آخر هفته پپر و همسري

چهارشنبه كار خوب بود و به آرامش گذشت . عصر از راه رفتم كتابخونه . برگشتم خونه زودي حاضر شدم خوشگلاسيون كردم همسري بياد دنبالم بريم بيرون واسه شام . همسري اومد يك نيم ساعتي نشست خونمون دايي هم بود همسري يك بسته تخم گل واسه پسرداييم آورده بود . دستش درد نكنه . بعد هم راهي شديم . همسري تو ماشين گفت وقتي اون ور اتاق رو به روي من نشسته بودي دلم رفته بود برات اصلا ديگه طاقت نداشتم نگات كنم فقط يك لحظه ديدمت گفتم واي چه قدر خوشگله ديگه نمي تونستم .... قربونش برم كه اين قدر بامحبت و با احساسه ... واسه شام با انسان و خانمش بوديم رفتيم كنتاكي نيل خيابون آب250 خود كنتاكيش خوشمزه بود ولي قارچش اصلا يعني همچنان مي گم زد اف سي از همه جا بهتره . در و دكورش كه تم مصر باستان بود جالب بود خوب بود ولي خيلي هم خاص نبود . خيلي خوش گذشت خيلي شوخي موخي كرديم و بعد هم همسري منو رسوند خونه و خودش رفت خونشون .

5شنبه : بعد از مدت ها توي خونه بودم چه كيفي داشت فقط پاي نت بودم يا تلويزيون . البته ناراحتم كه مثل قبل مطالعه نمي كنم و بي خيال شدن ولي الافي واقعا دنيايي داشت . همسري بهم زنگ زد ولي من يك كم باهاش تند حرف زدم تقصير من هم بود . عصرش باز صحبت نموديم سعي كردم از دلش در بيارم . ولي مامان هم يك كاري گفت بكن كه نكردم اونم ازم دلگير شد . كوله فردا را هم بستم . در حقيقت مامان برام زحمت كشيد هم پختن غذا هم خريد خوراكي موراكي .

جمعه : صبح زود بيدار شدم يك عالمه لباس پوشيدم و بابا من و همسري رو رسوند را دروازه شيراز تا راهي پيست چهلگرد بشيم . زياد بوديم حدود 70 تا بوديم گفتن ممكنه گير بدن دخترا يك اتوبوس پسرا يك اتوبوس . تا شهركرد همين طور بود اونجا براي صبحانه رفتيم توي يك پارك و بعدش ديگه من رفتم تو اتوبوس پسرا پيش همسري . توي پيست حسابي خوش گذشت دويديم برف بازي كرديم سر خورديم فقط دو تا چيز بد بود يكي اينكه من باز با همسري بداخلاقي كردم و يكي اين كه كاشك بهش اصرار مي كردم كه بره تيوپ سواري و به خاطر من از خيرش نگذره . ولي خوب بود . برگشتنه ديگه اتوبوسها قاطي شد و يك چيز در حد وحشت ناك صداي ضبط تا آخر بلند بود چراغها خاموش با چراغ قوه شبيه رقص نور درست مي كردند و حدود 20 تا دختر پستر قاطي هم وسط ماشين يك نفس مي رقصيدن . چه قدر فرق دارن اين نسل با ما . ولي چيزي كه تو ذوقم خورد اين بود كه به شدت دختراي سيگاري بينشون بود با سن كم كه جلو جمع بي هيچ خجالتي سيگار دود مي نمودند . برگشتنه هم اومديم خونه ما عدس پلو خورديم و همسري رفت خونشون .

پپر بي عكس

ديروز فوق العاده گشنم بود نمي دونم چم شده بود سر كار يك كاسه آش رشته خوردم و يك عالمه جوجه كباب . رفتم خونه بازم گشنه ام بود كشك بادمجان و كالباس خوردم و بعد هم كمي كتاب خوندم لباس پوشيدم همسري اومد دنبالم رفتيم آتليه پديده براي عكس ها فكر مي كرديم مي خواد تحويل بده اما تازه گفت طرحش را پسنديد يا نه !!!!!!!!!!! عمرا براي عكساي اين مدلي نمي ارزه 4 بار بايد اون مسير خفن را بريد و بياييد تا يك عكس بهتون بده !!!!! ناراحت برگشتيم خونه . سام سام لعنتي رفته بود بيرون و گفته بود من 9:30 مي يام صبر كنيد با هم شام بخوريم . كه اونم نيومد . شام هم تازه باز يك عالمه خوردم خورشت قيمه و كشك و بادمجان . آباژور رو هم نشون همسري دادم . خوشش اومد . رفتيم عسكاي دختر داييشو ديد و حرف زديم و بعد هم اش رشته نذري خورديم و وقتي همسري مي خواست بره باز دلم خيلي گرفت و دم به گريه بودم . مي دونم اونم دل خون مي شه وقتي اين قدر بي تابي مي كنم ولي دست خودم نيست .

