مباحث جالب آموزشی
سه شنبه سرکار بودم واقعا دیگه حوصله ام از اداره سر می ره . مثلا فکر کن مدیر گفته فلان چیز رو بگو وارد سیستم بکنند خوب دو نفریم این کار رو می کنیم همیشه هم وارد کردیم چک کردیم دیدیم چیز وارد نشده نداریم حالا مسئله اینه مدیر جوریه که اصلا نمی شه بهش گفت بابا مشکلی نیست یا بهش بگی بابا بیا خوب اگه مشکلی هست نشون بده کدوم وارد نشده اصلا تو کتش نمی ره که نمی ره لجم می کنه . آدم واقعا نا امید میشه وقتی چیزی به این روشنی و واضحی هم نشه به نتیجه برسه خوب اگر میگی انجام نشده بگو کدوم نشده چرا الکی حرف می زنی اخه . بعد واسه اینکه نا امیدیم بیشتر بشه در ادامه کار یکی از مشتری ها اومده بهم پیش نهاد دوستی داده!!! کثافت ... می دونه هم متاهلم ! همکارم می خنده بهم می گه احمق چرا ناراحتی تازه بایدم قبول می کردی چون این خیلی خیلی پولدار و قدرتمنده بعد از طریق این به مدیرا فشار می اوردیم و انتقام می گرفتیم یعنی پکیدم از خنده برای شام سالاد ماکارونی درست کردم خوب شده بود از خجالت دیروزش دراومدم . پرهامم که اومد سریع رها خانمو بردیم آرایشگاه من دلم نبود دوست دارم موهاش بلند باشه ببندم اما راستش این قدر مامان و پرهام گفتن بچه اذیته که کوتاه اومدم اما بعد از این واقعا مقاومت می کنم . این قدر گریه کرد کلی شکلات و لواشک و بادکنک و شونه هم بهش جایزه دادن اما فایده نداشت بعد آرایشگاه هم رفتیم کتاب فروشی و جایزه دو تا کتاب داستان خرید .
4شنبه اداره خدا را شکر آروم بود عصرش یک سر رفتم هایپر می خریدای الکی مثل بیسکویت و ماست و ...برای شامم که سالاد ماکارونی داشتیم دو سه روزی هست مامانم رها را می ذاره توی کالسکه و یه ذره می بردش بیرون می گه نتیجه خوب بوده و ظاهرا می شینه اون تو
5شنبه رها خانمی سرما خورد ناهاریش مامان اینا بودم شامم مامان بهمون آبگوشت داد همسری هم خودش رفت خونه یه سری کار انجام داد . شبش رها دقیقا کشتمون نمی خوابید که هی بیداری هی گریه هی ....
جمعه طبق معمول ماهی بود و البه سوپ برای دختری و عصر به بهد فهمیدم خودم هم سرما خوردم زیاد جالبناک نبود .
پسر دوستم کلاس اول دبستانه بعد کلاس اضافه براشون به جای رباتیک هرساله فلسفه گذاشتن که شدید برام جالب بود اما الان چیز جالب تری خوندم و این که توی دزفول شروع کردند و در بعضی مدارسش از امسال دارن خط میخی را اموزش می دن این دیگه جدی جدی خیلی بامزه است .
مهدکودک از ما بهترون
دخمر کوچولو جدا شگفت زده ام می کنه مثلا قبلا توی کتاب شعرش یک بیت بود که می گفت تو روی چی سواری اون ماشینه یا گاری ؟ برای همینم به کالسکه می گفت با زبون همون وقتاش گاگا یعنی گاری خوب اهل کالسکه هم نیست و حرفش اصلا توی خونه ما نیست بعد یک دفعه دیدم داره به کالسکه اش اشاره می کنه و می گه کالسکه !!! وای ین قدر ذوق زده شدم اینو کی فهمیدی ؟
یا یک کتاب داستان داره گلدونه شعره طولانی هم هست . بعد دیدم اوف یک عالمه اش را یاد گرفته خیلی از بیت ها را وقتی می خونی اخرشو حفظه و می گه مثلا من می گم تازه شده سه ساله روی لپش اون جواب می ده یه خاله :دی یا حفظ شده توی صفحات مختلف چه اتفاقی می افته و چه شعری هست و هی کلمه کلمه می گه مثلا اونجایی که می گه داد مامان رفت هوا . صفحه را باز می کنه می گه مامانی بعد می گه داد:دی خیلی ذوقشو کردم و امتحان کردم دیدم بیشتر کتابای دیگه را هم حفظ شده و وقتی بیت را بخونم اخرین کلمه را خودش می گه . البته جمله دیگه نگفت که نگفت .
