خداي آسمون ها ، خداي كهكشون ها
خوش اومدي به زندگيم ستاره
كاشك فكر مي كرد ما مرده ايم همين
هنوز چتر خدا بازه تو اين روزاي باروني
چند وقته ننوشتم اصلا حوصله اش را ندارم حالم خيلي بده اتفاقات شديد شديد بدي افتاده يك جور افسردگي دارم انگار . اصلا نمي خوام در موردش حرف بزنم . عصرا كه همسري پيشمه معمولا آروم تر مي شم اما از شب استرس صبح را دارم كه مي خوام بيام سر كار تنها هستم تنها هست . برام دعا مي كنيد ؟
فكر مي كنم بزرگ ترين آرزوم تو اين روزا مرگه ......
چند روزي كلاس آموزشي بودم مديريت ارتباطات سازماني افتضاح ! يك شب خونه داييم شام مهمون بوديم دستشون درد نكنه . يك فيلم نشستيم با هم ديديم عشق اتفاق مي افتد جنيفر انيستون بازي مي كنه مردي هست كه خانمش مرده و يك كتاب در مورد گذر از غم نوشته كه موفق شده و .... قبلا ديده بودمش دوسش دارم . نگاه مي كنم فيلم مال2009 هست مي گم ا جديدم هست كي بوده كه همسري نبوده من تنها ديدم ؟ بعد يك ذره فكر مي كنم مي بينم 2013 هستيم 4 سال گذشته خيلي هم جديد نيست !!!! آدم اصلا حواسش به گذر عمر نيست .
ديشب رفتيم ديدن ساميار پسر دوستم . خوشكل و دوست داشتني بود . خونه شون را هم عوض كردن . قبلا يك محله خوب مستاجر بودند الان خونه خودشون بود محله اش خيلي بد بود خيلي بد و دورافتاده يك جورايي ترسناك اما خونه خيلي خوشگل بود شيك و پيك . كلي هم وسيله نو خريده بودند همه ظرف هاي پذيرايي مبل هاي راحتي ست تلويزيون و ميزو .... همه چيز جديد و نو بود . خوبه آدم اين طوري بره خونه نو ها :دي
چند دفعه اي رفتيم خريد انگار اين خريد خونه تمومي نداره !!!!
غذا پختن هم زياد به راه نبوده ماهي پختيم . مي گم ماهي هاي نازك مثل سالمون يا قزل آلا را حتما با سويا سس امتحان كنيد خيلي خوشمزه مي شه .
يك روزم گوشت و كدو درست كردم من كلا از كدو بدم مي ياد اينم همين طوركي قاطي پاتيش كردم كدو رنده كرده را با گوشت چرخ كرده و رب سرخ كردم همسر جان اصلا دوست نداشت اما خودم عاشقشم هر دفعه مي رم يك قسمتشو مي خورم ، بهم هم نمي سازه حالت تهوع مي گيرم دل درد مي گيرم اما خوب خوشم اومده از طعمش ! مامان مي گه چون سرده اين طوريه باهاش خرمايي چيزي بخور .
نمي خوام نا اميد باشم نمي خوام افسرده باشم دلم مي خواد خوب باشم خوب و اميدوار . خدا جونم كمكم كن. سعي مي كنم به اين فكر كنم كه هميشه و هميشه راه نجاتي هست كه خدا هميشه هواي بنده هاشو داره . خدا از قلب آدمها خبر داره نمي ذاره حق و ناحقي بشه . خدا مي دونه چي گذشته برمن و خدا نمي گذره از كسي كه آبروي بنده اش را بريزه . اين كه هميشه و هميشه خدا هوامون را داره . دوست دارم دلم گرم بشه .
دلم يك خبر خيلي خيلي خوش مي خواد توي همين روزا . دلم يك مسافرت دو نفره مي خواد.
كف پام جوش زده !!!!! تا به حال چنين چيزي نديده بودم .
پ. ن : 9 تا از ايراني هاي معروف خارج از ايران دفن شدند . مولانا توي تركيه ، نظامي در آذربايجان ، ناصر خسرو ، ابوريحان بيروني ، خواجه عبدا.. انصاري و سنايي در افغانستان ، ابوسعدي ابوالخير در تركمنستان ، سهروردي در سوريه و رودكي در تاجيكستان مي باشد .
انگار يك بغضي تو گلوم داره شكسته مي شه
يك صبحانه خوشمزه
اداره به جز كار خبري نبود . اوضاع اون مسئله خانوادگي واقعا حاده هنوز ، لطفا برام دعا كنيد . بعد از كارم كه رفتم خونه نشستم كتاب خوندم تا همسرم اومد و كوكو سبزي خورديم . همسري سر راه يك نونم از سوپري خريده بود مي گه ببين اصلا حواست نيست نون نداريم ها . مي گم ا ببخشيد آخرين باري كه من رفتم سر فريزر پنج شش تا داشتيم هنوز ، از كجا بدونم همه اش را اين چند روز بردي اداره ؟!!! غش غش مي خنده. هيچي ديگه مي خوابيم و بعدشم بساط ميوه توسط همسري البته كمي هول هولكي آخه سه شنبه كلاس گذاشتن براش . من خيلي بهونه مي گيرم غصه ام هست كه مي ره و پيشم نيست هي مي گه ديوونه يك ساعته اما بازم دلم سنگينه . خلاصه كه مي ره منم مشغول پخت و پز براي امروز مي شم البته كه ظهر خودم نيستم اما خوب ديگه . برنج مي پزم و خورشت لوبيا سبز نيم ساعتي هم مي رم پياده روي تازه برگشتم كه همسري هم مي رسه . كلي هم نون خريده دستش درد نكنه . از كلاس برام تعريف مي كنه حرف مي زنيم يك عالمه و بعدش مي شينيم پاي فيلم big daddy همسر قبلا ديده اما نمي گه كه من معذب نشم . در مورد مردي هست كه سعي داره مسئول باشه و داره از يك پسر كوچولو نگه داري مي كنه نسبتا خوب بود يعني بد نبود . قبل از فيلم همسرمان شام خورده بود و من شديد مقاومت كردم كه نخورم البته كه با خيارشور و گوجه كلي وسوسه شدم و اونم نامردي نكرد هي برام لقمه گرفت اما خوب بازم گرسنه ام بود و هي وسط فيلم با شكلات و چيپس و نسكافه از خودم پذيرايي نمودم و الان در حال تركيدنم . تازش كلي هم براي وزنم غصه دارم دريغ از اندكي عمل .
حرف خوراكي شد ، يك ايميل بود همسري برام فرستاده بود از عكس صبحانه هاي كشورهاي مختلف البته خيلي وقت پيش ها اما در خونه تكوني ايميلي بهش برخوردم دوباره و شديد به معده ام فشار اومد . صبحانه خيلي خوشمزه است اما من نمي خورم چاق مي شم . عوضش همسرمان آن چنان سفره هايي براي خودش مي چينه . كره و مربا را هر دو دوست داريم البته من حتما بايد با شير بخورم همسري اصلا با شير نمي خوره . مامانم قبلا همه جور مربا درست مي كرد آلبالو ، توت فرنگي ، هويج ، گيلاس ، كدو ، بادمجان ، به ، زرشك ، زردآلو و.... اما ما كه خانوادگي صبحانه خور نبوديم اكثرش مي موند طفلي انگيزه اش را از دست داد . همسري خامه و عسلم خيلي مي خوره من عاشقشم اما بعد خوردن خامه عذاب وجدانش خيلي بده . سرشير هم حرف نداره . من كه كلا عاشق پنيرم به خصوص خامه ايش و بنابرين چايي شيرين پنير بهترينه برام اما همسري نمي خوره يعني نون و پنير را با گردويي ، خيار گوجه اي چيزي مي خوره و بعدش چايي !! املت و نيمرو هم دوست داريم اما كم پيش مي ياد آه شايد باورتون نشه اما من جدا آرزو دارم يك بار تو اين مغازه ها كه صبحانه دارن برم نيمرو بخورم بين راهي ها را مي گم . حليم بد نيست اما عاشق عدسي ام و البته آش صبحانه . هر چند صبحانه اصلي من و همسري به دليل نبود وقت شير به علاوه كيكي ، بيسكويتي چيزي تو اين مايه هاست . برشتوك هم گه گاهي داريم نه زياد و شكلات صبحانه ديگه خيلي كم پيش مي ياد .
