ترشي براي غول

يك شنبه جديت نموديم و غذاهاي مونده قبلي شامل ماكاروني و ساندويچ مرغ  را تمام نموديم و بعدشم خواب . بهترين چيز اين ماه رمضون همين خوابيدن ظهرها هست چه حس خوبي به آدم منتقل مي شه .

يك عالمه كار دارم هيچ كدوم را هم انجام ندادم نمي دونم چرا . انگار تمركز زيادي ندارم بيشتر دلم مي خواد اين هفته تمام شه تا بعد براي بقيه كارهام يك برنامه اي در نظر بگيرم فكر مي كنم هنوز سردرگمم و نمي دونم تا آخر هفته چه قدر از كارها پيش مي ره . 4شنبه مي خواستيم بريم يك سر به عمه همسري بزنيم زنگ زديم نبودن برنامه ديروزم همين بود اما بازم نبودن . ما هم ديگه كل روز را از دست داديم . يعني راستش من گفتم شب رفتني هستيم خونه عمه اش ديگه به كاري نمي رسيم همسري را بيدار نكردم اونم گرفت خوابيد تا 7 بعدشم به خيال مهموني مشغول حمام و اين جور برنامه ها شديم .

فقط شب رفتيم پياده روي اما اين قدر جفتمون خسته بوديم نمي دونم چرا . بعدش من اصرار اصرار ترشيمون تموم شده بيا همين الان بريم ترشي بخريم حالا ترشي خورم نيستم ها نمي دونم چم شده بود ديگه رفتيم تو اولين مغازه دم دست و ترشي خريديم اما عجب چيزي بود . يعني كلا تشكيل شده از گل كلم اونم نكردن حداقل خردش كنن انگار در مجموع گل كلم طفلي را 4 قاچش كردن انداختن توي سركه . حس مي كنم براي قد و قواره غول ها درست كردن اين ترشي را وگرنه بي ملاحتيش براي بني بشر كه تو ذوق مي زنه شديد .

خونه هم اومديم مشغول آشپزي شدم براي امروز بنج و خورشت دال عدس . دستم درد نكنه :دي چه قدر وقتي آدم تا ظهر سر كار باشه آشپزي كردن راحته قشنگ استراحت مي كني بعدم سر صبر و با حوصله پا مي شي يك چيزي مي پزي .

جمعه مامان اينا زحمت كشيده بودن برامون موز و آلبالو خريده بودن حالا در كل برنامه روزانمون شده صبح ها شيرموز عصرها آلبالو نمك زده :دي يك چند تا هلو هم داريم البته ولي خوب قراره شده اگر كائنات ياري كنن امروز بريم ميوه بخريم خودمونو از فلاكت نجات بديم :دي

پيش به سوي تپلي

شنبه ها گاهي بين كار كردن يك فرصتي گير مي يارم نفسم مي كشم ، حالا هم كه ماه رمضون اومده و ساعت كار كمتر شده اين فشار بيشترم مي شه اما آن چنان همسر ماه و نمونه و هزارتا چيز خوب ديگه اي مي باشم كه رسيده نرسيده مشغول تهيه ناهار براي همسر محترم شدم . البته اعتراف كنم طفلي يك ماهي هست مي گه ساندويچ مرغ مكزيكي مي خوام و هي من نپختم ديگه جمعه شب رفتيم قارچ و مايونز خريد منم دلم سوخيد براش سريع مشغول شدم و زنگ زدم سر راه كه داره مي ياد نون ساندويچي و نوشابه و چيپس خلالي هم بگيره . جاتون خالي خيلي بهمون چسبيد جفتمون عشق ساندويچيم . ناهار هنوز تمام نشده بود كه دوستش انسان زنگ زد و براي شام قرار بيرون گذاشتيم . ديگه همسرمان ظرف ها را شست و جمع و جور كرد منم يك ذره كتاب خوندم و خوابيديم كه با تلفن مادر شوهر محترممون از خواب پريديم . زنگ زده كه برادرت اومده مرخصي امروز ، بعد بايد تا يكي دو ساعت ديگه برگرده پادگان يك سري كار داره نكرده گفته زنگ بزن پرهام بياد منو ببره كارامو بكنم ( ببينيد بعد اون وقت جدا جاي من باشيد مي تونيد حرص نخوريد از دست اين آدماي هميشه مزاحم و پرتوقع !!!!‌) همسري هم گفت من كار دارم قرار گذاشتم و نمي تونم بيام خودش بره . بماند كه هي مادرش اصرار مي كرد و احتمالا انتظار داشت ما برنامه هامونو براي اون به هم بريزيم . ديگه بيدار شديم و همسري رفت چايي درست كرد و اومد دوباره دراز كشيد گفت پريا خيلي ناراحتم . مي گم چرا؟ از چي ؟ مي گه از دست خانواده ام خسته ام كردن هيچ وقت زنگ نمي زنه فقط وقتي كار داره . مرخصي گرفته بياد كاراشو بكنه انگار نه انگار اومده خونه نشسته تا عصر استراحتشو كرده آخر وقت زنگ زدن پرتوقع حالا من برم دنبال كاراش فكر نمي كنن آدم معذب مي شه . اون لباس ها كه ما وقت آزادمون جمعه را گذاشتيم تا بريم بهش بديم حتي زنگ نزد يك تشكر خشك و خالي بكنه . وقتي تولد كنسل مي شه حتي نمي كنه يك زنگ بزنه به من خبر بده اما وقتي كار داره سريع تلفنو مي گيره دستش . ( بله ديگه ببينيد كار رو به كجا كشوندند كه خود آقاي همسر هم در مي ياد اين چيزا را مي گه ) چه قدر دلم مي خواست پول دستمون مي يومد خونه را عوض مي كرديم . همسري تو زبون موافقه شديد اما توي عمل جلو نمي ياد حالا بايد بهتر محك بزنم اوضاع را .

ديگه چايي خورديم و رفتيم پارك پياده روي كرديم و بعدشم پيش به سوي ديدار با همكار همسري . قرار شد بريم باغ رستوران جزيره از اون باب كه گفتيم توي اين فصل حيفه آدم باغ رستوران نره . قشنگ درستش كردن اما يك مقاديري جاش پرته گارسوناشم خيلي در و دهاتي بودند . غذاش خوب بود قيمتشم همين طور. در مجموع شب خوبي بود و بسي زياد بهمون خوش گذشت .

با دوستامون صحبت رژيم و تعداد وعده غذايي اين چيزا شد . جفتشون زن و شوهر رژيم گرفتن بعد توي راه برگشت به همسري مي گم ببين عزيزم تو هم بايد رعايت كني ممولت داره مي ياد جلوها ببين چه خوش هيكلي نبايد بذاري خراب شه الانم يك ذره چاق شدي . ها ها مي خنده مي گه برو بابا مگه تو اخبار ورزشي نديدي يزد يك تيم فوتسال ايجاد كرده بود از افراد چاق به اسم تپل اسپرت . امروز هدف گذاري كردم بتونم سال ديگه عضو اين تيم شم . متوسط وزنشونم 130 كيلو بود . خيلي كار دارم پريا بايد سال ديگه اين موقع دوبرابر باشم:دي

پ. ن : توي روزنامه نوشته يك پيرمرد 108 ساله قائم شهري صاحب يك فرزنده شده . بچه اولي اين پيرمرد 80 سالشه . يعني واقعا ما شا ا.... به اين قوه و بنيه و اين جور چيزا . پيرمرده گفته فقط يك بار پام درد مي كرد رفتم دكتر تو اين 108 سال !!!!!

ني ني دوستم اومد

4شنبه بازم اضافه كار موندم بعدشم كتاب خونه . خدا را شكر حالا از قبل ماكاروني داشتيم . عصر هم با دوستم نانا تماس گرفتم قرار بود اين هفته زايمان كنه كه ديدم اوه طفلك ده روزه ني نيش به دنيا اومده اونم با سختي فوق العاده زياد و اصلا نزديك بوده بچه از دست بره . خلاصه دكترش خيلي خيلي بد كار كرده بود و حال خودشم اصلا خوش نبود . خيلي ناراحتش شدم حالا خدا را شكر به خير گذشته . اسم بچه را هم گذاشتن ساميار . همسر جان غش كرده بود از خنده و مي گفت زد تو برجكت هان ؟! خوب اين اسمي بود كه من عاشقش بودم قرار بود اسم پسرمو بذارم :دي در هيمن حين تلفني حرف زدنم همسري رفت حمام و شامپو را كامل تمام كرد و بنده مجبور شدم شيك برم بيرون شامپو بخرم بعد بيام برم حمام .

