دلهره

خوب دلم نمي خواد چيزاي بد بد بنويسم ولي چه كنم كه روزاي خوبي نيست كه اتفاقات بد همين جوري هي مي ياد

بدترين و اصلي ترينشم جريان خونه است خونه همسرم 6 دانگ به اسم مامانشه البته از اين 6دانگ فقط 5 دانگش مال همسريه ولي خوب الان مي خواهيم پول بديم كه مستاجرا از خونه برن تا ما عروسي كينم و بريم تو اون خونه ولي من حاضر نيستم  پولم را براي خونه اي بدم كه به اسم مادرشوهره و قضيه انتقال سند پيش اومد و الان خود همسري هم شديد نگرانه كه ممكنه مامانش نياد به اسمش كنه چيزي كه خود همسري پولشو داده من نمي دونم چرا چنين كاري كرده اه مي ترسم تو همين هفته تكليف همه چيز معلوم مي شه

تور جنگلمون كنسل شد هم پر شد هم با اين شرايط اصلا هيچ كدوم حوصله نداريم نمي دونم حس بيشتر نوشتن نيست از استرس دارم ديوونه مي شم نمي تونم بنويسم

روز بي حادثه ولي پرخبر

خوب ديروز توي اداره كلي حرف و نقل بود اول در مورد جا به جايي قسمت ها كه مدير بهم گفت من جا به جا نمي شم ولي سرپرست ها زير بار پيش نهاد مدير نرفتن و در نتيجه احتمال جا به جايي من زياده . بدترش اين كه رفتم پيش مدير گفتم نمي خوام جا به جا شم و بدتر اينكه فهميدم چه قدر ترسوتر از 3 سال قبل هستم و چه قدر از كارها و مسئوليت هاي سخت و تازه مي ترسم در صورتي كه قبلا عاشق اين كارها بودم اينم از مزاياي سيستم اداري هست ديگه ! و بدترين خبر اينكه قراره ما هم بريم كارخانه يعني من 5 صبح بيدار شم فكرشو بكنيد !!!!

ديروز حال هيچ كاري نداشتم دقيقا هيچ كاري و همه اش الاف بودم . مهي يك كم اومد پيشم و دايي و پوري هم اومدن يك سر . با همسري حرف زدم و همين ها .

اين هفته تولد عشقمه قراره با هم بريم براش ساعت بخرم و يك تور يك روزه جنگل هم شايد اسم بنويسم . قاعدتا اون بايد شام ببردمون بيرون ولي چون چيزي نگفت و الان شديدا دستش تنگه شام هم دعوتش مي كنم بيرون .  

خاطرات مسافرت

من برگشتم مسافرت عالي بود خيلي خوش گذشت هرچند كوتاه بود و اصلا جاي ديدني نرفتيم

دو شنبه از اداره رفتم خونه و وسايلم را جمع و جور كردم و شب همسري اومد خونمون با هم شام خورديم و خوابيديم . 2 بيدار شديم و راه افتاديم توي راه هم همه چيز عالي بود سه شنبه ظهر ساعت 3 بندر عباس بوديم ناهار خورديم و استراحت كرديم عصر رفتيم بازارهاي خود بندر عباس اوزي بازار قديم نيلي و بقيه جاها ... 4 نشبه صبح مي خواستيم بريم قشم كه هوا طوفاني بود و وسيله كم بود و شلوغ پس رفتيم گچين . عصرش هم باز بازارهاي بندر را رفتيم . 5شنبه صبح تا ظهر قشم بوديم و عصرش باز اخرين خرديها را توي بندر كرديم و اومديم خوابيديم تا جمعه صبح بيايم سمت خونه . سر راه ميبد هم رفتيم سراغ سفال فروش ها .

