خيلي تلخ خيلي شيرين
شنبه من بدو بدو رسيدم خونه رفتم آرايشگاه ابروهامو تميز كردم و موهامو فقط يك سشوار ساده كشيدم و بعد كمي كتاب خوندم و با همسري حرف زدم تا شب شد و آماده شده خيلي خيلي ساده بودم يك پيراهن مشكي كوتاه براق ساده پوشيدم با كفش ساده مشكي موهام هم ساده ساده باز بود و يك تل نگين دار و يك سرويس نگين دار همين . با آرايش بسيار ساده و كمرنگ . عروسي خيلي مفصل بود توي يك باغ اطراف مشتاق و فقط خرج تشريفات باغ و شامش 25ميليون شده بود يعني روي هم عروسي و مراسماي روز قبل و بعدش حدود 50 ميليون براشون دراومده بود . باغ خيلي بزرگ بود و از در باغ تا ورودي مورد نظر يك فرش قرمز پهن بود زيباترين قسمت عروسي هم همين ورودي بود يك راهروي طولاني را به صورت سربسته درست كرده بودن كاملا سفيد كه از بيرون پر از چراغ هاي چشمك زن براق سفيد بود و داخل راهرو دقيقا پر بود ها از گلدوناي سنگي بلند و كوتاه پر از سبدهاي آبشاري گل سفيد كه تا زمين مي رسيد يك راهرور طولاني پر از گل سفيد و آخرش هم يك عالمه شمع هاي سفيد فوق العاده خوشگل بود . ميز و صندلي ها را توي باغ چيده بودن كه همه چيز سفيد بود و به همه صندلي ها هم يكي شاخه گل مريم اويزون بود روي تمام ميزها هم شمعدون هاي خيلي بلندي بود كه روش يك سبد كوچيك گل سفيد و ياسي قرار داشت . جايگاه عروس و داماد هم خوشجل بود با يك عامله نوار از صدف هاي سفيد و چراغ هاي چشمك زن . رقص آخر عروسي دو نفرشون هم بامزه بود البته يك چيزي شبيه والس بود و داماد هم رقص بلد نيست ولي عروس با كلي عشوه و لوندي رقصشون را بين اون همه رقص نور و غبار و بين فواره هاي بلند و زيباي آتش به چيز فوق العاده شاعرانه اي تبديل كرد . شامشون هم برنج ساده شويد پلو كباب جوجه خوراك زبان ژيگو ماهي بوقلمون و كوكو قندي بود ميز دسر هم تنوعش بالا بود . عروس لباسش را داده بود بدوزن اونم لابد با قيمت گزاف قشنگ بود ولي چيز خاصي هم نبود كه پيدا نشه تو بازار يك دكلته ساده كه خيلي كم روش كار شده بود و دامنش از اينهايي كه يك پف بزرگ ساده است با لايه هاي تور زياد بدون كار . عروس خانم خودش خوشگله و عروس خوشگلي هم بود ولي خوب كار آرايشش را من دوست نداشتم خودش روشنه سفيد با چشم قهوه اي روشن موهاشم قهوه اي روشن بود بعد ارايششم قهوه اي روشن و نارنجي بود و خيلي بي حال بود . ماشين عروسشون خيلي شيك بود يك بنز كروك فوق العاده! ما كه نرفيتم ولي ظاهرا حتي براي مراسم ديدن جهاز و پاتختي هم اركستر جدا و گل آرايي داشتن . اين از خود عروسي و اما از حواشي آن
قسمت خوبش : خوب من كلا از عروسي خوشم مي ياد و از ديدن آدماي آراسته با لباس هاي مختلف جيگول پيگول لذت مي برم هر چند كه مثلا كلا يك دور پا شدم با همسري رقصيدم و بقيه اش نشسته بودم . در ضمن اولش از اينكه اون قدر ساده رفته بودم جا خوردم ولي در كمال خوش شانسي نمي دونم چي شده بود كه به نظر همه خيلي خوشگل مي يومدم و حتي همسري كه از دور مي يومد گفت واي پپر چه قدر تو كل مجلس تو چشمي . اين خيلي بهم اعتماد به نفس داد .
