رهای مدیترانه ای

بالاخره بعد از کلی آره و نه و این ور اون ور سفر ما هم محقق شد و یک تور هشت شب و هفت روزه برای استانبول گرفتیم البته به نظرمون زیاد می یومد ولی گفتیم تعداد روزا زیاد باشه که به بچه فشار نیاد و بعضی وقت ها بمونیم توی هتل و دیگه اینکه هتل حتما استخر داشته باشه که اگر موندنی شدیم ببریمش آب بازی ! من توی تجربه های قبلیم به این نتیجه رسیده بودم که قیمت تور خاص توی آژانس های مختلف توی یک سطحه و چندان تفاوت نداره اما برای استانبول چون ویزا نمی خواد ایرانی ها زیاد می رن و می یان و هتل ها زیاده و ... آپشن ها شدیدا مختلف می شه و قیمت آژانس ها هم متفاوت در این حد مثلا برای خود من بین دو تا آژانس حتی تا چارصد تومن هم اختلاف قیمت بود و خوب توصیه اینه چون ویزا لازم نداره بذارید لحظه اخر بخرید که قیمتها کاهش داشته باشه دیگه اینکه همه می گن هتلای استانبول خوب نیست و 3 ستاره اش در حد مهمون خونه است و ... ما هتل 4ستاره گرفتیم و خوب انتظار یک هتل خیلی سطح پایینو داشتم اما جدا عالی بود حالا شاید شانس ما توی اون تایم خاص بوده نمی دونم ولی اتاق ما که کاملا جا دار بود و شیک دسترسیش عالی بود صبحانه اش توپه توپ و تمیز هم بود کاملا.

به صورت کلی هم باید بگم استانبول شهر واقعا زیبایی بود سرسبز دریای بزرگ و آبی اطرافش و حالت شیب دار خونه های شیروونی دارش جدا جذاب بود . ترک ها هم واقعا ادمهای مهربونین و به شدت هر چه تمام تر بچه دوست یعنی حتی یک بار نشد من سوار مترو یا ترموا بشم و اجازه بدن بچه به بغل بایستم برای یک دقیقه . یا فکر کن فروشگاهشون از این مدلایی هست که قفسه هی چیدن وسط فروشگاه و لباسا را تا کردن گذاشتن که خودت ببینی برداری رها آبادشون کرد اینا را برمی داشت می ریخت که جا باز شه خودش بشینه کیفا را برمیداشت می انداخت به شونه کفشا را برمی داشت می پوشید اصلا خم به ابرو نمی اوردن تازه من می خواستم از دستش بگیرم و نمی داد خودشون می گفتن اذیتش نکن عیب نداره !!!!! یعنی اصلا امکان چنین رفتاری در ایران هست !!!! خیلی هم بچه دوست بودند ها یعنی هر جا می رفتین بیان رها را بگیرن بغلش کنن بگردوننش ازش عکس بگیرن عطرش بزنن شکلات و شیرینی بهش بدن حتی هی سر به سر من می ذاشتن که بدش به ما بده بچه ما باشه ....

بلیط ما یک شنبه 6 و نیم عصر بود و ما صبح از اصفهان راه افتادیم که عصر فرودگاه امام تهران باشیم رها هم که گفتم بدماشینه وحشتناک اما در عین ناباوری فوق العاده همکاری کرد و خیلی شیک تا تهران طاقت آورد پروازمون هم تابان بود که توی مسیر رفت واقعا کادر پروازش مهربون و محترم بودند اما برگشت نه ! نمی دونم چرا اما رفت 3 ساعت و نیم طول کشید وبرگشت دو ساعت و نیم . خلاصه شب رسیدیم استانبول و اومدن دنبالمون و بردنمون هتل که از خستگی بیهوش شدیم .

