خيابان هاي اشناي من

ديروز برناممو تغيير دادم و تصميم گرفتم به جاي كتابخونه برم خونه تا جا بيفتم توي سرويس ولي خوب امروز سرويس خراب بود و اين قدر اين سرويس تق و لق مي ياد اخرش مجبورم مي كنن اين راه طولاني را پياده برم . صبح هم كه مسير تاكسي و اتوبوس بلد نبودم ، شماره آژانس نزديك نداشتم و ماشينم خونه مامان اينا بود همسري بيچاره مجبور شد برسوندم .

ديروز رفتم خونه و تا كمي اماده شم همسري هم اومد آخي خيلي دوسش دارم خيلي مهربونه قربونت برم همسري كه وقتي رو تخت خوابيده بودم و گفتم چايي درست نكنيم فقط ميوه بخوريم گفتي به شرطي كه پانشي 5 دقيقه قبل از اينكه بخواي چشماتو باز كني بهم بگي تا برم اماده كنم .

يك كم استراحت كرديم و با همسري رفتيم اتليه براي انتخاب عكس ها و تعدادي را انتخاب نموديم كه خيلي طول كشيد بعدشم رفتيم خونه ما اخي مامان بابام اين قدر خوشحال شدند . برامون هم بلالي درست كردند . اتاقم را ريخته بودند به هم يك شكل ديگه شده بود . اتاق سام سام را هم . يك سري هم به مامان بزرگ زدم طفلك اونم با غصه گفت واي پپر خيلي دلم برات تنگ مي شه با اينكه زياد هم اينجا نمي يومدي نمي دونم چرا اين قدر بي تابتم . شام نمونديم و برگشتيم تا بقيه اولويه هاي مرحمتي را بخوريم و ببينيم كي ذخيرمون تموم مي شه و مجبور به اشپزي مي شيم . برگشتنه خيلي دلم گرفت اين قدر تو راه گريه كردم همسري خيلي بوسيدم و دل به دلم داد اما دلم گرفته بود . محل كارم نزديك خونه مامان ايناست يعني توي محله هاي اشناي خودم اين موضوع خودش به كم شدن دلتنگيم كمك مي كنه چون من از ادمهايي هستم كه به خيابون ها به محله ها وابسته مي شم . ما هميشه اينجا زندگي كرديم همه فاميمون تو اين محدودن تو اين محدوده رفتم سر كار رفتم مدرسه و اصلا جاهاي ديگه شهر نمي رفتم حالا نمي دونيد چه حالي بهم دست مي ده واقعا و از ته قلبم غمگين مي شم وقتي توي سرويس از توي بزرگمهر ميدون لاله خيابون كاوه رباط پروين .... مي گذرم خيابون هايي كه خيلي خيلي با جايي كه من بزرگ شدم فرق دارن شايد اين يكي از بزرگترين دل تنگيام باشه ....

امروز قراره برم خونه مامان اينا بخوابم تا فردا صبح ماشينمو ببرم خونه :دي

يكي ديگه از فاميلامونم ني ني اش تو ابان به دنيا مي ياد مي خواد اسمشو بذاره كورش من دوست نداشتم درسته اسم ايراني و اصيليه ولي انگار قديميه و واسه بچه يكمي بزرگونه است .

پ . ن1  : الان توي روزنامه خوندم كه همسر رئيس جمهور سابق تونس دختر يك ميوه فروش بوده خيلي جالبه ها دختر ميوه فروش بشه زن رئيس جمهور يك جورايي ادمو ياد دزيره مي اندازه دختر پارچه فروشي كه دو تا از بزرگترين مردان زمان عاشقش مي شن .

استرس هاي سرويسي

اول اول همه یک دنیا ممنون از همتون به خاطر جواب به سوالام و راهنمایی های خوبی که کردین

ديروز سر كار همه چيز رو به راه بود . موقع برگشت هم مامان اومد دم اداره و برام يك ظرف قورمه سبزي يك عالمه نون و مقداري گوجه اورده بود . ظاهرا سرويس قبلي خراب شده و ديگه راننده جديد و سرويس جديد قراره بياد خلاصه اينم راه را اشتباهي رفت و هم من كلي معطل شدم هم سبب معطلي يكي ديگه از بچه ها شدم تقصير من نبود ولي چون اون يكي خيلي ديرش شد و غر مي زد حس بد و عذاب وجدان ناكي بهم دست داد و كلا ديروزمو ريخت به هم . همسري هم كمي استرس ناك بود و همين هم به حالمون شدت مي بخشيد .

دوستم ميتي بهم زنگ زد و تبريك گفت . با همسري بالكن را شستيم بعد هم رفتيم كيبوردي كه خريده بوديم و خراب بود را پس داديم داروخونه رفتيم و ماست خريدن نموديم و برگشتيم خونه . نذر كرده بودم و اين نذر برآورده شده دلم نمي خواد اون پول تو حسابم بمونه مي خوام زودتر بيارمش بيرون تا بدم به مستحقش ولي هي يك مانعي پيش اومده و نشده پول را بگيرم . خودم تو نظرم هست بدمش براي بيماري هاي خاص . شماره حساب سراغ داريد يا اصلا جاي ديگه را پيش نهاد مي ديد ؟

آهان و از استرس سرويسي بگم امروز تازه فهميدم كه سرويس هاي قبلي اصلا حاضر نبودند وارد خيابون بشن و كلي غر مي زدند و اين شهركي كه من سوار مي شم مسافر قبليش با اينكه باردار بوده بايد اساسي راه مي يومده حالا اين سرويس جديد از همه جا بي خبر همون جايي كه مي خوام مي يادش ولي امروز شوهر اون خانومه از مسافرت اومده بود و خيلي با تعجب پرسيد كه من هميشه اينجا سوار مي شم ؟!!!! و اين يعني احتمالش هست بره اعتراض كنه و حسابي منو بندازه تو دردسر . شايد مشكل بزرگي نباشه ولي مي شه خواهش كنم جدي جدي برام دعا كنيد همه چيز بي مسئله بگذره و همين جايي كه نزديكه خونمونه سوار شم .

ديشب به همسري مي گم از اين چند روز زندگي مشترك راضي ام خوب بوده مي گه مي دوني دليلش چيه چون اصلا من و تويي نكرديم همه كارها را با هم كرديم اگه خريد بيرون بوده دوتايي رفتيم اگه اشپزي بوده دوتايي كرديم اگه چايي درست كردي ظرفشو شستم اگه عجله داشتم صبحانه ام را آماده كردي...

عشقم اين جا را نمي خوني ولي نمي دوني چه حس خوبي بود وقتي ديشب اون جور نگاهم كردي و گفتي پپر باورم نمي شه ، دقيقا هموني هستي كه هميشه تو رويا دنبالش بودم تك تك اجزا صورتت لباس پوشيدنت اخلاقت ، تن صدات ، طرز فكرت .... پپر واقعا حتي نگاه كردن بهت از همه غمها جدام مي كنه ... همسري خيلي خوب بود ممنونم عشقم اميدم

پ. ن 1 : يادتونه گفته بودم واسه يكي از فاميلامون مشكل خيلي بزرگي پيش اومده الان خدا را شكر حل شده

پ . ن 2 : ديدم توي روزنامه نوشته قراره سكه هاي پارسيان جمع بشه و همين طور طلاهاي ساخت خارج ديگه اجازه عرضه شدن ندارند .

آشپزباشي

ديروز سرويس يك كم نزديك تر حاضر شد پيادم كنه . همسري نيم ساعتي بعد از من مي ياد يعني تا اون مي ياد برسه من هم حمام رفتم هم تاپ زير مانتو و جوراب و ... را شستم هم به مامانم زنگ زدم هم كتري رو گازه... همسري كه اومد خيلي خوش گذشت كنار هم عشقولانه بوديم كامپيوتر را راه انداختيم چايي و كيك خورديم با هم شام درست كرديم كوكو سيب زميني خوب بود ولي نازك درستش كرده بوديم بايد كلفت تر بشه . بعد هم با هم رفتيم بيرون كيبورد و شارژر موبايل و دم پايي پلاستيكي براي توي تراس خريديم بستني قيفي هم خوردن نموديم . همينا ديگه

مامان همسري هم بهش زنگ زد گفت كه به خاله اش گفته چرا من نيمي دادم به دخترت تو به پسرم ربعي دادي ؟ گفته واي مگه نيمي دادي من فكر مي كردم ربعي دادي . ببخشيد!باورتون شد ؟

نمي دونم چرا ولي تا اين لحظه دلم زياد براي خونه بابا اينا تنگ نشده . همكارم مي گه دليلش اينه اولا زياد با مامانت حرف مي زني دوما نصف روز سر كاري سوما تجربه خوابگاه داري و چهارما كلا آدم زياد تو خونه موندن و با بابا مامان مكالمه كردني نبودي

بچه ها خيلي خيلي شرمندم من يك سوال بالاي 18 دارم توي ادامه مطلب . اگه جواب بديد كمك بزرگي بهم كرديد . ممنونم

ادامه نوشته

اولين روز كاملا مستقل

ديروز صبح ديرتر اومدم سر كار با همسري نشستيم صبحانه خورديم و بعد اومديم ، يعني همسري رسوندم سر كار . توي ماشين برگشت گفت پول باهات هست من زياد تو جيبم دارم ها . يك حس خاصي بود . سر كار اتفاق خاصي نيفتاد و برگشتنه با سرويس رفتم البته جايي كه پياده مي شم يك ربعي پياده روي داره اميدوارم حاضر شه ببردم حالا امروز باهاش حرف مي زنم ان شا ا... راضي بشه . همسري ديرتر از من رسيد و من داشتم كتاب مي خوندم اونم گفت خوابش مي ياد و رفت كه بخوابه و منم شايد 1 ساعت و نيمي كتاب خوندم ولي بعد متوجه شدم براي اينكه من معذب نباشم و بتونم كتابم را بخونم رفته خودشو زده به خواب . عذاب وجدان گرفتم . چايي و ميوه خورديم حرف زديم . شام هم كه عمه همسري برامون الويه فرستاده بود و بعدشم رفتيم قدم زديم و رفتيم پارك و اومديم خوابيديم .