الان هم از اداره در خدمتيم :دي

 

آ راستي در راستاي تهيه خرد خرد جهاز يك سبد پلاستيكي صورتي براي توي سينك و دو تا شيشه آب هم خريدم يكي روش عكس گاوه خيلي دوسش دارم يكي ميوه است كه معموليه

در انتظاری بی انتظار

سلام سلام

ديروز سر كار شرايط معمولي و گذرا بود رفتم كتابخونه كتاب گرفتم و بعد رفتم براي ثبت نام پيست و بعدشم اومدم خونه همسري مجبور بود تا 6:30 سر كار باشه . غذا خوردم . مامان به اصرار سام سام دم گاو خريده بود و باهاش دم پخت درست كرده بود بد نبود مثل گوشت گوسفند بود . بعد هم كتاب خوندم و با همسري صحبت نمودم . دوسش دارم زياد دلم واقعا واسه آغوشش پر مي كشه ديروز كه هي مي گفتم كجا بريم چي كار كنيم اصلا مونده بود چرا ازش مي خوام هفته آينده يك روز با هم باشيم !!!!!!!!! فكر كنم اصلا و ابدا ياد ولنتاين نيست ... آخی دلم سوخت

بعد رفتم به مامان بزرگ سر زدم و دايي اينا هم اومدن و كيك اوردن خورديم بعد براي بفرماييد شام رفتم خونه مهي اينا . اين بهزاد هم رو اعصابه ها !

دارم هي سرچ مي كنم براي روشاي مهموني همين طوري . آ مثلا قبل از رسيدن مهمون يا بعد از شام چي كار مي شه كرد كه مهمون درگير سفره چيدن و جمع كردن نشه !

پروژه هاي عقب مانده

ديروز تنبل بازي در آوردم برنامه رستوران را نچيدم و الان كلي كار رو دستم هست يك روز با خانواده شوهر بريم رستوران يك روز بريم دنبال عكس ها يك روز كاراي ثبت نام يك روز مهموني باهار يك روز مهموني داييم اينا يك روز خونه مامان بزرگش و يك روز پيست يك روز هم قرار بيرون با انسان ايناعمرا برسيم .

اوف كاش جور شه هميشه كلي كار هست بايد براي كلاس هم زنگ بزنم براي پرو مانتو برم شلوارم را بدم كوتاه كنن گردن بند و دست بندمو بدم تعمير واسه عيد هم كيف احتياج دارم

چيز ميزايي كه بايد در روزهاي نزديك بخرم : كيف كرم قهوه اي – انار مصنوعي – ساعت ديواري قشنگ براي پذيرايي

ولنتاين چي ؟ برنامه خاصي داريد ؟ شايد شبش با همسري شام برم بيرون و يك كادوي كوچولو بهش بديم . برنامه هام قاطيه واي

 

تازش به برنامه عروسي دارم فكر مي كنم خفن واقعا دلم مي خواد به جاي جشن يك مهموني بگيرم ولي جاشو ندارم كاشك يك خونه مي شد اجاره كرد واسه مهموني!!!!!!!!!

بامبو و خوش شانسی و بد شانسی

ديروز سيستم اتوماسيون جديد راه افتاد و بدبختمون كرد هيچ كس بلد نيست باهاش كار كنه اي

ناهار يك عالمه خوردم و دلم درد گرفت رسيدم خونه ديگه ميل شام نداشتم با ميتال حرف زدم و از كار و بارش گفت آخراي تلفن خيلي سرم درد گرفت يك كوچولو با همسري صحبت كردم رفتم يك عالمه هم شام خوردم و بروفن خوردم و خوابيدم تا بيدار شدم دوباره با همشري صحبت نمودم سام سام شيريني خريده بود اونم خوردم يك ذره كتاب خوندم و بفرماييد شام را ديدم به نظرم خيلي خوب بود بهش كم نمره دادن از اون ايده تخم مرغ ستاره اي شكل شديدا خوشم اومد