من و همسري هر كدوم يك چمدون سورمه اي خريديم ( در حقيقت به عنوان خريد عقد ) 65 تومن – من يك موبايل هازل سوني اريكسون قرمز با يك كيف قرمز براش خريديم 188 تومن و يك موري 1 گيگ هم 5 تومن – دو جفت هم آل استار طوسي خريديم براي خودم و همسري يواشكي كه توي يك مناسبتي به جفتمون هديه كنم :دي ( 12 و 14 )- يك بلوز تو خونه اي گلي رنگ خريدم 3 تومن و يك شلوارك صورتي براي 4 تومن – يك پيراهن گل گلي سفيد كوتاه تو خونه اي هم خريدم 7 تومن – يك بلوز بافتني مهموني سفيد 3 تومن- دو تا مانتو خريدم يك سبز 18 تومني و يك شيري- نباتي 16 تومني- يك ست آرايشي مسافرتي 8 تومني- يك رژ لب حجم دهنده 2 تومني – همسري هم يك پيراهن مردانه سفيد خريد 5 تومن – يك شلوار لي سورمه اي 16 تومن – يك كاپشن مشكي 20 تومن – يك كراوات بنفش رنگ 5 تومن- يك عطر لاليك 44 تومن – يك عطر بلو 3 تومن- يك دسته گل صورتي رز هم 7 تومن خريديم براي خونه آيندمون – براي پسر دايي من يك كيسه بكس سوقاطي گرفتيم 8 تومن – براي داداشم يك كفش ورزشي سفيد 8 تومن – براي برادر همسري يك پيراهن قرمز 5 تومن – براي مامانش 4 تا شاخه گل ده تومن – براي عمه اش يك دست پارچ و ليوان 8 تومن

توي ميبد هم بقيه سفال ها را تكميل كردم 40 تومن شد – من يك سرويس دو نفره سفال قرمز رنگ گرفتم براي خودم و همسري شامل برنج خوري خورشت خوري پيش دستي پارچ فنجان نمك پاش ماست خوري آبگوشت خوري ظرف سالاد قندان قوري سيني ديس برنج ديس كباب كره خوري پنير خوري همين چندتا تكه 100 تومن پام در اومده!!!!!

دلم مي خواست عكس بذارم ولي با موبايل جديد هنوز راه نيفتادم در ضمن اينكه همين الان يادم افتاد اصلا چك نكردم كابل داره يا نه . من هميشه نوكيا داشتم نمي دونم چي شد سوني اريكسون خريدم ! يك جوريه برام

توي اداره تغييرات اعمال نشده و مونده براي امروز . خريت كردم رفتم به رئيس گفتم من تو گروه اون سرپرست بده نمي رم گفت قرار نيست بري ولي نبايد سر كار اين چيزا را سخت گرفت  . در ضمن شايعه هست ممكنه از شهر بريم كارخونه . اين يعني فاجعه من الان 7 از خونه مي يام بيرون و اون موقع بايد 6 نشده بيام و ديگه مرخصي ساعتي هم مفهومي نداره . برام دعا كنيد لطفا

خاطرات مسافرت

من برگشتم مسافرت عالي بود خيلي خوش گذشت هرچند كوتاه بود و اصلا جاي ديدني نرفتيم

دو شنبه از اداره رفتم خونه و وسايلم را جمع و جور كردم و شب همسري اومد خونمون با هم شام خورديم و خوابيديم . 2 بيدار شديم و راه افتاديم توي راه هم همه چيز عالي بود سه شنبه ظهر ساعت 3 بندر عباس بوديم ناهار خورديم و استراحت كرديم عصر رفتيم بازارهاي خود بندر عباس اوزي بازار قديم نيلي و بقيه جاها ... 4 نشبه صبح مي خواستيم بريم قشم كه هوا طوفاني بود و وسيله كم بود و شلوغ پس رفتيم گچين . عصرش هم باز بازارهاي بندر را رفتيم . 5شنبه صبح تا ظهر قشم بوديم و عصرش باز اخرين خرديها را توي بندر كرديم و اومديم خوابيديم تا جمعه صبح بيايم سمت خونه . سر راه ميبد هم رفتيم سراغ سفال فروش ها .