صبحانه هاي هتل يكي از رويا برانگيزترين بخش هاي هر مسافرتي هست كه مي ميرم براش . به !
دارم عكس هاي ايميل همسر جان را مي بينم : صبحانه انگليسي ها عين يك عصرانه مفصله آب ميوه دارن و سوسيس ، قارچ ، لوبيا ، كالباس ، تخم مرغ ، پودينگ سيب زميني . به نظرم بايد خيلي خوب باشه عاشق همه اينام . البته من سوسيس كالباس هاي ايراني را دوست دارم خارج ايران يك مزه ديگه مي دن نمي شه رفت طرفشون . كوبايي ها شير قهوه و نون تست مي خورن خيلي بي مزه است يك چيز تو مايه هاي صبحانه اصلي من و همسري :دي لهستاني ها بيشتر تخم مرغ و سيب زميني هست كه اينم برام زياد اشتها آور نيست . اسپانيا نون تست با سوسيس و كالباس مي خورن به به به شرطي كه ايراني باشه البته ! مراكشي ها هم شبيه خودمون هستند نون با كره و مربا و پنير البته گاهي ترشي فكر كن اول صبح كه ضعف مي كنه آدم ! در هاوايي صبحانه شامل شيريني و اصولا ميوه هست خوب خيلي سالمه اما يك جوريه ! سوئدي ها هم پن كيك با مربا مي خورن خيلي يخه ايش ! ايرلندي ها يك جور خوراكه شبيه حليم ما . توي پرتغال قهوه مي خورن با نوني كه توش را از سبزيجات پر كرده باشن نه اصلا دلم نمي خواد . توي برزيلم تركيبي از گوشت و كالباس و پنير و نون كه خوبه . ايتاليا تو مايه هاي قهوه و كلوچه و در دانمارك پنير و مغزهاي مختلف و كالباس و عسل و مربا و شكلات اينم خوبه اما در مجموع بهتر از همه انگليسه يادمه توي راهنمايي هم يك مطلب توي كلاس زبان داشتيم كه انگليسي ها خيلي به صبحانه شون اهميت مي دن .
اگر قضيه چاقي نبود واقعا دلم مي خواست صبح ها يك عالمه كره مربا و شير بخورم با آب پرتقال ، كيك شكلاتي و نسكافه سوسيس و سيب زميني هم دلم مي خواست البته خوب اگرم قضيه چاقي نبود بازم فكر نكنم معده ام اين همه غذا را ساپورت مي كرد اما خوب در حد رويا خيلي عاليه . فكر كنم نشستم روي يك صندلي سفيد كه يك ميز سفيدم جلوم هست كنارم يك استخره قشنگه همسري رو به رومه و يك صبحانه مفصل جلومه در حقيقت دارم از عكس هايي كه از مسافرت هاي بالي و مالديو ديدم تصوير برداري مي كنم . چه قدر عالي بايد باشه . خدا قسمت كنه :دي
حسرت ساندويچ پيچ
سيستم حقوقي شركت تغيير كرده خيلي هم به ضرر ما شده خيلي بد تازه يك شايعاتي هست مبني بر خبراي بدتر بدتر كه اميدوارم حقيقت نداشته باشه ! كلا كه روز بدي بود درگير اون مشكل هستم اعصابم خرده ديروز توي اداره واقعا بغض داشتم همسري زنگ زد به جاي دلداري رفته رو منبر و علامه بازي درآوردن منم خيلي ناراحت شدم اما خودش متوجه شده بود اشتباهه كارش يك كم بعدش زنگ زد گفت آروم تري ؟ و سعي كرد كمكم كنه حالم بهتر شه . خوب اين خيلي بده عزيزاي تو توي دردسري بيفتن كه كاري هم از دستت ساخته نيست واقعا اين جور وقت ها آدم دلش دلداري مي خواد .
جايزه اون مسابقه را هم ديروز بهم دادن يك بسته گز و يك پارچه قلمكار . پارچه قلمكار خوشگله اما نمي دونم چه مصرفي داره ؟ الان چي كارش كنم ؟ كجا بندازمش ؟
اوضاع وام اداره هم نامعلوم است تازش توي خونه هم يك موضوعي پيش اومد كه خيلي عصبي شدم همسري يك كاري كرده بود كه من اصلا در جريان نبودم يعني در طول يك ثانيه يك هو از شدت استرس بدنم پر دونه قرمز شد اما خوب طفلي خيلي عذرخواهي كرد و توضيح داد چي شده كه ترجيح داده به من نگه قابل قبول بود.
ديروز سر راه از اين عصاره هاي مرغ خريدم و براي اولين بار سوپ جو درست كردم به نظر خودم خيلي خوشمزه بود خيلي خيلي زياد . همسري هم گفت خيلي خوشمزه است اما زياد نخورد :دي من توي آشپزخونه بودم كه همسر خان تلويزيون را روشن كرد فيلم امتحان را داشت و منم جذبش شدم . ديگه خودش رفت خوابيد اما من هر كار كردم فكرم مشغوله فيلم بود و نشد بخوابم ديگه اومدم نشستم پاي تلويزيون . يك سري افراد جوان بودن كه اومده بودن براي امتحان استخدامي يك شغل عالي بعد توي برگه اصلا سوالي نبود و اونها داشتن دنبال سوال مي گشتن . به نظرم قشنگ بود خوشم اومد . فيلم كه تموم شد همسري بيدار شد يك ذره حرف زديم و ميوه و قهوه بعدش من رفتم پياده روي ايشونم رفت روغن كولر بخره و كولر را روغن كاري كنه . بعد از افطار مي خواستيم بريم به عمه اش سر بزنيم اما زنگ زد عمه اش رفته بود خونه عموش اينا در حقيقت زن عموش دو روز بود زايمان كرده بود و قراره عمه خانم يك مدت بمونه اونجا كمكش . خواهر شوهر نمونه به اين مي گن ها !!! كوچولو هم دختره و اسمش پانيذ هست من از اسم پانيذ خوشم مي ياد . آره ديگه گفتم اين ماه اين قدر بايد كادو ببريم فرصت نفس كشيدن نداريم .
گفته بودم توي پارك يك آقايي ديدم فلافل هاي خيلي كثيف مي فروشه و من حسرت شديدي دارم كه يك بار بخورم ديگه ديروز فرصت را مناسب ديدم و گفتم شام بريم از اون آقاهه خريد كنيم البته كه فقط من خريدم همسر سوسولمان دلش نگرفت و رفت از يك ساندويچي شيك و پيك ساندويچ درست حسابي براي خودش خريد بعدم برديم خونه خورديمشون جاتون خالي فوق العاده چسبيد . مدت ها بود ساندويچ نخورده بوديم .
اون قدر دختر نمونه اي بودم آخر شب هم مشغول آشپزي شدم براي امروز : كوكو سبزي !
پ.ن : نوشته 3 تا زنداني توي فرانسه به دليل نبود جا توي زندان آزاد شدند !!! خيلي مسخره است ها البته سر و صداي سياسي زيادي به پا كرده موضوع و در حال پيگيريش هستند . به اينا مي گن مجرم خوش شانس .
روشا كوچولو ، عزيزم !