راستي دسر كدو حلوايي درست كردم اصلا دوست نداشتيم عين مربا بود به نظرمون

خبر خاصي هم نيست جز اينكه گيج و ويجم و نمي دونم برنامه هاي اين مدت را چطوري مرتب كنم كارم زياده

راستي دلم بامبو مي خواد مي گن تعداد فردش خوش شانسي و تعداد زوجش بد شانسي مي ياره به نظر من كه چيز جالبيه

پپر چه ها كرد

سه شنبه : خوب كار يك جورايي محول شده بود به دستورات صادره از تهران و واسه همين تا اخر ساعت كاري تكليفش معلوم نبود بماند كه بقيه كارها را هم با حواس پرتي و به صورت ناجوري انجام دادم خيلي بد بود واقعا شرمنده حواس پرتيم شدم . بعدش رفتم كتاب خونه و رسيدم خونه سعي نمودم با عخشم صحبت كنم كه اس ام اس داد جلسه است خارج از كارخونه دلم گرفت كه قبلش بهم نگفته بود اما چيزي نگفتم .

4 شنبه : دعوت بودم خونه همسري رفتم حمام و نزديك ظهر همسري اومد دنبالم رفتيم سر راه كباب بگيريم و چون حاضر نبود اول رفتيم پارك قدم زديم بعد كباب گرفتيم رفتيم خونشون ميوه خورديم و صحبت نموديم ناهار هم كباب و قورمه سبزي بود خيلي هم خوب بود ظهر هم خوابيديم باز خواب و ميوه و همسر عزيزم به خاطر من چيپس و پفك خريده بود خورديم و همه چيز خوب بود تا زماني كه همسري ازم خواست به مامانش تعارف كنم كه برم كمك منم بدم اومد و كلا رفتم تو جو سكوت داشتم از بغض مي تركيدم شام قورمه سبزي و كتلت خورديم و همسري منو رسوند خونه تو راه بغضم تركيد گفتم از مامانش بدم مي یاد گفتم زبونم نمي گرده بهش تعارفي بكنم و حرف زديم نمي دونم اصلا برخورد همسري را دوست نداشتم تا من ناراحت شدم و بغضم تركيد گفت غلط كردم تقصير من بود به حرفم گوش نمي ده پيش نهادي نمي ده فقط واسه اين كه بحثي پيش نياد دلم مي گيره حس تنهايي و بغض مي كنم . تنهام خیلی تنهام غصه دارم شدید

5 شنبه : صبح رفتم كتابخونه بعد هم خونه ناهار خوردم و حمام و خوابيدم بيدار شدم مامان موهامو سشوار معمولي كشيد با بلوز و دامن سبز رنگ صندل سبز تل نگين دار و گردن بند نقره با نگين سبز همسري مامان و داداشش اومدن دنبالم رفتيم خونه خالش خيلي خوش ساخت بود واقعا خوب از فضا استفاده كرده بودند . ما زود رسيدم 7 ! و مهمون بعدي 8:30 :دي خاله و شوهر خاله اش هر دو خون گرم و مهمون نوازند . بعد  دايي و زن داييش اومدن كه از اين زن داييش خيلي بدم مي ياد چون از اين تازه عروساي مودب و كلاسيك  و قدیمی هست من هم كلا از اين تيريپ ادما بدم مي ياد . بعد هم خاله و دختر خاله هاش اومدن . مهموني خوب بود خوش گذشت من باز از پيش شوهرم تكون نخوردم .شام هم خوب بود شوهر خاله اش يك ماهي بسيار بسيار خوشمزه پخت كباب و جوجه و سالاد و برنجاي جورواجور هم تزيين شده از بيرون اومد و قورمه سبزي هم پخته بودند .