من و همسري هر كدوم يك چمدون سورمه اي خريديم ( در حقيقت به عنوان خريد عقد ) 65 تومن – من يك موبايل هازل سوني اريكسون قرمز با يك كيف قرمز براش خريديم 188 تومن و يك موري 1 گيگ هم 5 تومن – دو جفت هم آل استار طوسي خريديم براي خودم و همسري يواشكي كه توي يك مناسبتي به جفتمون هديه كنم :دي ( 12 و 14 )- يك بلوز تو خونه اي گلي رنگ خريدم 3 تومن و يك شلوارك صورتي براي 4 تومن – يك پيراهن گل گلي سفيد كوتاه تو خونه اي هم خريدم 7 تومن – يك بلوز بافتني مهموني سفيد 3 تومن- دو تا مانتو خريدم يك سبز 18 تومني و يك شيري- نباتي 16 تومني- يك ست آرايشي مسافرتي 8 تومني- يك رژ لب حجم دهنده 2 تومني – همسري هم يك پيراهن مردانه سفيد خريد 5 تومن – يك شلوار لي سورمه اي 16 تومن – يك كاپشن مشكي 20 تومن – يك كراوات بنفش رنگ 5 تومن- يك عطر لاليك 44 تومن – يك عطر بلو 3 تومن- يك دسته گل صورتي رز هم 7 تومن خريديم براي خونه آيندمون – براي پسر دايي من يك كيسه بكس سوقاطي گرفتيم 8 تومن – براي داداشم يك كفش ورزشي سفيد 8 تومن – براي برادر همسري يك پيراهن قرمز 5 تومن – براي مامانش 4 تا شاخه گل ده تومن – براي عمه اش يك دست پارچ و ليوان 8 تومن

توي ميبد هم بقيه سفال ها را تكميل كردم 40 تومن شد – من يك سرويس دو نفره سفال قرمز رنگ گرفتم براي خودم و همسري شامل برنج خوري خورشت خوري پيش دستي پارچ فنجان نمك پاش ماست خوري آبگوشت خوري ظرف سالاد قندان قوري سيني ديس برنج ديس كباب كره خوري پنير خوري همين چندتا تكه 100 تومن پام در اومده!!!!!

دلم مي خواست عكس بذارم ولي با موبايل جديد هنوز راه نيفتادم در ضمن اينكه همين الان يادم افتاد اصلا چك نكردم كابل داره يا نه . من هميشه نوكيا داشتم نمي دونم چي شد سوني اريكسون خريدم ! يك جوريه برام

توي اداره تغييرات اعمال نشده و مونده براي امروز . خريت كردم رفتم به رئيس گفتم من تو گروه اون سرپرست بده نمي رم گفت قرار نيست بري ولي نبايد سر كار اين چيزا را سخت گرفت  . در ضمن شايعه هست ممكنه از شهر بريم كارخونه . اين يعني فاجعه من الان 7 از خونه مي يام بيرون و اون موقع بايد 6 نشده بيام و ديگه مرخصي ساعتي هم مفهومي نداره . برام دعا كنيد لطفا

عازم سفر هستم

يعني چه چيز جز نياز مالي باعث سر كار اومدن با اين شرايط و اين ساعت كاري مي شه ؟!! هيچي . اوضاع توي اداره هنوز به هم ريخته است و تكليف جا به جايي ها مشخص نشده . مدير محترم فرمودن ديگه اجازه استراحت كاري ندارين و اين يعني رسما كسايي كه دس مي خونن يا بچه كوچيك دارن بيچاره شدن . چرا اين همه آشوب ؟ اين همه سخت گيري بي دليل ؟ مديريتمون واقعا زير صفر هست فقط بحران درست مي كنه و به افراد استرس وارد مي كنه . اميدوارم كه بي سمت شدنشو يك روز ببينم .

خونه رفتم با همسري صحبت نمودم  بعد با مامان رفتيم بيرون براي مسافرت من چيپس و پفك و بيسكويت و لواشك و آلوچه خريدم و مامان هم پنير و پاستل . برگشتم دوباره با همسري صحبت نمودم يك كمي هم باز گر گرفتم :دي بعد هم فهميدم قرارداد جديد همسري اينا را 4 ماهه بستن و خيلي ناراحته يك مقاديري استرس گرفتم و يك كم هم به فكر رفتم چه مشكلاتي توي زندگي ممكنه پيش بياد چه قدر حيفه واسه چيزاي كوچيك اعصاب خودمون و همسرمون را خرد كنيم واقعا نشناختن قدر روزهاي بي استرسه .

حمام رفتم خوابيدم و اصلا حس هيچ كار ديگه اي را نداشتم . امروز عازم سفر هستيم بندرعباس و قشم . اميدوارم خوش بگذره .

