آخرين پست امسال

سال 90 يكي از بهترين سال هاي زندگي من بود

بهترين اتفاق اين سال ازدواجم بود پوشيدن لباس سفيد و قرار گرفتن كنار مردي كه با همه وجود عاشقش بود و بالاتر از اون با اطمينان مي تونستم بهش تكيه كنم ، مردي كه تو اين لحظه هاي پر استرس دست من رو گرفت و گفت نترس نمي ذارم هيچ اتفاقي بيفته

سال 90 عالي بود چون من مستقل شدم و خونه اي از خودم داشتم بهترين لحظات بود شايد اون موقع هايي كه با هم خونمون را تكه تكه درست مي كرديم و اخرين چيزايي كه لازم بود را براي خونمون خريداري مي كرديم . خونه اي كه دقيقا هموني بود كه مي خواستم و چيدمانش كاملا به دلم بود

ماه عسلمون سفر به تايلند عالي بود همه چيز مطابق برناممون پيش رفت و خيلي خيلي بهم خوش گذشت

سفرهامون به قشم و بندر عباس ، به قزوين و قلعه الموت ، به بهشت گم شده و تخت جمشيد و به كازرون و بيشابور عالي بودند و من كه عاشق سفرم از اين همه مسافرت واقعا خوشحالم .

ارزو داشتم رانندگي ياد بگيرم و سال 90 سالي بود كه بالاخره با كمك همسر ماهم تونستم رانندگي ياد بگيرم براي خودم ماشين بخرم و به اين خواسته چندين ساله برسم

سال 90 تونستم لذت زندگي مشترك زير يك سقف بودن و مشترك كار كردن را با همه وجود درك كنم

سال 90 يك عالمه از قسط هاي همسري تموم شد و الان راحت تريم

سال 90 همون طور كه دلم مي خواست توي اشپزي پيشرفت زيادي كردم

 

سال 91

چيزي كه توي اين سال دلم مي خواد اول از همه تداوم اين خوشبخيته

مهم ترين خواسته بعديم همه اخلاقيه دلم مي خواد صبورتر و با گذشت تر بشم ، دلم مي خواد بتونم آرامش همسري را بيشتر از گذشته تامين كنم دلم مي خواد انتقاد پذيرتر بشم

نمي دونم چطور بگم اما دلم مي خواد خيلي بيشتر از قبل خودمو وقف زندگي مشترك بكنم

دلم مي خواد بتونيم اين سال 2 تا مسافرت بريم ( حداقل :دي)

دلم مي خواد شنا ياد بگيرم

دلم مي خواد اين اضافه وزن لعنتي از بين بره و جدي جدي دلم مي خواد لاغرتر شم

 

خداياي عزيزم دوستت دارم خانوادم همسرم و دوستانم را توي اين سال جديد شاد و تندرست و پيروز نگه دار و بهشون عزت و دلخوشي عطا كن خدايا منم شاد و پيروز بكن و كمك كن به من و همسري تا قدر عشقمون و زندگي مشتركمون را بدونيم

 

دوستاي گلم كه توي اين يك سال با هم بوديم توي لحظه هاي شاد و ناشادمون از همين جا عيد را بهتون تبريك مي گم اميدوارم سال خوبي داشته باشيد هم مادي هم معنوي . دوستاي گلي كه دلشون ني ني مي خواد اميدوارم خدا ني ني هاي سالم و خوشگل بهشون بده ، دوستايي كه هنزو مجردن اميدوارم به خونه بختي برن كه صد در صد مطابق ميل و خواستشون باشه ، اونايي كه مريضي دارن اميدوارم شاي مريضشون را بگيرن اونايي كه مشكل مالي دارن ان شا ا.... همه گره هاي مالي زندگيشون باز شه

خدايا به همه دوستام شادي و دل خوشي بده  و هممون را فهيم تر و عاقل تر از سال قبل كن خدايا به هممون كمك كن قدر زندگي هامونو بدونيم

 

عيد همه مبارك

رونمايي از هديه

ديروز تا ظهر بيشتر سر كار نبودم اونم كه در حقيقت كاري نداشتم نشستم يك ايميل نوتم در حقيقت خاطرات قشنگ اين يك سال گذشته را و براي همسري فرستادم از عيد پارسال تا همين روزا . ظهر هم رفتم خونه مامان اينا ناهار همون جا خوردم و بعدشم رفتم آرايشگاه براي ابروهام بعد از اونم يك سر رفتم آزمايشگاه جواب آزمايش را گرفتم و برگشتم خونه . ديگه تو خونه مامان اينا مي پلكيدم تا همسري اومد دنبالم يك مقاديري نشستيم و بعد هم سبزه و لوازم هفت سين را از مامانم گرفتم براي ماهي شب عيدم هم سبزي كنارشو درست كرده بود اونم گرفتم دستش درد نكنه و بعد با همسري رفتيم كه بريم خونمون و البته چون از شام خبري نبود تصميم گرفتيم بريم بيرون شام بخوريم . رفتيم فست فود عاج كه طبقه پايين پاساژ اركيده وسط پاساژ زدن . پيتزا خورديم خيلي خوشمزه بود خيلي ولي گرون بود ساندويچ هاي برگرش ارزونش 6500 بود و ارزون ترين پيتزاش رو 14 تومن بود به نظر من با توجه به جاش كه وسط پاساژم بود نمي ارزيد البته براي يك بار رفتن خوبه چون هم خوشمزه است هم منوش متنوع هست و يك سري غذاهاي ايتاليايي هم داره اگه دلتون خواست . بعد از شام رفتيم خونه ديگه و تا در رو باز كرديم من گفتم ا چرا برق را روشن گذاشتي بعد همين طور كه در نيمه باز بود ديدم ا اين نور كه زرده ما اينجا نور زرد نداريم و بعد تا در را باز كردم ديدم بله عيدي همسري هست كه اونجاست . برام يك ابنما خريده بود . اسمش همينه ؟ عكسش رو تو ادامه مطلب مي ذارم از اين مجسمه مانندهايي كه اب توشون كاسه كاسه مي ريزه و چراغ هم داشت حالت چراغ خواب و اينا . چون ديده بود نصبش كار داره تا من خونه نبودم نشسته بود نصبش كرده بود كه من بيام ذوق كنم از اين كارش خيلي شاد شدم اما راستشو اعتراف كنم من اصلا از اين آب نماها دوست ندارم يعني دقيقا توي شوك بودم ديگه خلاصه هر طور بود خودمو جمع و جور كردم سعي كردم نشون بدم خوشحالم بعد كلا سعي نمودم از همسريبپرسم قيمتش چنده ؟ راستش چون تا حالا سراغشون نرفته بودم برام جالب بود كه اصلا رنج قيمتيش چنده ؟ و با زحمت از همسري پرسيدم چند بوده ؟ گفت 200 هزار تومن اينجا ديگه واقعا مخم سوت كشيد يعني خيلي ناراحت و دلخور شدم به هيچ وجه به روي خودم نيوردم اما جدا دوسش ندارم گذشته از اينكه فكر مي كنم حيف 200 تومن اين قدر هم از اين اب نماها بدم مي ياد كه اصلا نمي دونم كجاي خونم بذارمش اينه دقم نباشه نمي تونم هم توي ذوقش بزنم خوب . اي خدا چي كار كنم يعني الان ؟!!!!!!!