5شنبه صبح رفتم خونه مامانم اينا قرار بود برم تمرين شنا عصرشم آموزش شنا كه خاله پري همه را كنسل كرد . منم بيشتر پيش مهي دختر داييم بودم . عصر همسر اومد پيشم لباس هامو آورد تا حاضر شدم و رفتيم خونه خاله اش براي تولد . تولدم بد نبود خوش گذشت در مجموع .

مادر جان همسرمان هم فرمودند برادرت لباس نبرده بيا فردا ببر بده دم پادگان بهش . حرصم را باز در آورد به همسر مي گم يعني مامانت شعورش نمي رسه در برابر اين كه همش از ما تقاضاي كار داره يك بار پيش نهاد بده براي ما كاري بكني ؟ اصلا خودت روت مي شه اين طور رفتار كني ؟ مي گه شايد روش نمي شه پيش نهاد بده برامون كاري بكنه مي گم بعد روش مي شه هي كار سرمون بندازه ؟؟؟؟؟!!!!!!!

تا ظهر بيشتر تميز كاري كرديم . ناهار هم مامان گلم برامون حليم بادمجان داده بود دستش درد نكنه كلي هم مربا و شربت درست كرده بود برامون و همسري هم البته با كمك مامان ترشي آلبالوش را انداخت .

شب جمعه هم همه فاميل مادري براي شام دور هم جمع شده بودند كه من و همسري هم رفتيم خوش گذشت بد نبود . يك هو هوس كرديم اسم فاميل بازي كنيم . همسرمون هم مثلا شد داور اين قدر خوب بود اصلا كاري نداشت من تكراري نوشتم ننوشتم يا هر چي همه اش مي گفت نه پريا حقش 200 امتياز كامل هست :دي

سرم بد شلوغه حس و حالم ندارم .

شكموها گرسنه نمي مانند

ديروز يك كوچولو خوراك لوبيا از روز قبل توي يخچال داشتيم حال درست و درموني هم نداشتم و خيلي مثلا سعي كردم خودخواه باشم و هيچ زحمتي جهت درست كردن غذا نكشم راحت بگم حسش نبود و بعد همسر جان گرسنه بمونه اندكي تنبيه بشه . ديگه نشستم به كتاب خوندن تا آقاي همسر اومد البته كه تيرم به سنگ خورد اينم از تصميمات جدي من !!!! توي اداره يكي از همكارها چلوكباب آورده بوده و غذاي مفصل خورده بود بسيار بسيار شيك ! ديگه خودم پا شدم چند تا لقمه لوبيا خوردم .

همسرمان هم تمام مدت سرش درد مي كرد و خوابيده بود و منم تنها بودم . بعد به يك دلايلي من حالم خوب نبود قول داده بود چند روز پر از شادي و آرامش در انتظارمه اين اولينش بود !!!! خداييش مردا خودخواهن ها من اگر همسري دلخور و دپرس بود بعد قول داده بودم چند روز توپ در انتظارش باشه در حال مرگم بودم براش مهيا مي كردم !!!  خلاصه كه همه چي برعكس شد من هي دلداريش دادم چايي نبات براش درست كردن سرشو ماليدم بعد ديگه تا 7 تنها بودم ديدم بازم مي خواد بخوابه بغض كردم انگاري شرمنده شد اومد يكي دو دست تخته بازي كرديم و گفت تو برو پياده روي و بيا حال منم بهتر شده . منم رفتم يك عالمه پياده روي كردم برگشتنه هم كلي كشمش خريدم . رسيدم خونه رو به راه تر بود ميوه آماده كرده بود و از اين حرف ها شديد هم گرسنه بود نشستيم شام خورديم و بعدش رفتيم فيلم ببينيم جونا ساخت 2006 كه برنده اسكار هم بود گمونم براي فيلم نامه در مورد دختر نوجواني هست كه از دوست پسرش باردار شده و تصميم مي گيره بچه را نگه داره و اونو به يك زوجي بده كه بچه دار نمي شوند . قشنگ بود لحظات لطيفي داشت خوشم اومد .

بعد ديشب همون آخر شب پا شدم يك ديگ ماكاروني درست كردم همسر از جان عزيزترم امروز گرسنه نمونه يعني شديد روي تصميم موندم ها . اوف خدايا درستم كن .

الان بايد برم كلاس زبان راستش عجله دارم مي ترسم بعدش جلسه باشه نتونم بيام نت براي همين يك چيز سردستي همين اول صبحي آپ كردم .

دلم گرفته

ببخشيد همگي براي خودمه

ادامه نوشته

رگباري در راه

ديروز باز رفتم كتاب خونه واي چه قدر گرمه هلاك رسيدم خونه هنوز لباس درنيورده مشغول سرخ كردن ماهي شدم برنجم از قبل داشتيم اعترافم مي كنم ماهيش آن چنان خوب نشد . كلي هم سالاد درست نمودم . از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون با اون گشنگي و خستگي رسيدم خونه و اون قدر با سختي غذا و سالاد درست نمودم انتظار داشتم همسري خيلي تشكر كنه اما نه  خبر خاصي نبود . همش ياد نصيحت هلي مي افتم كه خودتو نكش وقتي حال نداري خسته اي درست نكن اما انگار نمي تونم . همه ظرف ها را هم همسر عزيزمان شست . دست گلش درد نكنه .

ظهر بسي زياد خوابيديم . بعدش من مشغول تميز كردن گاز شدم همسر عزيزمون هم طي نصيحت هاي دريافتي از مادرمون مشغول پاك كردن آلبالوها شد تا آلبالو خشكه درست كنه . كلي كدبانو شده پرهام خان :دي حالا مامان گفته اگر بيرون نذاشتيد هم عيب نداره پشت پنجره هم مي شه فقط بيشتر طول مي كشه . ديگه گفته فرق نمي كنه مي شه از همين حالا نمك بزنه مي شه هم نزنه . همسر ما هم عاشق نمك به صورت دقيق 4 تا نمك پاش كامل پر را روي يك كيلو نيم آلبالو خالي كرده ! شبم با هم رفتيم پياده روي . راستش ديروز چكاپ هاي ساليانه شون بود نفسش خيلي ضعيف بوده خانمه بهش گفته معلومه ورزش نمي كنن پرهام خان خيلي شيك فرمودند چرا هر روز مي رم پياده روي . مي گم بهش خجالت نمي كشي دروغ گفتي اكثر روزها كه من تنها مي رم پياده روي . حالا ديگه ديروز تورودربايستي اومد . بعدشم با هم نشستيم فيلم ديديم برات ساخته 2006 در مورد يك گزارشگر قزاقستاني كه براي به دست آوردن اطلاعات از فرهنگ آمريكايي به اونجا سفر مي كنه خيلي قشنگ بود كلي خنديديم واقعا بي فرهنگي در برابر فرهنگ باحال بود .

كلي كار سرم ريخته روزاي شلوغي در پيش دارم اصلا نمي دونم مي رسم نمي رسم . بايد يك شب بريم خونه مادر شوهر ، تولد پسر خاله را دوباره داريم ، مي خوام مامانم اينا را يك شب افطار بگم ، يك روز تا قبل 5 شنبه بايد برم استخر ، شنبه و 5 شنبه كلاس شنا دارم ، خونه عمه اش يك روز قراره بريم ، با همكار همسري يك روز قراره بريم بيرون ، يك شرط آش افطاري به همسر باختم قراره ببرمش بيرون ، خيلي دلم مي خواد فيلم جديد اصغر فرهادي را ببينم ، يك ساندويچي شديد كثيف ديدم توي پارك فلافل مي فروشه با كلي اصرار همسرمان را راضي كردم يك شب بريم ازش ساندويچ بخريم ..... يعني چندتاش تو اين چند روزه هندل بشه نمي دونم . خيلي خيلي شلوغ پلوغه اميدوارم همه اش به خوبي و خوشي و سريع انجام بشه .

پ.ن : يك چيز جالب نوشته روزنامه ظاهرا توي پايتخت ليتواني يك شادي سنج توي شهر نصب كردند كه مي شه از طريق موبايل و اينترنت بهش پيغام فرستاد و بر اساس اين نمرات ، ميانگين شادي عمومي را نشون مي ده . خودشون گفتن موقع تصويب قانون ها و اتفاقات خاص خيلي كمك مي كنه تا سياست مدارها بفهمن مردم تا چه حد از تصميمات اتخاذ شده راضي اند .

من از اين دنيا چي مي خوام

اين همه بابت زود تعطيل شدن در ماه رمضان خوشحال بودم 4شنبه كه مجبور شدم بمونم اضافه كار ديروزم همين طور حالا تا ببينم امروز بالاخره زود مي رم خونه يا نه !!!