ديروز كه هم چنان پلو ماش داشتيم البته هنوزم يك كميش مونده اما خوب ديگه بسمونه شكل پلو ماش شديم امروز بايد دست به آشپزي بزنم البته حالا چيز كولاكي مد نظرم نيست . مي خوام سوپ جو درست كنم تا حالا درست نكردم آخه همسري هم كه تخم مرغ برده اداره زياد گرسنه اش نيست ظهر بنابرين فكر كنم بد نباشه حالا برم دستور پخت سرچ كنم .
از راه اداره رفتم كتابخونه تا رسيدم خونه همسري هم اومد سريع ناهار خورديم و اصلا وقت استراحتي نبود لباس پوشيدم تا همسري برسوندم خونه دوستم . يكي از دوستام زايمان كرده بود اسم دخترشم روشا است ، قرار بود بريم ديدنش با بچه ها . پول رو هم گذاشتيم يك ظرف بزرگ ميناكاري براش خريديم و يك سبد گل. دخترش بانمك بود خودشم با اينكه يك ماه بود زايمان كرده بود هيكلش دوباره خيلي خوب شده بود و فقط شكم داشت . همه بچه ها يكي يك دختر كوچولو داشتن فقط من بچه نداشتم هي سر به سرم مي ذاشتن پريا باردار شدي نري سونوگرافي ها مطمئن باش دختره :دي ديگه بسي اعتماد به نفسم رفت بالا چون هي بهم مي گفتن بچه ات خوشگل مي شه پريا چون خودت خيلي خوشگلي اگه شكل خودت بشه بعد چشماش رنگ چشماي باباش باشه خيلي قشنگ مي شه . اين قدره حس خوبي بود كلا توي خونه كسي به من نمي گه خوشگلي بعد اين جوري يك نفر بهم بگه ذوق مرگ مي شم .
همسري ديروز رمزاي موبايل بانك و ... را عوض كرده بود شده بودند تركيبي از تاريخ تولد من اين قدر خوشحال شدم از اين كارش حس قشنگي داشت .
از خونه دوستم كه برگشتم پرهام شربت درست كرده بود ظرف ميوه آورد قهوه خورديم دستش درد نكنه اما من زياد سرحال نبودم من باب تلفني كه توي راه بهم شده بود . ديگه رفتم حمام اوضاعم بهتر شد و خوش اخلاق برگشتم بيرون يعني سعي كردم خوش اخلاق باشم .
ادامه مطلب مال خودمه . راستش يك مشكلي براي يكي از آشناهام پيش اومده خيلي ناراحتم . مي شه دعا كنيد ممنونم .
فاينال ، پايان
شنبه آخرين جلسه كلاس زبان با موضوع ايميل رايتينگ بود و قرار بود در حقيقت امتحان پايان ترم باشه كه من جمعه عصر يادم افتاد و البته كتابم هم اداره بود بازم فايده اي نداشت . ديگه صبح شنبه با ماشين اومدم سر كار و زودترم اومدم كه مثلا درس بخونم . حالا خود كتاب در مورد نوشتن ايميل بود اما استاد 90 درصد اوقات با ما گرامر كار مي كرد و امتحان هاي داخل كلاسي هم گرامر بود ديگه منم نشستم گرامر خوندم و خيلي شيك امتحان ربطي به گرامر نداشت و بايد ايميل مي نوشتيم :دي
مثل بقيه شنبه ها سرم خيلي شلوغ بود و از راه هم رفتم خونه مامانم اينا قورمه سبزي خوردم و كيك شكلاتي به به خيلي عالي بود يك ذره هم خوابيدم و پيش به سوي كلاس شنا كه اونم جلسه پايانيش بود . ترسم تا حدودي كمتر شده ديگه خودم تنهايي مي رم توي عميق كرال سينه تمرين كنم اما نزديك ديواره . الان كرال پشتم ديگه خوبه خوبه دوچرخه هم خوبه بد نيست كرال سينه استاد مي گه خوب مي ري اشكلاتت جزئي هست اما چيزي كه خودم حس مي كنم اينه كه اصلا تسلط ندارم .
خونه هم اومدم بيشتر با همسري دراز كشيده بوديم چرت و پرت مي گفتيم و همين طور الكي وقت مي رفت توي چرت و پرت ها و تعريف هايي كه براي هم مي كرديم فقط يك قسمتش خيلي برام خوب بود يك عالمه حس قشنگ بهم داد اين كه همسر جان برگشت گفت پريا مثبت ترين ويژگي اي كه تو داري اينه كه خيلي خودساخته و مستقلي . براي هر چيز براي هر كار طرز فكر خاص خودتو داري و طبق اون پيش مي ري آدم دهن بيني نيستي و بقيه حتي نزديك ترين افراد بهت تاثيري توي خط مشي ات ندارن . يك جور خاص مدل خودت فكري مي كني مدل پريايي :دي براي كارات و برنامه هات روي پاي خودت هستي روي اين و اون حساب نمي كني . اين قدره خوب بود شنيدن اين تعريف ها .مرسي عشقم . بهش مي گم ول كن اين حرف ها را چيزاي عاشقانه بگو بعد كلي فكر شروع كرده تعريف كردن ماجراي عقدمون بهش مي گم داستان نخواستم ها!!!
خلاصه كه من رفتم حمام و همسر جان هم رفت ماست و شير و گوجه خريد . براي ناهار همسري و شام هم كه پلو ماش داشتيم كه هنوزم مونده . كار خاص ديگه اي هم نكرديم .
ني ني يكي از فاميلامونم به دنيا اومد پسره اسمشو گذاشتن نيهاد .
امروزم كه اولين روز كاري دولت جديد هست اميدوارم همه چيز همون طور و خيلي بهتر از اوني پيش بره كه مردم دلشون مي خواست و براي همين رفتن و به آقاي روحاني راي دادن . اميدوارم روزاي بهتر و بهتري در انتظار كشورمون باشه .
فشن اسپرت
4شنبه كه طبق معمول آخر هفته هاي ماه رمضون اضافه كار موندم و تقريبا هم زمان با همسر جان رسيدم خونه. ناهارم چيز خاصي نخوردم شير و بيسكويت و از اين جور چيزا چون عصرش مي خواستيم با هم بريم پارك . ديگه گرفتيم خوابيديم و بعد از ظهر همسري رفت سبزي خوردن خريد ، پاك كرد و شست منم مشغول جمع كردن وسايل شدم بعدشم آش و نون تازه خريديم و پيش به سوي پارك . نه كه خنك باشه اما در مقايسه با خونه خيلي خوب بود و خيلي خوش گذشت بهمون . غذا توي هواي آزاد جدا يك چيز ديگه است . بعدشم برگشتيم خونه همسر جان خرم سلطان مي ديد منم تو فاز روحاني رفته بودم جوشن كبير مي خوندم !
5شنبه صبح راهي خونه مامان اينا شدم و تا ظهر گير كاراي بانكي بودم توي بانك همكار همسري را ديدم برداشته زنگ زده به پرهام كه الان بانك خانمتم اينجاست همسري گفت خوب بهش سلام برسون :دي آقاي بانكي هم تازه كار بود خنگ زد يك تيكه از كارم را خراب كرد . بعدشم اومدم خونه مهي هم اومد كلي حرف زديم ناهار هم همبرگر و اولويه بود تا جان در بدن داشتم خوردم . شب هم همسري دعوت بود خونمون ديگه من موندم تا ايشون اومد مهي هم دعوت بود مامان مرغ ترش و قورمه سبزي پخته بود با كيك شكلاتي عالي بود خيلي هم بهمون خوش گذشت . شب هم كه فوتبال بود بابا و همسري داشتن مي ديدن من و مهي هم مثلا داشتيم مي ديدم و در مورد بازيكناي مورد علاقمون حرف مي زديم و صحبت از اين كه اگر يك تيم داشتيم كيا را داخلش مي ذاشتيم همسري برگشته مي گه عزيزم اون تيم را اسشم بهتره بذاريد فشن اسپرت :دي هر چي لات و لختي و بچه خوش تيپ هست ليست كردين كه !!! وقتي برگشتيم خونه هم ديدم همسر جان رفته برام گل خريده خيلي خوشحال شدم بسي زياد از خودم ذوق در كردم . گفت براي سالگرد عقدمون هست اون روز نذاشتن جوري باشه كه راحت باشي خواستم برات جبران كنم . يعني حسش عالي بود عالي .