ديروز امروز فردا

ديروز سر كار اوضاع بهتر بود چون تصميم مدير براي جا به جايي ها مطابق ميلم بود . از راه رفتم كتاب خونه تمديد كارتم تمام شده بود و اينجا نكته بد كار بود چون اولا گفتن قوانين تغيير كرده براي تمديد دوباره ضامن مي خواي كو ضامني كه بشه مهر زد ادارات 90درصدشون نمي زنن و تازه موقت ده روز تمديد كردم ولي فيشم گم شد :دي اومدم خونه چون قورمه سبزي بود تا توي چشمام غذا خوردم و بعد كلي با همسري جون حرف زدم .

مسافرت را رفتني هستيم ولي خوب اواضع تو خونه اشفته است هنوز . بابا خيلي بچه بازي در مي ياره قهر مي كنه كلا نمي پسندم اخلاقش را اصلا و ابدا . بعد هم رفتم ني نيمون را ديدم راستش اصلا بچه اين قدري دوست ندارم هيچ حسي بهم دست نمي ده . بچه را از وقتي حرف مي زنه خوشم مي ياد .

مي خوام دوربين بخرم حدود 400 تومن موبايل حدود 300 دندونم را بايد روكش كنم حدود 140 تازه خرج مسافرت و خريداش هم هست اونم كم كم بشه 250 بعد كادوي تولد همسري هست مي خوام تا 300 براش بذارم با خرجاي جاني مي ره طرف يك و نيم بيچاره مي شم كه .

امروز توي اداره باز جر و بحث هست و ظاهرن مي خوان جا به جايي ها به همون نحوي بشه كه ازش وحشت داشتم اعصابم خرد شده از اين همه تغيير اه بلاتكليفي خيلي بده

مي ريم بندرعباس و قشم خوشحالم

آخر هفته پر هيجان

چهارشنبه خيلي ناراحت از اداره رفتم كتاب خونه البته ديگه از استرس خبري نبود ولي خوب ناراحتي همراهم بود با همسري حرف زدم و هي غر غر كردم تا حالم بهتر شه :دي 5شنبه صبح توي خونه بودم كتاب خوندم و ماكاروني درست كردم براي ظهر كه خيلي خوشمزه بود ولي شديدا كم پخته بودم بعد هم با كمك مامان براي شام جمعه قورمه سبزي درست كردم خوابيدم و عصر باز رفتم كتاب خونه و بعد هم حمام و خونه مامان بزرگ . جمعه صبح همسري اومد دنبالم اول رفتيم منارجنبون خيلي هم شلوغ بود انتظار نداشتم خيلي خوش گذشت و خيلي عكس گرفتيم . بعد هم رفتيم كوه اتيش گاه رفتيم از كوه بالا و باز توي آتيش گاه عكس و مكس انداختيم و نشستيم در حالي كه منظره شهر زير پامون بود يك عالمه حرف زديم و بسيار زياد عشقولانه بود بعد هم اومديم يك مقاديري توي پاركش نشستيم و رفتيم براي ناهار تالار آتيشگاه . خيلي باكلاس بود و ميز سالاد و دسرش حرف نداشت ولي قيمتاش خيلي گرون بود پرسنلش هم واقعا خوش برخورد بودند . خيلي خوش گذشت كنار عشقم عالي بود . اومديم خونه چايي خورديم و خوابيديم . عصر مامان بزرگ آش دوغ پخته بود رفتيم يك عالمه آش خورديم و بعد اومديم باز خونه و قورميه سبزي خورون.

آخر هفته عالي بود ولي امروز حالم گرفته است . براي مسافرتمون مامان بابا بحثشون شده فقط اميدوارم برنامه به هم نخوره خجالت زده نشم و واقعا دلم مي خواد زودتر عروسي كنم برم خونه خودم تا برنامه ام دست خودم باشه و از اين جنگ اعصاب ها راحت شم .