تا عصر حتما يه پست براي حسن ختام خواهم گذاشت .

پ. ن 1 : زنگ زدم به همسري نتونستم تحمل كنم و ازش پرسيدم امكان تعويضش هست اونم خيلي ناراحت شد و گفت زدي تو ذوقم و ديگه امكان نداره سوپرايزت كنم و از اين حرفا خيلي بهش برخورد حق داره درك مي كنم اما واقعا نمي دونم چي بايد گفت اگر در حد 40 و 50 بود حرفي نمي زدم مي گفتم يك جور گم و گورش مي كنم اما 200 تومنم كم نيست .

ادامه نوشته

بازم شكست

4شنبه كه اداره گلابي بود روزاي آخر سال و كاهش حجم كاري و از اين جور حرفا . شركت محترم هم دو بسته شكلات بهمون داد و فكر كنيد من خودم اولش يك عالمه شكلات براي عيد خريديم بعد يك نمونه ديگه ديدم از اونا هم خريدم بعد شركت همسري اينا شكلات داد حالا هم شركت خودمون تازه از قبل هم شكلات زياد داشتيم كلا خونه شكلات بارونه !!! در ضمن قسمت اصلي كادو كه پرداخت قبض جريمه بود لو رفت چون همسري 4شنبه زنگ زد و گفت ا جريمه هم ديگه وقتي نداره ها بايد بديمش فردا اگه مي توني برو بده ديگه هرچي گفتم نه ، تو گوشش نرفت كه نرفت و منم مجبور شدم ديگه لو بدم اين قبض هديه عيدت هست . به همين شيكي !!! ديگه از راه اداره رفتم اونجايي كه سفارش داده بودم عكسمونو بزنن رو سي دي خيلي باحال شده بود و همسري هم اومد سر راه دنبالم رفتيم يك خرده كاري براي ماشين داشت و ديگه رفتيم خونه و اينجانب از دست همسري گريه افتادم كه چرا براي كادوي من ذوق نكرد چرا زد توي ذوقم و از اين حرفا خوب اونم به خاطر يك حرفي كه صبح من زده بودم براش سوء تفاهم پيش اومده بود ولي بازم حق نداشت اين طور بكنه خلاصه مشكل حل شد نهايتا و پا شديم براي شام پلو قارچ درست كرديم و خورديم .

5شنبه صبح رفتم خونه مامان اينا هر چند خودشون نبودن قبض جريمه را دادم و آهنگ هاي جمع آوري شده را دادم سام سام برام روي سي دي ضبط كرد و ديگه به كتاب خوني و استراحت گذشت تا ظهر كه رفتم خونه خودمون . 5شنبه عصر هم همسري گفت با دوستش قرار داره كه بره يك سري فايل بهش بده منم گفتم مي يام اونم گفت نه طول مي كشه خسته مي شي خوب ديگه تابلو بود مي خواد بره براي من عيدي بخره ها ها زدم زير خنده و اونم لو رفت اما خوب عيديشو گرفته و كادو شده گذاشته گوشه خونه اصلا هم نمي دونم چيه دارم مي ميرم از كنجكاوي . بسته اش خيلي بزرگه ! 5شنبه هم شام ساندويج مرغ و قارچ و ذرت و نخود فرنگي درستيدم خيلي عالي بود حتما امتحان كنيد .

جمعه صبح كه بيدار شديم بعد از صبحانه تا خود ساعت 3 مشغول كار بوديم شستن دست شويي به صورت وسواس گونه شستن تراس پاك كردن تمامي پنجره هاي اتاق ها و آينه هاي خونه پاك كردن درها و يك تي سر دستي . ناهار هم بقيه پلو قارچ ها را خورديم و خوابيديم . عصرش هم رفتيم بيرون دو تا گل ميز براي راحتي هامون خريديم . بعد هم رفتيم همسر خان براي خودش مربا و خامه و بستني بخره عين بچه ها براي خوراكي ذوق مي كنه . البته اين مرباها جالبم بودن مرباهايي داشت كه تا حالا نخورده بودم مرباي پرتقال ، ليمو ، آناناس ، بلوبري ... اجالتا به و بلوبري و پرتقال را گرفتيم . بعدشم رفتيم شب بو و ماهي و تنگ خريديم و صد البته همسري دوباره براي خودش نون فانتزي صبحانه هم خريد . بعدشم اومديم خونه بقيه ساندويچ ها را خورديم و خواب !

و اما ماجراي اون تيتر هم در مورد قهوه جوشمون هست بله قوريش بازم شكست ! دفعه پيش خوب خداييش تقصير ما بود قهوه جوش خالي را روشن گذاشتيم رفتيم بيرون دو ساعت بعد برگشتيم داغ داغ بود و ما هم گذاشتيمش روي سينك يخ ! اما اين بار ما واقعا بيگناه بوديم نمي دونم چش شد خلاصه زد تو حالمون .