جمعه صبح يك ذره راه رفتيم و بعدشم قرار شد بريم اون دور دورا همسرمان آلو بخارا ديده بود بخريم . اين رفتارش خيلي رو مخمه يعني به شدت به خودش مي رسه يه چيزي مافوق تصورتون فقط كافيه مثلا يكي بگه فلان چيزو بخور برات خوبه تا هر جا شده مي ره و وخامت اوضاع وقتي مشخص مي شه كه يادمون بياد از اين نصيحت ها كم نمي شنويم . خلاصه كه رفتيم و نبود و ديگه ديديم تا اونجا رفتيم چند تا ميوه فروشي بود بهتره دست خالي برنگرديم يك كمي آلو و شليل خريديم بعد يك ذره جلوتر ديديم يك بازار بزرگ هست گفتم به همسري بيا بريم اينجا عدس و لپه احتياج داريم بخريم خلاصه رفتيم و جاي بزرگي هم بود اما لپه كه نداشت بعد صف صندوقشم طولاني بود كه گفتيم بي خيال بذار فقط تو فروشگاه بگرديم اما اين فروشگاه هاي بزرگ اين تيپي ان انگار يك جوري طلسم مي كنه آدم را اين قدر چرت و پرت برداشتيم يك چيزايي مثل شير زعفرون ، شير كاكائو ، كلي كمپوت ، دوغ ، كيك و بيسكويت و .... كه گفتيم بذار بريم عدسم بخريم يك دفعه :دي اما لپه و روغن كه احتياج داشتيم موند :دي
همسرمان از كلي قبل درخواست و تقاضا داده بود كه جمعه پلو ماش بخوريم و بنده هم پخته بودم ديگه نزديك ظهر مادرشوهرمان زنگ زده شب بياييد اينجا . ناراحتم شدم البته كه خوشم نمي ياد ازشون در كل يك طرف ، اين كه دفعه پيش زنگ زده بود شام دعتمون كرده بود و عصرش زنگ زد نياييد و يك عذرخواهي هم نكرد يك طرف اين كه مي دونستم بايد بچه وحشي خواهر شوهر را تحمل كنم يك طرف و ديگه اينكه خوشم نمي ياد جمعه ها برم جايي هر بارم زنگ مي زنه جمعه بياييد مي گيم نه تو هفته يك روز مي ياييم ولي انگار نه انگار ديگه گفتيم بي خيال مي ريم و براي همينم پلو ماش ها موند و نهار يك نيمرو خورديم . كلا اعصابم به هم ريخته بود بعدشم همسري يك عالمه خوابيد هر كار كردم بيدار نشد خيلي غصه دار تر شدم تو اون گرما رفتم پياده روي يك ذره اعصابم آروم تر شه . اما برگشتم بهتر بودم . ديگه خونه مادر شوهر هم رفتيم قيمه پخته بود و عين معجزه براي اولين بار توي اين سه سال رفتم خونشون خواهر شوهر نبود يعني اين قدر خوشحال شدم حد نداشت . بد نبود در مجموع . آخر سر دوباره برادر شوهرمان مي گه پرهام فردا بيا منو برسون پادگان پرهامم يك ذره نه و نو كرد اما به نظرم اگر من وارد عمل نمي شدم آخرش مي گفت باشه هر چند مي گه نه امكان نداشت . بنده هم سر راست گفتم فردا ماشين دست منه پرهام جايي نمي تونه بره البته واقعا ماشين دست منه بايد با ماشين مي يومدم امروز . خسته شدم از دستشون واقعا خسته شدم يعني هر بريز و بپاشي بخوان مي كنن هيچ زحمتي هم به خودشون نمي دن براي هيچ كسي حتي بچه شون متوقع هم هستن يعني بدون اينكه كاري بكنن و حتي با وجود اينكه درخواستاشون را رد كني بازم پرو پرو درخواست دارن .
من حتي نگراني شديد عميقي من باب پس اندازمون دارم براي همين دلم مي خواد زودتر خونه بخريم و كلي بريم زير بار قرض كه ديگه چيزي برامون نمونه چون بدونن داري مي كشن ازت و متاسفانه متاسفانه همسرمان هم ساده و كسي كه اصلا تو فكر اين چيزا نيست . و البته اينا خيال هاي ناجور نيست ها نمونه هاش اتفاق افتاده كه مي گم .
قضيه وام هم 4شنبه خيلي نراحت بودم چون ديدم به يكي ديگه از همكارا هم دادن ديگه توي اضافه كاري كه بودم به مدير زنگ زدم گفتم ببخشيد آقاي مهندس اون وقت كي نوبت من مي شه ؟ گفت اصلا برگه ها اشتباه شده حالا ان شا ا.... تا هفته آينده به اندازه كافي مي ياد به همه با هم مي ديم .
ديگه خبر خوب 4شنبه اين بود كه اداره يك كارت تبريك و يك كارت پارسيان براي تولد همسرمون داد حالا تولدش ادريبهشت بوده اما خوب خوش موقع رسيد .
قسمت افتضاح قضيه هم اينه كه من اون 2 كيلوي مورد نظر را كه كم نكردم اين چند روز به مدد خورد و خوراك شديد يك كيلو هم اضافه كردم تصميم دارم از امروز مراقبت بيشتري و شديدتري روي خودم داشته باشم .
40 روز پس از مادربزرگ
دوشنبه همسر جان با همكاران گرام اولويه برده بودند اداره و ديگه براي ناهار سير بود منم نون پنير خوردم و گرفتم خوابيدم . عصرشم كه كار خاصي نكرديم همسري كلي خوابيد منم كتاب خوندم و بعدش بيدار شديم لباس پوشيديم پيش به سوي خونه عمو بزرگش . سه شنبه چهلم مامان بزرگش بود و دوشنبه شب خونه عموش دعا گرفته بودند و شام مي دادند . البته حالم گرفته شد زنونه مردونه جدا بود حوصله ام سر مي رفت غذا هم مرغ و بادمجون بود كه دوست ندارم فقط موقع دعا خوندن بود كه خوشم اومد خيلي وقت بود توي چنين مجالسي نبودم حس خوبي بهم منتقل شد .