شنبه از راه اداره رفتم خونه مامان اينا قرار بود مربا بپزيم با هم كه خيلي شيك خوابم برد و مامان گلم خودش زحمت مربا و شربت را كشيد . با اينكه طفلي از صبح زود هم رفته بود دنبال كاراي دكترش و خدا را شكر آمپول ها هم 2تاش گير اومده بود . بايد 3 تا بزنه اما توي يك ماه كلا 2تا بيشتر نمي دن . هيچي ديگه از خواب بيدار شدم رفتم كلاس شنا . بد نبود حركات بدنم بهتر شده يعني مربي مي گه كامل خوبه اما چه فايده كه نفس هم چنان نمي تونم بگيرم .

بعد از كلاس هم حتي نرفتم مرباها را بردارم مستقيم اومدم خونه پيش همسر جان . يك ذره كنار هم بوديم و بعدشم همسري رفت سراغ خريد سبزي خوردن منم رفتم حمام . شبم بقيه قيمه ها را براي شام خورديم . سبزي پاك كرد همسري من كتاب خوندم واليبال ديديم . راستش خوشحال شدم واليبال نبرد چون اگه مي برد اون وقت صعود از اين مرحله را فقط با يك امتياز از دست داده بوديم و خيلي دلمون مي سوخت .

خوبي اين مدت اين بود كه همسري نمي دونم كي رفته بود بيرون و تنقلات دوست داشتني برام خريده بود و اين ور اون ور خونه قايم كرده بود و هي سوپرايزم مي كرد منم عاشق اين چيزا با ديدن يك چيپس آن چنان جيغي مي كشيدم !!! دستش درد نكنه .

از اداره اگه بخوام بگم جو اتاقمون بعد از اومدن همكار جديد خيلي عوض شده . از اين آدمايي هست كه خيلي فعاله و هي مي خواد راجع به چيزاي متفرقه حرف بزنه مثلا چه برنجي خوبه كجا قيمتش و ........ ما هم اصلا عادت نداشتيم حرف غير كاري بزنيم الان اصلا يك جور ديگه است اينجا :دي بعد اون روز كه حرف برنج بوده كلي هم مرد تو اتاقمون جمع كرده بود برگشته به من مي گه پريا خانوم فكر كنم شما اصلا برنج نمي خريد مصرف نداريد منم شيك لبخند زدم مي گم چطور؟ مي گه آخه خيلي لاغر موندي !!! در اين لحظه سرم را چسبوندم توي مانيتور !! اصلا حواسش نيست چي مي گه كجا مي گه .

دو عدد دوست باردار هم داشتيم به يكيشون زنگ زدم ني ني اش ده روزي بود به دنيا اومده بود اسمشم بود روشا خوشم اومد . اون يكي دوست جانمان گوشي را جواب نداد اگر بشه امروز دوباره باهاش تماس مي گيرم.

ادامه مطلب هم در مورد مادرشوهر ناخوشايندمان مي باشد .

ادامه نوشته

ميزبان در كيش

4شنبه  رسيدم خونه يك كوچولو استراحت و تميزكاري از نوع جارو و ظرف شويي شستن و تي كشيدن . همسرمان هم رفت دنبال كاراي كامپيوتر و ماشين . شبشم با هم فيلم ديديم اسمش بود كليك در مورد مردي كه كنترلي دستش مي ياد كه روي حوادث زندگي كار مي كنه مي شه بزنه دور تند مي شه برگرده عقب و ........ خيلي قشنگ بود هم كمدي بود هم يك جوري احساسات آدم را هم قلقلك مي داد .

5شنبه صبح خونه مامان اينا بودم پيش مهي رفتم كلاس شنا رفتم استاد هي مي گه هم حركات سرت خوبه هم دستت اما به نظرم حركات سرم مشكل داره آخه خداييش نفس نمي تونم بگيرم اصلا حتي يك اپسيلون ! ظهر هم رفتم كتاب خونه يعني همسري اودم دنبالم بستني هم خريده بود تازش بعدشم رفتيم خونه تخت گرفتيم خوابيديم واقعا عاشق خواب ظهرم . ديگه عصرشم رفتيم پياده روي و باز فيلم ديديم آيس ونچر يك كارآگاه حيوانات كه جيم كري بازي مي كرد بد نبود سرمون گرم شد ديگه به خيال خودم يك عالمه هم برنج ساده پختم براي شنبه و يك شنبه .

جمعه صبح رفتيم خريد دارو شامپو و قدم زدن بعدش توي خونه مشغول پختن خروشت قيمه براي فردا شدم لباس ها را شستيم اتو زديم و ديگه لباس هاي تولد را گذاشتيم كنار كه شيك دم ظهر متوجه شديم خاله خانم رفته كيش زنگ زده نياين خونه ما نيستيم !!!!! يعني سوپر سرخوش تشريف دارن ايشون سوپر سرخوش! به همين راحتي . خداييش خيلي حالم گرفته شد . بازم خوبه قيمه ها را داشتيم براي ناهار . ديگه ظهر خوابيديم و بعد از ظهر رفتيم باغ رضوان مراسم مامان زن عموم . از اون ور هم رفتيم يك كم ميوه خريديم و رفتيم خونه ما تا بريم با مامانم اينا عيادت داييم . گفتم پاش درد مي كرد ظاهرا كه نقرسه !!! خوب اين بيماري مال پولداراي گوشت خور هست ني دونم داييم از كجا مبتلاش شده طفلي . خلاصه خونه مامان اينا نشستيم و بعد هم همه رفتيم خونه دايي . خوش گذشت بعدشم كه برگشتيم مامان نذاشت بياييم خونه و براي شام نگهمون داشت .

به مامان گفته بودم برامون آلبالو بخره مي خواستم يك مقداريشو تو خونه بخوريم يك كميش را خشك كنيم و يك ذره اش را هم مربا . حالا تصميم داشتم مربا را خودم بپزم كه ياد بگيرم اما آلبالو خشكه را بدم مامان برام درست كنه اما در اثر مسخره بازي هاي همسر گرام مامانمون اعتماد نكرد به ما و قرار شد امروز برم اونجا با هم مربا را بپزيم و گفت آلبالو خشكه كار نداره خودت درست كن . موندم تو رو دربايستي دور خونه ما پر از ساختمون سازي و گرد و خاكه چطوري آلبالو خشكه درست كنم . ديگه مامانمون حرف ترشي آلبالو زده و همسر جان رفته تو فكرش ترشي آلبالو درست كنه . نمي دونم گامي خواهد برداشت يا خير چون اهل آشپزي نيست . شايد هم چشم اميدش به منه . نمي دانم .

خيلي عجله دارم بايد برم .

تعميرات پشت تعميرات

ديروز از راه اداره رفتم كتاب خونه و وقتي رسيدم خونه هم من هم همسري جفتمون صابون زده بوديم به دلمون كه بعد از يك هفته اي دائم اين ور اون ور بودن مي شه بمونيم خونه فقط و فقط استراحت كنيم . اوه چه خيال باطلي چه آرزوي محالي !!! من اومدم نت را چك كنم تا بريم بعدش بخوابيم كه ديديم ا باز كامپيوتر روشن نمي شه و كارت گرافيكش مشكل داره اساسي حالمون گرفته شد و راهي شديم ديگه اونم مسير به اون بدي و دوري . يعني اصلا هم پيش بيني اين خرج ها را نكرده بوديم تو برناممون . بعد ديگه تصميم گرفتيم يك دست دومش را بخريم آقاهه هم اصرار كه اگر كار گرافيكي نمي كنيد كمترين مدل را ببريد فرق نمي كنه كه همسري هم اصرار كه نه بابا اين ديگه خيلي كمه و خلاصه آقاهه موفق شد بعد هي همسري بهش گفت اين سي دي مي خواد اونم گفت نه مي شناسه خود كامپيوتر . هيچي ديگه گرفتيم و اومديم بعد من گفته بودم كفش براي اداره نياز دارم همسري گير داد حالا كه اينجاييم بيا برو بخر منم هي گفتم نه اما ديگه كوتاه اومدم خلاصه رفتيم يك جفت كفش ورزشي سفيد خريدم . مباركم باشه :دي اين قدر خنكه و سبك . اومديم سوار ماشين شيم كه همسري خيلي بد از پارك در اومد و زد سپر روي تاير را كاملا شكوند كامل كامل . خلاصه كه ديگه سر راه رفتيم سپر خريديم دم خونه مامان اينا دريلشون را قرض گرفتيم كه اونجا هم فهميدم پاي داييم باد كرده دليلشم نمي دونن و ديگه تا رسيديم خونه آخر شب بود . همسري به كامپيوتر يك كمي ور رفت كه فايده نداشت به سي دي نياز داره و زنگ زد به فروشنده و قرار شد امروز بره . بله ديگه چنين سه شنبه اي داشتيم ما .