دوشنبه صبح زود رفتیم برای صبحانه قسمت فوق العاده اش این بود که سالن صبحانه طبقه هفتم بود که کامل یک سمتش پنجره بود و رو به دریا باز می شد و کنار پنجره هامون پر از مرغ دریایی بود رها که از ذوق نمی دونست چی کار بکنه . البته که کلا صبحانه نمی خورد به زور و اجبار شاید یکی دو لقمه پنیر یک مقدار پاستا البته بهشون گفتم و با مهربونی گفتن عیب نداره ظرف بیار براش بردار تا هر وقت دلش خواست بخوره . بعد صبحانه هم راهی دیدن اثار تاریخی شدیم . خوب ظاهر امر این بود که حمل و نقل عمومی استانبول عالیه و ما هم سعی کردیم روز اول جاهای نزدیک تر را بریم که دستمون بیاد چی به چیه . صبح رفتیم اول همه مسجد آبی یا سلطان احمد جدا عظیمه سقفهای بزرگ اما داخلش به قشنگی مساجد ایران نیست ولی معماری بیرونش و گنبدهای مختلفش خوب خیلی قشنگ تر از ایرانه . ایاصوفیه هم روبه روش بود که دیگه نرفتیم و راهی کاخ موزه توپکاپی شدیم محوطه کاخ شدیدا زیباست و موزه اسلامیش هم جالبه عصی حضرت موسی لباس حضرت فاطمه مهر حضرت محمد و ... قشنگ ترینش هم بالکن رو به دریاش هست . ورودیش هم نفری 30 لیر بود . بلوط بو داده هم خریدیم 7 لیر که شدید بدمون اومد . اهان قبل ورود به توپکاپی هم یک جایی برای عکس گرفتن بالباسای عثمانی بود که رفتیم رها خیلی بامزه شده بود با این لباسا و تورا . عکسی 20 لیر بود اما می شد یک عکس برات چاپ کنن و سی دی کامل عکسها را هم بهت بدن 120 لیر که خوب ما همون 120 لیری را گرفتیم . دیگه خسته و کوفته رسیدیم هتل استراحت کردیم و عصرش رفتیم خیابون استقلال را بگردیم اونجا هم سرزنده و شلوغ بود کلی قدم زدیم انرژی گرفتیم برای رها از بلال هاشون خریدم که عاشقش شد و کلا تا آخر سفر هر جا می تونست یک بلالی خودشو مهمون می کرد خودمون هم سعی کردیم صدفاشون را امتحان کنیم که اصلا دوست نداشتیم . توی یکی از پاساژها هم رها جونی استارت خریدو زد یک جفت چکمه صورتی خرید و سه جفت جوراب که کلا عاشق چکمه ها شد و از همون لحظه که پوشیدشون دیگه تا آخر سفر درشون نیورد و بعدشم توی مترو راه افتاده بود نشون این و اون می داد که ببینید چه قشنگه !!!!!

سه شنبه صبح هم راهی اولویم شدیم یک مرکز اوت لت که در حقیقت لباسای مارک دار که تنوع سایزش تموم شده یا مدل فصل قبل بوده را با تخفیف عرضه می کنه و البته سه شنبه ها یک تخفیف استثنایی هم روش می زنه و واقعا فوق العاده بود در این حد که مثلا پیراهن دخترونه خیلی خوشگل مارک منگو 120 تومنی را 48 تومن خریدم که تصورشم نمی کنم پیرهن مهمونی ماکر منگو را توی ایران بتونم زیر 200 بردارم . خلاصه از همون منگو برای رها یک پیرهن برداشتم یک بلوز یک شلوارک و دو تا شلوارم برای خودم برداشتم از یک مغازه دیگه هم برای خودم کاپشن برداشتم و از مغازه بعدی همسر جان یک بلوز و شلوار برداشت یک بلوزم سوقاطی برای بیگلی بیگلی و البته یک جفت کفشم من خریدم . دم هتلم که رسیدیم همسر گراممون یک کاپشن خرید . کلا استانبول شهر خریده. عصرش یک گشتی بین دست فروشای دم هتل زدیم یک پلیور همسرمون برداشت یکی هم سوقاطی براش مامانش خرید یک شلوار لی و یک کاپشنم برای رها برداشتم ، یک سوییشرت سوقاطی سام سام و یک پلیورم سوقاطی ثنا . بعدشم رفتیم امین نونو و پل گالاتا تماشای دریا خیلی قشنگ بود پر عروس دریایی توی دکه های کنارشم نشستیم به خوردن ساندویچ ماهی معروفشون که اصلا حال نداد .

4شنبه روز گشت شهری بود اول بردنمون یک مرکز خرید چرم که تنها قسمت جالبش همون عبور مانکن ها بود که خوب دیدن این عمل از نزدیک شوق خودشو داشت بعد یک مرکز خرید به اسم هیستوریا که طبق سفارش دوستم برای پسرش کاپشن برداشتم بعد یک مغازه سوقاط بعدش رفتیم مک دنالد ناهار دادن و یک مرکز خرید بزرگ دیگه که اسمش یادم نمونده اما انگار گفت با مترو میشه ایستگاه لونت . اینجا هم برای رها 3 تا بلوز برداشتم 2 تا شلوار 2 جفت کفش 5 تا جوراب . همسر جان یک شلوار خونه ای برداشت یکی هم سوقاطی برای بابا خریدیم . دیگه شبشم خسته بودیم من و مامان تنهایی یه گشتی اطراف هتل زدیم یک پلیور برای همسر برداشتم یک جین جوراب برای همسر و یک نیم جوراب برای خودم .