4شنبه سوري

امروز آخرين 4شنبه ساله ديرزوم كه جشن زيباي 4شنبه سوري بود . من عاشق اين جور مراسم و جشن ها هستم . ما قرار بود ديروز با يه سري دوستانمون به باغي بريم كه خيلي هاي ديگه هم دعوت بودن البته ديگه عصر تا رسيديم خونه آماده شديم و رفتيم براي خودمون كمي خوراكي موراكي خريديم چيپس قارچ و خامه خريدم دفعه اولم بود اين طعم را امتحان مي كردم اما خيلي خوشم اومد و به نظرم خوشمزه بود . ديگه بعدشم با همسري رفتيم به دوستان پيوستيم و راهي باغ شديم و كلا كه وقتي رسيديم خونه خودمون ديگه ساعت نزديك 1 بعد از نصف شب بود و خسته و هلاك خوابيديم .

ديروزمون به جشن و پايكوبي گذشت . آتيشاي بزرگ توي باغ روشن كردن گروه اركستر هم دعوت كرده بودن و تا آخر شب بزن و برقص بود يعني در كل همش رقص بود ديگه منم كلا از اين برنامه ها خوشم مي ياد قشنگه يك عالمه دختر پسر كه با هم برقصن به خصوص وقتي دور اتيش باشه دور اتيش نشستن يا رقصيدن يك حال ديگه داره شام خورديم از رو آتيش پريديم و از همين كارا باحال بود كلا

گسترش فرهنگ كتاب خواني

ديروز بعد از اداره رفتم خريد كادو . يكي از دوستام اسفند تولدشه كه البته اينجا نيست ساكن تهرانند ولي براي عيد مي ياد اصفهان رفتم آمادگاه و براي تولدش 3تا كتاب خريدم . بعدش چند وقت پيش سفارش يك تعداد فيلم داده بودم كه پريروز به دستم رسيد و اونم پولشو ازم نمي گيره براي اونم 2تا كتاب خريدم كه به جاي فيلم ها بهش بدم ديگه يك عالمه گشتم كه آيا كتاب مناسبي براي همسري پيدا مي كنم اما خوب چون اهل كتاب خوندن نيست نشد چيز خاصي هم براش پيدا كنم ولي چون قصد كرده بودم ديگه در لحظات آخر گفتم بذار نامه هاي عاشقانه نادر ابراهيمي به همسرش را براي همسري بخرم كه يك جورايي تقديم اون عاشقانه ها بهش باشه يك كارت تبريك خوشجل عشقولانه هم براش خريدم خلاصه كه كلي پياده شدم ديروز بس كه اين كالاي فرهنگي گران مي باشد . اما خريد باحالي بود چون در حال رژه در خيابان ها بوديم شاهد خريداي نوروزي مردم بوديم و يك عالمه روحيه گرفتم از ديدن شب بوها سنبل ها ماهي هاي قرمز خوشگل ....

رسيدم خونه همسري نبود رفته بود نون خريده بود و سرويس روتختي را كه داده بوديم خشك شويي رفته بود تحويل گرفته بود خيلي تميز و نو شده بود . بعد هم ديدم يك دفعه اي اومد با يك شاخه رز صورتي و سفيد بزرگ خيلي قشنگ بوسيدم و گفت براي خانمم كه عين همين گل خوشگله . خيلي ذوقيدم خيلي خوشبو بود . ديروز خيلي زود شام خورديم بقيه كلم پلوها و يك مقاديري مرغ هم داشتيم بعدشم با همسري رفتيم سراغ حمام و حسابي تميز تميزش كرديم و خسته شديم . بعدش عخشم كه ديگه نمي تونست رو پاش بايسته رفت خوابيد و منم نشستم پاي كامپيوتر . امروز صبحم موبايل همسري زنگ نزد و به سرويس نرسيديم و با ماشين خودمون اومديم .

تولد همسري اول ارديبهشته من بهش گفتم عيدي و كادوي تولدش رو هم بهش مي دم قراره براش موبايل بخرم و طبق بودجه اي كه دارم براي موبايل بايد دو تا يكي مي شد كادوها اما خوب تصميم گرفتم يه چيزاي ريزي بهش بدم و طبق اون ايده هاي عاشقانه كه توي نت ديدم به صورت نقشه گنج :دي اين چيزاي ريزه ميزه يكيش همون كتاب ديروزيه يكيش كارت تبريكه هست يكي هم يك سر رسيد خيلي قشنگه كه بيشتر دفترچه يادداشت مي شه بهش گفت خيلي شيك و پيكه يكي هم يك قبض جريمه 40 تومني داره كه 5شنبه مي خوام برم پرداخت كنم براش و رسيدش بشه عيديش و البته عيدي اصلي تصميم دارم يك سي دي بهش بدم حالا اين سي دي قراره شامل يك سري آهنگ عاشقانه آروم باشه و روي سي دي هم عكس خودمون چاپ شه كه دردسره راستش زياد اهنگ دم دستم نبود ديشب يك مقاديري سر هم كردم اما آن چنان هم گل چين نيست و در مورد چاپ عكس روي سي دي هم يك جا روي توي نت پيدا كردم يك مقاديري بد مسيره ولي خوب اميدوارم انجامش بدم چون به نظرم كادوي خيلي خاص و رمانتيكيه .

پپر به دكتر مي رود

هفته پيش كه چكاپ پزشكي رفتم دكتر يك برگه نوشتن و گفتن چون متاهل شدي بايد پيش دكتر زنان هم بري براي معاينه منم زنگ زدم دكتر و براي يك شنبه بهم وقت داد ديگه از اونجايي كه مطبش هم نزديك خونه مامان اينا بود يك شنبه خودمون را دعوت كرديم اونجا .