دهمين ماهگرد

امروز دهمين ماهگرد آشنايي من و همسري هستش صبح بارون نم نم زيبايي بود و اس ام اس عشقولانه همسري همه چيز را بهتر كرد ولي از بعدش همه چيز بد و بد و بدتر شده . واقعا خوش به حال خانمهايي كه از نظر مالي به كارشون وابسته نيستند و اگه شرايط بيش از حد ناراحت كننده شد مي تونند دست از كار بكشند . اوضاع كاريم خيلي بده خيلي ناراحت و دپرسم و به دليل وابستگي مالي نمي تونم هم بي خيالش شم . يك سال تمام استرس جا به جايي همكارم بود هر روز دعوا و بحث و ... آخر هم بنده خدا جا به جا شد و مصيبتش همه موند براي من كاري كه 4 روز هفته ساعت خونه رفتنم معلوم نيست و سرويسم ندارم حالا باز يك دردسر جديد گروه ها را مي خوان به هم بريزن و با همين وظايف مي رم زير نظر سرگروهي كه فوق العاده بداخلاق دردسر ساز هست و مرخصي هم تو كارش نيست بيش از حد افسرده و ناراحتم تلاش مي كنم فكرشو نكنم لعنت به اين زندگي پر استرس آخ نمي خوام بهش فكر كنم

راهنمایی کنید

اين ليست وسايل تزئيني هست كه خريدم خيلي خيلي خوشحال مي شم اگه نظرتون را بگيد و بگيد كه ديگه چي بخرم براي كجا و از كجا ؟

پذيرايي :

يك ميز گرد واسه كنار اتاق با روميزي سنتي و ساتن بلند – روش 3 تا جا شمعي بلند قرمز – آينه شمعدونم – قاب عكسمون

يك سري شمع سه تايي چوبي براي روي يكي از گل ميزا – يك گلدان مسي رنگ با گلاي طلايي براق براي روي يك گل ميز – يك كشكول تزئيني طلايي صورتي براي ميز وسط- يك كوزه سفال بزرگ با گلهاي شقايق قرمز براي كنار اتاق . توي ويترين هم يك طبقه يك كشكول چك طلاكاري شده با دو تا مجسمه طلايي – يك طبقه شربت خوري آب نقره – يك طبقه چايي خوري آب نقره – يك طبقه هم يك سري پارچ و ليوان شيشه اي قرمز – يك تابلو نقاشي بزرگ بيشتر رنگ صورتي داره- دو تا تابلو بزرگ پاپيروس كه برادر گرام از مصر برام آورده

يك سري كاسه سنتي قرمز شيشه اي هم دارم نمي دونم كجا بذارم ؟ و خودم به نظرم مي رسه يك ساعت طلايي بخرم با دو تا پروانه طلايي صنايع دستي هم بخرم بزنم كنارش ديگه ؟ ويترين چي ؟ رو ميز ناهارخوري چي ؟

 

آشپزخانه :

يك سبد ميوه مصنوعي براي روي اپن – استيكر روي يخچال

 

اتاق خواب :

2 تا جا شمعي قرمز براي روي يكي از پاتختي ها – چراغ خواب قرمز و قاب عكس براي روي يكي از پاتختي ها – جعبه چوبي و يك شمع تزيني سنتي براي روي ميز توالت – يك ماسك خيلي زيبا كه داداشي از ونيز آورده

خودم به نظرم مي رسه بهتره يكي از عكسامون را هم شديد دوسش دارم براي ديوار بزرگ كنم .

 

اتاق ديگه :

يك خورجين قديمي از بابابزرگ - يك ساعت مشكي  

ني ني از راه رسيد

ديروز دختر دايي گرام راهي بيمارستان شد تا ني نيش به دنيا بياد خدا را شكر يك دختر سالم و قيافه شم بد نيست هر چند در مورد بچه يك روزه نمي شه نظر داد . اسم ني ني جانان هست به نظر همه اسم زشتيه ولي من اسمشو دوست دارم . ديرور مجبور شدم اضافه كار بمونم بعد هم رفتم كتاب خونه و برگشتم خونه يك مقاديري كتاب خوندم مقاديري خونه مامان بزرگ و صحبت با همسري ماهم و بعد هم اون قدر خسته بودم كه خوابم برد . شايد بريم مسافرت هفته ديگه خيلي معلوم نيست .

روزهاي اروميه بعد از اون همه مهموني عيد خيلي دلم مي خواد بيكار توي خونه باشم شديد دلتنگ همسر ماهم هستم خيلي دوسش دارم و بيشتر از قبل قدرشو مي دونم . فكرم درگيره جشن عروسيه نمي دونم چي كارش كنم . ولي دلم مي خواد بيشتر به خريد فكر كنم . به برنامه آخر هفته و اين جور چيزا .