5شنبه رفتیم ویالند که شهربازی جدیدشون هست قسمت مخصوص بچه هاش عالی بود 80 لیر ورودی هر نفر بود و بعد استفاده از وسیله ها به هر تعداد که خواستی . یک کشتی بود مال بچه ها می شستیم داخلش و از توی یک تونل رد می شد که ملیت های مختلف بود با ساز و اواز و کلی عروسک یعنی بعد 4 دور به زور به خاطر سرگیجه رها را کشوندیم پایین . یک وسیله هم بود گفتن خودش تنها باید سوار شه فکرشم نمی کردم اما سوار شد کلی هم رقصید و خوش گذروند . من یک بازی ساده بچه گونه رفتم و تونل وحشت اما پرهام ترن وحشتناکشون و سقوط آزادشون را هم تجربه کرد . خیلی خوش گذشت بعدشم مامان اینا ناهار ساندویچ خوردن اما من یک برنج و کباب ترکی توپ خوردم . همون اطرافش مرکز خرید خیلی خوبی هم بود که یک جفت کفش برای رها برداشتم و یک شلوارم پرهام جان . یک شلوار تو خونه هم برای خودم . شب رسیدیم خونه که من و پرهام یک ذره رفتیم اطراف قدم زدیم دونر کباب خوردیم یک پلیورم برای رها برداشتیم و یک شلوار سوقاطی هم برای زن داییم .

جمعه هم رفتیم برای دیدن استانبول فرم و مغازه بزرگ ایکیا تصمیم داشتیم اکواریومشم بریم اما جدا دیگه نشد دو تا گلدون گل برای خونه خریدم یک قاب عکس یک ظرف غذا برای رها یک جفت کفش یک پوتین برای همسر یک دست بند و یک جفت کفش برای خودم یک پلیور و یک جفت کفش و یک شلوارم برای رها . با خستگی رفتیم دسته جمعی اسکند کباب خوردیم و تخت خوابیدیم که عصر بریم عثمان بی . اونجا هم خیابون قشنگی بود خیلی فاز داد کلی گشتیم البته خریدم کردیم دوباره من یک شلوار و یک دست بند همسر یک شلوار خیلی هم دنبال کفش غیرورزشی بودیم اما خیلی گرون بود .

شنبه رفتیم جزایر پرنسس و بیوک آدای معروف که ماشینی توش وجود نداره ویلاهای بزرگ پر گل و محشر جدا عاشق این جزیره و مسیر رفتن بهش شدم . کالکسه سواری کردیم بستنی خوردیم و ماهی معروف جزیره و البته آدنا کباب . یک سری تاج سر و تل های پر گلم بود که همه می خریدن می ذاشتن روی سرشون باحال بود رها هم یکی برداشت . البته که منم برای بی نصیب نموندن یک ساعت خریدم . سرما هم خوردم حالم اصلا خوب نبود شب موندیم خونه ولی بازم از همون اطراف هتل من سه دست تاپ شلوارک خونه ای برداشتم و همسرم یک تی شرت .

یک شنبه روز اخر بود رفتیم همون اطرفا قدم زدیم شیرینی خریدیم بلالی خوردیم آخرین خرید یک پلیور برای رها بود برگشتیم اتاق را تحویل دادیم و دیگه بیشتر توی همون لابی استراحت کردیم تا موقع ترنسفر برگشت توی فرودگاه البته رها شدید اذیت کرد و حوصله نداشت پروازم یک ربع تاخیر داشت رسیدیم تهران و پرهام بنده خدا تازه یک سره رانندگی کرد تا اصفهان . اما دوشنبه افتضاح بود نه خونه بودیم همسایمون برای رها اولویه اورد خورد و بردم واکسنش زدم بعدشم مادر همسر عمل چشم داشت فکر کن این بنده خدا را خسته از همون لحظه تا 8 شب کشونده اونجا بعد این بچه با اون حال وحشتناکش رو دست من خودمم به حدی حالم بد بود و سرم گیج می رفت که حد نداشت رها هم غرغر گریه مرتب دستور می داد حوصله اش سر رفته بود خلاصه دعواهایی داشتیم این وسط همسر می خواست شب پیش مامانش بمونه آخر برگشت . حالا خوب از دست اینم کاری برنمی یاد مرده یک زن باید مراقبش باشه اما خوب گفتم این زن اون قدر عجوبه است اون قدر پرتوقعه و مزخرفه مگه کسی براش مونده . دخترش که خوب ول کرد رفت تهران دقیق دقیق هم برای فرار از مامانش که داشت زندگیشو می پاشوند و حتی نیومد برای عمل کنار مامانش باشه 4 تا خواهرم داره که یکیشونم پرستاره حتی یکیشونم حاضر نشده یک روز یا یه شب پیشش بمونه حالا خانواده کلا بامحبتی نیستن اما من دیدم عملی چیزی می کنن خواهرا این پرستاره خداییش می ره پیش همه می مونه اما خوب اونا نرمالن نه مثل این کنه خانمان برانداز . 3 تا هم زن داداش داره 2 تاشون حاضر نشدن برن یکیشون که جدیده تازه عروسی کردن و شناختی از این عفریته نداره فقط قدم پیش گذاشته یک نصفه روز بره کنارش !!!!! خواهرشوهرش و جاریاشم که اصلا فکرشم نکن . البته وقتی خواهرای خودش و دخترش نیان بیمارستان چه انتظاری از بقیه باید داشت . خوب می دونم پرهامم شرایط سختی داشت ولی مسئله اینه همه یک جور به خاطر حفظ زندگیاشون از مادرشوهرم خودشونو کشوندن کنار و نمی خوام این وسط زندگی من قربانی بشه . خوب همین دیگه از رها و واکسنش بعدا بیشتر می نویسم برم فعلا . فقط واقعا دیشب این احساس آرامش را کردم که ببین هرکس خودش احترام خودشو تعیین می کنه و مثلا مادر پرهام اگه بد می کنه ببین خوب الان خودش تنعاس هیچ کس براش نمونده نه عروسش نه دخترش نه هیچ کدوم از خواهراش ولی امیدوارم زندگی من آسیب نبینه .  