تازه بهترتر كه فاميلاي دورشون يك عالمه منو و همسري را تحويل مي گرفتن قربون صدقمون مي رفتن ولي هيچ گونه محلي به مادرشوهر گرام نمي ذاشتن و تازه هي هم عمه اش و مامان بزرگش اينا مي گفتن پپر و همسريش مهربونن مرتب بهمون سر مي زنن هر چند مامان همسريش سرده و پيشممون نمي ياد :دي
قسمت بدش : مادرشوهر مزخرف . قبلا هم گفتم همسري عزيزم واقعا از نظر مالي خيلي تحت فشاره در حقيقت خونه را كمي قبل از عقد ما خريده با قرض زياد و الان همه حقوقش مي ره براي قسط و ماهي 50 تومن براش مي مونه با همه اين شرايط هيچ وقت نذاشته من كمبودي توي اين دوران حس كنم و چون واقعا پسر خوب و مودبيه خانواده ام انتظاري ازش نداشتن و اصلا اذيتش نكردن . با اين ميزان حقوق مامانش توي اين يك سال به هيچ وجه هيچ كمك مالي بهش نكرده و بعد براي عروسيمون اولا رهني خونه 12 ميليون بود بايد داده مي شد بعد خرج عروسي هست و وسايلي كه داماد بايد بخره شامل تلويزيون سينماي خانگي ميزش فرش مبل راحتي و براي همه اينها 5ميليون داشت خانواده ما 12 ميليون را دادن و بابا مامانم و خودم از خير همه ارزوهامون براي عروسي گذشتيم و مامانش هيچ كاري نكرده فقط مي گه بايد عروسي مفصل باشه وگرنه آبروي من مي ره و بعد هم همه جا رفته پر كرده كه اين مي گه پولمو خرج عروسي نمي كنم باش حرف بزنيد . فكر كنيد جاي ما اون داره گله مي كنه . حالا اين حرف و نقل ها كه هست و مهمم نيست و همسري هم گفت با عمه و عموم حرف مي زنم و همه ماجرا را بهشون مي گم ولي خوب ديگه منم دهنمو وا كردم به همسري هر چي مي تونستم پشت سر مامانش گفتم و اونم فقط بغلم مي كرد و مي گفت حق داري اينا را به خودشم بگي هيچي بهت نمي گم حق داري عزيزم . بابام هم گفت بعضي ادما ظرفيت احترام ندارن و خوب منم تا حالا هيچي بهش نگفتم ولي حالا جدا هم خوشحالم كه ديگه رسما بي شعوري خودشو نشون داده و منم اعلان جنگم را نمودم و هر جور لازم باشه ديگه باهاش رفتار مي كنم .
تعطيلات بــــــــــــسيار طولاني
اون قدر كارهاي مختلف تو اين چند روز انجام دادم كه به نظرم مي ياد يك ماهي از 4شنبه صبح كه آخرين پست را دادم مي گذره .
4شنبه همسري هم چنان كسل و بي حوصله بود و به منم نمي گفت چشه و من حس مي كردم ناراحتيش هنوز رفع نشده واسه همين به سرم زد و مرخصي ساعتي گرفتم زودتر رفتم خونه حمام كردم و آماده شدم كه برم دم خونشون غافلگيرش كنم كه بابا يك هويي خيلي مهربون شد و گفت امكان نداره بذارم تو اين گرما با تاكسي و اتوبوس بري صبر كن تا با ماشين برسونمت ( خونه ما و همسري خيلي دوره از هم ) . خلاصه با بابا رفتيم و من دم خونشون پياده شدم به همسري زنگ زدم كه زود بيا دم خونه ما كارت دارم و البته اين همه زود بيا زود بيا همسري 20 دقيقه بعد دم در بود و شوكه شد تا منو ديد گفت كشتي منو فكر كردم چيزي شده :دي ( البته قبلش مامان همسري رسيد ديد من توي كوچه ام و بردم توي پاركينگ ) خلاصه با هم رفتيم بالا خونشون و همسري هزار بار ازم تشكر كرد .