شنبه مشغول سر و کله زدن با این پروژه مدیر جان بودم واقعا اذیتم یک سر رفتم کتابخونه بعدش برگشتم مرغ درست کردم یک سر رفتیم بیرون ساعتم را بندشو کوتاه کردم . رها شبا برای شیر اذیت نمی کنه با یک ذره اب راضی میشه اما دم صبح خوابش نمی ره نمی دونم چرا...
یک شنبه هم اداره خیلی عادی و کسلانه گذشت عصرشم رسیدم خونه استنبولی درست کردم خواستم یک ذره نرمتر درش بیارم اما با اجازه تون به معنی دقیق کلمه شفته شد و دیگه با کلی مسخره بازی خوردیمش البته که رها خیلی هم خوشش اومده بود دیگه بارونم شدید بود و کلا تو خونه زندونی بودیم .
دوشنبه مرخصی گرفتم بمونم خونه تا مامان هم بره به دکترش برسه که خیلی شیک دکتر نیومده بود و گفته بودن بازرس اومده نمی دونم یه چنین چیزایی خلاصه از صبح درگیر رها بودم متاسفانه اصلا و ابدا تنهایی بازی نمی کنه . خلاصه تا عصر خونه بودیم و دیگه پرهام که اومد رها خانمی را بردیم خانه بازی ، خیلی دوست داره بهش خوش می گذره اما بعد یک ساعت حاضر نیست برگردیم خونه و با جیغ و فریاد ناراحتی می یاریمش .
یک مطلبی بود توی روزنامه ها راجع به شهریه های آن چنانی مهدکودک ها ... خبر از مهدکودک هایی توی تهران می داد با شهریه ماهیانه 2 تا 3میلیون ! یعنی دهنم باز موندها سالیانه اش یه چیزی تو مایه های 30 میلیون می شه یعنی سه سال بچه بره مهدکودک 100 میلیون اصلا در تصورم نمی گنجه چه پولایی هست به چه روش هایی خرج میشه در مورد خصوصیات این مهدها هم نوشته بود مثلا 2500 متره مهدکودک با فضای مشجر ... دیوار سنگ نوردی داره اتاق تکواندو ژیمناستیک شطرنج اسکیت آموزش انگلیسی و فرانسه و ... بعد قسمت جالب ترش این بود که نوشته ظرفیت این مهدکودکا همیشه هم پره و خیلی طرف دار دارن :دی
وجدان سپید پزشکی
سه شنبه همش دستم بند کارای مسخره این رئیس جان بود عصر استادم داره می یاد باید مقاله براش سرچ کرده باشم برو برام سرچ کن . به من چه خوب.... یعنی عملا دارم براش مدرک می گیرم .... خونه که رفتم یک ذره با رها تو سرو کله هم زدیم تا پرهام اومد و راهی شدیم ساک را گرفتیم کتابخونه رفتم و بعدش یک سر پارک اونجا چندتا دختربچه 4 پنج ساله داشتن با هم بدو بدو و بازی می کردند از این ور می دویدن اون ور رها هم خودشو قاطیشون کرده بود و یک حالی کرده بود تا می شستن به زور می رفت بینشون جا باز می کرد می نشست خیلی بهش خوش می گذشت یک ذره موندیم و رفتیم دکتر راستش مدتی هست خیلی سر درد دارم بعد یک کمی به چشمم مشکوک شدم رفتم معاینه و دکتر گفت نه خوبه و ضعیف نشده اما یک مقداری چشمت ملتهبه که به خاطر آلودگی هواست و دو تا قطره برام نوشت نکته بسیار جالب برام این بود که یک تابلوی خیلی خوش خط بالای درش زده بود و نوشته بود دادن پول ویزیت و هر پول دیگه ای بستگی به شرایط اقتصادی شما داره اگر نمی تونید پرداخت کنید مشکلی نیست فقط با منشی هماهنگ کنید !!!!! یعنی کفم برید خیلی خوشحال شدم .... همون جا مجتمع پارک چون رها گرسنه اش بود یک قارچ و سیب زمینی خریدیم خوردیم و بعد برگشتیم خونه .