ddd

یک هفته شلوغ پلوغ یک هفته نیستیم

شنبه آقای معاون به قدری کار سرم ریخت که حد نداشت یعنی نفس نتونستم بکشم خیلی سخت بود اوضاع . عصرم با پرهام رفتیم سری دوم لباسای نتی رها را تحویل گرفتیم خیلی خوشمل بودند . مبارکش باشه بعدم داییم از ماموریت اومد یک دست بلوز شلوار براش اورده بود اونم خیلی قشنگ بود پوشیده بود بچه و ذوق ! بعدم راه افتاده خونه مامانم اینا لباسشو نشون بده هی هم دست می کشید به آستیناش گلای لباس و عنوان می کرد ببینید گل داره آستین داره خوب نگاه کنید در کمال اعتماد به نفسم رفته جلوی زن داییم می گه خاله خاله ! عک ! یعنی خیلی خوش تیپم الان ازم عکس بگیر و ایستاده یه ده تایی عکس گرفته . یعنی در حد فوق العاده ای عاشق لباس هست !

یک شنبه برای پروژه اقای مدیر فکر بکری به ذهنم رسید اوضاع کار خوب بود عصرشم با رها خانمی رفتیم قدم زنی و حمام شامم ماکارونی درست کردم خوشمزه هم شد اتفاقا . به شدت معتاد تبلت شده دائم داره دنبالش می گرده نگرانشم جدا .

دوشنبه اداره آروم تر بود رئیس بزرگ تشریف برده بودند تهران . شدید در فکر مسافرت رفتیم سایت هواشناسی را چک کردیم که گفتند هفته آینده استانبول کلا بارونیه اما دیگه کلا ما که خسته شده بودیم گفتیم بی خیال با همون حال بارونی هم می ریم می نویسیم . به خصوص که یکی از آژانس ها بهمون گفت اگر روز یک شنبه برید آفر خیلی خوبی خورده اون روز خاص. عصرشم رها را بردم بیرون یک مقدار شبشم دعوت بودیم خونه دایی سومی . خیلی خوش گذشت دستشون درد نکنه ... آهان یک مشکل دیگه هم ایجاد شد سر کار همسری یک مشکل بزرگ پیش اومده کار تعمیراتی که متخصصش خودش هست و کار طولانی مدتی هست حالا این وسط ما هم می خواهیم بریم مسافرت بدجور گیر کرده اما تو اداره گفته من از قبل بهتون گفته بودم این هفته نیستم و بلیط خریدم قابل بازگشت نیست .

سه شنبه صبح رفتیم آژانس و تور را ثبت نام کردیم البته زمانش دیگه خیلی طولانی شد 8 روزه گرفتیم یک ذره مبحث کار و اینا مشکل ساز میشه امید به خدا . فقط هتل استخر دار برداشتیم گفتیم احتمالا با بچه باید مدت زیادی را توی هتل باشیم و می تونه برای سرگرمی خودمون و بچه استخحر سرپوشیده امکان مناسبی باشه . دیگه زیادم طول کشید و من نرفتیم اداره برگشتم خونه عالی بود خواب ظهرو می گم . عصرش باز با رها رفتیم بیرون گشتیم و شبشم باز خونه دایی دعوت بودیم که بازم خیلی خوش گذشت و زن دایی عزیزمون شب بلیط داشت و برگشت خونشون . رها خیلی غصه خورد.  تو این چند روز واقعا به این زن دایی اخری و دایی اخری عادت کرده بود . براش یک ست گردن بند و دست بند و گل سر خریده بودند این قدر بچه ذوق کرده بود و فیس می کرد که بیا و ببین . اوضاع کارخونه پرهامم وحشتناک شده و کلا شب نتونست بیاد خونه .