سه شنبه سالگرد عقدمون بود خوب ترجيح مي دادم روز خاص تري باشه برام كه بود البته از نوع بدش نه خوبش كه من در نظر داشتم . همون اول صبح برادر همسر جان اس ام اس دادند بيا مشكل پمپون را حل كن با همسايه دعوام شده !!!! خوب مسلمه ناراحت شدم عصبي شدم دوباره كار دوباره كار ، رابطه هاي فقط يك طرفه آخه آدم در حد شعور معمول حالا بالاشم نمي گم در حد معمولم باشه روش مي شه دائم از يكي تقاضاي كار كنه بدون اينكه يك بار خودش پيش نهادي بده . بدتر از همه همسر ساده هست كه از رفتارش حرص مي خورم كه ابدا متوجه نمي شه مثلا برمي گرده مي گه خوب برادرمه مي گم ا يك دفعه موقع كار برادر مي شي وقتي يك شهر ديگه است يك بار بهت زنگ نمي زنه تو كاراي سرمايه گذاريش يك بار با تو مشورت نمي كنه توي بيرون رفتناشون يك بار به تو زنگ نمي زنن يك بار پيش نهاد يك كمك نمي كنند حالا يك دفعه برادر شد ؟!!!! خوب بعدش البته مي شينه به حرفهاي من فكر مي كنه حق را به من مي ده عذرخواهي مي كنه و قول مي ده درست شه همه چيز اما به چه دردم مي خوره وقتي عميقا درك نمي كنه وقتي هر بار اين بحث و جدل باشه تا ايشون دوزاريشون بيفته . خلاصه كه همسرمان نرفت و زنگ زد به مدير ساختمان مامانش اينا ببينه چي به چيه ؟ خوب ديگه كلي هم گله و شكايت از مامانش اينا شنيد و مدير ساختمون گفت من نمي خواستم بگم اما حالا كه با اون همسايه دعواشون شد و حرفش شد بذاريد منم بگم ديگه . كلي شكايت داشتن ازشون كه در راس هم شكايت از سر و صداي بيش از حد دختر خواهرش بود . يعني براي همه نمونه خودخواهي محضن اين خانواده . فكر كنيد بچه بيش از حد شيطونه اصلا نرمال فكر نكنيدها اصلا ، بي وقفه مي دوه جيغ مي زنه و زودتر از 2 يا 3 نصفه شب هم نمي خوابه و تا همون موقع ها هم بدو بدو داره بعد فكر كنيد حتي يك تذكر در حد نكن هم از مامان يا مامان بزرگش دريافت نمي كنه حتي در حد يك نكن . خوب بابا ما هم بچه بوديم تو آپارتمانم بزرگ شديم آدم نبايد فقط به فكر آسايش خودش باشه كه ، بچه آدم براي خودش عزيزه نه بقيه . ما همسايه بغليمون 2 تا بچه كوچيك داره خدايي هم تا حالا سر و صداشون اذيت نكرده بعد بيچاره اين خانمه هر بار منو مي بينه اين قدر عذرخواهي مي كنه هي مي گه به خدا من به بچه ها تذكر مي دم مي گم اين زن و شوهر تا عصر سر كارن بعد كه مي يان آرامش مي خوان ، تو رو خدا هر وقت صداشون اذيت كرد بياييد دم خونه بهم تذكر بدهيد ... بعد اينا اين طوري . ديگه اين كه فكر كنم گفتم من هر وقت خونه مادرشوهر مي ريم دختر و نوه اش هم هستن حالا كار شوهرش اين جوريه مثلا يك ماه مي ره ماموريت خوب اين يك ماه را ظاهرا كامل مي ياد خونه مامانش زندگي مي كنه وقتي هم شوهرش برمي گرده بازم مثلا از 7 روز حداقل 4 روزش را كامل اونجا زندگي مي كنن يعني يادمه يك بار دايي شون زنگ زده بود به مادرشوهرم مي خوام يك روز بيام خونتون ولي خودت بهم خبر بده كي بيام يك روز كه تنها باشي كس ديگه خونتون نباشه !!! فكر نكنيد دخترش براي اون يك روز هم حاضر شد بره تا دايي تنها بتونه بياد خواهرشو ببينه با اينكه قشنگ فهميده بودن منظورشون ايناست ! خلاصه كه سر اين قضيه هم همسايه ها شاكي بودن اساسي و البته چيزاي ديگه . حالا فكر نكنيد همسايه هاي زبون نفهمي ان ها ابدا يعني همسر جان پا نشد بره زنگ زد راجع به مشكلي كه داشتن 5 دقيقه اي با يك صحبت تلفني حل شد . به همسر مي گم فقط خودت ببين ها من تنها نيستم از دست اينها به عذابم همه همين طورن فقط كافيه چشماتو باز كني ببيني .
بعدشم كه ديگه به خاطر دل همسر گراممون براي ناهار لازانيا پختيم جاي همه خالي فوق العاده هم خوشمزه شد اين قدر خورديم كه حالمون بد شد ظهرم تخت گرفتيم خوابيديم . عصر مراسم چهلم مادربزرگ همسري توي باغ رضوان بود كه قرار بود بريم دنبال مامانم اينا با هم بريم و خوب همين طورم عمل كرديم اول يك سر كوچولو رفتيم سر مزار مامان بزرگم و بعد به سمت مزار مامان بزرگ همسري رفتيم . به همين سرعت چهل روز گذشت باورم نمي شه خيلي دلم سوخيده بود اين قدر گريه كردم توي مراسم ، همسري مي گه اوه پريا از كجا اين همه اشك مي ياري آخه !!!! ا بعد از مراسم مامان اينا را رسونيدم يك ذره هم رفتيم خونشون نشستيم كيك و چايي خورديم و برگشتيم خونه خودمون . خيلي خوب بود بالاخره در اين سالگرد فرصتي پيش اومد كه دستمون بند كار بقيه يا آشپزي نباشه فرصتي كه با هم باشيم عالي بود . مي گه هاني تو رو دوستت دارم كاراي مامانم اينا را پاي من نذار من يك عمر حرص خوردم از دستشون من خيلي زور بزنم كاراي خودم را درست مي كنم سعي مي كنم خودم اون جور نباشم . گفتم باشه عزيزم اينا را مي دونم اما من دلم مي خواد واقع بينانه به قضيه نگاه كني دلم مي خواد خودتو جاي من بذاري ببيني چي مي كشم از دستشون . منو مي بوسه مي گه باشه عزيزم . اما دلم گواهي نمي ده توي عمل اتفاقي بيفته !!!!!
پ. ن : چيز بسي جالب در روزنامه خوندم اين كه انواع گروه هاي خوني هست و اين 4 تا گروهي كه ما مي شناسيم گروه هاي معمول هستند كه اكثرا دارند و توي خود ايران مثلا 711 فرد با گروه خوني استثنايي داريم . اين افراد شماره هاي خاصي در اختيارشون هست تا در مواقع ضروري با سازمان خون تماس بگيرن .
يك روز چگال
ديروز به خاطر مراسم احيا ساعت كار ادراه از 9 بود . خوب بود ، قشنگ با خيال راحت خوابيدم بعدش كتاب خوندم و حاضر شدم رفتم سراغ سرويس دم ايستگاه بودم كه راننده سرويس زنگ زد من تو ترافيك گير كردم نمي رسم بيام تو خيابونتون تاكسي بگير بيا فلان جا . بهش گفتم يعني فكر مي كني الان اونم تو مسير من تاكسي گير مي ياد ؟ مي گه دربست بگير من پولشو مي دم !!!! اين حرفش شديد بهم فشار آورد تاكسي هم كه نبود مجبور شدم با شخصي برم تا سوار هم شدم بهش گفتم آقاي ايكس من از تلفن صبحتون خيلي ناراحت شدم شما موظفين منو جاي ديگه سوار كنيد مسير منم تاكسي خور نيست مجبور شدم با شخصي بيام كه اصلا كار درستي نيست يعني نه عذرخواهي نه چيزي گفت من بي نظم نيستم دفعه اولمه ترافيك بود و از اين حرف ها منم شديد عصباني شدم رسيدم تو اداره مستقيم رفتم سراغ مسئول سرويس ها و گفتم چنين اتفاقي افتاده آقاي مسئولم خيلي عصباني شد و گفت حق نداشته زنگ بزنه و چنين چيزي بگه . ايشون در حادترين شرايط ديگه مي تونه به شما بگه آژانس بگيريد بريد اداره و بعد پول آژانس را بده نه اينكه دربست بگير بيا فلان جا سوار شو شما هم اشتباه كردي شخصي گرفتي و رفتي جايي كه ايشون گفته بود يا به من زنگ مي زدي يا آژانس مي گرفتي مي يومدي اداره . خلاصه نيم ساعت بعد آقاي مسئول اومد سراغم گفت با ايشون حرف زدم عذرخواهي كرده پولم داده بابت كرايه صبح ديگه اين پولو كه ديدم دوباره عصباني شدم گفتم من پولشونو نخواستم تشريف بيارن حضورا عذرخواهي كنن . آقاي راننده سرويس اومد و هي دليل مي يورد براي كارش . منم بهش گفتم در هر صورت آدم خدا كه نيست تو كارش اشتباه مي كنه منم خيلي اشتباه كردم در برابر ارباب رجوعم اما هميشه جوابگوي اشتباهم بوده حداقل در حد عذرخواهي ديگه ساكت شد و چند باري عذرخواهي كرد . مسئولم گفت به هر حال ايشون مقصره و اگر شما نبخشيد من كتبا بايد پيگيري كنم تخلفش را . منم گفتم نه بي خيال تمام شد .