همسري ممنونم مرسي كه ارزش كارهاي آدمو و محبتشو درك مي كني . ممنون كه برگشتي به هم گفتي تا وقتي كه زنده ام اين كارت رو فراموش نمي كنم . بهترين سورپرايز دنيا بود . مرسي كه گفي اون قدر خوب و باگذشتي كه در تصورم نمي گنجه خوبي هات اون قدر صميمي و از ته قلب هست كه كاراي من فقط كپي پيست محسوب مي شه . مرسي كه گفتي تا آخر بيمه شدي كه شده بميرم از ناراحتي ولي بداخلاقي نكنم باهات مرسي كه تو چشام نگاه كردي و گفتي واقعا ارزششو داري كه آدم برات هر كاري بكنه و واقعا رفتارت جوري بود كه مي ديدم مهربوني نهفته تو كارم به دلت نشسته اساسي .
شب مامان همسري قورمه سبزي پخت و برق هم رفت البته . من تا آخر شب اونجا بودم كمي حرف عروسي مريمو شد و آخر شب همسري رسوندم خونمون .
5شنبه : صبح يك عالمه كتاب خوندم حمام رفتم و سام سام هم رفت با دوستش شيراز . مي خواستم برم كتابخونه كه همسري زنگ زدم ظهر دارم مي رم كتابخونه گفت امكان نداره بذارم توي گرما با تاكسي و اتوبوس بري ( نمي دونم اين 2روز چه همه باهام مهربون بودن :دي) صبر كن عصر مي يام دنبالت . عصر همسري اومد و رفتيم اول كتاب خونه بعد رفتيم براي عروسي مريمو يك سكه پارسيان گرفتيم . من چند تا انار مصنوعي براي توي بشقاب هاي شيشه ايم مي خواستيم براي همين با همسري رفتيم بازار مهدي كه فقط يكي از مغازه ها از اين انار سرخ خوشنگ هاي قاچ شده داشت كه همسري گفت خوشجل نيست و بذار من نزديك خونمون ديدم برات مي گيرم . ولي خوب من يك كدوي مصنوعي ديدم كه توش با گل خشك كار شده بود و دوسش داشتم و اونو خريدم . بعد رفتيم پديده تا من كادوي همسري يعني قاب عكس دو نفرمون را سفارش بدم . هزينه اش 93 تومن مي شد و كشتنمون كه سرمون شلوغه نمي شه آرشيو را باز كنيم بريد شنبه بياييد . خلاصه ما با همه بدخلقيشون بيعانه داديم و قرار شد شنبه تلفني بهش بگيم كدوم عكس را بزرگ كنه . بعد براي عروسي صحبت كرديم ولي خوب ما طبق قرارمون چون قرار نيست لباس عروس باشه و آلبوم كامل هم نمي خواهيم فقط چند تا عكس مي خواهيم ولي اونز ير بار نمي رفت و مي گفت ورودي و هزينه عروس را بايد بدين منم گفتم اصلا نمي خوام و اومديم بيرون و بعد تصميم گرفتيم بريم پيش همون عكاسي كه توي باغ درياچه بود چون از عكسمون راضي بوديم و مهم تر كه اقاهه خيلي خوش خلق بود . اونم باهاش ست كرديم و وقت گرفتيم . بعدشم شاد و خندان رفتيم هايپر ماركت كه دوستاي گلم گفته بودن شمع زياد داره ( دستتون بابت همه كمكا درد نكنه ) و يك شمع طلايي كوچولوي خوشگل براي دست شوييمون خريديم . ديگه بعدشم خسته و كوفته رسيدم خونه و تازه آخر شب رفتم خونه مامان بزرگم .
