هفته پراسترس
شنبه
صبح مي بينم دلار 1780 هست خوشحال مي شم اساسي ظهر مي فهمم امارات تحريممون كرد مي رم تو شوك عصر دايي مي ره دنبال دلار مي گه يك روزه 100 تومن رفته روش شده 1880 نخريدم تا فردا . استرس منو مي گيره . از راه اداره اول مي رم كتابخونه بعدش مي رم خونه . همسري مريض حاله همش مي خوابه . براي اولين بار سالاد ماكاروني درست مي كنم خيلي عالي مي شه . غور غور زنگ مي زنه براي 5شنبه عروسي برادرش دعوتمون مي كنه ولي مراسم 40ام عموم هست نمي شه برم .
همسري صبح ماشينمو برد معاينه فني براي اطمينان بيشتر دوباره هم با اژانس تماس گرفت
يك شنبه
دايي مي گه صرافي به دوستش گفت تا 2شنبه صبر كن شايد اوضاع بهتر شد . شما هم صبر مي كنيد ؟ مي گم باشه دلم غوغاست ناراحتم . عصبي ام . شام قيمه ريزه يا كله گنجشكي مي پزم نمي دونم فرق اين دوتا غذا چيه . خوشمزه است هرچند يك ذره شل و وله . اخر شب مامان زنگ مي زنه مي گه دايي مي گه اين چه كاريه تو اين شرايط خودتون 600 تا دارين ما هم 400 تا فعلا اينا پيشت باشه فقط بقيه اش را بخر شايد ارز مسافرتي هم گيرتون اومد خدا را چه ديدي نخواهين ضرر بيشتر بدين . مي گم باشه
دو شنبه
اعصابم خرده حتي حوصله تايپ توي وبلاگ را ندارم خستم بدم مي ياد امروز خانمها رفتن نمايشگاه كتاب ولي من اصلا حوصلشو ندارم از همه چي بدم مي ياد . امروز ماهگرد اشناييمون هست يادم بود و صبح من زودتر از همسري تبريك گفتم بالاخره . توي روزنامه امروز مقاله مي خونم كه نه خير توي خود فرودگاه هم دلار مي دهن ولي معطليش بيشتره . گيج شدم نمي دونم چي كار كنم . تا عصر هزارتا تصميم مي گيرم آخرش از دايي مي خوام برام 500 دلار بخره مي گيره ولي پولشو باهام حساب نمي كنه خيلي ماهه خيلي سخاوتمنده مي گه اگه ارز مسافرتيت جور شد خودم برش مي دارم اگه نشد فعلا پول براي مسافرت تو دستت باشه من بعد با قيمت امروز حساب مي كنم نمي خواد تو فكرش باشي .
شام املت پختم خيلي بد شد البته
3 شنبه
اتفاق خاصي نيفتاده خيالم كمي راحت تر شده . طي پيش بيني اخبار مي فهمم دلار گرون تر شده نمي تونم فكر مثبت بكنم و همش تو فكرم اوف چطور بايد پول جور كنيم جهت خريد 1000 دلار قرضيمون . به اژانس زنگ مي زنم براي گرفتن تلفن بانك ملت شعبه فرودگاه اذيتم مي كنن نمي دن . خسته ام .
شام به سفارش همسر پلو شويد باقالي با گوشت درست كرديم خيلي هم خوشمزه شد اما از اونجايي كه چند وقته كپسول آهن مي خورم همش حالت تهوع و دل پيچه دارم و امروز صبح هم ديگه با حالت افتضاح اومدم سر كار .
4شنبه
قرار بود برم خونه مامان اينا چون فردا صبح زود قرار بود از خونه بريم براي مراسم چهلم عموم و همسري هم نمي تونست بياد . اول رفتم كتابخونه بعدشم كه همون خونه مامان اينا پلوهويج خوردم و با مامان بابا رفتيم براي همسري كادوي ولنتاين خريدم يك جعبه ابزار :دي ديگه شبش هم با دايي و بچه هاش رفتيم خونه مامان بزرگم . در ضمن اينكه همسري گفت مامانش براي فردا شب دعوتمون كرده .