جمعه : مامان و سام سام دعواشون شده بود خيلي دلم گرفت ترسيدم گريه كردم از سام سام متنفرم كه خانواده را هميشه بهم مي ريزه و منبع استرس محسوب مي شه . ظهر ناهار كباب خورديم و اون قدر دلم گرفته بود كه به همسري زنگ زدم عصر بياد دنبالم . اومد عشقم با همه خستگي و اين قدر بغلم كرد بوسيدم قربون صدقه ام رفت كه همه چيز يادم بره فداش بشم كه اين قدر ماه و با احساسه . رفتيم من آب زردآلو خوردم و اون آلو جنگلي بعد هم رفتيم شاورما و سالاد خورديم و طبق معمول همسري با فكر چايي  و ميوه اورده بود و خورديم و شاد رفتيم خونه

باز باران

ديشب بارون اومد يك عالمه هوا تميز مي شه رودخانه پر آب مي شه فقط مشكل آسمونه كه خيلي تيره و تار مي شه

سر كار ديروز فقط پاي نت بودم و كلي از سهميه اينترنت بدبختمو سوزوندم بايد بچه خوبي باشم در روزهاي بعد تا جبران شه . رسيدم خونه شام خوردم و بعد هم با همسري صحبت نمودم گفت انسان اينا گفتن بياين با هم دو روزه بريم محلات ولي همسري مشكل مالي داشت بميرم خيلي خيلي اين روزا سختشه تمام حقوقش  را هر ماه بايد بده قسط تازه با حذف اضافه كاري فكر كنم قسط ها از حقوقش هم بزنه بالا . خوب من خيلي مي گم مهم نيست عوضش از تابستون خونه خودمون را داريم مستاجر نيستيم و ... مي گم عيب نداره چون مي دونم همسرم هر چه داشته باشه و هر وقت داشته باشه با جون و دل برام خرج مي كنه اما خوب به هر حال اونم مرده سختشه تو دوران عقد اين قدر تحت فشار باشه ... همسرم عاشقتم قدرتو مي دونم مي ميرم برات

ديشب يك سر به مامان بزرگم زدم خونه دايي اينا رفتم و شونصد بار ديگه با همسري صحبت نمودم اونم صحبت هاي عشقولانه و رمنس ....

بفرماييد شام را هم ديدم به دلم خنك شد كه امتياز اين مريم اين قدر كم شد هورا

پپر بدون نگرانی بابت سلامتی

ديروز نگرانيم پرطرف شد اونم تو اداره ولي با اين حال از رو نرفتم و رفتم كتابخونه و بعد خسته و كوفته رسيدم خونه . ديگه لباسامو عوض نكردم سريع يك شيريني خوردم و يك خورده نشستم همسري زنگ زد رفتم پايين كه كه به قيافه اداري من با اون لباسا خنديد اصلا خوشش نمي ياد اين تيپي لباس بپوشم ولي واقعا خسته بودم حس عوض كردن و ارايش و اينا نداشتم ... رفتيم آتليه پديده كه عكس انتخاب كنيم دو تا نشسته انتخاب كرديم و يك سايه روشن عمساي تكي من خوب بود اصلا دلم نمي خواد تو اون آلبوم عكس تكي باشه ولي خوب بهتر بود كه آقاي همسر تعارف می کرد د برگشتيم خونه ما ... چايي و ميوه و شيريني خورديم شام هم زرشك پلويي بود كه هويج و مرغ هم قاطيش بود با سالاد و ماست و ترشي . همسري كلي با بابا راجع به فوتبال حرف زد و من از دستش ناراحت شدم حوصله ام سر رفت .... جا شمعي ها را نشونش دادم خيلي خوشش اومد ....

از بعضی رفتارها و لج کردنای بابام واقعا بدم می یاد عوضش عاشق مامانم ماهه ماه

عصبی ام

با اين كه كلي از چاقي نگرانم ولي ديروز هم ناهار پلو عدس خوردم هم شام يك عالمه كتلت هم شيريني خامه اي دو تا اما از همين لحظه قول مي دم به فكر برم

ديروز در حد مرگ كار داشتم توي اداره عصر با سر درد رسيدم خونه شام خوردم و با مامان رفتيم بيرون نمايشگاه اوسان و سي دي كارهاشونو گرفتيم . بعد رفتيم مجتمع پارك كيبور پيدا نكرديم پياده رفتيم مجتمع جشنواره و اونجا يك صفحه كليد خريدم . برگشتم خونه كمي كتاب خوندم و به همسري زنگ زدم . صحبت نموديم و بهش گفتم بيا با مامانت اينا يك شب با كارت غذاي من بريم بيرون اونم گفت باشه مرسي

ديشب رفتم حمام بفرماييد شام را ديدم و خوابيدم

ادامه نوشته

پپر و مشكل چاقي

چهارشنبه كلا روز بدي نبود اضافه كار هم موندم و يك عالمه به همسري زنگ زدم خدا به داد قبض موبايل اين دوره برسه نمي دونم چه قدر اين روزها براي خرف زدن باهاش كم طاقتم ميزان زنگ زدنم 3 برابر را حداقل شده !