سر كار اوضاع آروم بود خبر خاصي نبود فقط اينكه سر كار يك نظرسنجي از همكارا كردن در مورد سايرين كه به نظرشون كدوم همكار از نظر اخلاقي همكاري و كمك كردن و .. بهتر از بقيه است و خلاصه فهميديم جز نفرات اول بوديم ( يك منبع گفت نفر دوم بودي يكي گفت چهارم ) و حس خوبي بود كه همكارات ازت راضي ان و به نظرشون خوش اخلاقي :دي از راه رفتم خونه مامان اينا كمي استراحت كردم و بعد رفتم دكتر پيش خانم حكمتيان مي رم دروازه شيراز اونجا هم معطل شدم و خلاصه چكاپ انجام شد و دكتر زير اون برگه برام نوشت همه چيز طبيعيه و مشكل خاصي نيست ولي خوب آزمايش هم فرستاد گفت ممكنه ازت بخوان ديگه همسري هم اومد اونجا پيشم و رفتيم آزمايشگاه و تمام . بعدش تصميم گرفتيم چون ديروزش تولد مامان بوده بريم از عمو نوروز كيك عصرانه بخريم بريم خونه كه گفت تا بعد از عيد پخت ندارن ما هم نون بادومي خريديم كه خيلي هم تازه و خوشمزه بود . عيدي مامان را هم كه ميز گرد بود براش برديم و نصب نموديم شام هم قيمه بود و بقيه مدت به حرف و صحبت گذشت . سام سام يك شلوار ورزشي خيلي شيك داشت كه پارسال از چين آورده بود و اندازش نبود و ديگه شد مال من هورا :دي موقع برگشت كيس كامپيوتر را هم اوردم تا آهنگايي كه دوست دارم را بردارم روي كيس قديميمون آهنگ زياد دارم . اما كيس همسري اهنگ زيادي نداره همش هم پره جاي خالي هم نداره حالا اهنگ هم بردارم كجا بريزمشون !!!!! بايد يك بار ديگه كامپيوتر را بگرده  چيزايي كه نمي خواد را بريزه بره

تميز كردن سرويساي بهداشتيمون مونده تراس مونده شيشه ها مونده و تازش شايد همسري اين چند روز مجبور باشه تا دير وقت بمونه باز .

شامپو صحت من

چند سال پيش كه بيشتر به فكر خودم و قر و قيافم بودم مرتب پيش دكتر پوست مي رفتم و كلا با نظر اون كرم ضد آفتاب و شامپو را انتخاب مي كردم و خيلي هم تاكيد داشت كه سرت را به يك شامپوي خاص عادت نده و يكي دو بار كه يك شامپو را خريدي برو سراغ يكي ديگه و خلاصه از توصيه هاش اين تنها چيزي هست كه در ذهنم ماندگار شده خلاصه منم يك مدتي بود ارآل مي زدم و شامپوم داشت تموم مي شد تا چند وقت پيش كه رفتيم براي خريد مايع ظرف شويي و دستمال و ... يك خانمي جلوي من بود كه داشت جنساش را حساب مي كرد و گفت آقا دو تا شامپو صحت هم بدين منم جو گير شدم و وقتي آقاهه اومد حساب كنه گفتم آقا دو تا شامپو صحت هم بدين :دي همسري هم نگاه چپ چپ كرد بهم و از دست كلي عصباني شد كه چرا چيزي را كه نمي دوني و كسي بهت توصيه نكرده مي گيري بزني به موهات ! خلاصه با اجازتون الان چند وقتي هست اين صحت پروتئينه را دارم مي زنم تاثير بدي روي موهام نداشته ولي خيلي بوگند مي ده عين بوي علف هست دقيقا البته بعدش ماسك ولاي خوشبو مي زنم و كسي بيرون متوجه نيست توي حمام چي كشيدم ولي راستش بوش عذابم مي ده هر چي هم زياد زياد مي زنم تموم شدني نيست طي اون بحث با همسري و اينكه نمي خوا ضايع شم اصلا امكان انداختنش نيست و بدترين قسمت اينه كه وقتي دارم حمام مي كنم چشمم به اون شامپوي دومي مي افته كه دست نخورده است و به اين زودي ها امكان خلاصي از دستش صحت نيست . راستش من حتي تايلند مي خواستيم بريم به همسري گفتم دوست ندارم از شامپوي هتل استفاده كنيم و به زود صحت را براي استفاده هر دومون بردم مگر اينكه فرجي شه و به زودتر تموم شدنش كمكي شه اما از شانس من كاركنان صحت به هيچ وجه خسيس نبوده و تا حد توان در اين بطري ، شامپو گنجانده اند .

ديروز تا رسيدم خونه رفتم حمام و اين شد كه سر درد دلم راجع به صحت باز شد . البته اون يكي بادوم تلخه ممكنه بوش بهتر از اين يكي باشه يعني اميدوارم :دي ديروز برايس اولين بار كلم پلو پختم خيلي هم خوب شد و هر دو خيلي دوست داشتيم ديگه همسري زير ظرف شويي را باز كرد و تميز كرد چسب چوب خريده بديم و آباژورمون را نصب كرديم هرچند ديگه توي خواب يا پذيرايي جايي براش نبود و توي اشپزخونه گذاشتيمش :دي لباس زمستونه ها را هم جمع كرديم و كمدها خلوت تر شد . كارخونه همسري اينا هم يك بسته شكلات بهشون داده بود كه خوب بازش كردم و ريختم توي شكلات خوري براي عيد مثلا ولي يكيشو امتحان كردم شديد دوست داشتم و الان دلم نمي ياد بدمش به مهمونا :دي

شلوغ پلوغه همه جا

چه قدر اين روزا شلوغه چه قدر كار هست . 4شنبه تا رسيدم خونه يك نسكافه خورديم و سريع با همسري راه افتاديم تا بريم كادوي تولد منو بخره :دي البته قبلش رفتيم يك سر فروشگاه اداره كه 80 تومن به من بن داده بود تا خرجش كنيم و اونجا تصميم گرفتيم يك جارو شارژي بخريم 100 تومن به نظرم مي يومد وسيله خيلي به درد بخوريه . ديگه اونو كه خريديم كه رفتيم سمت مجتمع پارك و البته با مكافات جاي پارك گير آورديم و يك مقاديري گشتيم . من خودم خواسته بودم از همسري كه براي تولدم عينك آفتابي بخره ولي قرار بود با حضور خودم بخره كه چيزي بردارم كه به صورتم بياد . يك عينك آفتابي قهوه اي مارك پليس برداشتم 210 تومن شد فقط شانسم گفت چون مدل 2011 بود و پليس مدلاي 2011 را گرون نكرده . هر دو خيلي دوسش داشتيم و همسري مي گفت بهم خيلي مي ياد بعد ديگه من همسري را شام دعوت كردم بيرون بيشتر واسه اينكه گفتم دوست دارم براي تولدم خودم شام دعوت كنم و اون شب نشد و گفتم به جاش حالا دعوت كنم . رفتيم هات داگ خورشيد توي خيابون مير كه سام سام منو كشته بود بس كه مي گفت بهترين هات داگ اصفهان را داره . البته واقعا تخصصي هات داگ كار مي كرد انواع اقسام داشت كه با چه پنير يا چه سسي مي خواي خوشمزه بود هر دو دوست داشتيم بعد هم برگشتيم خونه و خواب .