5شنبه
صبح زود اول رفتيم گوشت خريديم هم من گوشت نداشتم هم مامانم اينا و بعدشم براي مراسم عموم راهي شديم كه البته خيلي خسته شدم تا برگشتم خونه شده بود 6:30 عصر و همسري ديگه زنگ زد كنسل كرد خونه مامانش اينا را و گفت يا فردا يا پس فردا مي اييم . عصر تازه من و سام سام برگشتيم خونه و مامان بابا مجبور بودند براي مراسم شب جمعه بمونند . ديگه منم زنگ زدم همسر گرام از پيتزا پيتزا غذا گرفت و اورد سه تايي با هم خورديم يك مقاديري نشستيم و رفتيم خونمون .
جمعه
صبح بيدار شديم صبحانه مفصل خورديم خونمون را يك عالمه تميز كرديم و مامان زحمت كشيده بود گوشتامونو چرخ كرده بود و خرد كرده بود رفتيم اورديم بسته بندي كرديم . در ضمن اينكه زنگ زديم به مادرشوهر كه امشب مي ريم خونشون و در كمال پر رويي عنوان داشت امروز تولدمه و همسر گرام هم سريع گفت پس بريم براش كيك بخريم ! يعني داشتم منفجر مي شدم از اينكه اين قدر اين ادم پر رو باشه كه دو هفته از پسرش خبر نگيره حالا هم كه زنگ زده مي گه شب بيايين خونمون ولي يادتون نره تولدمه ! بدتر از هم عكس العمل همسر كه سريع به جاي ديدن زشتي كارش حواسش مي ره سراغ كيك وقتي اعتراض مي كنم مي گه اگه دوست نداري خوب نمي خريم مي گم نه با حركت زشت اون مامان طمع كارت راه ديگه اي نداريم با اينكه راضي نيستم ولي از دست تو حرص مي خورم كه تا نگم پليدي اين بشر رو نمي بيني . ديگه رفتيم با هم پارك قدم زديم صحبت كرديم تا من اروم شم بستني خورديم اش خورديم . شيريني هم خريديم رفتيم خونشون شام هم ماهي درست كرده بودند خواهرشم اومد كيك خريده بود با كادوي نقدي . نشستيم زياد هم نشستيم . با همه اين حساب همسري دوسشون داره توقع بي جاييه كه بخوام دوسشون نداشته باشه ولي اينم توقع بي جاييه كه از خودم بخوام اروم باشم !
شنبه :
ناهار خونه مامان اينا دعوت بوديم صبح ماشينمونو شستيم و رفتيم خونشون ناهار كباب بود ديگه بعد ناهار هم استراحت كرديم و عصر همه با هم رفتيم پارك و بعد هم رفتيم هايپر ماركت . من براي كادوي خونه خانم هاويشان يك فلاكس دوقلو خريدم و مامانم يك ظرف تزييني . ديگه برگشتيم شام هم خونه مامان اينا بوديم و بعدش جانان جوني اومد يك كم بازي كرديم هرچند بي حوصله بود و زود رفت . شبم برگشتيم خونه و همسر فرمودن بايد يك روز قبض مامانشون را ببرن مخابرات پرينت بگيرن . خسته شدم از اينكه باز مامانش از اين كارها بهش داده .
مامان باباي عزيزم هم 200 تومن دم راهي بهمون دادند . اينا يك پدر مادرن مادر همسري هم يكي دلم مي خواد همسري خودش مي گفت متوجه هست
1شنبه
زنگ زديم اژانس كه ويزاها چي شد گفتين يه هفته اي حاضره مي گه نه بابا چه خبره ما قول داديم قبل فرودگاه بديم بهتون !!!!بعد مي گه تا 3شنبه اينجا حاضره نشد هم خودم يكي را مي شناسم تو بانك كارتون را درست مي كنيم يه جوري.... اميد واهي..... روز مزخرفي بود همش استرس دارم و اعصابم خرده اصلا ريختم به هم . شام هم سوسيس و تخم مرغ خورديم و الان يادم اومد براي امشب هم يادم رفته برنج و گوشت و اينا را بذارم . رفتيم با همسري بيرون صابون و اينا خريد ليست مسافرت را تهيه كرديم و همسري طفلكي هي با خودش داره فكر مي كنه كادوي ولنتاين برام چي بخره بيشترش فكرش رو سوئي شرت هست منم مي گم نمي خوام راستش با اين استرس ها جدي جدي هم دلم چيزي نمي خواد .
