رو تبریک گفتند

خدايا من عاشقش بودم با احتياط اومدم جلو مي ترسيدم ولي بعد 6 ماه ديگه عاشقش بودم ديگه فكر مي كردم واقعا براي اونم مثل خودم من و تويي نيست فكر مي كردم دوستم داره بهم احترام مي ذاره ولي اين طور نيست نه برام احترام قائله نه من و خودش را يكي مي دونه