5شنبه قرار بود آزرا بياد خونمون كه طفلك مريض شد ناجور و اومدنش كنسل شد منم ديگه اشپزخونه و يخچال و اتاق خواب را تميز كردم تا ظهر بعد هم همسري اومد و خوابيديم و ديگه عصرش دوباره راهي شديم رفتيم گز خريديم و براي تولد دخترخواهرش كه جمعه دعوت بوديم يك عروسك بز خوشگل و البته كه دعواي بسيار بسيار بسيار ناجوري داشتيم با همديگه تا حدي كه من چشم گريون برگشتم خونه و بعد البته همون شب قضيه حل شد و همسري خيلي خيلي عذرخواهي كرد و خيلي تلاش كرد تا از دلم در آورد البته قبلش خيلي بد رفتار كرده بود و صحبتاش توهين اميز بود منم برگشتم گفت راستش اندازه قبل دوستت ندارم با اين رفتار بعد ولي خيلي دلم سوخت وقتي ديدم گريه افتاد و بعد وقتي برگشت توي همون لحظات گفت ولي من خيلي بيشتر از قبل عاشقتم چون با تو زير يك سقف بودن چيزايي از تو رو نشونم داد كه قبلا نمي دونستم خلاصه كه حل شد اگه خدا بخواد .

جمعه صبح من بقيه اشپزخانه را تميزكاري كردم همسري ماشين را شست و قاب عكس را نصب نموديم و لباس شستيم و از اين حرفا و آهان رفتيم باتري ماشين را كه 4شنبه داده بوديم شارژ پس گرفتيم و انداختيم روي اون يكي ماشين ديگه اينكه عيدي براي مامان اينا يكي از اين ميز گردا خريديم و رفتيم شيرپسته و ذرت خورديم . خريد هم رفتيم ميوه و ماست و ترشي و سبزي و از اين چيزا . عصر هم من مقاديري كلم خرد كردم و سرخ نمودم تا امشب كلم پل بپزم شب هم رفتيم تولد آدي . تزييم مزيين كرده بودند عكسامونو برديم خيلي خيلي خوششون اومد و هي مي گفتن تايلند خيلي بهتر از مالزي بوده كه اونا رفتن و مالزي مثل تايلند تفريح نداره و دفعه بعد حتما تايلند مي رن . عكساي اونا را هم ديديم كيك خورديم شامن هم قورمه سبزي بود . كلي هم فشفشه بازي كرديم مادرشوهر كادو بهش نيم سكه داد برادرشوهر يك سكه اليزابت مامان باباشم يك نيم سكه و يك عالمه اسباب بازي كه كلي ما را مشغول كرد :دي همين ديگه

دوباره ها دوباره ها

ديروز كار خوب بود بد نبود اما خبر خوفناكي رسيد مبني بر اينكه حراست قراره دوباره گزينش انجام بده و محاسبه عقيدتي سياسي هم بشيم و خوب الان شديد از رد شدن مي ترسيم ! قبل از خونه رفتن هم با همسري بحثي داشتيم مبني بر اينكه من ناراحت بودم از دست همسري و خوب خيلي كارها را پشت گوش مي اندازه و خسته است و انجام نمي ده و از اين حرفا و خلاصه عصرش هم با ناراحتي رفتم خونه و همسري اومد و عذرخواهي كرد و گفت ببخشيد حق با توئه !

خلاصه يه برنامه ريزي كرديم مبني بر اينكه ديروز خونه را تر و تميز كنيم فردا با هم بريم بيرون براي خريد كادوي تولد من و پس فردا هم دوست من مهمونمونه و قراره بعد همسري برسوندش خونشون و شام هم بريم بيرون . خلاصه مشغول كارها شديم من گاز رو تميز كردم و تي كشيدم همسري هم جارو كشيد و شيشه ميزها را تميز كرد كه مادر جانشون زنگ زدند من تصميم دارم پرده هام را عوض كنم بيا منو ببر پرده ببينم به همين پر رويي و عذر مي خوام دقيقا در همين حد نفهم كه حاليش نيست شب عيده ما خودمون كار داريم و نمي تونه زنگ بزنه و انتظار داشته باشه همون موقع كسي در ركابش حاضر باشه ! همسري هم گفت الان كار دارم نمي شه بيام فردا يا پس فردا مي يام و البته كه من گفتم براي فردا پس فردا هم كار داريم و نمي شه بري و اونم گفت پس بذار امروز دست شويي را كه شستم بعدش برم و بهشم مي گم بعد از اين اگه هم كاري داري يك هفته قبلش مي گي تا من هر روزي وقت داشتم بيام . ما هر دو كارمنديم و در خدمت تو هم نيستيم كه هر وقت اراده كردي بدويم كاراتو بكنيم ! بگذريم از اينكه كلا رو اعصاب منه كه چه دليلي داره براي خريد پرده به همسري من بگه بره . مي خواد از خيابون خودشون يك پرده بخره خوب پاشو برو بخر فاصله خونه ما تا اونا خيلي بيشتر از فاصله پرده فروش تا اونجاست . خودشم كه بيكاره تو خونه و خونه تكوني هم اصلا نمي كنه يك نفر را مي گيره كه كامل كارها را بكنه ايشون دست به جايي نمي زنن . خريد هم نمي ره بكنه همسر اينجانب در نقش راننده در خدمتشون خواهند بود . بيشتر از اون البته از دست همسري حرص مي خورم كه ته دلش  به مامانش حق مي ده . بعدش به همسري مي گم اين قدر اين مامانت پر رو و بي فكر هست الان مي خواد بذاره شب عيد دستور بده من آجيل ندارم بيايين برين برام بخرين . اينش به كنار خودت بگو وقتي مامانت از مغازه دم خونشون آجيل مي خره 4 كيلو آجيل را خودش نمي تونه بياره بايد زنگ بزنه به تو ؟ داداش تو 21سالش نيست ؟ خواهرت تو خونه نيست ؟ مگه من خودم تنهايي نرفتم آجيل بخرم . مگه مامانت بلد نيست 4 كيلو بار را بياره دو قدم راه يا فوقش تاكسي بگيره يا اژانس كه دم كوچتون هست !!!!!! خلاصه اين مادر شوهر رو اعصابه و بدتر از همه اين كه درسته وقتي حرف مي زنم همسري حق را بهم مي ده و پي دلم مي ره اما ته دلش به مامانشم حق مي ده الان در حال انفجار به سر مي برم

