پپر و مهمونی های زیاد زیاد
چهارشنبه باز دمغ و ناراحت بودم و در حال خوردن غصه :دي كاراي اداره يك جورايي به هم ريخته بود نمي دونم مشكل سيستم چيه بايد يك جورايي رفعش كرد اي از اين كاري كه دستمه بدم مي ياد چه مي شه كرد ولي . خبر بد هم زمزمه براي اضافه كاري 5شنبه ها بود .
باز با همسري سرد بودم كتاب متاب هم نخوندم عصر تا رسيدم خونه حمام كردم و آماده شدم هسري بياد دنبالم . يك مقاديري كه رفتيم كنار خيابون نگه داشت و گفت بگو اين چند روزه چته . من هي مقاومت و اونم هي اصرار منم گفتم ناراحت شدم به خاطر قضيه ماشين . اونم بغلم كرد و گفت شوخي كردم عزيزم مي دونم شوخي بدي بود و مقصر منم ولي باور كنم شوخي كردم هر وقت خواستي بريم تمرين با هم ديگه . و منم بخشيدمش و آشتي شديم :دي
رفتيم اول مجتمع پارك براي خريد سشوار . يك سشوار بابليس همسري برام خريد از اينايي كه سرش برس مي خوره ولي برسش ثابته و چرخان نيست . 54 تومن . بعد هم رفتيم رستوران ايتاليايي براز توي خيابون پرواز . جاش باكلاس بود ظروف و نحوه پذيرايي هم خيلي باحال و عالي بود غذاشم تقريبا خوب بود . كلا تجربه جالبي بود . بعدش هم همسري چايي و ميوه اورده بود رفتيم كنار پل خواجو خورديم . شب هم با اين كه خيلي خوابم مي يومد با مامان و سام سام رفتيم ترمينال دنبال دايي گرامي .
5 شنبه صبح رفتم اداره براي كلاس كه تقريبا خوب بود . ظهر برگشتم خونه كمي خوابيدم و عصر همه خونه مامان بزرگ كنار دايي بود . همسري رفته بود خونه داييش فوتبال ببينه و واسه همين نبود كنار ما كه البته جريانش مفصله . من روي اين داييش حساسم هر وقت بخواد بره اونجا گير مي دم همسري جواب نامناسب مي ده و اخرشم بحث و جدل. اين بار هم همين طور بود .
جمعه صبح كلافه و خواب بود ناهار رفتيم خونه مامان بزرگ . همسري عزيزم جمعه سر كار بود ولي عصرش با همه خستگي اول اومد خونه ما ديدن داييم خيلي هم خوش گذشت بعد هم من تندي آماده شدم رفتيم دنبال مامان و داداشش و رفتيم خونه دايي بزرگش مهموني . خيلي خوش گذشت . زن داييش خيلي هوامونو داشت و كلا همه چيز خوب بود .
فردا تولد بچه خواهر همسري مي باشد . اصلا حال خريد هديه ندارم واييييييي