4شنبه صبح رفتم بانک برای ارز مسافرتی.  اگر راهی هستید دو تا نکته را عنوان کنم نکته یک که لازم نیست حتما همسرتون باشه اگر کار داره شناسنامه و کارت ملیش دنبالتون باشه حله گیر نمی دهند و فرمهایی برای این کار کلا طراحی کردند نکته دوم اینکه پول حواله را یا باید نقد بدهید یا عابر بانک ملتی که به اسم خودتون باشه . دیگه گمونم اتفاق خاصی نیفتاد 4شنبه یا حداقل من یادم نیست . اهان برای اون پروزه مدیر بزرگم یک فکرای اساسی و جدید کردیم و البته می خواست منو 5شنبه بکشونه اداره که خدا را شکر بی خیال شد و گفت من طرح را بدم یکی دیگه بیاد اجراش کنه .

5شنبه صبحم خونه بودم همسر جان هم صبح دیرتر رفت با هم رفتیم آژانس بلیط ها و رزرو هتل را تحویل گرفتیم . ناهارم خونه مامانم بودم شبم باز خبر خاصی نبود .

جمعه صبح پا شدم میگو پلو پختم رفتیم خونمون چمدون ها و لباس های لازم را اوردیم تا یه حدی بستیم چمدونا را یک مقداری برنامه ریزی کردیم و از این جور چیزا . شب رها داشت با تبلت بازی می کرد که شارژش تموم شد و آورد پیشم گفتم مامان تبلت خسته شده لالا کرده صبح بیدار میشه باز باهات بازی می کنه و مشغول ظرف شستن شدم دیدم دوباره اومده می گه مامان مامان برگشتم می بینم یک دستش تبله یه دستش شارژر تبلت و می گه شارژ!!! خدا عاقبتمون را به خیر کنه .

شنبه هر دو رفتیم سر کار و قرار شد بابا زحمتشو بکشه و بره برامون ارز بخره . اداره هم اصلا جالبناک شروع نشد .

ببینمید قضیه این طوریه یک دختر خیلی خیلی مورد داری توی ادارمون هست که باباش اون بالا بالاهست و خیلی هواشو دارن و از اون تیپ آدمهایی هست که دردسر هم برای اطرافیان درست می کنه مثلا صدا ضبط می کنه فیلم می گیره یا از طرفتون دروغ می ره می گه این ور و اون ور . بعد این همکارش حامله شد مدیر به من گفت تو کمکش باش این مدت گفتم باشه بعد خهودشم حامله شد و من فهمیدم این قضیه کش داره و کلا تو فکره من برم پیشش که خیلی مخالفت کردم با مدیر حتی دعوام شد و تا می تونستم به مدیر گفتم از اخلاقای این آدم بدم می یاد نمی تونم باهاش کار کنم و گفتم من می دونم دارین براش چی کارا می کنید برام غیرقابل تحمله و خلاصه مدیر کوتاه اومد اما خوب باهام بد شد . بعدش قضیه رئیس بزرگ پیش اومد که می خواست منو از این مدیریت ببره و من مقاومت کردم که این جا مدیرمون خوشحال شد و دوباره با من خوب شد چون فهمید نمی خواد منو از دست بده خوب ! حالا توی صحبتام با مدیر بزرگ حرف این دختر خانمم شد و من گله کردم که چرا این مدلی پیشرفت می کنه چرا در برابر رفتاراش کسی عکس العمل نشون نمی ده حالا چی شده مدیر بزرگ هم به مدیر ما ظاهرا تذکرایی داده که یک کم جلوی این دختره را بگیر . و مدیر جان هم از من پرسید تو رفتی چیزی بش گفتی از اون صحبتایی که با هم کردیم ؟ منم گفتم نه . حالا برام دردسر شد خوب دوباره مدیر باهام بد می شه در حد بندس لیگا . الان یعنی چی ؟

چه روزای سختی

سه شنبه فهمیدیم پدرخانم همکارمون فوت کرده خیلی خیلی ناراحت شدم براش به خصوص با امیدواری که براشون پیش اومده بود . اما نقطه اوج بعد از ظهر بود خیلی خیلی افتضاح بود معاونت منو صدا کرد و گفت بیا مدیریتت را عوض کن این فرد تازه که اومده اون مدیریت بیاد جای تو و شما برو جای اون ولی اونجا هم کار انجام نده کارای منو انجام بده داره دکترا می گیره کلا ریختم به هم توی خونه که گریه زاری بود اعصابم بدجور خورد بود فکر اینکه چرا داره از من مایه می ذاره چرا آواره بشم و بدتر از همه تصور اینکه مدیر به خاطر مخالفتم با اون دختره منو تو این راه انداخته خلاصه سه شنبه کلا گریه بازار بود اهان البته که معاون بزرگ کلا ادم زبون بازیه و بهم گفت حالا فکراتو بکن تصمیم بگیر اجبار نیست!