4شنبه مشغول انجام دستورات رئیس بودیم با بی میلی تمام اداره هم به خیر گذشت عصرشم کوکو سیب زمینی پختم همسر گرام هم ننه ناگرامش را برد دکتر اه حرصم در می یاد اما ولش کن . یادم نمی یاد دیگه خبری بوده باشه . توی خونه بودیم رها هم همش مهمونی بود خونه داییم خونه همسایه :دی دخترای همسایه نشستن براش کلاس فشرده گذاشتن باش تمرین می کنن بگه آی لاو یو :دی البته سرهمش می کنه می گه آلبالو:دی
5شنبه صبح خونه بودم مامان جواب آزمایشش را گرفت خدا را شکر ظاهرا که مشکلی نیست بابا هم لثه اش را عمل کرد شبشم تنبل بازی املت درست نمودیم عصرم به هوای خرید ماهی رفتیم بیرون مامانم همراهمون اومد . خبر خاص دیگه ای نبود .
جمعه صبح همسر جون رفت میدون میوه ناهر طبق معمول ماهی داشتیم عصرم یک مقداری قدم زدیم یک کم رفتیم خونه مامان اینا کیک لبو پخته بود دایی اینا هم بودند بد نبود آروم و بی دغدغه گذشت .
تصمیم گرفتم شیر شب رها را قطع کنم 3شنبه و 4شنبه کلا خودش پا نشد بخوره 5شنبه پا شد که ده دقیقه ای طول کشید تا راضی شد خبری نیست و جمعه به 5 دقیقه کاهش یافت و سریع آب می خوره و گریه را بی خیال می شه اما نمی تونه خودش بخوابه و باید دوباره رو پا خوابش کنم که خسته ام می کنه .
صبح شنبه هوا از باورن دیشب تمیز و خنک بود پیاده اومدم با ام پی تری توی گوش خیلی حال داد بهم صبحش عدسی خورده بودم دهنم خشک و یک کمی تلخ بود این جور وقتها یا زمانایی که تخمه می خورم و بعد شدید دلم چایی می خواد همش حس می کنم سیگارم باید همچین مزه ای به دهن بده تلخه تلخ که چایی بطلبه .