چكاپ مي شويم

دوشنبه بايد مي رفتمن طب صنعتي و چكاپ ساليانه مي شدم و چون بايد صبح زود راهي كارخانه مي شدم و مسير سرويس را هم از خونه مامان اينا بلد بودم فقط يك شنبه نيودم خونه خودمون از راه مستقيم رفتم خونه مامان اينا كه خيلي هم خوب بود و خوش گذشت يك عالمه حرف زديم يك سر  رفتيم خونه داييم اينا يك مقاديري اونجا نشستيم و گفتمان داشتيم بعد هم من و مامان رفتيم بيرون و من براي عيدمون دوكيلو آجيل خريداري نمودم . بعد هم اومديم خونه و عمليات مخلوط كردن آجيل ها !

دوشنبه صبح زود رفتم طب صنعتي كه اونجا دوستم مرخصي بود اما از قبل كاراي منو راه انداخته بود كه نفر اول باشم و بنابرين سريع كارم انجام شد فقط گفت چون متاهل شدي بايد يك دكتر زنان هم بري و يك دو خط برامون بنويسه كه منم زنگ زدم همون خانم حكمتيان و براي يك شنبه آينده وقت گرفتم . ساعت 8 و نيم كارم تموم بود بايد تا 12و نيم صبر مي كردم بعد با سرويس مي رفتم سر كار و تا 4 مي موندم هرچند تاييد كاركرد اون روز به سر كار رفتن احتياجي نداشت اما از شانسم اون روز همسري از سرويس جا مونده بود و با ماشين رفته بود سر كار  و در نتيجه مرخصي ساعتي گرفت اومد دنبالم و منو رسوند خونه مامان اينا عجب بادي هم بود . خونه مامان اينا هم باز مشغول استراحت و كتاب خوندن بودم و بعد با مامان يك سر هم رفتيم بيرون و ناهار و خواب . عصر همسري از راه اداره اومد دنبالم رفتيم ميدون امام و يك جفت لاله با نقش شاه عباسي براي ميز ناهارخوريمون خريديم  جفتي 80 تومن بود پارسال من پرسيده بودم جفتي 60 تومن امسال هر جا رفتم جفتي 120 و 130 بود تا يك دفعه اين مغازه همين يك جفت را داشت و 80 تومن بهمون داد. فرني هم خورديم و رفتيم خونه .

خونه من سريع مشغول اماده شام شديم سبزي پلو كه تن ماهي قاطيش باشه و بعد با همسري مشغول جمع و جور كردن و اتوكاري شديم خيلي خوب شد البته هنوز قاب و اباژورمون را نصب نكرديم . قرار هم شده اگه شد امروز شروع كنيم به تميز كردن خونه . لاله ها خيلي به خونمون اومدن

ديشب تي وي درست شد و قسمت اخر سمر را ديديم من واقعا تو بغض بودم خيلي دلم سوخيد من سمر را خيلي دوست داشتم از بلايي كه سرش اومده بود ناراحت بودم البته ايجاد اين ارتباط اشتباه بود ولي به نظرم بدترين حس دنياست كه كسي بهت بگه عاشقتم تا ابد باهاتم و بعد يك روزي تركت كنه اونم در حالي كه تو بهش اصرار مي كني بمون !

من و يك دنيا كار نكرده

ديروز همسر جان زنگ زدند و گفتند امشب هم بايد دير بيام و خوب منم كلي غرغر نمودم و گتم دلم تنگ مي شه خسته شدم اونم هي گفت بابا من خودمم خستم دلم مي خواد پيشت باشم چي كار كنم ديگه امروز روز آخره باور كن ! خلاصه ما هم از راه اداره رفتيم كتابخونه و بعدش رفتم ميدون امام دنبال يك مدل مانتوي خاص بودم . راستش مانتو براي عيد ندارم ولي به هيچ عنوان خوشم نمي ياد دم عيد برم مانتو بخرم و اصولا هم عيد مانتو نمي گيرم ديگه به اين نتيجه رسيدم برم شنلي چيزي بخرم كه فقط رو لباسم بندازم اما چيزي پيدا نكردم فقط مانتو سنتي جلو بسته بود ديگه برگشتم خونه شام هم كوكو ماكروني پختم و منتظر همسري بودم اومد شام خورديم عشقولانه بوديم و بقيه قسمت هاي ضبط شده سمر را ديد . در ضمن اينكه دستگاهمون خراب شده يعني نمي دونم چش شده و خودمون كلا كانالي نداريم همسري هم كه درگيره و اين مدت همش دير اومده نشده سركشي كنه . خلاصه اينم از ديشبمون .

و اما عيد داره مي ياد درسته امسال خونه تكوني نداريم ولي بالاخره يك كارايي داره كه هنوز هيچ كاري نكرديم همون تميزكاري معمول در عين اينكه سرويس بهداشتي را مي خواهيم اساسي تميز كنيم و كلا هنوز اثار برگشت از مسافرت دور و بر خونه هست . سفره هفت سين نمي دونم قراره چه كار كنيم . اجيل و گز و اينا را هم نخريديم . بگذريم كه بچه ها از غصه دارم منفجر مي شم رو وزنه كه مي رم باورم نمي شه اين وزن منه كه رسيده به اين عدد!

كارخونه لعنتي همسري اينا

كارخونه همسري اينا داره يك تغييراتي توي يكي از خطوط توليدش مي ده و نتيجه اش اين بوده كه 4 شنبه تا جمعه همسري طفلكي تا 8 و 9 شب سر كار بوده و بعد هم خسته خسته مي رسيده خونه و من طفلكي كمش داشتم .

4شنبه براي همسر گرام كه مريض بود مرغ را به شيوه جديد يكي از سايت ها پختم با ماست خودم خيلي خوشم اومد به نظرم مزه جديدي بود . ديگه جز اونم كلا يادم نمي ياد چي كار كرديم همسري اون شب كه 9:30 اومد و گمونم ديگه تا اومد شام وحمام و خواب بود .

