آخر هفته پپر و همسري
چهارشنبه كار خوب بود و به آرامش گذشت . عصر از راه رفتم كتابخونه . برگشتم خونه زودي حاضر شدم خوشگلاسيون كردم همسري بياد دنبالم بريم بيرون واسه شام . همسري اومد يك نيم ساعتي نشست خونمون دايي هم بود همسري يك بسته تخم گل واسه پسرداييم آورده بود . دستش درد نكنه . بعد هم راهي شديم . همسري تو ماشين گفت وقتي اون ور اتاق رو به روي من نشسته بودي دلم رفته بود برات اصلا ديگه طاقت نداشتم نگات كنم فقط يك لحظه ديدمت گفتم واي چه قدر خوشگله ديگه نمي تونستم .... قربونش برم كه اين قدر بامحبت و با احساسه ... واسه شام با انسان و خانمش بوديم رفتيم كنتاكي نيل خيابون آب250 خود كنتاكيش خوشمزه بود ولي قارچش اصلا يعني همچنان مي گم زد اف سي از همه جا بهتره . در و دكورش كه تم مصر باستان بود جالب بود خوب بود ولي خيلي هم خاص نبود . خيلي خوش گذشت خيلي شوخي موخي كرديم و بعد هم همسري منو رسوند خونه و خودش رفت خونشون .
5شنبه : بعد از مدت ها توي خونه بودم چه كيفي داشت فقط پاي نت بودم يا تلويزيون . البته ناراحتم كه مثل قبل مطالعه نمي كنم و بي خيال شدن ولي الافي واقعا دنيايي داشت . همسري بهم زنگ زد ولي من يك كم باهاش تند حرف زدم تقصير من هم بود . عصرش باز صحبت نموديم سعي كردم از دلش در بيارم . ولي مامان هم يك كاري گفت بكن كه نكردم اونم ازم دلگير شد . كوله فردا را هم بستم . در حقيقت مامان برام زحمت كشيد هم پختن غذا هم خريد خوراكي موراكي .
جمعه : صبح زود بيدار شدم يك عالمه لباس پوشيدم و بابا من و همسري رو رسوند را دروازه شيراز تا راهي پيست چهلگرد بشيم . زياد بوديم حدود 70 تا بوديم گفتن ممكنه گير بدن دخترا يك اتوبوس پسرا يك اتوبوس . تا شهركرد همين طور بود اونجا براي صبحانه رفتيم توي يك پارك و بعدش ديگه من رفتم تو اتوبوس پسرا پيش همسري . توي پيست حسابي خوش گذشت دويديم برف بازي كرديم سر خورديم فقط دو تا چيز بد بود يكي اينكه من باز با همسري بداخلاقي كردم و يكي اين كه كاشك بهش اصرار مي كردم كه بره تيوپ سواري و به خاطر من از خيرش نگذره . ولي خوب بود . برگشتنه ديگه اتوبوسها قاطي شد و يك چيز در حد وحشت ناك صداي ضبط تا آخر بلند بود چراغها خاموش با چراغ قوه شبيه رقص نور درست مي كردند و حدود 20 تا دختر پستر قاطي هم وسط ماشين يك نفس مي رقصيدن . چه قدر فرق دارن اين نسل با ما . ولي چيزي كه تو ذوقم خورد اين بود كه به شدت دختراي سيگاري بينشون بود با سن كم كه جلو جمع بي هيچ خجالتي سيگار دود مي نمودند . برگشتنه هم اومديم خونه ما عدس پلو خورديم و همسري رفت خونشون .