ديشب همسري خودش بحث را شروع كرد و گفت دلم براي مامانم مي سوزه ولي خودش باعث مي شه نخوام بهش زنگ بزنم گفتم پاشو خوب يك زنگ بزن گفت نه مامانم چيزي را كه داره قدرشو نمي دونه بذار يك كم بترسه از نبودنم . بعد گفت پپر الان هم مي شينه مي گه اين دختره اغفالش كرد نذاشت زنگ بزنه مي شينن مي گن اين دختره بر و رو داره خوشگله پسرمون دست به سينه اش شده ولي جهنم بذار بگن چي كارشون كنم . اون روز مامانم دوباره با كلي توپ پر دعوا كرده چرا موقع ديدن جهيزيه پپر به زن دايي گفته با كفش نيا ؟ چرا چايي ندادين ؟چرا...... ( ببينيد وقتي من مي گم تا چه حد بده خودتون بدونيد ) منم به همسري گفتم ببين من از چيزي كه ناراحت مي شم اينه كه وقتي مامانت هي بهت اعتراض مي كنه تو مي شيني با دليل قانعش كني اشتباه مي كنه اين يعني اره حق داري دخالت كني ولي خوب سوء تفاهم بوده . وقتي چيزي مي گه دليل نيار بگو ما اين جوري دوست داريم همينه كه هست تا اونم ياد بگيره دخالت نكنه .

يكي از مشكلات اصلي ما خاله بزرگه همسري هست كه شديدا ادم خوش سر و زبون و بدجنس و حسوديه . اين خاله دو تا دختر داره كه تصميم جدي داشت دختر بزرگه اش را بده به همسري و به هر نحو غيرمستقيمي پيش نهادش را به اينا داد كه حتي بيايين اينو بگيرين من خونه هم بهتون مي دم خوب همسري هم كه نرفت حالا اين خاله احساس مي كنه خيلي خيط شده سر اين موضوع تازه فهميده خانواده ، دامادش را نمي پسندن و از اون ور منم سرم از دخترش و اين عوامل در كناز ذهن مريض و بدبينش باعث مي شه يك ريز پشت سر ما پيش مامان همسري بدجنسانه حرف بزنه و هي ايراد بگيره از كارامون و مامان همسري هم كلا دهن بين بي منطق و كسي كه شديدا مرغ همسايه براش غازه ....  و اين گونه است كه خون ما تو شيشه است هميشه

نمي دونم يعني واقعا موندم با چنين شرايطي راهكار چي مي تونه باشه ؟!!!!! خودم كه به همسري گفت مهم ترين گام اينه از مواضعمون عقب نياييم براي كسي توضيح نديم رفت و آمدها رسمي باشه در حد نياز.

ريزه كاري هاي عروسي

من نه براي عقد نه عروسي ارايش عروس نرفتم هر دو مجلسي بود ولي به نظر همه خيلي خوب بود . عكس فعلا ندارم ولي حتما عكس هر دو را براتون مي ذارم .

از شام و ميوه و شيريني عروسي هم همه خدا را شكر خيلي راضي بودند ولي صداي ضبطش خيلي جالب نبود .

مراسم توي خود رستوران زياد طول نكشيد و راستش نمي دونم بگم چطور بود شايد در مجموع من نيم ساعت بيكار بودم بقيه اش رقص و مقص بود البته نه خودجوش بلكه با تنظيمات فيلم بردار . مثلا عروس با اين اهنگ تنها برقصه حالا با داماد حالا خاله هاي داماد تنها برقصن حالا با مامان ها برقص و از اين برنامه ها ...

شب توي خونه عالي بود خيلي زديم و رقصيديم و فاميل برام سنگ تموم گذاشتن دستشون درد نكنه

كادوهاي هم به شرح ادامه مطلب بود :

ادامه نوشته

عروسي ما

ها ها عروس اصلا مرخصي نگرفته از همين امروز در خدمتتون هست .

آخيش تموم شد از هولش در اومدم .

4شنبه كه تا رسيدم خونه سريع رفتم آرايشگاه براي رنگ دوم و موهامو زيتوني كرد كه خيلي دوست داشتم بعد همسري اومد دنبالم اول رفتيم براي فردا طريق چيدمان ميز و صندلي ها باز ازشون خواستيم يك تغييراتي بدن . بعدشم رفتيم تاج را گرفتيم و يك كليپس سر رنگ موهاي خودم و خانمه گفت اين ديگه آخرين زيتوني هست كه دارم چه خبر شده اين دو روز همه زيتوني مي خوان :دي بعدشم رفتيم به همون گل فروشي كه دسته گلمو سفارش داده بوديم كه يك سبد گل براي روميزمون سفارش بديم . يك سبد بزرگ سفيد و صورتي . چه شانسي اورديم ولي ها چون وقتي رفتيم تازه گل فروش محترم متوجه شد كه وقتي سفارش هاي 24 را زده به ديوار ، كاغذ سفارش ما از بينشون جا افتاده بود . بعد از اونم رفتيم كه آخرين شام دوران عقد را بخوريم . رفتيم ناندوست خيابان حكيم نظامي در و دكورش كه واقعا با سليقه زيبا و خلي متنوعه قيمتاش يك كم بالاست غذاشم خيلي دوست داشتيم و خيلي خوش گذشت بهمون .

جمعه هم صبح زود همسري اومد با بابا رفتن ميوه خريدن . منم كه رفتم آرايشگاه . ارايشم خيلي خوب شد خيلي هم دوسش داشتم همه چيز همون طور بود كه دوست مي داشتم . ( فقط اينو بگم كه بعد از آرايش فهميدم دو تا از فاميلا شديد با هم دعواشون شده و حالا چه ربطي به من بدبخت داشت اونو تهديدش كرده بود عروسي را مي ريزم بهم خونش مي كنم . يك جورايي اون فرد عصبيه مشكل داره اومد دم آرايشگاه به من گفت با فلاني دعوام شده عين خيالش نيست رفته شيك كرده واسه عروسيت خونشو مي ريزم تو عروسيت .   فقط فكر كنيد من چي كشيدم مرده بودم از ترس دقيقا مرده بودم يعني عين عزا بود برام ها )‌

با همسري رفتيم آتليه كه آقاي فيلم بردار هم ذوق مرگ شده بود اولين بار عروس به موقع مي ياد بعد هم كلي عكس گرفتيم آقاي عكاس هم كلي از عملكرد اين جانب راضي بود :دي بعد هم رفتيم تالار اونجا هم 8 رسيديم خيلي زود و قرار بود شام را هم سريع سر ساعت 10 بدن خودمون خواسته بوديم خلاصه از 8 تا 10:30 هم كه همه گوش به فرمان فيلم بردار بوديم حالا كي برقصه كي با كي برقصه كي راه بره كي شاباش بده و از اين برنامه ها . آرايشگر هم چون فاميلمون بود دعوت بود و گفت كه پپر اين همه بالا و پايين مي پري و مي رقصي و خوشي ديگه الان گيس نمي مونه رو سرت :دي ديگه تا شام خورديم و كادوها را اعلام كردند 11:30 شد و رفتيم خونه ما كه توي حياط و پاركينگ را آماده كرده بودن تا بتونيم مختلط بزن برقص داشته باشيم و تا 2  هم اونجا بوديم كه يعني يك ريز رقصيديم و اساسي بهمون خوش گذشت خيلي خوب بود و از همين تيريبون هم اعلام مي كنم تمام مدت خودم رقصيدم به جز مواقعي كه نفس كم مي اوردم و مي يومدم يك كوچولو استراحت كنم بعدشم كه رسوندنمون خونه و از خستگي دقيقا بيهوش شديم .