5شنبه صبح هم زود بيدار شدم و رفتم كتاب خونه بعد از اون رفتم خونه مامان اينا و با هم رفتيم تا مشكل عابربانكمو برطرف كنم ولي اينجا ديگه مشكلي نداشت و راحت پول گرفتم بعد رفتيم قسطاي وام ازدواج را دادم و بعدشم رفتم يك شلوار جين قهوه اي خريدم براي عيد و يك شلوار پارچه اي مشكي براي سر كار .  يك كاپشنم مي خواستم بخرم كه نشد . دل دل كردم . ديگه برگشتيم خونه ناهار و صحبت و خواب . عصرش با دوستام مي خواستم برم بيرون كه خوابم برد و نشد و البته غصه خوردم . ديگه عصرشم فهميديم باز همسري تا ديروقت سر كاره با مامان رفتم مي خواست شيريني بخره فردا مي خواستن برن ديدن يكي از فاميلا كه از مكه اومده بود منم نيم كيلويي شكلاتاي مخلوط خريدم . بعدشم به كتاب خواني مشغول بوديم تا آخر شب كه همسر عزيزمون اومد و البته شام را خونه مامان اينا خورديم و رفتيم خونمون . اونجا خيلي خوشحال شدم چون ديديم همسري با اون همه مريضي و خستگي و تا دير وقت سر كار بودنشان تازه بعد از كار رفته براي من كادو خريده . تعريف كه كردم براي ولنتاين مي خواست برام سوئيشرت بخره و تو حال و حواي قبل مسافرت بودم كه من گفتم اصلا دلم كادو نمي خواد و دوست ندارم برم بگردم تو خيابونا اونم بي خيال شد ولي حالا تصميم گرفته بود سوپرايزم كنه و يك كادوي ولنتايني بخره كه خودش تنها بتونه بره بخره . يك فلش 8گيگ برام خريده بود شكل لاك پشت خيلي خوشگله خيلي دوسش دارم .

اهان مامان اينها هم زحمت كشيدن برام يك ظرف سرشير يك شيشه دوغ و يك مقاديري كشك خريدن بهمون دادن و باز شرمندم كردن .

جمعه صبح زود همسري بايد مي رفت سر كار و منو رسوند خونه مامان اينا جاتون خالي صبحانه كله پاچه داشتن :دي ديگه صبحانه خورديم و بگو بخند و اينجانب نشستم به ديدن عشق ممنوع و ضبط كردنش براي همسري كه عشق اين سرياله و سمر خونش اومده پايين البته از خود سمر بدش مي ياد اساسي و دوستدار لميس خانمه اونم باز اساسي . اما من خيلي دلم براي سمر سوخيد حتي اشك توي چشام حلقه زد خيلي گناه داره .  ظهر هم مامان اينا رفتن ديدن مكه اي من كه نرفتم و خونه بودم خوابيدم ناهار خوردم نت بازي كردم و رفتم يك سر به مهي زدم . شب همسري اومد دنبالم و رفتيم خونمون و مامان اينا يه مقاديري هم كله پاچه بهمون دادن :دي اومديم خونه لباس ها را شستيم و شام خورديم بقيه همون مرغ ها و ديگه من سرم گرم كتاب بود و همسري عشق ممنوع اما فوق العاده شب خوبي بود خيلي حس خوبي بود وقتي همسري اومد محكم بغلم كرد و اونجور بهم گفت واي پپر عاشقتم مي ميرم برات خيلي كمت دارم خيلي كمت دارم و اون قدر منو تا خود صبح بوسيد .

خونمون به هم ريخته است بايد يه روز وقت بذاريم مرتبش كنيم . ادامه مطلب هم عكس خريدها هست.

ادامه نوشته

شام تركي

ديروز همسر گرام زنگ زدند و گفتند با مامانشون هماهنگ كردند كه عصر يك سر بريم اونجا ولي براي شام نمي مونيم چون قراره بريم رستوران . ديگه عصر رسيديم خونه همه چيز عادي بود همسري هنوز مريض بود يك كوچولو استراحت كرديم و رفتيم خونه مامانش اينا . سوقاطي ها را داديم مقاديري از سفرمون گفتيم و عكس ها را نشون داديم .  خبو بود در كل جينگل برد هم براي من فيلم شش و بش را گذاشت كه حواسمون پرت شد و نشد كامل ببينيمش اميدوارم ناراحت نشده باشه . خواهر شوهر گرام هم همراه همسرش رفتن مالزي و بچه شون را گذاشتن پيش مادرشوهر !

5شنبه پيش كه ام تايلند بوديم عقد دخترخاله همسري بود دختر خاله پستيژ همون خاله شنگولش كه من دوسش دارم . بر خلاف خاله اش دخترش مسي خيلي سر و ساده و آرومه شديد خجالتيه در حدي كه مثا باهاتون دست مي ده دستاش مي لرزه ولي خوب دختر خوبيه . ديگه سعي كرديم آمار عقد را در بياريم كه چطور بوده و كسب اطلاعات نماييم . و صد البته كه در زمان برگشت نزديك بود شاخ روي كله مباركم سبز شه چون مادرهمسري يك سكه پارسيان توي پاكت بهم داد كه البته سكه نسبتا سنگيني هم بود و گفت تولدت مبارك و اضافه كرد يادم بود تولدت دو اسفنده اما اينجا نبودي ديگه خريدم گفتم هر وقت بعد سفر ديدم بهت مي دمش و تولدت مبارك و از اين حرفا !! بماند كه همسري هم خودش در تعجب و اينا بود چون كادوي تولد اصلا بينشون مرسوم نيست و مونده بود مامانش چطور يادش بوده !

بعدش رفتيم به سمت رستوران تركيه اي آتايار توي سپاهان شهر جاش دنجه تر و تميزه و برخورد پرسنلش عالي بود به نظر من غذاشم دوست داشتم در ضمن اينكه قيمتاشم خوبه ما دونر و كباب لقمه اي خورديم هر دو هم خوشمزه بود و بعد هم برگشتيم خونه زياد ديروقت نبود ولي هر دو بسي بسي خواب آلود بوديم و گرفتيم خوابيديم .