نا اميدي در يك قدمی اميد

ديروز بسيار خوشحال بودم چون به نتيجه رسيده بودم عروسي نگيرم به جاش يك شام بدم و برم سفر چه كيفي مي داد كلا خوشحال و سرحال بودم تا شب كه قضيه را به مادر گرام گفتم و ايشونم فرمودن نمي شه ! نمي دونيد شبش چه استرسي داشتم . لعنت به اين مراسم دست و پا گير اين قدر خورده تو ذوقم اصلا حوصله نوشتن ندارم

تعطيلات تمام شد

اداره كه كلا تق و لق بود هفته پيش . 4 شنبه متوجه شدم همسري ناراحته و سر كار هم خيلي سرش شلوغ بود اصلا با هم حرف نزديم عصرش قرار بود بريم خونه خاله شا عيد ديدني كه باز سر و سنگين بود و اونجا سعي نموديم كسي نفهمه ولي خيلي با هم بحث نموديم و آشتي كرديم الان كه بهش فكر مي كنم اه كاش جلوي خودمونو گرفته بوديم اميدوارم كسي نفهميده باشه . ولي خوش گذشت و شام هم همونجا فلافل و بندري و اولويه و غذاهاي فست فودي ايتاليايي درست كرده بودند و تا 1 هم مونديم . 5 شنبه خوابيدم و فقط رفتم قسط ها را دادم . اواضع خوب نبود چون با باباقهر بودم . سام سام خنگ هم خودشو برام گرفته بود . عصرش همسري اومد دنبالم رفتيم خونشون كه داييش اومد عيد ديدني و بعد با هم رفتيم خونه اون داييش كه اولين بارم بود و اصلا هم خوشم نيومد ازشون . شام هم رفتم خونه همسري اينا .

جمعه صبح همسري اومد خونه ما و رفتيم خونه پسر دايي مامانم و دختر داييم عيد ديدني و ديگه قال قضيه كنده شد . ناهار خونه ما بوديم دال عدس و كباب حسني . ظهر خيلي خوابيديم و به سانس عص سينما نرسيديم . سانس 8:30 رفتيم فيلم جدايي ناصر از سيمين و همونجا شام هم خورديم . فيلمش خيلي قشنك بود ولي اعصاب آدم خورد مي شد . چه قدر هم دختر اصغر فرهادي زشته عين مونگلها مي مونه .

بعد اومديم خونه من وسايلم را برداشتم و رفتيم براي اولين بار شب خونه همسري اينا يك جوري بودم دلهره داشتم ولي خيلي خيلي خيلي بهم خوش گذشت . صبح هم با همسري مامانش داداشش و دو تا خاله هاش رفتيم سيزده به در . يك خونه قديمي باغ دار فوق العاده زيبا كه مال ميراث بود و خاله اش تونسته بود كليدش را بگيره خيلي خوش گذشت . عصر هم رفتيم به مامانم اينا توي پارك يك سري زديم و پيششون بوديم و باز رفتيم پيش همسري اينا تا شب برگشتنه بغض كرده بودم يك ماهه با هميم دائم سختمه كه نباشه پيشم دلم مي خواد زودتر عروسي كنيم زودتر . الان 9 ماهه عقديم .

شايد عروسي نگيريم يك شب به فاميل شام بديم و بعد خداحافظي كنيم و بريم سفر و بعدش هم بريم خونه خودمون .

اشک های من و پانی

ديروز خونه عموي شوهرم مهمون بوديم و اونجا دو تا دختر كوچولو بودند آدي و پاني . وقتي آدي يك ساله به توپ شوت مي زد همه براش دست مي زدند پاني 6 سالش بود و مي ديدم كه به مامان باباش مي گفت براش دست نزنيد وقتي اون شوت مي زنه مامان باباي خودش براش دست مي زنند منم وقتي شوت مي زنم مي خوام مامان باباي خودم برام دست بزنن .