دو شنبه
توي اداره سرم شلوغ بود . كارها كمي مشكل پيدا كرد . مامان جونم برامون گوشت بوقلمون خريد و آماده كرد . عصر يك ذره زودتر مرخصي گرفتم همسري رفت دم خونه ما گوشت ها را گرفت و بعد اومد دنبالم رفتيم اژانس . مي پرسن اگه كپي پاسپورت دارين اشنا داريم مي شه برين بانك رسيد بگيرين خوب نداريم خودشونم ندارن كارگزار تهران هم نداره . زنگ مي زنه تهران مي گن صد دردصد ويزاشون فردا عصر اماده مي شه و 4شنبه صبح دستتونه . باور نمي كنم اصلا و ابدا ولي راهي نيست . مي ريم خونه سر راه كيسه فريزر مي خريم . براي شام عدس پلو با گوشت بوقلمون مي پزم همسري هم مي ره بانك عوارض خروج از كشور را مي ده و مي ياد مي خوابه كتاب مي خونم گوشت ها را بسته بندي مي كنيم و همينا .
3شنبه
روزي كه اژانس قول داده بود ويزاها صد دردصد توي تهران اماده شده است كه البته پس از تماس هاي مكرر فرمودن اماده نيست ولي قول مي ديم 4شنبه تهران اماده باشه ويزاها . اگه 4شنبه ويزا تهران باشه خدا مي دونه 5شنبه چه ساعتي اصفهان خواهد بود و بانك هم 5شنبه تا 12 بازه فقط . ولنتايني نداشتيم حالم بده نافرم
4شنبه
فهميدم ديروز توي تايلند بمب گذاري شده و به ايراني ها مشكوكن چه خوش شانسيم ما !الان ادارم دارم مي تركم از استرس عصر و جواب اژانس!عصر قرار بود زودتر بریم اژانس همسری مرخصی گرفته بود اما ماشین جان بازی دراوردن و روشن نشدن دیگه تاکسی تلفنی گرفت اومد دنبالم و اژانس گفت ویزاتون دراومده تهرانه ازشون معرفی نامه گرتفیم که خودمون صبح زود بریم دنبال کاراش . اومدیم خونه سریع اماده شدیم بریم دنبال کارامون که یک دفعه عمو کوچیکه همسری سرزده اومد خونمون البته بیچاره ها شرایط را دیدن زودی رفتن ولی خوب کاشک زنگ می زدن بعد می یومدن . دیگه رفتیم یک مقادیری خوراکی موراکی برای خودمون خریدیم و همسری منو رسوند خونه مامان اینا و خودش برگشت خونه .
5شنبه
همسری صبح رفت بارنامه را گرفت منم اومدم بانک و خلاصه از 7 که بیدار شدیم 10 موفق شدیم رسید پول را بگیریم یعنی اگه خدا بخدا قاعدتا دیگه نباید مشکلی باشه و انجا باید ارز را تحویلمون بدن . صبح بعد از تحویل گرفتن مدارک همسری رفت اژانس تا نصیحت های خانم آژانسی را گوش کنه و بعد بلیط اتوبوس برای فرودگاه امام خرید منم خونه مشغول اپیلاسیون بودم . ظهر همسری ناهار اومد خونه ما مامان ابگوشت پخته بود براش و البته من طفلی هم کباب داشتم بعد ناهار همسری منو رسوند کتابخونه و بعد کلید اون یکی ماشین را برداشتیم اومدیم دنبال بابا رفتیم کارخانه همسری اینا ماشین ها را باتری به باتری کردیم تا راه افتاد اون یکی هم و بردیم گذاشتیمش تو پارکینگ سر راه نون هم خریدیم و بعد من رفتم ارایشگاه برای سشوار و ابرو و دیگه بعدشم خونه ما از همه خداحافظی کردیم و تمام . اومیدم خونه ساکامونو بستیم .
اگه خدا بخواد امروز راهی هستیم امیدوارم به سلامت برسیم ارز را راحت و بی دغدغه بهمون بدن راهی سفر شیم و خیلی خوش بگذره بهمون .