چند وقت پيش مدير گفت يك وامي هست آيا مي خوام يا نه . منم گفتم آره . بعد ديدم اين همكار بغل دستي پيگير هست و انگار داره وام را مي گيره . زنگ زدم به مدير گفتم چي شد ؟ گفت متقاضي زياد بود حالا نوبتي كرديم شما كه عجله نداشتين ! حالا عجله نداشتم اما ناراحت شدم يعني چي آخه ؟ تو از كجا مي دوني كي عجله داره كي نداره ؟ بر چه مبنايي اصلا نوبت گذاري كردي افراد رو ؟ نظر شخصي ؟ سليقه ؟ خيلي به آدم فشار مي ياره اين رفتارها .
ديروز دلم هم درد مي كرد هم چنان و انگار همين موضوع در كنار بقيه اتفاقات باعث مي شد يك جوري به نظرم خيلي روزي با چگالي بالا و فشارآورنده باشه . به همين جا هم ختم نشد خونه كه رسيدم همسري خبر داد توي كارخونه دستگاه ها دچار مشكل شدند و مجبوره بمونه اضافه كار دلم بيشتر گرفت . تنهايي ناهار خوردم كتاب خوندم حمام رفتم خوابيدم وقتي بيدار شدم خيلي دلم گرفت جاي خاليشو كنارم ديدم خيلي زياد .
عصر كه اومد هم طفلي خسته بود با هم چايي و ميوه خورديم و رفت حمام منم تنهايي رفتم پياده روي شب هم رفتيم براي خريد كادو . براي عروسي دختر خاله همسري يك سكه پارسيان خريديم . براي دوست من هم دو تا گل نقره يكي براي بچه اش يكي براي ني نيش . خيالمون بابت چند تا از كادوها راحت شد. سر راه هم رفتيم همسري براي فرداش اولويه خريد شيرمون هم تمام شده بود ديگه من پيش نهاد دادم حالا كه بيرون هستيم بيا بريم از اون آقا كثيفه تو پارك فلافل بخريم همسري گفت اصلا دوست نداره از اون فلافل هاي كثيف و روغني بخوره گفتم عيب نداره خودم مي خورم سعي كرد منصرفم كنه و از ضررهاش گفت بازم فايده نداشت ديگه رفتيم دم پارك اما آقاهه از شانسمون نبود همسري هم خوشحال خوب اگه فلافل مي خواي اينجا كه ساندويچي هست بيا بريم برات بخرم اما من فقط فلافل هاي اون آقا كثيفه را مي خواستم براي همين برگشتيم خونه و حليم بادمجونامون را تمام كرديم .
من شديد اميد داشتم توي ماه رمضون وزنم كم شه اما هيچ اتفاقي نيفتاد اين قدرناراحتم واقعا يك كيلو تا يك كيلو و نيم بيشتر نمي خوام كم شه ها اما نمي دونم چرا نمي شه . اين شلوار جديده هم برداشتم يك ريزه تنگه شكمم را توش كامل حس مي كنم و بيشتر افسردگي مي گيرم .
پ.ن : توي روزنامه اومده در باب زايمان طبيعي و سزارين نوشته و كلي هم تاكيد كرده اصلا نبايد در اختيار مادر باشه به مادر چه كه بگه زايمانم چطور باشه پزشك بايد تصميم بگيره در ضمن پيشم مي ياد زايمان طبيعي به سزارين منجر بشه . با اون بلايي كه سر دوستم اومد حس انزجار بهم دست داد از اين مقاله شديد.
كادوي من ، كادوي تو
ديروز از نظر جسماني اصلا اوضاع مساعدي را تجربه نكردم . دلم درد مي كرد سرم درد مي كرد سرگيجه و حالت تهوع داشتم و چون شنبه بود سرم بسيار شلوغ بود و دائم چشمم توي كامپيوتر و اين باعث شد سردردم شديدتر هم بشه . از راه اداره رفتم كتاب خونه و با حال خيلي بدي رسيدم خونه حالا خوشبختانه براي ناهار و شام حليم بادمجون داشتيم كه البته هنوزم داريم خوشبختانه تر :دي
توي خونه همسر جان خبر داد كه جواب آزمايش خون ساليانه ادراه را دادند و مشكل پارسالش حذف شده و ديگه موردي نبوده كه بسي زياد خوشحال شدم . يك كوچولو خوابيديم كه البته از سر درد خوابم نبرد و چون از صبح درد داشتم و قرص دنبالم نبود بخورم اصرار داشتم حالا هم نخورم ، چه مسخره ! ديگه بعدش بيدار شديم چايي خورديم و پيش به سوي خريد براي كادوهاي همسري .
خوب راستش بي انصافي كرده بودم كه همسر جان يادش به كادو براي من نيست چون دقيق حواسش بود كه من چند وقت پيش يك كرم را مي خواستم و هي گفتم دلم مي خواد بخرمش ديگه قبل از اينكه بريم خريد براي خودش نگه داشت و رفتيم اون كرم را به عنوان كادوي سالگرد عقد برام خريد . دستت درد نكنه عزيزم خيلي خوشحال شدم . بعدش راهي شديم تا منم كادوي ايشون را بخرم يك جفت كفش قهوه اي و يك پيراهن مردانه 4خانه فيروزه اي رنگ و يك جفت جوراب سفيد هم كادوي ايشون شد از طرف من . يك ذره هم تو خيابونا گشت زديم و چون نزديك خونه مامانم اينا بوديم زنگ زديم و يك سر رفتيم اونجا خريدهاي همسري را نشون داديم بعد مانتوي من مشكل داشت مامان جون زحمتشو كشيد درستش كرد دستش درد نكنه . كيك هم درست كرده بود اين قدر قشنگ شده بود عين كيك بيروني ها كيك موز با رويه ژلاتين كلي خورديم و ديگه راهي خونه خودمون شديم .
تا عصر ديگه سر دردم خوب شد اما حال دلم خيلي بده همين طور درد مي كنه انگار غذاهام هضم نمي شه رو دلم سنگيني مي كنه . حتي هنوزم درد دارم و حالت تهوع . الان همسر جانمون زنگ زده ببينه بهتر شدم يا نه بهش مي گم نه هنوز حالم بده بعد مي گه ااااا پريا من قرص مخصوص دل درد اين مدلي داشتم تو يخچالم بود مي گم واقعا خسته نباشي مي خواستي بعد 24 ساعت هنوزم يادت نيفته .
سالگرد عقدمون مي شه سه شنبه هيچ برنامه خاصي نمي شه داشت روز گناهه بعد چهلم مامان بزرگ همسري هست شب قبلش هم شام شب هفت مامان بزرگش هست حالا يا امشب يك برنامه كوچو بايد براي خودمون بذاريم يا بعدش مثلا 4شنبه هر چند خيلي هم برام مهم نيست كلا حرمت زيادي براي سالگرد عقد قائل نيستم . سالگرد آشنايي و عروسي برام بسي عزيزتر مي باشند .