دلم براي پاني سوخت . براي همه كسايي كه توجه و محبت مي خوان و ازشون دريغ مي شه هر پدر مادري بچه اش را دوست داره ولي خوب ابراز محبت ها يكسان نيست . دلم گرفت . مادر پاني طلاق گرفته و اون نامادري داره . دلم سوخت كه وقتي برگشتم به همسرم گفتم دلم براي پاني مي سوزه و بعد پرسيدم اگه من نباشم و ما بچه كوچيك داشته باشيم و براي من اتفاقي بيفته چطوري بچه رو بزرگ مي كني ؟ يك دفعه زد زير خنده حواسش پرت ادي شده بود اصلا شوكه شدم يعني هيچ توجهي به من نداشت رفتم تو هم و هي سعي كردم به خودم غلبه كنم فايده اي نداشت چون همسر گرام كنارم بود ولي بدون هيچ گونه توجهي به من يعني اصلا زحمت نداد به خودش كه توي صحبت جمع شركت كنيم يا يك صحبتي بين خودمون همه حواسش به بچه بود . شب برگشتنه اصرار كرد چت بود و منم گفتم و امروز صبح اس ام اس نداده و مي گه سرم شلوغ بود يادم رفت !!!!

دلم اون قدر گرفته كه نمي دونم چي كار كنم . اين چيزي نيست كه آدم بخواد از كسي اصلاح كنه كارش رو من اشتباه مي كنم اون اشتباه مي كنه  و خوب معذرت خواهي ولي اينكه بدونيد همسرتون پيشتون بود بدون توجه شما بدون شوقي براي شما خوب ديگه معذرت خواهي نمي خواد فقط دل آدم مي گيره . همسرم تو مهموني بوده نه دستش بند كمك به اين و اون بوده نه بحث و صحبت با بقيه به من هيچ اعتنايي نكرده چون حواسش پرت يك بچه بوده همين .

خواب بهار

واي چه قدر اين روزا خوابم مي ياد ايت هوا جون مي ده واسه خوابيدن چه خوبه چشماتو آروم ببنيد و بعد خواب :دي

يك شنبه از راه اداره رفتم كتاب خونه و دير هم رسيدم خونه موضوع خاص ديگه اي هم نبود . دوشنبه هم اداره هم چنان خلوت بود . عصرش قرار بود بريم خونه خواهرشوهر گرام كه تا ما آماده شديم عمه اينا رسيدن بدون زنگ قبلي يا هيچ چيز ديگه اه چه قدر بدم مي ياد از اين بي برنامگي ها من كه همون جور اماده نشستم و بداخلاق هم بودم 40 دقيقه اي هم نشستن و بعد كه رفتن بابا مامان خيلي بد با من برخورد كردن بيش از حد تصور عصبانيم از دستشون . بابا زود عصباني مي شه و وقتي عصبانيه به خودش اجازه مي ده هر حرفي بزنه و بعد هم مي خوان كنترل اوضاع دست اونا باشه . خسته ام گمونم بار همه تنشاي خونه رو دوش منه ولي هيچ كاري به كار سام سام ندارن بايد ياد بگيرم ازشون دور شم كاري به كارشون نداشته باشم اه خسته ام

خونه خواهرشوهر گرام هم خوب بود و خوش گذشت

دومين روز كاري در سال جديد

ديروز هم چنان حالم بد بود و تب داشتم . همسري بيچاره بعد از كار اون همه راه را كوبوند اومد دنبالم بريم دكتر رفتيم كلينيك خانواده و دكتر برام قرص و كپسول و شربت و دو تا آمپول نوشت كه اومديم خونه و هر دو را زن دايي گرام برام زد . بعدش خيلي حالم بهتر شد خيلي واقعا تبم بريد و قوي تر شدم الان هم خوب خوب نيستم ولي بهترم .

همسري ديشب پيشمون موند شام كتلت بود كه البته من پنير خامه اي خوردم و با هم بفرماييد شام را ديديم و كمي هم كتاب خوندم . آهان مرمر هم عيد ديدني اومدن خونمون و گفت آتليه باحال براي عكس اسپرت تو باغ درياچه سراغ داره كه شمارشو برام مي گيره . اين مرمر فاميلمونه كه آاريشگره و خيلي سر و زبون دار و خوش خلقه چون با طيف وسيعي از آدما ارتباط داره اطلاعات خيلي خوبي هم تو اين زمينه ها داره و كلا منبع اطلاعات محسوب مي شه .