براي شام هم يك مقاديري مرغ و جوجه داشتيم همونا را خورديم . حالا براي امروزم همون كوكو عدس ها را داريم 5 شنبه هم يك كمي كباب داريم جمعه هم دعوتيم ، اين از اين روزاي آخر هفته اما از شنبه كارم دراومده است ديگه ناهاري هم تو اداره نيستيم كه به بركت وجودش ، شام را بي خيال بازي در بيارم هر روز هر روز آشپزي اه حالم گرفته است .

من رمضونا يك ساعت و نيم زودتر از همسر محترمه تعطيل مي شوم .

بيمه تمكيلي هم قرار شد تمديد بشه .

خبر خاص ديگه اي نيست .

ادامه مطلب براي خودمه .

ادامه نوشته

استخر در زندگي زناشويي

ديروز كارم هم زياد نبود ها اما نمي دونم چرا آخر كار چنان سرگيجه اي داشتم كه رو پام بند نبودم البته به هيچ عنوان از جبهه ورزش كناره گيري ننمودم و با جديت بعد از اداره رفتم استخر مثلا تمرين كنم . خيلي هم غمگينم با شكست كامل رو به رو شد البته تعادلم بهتر شده تا جايي كه نفس دارم مي تونم تعادلم را حفظ كنم فكر كنم حركات دستم هم بد نيست اما اينجا كه عمق آبش خيلي بيشتر بود اصلا نتونستم نفس گيري كنم حتي يك بار ! اخه عمق آب چرا بايد توي اين كار تاثير بذاره برام ؟ اون اول اول استخر كه عمق خيلي كم بود مي شد ها اما بعدش اصلا يعني دريغ از يك بار . از شانسم هم كه ماه مبارك رمضان اومده و همسر جان فرمودند استخرها تعطيل مي شه حالا نمي دونم تا چه حد صدق كنه اين حرفش يك جورايي نا اميدم !!!!

از استخر برگشتم خونه همسر گلم يك ظرف بزرگ گيلاس آماده كرده بود با هم خورديم و بعد اون رفت استخر براي سانس آقايون اما نكته بد قضيه اين بود كه آب خونه قطع شده بود و هيچ كدوم نتونستيم بعد استخر بريم حمام يعني يك بوي كلري مي داديم جفتمون اوففففففففففف . ديگه ما هم ديديم اوضاع اين طوريه بي خيال شديم و گفتيم بذار بريم از بيرون شام بخريم روحيمون باز شه . رفتيم سراغ پيتزا پيتزا بعدشم پمپ بنزين و خونه . خيلي خيلي زياد چسبيد بهمون . كلا كه من عاشق پيتزام اگر روم مي شد واقعا امروزم باز پيتزا سفارش مي دادم :دي  تازه ديگه آب هم وصل شده بود و چشممون به جمال حمام محترمه روشن شد .

اين همكار جديد كه اومده كنارم نشسته گاهي وقت ها خيلي بوي نامناسبي مي داد بعد حالم واقعا بد مي شد تمام مدت داشتم به همسر گرام غر مي زدم حتي بعضي وقت ها وسط كار مي رفتم بهش زنگ مي زدم و شكايت پشت شكايت اونم مسخره بازي . بعد امروز صبح بيش از حد نرمال خيلي خيلي بيشتر از دز نرمال عطر خيلي خوشبويي زده و اومده يعني بوش از اتاق هاي اون ورم باشيد حس مي شه ها . هي يك حس بدي دارم مي گم نكنه يك وقت صحبتامو شنيده باشه!!!

آبدارچيمون رفته پيشواز ماه رمضون بعد اون وقت چايي هم درست نكرده حالا بر و بچ خودشون رفتن چايي درست نمودن يعني به زور مي خواست ما را گشته نگه داره ها . روزگاري شده !!! همسري كه ديروز رفته پنير و خرما و اين چيزا خريده به عنوان توشه اداره اش در اين روزها .

مامانم رفته بود هلال احمر دارو را نداشتن . اطلاعات دارويي آدرس داروخانه ايي را داده كه داره رفتن ولي اونجا هم نبوده اما گفتن سفارش داديم حالا تماس بگيريد اگر اومده بود بياييد براي خريد . حالا فعلا منتظر همين هستيم . و يك تشكر شديد بزرگ شديد شديد بزرگ از شير كوچولوي عزيزم كه اون قدر بامحبته و مهربون و نمي دونه چه حس قشنگي را توي قلبم ايجاد كرد . اميدوارم قلبش پر از شادي باشه هميشه .

يك جوكي بود راجع به جهنم ايراني ها كه مي گفتن يك روز هيزمش بود آتيش نبود يك روز آتيش و هيزم بود اما مسئولش نبود و ... اينم شده بود حكايت عكس گذاشتن من . اما امروز ديگه ابر و باد و مه خورشيد و فلك دست به دست هم دادن تا اين 4 تا دونه عكس را بذارم توي نت . ادامه مطلبه .

ادامه نوشته

قبل از ماه رمضان

ماه رمضون داره مي رسه ، بنابراين مادر جونمون پيش نهاد دادن بيان تا روزه ها نرسيدن يك شب ديگه دسته جمعي بريم بيرون كه اون شب هم ديشب بود . دوباره دستمه جمعي با خانواده دايي هاي عزيزم رفتيم كوه صفه اين قدر شگفت انگيزه داري از گرما مي پزي بعد مي رسي اون بالا باد خنك خنكت مي كنه شديد حس قشنگيه . تصميم داشتم كوكو عدس هايي كه درست كرده بودم را ببرم بردم هم اما اعتماد به نفسم از فرشم پايين تر بود و به عمد جا گذاشتم توي ماشين و دوباره با آب جوش ظاهر شدم :دي و هم چنان شام مهمان بقيه بوديم . خيلي خوش گذشت جاي همه خالي . كلا بودن كنار كسايي كه دوسشون داري لذت بخشه نافرم .

امروز ماهگرد آشناييمونه بر خلاف اكثر مواقع خودم به يادش بودم و به همسر جان هم تبريك گفتم . هوريا براي خودم .

بيمه تكميليمون امروز تمام شد احتمالا هم ديگه تمديدش نمي كنن بسي زياد ناراحت شدم يعني بيش از حد با همه وجود دلم مي خواد تمديد شه خداييش با اين گرونيا بدون بيمه تكميلي كه كمر آدم مي شكنه خوب .

مامانم يك مشكلي داره كه دكتر براش 3 تا آمپول نوشته الان باهاش صحبت مي كردم گفت كه مي گن گير نمي ياد البته هنوز ما نگشتيم و من شديد دعا مي كنم گيرش بياد و لطفا برام انرژي مثبت بفرستيد . خيلي هم استرس ندارم چون دكتر گفته بود بايد 3 تا آمپول بزني اگر حل شد كه هيچ اگرنه بايد عمل كني خوب مي گم فوقش عمل مي كنه اما اين نبود دارو خيلي خيلي خيلي يعني بيش از حد تصور دردناكه خيلي ترسناكه آدم ايست قلبي بهش دست مي ده اصلا كه اگر خداي نكرده توي اين شرايط با مشكل حادي رو به رو بشه چه خاكي بايد به سرش بريزه اون وقت ؟!!!!

پ.ن 1 : توي روزنامه نوشته بيشترين آمار ديابت توي ايران مربوط به يزد و بوشهر هست  . توي يزد بيشتر مربوط به مصرف شيريني و غذاي چرب دونستنش و توي بوشهر مربوط به مصرف بالاي قليان و همچنين فشار خون هاي بالا توي اين شهر . همين طور اشاره شده توي اصفهان هم آمار ديابت خيلي بالاست كه دليل عمده در اين شهر مربوط به مصرف زياد فست فود و صنعتي بودن شهر هستش . البته كه وراثت هم نقش پررنگي توي اين قضيه بازي مي كنه .

پ . ن 2 : اوه توي دنيا چه خبره !!!! نوشته توي ليگ آماتور برزيل داور به يك بازيكن كارت نشون مي ده ولي طرف حاضر به ترك زمين نمي شه داورم با چاقو مي زنه مي كشدش بعد تماشاچي ها هم مي ريزن وسط سر دارو را مي برن !!!!!!!!!!!!! يعني اينه صحنه ورزش . جل الخالق

دنياي اسباب بازي ها

ديروز شنبه بود و از همون اول صبح كه مشغول شدم تا خود عصر دستم بند بود اساسي . بعدشم كه راهي كلاس شنا شدم كلي روي خودم كار كردم و تونستم به مربي عزيز اعتراض كنم نمي دونم البته لحنم تا چه حد مناسب بود ولي خوب مربي خيلي راحت عذرخواهي كرد و يك عالمه هم ديروز برام وقت گذاشت يعني نتيجه مثبت بود . دارم كرال سينه را تمرين مي كنم ، ديروز جلسه خوبي بود پيشرفتم هم بيشتر بود تا يك حدودي ديگه مي تونم تعادلم را حفظ كنم يكي دو تا دستي بزنم :دي اما مربي هر كاري كرد نتونستم شيرجه بزنم نهايت راضي شدم بشينم كنار استخر و خودمو بندازم توي آب :دي بايد حتما براي شيرجه فكري بكنم و همچنين بهبود دوچرخه .