4شنبه صبح رفتم پیش مدیرمون یک چیزش خوب بود این که فهمیدم اون کاره ای نبوده خیلی هم ناراحت و مخالف بود و با معاونت هم دعواش شده بود و اونم برگشت گفت سیستمو داره می ریزه به هم برا پایان نامه خودش ! سرپرستمون هم گفت اگه پریا بره من دیگه این قسمت کار نمی کنم  و خوب این دلمو اروم کرد یک مقداری که حداقل مدیر و سرپرست پشتمن . بعد رفتم پیش مدیر بزرگ و گفتم تو رو خدا اذیتم نکن من نمی خوام جا به جا شم اونم گفت باشه بابا من به تو فقط پیشنهاد دادم جا به جات نمی کنم اما اون آقاهه می یاد تو قسمکت شما سمت براش از جای دیگه جور می کنم . و پریا خانم مطمئن باش بعدا پشیمون می شی پیشنهاد من برات خوب بوده . گفتم باشه قول بده تا نخوام جا به جا نمی شم گفت قول می دم حالا مسئله اینه رو قول اینا نمی شه حساب کرد اما خوب دیگه چه کاری از دستم ساخته است . سعی کردم شاد بمونم به هر حال بیشترین از این کاری از دستم ساخته نیست . شامم پا شدیم رفتیم بیرون کله پاچه خان بابا توی خیابان سجاد راسش من همیشه به دلم بود برم یک بار بیرون کله پاچه بخورم اما پرهام می گفت محیطاش مناسب نیست تا اینجا را دیدیم که شبیه فست فودا درستش کردن و خانوادگیه به هر حال تجربه جالبی بود و رها تا حد امکان شیطنت کرد !

5شنبه خونه بودم ظهرم رفتم پیش مامان اینا ناهار ماکارونی داشتن عصرشم یادم نمی یاد شبم که دایی جان و زن دایی جان اومدن

جمعه صبح رفتیم خونه مامان اینا . ناهارم همه مهمون ما بودند بریون از عشایر گرفتیم . رها خانم با زن دایی گرام بسی زیاد دوست شد و صداش می کرد خاله ! اصلا و ابدا نمی دونم خاله را از کجا یاد گرفته چون ما کلا خاله نداریم که بخواهیم بگیم بهش شاید خونه همسایمون :دی اما از داییم شدید رودربایستی داره . دستشون درد نکنه برای رها خانمم یک عروسک خیلی خوشگل یک پیراهن و دو دست بلوز و شرت اورده بودند خیلی هم شیک بودند .

راسش حوصله بیشتر نوشتن ندارم تو این گیر دار که مدیر برگ بهم گیر داده و هزار تا کار برام تعریف می کنه اون همکارم کلا مرخصیه منم می خوام هفته اینده نیام و این هفته یک روز نیام و ... بی حوصله و عجولم

اولین هفته پاییزی

شنبه هفته جدید پاییزی را شروع کردیم . با اعصاب خردی ساعت جدید می گن نمی شه کاریش کرد چون درخواست خود پرسنل بوده . خوب 4شنبه با قضیه کنار اومده بودم اما بعد که خبرش رسید احتمالا درستش می کنن خیلی امیدوارم شدم و الان به شدت هر چه تمام تر خورد توی ذوقم .  متوجه شدم پدرخانم و مادرخانم همکارم مکه بودند مادرخانمش حالش خوبه اما از پدر خانمش خبری ندارند وای اولین موردی بود که از نزدیک می دیدم درگیر این ماجراس قلبم ریخت تازه وحشتناکی قضیه را درک کردم خیلی خیلی افتضاحه امیدوارم زودتر خبرای خوب ازش بشنون . از راه اداره رفتم کتابخونه بعدشم که رسیدم رها خواب بود و بنده پلو عدس درست نمودم بیدارم که شد دوتایی با هم رفتیم حمام . میشونمش توی استخرش و خودم حمام می کنم بعد تا می یام لیف بزنم بدو بدو می یاد بیرون دستشو می ده جلو ساسا یعنی صابون بزن به منم تا می یام شامپو بزنم بدو بدو می یاد بیرون سر سر یعنی سرمو بشور بساطیه . همسر هم دومین جلسه ماساژ را رفت و بسی زیاد راضی بود . شبم رفتیم خونه مامان اینا تولد سام سام بود کیک خریده بودن ما هم پول دادیم بهش به عنوان کادو . امیدوارم عاقل تر بالغ تر بشه و کاراش به زودی زود روی روال بیفته .