جمعه صبح بيدار شديم كه واي چه قدر مشكل داشتم مي خواستم چايي درست كنم تو خونه ما سماور داريم به سيتم قوري و كتري عادت نداشتم چايي سازش مدل چايي سازي كه باهاش كار كرده بودم نبود عذاب كشيدم دست به دامن همسري شدم پا شو برام چايي درست كن . بعد رفتم نون گرم كنم ماكروفرم كوچيك ترين شباهتي به ماكروفر خونمون نداشت خيلي خيلي بهش ور رفتم تا نونو گرم نمود . رفتم لباس را اتو كنم هزار بار زير روشكردم تا بفهمم اين اتو چه جوري كار مي كنه . ظهر هم آماده دشيم شيك و پيك كرديم رفتيم خونه ما دايي هام و مامان بزرگم و بچه هاشونم دعوت  بودن اضافه شامهاي عروسي را با هم خورديم و بقيه اش را اورديم يك مقاديريشو برد براي مامانشو و مامان بزرگش و يك مقاديريشم من تنبل گذاشتم تو فريزر . يك قابلمه هم برنج برداشتم . :دي شام هم كه از همونا خوريم و عمه اش هم يك ظرف پر الويه برامون فرستاد . صبح هم 3 ساعت مرخصي گرفتم و دير اومدم سر كار .

خوب حواشي عروسي و كادوها را هم به زودي مي يام مي گم .

ولي واقعا به جز اون قضيه اي كه گفتم و يك ساعتي استرسشو داشتم و هي همسري دلداريم مي داد كه بي خيال تو كه مي دوني طرف مشكل داره ارومش مي كنن خودش درست مي شه مي دونيد كه اين جوريه تا يك ساعت ديگه نرماله ولي باز داشتم مي مردم . اينو بگم طرف عين خيالشم نبود شيك پيك كرده اومده بود عروسيم و حسابي هم براي خودش رقصيد .

آخرين روز مجردي

امروز آخرين روزي هست كه مهمون خونه پدري ام فردا ديگه از صبح آرايشگاه و بعدشم اتليه و تالار و شب هم كه مي رم خونه جديد . خونه اي كه اميدوارم توش لحظات شادي را تجربه كنم و تنها دلگرميم به اينه كه كنار كسي وارد اون خونه مي شم كه عاشقشم و مي پرستمش .

روزاي خوبي نيست بهم مي گين لذت ببر دلم مي خواد لذت ببرم ولي واقعا نمي شه هم استرس دارم هم اون ور مشكلات عديده مامان همسري هم اين ور حال مامان بزرگم خيلي بده .ديشب همه جمع شدن تو حياط ساختمان و بزن و برقص داشتيم اندكي دلمان شاد شد ولي خوب دلهره بزرگ هست و اين دل چركيني هم من و هم همسري را اذيت مي كنه .

بهم مي گين بي خيال شو ولي واقعا روزاي زندگيم داره از دست اين زن سياه مي شه من سعي مي كنم بي خيالش شم سعي مي كنم فكر نكنم همچين آدمي اصلا روي زمين هست ولي خوب بايد اعتراف كنم همسري كي جاهايي كار را خراب مي كنه دلش مي خواد با به دست آوردن دل مامانش رابطه رو درست كنه و خوب خودتون هم مي دونيد اين بدترين كار تو اين شرايط و حساسيت منه .

ديشب هم باز بحثمون شد باز هم گريه و زاري . من تو اوج استرس واقعا دلم مي خواست همسري با حرفاش و دلداري هاش كنارم باشه ولي ديدم نه خيلي هم سرد و بي تفاوته . بهش مي گم چرا اين طوري هستي ؟ مي گه از دستت دلخورم چرا پريشب اون حرفا را به مامانم زدي ؟ منم گفتم خستم كردي ديوونم كردي هر حرفي زدم راست بود از ته دلم بود . نخواه عقيده ام را عوض كنم . فكر نكن خرم و چيزايي را كه ازش ديدم بايد با دو تا كلمه تو فراموش كنم . گفت تو حساس شدي . گفتم از اول اين طور بودم ؟ كي به اينجا كشوندم ؟ همه سعي ام را كردم ديگه تحمل ندارم . مي گه منم همين طور مي كنم راجع به مامانت اينا ها دلسرد مي شم ها....

خلاصه آخر بحث قرار بر اين شد به مامانش اجازه دخالت را نده من به هيچ عنوان مجبور نباشم برم خونشون در عوضش پشت سرش چيزي نگم مگر اينكه حس كنم همسري براي خر كردن من داره ازش تعريف مي كنه :دي همسري هم نخواد مشكلات مامانش را به بقيه قيمت هاي زندگيم اثر بده .

خلاصه فايده نداره همه قول ها را براي اروم كردن من مي ده ولي يادش مي ره منم ترجيح مي دم بميرم تا چشممو روي كاراي بد مامانش از اين به بعد ببندم .

ديشب تازه بعد از اون حرف ها و قول و قرارها برگشته به من مي گه پپر صبح بابات بياد با من بريم ميوه بخريم بعد شيريني و ميوه را مي يارم خونتون عصر بابات ببره تالار ميوه ها را هم مامانت اينا بشورن بعد به مامانت بگو قابلمه بياره تا هر چي اضافه موند بگم عموم ببره خونه مامانم اينا!!!!!!!!!!!! گفتم اصلا هم چنين فكري نكن چرا اصلا چنين حرفي مي زني . مي گه اخه رسمه . گفتم اون وقتي رسمه كه خانواده پسر پول عروسيشو مي دن و اين كارها را كمكش مي كنن . به مامان اينا مي گم همه چيز را ببرن خونه خودمون تموم شد رفت . اون بيچاره هم گفت باشه . ولي خوب خدايي شما جاي من حرص نمي خوريد ؟ توقع داشته باشن همه بار به دوش خانوادت باشه بعد اونجا ياد رسم بيفتن . خوب بخوام بگم خانواده من نمي كنن همسري كسي را نداره براش بكنه . خلاصه پريشونم . به مامانم گفتم قراره همه چيز رو شما بيارين . مي گه حرف توش در نياد گفتم نه . چي كار كنم واقعا ؟

دارم ديوونه مي شم . همسري هم فكر مي كنه مطرح نكردن مشلات و بازش نكردن باعث مي شه من يادم بره ولي نه من اگه يك نفر تو دنيا باشه كه ازش بدم بياد همين مامانشه . بهم بگين چي كار كنم جز اينه كوتاه بيام يا بگذرم !!!

كسي كه از او متنفرم

ادامه نوشته

استرس و دلهره

سلام . بچه ها از ديروز ظهر تا حالا استرس گرفتم به صورت وحشتناك يعني همه دل و اجزاي درونيم درد گرفته و تابيده به هم . دقيقا اون اصطلاح رخت شستن توي دل را دارم حس مي كنم . هولم عصبي ام ناراحتم نمي دونم استرس جشنه استرس زندگي جديده يا استرس جدا شدن از مامان و بابا و خونهمون . خلاصه خيلي عصبي ام . برام زياد دعا كنيد .

فعلا بايد برم كلاس و نمي تونم زياد بنويسم . ديروز اتفاق خاصي نيفتاد فقط رفتم گن را دادم كه سايز كوچيك تر نداشت و گفته امروز يا فردا برم . همسري هم لباساشو برده بود چيده بود توي خونه . ديگه همين .

آهان دايي كوچيكه هم برام 3 تا ربع سكه خريده .

دوستتون دارم.

من اومدم

شنبه همسري گفت عصر قراره مامانش را ببره براي خريد لباس چون خانم تنها نمي تونه بره لباس بخره البته ذكر كنم كه مثلا براي بچه دخترش تنها مي ره بازار لباس بخره ولي اينجا يك دفعه ناتوان مي شه . خلاصه قرار شد با اون بره و يك شنبه با هم بريم براي كارهامون . شنبه من با مامان رفتيم پاساژ كوثر مغازه اي كه نانا جونم ادرس داده بود اسمشم افسون بود همين جا ازش تشكر اساسي مي كنم .  گن و سوتين را خريدم البته راستش سوتينه به نظرم اصلا چيز خاصي نيست گن را هم پوشيدم شديدا گشاد بود ظاهرا سايز گن با سايز روي جعبه اش فرق داشت ولي مدلش همون جوري كه نانا گفت خيلي به درد بخوره . بعد هم اومديم با مامانم نظر و رفتيم براي رزرو تاج . آرايشگر محترم فرموده بودند تاج 2تكه بگير و اين تاج دو تكه ظاهرا اين مدلي بود يك تل ساده كه حالا مي تونه كمي شيب و ميب هم داشته باشه به علاوه يك گل جدا كه بالاي تاج مي زنند . اونم رزرو نموديم و برگشتيم با مامان آيس پك خورديم و اومديم خونه .