جمعه صبح كتاب خوندم و البته حوصله ام هم سر رفته بود شديد ظهر براي ناهار همسري اومد خونمون كه مامان عدس پلو و زبان درست كرده بود و بعدش يك عالمه خوابيديم و عصر بيدار شديم بريم نمايشگاه مبل كه اينم براي خودش ماجراييه . پارسال يك نمايشگاه مبل توي اصفهان بود يك شركت توليدي از تهران من يك هويي اونجا چيزايي كه دوست داشتم را پسنديدم ولي خوب جا براي خريد نداشتم حالا همون شركت دوباره نمايشگاه گذاشته و سرويس مبلي كه مي خواستم را داره ولي حالا من مرددم اصلا توي خريد . اين مبل بين پذيرايي و راحتي هست ولي خوب به دلمه خوشگله ولي از اون طرف مي گم خوب اگه پذيرايي كامل باشه بهتره و شيك تره . يك بار مي گم همينو بخرم ديگه تهران گشتن و رفت و اومدشو ندارم يك بار مي گم خوب تنوع بيشتره و همه هم راضي ان . نمي دونم ديگه بدجور دو دلم و اعصابم ريخته به هم اصلا . حالا باز دو دلم اصلا 3شنبه و 4شنبه برم يا 4شنبه و 5شنبه . اصلا اگه قرار باشه استيل نگيرم كه همين راحتي ها رو كاملا دوست دارم و .....
ديروز پي كي از زن دايي گرام خريداري شد و الان من ماشين دارم هر چند پولشو فعلا نمي دم اميدوارم راننده هم بشم . :دي
امشبم مي ريم عروسي مريمو و تازه كلي مادر شوهر گرام باز رو اعصاب همسري رژه رفته كه چرا عروسيتون مفصل نيست چرا ماشين گل نمي زنين چرا فيلم برداري ندارين . حتما عروس كشون بايد باشه حتما ديدن جهاز را داريم و خوب اينا هم اعصابم را داغون كرده .
بوداهاي طلايي
ديروز اداره بهمون گز داد ، كفش هاي ورزشيم و لباس ورزشم توي اداره بود كه بايد مي بردم خونه به علاوه اينكه ظهر رفته بود باشگاه و غذامو برام توي ظرف گرفته بودند و اونم مونده بود بعد فكرشو بكنيد بابام زنگ زد كه پپر من نزديك ادارم بيا تا برسونمت به به چه حالي داد :دي تازه تا رسيدم خونه ديدم فرش را هم رفتن دادن و يك صورتيشو گرفتن .
همسري از دستم دلخور بود كمي خوب دلخوريش به جا بود ولي خيلي ناراحت شدم كه باز تا من از چيزي شكايت كردم اون زودتر از من ناراحت شد !!!!!! اين اخلاق را اصلا دوست ندارم.
بعد هم اومد دنبالم رفتيم و سه تا بوداي طلايي خيلي كوچولو براي دست شوييمون خريديم . چيز اصلا خاصي نيست لي من خيلي دوسشن دارم مي خوام بذارم جلوي آينه دست شويي . ( ست آينه ، جا حوله اي ، جا مايع و ... دست شويي صورتي هست و سطل و برس و را هم صورتي گرفتم براي تزيين هم به اين نتيجه رسيدم 3 تا مجسمه طلايي جلوي اينه بذارم و از اون چسبونك هايي كه پيش نهاد داديد بعدا برم بگيرم براي روي فلش تانك . راستش يكي از دوستامون يكي از اين آفتابه مسي هاي قديمي را پر گل كرده بود براي دست شوييش و خيلي باحال بود ولي من زياد تو فكر اون كار نيستم شايدم بعد كه چيدم چيز بهتري به نظرم برسه . ) بعدشم با انسان و خانمش رفتيم براي شام . رفتيم باغ رستوران دلنوازان من خيلي خوشم اومد البته من كلا باغ رستوران را دوست دارم و اينجا هم با سنگريزه هاش ، مرغ عشق ها و فواره هاش فضاي جالبي داشت . كار جالبشون براي سرو غذا بود كه بشقاب بشقاب نيوردن و دو تا ظرف وارمر دار بود تو يكش برنجمون تا خودمون بكشيم و تو يكيش هم كباب ها و جوجه هامون . تزيينات ظرف هم خيلي خوب بود كلا به من خيلي چسبيد و بقيه هم از كيفيت غذاش خشنود بودند .