رفتم خونه شام خوردم تازش ناهار هم مفصل خورده بودم وديدم اي داد بيداد 2 كيلو چاق شدم ولي تصميم جدي دارم توي بهمن و اسفند عايت كامل بكنم تا اين دو كيلوي لعنتي از بين بره . آه خدايا همتي برسان

5شنبه صبح زرنگ بودم زود بيدار شدم رفتم بانك پول گرفتم و قسط وام پرداختم و بعد كارت اتوبوس شارژ نمودم و بعد رفتم دنبال كارهاي تاييد پزشكي بعد هم كتابخونه و در اخر هم چسب مژه گرفتم و برگشتم . ناهار خوشمزه خوردم و خوابيدم . زودي بيدار شدم آرايش مارايش كردم و مامان بيچاره را درگير كردم كه مژه مصنوعي بذار برام و گيره دستبند و گردن بند و گشواره ببنده :دي تاپ و شلوار طوسي پوشيدم با كفش پاشنه بلند طوسي و موها ساده بود با يك تل پرنگين همسري هم اومد دنبالم كه البته چون دير اومد يك كوچولو هاپو بازي درآوردم رفتيم آتليه پديده عكس بندازيم . هم ژستهاي جالب و جديدي پيش نهاد مي كرد هم در و دكورهاي متنوع و زيبايي داشت حالا مونتاژش را نمي دونم ولي تا اينجاش تعريفهايي كه ازش مي كنن حقشه.

بعد با همسري رفتيم ساندويچ همبرگر خريديم و چون باز به حرفم گوش نداد كه اول بريم دنبال صفحه كليد باز هاپو شدم . رفتيم خونه همسري ميوه خورديم و همبرگرمون رو و خلاصهدر كنار هم بسيار بهمون خوش گذشت و شب هم همسري منو رسوند خونمون .

جمعه با اس ام اس همسري بيدار شدم كه 6امين ماه گرد عقدمون را تبريك گفته بود . تا حالا عقم حتي يك بار يادش نرفته ماهگرد عقد يا آشناييمون را تبريك بگه واقعا خوشحالم كه اين قدر احساساتي و مهربونه . عاشقشم . براي اولين بار سعدي نمودم دم پخت عدس درست كنم مرارت كشيدم ولي نتيجه تقريبا خوب بود :دي بقيه روزم به علافي يا تلفن بازي با همسري گذشت . عصر خانم هاويشان اومد خونمون و اتاقم را هم تميز نمودم . راجع به جشن عوسي باز با همسري خيلي حرف زديم و نمي شه نتيجه درستي گرفت اه دردسريه اين جشن ها

امروز هم رئيس نيومده كارم زياده و بدتر اينكه چاق شدن را با همه وجودم حس مي كنم .

تعطيلات بي برنامه

دوشنبه عالي بود اصلا فكر اين كه فردا اداره نيستم بهم انرژي مي ده ديگه خودتون بدونيد من چه قدر انگيزه مند هستم ! موقع رفتن آزرا گفت بيا با هم بريم رفتيم دم خونشون بهم شله زد داد . بعد رفتم خونه شام خوردم و با مامان رفتيم سراغ خريد جا شمعي . دو تا جمع شمعي قرمز خوشگل براي اتاق خواب و يك بشقاب چوبي كه توش سه تا جا شمعي چوبي بود براي اتاق پذيرايي خريدم با يك سري سنگ ريزه كه داخلش بود . تا رسيدم خونه همكارم زنگ زد بيا دم خونمون شله زرد بگير رفتيم از اين يكي هم گرفتيم و بعد همسري گفت تنهاست مي ياد دنبالم . براش يك كاسه شله زرد جدا كردم رفتيم چيپس و پفك و بيسكويت هم خريديم و البته يك كمي دلخورم كرد اونم واسه اين كه وسط حرفم مي پره اگه حرف كسي براتون مهم باشه كه وسطش چيز ديگه تعريف نمي كنيد واقعا از دستش ناراحت شدم و ديگه حرف نزدم ولي خوب گذشت . رفتيم خونشون و از بس هر دو خسته بوديم خوابمون برد 11 بيدار شديم برگشتيم خونه .