كلي هم كادو در ليست خريد داريم براي بعد ماه رمضون : عروسي دختر خاله همسري هست ، دوست من خونه خريدن و زايمانم كرده مي شه دو تا كادو ، يكي ديگه از دوستامم زايمان كرده ، زن عموي همسري هم همين روزاست فارغ شه گمونم . به به :دي
مرسي خيالم راحته
4شنبه از راه اداره دوباره رفتم كتاب خونه ، توي خونه هم يادم نمي ياد براي غذا چي كار كرديم اما هر چي بود از قبل داشتيم . ديگه عصرش مشغول كزتينگ بوديم . راستش همسري از اداره كلي حليم بادمجون گرفته بود منم زنگ زدم مامان اينا 5شنبه بيان خونمون دور هم باشيم . همسري واقعا دستش درد نكنه پا شد كل خونه را جارو كشيد دست شويي را تميز كرد رفت نوشابه و ماست و زولبيا باميه خريد ، ظرف ها راشست . منم مشغول گردگيري و تي كشيدن شدم عدس پلو با گوشت قل قلي هم درست كردم به علاوه ژله . ميز و لوازم پذيرايي را هم آماده كردم . همين .
5شنبه صبح رفتم خونه مامان اينا يك ذره نشستم و خودم تنهايي رفتم استخر تمرين بد نبود بعدشم سر راه با مامان قرار گذاشتم بياد بريم دنبال شلوار ، يك پارچه اي مشكي ساده براي سر كار مي خواستم اما خوب خيلي گشتم تا پيدا كردم نبود . ديدين از استخرم آدم مي ياد چه صورتش خشك مي شه كرم هم نزده بودم پوستم طفلي سوخت بعدم با اون موهاي خيس هي راه رفتم تو خيابون سرم هم سرما خورد . نزديك ظهر برگشتيم خونه ناهار خورديم يك كوچولو خوابيدم و دوباره راهي استخر شدم اين بار براي كلاس . مامان اينا هم دسشون درد نكنه يك شيشه عسل برامون خريده بودن كه دادن بهم . كلاس استخر خيلي خيلي بد بود استاد اصلا دوباره كاري به كارم نداشت عين صبح كه تنهايي رفته بودم تمرين . بعدش اين پوست طفلي هم صبح چربيشو از دست داده بود دوباره خشك تر شد بازم كرم نداشتم زير آفتاب و اين گونه بود كه وقتي رسيدم خونه تمام زير چشم و دماغم قرمز قرمز بود و مي سوخت . توي خونه هم مشغول رسيدگي به ظرف ها شدم و تصميم گرفتم بيفتك با گوشت چرخ كرده هم درست كنم . همسري هم رفت نون تازه خريد و ميوه ها را شست و چيد و ماست و اين جور چيزا را آماده كرد . خلاصه شب بابا اينا اومدن خوب بود خوش گذشت دور هم البته حالم زياد خوب نبود پوستم مي سوخت چشمام درد مي كرد اما هي خودمو نگه داشتم شام هم گفتم ديگه ساده بود حليم بادمجون ، عدس پلو و بيفتك با ماست و سالاد و نوشابه و سبزي خوردن . بابا اينا كه رفتن اين قدر بي حال بودم كه افتادم . همسري عزيزم طفلي همه غذاها را جمع كرد ميز را مرتب كرد ميوه را چيد توي يخچال شيريني ها را جا داد توي يخچال ظرف ها را گذاشت توي ماشين ظرف شويي و ظرف بزرگترها را خودش شست . جارو كشيد شيشه ميزها را پاك كرد و خونه را كرد دسته گل . البته كه من صبح كه پا شدم اينا را ديدم كلي هم بغلش كردم و ازش تشكر كردم كه اين قدر خوبه اين قدر فهميده و مهربونه كه من نه قبل نه حين و نه بعد مهموني ها هيچ دلواپسي ندارم و مي دونم خودش همه جوره كمكم مي كنه .
جمعه صبح رفتيم بلالي خريديم و مشغول دون كردنش شديم ديگه تا شب دستمون بند بود كه بپزيمش و فريزرش كنيم و از اين حرف ها . ناهار و شام هم بقيه عدس پلوها را خورديم . ديگه يادمه عصرش پياده روي كرديم و فيلم هم ديديم بدون تعهد مال 2011 در مورد دختري كه مي ترسه از ايجاد رابطه احساسي و از پسري كه عاشقشه مي خواد روابطشون محدود به رخت خواب باشه بد نبود .
ديروز تولد دوستم مس مس بود كه جنوب زندگي مي كنه . خيلي دختر ماهيه و البته خانواده شديد مذهبي اي داره ما 3 سال با همديگه هم اتاقي بوديم و براي همين روي خانواده اش شناخت نسبي دارم . ديروز زنگ زدم براي تولدش بعد گفت شوهر خواهر بزرگه اش كه الان 25 ساله ازدواج كردن و بچه هاش دانشجو هستند رفته يك زن ديگه صيغه كرده وقتي هم فهميدن بقيه و باهاش دعوا كردن و گفتن مگه مشكلي داشتي توي زندگيت ؟ مگه زنت مشكلي داشته ؟ برگشته گفته مگر شرع گفته بايد زنم مشكل داشته باشه تا اجازه صيغه داشته باشم خلاف شرع نكردم به همين راحتي !!!!! اين قدر ناراحت شدم حد نداره خوب آدم از اين چيزا زياد مي شنوه يا مي خونه اما وقتي در مورد كسي باشه كه مي شناسيش خيلي فرق داره حقيقتا واقعا ناراحت شدم غصه خوردم دلم خيلي خيلي زياد لرزيد يعني حالم گرفته شد اساسي واقعا دلم مي خواست پرهام بياد كنارم دلداريم بده و چيزاي خوب بهم بگه اما نمي دونم چرا متوجه نبود و فقط مسخره بازي در مي آورد !!!!
حالم هنوز خوب نيست گلوم كمي درد داره دلم درد مي كنه زياد رو به راه نيستم .
واقعا نمي خواي بدوني ؟
ديروز كه گفتم بهتون كلي برنامه ريزي داريم و كار عقب افتاده . خوب همسر جان اومدند ناهار هم بقيه حليم هايي كه مامان داده بود را خورديم و گرفتيم خوابيديم كه زود بلند شيم بريم دنبال كارامون و صد البته وقتي بيدار شديم آقاي پرهام خان فرمودند چشمم درد مي كنه سرم درد مي كنه نمي تونم كنسلش كنيم خيلي هم با قلدري گفت ها حالا خوبه اكثر اين كارها شامل خريد براي خود ايشون بود ديگه منم ناراحت شدم ولي خوب هي اومد عذرخواهي كرد بعدش و گفت اگه واقعا مي خواي بريم و اين چيزا خلاصه از دلم درآورد بخشيدمش. اما خوب هر چند حالش بد بود انگاري ولي حمام رفت اونم يك ساعت تمام ، اصلاح كرد ، رفت سبزي خوردن خريد ى ، پاك كرد و شست و گذاشت توي يخچال !!!! منم براي خودم رفتم پياده روي . بدترين قسمتي كه خورد توي ذوقم در باب شام بود . خوب من كه از اول شام با خانواده مادري را با اين كه خيلي خيلي دلم مي خواست كنسل كرده بودم و اصلا تو فكرش نبودم بعد ديروز صبح هي پرهام گفت حالا شايد برسيم بعد خريدها بريم اونجا سريع با بقيه شام بخوريم بعدش بريم سينما و بيا اگه شد بريم و اين طوري بود كه ديگه تو دلم اميد به وجود اومد بعد كه اينجوري كنسل شد و آقا پرهامم به روي خودش نيورد خوب توي ذوقم خورد .