كار سام سام توي ادارشون با مشكل رو به رو شده از ته قلب براش آرزو مي كنم مشكلي پيش نياد و بهترين چيزا براش اتاق بيفته .
پ. ن : بچه ها روي سر يخچالتون رو چي كار كرديد . چيز تزييني گذاشتيد ؟ نظري داريد ؟
پ . ن : ديروز تلاش نمودم ژله درست كنم ولي بازم به قالب چسبيد چرا ؟ من هم قبلش قالب را كمي خيس مي كنم تو يخچال مي ذارم هم توي آب گرم قرارش مي دم ....
ادامه مطلب چيز خاصي نيست جز يك عكس از همون سه تا بودايي كه گفتم .
قالي هاي رنگارنگ
ديروز بعد از كار رفتم كتابخانه و بعدش همسر جان زنگ زدند و گفتند انسان اينا مي گن امروز آخرين روز نمايشگاه شيريني و شكلات هست و مي يايين اول با هم بريم نمايشگاه بعد بريم شام منم گفتم نه چون بابا ديروزش رفته بود و برام تعريف نموده بود در حد افتضاحه ! همسري هم گفت اگه نمايشگاه نريم تنظيم شام باهاشون سخته و بذاريم يك شب ديگه و قرار شام كنسل شد و شايد امشب بريم . همسري بهم پيش نهاد داد بياد دنباليم بريم خونه خودمون تا با مدي مجتمع يك سري صحبت ها را بكنيم كه من قبول ننمودم و تصميم گرفتم با مامان براي خريد فرش بريم .
براي پذيراييمون قبلا 3 تا فرش 2*3 خريده بوديم كه زمينه كرم هستند ولي تم رنگي حاشيه ها به مسي و صورتي مي زنه . ما فكر مي كرديم اتاق ها موكته و به فكر فرش اون اتاق نيفتاده بوديم . اتاقي كه توش تخت را مي ذاريم ديگه فضاي فرش نداره هرچند مامان يك قاليچه خشتي قرمز خوشگل كه خودش بافته را براي اون اتاقم در نظر گرفته . اتاق ديگمون رنگ ديوارش صورتيه و يك پنجره بلند رو به پارك هم داره دوست داشتم اينجا را اتاق خواب كنم كه تخت و اينا قشنگ توش جاگير نمي شه ديروز رفتيم براي همين اتاق فرش بخريم كه يك فرش از اين اسپرت ها برداشتم سفيد كه كنارش يك شاخه گل بلند مشكي و قرمز هست . براي جلوي در حمام هم از اين پشم پشمي هاي صورتي خريدم و يك پادري مسي صورتي براي دم دست شويي . جلوي آشپزخانه هم يك فضاي زيادي خالي مي موند كه حتما قاليچه مي خواست من براي اونجا يك قاليچه اسپرت گل گلي قرمز برداشتم كه وقتي اومدم خونه گفتن خيلي جيغه و اگه تو همه چيز رو تو مايه صورتي بخواي بخري اينم چون اول راه هست و ادامه پذيرايي بهتره صورتي برداري . راستش رنگ صورتي براي پذيرايي زيادي مليح و خواب بود ولي اگه قبول كنه امروز مي رم عوضش مي كنم صورتي مي گيرم .
مامانم مي گه خوبه با اين همه تنظيمات اخر مبل صورتي نخري :دي
به همسري مي گم ببين غصه نخور كه ست كردن رنگ صورتي برات شده كابوس هم ست اتاق خواب خودمون هم اون يكي اتاقمون و هم نقش كريستالمون قرمزه :دي مي گه اولا كه قرمز همون پر رنگ صورتيه دوما كاشك همون صورتي بود با اين قرمز ياد پرسپوليس لعنتي مي افتم . گفتم ها ها من كه پرسپوليس را بيسيار دوست مي دارم شما هم سعي كن بشش علاقه مند شي :دي
اهان راستي براي توي كابينت ها هم پلاستيك سفيد با گل صورتي خريدم ولي براي كف كمد اتاق ها احتمالا پلاستيك قرمز بخرم .