تا تعطیلات بعدی
خوب تعطیلی شنبه هم رفت و دیگه تعطیلی نداریم تا هفته دوم آبان و اربعین البته که من مرخصی دارم امیدوارم شرایط جوری باشه که بتونم استفاده کنم و هفته ای یک روز را بمونم خونه مثلا :دی چه رویای شیرینی
1 شنبه اداره عادی بود الان مزاحم ترین فکر اضافه وزنم هست که نه تنها از بین نبردمش اون 1 کیلویی که کم شده بود همراه با یک کیلو دیگه در مسافرت برگشته و من شدید غصه دار و در عین حال بی انگیزه ام . می گن قراره مدیر عامل عوض شه و فعلا اداره درگیر این شایعاته . همسر جان هم زودتر اومد که بره دنبال کارای تعمیراتی ماشین . یک آبروریزی اساسی هم رخ داد . پرهام خان جرات نداره هیچ وقت به مامانش بگه با خانواده من جایی رفتیم چون مامان جانش اعتراض می کنه و ایشونم توان مقاومت نداره و دلش می سوزه و ... البته که هر بار که مامانش مهمونی و مسافرت و جشن و ... می رفت و پرهام را آدم حساب نمی کرد عصبی می شد و قول انتقام می داد به خودش ولی سر وقتش که می رسه همه قربانی ننه جانش هستیم خلاصه که قبل سفر به من تاکید اکید مامانم نفهمه مامانتم توی سفر باهامونه . بعد عصر مامانم زنگ زد حال مامانشو پرسید . مامانشم گفت مسافرت خوش گذشت ؟ مامانم هم گفت من مسافرت نبودم باشون و بعد فهمیدیم بله پرهام خان رفته به ننه جونش گفته مامانم هم بوده حالا که در نهایت قراره زنگ بزنه به مامانه و بگه خودش از مامانم خواسته به کسی نگه و خوب البته آبروی خودشم بیشتر از همه می ره اما جدا کاراشو نگاه کن . من که اصلا ناراحت نیستم البته به جهنم .
مامان صبح که رفته بوده پارک دیدن توی زاینده رود خشک شده بوته هندونه سبز شده یک هندونه کوچولو مامان می چینه می یاره برای رها که باش بازی کنه اما دخمرک شکمو گفته بود نه ! پوست ! یعنی پوستش بکن بخورم و نشسته بود تا تهش را هم خورده بود .
یک مگس هم اومده بود توی خونه شنبه شب و رو دست و پای رها می نشست ترسیده بود در حد وحشتناک و فرار می کرد می گفت موچه ! موچه ! بعدش یک تکه نخ مشکی روی موکت بوده باز می بینم زده زیر گریه ترس ترس! می گم چته می گه موچه ! آخر شبم ازش می پرسم رها تو از چی می ترسی ؟ می گه موچه
دوشنبه اداره خلوت بود تا بعد از ظهر که مدیر اعظم صدام کرد و کلی کار دوست نداشتنی بهم داد . عصرم که همسر ماشینو برده بود تعمیر وقتی هم اومد با هم رفتیم ساک دایی اینا را بدیم دسته اش را بدوزن بی انصاف 20 تومن گرفت . از اون طرفم رفتیم یک مقدار نخودچی کشمش و ترشی و کشک و اینا خریدیم و رفتیم خونه . رها دو شب قبل بهش کشمش دادم و برخلاف اینکه شیرینی دوست نداره عاشقش شد هی می گفت کش کش دیروز رفتیم براش کشمش بخریم و منم خوشحال بودم عاشق یک چیز مفید شده اما همسر گفت بادوم زمینی و نخودچی هم بخریم مخلوط کنیم و رها خانم نخودچی را کشف کرد و کلا قید کشمش را کاملا زد لب نمی زنه و فقط می گه ننوچی ! تا تو چشماشم ننوچی خورد . دیروز ایستاده بودیم پرهام بیاد رها برگشت گفت بابا اومد و اولین جمله اش را گفت . من در حال ذوق مرگ گفتم چی ؟ بازم گفت بابا اومد. پرهامم که اومد بهش گفتم بگو بابا اومد بازم تکرار کرد و ما خیلی خوشحال شدیم و دیگه تمام شد هر کار کردیم دیگه نگفت و تا اخر شب تمام تلاش ها به شکست رسید و فقط می گفت اومد.
همسر جان زنگ زده و سعی کرده اون خرابکاریش را جبران کنه و در همین حین فهمیده دختر خاله اش که با ما عروسی کردند ظاهرا تو فکر طلاقه و مهریه اش را اجرا گذاشته و هفت هشت ماهی هست با شوهرش جدا از همن و اینا ... فتم برا باهار ناراحتم اما انگار آدم به عدالت الهی هم می تونه امید داشته باشه اون از مامانت که دقیق برای همین قضیه تنهایی چه قدر ما را اذیت کرد چه قدر اشک منو دراورد چه طور ابرومونو برد حالا دخترش رفت و تنها افتاده تو خونه حتی برای عملش نیومد سراغش و خواهراش همه ولش کردند اینم از خاله جانت که تصمیم داشت بین ما را به هم بزنه و زندگی دخترش پاشید .