يك شنبه من توي كارخونه كلاس داشتم و نبودم تا گزارش دهي نمايم . همه چيز خوب و معمولي بود عصرشم رفتم كتابخونه بعد هم حاضر شدم همسري اومد دنبالم و رفتيم اول گن را عوض كردم يك سايز كوچيك تر برداشتم هر چند اينم تازه مثل يك لباس تنگ مي مونه اصلا فشاري چيزي حس نمي كنم . شايد برم سايز كوچيك تر بگيرم . بعد هم رفتيم گل فروشي كارم اينجا سخت شد راستش من از دسته گل آبشاري كه خيلي بدم مي ياد حتما يك چيز ايستا مي خواستم يعني در كل از دسته گل بدم مي ياد و به نظرم مي يومد اه چه چيز مسخره اي اصلا چرا پول زياد خرجش كنيم ولي همسري نذاشت ديگه گفت يك چيز خوب بردار . منم از همين معموليا كه اكثرا بر مي دارن بر داشتم مي دونيد كه كدوما را مي گم دسته گل هايي كه با گل رز و دراز درست مي شه ( خودم مي دونم در حد بوندس ليگا توضيح دادم ) من گل رز صورتي را ترجيح مي دادم ولي چون همسري گفت قرمز منم قرمز برداشتم كه برگشت گفت نگي بعد به خاطر من بوده ها اولويت خودتي و خوب قشنگ نبود حرفش . بعدشم كه اومديم بريم شام بخوريم مامانشون زنگ زدن من اومدم خريد ولي پول ندارم بيا منو برسون خونه !!!! يعني خوب چي اين كارا يعني مي شه به نظرتون ؟ چي جز بدجنسي و انگلي تو اين زن هست ؟

پ. ن 1 : هر چي عكس از سر مي گيرم خوب نمي شه حالا باز تلاش مي كنم شايدم گذاشتم روز عروسي از كل مدلش گرفتم و گذاشتم براتون .

پ . ن 2 : ديشبم با همسري دوباره سر مامانش بحثم شد يعني من برگشتم گفتم به نظرت ، تو منو بيشتر دوست داري يا مامان بابام ؟ به جاي يك جواب عادي برگشته مي گه سوال سختيه خوب عشق پدر مادرها هم واقعا صميمي و از ته قلبه همشون همه كاري براي بچشون مي كنن و ... خوب منم لجم گرفت برگشتم گفتم شايد بعضي جاها اين سوال سخت باشه ولي در مورد تو من مطمئنم بيشتر از مامانت دوست دارم چون اون در كل علاقه اي بهت نداره . خوب اگه خودش اين طور نكنه كه منم مجبور نمي شم . بعد رفت تو هم و ناراحت شد و ... بعدشم برگشته مي گه فلان روز بابات اينا مي تونن ماشينو ببرن اونجا بذارن تا ما كه مي ريم جا پارك باشه گفتم نه كار سختيه نمي تونم ازشون بخوام خودت انجام بده اونم ناراحت شد گفت اين يعني همكاري در حد صفر . گفتم اين قدر حق نشناس نباشه اولا كه تو به همكاري در حد صفر عادت داري دوما خجالت بكش خانواده من كي عين مامان تو بودن كه بخوان همكاريشون صفر باشه اين همه كمكت كردن هر جا تونستن اين قدر پر رو نباش يك جا كه مي گم اينجا رو بي خيال لطفشون شو ... بر مي گرده مي گه ا چطور يك چيز به خانواده ات بگم اين قدر بدت مي ياد بعد هر چي مي خواي به مامانم مي گي گفتم اولا كه مامان تو حقشه اگه قدم از قدم برداشته برات بگو تا همين جا حرفمو پس بگيرم اسم منفور مامانتم بعد از مامان من نيار عين فحش مي مونه . گفت نه هيچ كاري نكرده ولي آخرش مامانمه ناراحت مي شم اين طور مي گي . منم گفتم اگه نگم ناراحت مي شم . خلاصه بعد از جر و بحث هاي مديد گفت بابا يك سال تحملش كردي اين چند روز هم روش بعد مي ريم سراغ خونه زندگي خودمون ديگه نمي بينيش خيالت راحت مي شه نه برو خونشون نه دعوتشون كن نه باهاشون جايي مي ريم خيالت راحت مي شه اون وقت . به خدا باهاش خيلي صحبت مي كنم درست بشو نيست . گفتم باشه چند روزه تحمل مي كنم ولي بدون از عصبانيت نيست جدي مي گم نه مي رم نه مي يام و ازت انتظار دارم نذاري تو زندگيمون دخالت كنه . منم ديگه بي خيالش مي شم به خاطر تو حرفي نمي زنم ولي حواست باشه نخواي ازش تعريف كني كه مجبور شم ليست خباثتاش را برات از حفظ بگم .

دلم براي همسري اين وسط مي سوزه ولي نمي دونين نمي تونين تصور كنين تنفرم از مامانش تا چه حده . بس كه مزخرف و موذي هست . اينش لجمو در مي ياره كه هر جا لازمه خودشو به خريت مي زنه . خودش عيد به عيد فقط مي ره خونه مادرشوهرش زنگ هم نمي زنه دخترشم همين طور بعد برمي گرده مي گه مامان بزرگ را تند تند برين سرش ها دعوتش كنيد ها!!!! جداي از دخالتش و اينكه به اون ربطي نداره اين چيزا رو مختون نمي ره آخه !!!! خودت و دخترت را ول كردي به ما ارد مي دي .

زندگي همراه با حالت تهوع

4شنبه روز افتضاحي بود اول كه توي اداره من بايد يك سري اطلاعات از يك فرد خارج از سازمان مي گرفتم اونم مي گفت زودتر از 12 يا 1 نمي تونم بدم مدير هم مي گفت تا 10 ازش بگير . خوب آخه من چي كار كنم !!!!! بعد خود كار هم پراسترس بود . اينا همه هيچ پدر زن عموم كه فوت كرده پسر عمه بابا بوده و پسر عموم به من اس ام اس زده بود كه به بابات بگو امروز تشييع جنازه است بياد من پيغام را درست نخوندم به بابا چيزي نگفتم و فقط خودم جواب دادم تسليت مي گم . يعني آبروي بابا رفته بود كسي هم حرفشو باور نمي كرد اصلا جرئت نداشتم برم خونه با اين شاهكارم . خونه رفتم زودي معذرت خواهي كردم و رفتم قايم شدم تو اتاقم و بعد هم رفتم آرايشگاه . دكلوره نموديم و ديديم از سوزش خبري نيست با اينكه 2 ساعتي گذشت به آرايشگر محترم فرموديم كي شروع مي شه كه زدند زير خنده گفتن من همين جور نگاه مي كنم مي بينم دو ساعته داري راحت حرف مي زني و از آه و واه هم خبري نيست حالا كه اين قدر راحت و بي دردسري پروژه شكلاتي را بي خيال مي شيم و مي ريم سراغ نسكافه اي و خلاصه اين شد كه الان يك دسته موي نسكافه اي روشن دارم هر چند گفته 4شنبه باز بيا رنگ كن و دلم مي خواد كمي تيره تر شه .

5شنبه صبح رفتم كتابخونه عصر هم مامان و بابام رفتن عروسي دختر عموم ولي من گفتم با همسري مي رم بيرون و اگه وقت شد بعدا مي يام . راستش چندتا علت داشت يكي اينكه با اين عموم اصلا رفت و آمد نداريم و من 2 ماه پيش كه دخترعموم را ديدم اصلا نشناختمش آخه آخرين بار تو 8 سالگي ديده بودمش . تازش كارت دعوت ندادن و گفتن كسي نيست بياره بعدشم از عموهام كس ديگه اي نمي رفت و اينكه همه لباس هام را هم بردم خونه اينده اينجا چيزي ندارم . دختر عموم خيلي خوشگله قد بلند خوش هيكل با يك پوست خيلي تيره و چشماي خيلي درشت و تيله اي سبز مژه هاي بلند دماغ كوچيك سر بالا و لباي كوچيك و قلوه اي با گونه هاي برجسته . ظاهرا عروس خيلي خوشملي هم بوده ولي داماد بسي زشت بوده مهمون ها هم 700 نفر بودند!!! دعوتي هاي عروس 60 تا بودند و بقيه مال داماد!!!! بزن برقص در حد فوق العاده بوده و مامان خيلي بشش خوش گذشته بود .

منم همسري اومد دنبالم اول رفتيم شيريني سفارش داديم از عمو نوروز يعني فقط عمونورز و اندلس را چك كرديم كه عمونورز را بيشتر پسنديديم . بعد رفتيم براي موهاي اينجانب ماسك موي ولا و شامپو ارال مخصوص موهاي دكلوره خريداري نموديم با آتليه هم دوباره همهانگ كرديم و شب هم همسري اومد پيشم قورمه سبزي خورديم تا 11:30 نشست و ديد هنوز مامان اينا نيومدند خوابش مي يومد رفت .

جمعه صبح به شوق شامپوي نو و ماسك مو سريع رفتم حمام و اين باعث بي حالي و خواب آلودگيم تا 6 عصر شد . عصر رفتم پيش مهي و همين ديگه .

راستياتش من نبوغ زيادي به خرج دادم تاريخ عروسي را من مشخص كردم و گذاشتم دقيقا توي زمان مريضيم و حالا مجبور شدم براي اولين بار توي زندگيم قرص بخورم كه اون روز بي دلهره باشم ولي چشمتون روز بد نبينه از وقتي اوليش را خورم تا اين لحظه از حالت تهوع دارم بيچاره مي شم گريم گرفته ديگه . حس مرگ دارم .

زن داييم براي كادوي عروسيم يك گز خوري نقره خريده 450 هزارتومن . مامان بزرگم اندازه قيمت يك سكه كامل برام نيم ست خريد . بابام گفته بهتون پول مي دم اندازه 2 تا سكه . مامان همسري يك سكه خريده . اون داييم اندازه پول نيم سكه برام طلا خريده نمي دونم چي . دختر داييم برام يك ظرف تزييني خريده . از بقيه هم خبري ندارم .