بعد از اداره همسري اومد دنبالم قرار بود بريم نمايشگاه كودك و نوجوان . خوب راستش من واقعا عاشق اسباب بازي ام اصلا دم مغازه هاي اسباب بازي ميخ مي شم . براي همين خيلي ذوق و شوق داشتم برم البته كه همسري هي ممانعت مي كرد و مي گفت به چه دردت مي خوره اما من به همين كه روحيه ام شاد شه راضي بودم . من عاشق عروسك هاي حيووني هستم قبل از ازدواج يك عالمه داشتم كه توي ويترين اتاقم چيده بودم هنوزم هستشون به همسري مي گم اميدوارم بچه ام پسر باشه كه نخواد به اينا چشم طمع بدوزه چون اينا را به هيچ كي حتي بچه ام نخواهم داد :دي حالا البته اين نمايشگاه اسباب بازي اون طوري نبود بيشتر اسباب بازي هاي خلاقيتي مثل پازل و اين جعبه هاي آموزشي و فيلم و سي دي بود بد نبود اما تنوع آن چناني هم نداشت . ديگه ما هم كلي دور زديم و واقعا روحيه جفتمون شنگول شد . يك توپ بسكتبال خريديم براي تولد پسر خاله همسري كه جمعه است . دو تا هم از اين پازل چوبي برجسته ها خريديم براي بچه اي كه يك زماني اگر خدا خواست و ما هم همت كرديم به جمعمون اضافه خواهد شد :دي اين قدر عاشق اين پازل ها شدم همسري خيلي كنترلم كرد و قانعم كرد كه بازشون نكنم و مشغول بازي نشم در اين حد :دي اوه چرا من عكس نمي ذارم پس . آدم اين قدر تنبل :دي

اين اسباب بازي هاي آموزشي و خلاقانه چيزاي باحالين اما خداييش چه قدر گرونه آخه . يك سري اسباب بازي ها هم به هيچ عنوان با روحيه ترسوي من سازگار نيست نه خودم سراغش رفتم نه دلشو دارم اگر بچه اي داشتم سراغش بره مثل اسكيت برد ، كفشاي اسكي چرخ دار . اما عوضش اين ابزارهاي ساختني و نقاشي را خيلي دوست دارم . مثلا عاشق انواع پازل و لگو هستم خمير بازي عاليه ( مي دونيد كه خمير بازي اول تميز كننده كاغذ ديواري بوده و بعد مي بينن ا بد نيست بكننش اسباب بازي ) رنگ هاي انگشتي يك سري هم ديروز ديدم نقاشي با ماسه بود روم نشد به همسري بگم اما خيلي دلم مي خواست براي خودم بخرم باهاش كار كنم . همكارم مي گفت الان گل بازي هم هست . يك چيز ديگه كه خيلي دوست دارم اسباب بازي هاي مجموعه اي هست مثلا كيف پزشكي با وسايل توش يا يك پك كامل لوازم آشپزخونه عاشق اينام اما بر خلاف بيشتر دخترها هيچ وقت علاقه اي به باربي نداشتم عروسك مي خريدم ها اما دوست داشتم بزرگ باشه بتونم بغلش كنم اسم عروسك سوگليم هم رزيتا بود :دي بعدا علاقه ام معطوف به حيوانات عروسكي شد كه هم چنان پايداره . يك چيزايي هم هست زمان ما نبود الان به صورت هدفمند به خريدش براي بچه ام فكر مي كنم يكي اين موتور يا ماشين اسباب بازي هاست كه بزرگن سوارشون مي شن يكي ديگه اش اينه بچه ام را ببرم شهربازي بعد بترسه بره استخر توپ خودم هم باهاش برم بله !!!! يك حسرت ديگه هم از بچگي هام باقي مونده يك مغازه نزديك خونمون بود از اين اسب ها داشت كه حركت ننوئي داره بعد من پولامو جمع مي كردم يكيشو بخرم اما وقتي پولام جمع شد اون مغازه ديگه نبودش شكل اون عروسك ها را هم نديدم جاي ديگه . همسري هم تنها رويايي كه در مورد بچه در زمينه بازي كردن داره اينه كه اگر بچه پسر شد مي ره براش توپ مي خره تا توي خونه بزنه چيز ميزاي منو بشكنه بعد بهم بگه بيا اينم پسرت كه هي دلت پسر مي خواست !!!! يعني روياهاش كشته منو .

بعد از نمايشگاه رفتيم فالوده خورديم و منم يك ژل اصلاح براي سام سام خريدم همين طوري بهش بدم نيست هر بار مي ياد دست خالي نيست گفتم يك چيز كوچيكي براش بخرم . توي خونه هم خبر خاصي نبود براي اولين بار كوكوي عدس پختم از روي نت نخورديم هم نمي دونم چطور شده يعني .

 

ادامه با همون رمزه چيز  خاصي نيست يك صحبت آخر شبي بين بنده و همسر گرام .

ادامه نوشته

جي جي كلاب

شلوارك هاي جي جي كلاب را ديديد ؟ اين شلوارك هاي گل گلي شاد ديديد چه قدر شلوغن و پر نقش و نگارن؟ اين روزاي منم همين طور بوده كلي كلي شلوغ و پر رفت و آمد .

2شنبه از اداره كه رفتم خونه وقتي نداشتيم سريع يك نسكافه خورديم و وسايل را برديم گذاشتيم توي ماشين و رفتيم دنبال مامانم اينا و بعد با هم راه افتاديم سمت چادگون . شب اونجا بوديم براي شام جگرهاي دست پخت اين جانب را خورديم كه خوب شده بود . بيشتر هم توي ويلا مونديم مشغول تخته نرد و ورق بازي .

3 شنبه صبح زود با همسري دوتايي رفتيم پياده روي بعد اومديم دسته جمعي صبحانه خورديم و با ماشين رفتيم توي محوطه . كلي دور دور كرديم و مسخره بازي درآورديم . قايق سواري رفتيم من و همسري يك قايق ، مامان و سام سام يك قايق اين قدر همو خيس كرديم كه حد نداشت ، دوچرخه سواري نموديم كه خفن فاز داد و ديگه براي ناهار برگشتيم ويلا كه مامان از خونه غذا آورده بود . عصرش دوباره همه با هم راهي شديم يك ذره ماشين سواري و بعدشم رفتيم پارك بادي . من مي ترسيدم سوار سرسره شم اما همسري و برادر عزيز اين قدر رو مخم كار كردن تا آخرش دل را به دريا زدم و رفتم ، اون بالا كه رسيده بودم ترسيده بودم نمي تونستم بيام پايين اما وقتي نشستم ديدم نه اون قدرم ترسناك نيست بيشتر هيجان داره و چند بار ديگه هم رفتم خيلي خوب بود به نظرم . ديگه دايي اينا هم رسيدن رفتيم دنبالشون و مستقيم رفتيم سينما 5بعدي باحال بود خيلي بهتر از اوني بود كه توي اصفهان رفتم بيشتر خوشم اومد . بعدشم ديگه رفتيم ويلا توي محوطه چمن كاري نشستيم به حرف زدن و شام خوردن و اين برنامه ها . اخر شبم بر و بچ دوباره رفتيم پارك بادي كه بيگلي بيگلي رفت از اين تخته فنرها و سام سام سوار يك بازي خيلي وحشتناك شد كه همه دورش جمع شدند.

4شنبه صبح دسته جمعي صبحانه خورديم و رفتيم قايق سواري اين بارم خيلي باحال بود و سر به سر هم گذاشتيم بعدش اومديم جلوي ويلا كلي خوش گذشت و براي ناهار هم بساط جوجه برپا نموديم و ديگه تا ظهر همين برنامه ها بود . بعد از ظهر ويلا را تحويل داديم و اومديم بيرون محوطه نشستيم چايي خورديم قرار بود ما بريم اصفهان و مامان اينا برن ديدن خاله شون كه جاي ديگه است و از مكه اومده اما ما هم ديديم بيكاريم الاف راهي شديم دنبالشون و رفتيم خونه خاله مامانم يك مقداري نشستيم و بعد اومديم اصفهان و بسي خسته غش نموديم .