شب البته گفت بيا حتما برنامه سينما را بريم و دفعه قبلم به خاطر من كنسل شد و حالم بهتره . رفتيم فيلم گذشته از اصغر فرهادي كه خيلي دلم مي خواست ببينمش . ما هر دو عاشق ساندويچ كالباس هاي سينما هستيم بگم ديشب ساندويچ هم نداشت بسي پكر شديم . فيلم قشنگ بود جفتمون لذت برديم . در مورد يك آقاي ايراني كه قبلا با يك خانم فرانسوي كه دو تا دخترم داشته ازدواج كرده بوده اما چند سالي مي شده كه اومده ايران حالا برگشته فرانسه تا خانمه را طلاق بده چون اون خانم قصد ازدواج مجدد داره . خوب درش آورده بود چسبيد بهم . اون آخراي فيلم وقتي آقاهه ديگه مي خواد برگرده ايران به خانمه مي گه مي خوام برات توضيح بدم مي خوام برات بگم چه اتفاقي افتاد كه وقتي رفتم ايران ديگه برنگشتم . خانمه هم مي گه نه نمي خواد توضيح بدي مربوط به گذشته است نمي خوام به گذشته برگردم !!!!! يعني خانمه اساسي حالمو گرفت خوب چرا نمي خواست بدونه . همسري كه بعد فيلم مي خنديد مي گفت يعني به اينجاش كه رسيد گفتم با خودم الان پريا از فضولي مي ميره :دي اما خوب خداييش من هر چي براي خودم موقعيت سازي كنم كه مثلا چند سال پيش با يك نفر بوده باشم بعد منو قال بذاره منم دوسش داشته باشم حالا بخواد برام توضيح بده دليلش چي بوده هر چي هم پسره برام بي تفاوت باشه و اصلا هيچ تاثيري نداره اون چيزا و مثلا من يكي ديگه را دوست دارم تو اين زمان و زندگي تشكيل دادم و اينا بازم حداقل اون حس كنجكاوي را نمي تونم خفه كنم . شايد باهاش بحثي نكنم اما خوب مي گم جون بكن بگو چه مرگت بوده :دي شماها باشيد يعني بي خيال مي شيد ؟ من زيادي فضولم؟
يك جاي ديگه هم تو فيلم هست خانم آقاهه تو كماست گفتن آخرين حسي كه از بين مي ره بويايي هست عطراشو بيار روش تست كنيم . حالا خونه شون اين قدر درب داغونه بعد آقاهه مي خواست عطراي خانمه را جمع كنه شد يك جعبه پر پر به پرهام مي گم اگر اين مشكل براي من پيش بياد تو اصلا سختت نيست ها من يك عطر بيشتر ندارم :دي حالا اين شوخي بود اما اصلش با غير شوخيش فرق نداره چون در حقيقت 2 تا عطر مجموع دارايي من هست . :دي
خلاصه آخر شب رسيديم خونه در حال مرگ از گرسنگي . يك چيزي خورديم و خوابيديم كه چون شكمم هم پر بود كلي كابوس ديدم به سرم هم زده بود توي خواب مي خواستم حالت جنيني بخوابم پاهامو يعني جمع كنم توي دلم و از همون وري توي بغل همسر جان هم بخوابم در ضمن خوب پام مي خورد تو شكمش جام نمي شد اعصابم خرد شده بود نصفه شبي يه وضعي :دي
پ. ن : و اما روزنامه اين بار خبر جالبش راجع به يك لاك پشت طفلكي توي چين هست كه سيگاري شده و بايد روزي 10 تا سيگار بكشه و الان صاحبش براي ترك دادنش از بقيه كمك خواسته !!!!
روزاي دم كرده و گرم
هوا وحشتناك گرمه . اتاق ادارمون بزرگه يك فن توش روشنه اصلا خنك نمي كنه يك كولر دستي هم داريم اما روشنش نكردن . سنگينه تو كمده من زورم نمي رسه درش بيارم رومم نمي شه راستش ، به آقاي سرپرست گفتم استقبالي نكرد از قضيه . دارم خفه مي شم از گرما كاش درش مي آورديم .
ديروز مجبور شدم اضافه بمونم خيلي بد بود از گرما خفه شدم بعدشم رفتم كتابخونه تقريبا هم زمان با همسري رسيدم خونه و يك عالمه هم غذا خوردم . خيلي گرسنه بودم . بعدشم تميز كردن ظرف شويي و سطل آشغال و خواب . خوبيش اينه مي دونم براي يكي دو روز دوباره غذا داريم و به آشپزي نيازي نيست .
روزاي گرم به شدت كسلم مي كنه انگار دچار يك جور رخوت و بي انگيزگي شدم . ديروز قصد داشتيم بريم بلالي بخريم ذرت درست نماييم اما عين روزاي قبل اين برنامه هم با گرماي هوا دود شد و به مرحله عمل درنيومد . فقط رفتيم يك مقاديري ميوه خريديم اورديم گذاشتيم توي يخچال و بلافاصله رفتيم پارك يك كمي قدم زديم صحبت كرديم فالوده خورديم و برگشتيم خونه . من خيلي دلم مي خواست فيلم ببينم اما همسري هي تو فكر بود به خرم سلطانش نمي رسه ديگه راضيش كردم اگر وسط فيلم ، خرم سلطان شروع شد قطعش مي كنم و بقيه اش را بعد مي بينيم . چينين همسري دارم من !!! فيلم انتخابيمون هم grown ups بود ساخته 2006 در مورد يك سري پسر بچه كه بسكت بال بازي مي كردند حالا بزرگ شده بودند هر كدوم زندگي خودشون را داشتند و براي مراسم بزرگداشت مربي دور هم جمع مي شوند . فيلم نامه منسجم و درست و درموني نداشت اما سرگرم كننده بود در مجموع بد نبود خيلي معمولي .
امروز همه خانواده مادري شام دور همند به ما هم گفتن بريم اما بي خيال شديم براي امروز از قبل خيلي برنامه ها چيديم دلم پيششونه اما نمي خوام برنامه مون به هم بخوره به اندازه كافي بي نظمي بوده تو اين روزا بسه ديگه .
هفته آينده سالگرد عقدمونه به همسري گفتم مي خوام يا براش يك جفت كفش بخرم يا يك پيراهن كدومو ترجيح مي ده خيلي مصرانه گفت هر دو را مي خوام . اصلا خوشم نيومد يعني چي آخه !!!! بدتر از همه كه اصلا به روي خودش نمي ياره هيچ وقت از قبل به فكر كادويي براي اين مناسبت ها نيست حتي وقتايي مثل الان كه از قبل در جريانه من براي اون دارم تدارك مي بينم و مي دونه برام مهمه . شديد ناراحتم از دستش از اين باب شديد .
پ.ن 1 : خيلي باحاله نوشته توي ماه رمضون توي امارات به هر كس لاغر كنه جايزه مي دن جايزه هم چطوريه به ازاي هر كيلو كاهش وزن يك گرم طلا . تازش به سه نفري كه بيشترين كاهش را داشته باشند 5400 دلارم جايزه اضافه تر مي دن به صورت سكه البته . خيلي باحاله كه . اما خوب خداييش بايد فكر كرد توي چاقي كار را به كجا رسوندند كه اين جايزه ها را دولتشون در نظر گرفته .
پ . ن 2 : يك گزارشي هم خوندم در مورد آمار تصادفات كه ايران توي دنيا مرتبه 5 را داره . چه قدر تاسف برانگيز و بدتر از اون اين كه اين آمار بيشتر از سال هاي قبل هست ! اما موضوع جالب اينه كه توي اين تصادفات از پرايد رفع اتهام شده و بيشترين آمار تصادفات مربوط به خودروهاي خانواده پژو بوده و پرايدها در رده دوم قرار داشتند . يك آماري هم تهيه كردند بر مبناي تعداد تصادف به نسبت تعداد خودروي موجود كه از اين طريق پر سانحه ترين خودرو سمند بوده بعد خانواده پژو بعدش پيكان و چهارمين هم پرايد بوده .