لباسم از اين تنگاي لخت هست و منم كه هم شكم دارم هم پهلو . بايد برم يك گن خوب بخرم . يك گن خيلي سفت و يك سوتين سفت مناسب يقه رومي . پيش نهادي داريد در مدلش يا جاي خريدش ؟

كرايه تاج يا گل سر و همين طور سفارش دسته گل هم مونده .

راستی در راستای کم شدن مهمانان اینجانب عمه ام هم شوهرش خیلی مریضه و خودشو و شوهرش نمی یان . عموم هم تازه عمل کرده و چون اکو داره نمی یاد فقط زن و بچه اش می یان  :دی

اجی مجی مهمانان غیب می شوند

ديروز همسري اومد دنبالم و با اجازتون از ساعت 5:45 تا 11 به امر شريف پخش كارت عروسي مشغول بوديم . قبلا هم گفتم جشنمون را خودموني گرفتيم و فقط فاميلاي نزديك دعوتن يعني عمو عمه خاله دايي بچه هاشون و عروس و داماداشون . مهموناي هركس هم حدودا 60 تا مي شد حالا مهموناي منم يكي يكي دارن غيب مي شن .

اول از همه داييم و زن داييم قرار بود شهريور بيان ايران ولي برنامشون به هم خورده و نمي شه بيان . مامان بزرگم حالش خيلي بد شده و نمي ياد . ديشب پدر زن عموم فوت كرد و اونا هم نمي يان كه بگم از اين 60 نفر 15 تاش همين خانواده عموم و نوه و بچه هاش بودند . يكي از عمه هام را هم اميد زيادي ندارم كه بياد در كل از دوستام هم چون نمي خواستيم شلوغ پلوغ باشه 3 نفر را فقط دعوت كردم يكيشون كه صميمي ترينه همون شب عروسي برادرشه اون يكي خانوادگي تو همون تاريخ تور قشم گرفتن و نيست و اون يكي چون قراره براي زندگي بره شهر ديگه الان رفته اونجا و معلومم نيست بتونه براي عروسيم برگرده چون اونجا داره دنبال خونه مي گرده و بايد بعدش همونجا وسيله بخره و ....

حالا يعني موندم خفن كه اي بابا چه كار كنم !!!!!!

این دو روز

يك شنبه عصر تا رفتم خونه حاضر شدم و با مامان و زن دايي رفتيم خونه ايندمون تا چيز ميزا را جمع كنيم بذاريم توي كابينت ها و خونه را سر و سامون بديم بعد هم مامان و زن دايي برگشتن و من و همسري رفتيم اول براي سفارشات آرايشگر اين جانب كه يك عالمه توي ترافيك مونديم كه تازش كراتين گيرمون اومد ولي محلول كف سر براي قبل از دكلوره نداشت . خلاصه بعدشم رفتيم كارت هاي عروسي را تحويل گرفتيم كه عكسشو تو ادامه مطلب مي ذارم و بهدشم فرني خورديم .

گفتم كه يكي از چيزايي كه مي خواستم مغازه نداشت و گفت فردا مي ياد همسري برگشت گفت ا خوب اينجا نزديك اداره داييته بهش بگو فردا برات بخره منم گفتم نه به داييم چه كاراي منو بكنه . قرار بود دوشنبه عصر همسري بياد خونه ما تا كارت ها را بنويسيم صبح بهش زنگ زدم زودتر بيا تا قبلش بريم من اون مواد را بخرم گفت نمي تونم قراره با مامانم بريم رخت خواب بخره . منم گفتم مهم نيست خودم مي رم . همسري هم برگشت گفت ا خوبه خودت مي توني بري ؟ منم گفتم بله خودم مي تونم برم همه كه مثل مامان تو نيستن كه تا دم بقالي محلم يكي بايد ببردش . بعد هم من كلاس داشتم و خلاصه توي اداره نبودم . ظهر كه با هم حرف زديم دعوامون شد همسري گفت از حرفت خيلي ناراحت شدم يعني چي راجع به مامانم اين طور حرف مي زني ؟ منم گفتم نه بابا اين جاي تشكرته حرفايي كه لايقشه نمي زنم به خاطر احترامي كه واسه خودت قائلم و شروع كردم كه مامانت فلان مامان من بمان و ....مامانت جز دخالت و فضولي و ارد دادن كاري نكرده فقط از صيح تا شب كلفتي خواهرتو مي كنه و براي تو قدم از قدم برنمي داره . فقط وقتي جايي مي خواد بره يادش مي افته تو هستي كه در نقش راننده براي ايفاي نقش كني و .... همسري طفلك عصر زنگ زد از دلم دراورد و عذرخواهي كرد گفت اصلا حق با توئه . عصر هم با مامانش رفته بود دو تا تشك و دو تا بالشت و يك پتو خريده بودند . بعدشم اومد خونه ما رفتيم تو اتاق من تا كارت ها را بنويسيم اونجا هم طفلك خيلي بغلم كرد قربون صدقه ام رفت گفت ببين قبول مگه نمي گي مامانم احمقه مگه نمي گي نمي فهمه مگه نمي گي از صبح تاشب افتاده تو خونه و هيچ كاري نمي كنه خوب تو كه از صبح تا عصر سركاري خسته مي شي ارزش داره بعد هم واسه همچين آدمي اعصاب خودتو خرد كني ؟ پپر دركم كن مامانم از اون ور بهم فشار مي ياره از اين ور ناراحتي تو رو مي بينم از اون ور مي بيني توي اداره چه اوضاعي هست دارم له مي شم ول كن . تحمل كن بريم خونه خودمون راحت مي شيم . منم مي دونم مامانم چه طوره ولي خوب چه كارش كنم  . درست بشو نيست مامان تو بهتره ؟ اره قبول دارم خوب باشه هر كاري از دست من بر مي ياد بگو براشون بكنم هزار برابر مامان من براي مامان تو مي كنيم .  خلاصه منم بي خيال شدم .

كارت ها را نوشتيم شام هم دو نمونه اسنك داشتيم و آلبالو پلو . همسري اسنك با سوسيس كالباس را خيلي دوست نداره .

عاشق همسرم هستم واقعا دلم نمي خواد  اين قدر به خاطر مامانش دعوا داشته باشيم ولي خوب وقتي كنترلم را از دست مي دم كه از مادرش دفاع مي كنه . اوضاع سر كارشون هم خيلي وخيمه نمي دونم چي كار مي خوان بكنند . خيلي براش دعا كنيد .

راستي يك سوال براي جشنمون كي بايد شيريني شفارش بديم ؟ جايي را سراغ داريد كه هم كيفيتش خوب باشه هم قيمتش مناسب باشه ؟

كيك عقدمون را از اندلس گرفتيم مزش خيلي خوب بود ولي خوب سر تزئينات و گل آراييش خيلي بد عمل كرد در حد افتضاح جري كه همسري همه گلاشا كند و داد يك گل فروشي تزيين كندش دوباره قيمتاشم بالا بود . شيريني مراسم را از بيتوته كنار پارك گرفتيم كه راضي بودم . شيريني هاي جاخالي را هم از نيوشا گرفتيم اون تزينش حرف نداشت ولي قيمتش به خاطر تزيين ماوراي تصور بود :دي

ادامه نوشته

شلوغ و خلوت

ديروز براي من يك روز عادي بود سر كار يك سري مسائلي بود ولي خوب گذشت بعد هم كتاب خونه . كلا سرم خلوت بود ولي همسري بيچاره مجبور شد تا 6 بمونه اضافه كار نرسيده به خونه سريع مجبور شد بره براي نصب سينماي خانگي ( سر اين اختلاف نظر داريم كه بلندگوي دوم را كجا بذاريم نصاب لعنتي گفته بايد دو تا بلندگو دو طرف تلويزيون باشن در ضمن به اون ور اتاق هم سيم نمي رسه ولي من اگه بذارمش يكيشو اين ور تلويزيون پس اينه شمعدونم كجا بره ؟!!!!نظري ندارين ؟) بعدش سريع رفت ارايشگاه و هنوز نرسيده بود خونه كه زنگ زدن برگرده كارخونه مشكل پيش اومده بود طفلك بعد از 12 رسيد خونه كه بگيره بخوابه همش بدو بدو .

خبر بد اين كه اندكي چشام درد مي كنه و آبريزش دارم تو رو خدا دعا كنيد قبل از عروسي ديگه سرما نخورم كه كارم زاره بايد خيلي مراقب خودم باشم . ديروز زنگ زدم با آرايشگرم ست كردم براي رنگ موهام چون عيد رنگش كردم قهوه اي تقريبا روشن و الان دو رنگه مي خواستم ببينم براي عروسي چه خاكي به سرم بريزم . گفت چه رنگي مي خواي ؟ گفتم ني دونم اونم گفت بيا دكولره كنيم بعدش شكلاتيش مي كنيم منم گفتم باشه كاشك بيشتر حرف زده بودم راجع بهش .