5شنبه همسري ديرتر رفت سر كار و منو رسوند خونه مامان اينا . اول رفتم بانك سراغ كارهاي بانكي و بعدشم اومدم خونه مهي هم اومد و با مامان مشغول رنگ كردن موهاي من شدند قهوه اي روشن !! خوب شد تنوعه ديگه . مامان هم كيك 3 رنگ پخت خيلي خوشمزه بود . بعد از ظهر رفتم استخر بد نبود . مربي همراه با من يك شاگرد ديگه هم داره كه 80 درصد وقت پيش اونه چون كوچيكه و نمي تونه خودش زياد تمرين كنه اما خوب منم بالاخره كلاس خصوصي گرفتم الان فرقي با عمومي نداره از خودم بدم مي ياد كه بلد نيستم اعتراض كنم . عصرش هم پياده روي بود و فيلم ديدن little miss sunshine كه دو تا جايزه اسكار هم برده يك دختري كه با خانواده اش راهي مسابقه ملكه زيبايي بچه هاست خيلي قشنگه اين فيلم ، دفعه دومم بود مي ديدمش و بازم لذت بردم .

جمعه صبح همسري گير داد بريم زرين شهر تا لبنيات بخريم از يك مغازه خاص . خلاصه رفتيم دوغ و ماست و خامه خريديم و زنگ زدم به مامان اينا براي اونا هم دوغ و كره گرفتم و براي دايي اينا هم دوغ خريدم و رفتيم خونه مامان اينا يك ذره نشستيم مي خواستيم پاشيم كه مامان اصرار كرد براي ناهار بمونيم و همسر شكمو هم اعلام كرد موندنيه و من اگه نمي خوام تنها برم خونه  !!! ديگه اين طوري شد كه ناهار خونه مامان اينا بوديم و وسط ناهار خاله همسري زنگ زد كه عصر بيان خونمون براي عيد ديدني !!!! فكرشو بكن . موقع اومدن مامان باباي عزيزم بازم كلي چيز ميز بهم دادن روغن رب تن ماهي شكر يك صندوق هلو :دي عاشقتونم . ديگه هيچي سريع اومديم خونه سر راه ميوه خريدم بعدم خونه را جمع و جور كرديم و خوابيديم. عصرش بيدار شديم يك فيلم ديديم كمدي بود راجع به يك سرباز اسرائيلي كه تصميم مي گرفت آرايشگر بشه بد نبود يك جاهاييش خنده دار بود خوب . شبم خاله اينا اومدند دور هم بوديم خوش گذشت . بعد دختر اين خاله بعد از ماه رمضون عروسيش هست و در حال خريد آخرين چيزا هستند اون وقتش اين قدر دقيق شده بودند توي وسايل من و نگاه مي كردند حتي بحثم مي كردند در موردش در اين حد !!!! البته بدم نيومد چون به نظرم كارشون بي منظور بود . براي هفته آينده هم دعوت شديم تولد پسر خاله همسر جان .

پ. ن : قانون 9 ماه مرخصي زايمان هم تاييد شد بالاخره اميدوارم به راحتي هم اجرايي بشه و خانم هاي كارمند بدون دغدغه بتونن ازش استفاده كنند .

ادامه مطلب چيز خاصي نيست يك چيزي براي خودم يادداشت كردم كه يادم بمونه يعني :دي

ادامه نوشته

جگر را بايد خورد !

من اصلا جگر دوست نداشتم تو دهنم نمي كردم تا مسافرت همدان پيش اومد جناب همسر خان رفت جگر خريد و منم آروم آروم كنارش خوردم و ديدم ا بدم نيومد انگار . بعد يكي دو بار توي خونه درست كرديم يك بار اصفهان رفتيم بيرون جگر خورديم و ديگه علاقه ايجاد شد البته نه اينكه حالا غذاي مورد علاقه باشه ها نه اما خوب ديگه مي خورم اگر باشه ، گمونم سالي يكي دوبار هم ممكنه هوس كنم . ديگه اين جوريا بود كه تصميم گرفتم براي اولين شامي كه در چادگان خواهيم بود من خوراك جگر درست كنم ببرم بعدش زودي پشيمون شدم يعني يه جوري ترسيدم بد شه خوب نپزه بو بده يا .... گفتم سوسيس بندري درست مي كنم اما همسري گفت نه ما دو تا صبحانه دو تا ناهار و يك شام مهمون بقيه هستيم بهتره حداقل اين يك وعده را كه مي ياري درست حسابي تر باشه و بدين ترتيب بود كه ما ديشب مشغول پختن خوراك جگر شديم حالا ني دونم خوب شده بد شده اميدوارم سام سام نخواد مسخره بازي در بياره :دي

ديروز از راه اداره رفتم كتاب خونه ، همسري هم رفت ماشين ها را عوض كرد و بنزين زد و رفت خونه مامان جونش يك سري زد و بعدم اومد با هم وسايل را براي امروز آماده كرديم . ديگه نشسته يك سي دي براي خودش رايت كرده منم كلي تهديد كردم اين سي دي را حاضر نيستم گوش بدم تو ماشين اما فقط لخبند مي زنه :دي

از هفته پيش تا حالا يك كيلو چاق شدم عصبيم وحشتناك اما نمي دونم چرا رعايت نمي كنم اراده اش را از دست دادم انگاري .

اوضاع اداره رو مخ هست اساسي . اون همكار ديوانه مون اين بار يكي دو تا دعوا اين بار با ارباب رجوع راه انداخت بعدش شروع كرده به دادن يك سري پيش نهاد كه من شديد مخالفم ولي داره تاكيد مي كنه و خيلي مي ره پيش مديريت اينم بهم استرس مي ده امكان اجرايي شدن اونا . بدتر از همه اين كه صبح تا حالا يعني 2 ساعت تمام داره با صداي بلند چرت و پرت مي گه به معناي دقيق كلمه چرت و پرت يعني ديگه داشت اشكم در مي يومد فوق عصبي بودم اون يكي همكارمون اومده مي گه واي حالت تهوع نگرفتي از صداي اين . در حالت عجز گفتم الان ديگه مي زنم زير گريه توان شنيدن صداشو ندارم بعدم رودربايستي را گذاشتم كنار پا شدم در اتاقو بستم آقاي سرپرست هم زد زير خنده . اما الان بهتره حداقل صداش با تن كمتري مي ياد . خدايا يك جوري بنداز توي كله اينا بشينن كارشونو بكنن اين قدر هم به فكر دخالت تو كار بقيه و ايده دادن براي اونا نباشن .

پ.ن : همكار جديد اسباب كشي كرد اومد توي اتاق ما بغل دست من نشست . مي گه توي همون دو ساعت از دست همكار ديوونمون اعصابش خرد شده گفت دو ساعت تمام حرف زد حال تهوع گرفتم :دي پس فقط من نيستم . مرد خوبيه تا جايي كه مي شناسمش عيب نداره همسايه شديم اما خوب ميزامون خيلي نزديك همه موقع كار با اينترنت يك كمي معذب مي باشم .

هر دم از اين باغ بري مي رسد

سرپرستمون واقعا رفتني شد خيلي اوضاع مسخره شده ، دو نفر آدم به درد بخور هم كه داشتيم رفتن ، يك همكار جديد هم برامون اومد يك عالمه هم دعوا شد ديروز تو اداره . همون همكار ديوانه اي كه احتمالا سرپرستمون بشه با مدير جديد خلاصه اي برنامه اي بود . بعد هم اومده گير داده به من بايد اتاق تو عوض بشه بري تو اون اتاق منم بيام اونجا هم اتاقي بشيم !!!! يعني ديگه براي ديوانه شدن اين آخرين چيزي هست كه بهش احتياج دارم . خلاصه روزاي كاري ناخوشايندي را دارم مي گذرونم .

بعد از اداره رفتم استخر بد نبود كرال پشت كه ديگه تمرين نمي كنيم مربي مي گه خوب مي ري اما خوب نمي دونم چه جورياست . شيرجه ميخي هم ديگه ترسم ريخته خوب مي رم اون يكي شيرجه را قدم مثبتم اين بوده نمي ترسم مي پرم تو عميق اما اصلا قشنگ نيست فقط چون ديگه اعتماد به نفس دارم كه غرق نمي شم و مي تونم سريع خودمو صاف كنم پرش را انجام مي دم . كرال سينه هم الان حركات پا و نفس گيري و كشيدن دست اوكي شده اما مرحله بعدي فرود دست توي آب پيش نمي ره مغزم دو تا كار انجام نمي ده با هم حس غرق شدن بهم دست مي ده :دي دوچرخه صاف نيست يك كمي خميده انجامش مي دم يعني توش مهارت ندارم نمي تونم با دوچرخه جلو برم فقط در حدي هست كه خودمو نگه دارم .

بعد از استخر رفتم خونه مامانم اينا چند دقيقه اي بعدشم راهي خونه شدم . با همسري رفتيم خريد ميوه و يك مقاديري هم جگر و سيب زميني خريديم كه منم حداقل يك وعده غذا درست كنم همراه ببرم براي اين چند روز. بعدش حمام و شام و اين چيزا . همه اش خواب آلود بودم هنوزم دارم مي ميرم از خواب .