از پنجره دفتر كارم پارك پيداست خيلي خيلي قشنگ شده . چه قدر دلم ساندويچ مي خواد .

اولين پست سال جديد

سال نو مبارك باشه براي همه دوستاي خوبم يك عالمه آروزي خوب دارم

عيد خوبي نداشتم اميدوارم بقيه سال بهتر باشه يعني دقيقا از شب 29 تا همين حالا به شدت سرماخورده و بي حالم و اصلا نمي تونم از اتفاقات خوب هم لذت ببرم حالم به هيچ عنوان خوب نبوده

اما اتفاقات اين مدت :

گردش و تفريح خاصي كه نبود فقط قبل از عيد با مامان بابا سام سام همسري و خانواده داييم رفتيم چادگان كه خيلي خوش گذشت و روز آخر من و همسري تنها اونجا مونديم بازم خيلي خوب بود فقط يك مقاديري سر غذاي اون روزمون با زن دايي كل كل داشتيم و اصلا از برخوردش خوشم نيومد من و همسري تصميم گرفتيم ساندويچ بخوريم و اونم گير داده چرا اين قدر تنبلين برنج و جوجه درست كنين حالا نه يك بار و دو بار ها ! آخه بگو به تو چه ما دوست داريم غذاي غير سالم بخوريم . بقيه عيد هم به عيد ديدني هاي فراوان گذشت .

روز اول همسري اومد خونه ما با يك گلدان گل خوشگل يك جعبه شيريني يك جعبه سوهان يك نيم سكه يك قلب عروسكي و يك انگشتر نگين دار خيلي خوشگل نقره . منم واسه همسري يك تخته نرد صنايع دستي خريده بود يك پيراهن مردانه و يك سر رسيد كه توي تاريخ هاي خاص براش يك چيزايي نوشته شده بود . بابا به من 30 تومن و به همسري 150 تومن عيدي داد . مامانم 20 تومن بهم داد . بعد رفتيم خونه مامان بزرگم اونم 20 تومن به من و 50 تومن به همسري داد . ناهار همسري خونه ما بود و عصرش رفتيم خونه دايي من كه نفري 20 تومن بهمون عيدي داد . بعد رفتيم خونه عموم نفري يك سي دي :دي بعد هم رفتيم خونه مامان همسري كه بهم نيم سكه داد . از اونجا خونه دايي بزرگه همسري رفتيم و بعد براي شام برگشتيم خونه همسري اينا . روز دوم صبح با مامان اينا رفتيم خونه همسري من موندم اونجا و ظهر رفتيم خونه مامان بزرگش . كه مامان بزرگش 10 تومن بهم داد و عمه اش هم يك بلوز ياسي قشنگ خريده بود برام . عصر رفتيم خونه يكي ديگه از عموهاي من كه به من يك روسري ياسي داد و به همسري يك پيراهن مردانه سفيد . خونه عمه ام رفتيم كه 10 تومن به من عيدي داد . شب هم شام دعوت بوديم خونه خاله همسري و خوش گذشت . روز سوم صبح خونه بودم و تونستم كمي استراحت كنم . عصرش همسري اومد رفتيم خونه عمو بزرگه من كه 10 تومن بهم عيدي دادن . بعد رفتيم خونه داييم اونم نفري 10 تومن عيدي داد . بعدش همه با هم رفتيم خونه دايي مامان و بعد هم پسر دايي مامان . شبش هم دعوت بوديم خونه خاله بزرگه همسري براي شام و خوش گذشت اونم . كلي بزن و برقص بود .  روز چهارم صبح همسري  و مامان و خواهرش اومدن خونمون و ظهر همسري موند ناهار خونه ما . عصرش رفتيم خونه عموي همسري و بعد هم خونه خاله ديگش مهمون بوديم براي شام و خوب واقعا خسته شدم اين مدت . روز پنجم هم دوستم از صبح تا عصر پيشم بود و يك عطر برام آورده بود . عصر هم از بي حالي داشتم مي مردم . امروز هم سر كار مي باشم و گزارش در وكنم .

در ضمن قبل از عيد رفتم دو تا لوستر براي پذيرايي و يك لوستر براي آشپزخانه و يك گدان مسي رنگ با گل هاي طلايي داخلش براي خونه ايندمون خريد نمودم .