در مورد عكسايي كه گذاشتم يك توضيحاتي بدم راجع به چيزايي كه پرسيده بودين

خونمون 100 متره ولي چون خواباش زياد بزرگ نيست پذيراييش از معمول خونه هاي صد متري كمي بزرگ تره .

روتختي هم از اين سنتي هاي كار دست هست خيلي جلوه داره ولي خوب خيلي سنگينه و بايد خيلي مراقبش بود يعني فقط تو مواقع خاصي بايد پهنش كنين و هميشگي نيست ها . فقط هم يك روتختي تنهاست ست اين سنتي ها .

تابلوها هم اون دو تا مصري را اينجا نخريدم برادرم از مصر برام اورده اگه هم اون يكي پرنسس ها منظورتونه اونو خودم كشيدم .

چيني هام نمي دونم ماركش چيه ولي خارجيه قيمتش هم 900 تومن شد آركوپال هم هم يادم نيست چه قدر شد چون سرويسي بر نداشتم خودم جدا كردم چياشا مي خوام . اون سفال ها هم دو نفره است كه صد و خورده اي پام دراومده از نزديك خيلي خوشگل تر از عكسن .

ديگه گمونم همينو بود بيتر چيزايي كه سوال داشتين ولي اگه چيز ديگه هم هست در خدمتم ها

عکس های خونه صورتی و گرم ما

سعی کردم از همه جا عکس باشه اگه جای خاصی را خواستید بهتر ببینید بگید بگردم شاید توی عکسام بازم ازش عکس باشه

سوالی هم بود بپرسید ها :دی

 

ادامه نوشته

جهازبينون

سه شنبه همسري اومد سر كار دنبالم سريع رفتم خونه لباس عوض كردم يك مقاديري ناهار برداشتم بعد هم رفتيم كتاب خونه و بعدشم رفتيم دم خونه همسري اينا . اون رفت بالا ناهار خورد ولي من موندم توي ماشين و گفتم اصلا عنوان نكن منم هستم . بعدشم با خانواده 2تا عموش و عمه و مامان بزرگش راهي مراسم ختم اون فاميلشون شديم . طفلك جوون 25 ساله ، سكته كرده . اونجا خيلي مونديم يعني مجبورمون كردن براي افطار هم بمونيم راستش من يك حس غريبي بهم مي گفت افطار ممكنه قيمه بدن و منم اين قيمه هايي كه در حجم زياد هست را دوست دارم و واسه همين با خوشحالي تموم موندم ولي خوب افطار كوبيده بود :دي اونجا كلي هم حال كردم . همون طور كه گفتم كلا مادرشوهر اين جانب زندگيش بر مدار دخترش مي گرده و حالا هي شما بگين به خودش مربوطه ولي خوب واقعا اين گاهي باعث ازار و اذيت بقيه هم مي شه و خوب اونجا هم هي پشت سرش در اين مورد حرف مي زدن و منم شاد و خوشحال بودم به خصوص كه هي متوجه مي شدم من را با مادرشوهرم مقايسه مي كنن و مي گن اين خيلي خانوم تر و بهتره :دي يعني در اوج حال بودم . شبش هم برگشتم خونه و لباس هام را آماده كردم كه فردا ببرم بچينيم توي خونمون . حالا مي گم اين مادرشوهر روي اعصابه فكر كنيد همسري از اول هفته گفته بود بهش كه ما يك روز توي اين هفته برنامه ديدن جهاز داريم بعد 2شنبه بهش گفته بود روز 4شنبه است مراسم به هر كي مي خواي بگو بعد 3 شنبه ظهر باز بهش گفته بود اون وقت 12 شب رسيديم خونه برگشته به همسري مي گه دخترم نمي تونه فردا بياد به كسي زنگ نزدم بذاريم چند روز ديگه همسري هم گفته بود مي تونيد اصلا تشريف نياريد چون فقط فردا اين مراسم هست!

4شنبه : صبح با مامان رفتيم خونه لباس هام را چيديم كمي تميز مميز كرديم همسري هم اومد اول مي خواست سينماي خانگي را وصل كنه ولي بعد بي خيال شد و همين جوري نمايشي گذاشتش و البته جر و بحث بدي با همسري داشتم سر اينكه مي گفت عصر ميوه هم بديم و منم مي گفتم نه آشغالاش مي ريزه خونمو كثيف مي كنه و كلا خيلي به مردم بيشتر اهميت مي ده تا آسايش خودش . دعوا خونين بود ولي بعد معذرت خواهي كرد و از دلم درآورد . عصر هم كه با مامان و زن دايي و عمه و زن عمو رفتيم و فاميل همسري هم اومدن تا آخر شب اونجا بوديم . خوب بود عادي گذشت هر چند خوب اين فاميلاي همسري كلا اين مدلين كه عادت دارن الكي هي تعريف كنن و قربون صدقه ات برن و از اين حرفا . فقط برام جالب بود كه خيلي از وسيله برقي هام را نمي دونستن چيه .

5شنبه صبح خونه بودم و عصرش همسري اومد خونمون و براي عيد هم برام يك شاخه گل نقره خريده بود كه عكسشو تو ادامه مطلب مي ذارم . تا ديروقت موند خونمون و خيلي هم خوش گذشت يك عالمه خنديديم .

جمعه صبحش توي خونه كتاب مي خوندم و عصرش همسري اومد دنبالم اول رفتيم خونه خواهرش چون فاميلاي شوهرش از كرمانشاه اومده بودند در حقيقت يك سري به اونا زديم . خواهرشوهراش خيلي خوشگل و خون گرم هستند . بعد با همسري رفتيم خونه خودمون و اونجا بهم گفت پپر ببين مي دونم حق با توئه مامانم هم فهميده خيلي بهش گفتم ازش انتظار عذرخواهي نداشته باش ولي من خيلي باش حرف زدم ببين فهميده حتي با اين كه اين دو روز تحويلش نمي گيري هي خودش مي ياد طرفت و مهربوني مي كنه به خاطر من بي خيالش شو اين جوري خيلي غمگينم و خلاصه گفتم باشه در ظاهر مي بخشم ولي تو دلم نبخشيدم ها بدون . اونم كلي ازم تشكر كرد . بعد رفتيم ساندويچ خريديم و رفتيم خونه مامانش اينا و منم عادي شدم و در ضمن يك ليوان مخصوص چايي سبز هم برام بابام خريدم ديشب .

 

پ . ن 1 : پسر خاله همسري فوق ليسانس مكانيك دانشگاه اميركبير قبول شد كه بهش تبريك مي گم كلا خانواده اين خاله اش را از همه بيشتر دوست دارم سرشون به كار خودشونه   قر و فرشون به بقيه كاري ندارند .

پ . ن 2 : هي يك چيز تو لدم مي گي به همسري تاكيد كنم مي خوام رابطم با مامانش محدود باشه ها :دي

پ. ن 3 : عكس دوباره گرفتم از جهيزيه دارم حجمش را كم مي كنم و آپلود مي كنم يا امروز يا فردا هر وقت كارش تموم شد مي ذارم براتون .

ادامه نوشته

عجب بادي عجب طوفاني

واي ديروز چه گرد و خاكي بود چه قدر يك دفعه اي هوا سرد شد چه اتفاقي افتاد آيا ؟

ديروز صبح همسري ديرتر رفت سركار اول يك مقادير پول گرفت كه براي خرجاي اين مدت توي دستمون باشه بعد پيش پرداخت فيلم برداري را داده بود و قطعيش كرده بود . ظهر هم خونه ما مهمون بود كه مامان سبزي پلو با ماهي پخته بود خورديم و مي خواستيم كمي استراحت كنيم ولي موبايل زنگ نزد و خيلي دير بيدار شديم . تند تند حاضر شديم رفتيم اول داديم اون عكسمون را زدن برامون روي بوم بعد رفتيم رستوران يك مقادير ديگه پيش پرداخت داديم و قطعيش كرديم . بهدش رفتيم سراغ كارت عروسي اونم سفارش داديم . يك كارت خوشجل رنگي رنگي انتخاب نموديم مي خواستم ازش عكس بگيرم ولي نمونه مغازه قيمت داشت جالب نبود حالا مال خودمون كه آماده شد عكسشو مي ذارم . قيمت كارت ها از 130 تومن بود تا گمونم 2000 تومن كه البته اكثريت ديگه تا 500 بود خيلي كم گرون تر بود ولي خوب ممكنه مثلا هزينه يك كارت 130 تومني گرون تر از يك كارت 230 تومني در بياد ها . چرا ؟ چون شايد مدلش جوي باشه كه احتياج به چاپ اسم روي كارت روي پاكت و يا .... بشه . دلم مي خواست شعر توي كارت شعر براي زيستن دو قلب لازم است از شاملو باشه ولي بعد حس كردم طولانيه و براي همه مفهوم نيست از بين شعراش يكي مال حافظ را انتخاب نمودم كه الانم يادم نيست :دي . شادمان از نتيجه عملمون نشستيم كنار خيابون فرني خورديم ولي چسبيدها : دي ديگه بعدش رفتيم سراغ تعمير موبايل من و متوجه شديم اي سيش نسوخته بلكه مموريش مشكل پيدا كرده و بنابراين عكساي جهيزيه پريد مموري جديد نخريدم فهلا روي همين حافظه گوشي عكس مي گيرم بعد مموري براش مي اندازم . خلاصه اين چند روز خوب اگه مشكلي پيش نياد يك سري به خونه مي زنيم و دوباره براتون عكس مي گيرم و مي يارم .