گفتم دوست دارم براي تولدم شام برم بيرون و نكته ديگه اي كه هست اينه كه من كلا اعتقاد دارم شام تولدم را خودم بايد بدم تا امسال هم هميشه همين بوده هر وقت براي تولدم شام برم بيرون كسايي كه باهام هستن را خودم مهمون مي كنم خوب ديشب هم قصدم همين بود ولي اونجا همسري اصرار كرد كه بايد خودش شام را حساب كنه منم ديدم نمي شه بگم نه چون شايد ناراحت بشه و بگه دليلش چيه چه فرقي داره ! ولي خوب راستياتش يه جوري بود برام يعني واقعا دلم مي خواست خودم حساب كنم برام مهم بود

خواب زمستاني

من از بعضي روحيات خودم خوشم نمي ياد از نظرم هم بعضي شيوه هاي زندگي واقعا درست تر از شيوه زندگي من هست ولي اينكه چرا با اون شيوه زندگي نمي كنم خوب راستياتش اينه تصميم زياد مي گيرم ولي يه جوري تغيير روحيه و ذات خيلي سخته . مثلا من خودم افرادي كه خودشون را راس در نظر مي گيرند و خواسته هاي شخصيشون را فداي همسر و فرزند و زندگي مشترك نمي كنند را واقعا مي پسندم و خيلي براشون احترام قائلم . خودخواهي منظورم نيست ها يك جور احترام به خود منظورمه مثلا من ادمي هستم كه از چند ماه قبل به تولد همسرم فكر مي كنم چي براش بخرم كي بخرم چطور سوپرايزش كنم و واقعا فكرم درگيرشه ولي هيچ وقت در مورد تولد خودم اين فكر را نمي كنم كه چي مي تونه تو اون روز خوشحالم كنه تا براش برنامه ريزي كنم يا مثلا براي عيد بيشتر فكر اين هستم كه چه كادويي براي همسر مامان و بابا و برادرم بخرم كه شادشون كنم و كمتر به فكر اينم كه چي خودم را خوشحال مي كنه شديد تا خودم براي خودم بخرم . يا مثلا واقعا دلم مي خواد هفته اول عيد خونه نباشم تا از عيد و بازديد معمول معاف شم ولي اصلا عنوانش نمي كنم چون مي دونم همسري اين بازديدها را دوست داره در صورتي كه به نظر من يه ادم ايده آل كسي هست كه تو اين شرايط به خودش و خواسته هاش اهميت بده و بگه دوست نداره اينجا باشه .... نمي دونم منظورم را رسوندم يا نه در كل تيپ شخصيتي هستم كه قبل از عنوان خواسته هام خيلي خيلي زياد خواسته افراد مورد علاقه ام را مد نظر قرار مي دم و براي اونا زياد برنامه ريزي مي كنم و اصلا هم از اين حالت خوشم نمي ياد ديروز يكي از روزايي بود كه تصميم گرفتم براي هزارمين بار اين طور نباشم . راستياتش من كلا دوست دارم شب تولد خودم يا همسري شام بريم بيرون تا حالا هم اين طور بوده ولي امسال كه اينجا نبوديم اما به دلم بود البته از اون طرف همسري سرماخورده و مريضه با اين حال گفتم نه پپر خوب تو هم مهمي اين قدر فكر اونو نكن تو خواسته ات را مطرح كن اون اگه نخواست قبول نكنه و اينگونه بود كه به همسري گفتيم بيا شام بريم بيرون و ايشونم قبول كرد هرچند معلوم بود تورودربايستي هست :دي اما از اونجايي كه انگار قرار نيست من در اين راه موفق باشم هردو خوابمون برد و وقتي بلند شديم ساعت 8:30 بود منم اصرار داشتم برم رستوران آتايار تو سپاهان شهر كه سپاهان شهر هم خود اصفهان نيست يك شهركي هست اطراف اصفهان و خوب دوره يعني تا بلند شيم و اماده شيم و بريم و برسيم مي شد 10 كه ديگه همسري گفت بي خيالش شيم و واقعا راه ديگه اي نبود به خصوص كه خودم از گرسنگي در حال موت بودم و تخم مرغ اب پز خورديم و ديگه همين بي حال و كسل بودم كمي كتاب خوندم همسري مريض هم گرفت خوابيد و واسه همينم بدون عكسم و امروزم از خريدها عكس ندارم .

تولد تاخيردار

2 اسفند تولدم بود كه اينجا نبودم البته مامان بابا و سام سام زنگ زدند تبريك گفتند و وقتي هم برگشتم از طرف دوستام خيلي پيغام و تلفن داشتم و واقعا خوشحال شدم دوستايي به اين خوبي دارم كه اين قدر به يادم هستند هر چند طفلي ها به دليل عدم دريافت پاسخ از طرف منم خيلي نگران شده بودند و حتي به اداره زنگ زده بودند . ديشب به خاطر تولدم رفتيم خونه مامان اينا يك كيك بزرگ ميوه اي خيلي خوشگل برام خريده بودند به علاوه يك سرويس استكان با گالش هاي نقره اي ، قاشق هاش و قندونش كه خيلي خوشكل بود دستشون درد نكنه . شام هم قورمه سبزي و خورشت خلال بود بچه دايي ها هم اومدن و كلا نمايش عكس و تعريف خاطرات را داشتيم فراوان و خيلي بهم خوش گذشت واقعا دلم براي مامان بابا و برادرم تنگ شده بود . ديگه همش اونجا بوديم و اتفاق قابل ذكري هم رخ نداد .

ادامه مطلب هم يك سري عكس از تايلنده و جاهايي كه رفتيم ولي عكس خريدام را بعد مي ذارم چون ازشون عكسي ندارم و تازه بايد برم عكس بگيرم . البته سوقاطي ها كه تحويل داده شد .

ادامه نوشته

ماه عسل تايلندي بخش دوم

و اما نیمه دوم مسافرت
ادامه نوشته

ماه عسل تايلندي

بالاخره اين ماه عسل را رفتيم جاي همه تون هم خالي خيلي خيلي عالي بود و خوش گذشت .

 

قسمت اولشو نوشتم رمز هم همون قبلیه اگر کسی از دوستام هم نداره بگه تا براش بذارم

ادامه نوشته

درس هاي تازه

ادامه نوشته