خوب دو تا تبريك هم اساسي از دستم در رفت . ذوب آهن موند تو ليگ برتر اي ول و ديگه اينكه واليبالمون در كمال ناباوري ايتاليا را زد . هفته پيش خونه مامانم اينا كه بوديم مامانم برگشت گفت خوب همه چي كه داره خيلي خوب پيش مي ره شايد ايتاليا را هم برديم همسرجان ما هم خنديد نه بابا ديگه ايتالياست ها مثلا !!! مامان گفت كار نشد نداره همسري جان هم خنديد و گفت چرا اين يكي نشد داره :دي ديگه جمعه بعد از اينكه ايران دو تا نيمه را برد مامانم زنگ زده بود خط و نشون براي همسري كه هان ديدي چي شد ؟ همسري هم هي مي گفت حالا تازه دو تا نيمه است تمام نشده كه بعد كه ايران برده بود پكيده بود از خنده مي گفت اگه مامانت زنگ زد گوشي را برنداري ها يعني خوابيم :دي

چند وقت پيش كه رفته بوديم خونه مامان اينا كاسه شون را برديم كه پس بديم اما موند توي ماشين و يادمون رفت بعد تا سوار ماشين شديم گفتم ا برم اينو پس بدم اما تنبلي كردم از پله ها نرفتم بالا به بابا گفتم بياد توي تراس بگيره مجبور شدم روي پنجه بلند شم بعدش خيلي بد فرود اومدم روي يكي از انگشتام . درد مي كرد تمام انگشت هم تيكه تيكه خون مرده شده بود الان هم به صورت وحشتناكي باد داره خيلي زياد ، درد مي كنه اما دردش شبيه كوفتگيه اون قدر شديد نيست نمي دونم چش شده كه اين قدر باد داره . رو مخمه يعني تنبلي چه مي كنه با آدم .

ادامه نوشته

تشويق مي شويم

طبق معمول شنبه ها خيلي مشغولم خيلي زياد .

4شنبه كه همسر جان رفتند خانه مادربزرگشون ببينن كاري دارند كمكشون باشن يا نه و خوب كارت هم گفته بود و گرفته بود . منم مشغول حمام و پياده روي و اين چيزا شدم .

5شنبه صبح رفتم خونه مامانم اينا قسط هاي بانك را دادم مامان كيك پخت عالي شد ديگه كلاس شنا رفتم بد نبود اما خداييش استعدادم پايينه تازه توي طالع بيني برام نوشته بود ورزشي كه بيشترين مهارت را توش داري شناست ني دونم در بقيه اون وقت در چه حدي ام مثلا :دي ظهر هم خونه مامانم اينا بودم و عصر با مامان بابا و دايي مامانم رفتيم مراسم هفته مامان بزرگ همسر . بعدشم باغ رضوان بود كه دايي ها هم اومدن و از اون طرف هم سالن رفتيم . خلاصه تا آخر شب يعني يك جورايي نصفه شب گير مراسم بوديم .

جمعه صبحش اتفاق خاصي نيفتاد همسرمان سر درد داشت و مونديم خونه لباس شستيم شبش هم رفتيم خونه مادرشوهر خوب بود همه چيز خوش گذشت .

4شنبه جناب مدير صدامون زد كه مي خواي يك چادگون تشويقي بري 3 شنبه و 4شنبه ؟ زمانش اصلا خوب نيست منم زياد دلم نبود اما به همسري گفتم و چنان استقبالي كرد كه ديگه گفتم آره مي خوام مي رم . حالا اگه خدا بخواد آخر هفته راهي هستيم .

خدا زود جواب بنده هاشو مي ده ها . آدم بايد حواسش به خودش باشه . يادتونه زن عموي همسري به ما گفت بياييد اينجا سر بزنيد و من چه قدر ناراحت شدم تو چه كاره اي . دقيق بعد اون مي خواسته بره خونه شون اون يكي عموهه جلوشو گرفته و گفته نبايد بري و بموني و از اين حرف ها خلاصه خود يك هفته را كامل مجبورش كردن بمونه اونجا :دي دلم خنك شد .

امروز هم ماهگرد عقدمون هست صبح زود همسر جان تبريك گفت . ممنون عزيزم .

يك شب ، يك هواي خوب

سر كار اصلا اوضاع خوب نيست ، مدير و معاون عوض شدند همون گزينه هاي بدي كه مد نظر بودند ، جلسه معارفه هم واقعا حدشون را نشون داد و آدم متاسف مي شه براي خودش كه زير دست چه كسايي بايد كار كنه . اينا همه به كنار ، سرپرستمون هم مي خواد بره و اين بدترين قسمتشه ، 99 درصد كسي كه جاش مي شينه كلا مشكل داره ديوانه است با اكثر بر و بچ دعواش شده خدا رحممون كنه . به همسري مي گم دارم غصه مي خورم مي گه ببين اگر قرار باشه فلاني سرپرستتون بشه از اين روزاي غصه خوردن زياد در پيش داري دلم برات مي سوزه !!! يعني همدردي و دل گرمي دادن در حد بندس ليگا .

چند وقت پيش يك نظر سنجي توي ادارمون بود بعد قرعه كشي كردن جايزه بدن اسم منم دراومد بسي شاد شدم مي پرسم جايزه چيه مي گن عكستون را توي مجله اداره چاپ مي كنيم . گفتم واقعا ورشكست نشيد جايزه براي خودتون نخواستم در كل .

از سر كار رسيدم خونه يك ذره اي سرگيجه داشتم بعد همسري يك كوچولو ديرتر اومد رفته بود از سر راه برام پفك و چيپس و بستني جات خريده بود اين قدره شاد شدم دلم باز شد اصلا . ديگه عشقولانه بوديم شب هم قرار بود با مامان اينا بريم كوه صفه منم كه تنبل بازي هيچ گونه تجهيزاتي آماده نكردم گفتم بقيه هستن:دي فقط آب جوش نمودم فلاكس بردم با خودمون زحمت كشيدم خفن . خلاصه با مامان بابا سام سام و دايي ها رفتيم اون بالا جاي همتون خالي اين قدر هوا خوب بود وقتي دراز مي كشيدي اصلا يك حس قشنگي مي ريخت توي وجودت خلاصه بسي لذت برديم . خيلي هم نشستيم به همسري مي گم بابا اينا كار و زندگي ندارن تعطيلن ، بيا ما زودتر برگرديم ولي انگار نه انگار اصرار داشت بمونه تا آخرين لحظه . خوش گذشت هم كنار خانواده بودن هم اين كه هوا خيلي عالي بود. شام هم اولويه آورده بودن بعد من عاشق اولويه هستم تا زماني كه حالم بد شه به خوردن ادامه مي دم اما صبح دقيق ديدم يك كيلو چاق شدم و لذتش بر فنا شد .

پ. ن : بچه ها حواستون به دندون هاي خوشگلتون باشه ظاهرا بستگي شديدي با حافظتون داره و اون پيرهايي كه دندون هاشون را بيشتر حفظ كنند ديرتر آلزايمر مي گيرند .

ادامه نوشته

ميلاد پرچراغ

جوون تر كه بودم ، بدم مي يومد اين جشن مشن ها كه مي شد خيابون ها را چراغوني مي كردند شيريني و شربت مي دادند اصلا خوشم نمي يومد برم خيابون يا اگر چيزي جلوم مي گرفتن با اكراه بر مي داشتم لجم مي گرفت از اين آدمايي كه تو صف هاي آن چناني مي ايستند براي گرفتن خوراكي .... اما با افزايش سن گرايشاتم تغيير كرده يكي دو ساله خيلي دلم مي خواد برم بيرون چراغوني ها را ببينم اگر چيزي بهم تعارف كنند با رغبت بر مي دارم احساس بدي ندارم نسبت به كسايي كه توي صف مي ايستند اگر كلي توي ترافيك معطل شيم و بعد بفهميم دليلش اين بوده كه جلوي ماشين ها را مي گيرن تا شربت بدهند حس بدي بهم دست نمي ده و .... و بر همين مبنا بود كه به صورت اكيد از همسرمان خواسته بوديم يك شنبه شب ما را ببره خيابون گردي . حالا زياد بيرون نمونديم به باشكوهي هر سال هم نبود اما بازم خوشم اومد از اين كه شلوغ پلوغ بود چراغوني بود رنگي رنگي بود همه جا كيف مي كردم و در مجموع خوش گذشت . درخواست هم نمودم همسر جان براي تولدم امسال چنين تداركاتي ببينه :دي

همسر گراممان تصميم گرفته رژيم بگيره به اين صورت كه يك شب پختني بخوره يك شب حاضري ، يك شنبه اولين شبي بود كه طبق برنامه اش بايد حاضري مي خورد حالا چي خورده ؟ جوجه كباب !!! مي گم اين حاضريه ؟ مي گه آره كباب و جوجه هم جز اين دسته اند !!!!! بله يعني مردافكن هست رژيمش .