یک شنبه اومدیم اداره این ساعت اداریه روی مخمه هنوز . اون همکار دیوونه هم نمی ذاره اب خوش از گلمون پایین بره که . همکار ایشون زایمان کرده و اخر بهمن برمی گرده و ایشونم از اسفند یا فروردین برای زایمان می ره حالا اون همکاره زنگ زده شاید یکی دو سالی نیام سرکار خدا به خیر کنه باز مدیر گیر نده به من . شبم برای تولد سامی دعوت بودیم خونه مامان اینا پیراشکی و سالاد مکزیکی و یه نمونه دسر درست کرده بود تا توی چشام خوردم . خوش گذشت دایی اینا هم اومدن . رها خانمم کلی تفریح کرد وای این قدر قشنگ می گه نه ! نه ! می کشه صدا را با عشوه ... کتابایی که داره را دیگه واقعا حفظه فکر نکنم بتونه چیز جدید از توش یاد بگیره دلم می خواد براش کتاب بخرم اما این کاغذی ها را پاره می کنه اون کلفت ها هم گرونه متنوع هم نیست همش حیوونه این مغازه نزدیکمون که طفلک بس که در مورد حیوانات خونده خودم عقم می گیره .

دوشنبه اداره خبری نبود راکده راکد! فقط همکارمون گفت عکس پدر خانمش توی مجروح های مجهول الهویه است و خوشحال شدیم همگی . بعدش هم خبر شنیدیم ممکنه اداره مرخصی زایمان را بکنه 9 ماه .... این دختره ول کنمون نیست خدا خودت ما را از شرش حفظ کن ... خونه هم باقی عدس پلوها را خوردیم خبر دیگه ای نبود همش سردرد داشتم ... رها این روزا شدید سرگرم دایره پیدا کردنه همش این ور اون ورو نگاه می کنه توی شکلا یک دایره پیدا کنه و سریع بیاد بگه دایره:دی توی کلبه هوشش مثلث را هم یاد گرفته نشون بده اما نمود بیرونی نداشته تلفظشم بلد نیست . شام به رها جوجه کباب دادم بعد که تموم شده می گم خوشمزه بود ؟ خیلی قاطع می گه نه ! می گم پس برای شام چی خوشمزه است ؟ به صورت شیکی جواب می ده ممه!!!

وقتی از دست رها عصبانی می شم بلند و با تاکید می گم رها! رها ! حالا قشنگ می بینم وقتی عصبانیه از دستم می گه مامان! مامان! با همون لحن با همون شدت واقعا واقعا با همه وجود لمس می کنم کپی برداری را کاش می شد ادم کنترل بهتری روی خودش داشته باشه .

یک چیز جالبی راجع به نسخه خوندم اینکه نوشته بود چه قدر نسخه های کاغذی بده هزینه بره و اینکه هر بار تمام میشه خوب می اندازیمش بره در صورتی که کشورهای پیشرفته الان این چیزا به صورت الکترونیکه و هر دارویی برات تجویز بشه توی پرونده ات می مونه چون بعدها میشه ازش استفاده کرد البته موضوع ظاهرا ساده است و منم چون هیچ مطالعه ای در موردش نداشتم برام جالب بود نمی دونم توی عمل چه عواقب بد یا منفی ای می تونه داشته باشه . در هر صورت نوید داده بودند این سیستم تا 4 سال دیگه توی ایرانم راه اندازی میشه .

باز بوی ماه مهر ماه مهربان

سه شنبه آخرین روز تابستون 94 بود خدا را شکر نصف این سال لعنتی بالاخره تموم شد . راستش به خاطر شب قبلش که رها را دعوا کرده بودم عجیب عذاب وجدان داشتم و ظهر مرخصی گرفتم برم خونه پیشش خوشحالم شد بچه اما با اینکه خوابش می یومد هر کار کردم نخوابید و دوباره عصبی شدم بعدشم عین چسب می چسبه بهم هیچ کار نمیذاره بکنم و دقیق صداش مثل مته رو مخمه مامان مامان مامانی ! اینکه دیگه از دستش به گریه افتادم و اونم خیلی بداخلاقی کرد و آخر مامانم اومد بردش بیرون یک ذره حالم بهتر شد وقتی برگشت . دو تایی با هم رفتیم حمام من تمام مدت حمامم زیر دوشم رها را هم گذاشته بودم توی استخرش بعد می یومد با کاسه از دوش اب ببره و یه چند باری بی هوا اومد زیر دوش و یک کمی ترسش ریخت و برای اولین بار وقتی موقع شستن نهایی سرش بردمش زیر دوش هیچی نگفت البته هی دست و پا می زد بره بیرون اما اعتراض و گریه نه .... شبم در عوض نخوابیدن های زیادش راحت و زودتر خوابید ! شامم از خورشت لوبیا سبزها هنوز داشتیم که خوردیم.