سه شنبه هم تا صبح تو خونه الاف بودم ظهر مامان و سام سام كيك پختن بد نبود عصرش هم با همسري صحبت كردم و رفتيم پيش مهي باز حرف زديم و از اين جور كارا

اداره كار خاصي پيش نيومده ولي ظاهرا قانون جديدي تصويب شده كه ممكنه تا چند وقت ديگه اساسي كار بريزه سرم اي خدا!!! تازش اداره اومده بهمون كارت غذا داده دستش درد نكنه ولي مي گه فقط يك سري رستوران خاص مي تونيد بريد باهاش !

رستوران یلدا طب صنعتی

شنبه اين قدر كار داشتم كه واقعا جونم داشت در مي يومد . خيلي خيلي خسته شدم . عصر با همسري صحبت نمودم و باز اصرار نمود فردا با راه راه نرو خودم مي يام مي رسونمت مي ترسم رانندگيش خوب نباشه . قربونش برم كه اين قدر با توجه هستش . مسابقه ايران بود كه باخت و از راه يابي به دور بعد محروم شد و دلم هم سوخت . شب راه راه زنگ زد گفت فردا ماشين اداره زودتر راه مي افته كه ما را ببره طب صنعتي .

يك شنبه صبح هم به خاطر راه راه ماشين زود راه افتاد و ما را تا دم طب برد . بسيار خوش شانسي داشتيم و بر خلاف هميشه خلوت بود زود رفتيم آزمايش خون و ادرار داديم . بعد هم نوبت دكتر و معاينه و دكتر به من گفت بايد نوار گوشم بگيري اين اديومتري واقعا سخته به نظرم و ترسيدم كه خوب نباشه دكتر هم گفت اگه باز كم خون باشي دوباره بايد بياي . اه خدايا بهت التماس مي كنم جواب آزمايشها خوب باشه و نخواد دوباره برم . واقعا آرزو مي كنم اين طور باشه . بعد ازمايش چاي و كيك خورديم و باز به خاطر گل روي راه راه ماشين تندي اومد دنبالمون ولي گفت يك ساعت ديگه مي ريم كه باز هم چون راه راه عجله داشت برامون آژانس گرفتن . من كه رفتم از راه كتابخونه و توي ظهر هم خيلي ترافيك بود و معطل شدم . بعد از كتابخونه اومدم اداره و كمي موندم و ناهار را گرفتم و برگشتم خونه نمي خواستم ناهر بخورم اما چون همبرگر داشتيم نشد خودمو كنترل كنم و يك ساندويچ گنده خوردم و گرفتم تخت خوابيدم تا 5:30 واي چه قدر عالي بود چه قدر خوابم مي يومد چه قدر خواب ظهر خوبه . تا بيدار شدم زن دايي برامون آش رشته اورد كه اينجا جلوي خودمو گرفتم و نخوردم . زودي آماده شدم رفتم آرايشگاه مرمر و ابروهامو خوشمل كردم تا رسيدم خونه همسري هم اومد كيبوردشو برام اورده بود كه با اون كامپيوتر راه افتاد و كيبورد منو برد با كيس خودش امتحان كنه . تو اتاق كلي صحبت نموديم . عاشقشم و چه حس اطميناني دارم كه عشقش را عميقا احساس مي كنم و مطمئنم دوستم داره .

شب واسه شام رفتيم رستوران يلدا بلوار كشاورز . محيطش زياد مدرن نبود ولي تر و تميز بود پرسنل خوش برخورد بودند غذاش هم خوب بود و قيمتاشم مناسب بود كوبيده و برگ و اردو و دوغ خوردن نموديم بعد هم همسري چاي اورده بود رفتيم دم پل خواجو خورديم و يك عالمه حرف زديم

همسري مهربونم ممنونم كه اون قدر از من تعريف مي كني ممنونم كه دم همه چراغ قرمزا هزار بار دستمو مي بوسي مرسي كه اون قدر ماهي و محكم بغلم مي كني همسرم عاشقتم