این روزا رها پازلشو برداشته و مدت زیادی پازل حل می کنه البته احساس می کنم متوجه نیست پازل یعنی چی و دقت نمی کنه از کجا باید بفهمه چی مال کدوم جاست بلکه حس می کنم بیشتر حفظ شده جای حیوونات پازلشو .
یک کار قشنگ دیگه هم می کنه می یاد لپشو می چسبونه به لپم فشار می ده می گه احساس ! البته از خودم یاد گرفته
یک نکته بهداشتی نوشته بود که مرکبات را برای اینکه نوبر باشه و با قیمت مناسب بفروشند با گاز مصنوعی به حالت رسیده در می یارند که داخلش رسیده نمی شه این طور و فقط ظاهر داره پس بهتره سراغ این زیادی نوبرا نرید و منتظر فصلش و فراوونی بمونید . در ضمن اینکه گفته این کار کلا برای میوه هایی با پایه قندی مثل خرمالو و موز خوبه و برای میوه هایی با پایه اسیدی سبب افزایش اسید و بدمزگی شده و بهداشتی نیست .
و یک خبر جالب جدیدا یک اقایی تقاضای طلاق کرده چرا چون خانمش عاشق گربه هاست و از یک گربه شروع کرده و الان 7 تا داره !!!! خدا به دور چه علایقی دارند مردم ها اینم شد کار .... ما هم یک همسایه ای داشتیم ظاهرا شوهر دخترش علایق عجیب غریبی به نگه داری از گربه داشت و آخر عاقبتم یک مریضی چیزی گرفت من بچه بودم درست یادم نیست چی به چی بود فقط می دونم اونم غیرعادی بود .
یک سال و نیمه عزیزم
این قدر سرگرم نوشتن سفرنامه بودم اصلا یادم رفت تبریک بگم یک سال و نیمه شدن دخترکمو عشقمو نفسمو . 26 مهر دخترک یک سال و نیمه شد خیلی به نظرم سن مهمیه خانم تر شده بزرگ تر شده و یک سال از اومدن دوبارم به سر گار گذشت.
این واکسن 18 ماهگی جدا کوفت بود یعنی بمیرم بچه ام پاشو کلا تکون نمی تونست بده اصلا در باورم نمی گنجید بچه به اون شیطونی یک گوشه خوابیده اما این قدر باحال بود با تبلت می خواست کار کنه اون یکی پاشو می یورد بالا تبلتو می ذاشت روش که دستش خسته نشه بعدم که یک کم نشوندمش کشتم بس که غر می زد و ارد می داد یعنی عین این خان ها نشسته بود مامان تلت ! مامان آب ! بوف ! ادک ، ابازی ..... و وو بعد از کنارشم نباید تکون بخوری گناه داره طفل معصوم اما جدا خسته شدم .
دخترک خیلی بزرگ و ناز شده خیلی فهمش بیشتر شده حرف زدنش بهتر شده کلمات سخت تر را هم می گه اما اون میل به تلفظ حرف اولو هنوزم داره خیلی شیرین شده اما یک مقداری به نظرم لوسه همه چیزو با گریه و زور می خواد اصلا پسش برنمی یام . یک اتفاق جالبی هم تو سفر افتاد توی تراموا رفته بود پیش یک خانم ترک نشسته بود و داشت فارسی یادش می داد اونم تکرار می کرد رها هم تایید می کرد که درسته یا نه تصحیحش می کرد حالا چی داشت یاد بنده خدا می داد " ممه اخه" این خانمه هم بلند بلند می گفت ممه اخه ممه اخه .... دیگه اینکه هی بدو بدو می رفت به هر کی می رسید می گفت سمال سمال ببینه می تونه باشون دوست بشه یا نه :دی و چیز دیگه ای که برام جالب بود این بود که توی سفر به حرف زدن غریبه ها توجه کرده بود اوکی را یاد گرفته بود و هی تکرار می کرد اوکی اوکی :دی نکته مهم دیگه در مورد دخترکم اینه که تازگیا عاشق قصه شده یعنی با عشق و توجه کامل می شینه تا براش قصه تعریف کنید و خیلی هم دوست داره .