4شنبه اولین روز مهر ماه بود . من که پاییزو دوست ندارم دلگیر سرد تاریک ! روزم با خبر بدی شروع شد . ما صبح ها تا 7 و نیم فرصت داریم بیاییم اداره و عصر یک ربع به 4 می ریم خونه بعد گفتن باید صبح تا هفت و 20 دقیقه بیایید نهایت از اول مهر . البته خبر خوبی نیست کار جالبی هم نبود اما من همیشه نهایت نهایتش 7 و ربع اداره ام و فرقی برام نمی کنه حالا همکارا رفتن صحبت کردن و قرار شده صبح ها همون هفت و نیم بیاییم به جاش عصرا 4 بریم خونه حالا یک ربع مجموعا به جایی نمی خوره اما در هر صورت برای من بد شد دیگه ای ای ای چرا چیزی پیش نمی یاد توی این تغییرات که مطابق با خواست من باشه . بعد در این اوج ناامیدی ها برای کامل شدن تراژدی این هفته همسر جان زنگ زد گفت مادر گرامشون برای فردا دعوت کرده و بریم یا نه منم گفتم هر طور خودت می دونی خوب اخرش که باید رفت تازه اسفناک اوضاع اونجاس که الان یک سال و نیم بیشتره به خاطر شرایط زندگی خواهرشوهر خیلی خوشم بود و حدودا سه ماه یک بار می رفتم خونه نحس مادرشوهر اما الان که خواهر شوهره نیست تکلیف چیه ای ... اینو کجای دلم بذارم. تا اومد آخر وقت اداری بشه خود همکارا ببخشید اما عین سگ از تصمیمی که گرفتن پشیمون بودند !!!!! عصر دعوت بودیم تولد بردیا تن رها کی پیراهن قهوه ای گلدار کردم بعد خودم می خواستم تاپ و شلوا ر طوسی بپوشم سر کمد که رفتم چشمم خورد به یه لباس همرنگ لباس رها و همونو برداشتم نگا بچه سالاری تا چه حد!!!! تولدم خوش گذشت خوب بود و تنوعی بود جدا فقط رها بیش از حد شیطونی کرد دایم دنبالش بودم برای شام هم مرغ بریون سفارش داده بودند خوب من کندنش توی جمع یک کمی برام سخت بود و برای رها سالاد ماکارونی و اولویه کشیدم اما مگه ول کرد هزار بار خودشو رسوند دم میز و اشاره کرد نه فقط از این مرغا می خورم نه چیز دیگه !!!! و دیگه آخرش براش مرغ کشیدم کله پوکو ... راستش من فکر کرده بودم تولد زنونه است و فقط خودمو و رها رفتیم و بعد فهمیدم مختلطه که دیگه پرهام با وجود ترافیک و سردرد حوصله نداشت بیاد .

5شنبه هم صبحش خونه بود بی خبر خاصی همسر جان هم باید می رفت اداره شبشم رفتیم خونه مادر گرامشون تنها بود هی بد نبود جوجه و میگو درست کرده بود که یک ظرفم برای فردای رها خانمی برداشتم .

جمعه صبح تمیزکاری کردیم ناهار طبق معمول ماهی داشتیم و بعد هم با مامان بابا رفتیم باغ رضوان سالگرد مامان بزرگ دلم واقعا براش تنگ شده خیلی جاش خالیه خدا رحمتش کنه . عصرم سپید اینا اومدن خونمون اونم خوش گذشت دور همی کلی حرف زدیم خندیدیم بچه ها با هم بازی کردند برای رها هم یک سارافن زمستونه آورند و کادوی خونمون هم پول . دستشون درد نکنه . اهان مهمونا هم که اومدند رها خانم سریع دیویده لوگوهاشو آورده جلوشون تند تدن برج می سازه و هی نگاه می کنه یعنی ببینید چه ها بلدم ! پرهام می خندید می گفت حالا اول باید هنراشو رو کنه براتون

رها خانم راه سوپری را یاد گرفته هی با مامانم که رفته خرید سوپر دم کوچه را شناخته الان از اون سمت خیابون که راه بریم هم هی نشون می ده به به ! به به ! و خوب گاهی جیغ و دادم می کنه که باید برم و خرید کنم . جای پفکاشم یاد گرفته سریع می دوه خودش می ره یکی برمیداره! مامان اینا هم ذوقشو می کنن و براش تقریبا هر روز یک چیزی می خرن بعدا یکی دو سال دیگه داد خودشون در می یاد .

یکی از طرح های جدید اینه نفت و گاز صادر کنیم جاش اب وارد کنیم دریاچه ارومیه را احیا کنیم ! آدم واقعا حرص می خوره چرا به وقتش خوب حواسمون نبود پس ؟؟؟؟