بعدشم با همسري رفتيم كافه قنادي رز توي برج تعريفشو زياد شنيده بودم محيطش قشنگ بود صندلي هاي چوبي بك عالمه قاب عكس كلاسيك قديمي يك عالمه قوري و فنجون هاي گل دار قديمي خيلي باحال بود ولي به نظرم كيكش خيلي معمولي بود يعني من كيكاي عمونوروز را ترجيح مي دم تازش گرون هم بود دو تا فنجون قهوه و يك برش كيك شد 12 هزارتومن .

نمايندگي بد قول سينماي خانگي ديشبم نيومد و همسري مي گه شايد خودم وصلش كنم ولي من هي مي گم ول كن . در ضمن يكي از فاميلاي دور پدريش فوت كرده و امروز مي رن مراسم اطراف اصفهانه اول گفتم منم مي يام ولي الان انگار حسش نيست .

قهر همسري و مامانشم همچنان ادامه داره يعني شديد از دست مامان پر رو و پرتوقعش كفري ام ها اگه سر خونه زندگي خودمون بوديم نشونش مي دادم ولي حيف الان تن و بدن خودمه كه داره مي لرزه .

و همچنان استرس

مي دونم همون طور كه مي گيد اين روزا تكرار نمي شه دلم مي خواد لذتشو ببرم ولي خوب استرس اين جنگ و جدل اخير رو هم دارم نمي شه كاريش كرد . راهنمايي هاتون خوبه ولي اخه الان كاريه كه شده . ببينيد شوهرم با مادرش سر چيزي بحثش شده كه عمريه به خاطر اون رفتار از مادرش ناراحته و باهاش بحث داره ولي منم عين شوهرم از اون رفتار ناراحت شدم و واكنش نشون دادم و به مامانشم گفتم شاكيم از دستت الانم هم همسرم با مامانش قهره هم مامانش  با همسري قهره و اوضاع قمر در عقربه نمي دونم چي مي خواد بشه

ديروز مجبور شدم يك مقاديري اضافه تر بمونم سر كار بعد هم تو اوج گرما و خستگي پا شدم رفتم كتاب خونه ولي خوب عصرش ديگه خونه بودم و به كتاب خوندن و حمام و تلويزيون گذشت . در ضمن موبايلم را هم بردم دم مغازه ببينه چه مرگشه كه در اوج ناباوري و بدشانسي گفته آي سي كارت خوانش سوخته و براي تعويضم بايد بري احمد آباد هزينه اش هم ظاهرا زياد مي شه اوففف .

همسري هم ديروز رفته بود براي روي ميز راحتي ها شيشه خريده بود چون جنس خود ميز تقريبا پارچه اي هست و شيشه نداره و تلويزيون را راه انداخته بود و قفل دست شويي را درست كرده بود ولي براي سينماي خانگي بدقولي كرده بودند و نيومده بودند . همسري هم رفته بود با مدير ساختمان در مورد روز اسباب كشي كه برق آسانسور را قطع كرده بودند صحبت كرده بود و گفته بود ما خيلي ناراحت شديم اون هم خيلي معذرت خواهي كرده بود و گفته بود من خونه نبودم همسايه ها خودشون كليد را بلدند كجاست يكيشون خودش سر خود رفته اين كارو كرده .

ما قرار بود ديدن جهيزيه نداشته باشيم خوب اصولا كار خيلي زشتيه و همسري هم خيلي بدش مي يومد ولي مامانش اصرار داشت باشه منم ديگه واقعا حوصله ايستادن و مقاومت و اينا را نداشتم گفتم بذار بيان ببينن راحت شيم اگه درست بشه شايد بگيم 4شنبه شب هر كي مي خواد بياد يعني همين هفته خيلي نزديكه نه ؟ براي همين از قهر همسري و مامانش مي ترسم و نگرانم يك هو نياد بقيه بفهمن يا مامانم اينا در جريان قرار بگيرن و ....

دلشوره  دارم انگار

ديروز رسيدم خونه يك كوچولو خوابيدم  و همسري اومد دنبالم دوباره ماشين را بار زيدم رفتيم خونه ايندمون . سر راه سام سام را رسونيم تعميرگاه و رفتيم ميخ ، سه راه و كابل تلويزيون هم خريديم . قاب هاي پذيرايي و اتاق خوابمون را زديم . ساعت را نصب كرديم كه شديدا وقت گرفت و اعصاب خردكن بود . قاشق چنگال ها را جا داديم . اينه شمعدون  قرآنمونو جاشونو درست كرديم من تا حدودي لباس هام را توي كشوها گذاشتم . چيدمان اون يكي اتاق را كمي تا اندكي درست نموديم براي فيلم برداري زنگ زديم به يه جا و هماهنگي كرديم. لوازم آرايشي و بهداشتي را هم چيديم .

حالا يك مقاديري ديگه از لباس هاي من مونده كه بايد با كمك مامان يك روز بچينمشون . تلويزيون و سينماي خانگي را بايد بيان نصب كنن و يك شيشه براي رو ميز راحتيامون سفارش داديم كه آماده بشه و جاگيرش كنيم و يك عكس هم داريم اونم رو بوم بزنيم كه نصبش كنيم به ديوار .

راستش ديروز يك عالمه از خونه با موبايلم عكس گرفتم كه بيارم ولي وقتي اومدم خونه تا موبايل را زدم به كامپيوتر نمي دونم چه اتفاقي افتاد كه كارت حافظه اش را يك هويي نشناخت و كلا كارت از مسير حذف شد و هي پيغام فرمت كارت هم مي ده حالا امروز عصر برم ببينم چه كارش مي شه كرد .

در مورد تيتر اصلا يادم رفت بگم راستش سر قضيه اون جر و بحث همسري با مامانش قهره هنوز و جالب ناك تر كه مامانش هم با همسري قهره . نگرانم مشكلي پيش بياد . خدايا عاشقتم بهت التماس مي كنم اين 3 هفته هم به خير و خوشي بگذره و مشكلي پيش نياد .

راستي يك سوال بچه ها توي اصفهان براي كارت عروسي كجا بايد رفت ؟ مركزش كجاست ؟

دعواهاي داغ

چادگون را رفتم چه رفتني اما . خوب قبلا اينو گفتم كه كلا مادرشوهر گرام طرف داري بي حسابي از دخترش مي كنه . خوب به من ربطي نداره ولي يك مواقعي واقعا يك سر برخورد هم من هستم . بهتون گفتم كه پارسال براي چادگون رفتن ما را مجبور كرد بيشتر از يك ساعت گوشه خيابون تو ماشين بشينيم تا دخترش بياد به همين راحتي و يك دفعه هم كه همسري با خواهرش بحثش بود و خواهرش قهر كرده بود و مي گفت بايد ازم معذرت خواهي كنه در صورتي كه مقصر 100% خودش بود به هر كي مي گفتي مامانش مي گفت حالا معذرت خواهي كه آدمو نمي كشه . خلاصه امسال قرار شد همسري بياد خونه ما هر وقت خواستن حركت كنند مامانش زنگ بزنه به همسري تا ما هم راه بيفتيم . زنگ زدند و گفتند ما يك نيم ساعتي هست راه افتاديم و رفتيم شما هم خودتون بيايين!!!! همسري هم گفت نه ما نمي اييم اصلا خودتون برين و بعد شوهر خواهرش زنگ زد چرا نمي ايين و همسري هم گفت قرار بوده مامانم زنگ بزنه با هم بريم اونم گفت خوب تقصير ما چيه مامانت نگفت ! و خلاصه رفتيم . اونجا هم مامانش هي چاپلوسي مي كرد قربون صدقه من مي رفت جلوم بلند و كوتاه مي شد منم اصلا و ابدا تحويلش نگرفتم همسري هم همين طور . خود چادگون بهمون خوش گذشت و خوب بود . برگشتنه ظاهرا توي خونه همسري با مامانش دعواش شده بود و مامانش گفته بود چتونه هي بغ كردين من احترام مي ذارم اصلا حرف نمي زنيد همسري هم گفته بود همه چيو ولي اصلا تقصيرش را قبول نكرده بود معذرت خواهي هم نكرده بود . همون موقع هم گوشي را داد دست من و منم بهش گفتم .  حيف قبل از عروسيه و مراسم نزديكه وگرنه حسابشو كف دستش مي ذاشتم الان البته كمي مدارا مي كنم تا عروسي بياد و بره ولي عمراه ديگه پامو خونشون بذارم ببينيم چطور مي خواد پيش بره . ياد مي گيره كه همه دنيا را بر مدار دختر انتيكش نبينه يا نه .