سه شنبه روز اول کار به الافی گذشت بعد یک استراحت سخته برگشتن دوباره تازش ناراحتم شدم مدیر به من پاداش نداده خوب دیگه حقم داره می گه این که فقط سمتش از ماست قراره کارای یکی دیگه را بکنه پاداش چرا از این جا رونده از اونجا مونده می شم . پرهام از سر کار رفت برای رها نوبت چکاپ دکترش را اوکی کرد و اومد دنبال ما . اقای دکتر از قد و وزن دخترک راضی بود ارش پرسیدم دیگه از شیر بگیرمش گفت عیب نداره بگیر اما شیر پاستوریزه بش بده گفتم اصلا نمی خوره گفت وقتی شیر خودتو نخوره اونو خواهد خورد و ماست و کشک و دوغ و اینا بهش بده . بعدش پرهام سرش درد می کرد خوابید بعدم رفت حمام و کلا حضور پررنگی نداشت دیگه بعد سرش درد می کنه می گه حرف نمی تونم بزنم حتی در حد یک دقیقه اون وقت ننه جانش زنگ زده یک ساعتی نشسته باش حرف زده قول اکیدم داده که در مورد نیومدن خواهرش با توجه به حرفای خیلی خیلی خیلی زشت قبلی مادر غیرمحترمشون به مامانش طعنه بزنه با لحن بد یعنی بچه کولاک کرد برگشته می گه کاش فری می یومد پیشتون ها ..... بعدش خیلی بد بود تبلت دوباره دیوونه شده خراب شده نمی دونم کلا خودش مشکل داره یا اینکه رها تخم بلدرچینی که دستش بود را روی اون شکست و داغونش کرد .
4شنبه هم خبر خاصی نبود اداره آروم گذشت شکر خدا توی خونه پلو شوید باقالی با گوشت و سیب زمینی پختم یادم نیست دیگه گمونم اتفاق خاصی نیفتاد .
5شنبه هم صبح یک سر رفتم کتابخونه دیگه تا عصر با رها خانمی تنها بودم تا پرهام اومد . شب نانا اومد دم در کاپشن پسرشو ازم گرفت یک ظرف شله زرد توپم برامون اورد .
جمعه صبح بازم تو خونه بودیم ماهی پختم شبم رها را گذاشتیم پیش مامان و رفتیم لباسای خریداری شده و لباسای تابستونه را گذاشتیم خونه و زمستونه ها را آوردیم . شبم رفتیم یک سر به مادرهمسر زدیم و سوقاطی هاشم دادیم و البته قبلش صحبتی طولانی در مورد مادر غیرمحترمشون کردیم و اینکه الان هر چی می یاد حقشه و دخترش حق داشت که فرار کرد رفت و در حقیقت زندگیشو نجات داد .
شنبه هم مشغول تمیزکاری اساسی خونه شدیم . برق می زد ها ظهرم دایی برامون نذری اورد . عصر یک کمی رفتیم بیرون قدم زدیم هوا بخوریم بعد می گم نگاه کن یک جایی نیست ادم حوصله اش سر می ره بتونه بره برگشته می گه اخی پس مامانم چی بگه .... و رفته رو منبر دلم می خواست بزنم مخشو منفجر کنم بعد اون همه بحث دلیل و چیزایی که به چشم دید اخرشم اصلاح نمی شه باید بزنه زندگی ما را هم بترکونه تا خیال خودش و ننه اش راحت شه ها .