پپر با انواع و اقسام خوش بياري ها و بدبياري ها

اه اونقدر گذشته كه اصلا يادم هم نمي ياد درست و حسابي چي شده

4شنبه : سر كار اتفاق خوب اين بود كه يك چك 300 تومني كه فكر مي كردم پولش ديگه دود شده رفته هوا دوباره به دستم رسيد

رفتم خونه و سريع يك چيزي خوردم آماده شدم با مامان رفتيم خونه دوستش كه خونه نو خريدن . خونشون قشنگ بود شبيه خونه آينده خودم بود ولي درازيش كم تر بود عوضش پهن تر بود و همين باعث شده بود خيلي خوش ساخت تر باشه . خيلي هم به خونش رسيده بود و كلي چيزاي نو خريده بود تمام وسايل قبلي را گذاشته بود خونه قبلي براي خونه جديد وسايل نو چه قدر بعضي ها پولدارن ها . ديوارهاي راهرو تابلوهاي سنگي داشت كه خيلي شيكش كرده بود . براي اپنش صندلي هاي قشنگي خريده بود كه دوست داشتم . لاله هم روي اپنش بود كه باز فيلم ياد هندوستان كرد . توي دست شويي هم يك آفتابه مسي پرگل بود كه ايده قشنگي بود . برگشتم خونه و با همسري عزيزم صحبت نمودم كلي با شوق و ذوق ولي بعدش من سرفه كردم اونم گفت اه گوشم كر د منم شديد دپرس شدم كه من مريضم سينه ام خرابه نه اينكه حالمو نمي پرسه تازه اعتراض هم مي كنه . خيلي دلم سوخت خيلي احساس تنهايي كردم

5 شنبه : صبح واقعا دلم مي خواست بخوابم واسه همين تا 9 خوابيدم بيدار شدم همسري اس ام اس نداده بود براي اولين بار بهش اس ام اس زدم مي گه كارم زياد بود يادم رفت ! منم غصه خوردم . كتاب خوندم و بعد زنگ زدم به همسري كه دارم مي رم بيرون . سر راه با مامان قرار گذاشتم رفتم بانك كه چون قبلش سيستم قطع بود يك عالمه معطل شدم پول را گرفتم دادم مامان ببره خونه و ديگه خودم هم نمي رسيدم برم شمس آبادي دير بود رفتم كتابخونه شديدا معطل شدم و بعد كه برگشتم دل درد گرفتم . زودي خوب شدم ناهار خوردم و خوابيدم . عصر با كمك مامان كاچي پختم و همسري اومد دنبالم براش كاچي بردم تو ماشين خورديم ولي همسري برگشت گفت ازت گله دارم چرا مراقب خودت نيستي خوب شي منم واقعا احساس بيچارگي كردم و تا يك ساعتي گريه كردم گفتم خودخواهي ازم گله مي كني چرا مريضيم طول كشيد ؟!!!! مگه دلم مي خواست به جاي اين كارها حالم را مي پرسيدي مي يومدي ديدنم خلاصه خيلي احساس بدبختي كردم ولي اخرش همسري هي سعي كرد از دلم در بياره . گفت می دونم بد گفتم ولی واقعا فقط می خواستم نگرانیم را بهت برسونم نه چیز دیگه . می خواستم بگم سلامتیت برام بیش از حد باارزشه . قربونش برم مهربونه می ونستم خودخواه نیست . رفتيم نمايشگاه لوازم خانگي خوب بود بهتر از مبل بود ولي بيش از حد تصور شلوغ بود . برگشتنه رفتيم پارك و پفك خورديم بعد هم شام رفتيم شعبه جديد شاورما توي دقيقي من چيزبرگر خوردم همسري كراكف پنيري شيك بود مزه اش هم خوب بود .

جمعه : صبح كمي كتاب خوندم همسري ظهر اومد پيشمون ناهار سبزي پلو با ماهي داشتيم بعدش خوابيديم و عصر رفتيم نمايشگاه مبل اوسان . فوق العاده زيبا بود يك عالمه چيز پسنديدم عاشقشون شدم حيف الان نه پول دارم نه جا ! برگشتيم خونه شام كوكوي دو رنگ خورديم و بعد هم با همسري رفتيم بنزين بزنيم كه بيچاره مدير عاملشون جلومون بود و حالش گرفته شد بعد هم منو رسوند در ضمن كيبورد كامپيوترم كن فيكون شد

واي حرف زياده ولي از شدت كار دارم مي ميرم بسه ديگه