جمعه هم با مامان بابا زن دايي زن عمو و همسري رفتيم سراغ چيدمان خونه پدرمون رسما در اومد هزار بار مبل ها را جا به جا كرديم تا درست شد اگه پذيراييمون يك مقاديري بزرگ تر بود چه حالي مي دادها :دي خلاصه نهايت هم مامان خانم لوازم را براي ديدن چيد روي كابينت كه بدم مي ياد از اين كار . تابلو ها را هم هنوز نزديم . تابلو كه زده شد و لوازم را جمع و جور كردم حتما عكساشو مي ذارم .

ديروز بي حادثه

خوب بعضي روزها هم خبري نيست اصلا ها ولي دوست دارم بنويسم تا عادت روزانه نويسي از سرم نره . به نظرم خيلي خوبه وقتي مثلا سال ديگه بر مي گردم دوم شهريور به همسري مي گم اگه گفتي پارسال اين موقع داشتيم چي كار مي كرديم ؟:دي

ديروز اتفاق خاصي نيفتاد رفتم كتابخونه بعد هم خونه و همونجا پاي بساط ناهار خوابم برد عصر بيدار شدم با همسري صحبت كردم و قرار چادگون را گذاشتم چيدمان خونه هم موند براي جمعه . واي چه قدر كار هست تمومي نداره انگار يك مقاديري هم بحث نموديم با همسري البته بحث كه نه چون حق را بهم مي داد ولي يادآوريش اعصابم را خرد مي كرد . پارسال با خواهر شوهر گرام رفتيم چادگون قرار مثلا ساعت 5 بود ما تا 6 يا 6:30 همين طور توي ماشين بوديم تا بيان كلا هميشه همين طورن و مي گن بچه كوچيك داريم خلاصه ديشب به همسري گفتم ولي امروز بازم تاكيد مي كنم اگه دوباره شاهد اين كار بودم خيلي راحت از دفعات بعد هرجا پيش نهاد كردن دليلشو مي گم و نمي رم و هيچ جا هم بهشون تعارف نمي كنم به همين خوشمزگي . نمي دونم اگه مامانه مقصر مي دونستشون حرفي نبودها ولي كلا اين مامانش با حمايت هاي مسخره از دخترش رو اعصابمه و فكر مي كنم بايد يك جا جلوش بايستم . دخترش شش ساله ازدواج كرده تو خونه است سر كار هم نمي ره بچه اش هم يك سال و نيمش هست هر روز مي ره بچهشو نگه مي داره مي گه سختشه نمي تونه به كاراش برسه نمي دونم پس اين خانماي شاغل يا اين خانماي خانه دار ديگه چطور بچه داري مي كنن بگذريم از اين كه خود مامانش گفت تازش با اين وجود حداقل هفته اي 2 بار  را باز هم ناهار را از بيرون سفارش مي دن .  اي خدا يعني حرف ندارم ها ولشون كن اصلا چرا اين قدر بايد رو مخم باشن ولي خوب از اين به بعد تصميم دارم هر كاري كردن كه بهم برخورد به همسري بگم به مامانش بگه يا خودم بگم .

همسري هم ديروز رفت يك مهتابي جديد نصب كرد توي پذيرايي و ضد رنگ هم خريد براي پاك كردن رنگ روي كابينت ها . همين ها

كامپيوتر خنگ خانه ما

اول همه بگم اين كامي عزيزم واقعا ديگه رو مخمه حالا كه بعد از مدت ها نقاهت به آغوش خانواده برگشته يك دفعه بازي در آورده و در اقدام خيلي جالبي بلاگفا و وبلاگهاش را باز نمي كنه هيچ اروري هم نمي ده نمي دونم چه مرگشه . يعني دقيق رو مخمه

يك شنبه حالم افتضاح بود بي حوصله و دمغ نافرم . اصلا خوابم نبرد ظهر . يك دنيا گريه كردم در مورد همون مسئله اي كه خصوصي براي دل خودم نوشتم . از زور گريه چشمام باز نمي شد ديگه خلاصه تو اين بلبشو متوجه شديم مبل ها هم قراره شب برسن . خلاصه عصرش مامان نشست گوشت چرخ كرده ، گوشت تكه اي و مرغ هايي كه برام خريده بود را بسته بندي كرد و شب همراه تخم مرغ و سس مايونز برديم و توي فريز و يخچال جاسازي نموديم :دي

مبل ها گمونم 10:30 شب رسيد و نمي شد كارگر گرفت ، ديگه بابا و همسري و دايي و سام سام و مامان كمك كردن و طفلكي ها نافرم اذيت شدن . لباس سام سام كه خيس خيس خيس بود . مبل ها سنگين و بدبار . مسئول ساختمان هم كار وحشتناك زشت و زننده اي كرد كه همسري ديروز مي خواست باهاش برخورد كنه ولي نبودش . ساختمان ما آسانسور داره ولي نبايد باهاش اسباب برد . حالا بگذريم كه خوب اصلا ما داشتيم از پله مي برديم و بعد هم اصلا اون مبل هاي بزرگ توي آسانسور جا نمي شد اومد برق آسانسور را قطع كرد كارش خيلي زشت و توهين آميز بود .

مبل هاي استيل پذيرايي و ناهارخوري سرش كه به نظرم خدا را شكر فوق العاده بودند خيلي جلوه داشت هي همسري مي گفت قيمتي كه گفتي باورم نمي شه ديگه كمه كمش آدم اينا را نگاه كنه ارزون بخوام بگم 10 تومن هست :دي بوفه خوب همونه هر چند هنوز به نظرم اصلا نمي ارزه آدم اين همه پول بالاي بوفه بده يكي از اين عاديا برمي داشتم ديگه ولي فروشنده اين قدر رفت رو مخم كه خستم كرد . راحتي ها هم خوشگلن و رنگ صورتيش تيره و چرك تابه . ميزش خيلي باحال و قشنگه روشم نشستم راحته ولي راستش پشتش كنگره داره و اونقدرها راحت نيست :دي بگذريم كه جامون تو خونه برعكسه امتحانش كردم مي گم ا همسري سخته نمي شه روش بخوابم حتما بايد پشتي بذارم پشت كمرم بعد اون مي گه مبل كه جاي خواب نيست خراب مي شه حيفه عين بچه آدم روش بشين :دي

تخت خواب هم كه خيلي تكه تكه است ولي خوب وصل شه خيلي عالي مي شه . مطمينم :دي در هر صورت اسباب ها همه همون جوري وسط خونن و نچيديمشون . راستش گفتن 2شنبه روز گناهه و شگون نداره . امروز هم يك سري برنامه قبلي داشتن و گفتن 4شنبه بريم . حالا خواهر همسري اينا چادگان ويلا كرايه كردن براي 4شنبه 5شنبه با مامانش و خالش و به ما هم مي گن بيايين اگه بريم چيدن مبلها مي مونه براي جمعه . حس پيك نيك و تفريح ندارم ولي راستش همسري دلش هست بريم به علاوه اينكه يكي دوبار ديگه هم دعوتمون كردن و نرفتيم و زشته اگه نريم ني دونم چي شه .

دوشنبه صبح تو خونه كتاب خوندم و همسري رفت سر مزار باباش همراه مامانش هر چند يك بحثي باهاش داشتم كه تو كه از ديشب مي دونستي مي خواي بري چرا به من نگفتي پس . عصرش هم همسري اومد يك سري وسيله ديگه برديم خونمون . يك سري ديس ديگه بود ميز چرخ خياطي را آخرش مامان خريد يك سري كوسن صنايع دستي براي روي تخت خريده بودم چادر نماز و دمپايي روفرشي و زيرسفره اي و ملافه و ...

بعدش با همسري كمي مونديم توي خونمون خيلي پيشش بهم خوش گذشت . خيلي عاشقشم به خصوص وقتي ديدم مصرانه دنبال اين بوده كه يك جورايي مشكل اون فردي كه منو درگير خودش كرده بود حل كنه . همسري اين جا را نمي خوني ولي مي خوام بگم خيلي خوشحال شدم وقتي برگشتي بغلم كردي و گفتي پپر اگه يك زماني با خودت فكر كردي مي تونم تصور كنم همسري چه قدر دوستم داره مطمئن باش اشتباه مي كني . من اون قدر عاشقتم كه اندازه نداره . اينا بدون اغراق مي گم اون قدر مي خوامت كه تنها دليل نفس كشيدنمي برات هر كاري مي كنم و اگه نباشي حتي يك ثانيه بعد از تو ادامه نمي دم هيچي را .

شام هم خونه مادرشوهر گرام مهمون بوديم قورمه سبزي . البته بنده از شانسم اين بار گير دادم تو خونه كه اين بلوز تو خونم خيلي خوشگله با همين مي رم . در هر صورت بلوز تو خونه بود به علاوه اين كه از اين مدل هايي كه يك طرفش روي شونه لخته و ... منم گفتم من و همسري و مامانش اين حرفا را نداريم نكردم لباس زيرش را يا در بيارم يا بند قشنگي براش بذارم رفتم ديدم خواهر شوهر و همسرش و دخترشم هستن به علاوه اينكه يك ماه بيشتره به خاطر عروسي دست به صورتم نزدم . اي شرمنده قيافم شدم . خوب بود خوش گذشت ولي من كلا آدم بجوشي نيستم و كم حرفم براي همين اندكي سختمه