دوشنبه صبح هم مشغول خونه تميز كردن بوديم خفن ماه شد خونمون برق مي زنه . دست همسر جان درد نكنه كه پيش نهاد داد و كلي زحمت كشيد . ظهر هم ناهار خونه مامان اينا دعوت بوديم اين قدر كدبانو بازي درآورده بود ته چين ، قورمه سبزي ، ماهي ، ژله ، كيك كاكائويي :دي تا توي چشمامون چيز خورديم تازه عصرش آش آورد برامون . البته آش را ديگه با آه و ناله و عذاب وجدان مي خوردم . دختر دايي ها و پسر دايي ها هم اومدن دورهمي توپ بود . ظهر هم كه همسري خواب بود رفتم آرايشگاه قيافه فلاكت بارم عادي شد شكر خدا . شبشم با همسري دو نفري رفتيم پارك .

دايي اينا هم از شمال زحمت كشيده بودن برامون سوغاطي آورده بودن كلوچه و شلوار و شلوارك هاي تو خونه اي خيلي خوشكل . دست گلشون درد نكنه . دوستتون دارم . خيلي دوستتون دارم .

پ.ن : توي روزنامه نوشته طبق بررسي هاي انجام شده جوجه مرغ ها خيلي باهوش تر از نوزاد انسان هستند حتي از نظر هوش رياضي در همين راستا تصميم گرفتيم از فكر بچه بياييم بيرون بريم يكي از اين جوجه رنگي ها بخريم بزرگش كنيم .

ادامه نوشته

روز خواستگاري از من

روز خواستگاري يكي از روزهاي پر استرسه حداقل براي من كه اين طور بود . ياد دو سال قبل مي افتادم موقع خواستگاري دوستم نانا يادمه كلي نشستيم با هم فكر كرديم چون امينم اينا تا حدودي مومن بودند كه ببنيم نانا چي بپوشه بهتره و سر قضيه كت و شلوار به توافق رسيديم با روسري ولي از اونجايي كه خانواده هيچ كدوممون مذهبي نبود و خيلي چيزا به ذهنمون نمي يومد كت انتخابي آستين كوتاه بود ! بعد خواستگاري بود كه امينم مي خنديد و مي گفت كولاكيد شما دو تا . سر تعارف كردنش هم خيلي صحبت كرديم و به اين نتيجه رسيديم بهترين گزينه اينه شربت را اون بگيره جلوي مهمون ها و يكي ديگه از مسائل مورد بررسيمون هم اين بود كه وقتي خواستگارا مي يان اونم بره دم در براي سلام و عليك يا نه كه نتيجه مثبت بود . بنابرين روز خواستگاري خودم به اين چيزا ديگه فكر نكردم . سريع كت شلوار قهوه ايم را گذاشتم دم دست با يك روسري صورتي البته خانواده همسري مذهبي نبودن و به روسري نيازي نبود اما ما يعني همديگه را نمي شناختيم و بابا مي گفت دفعه اوله نمي دوني چه جور آدم هايي ان ! با مامان و زن دايي هم طي كردم كه شربت تعارف مي كنم به اين صورت كه مامان بريزه و سيني را بذاره روي اپن تا من برم بيارم . موقع اومدن هم كه رفتم دم در . فقط قبلش بابت دسته گل خيلي هول بودم كه سريع يك گلدون مناسب پيدا كنم اون زير ميرا قايم كنم كه تا عشقم بهم دسته گل را داد زود و راحت بذارمش توي گلدون كه احتياجي نشد و سبد گل آوردن . چايي را يادم نمي ياد مامانم تعارف كرد يا زن داييم اما خودم فكرشم نكردم كه اين كار را بكنم . روز خواستگاريم من و مامان و بابا و زن دايي بوديم . همسري هم با مامان و خاله بزرگش بود . ميوه ها را بشقاب بشقاب چيديم و يك ظرف بزرگ ميوه هم تزئين كرديم اون وسط ميز پذيرايي بود . نمي دونم گز يا شكلات داشتيم يا نه اما شيرنيي مطمئنا نبوده چون اينجا رسم نيست و مي گن وقتي شيريني مي دي كه كار جلوتر رفته و يعني يه جورايي موافقي . اون روز همسري يك عالمه حرف زد دقيقا يك عالمه وقتي هم براي صحبت رفتيم توي اتاق من ، خوب يادم مونده يك ذره مسخره بازي و ورق زدن كتاب هاي من و سريع اومديم بيرون يعني تابلو بود حرفي نزديم اون قدر تابلو كه براي اين كه لو نريم مجبور شديم نظر مثبتمون را افشا نكنيم و قرار يك جلسه خواستگاري ديگه را بذاريم . توي اون جلسه دوم خاله كوچيكه همسر جان هم اومد و منم مامان بزرگم يك ذره اومد . دفعه دوم هم باز سبد گل آوردن كه قيافه هر دو سبد كاملا تو ذهنم هست . من تجربه خواستگاري چنداني ندارم چون ما رسم نداريم كسي بياد خونه يعني هميشه قرار را بيرون مي ذاريم توي هتلي كافي شاپي و بعد از چند بار اگر همه چيز اوكي بود تازه مي يان خونه كه مسلما از همين كه اين بار قرار خونه گذاشته شد مامان باباي من خودشون قضيه دستشون اومده :دي در هر صورت تجربه اي ندارم اما مي گن اين جلسات خيلي سنگين و سخته . من زياد خوشم نمي ياد از اين شيوه چون كل مراسم ابهتش رسمي بودنش نظر سايرين و خيلي عوامل ديگه جهت دهي مي كنه و روي نظر فرد تاثير مي ذاره اگر شناخت قبلي نداشته باشه . به نظر من بهترين حالت وقتي شكل مي گيره كه مستقل از اين موارد ، خود دختر و پسر تنها رو به رو بشن و تصميم گيري بكنن و خيلي بهتره اگر حالتي باشه كه قبل از ديدار حضوري از نظر اخلاقي هم را محك زده باشن يعني منظورم اينه مثلا دختر و پسر هم را بشناسن عضو گروهي اداره اي چيزي باشن كه بدون فكر كردن به ظاهر و اين چيزا قبل از تصور ازدواج ، خوب اخلاق هم را محك زده باشن يا حتي يك ارتباط اينترنتي سالم كه قبل از ديدار يك شناخت كلي از عقايد هم دارن . اين بود انشاي من در مورد خواستگاري :دي

خوب راستش ديروز سال روز خواستگاري همسري از من بود . منظورم روزي هست كه با خانواده اش اومدن خونمون 3 سال از اون موقع گذشته . چه زود رفت باورم نمي شه .

ديروز سر كار بسي مشغول بودم بعدش با آزي رفتيم كتاب خونه و توي خونه هم با همسر جان فيلم ديديم دروغگو درغگو كه جيم كري بازي كرده . در مورد پسري كه آرزو مي كنه پدرش يك روز نتونه دروغ بگه كمدي بود و خيلي هم قشنگ بود بسي زياد خنديديم و شاد شديم .

روز بدي نبود ديروز نسبتا خوب بود اما روحيه ام هم چنان خوب نيست ببينم اين چند روز اوضاع چطور پيش مي ره .

آخرين مادربزرگ

تند تند بگم و برم . كارم زياده امروز . آخر هفته خيلي بد بود مثلا كلي نقشه داشتم بريم يك جايي بالاخره اما مادربزرگ پرهام 4 شنبه فوت كرد . 4 شنبه شب خونه مامان بزرگش بوديم 5 شنبه تمام وقت مراسم خاكسپاري جمعه مراسم سوم بود توي مسجد و عصرشم خونه مادربزرگش در اين بين بنده خاله پري هم اومده بود پيشم حسابي حال كردم ديگه .

4شنبه قبل از فهميدن خبر از اون شيريني هاي توي اسنك پز پختم مرسي شير كوچولو جونم بابت پيش نهادت هم آسون بود هم خودم كه خيلي دوست داشتم .

من واقعا ساخته شدم واسه دلداري دادن ها ... يعني تا 4شنبه فهميدم مادر بزرگ همسري فوت كرده آن چنان زار زار زدم زير گريه كه پرهام طفلكي اومد كنارم بغلم كرده بود و دلداريم مي داد با اون حالش !!!

خوب همسر جان چندين سري ازم تشكر كرد و حواسش بود كه چه قدر هواشو دارم و با اون حالم پا به پاش هستم اين كارشم قابل تقدير بود .

ادامه مطلب يك مشت گلايه است !!!

ادامه نوشته