اس ام اس هاس عشقولانه صبحگاهي
صبح ها يك قسمتي از مسير را پياده مي يام نزديكي هاي اداره كه مي رسم صداي اس ام اس موبايلم مي ياد و مي دونم همسري هست كه با اس ام اس عشقولانه صبح به خير مي گه . اين قدر منتظر اين صدا هستم اين قدر خوشحال مي شم وقتي مي شنومش ولي نمي خونمش تا برسم شركت و بعد با آرامش بشينم و بخونمش و با خنده روز اداريمو شروع كنم !
ديروز همسري صداش گرفته بود و خيلي اعصابش به هم ريخته بود طفقلك هر چي هم چايي آب جوش مي خورد ظاهرا فايده اي نداشت حتي قرص سرماخوردگي هم خورده بود . خلاصه ديروز به خاطر همين صدا چندان مكالماتمون طولاني نبود با اين كه خيلي دلمون تنگ هم بود . بعد از كار هم همه اش خونه بودم و به كتاب خوندن گذشت و در ضمن چون شام اوليه بود خيلي خوردم تازه شبش هم سام سام فالوده خريده بود و الان عذاب وجدان دارم ! كلا روز بي حادثه اي بود .
ديروز يادمون افتاد واي جمعه هفدهم و ماهگرد آشنايي ما بوده و براي اولين بار يادمون رفته و هر دو خيلي ناراحت شديم ولي همسري گفت فكرشو نكن عزيزم حالا بهت مي گم مبارك باشه . مرسي كه اومدي توي زندگيم تا اين قدر خوشبخت باشم . اميدوارم ديگه يادمون بمونه !
در مورد عكاسي عروسي هم بايد زودتر اقدام كنيم . به نظرم كادو دادن قاب عكس بزرگ دو نفره چيز بسيار زيبا و مهميه و بنابراين براي سالگرد عقد يا همسري بايد اينو بهم كادو بده يا من بهش كادو مي دم چون حتما دلم مي خواد چنين كادويي بينمون رد و بدل شه . حالا اگه بشه اين هفته بريم بگيم عكسمون را بزرگ كنه و براي رزرو شهريور هم هماهنگ كنيم به شرط اينكه اون روز آزاد باشن كه البته احتمالي است بس ضعيف :دي
امشب هم احتمالا با انسان و خانمش شام بريم بيرون . خسته شدم از اين همه بيرون رفتن . دوسشون دارم ها ولي راستش يك مقاديري از اين همه بيرون رفتن خسته شدم . چون خوب بالاخره مي خواهيم دو تايي با هم بريم بيرون بعد همسري هم بايد يك شب شام توي هفته حتما بياد خونمون منم حتما بايد هر هفته يا دو هفته يك بار شام برم خونشون بعد توي هفته مجبوريم با يكي از دوستامون هم بريم بيرون يا مثلا به يكي از فاميلا سر بزنيم يا مهموني داريم اگه چيزي هم از هفته بمونه مي ره براي خريد جهاز و مقدمات عروسي . من خسته ام!
پ. ن : راستي كش سرم را پيدا كردم ها يعني مامانم پيداش كرد برام :دي
كش سر بنفش من
ديروز روز خوبي بود . به خاطر يك سري جلسات برخي كارامون عقب موند ولي خوب چيز بدي هم رخ نداد. مي گم مديرمون اين مدت زيادي با من مدارا كرده يك كم عجيب مي زنه برام !!!خدا به خير كنه .
ديروز تا رفتم خونه يك عالمه خوابيدم . كامي جون هنوز درمونگاست و نبودش بي حوصله ام مي كنه . بعد خواب با همسري صحبت نموديم و گفت خيلي دلتنگه و بهتره فردا استخرش را بي خيال شه تا بياد بريم بيرون همديگه رو ببينيم ولي بهش گفتم بابا صبر كن 2شنبه مي ريم ولي خوب خودم هم دلتنگم . زن دايي تصميم گرفته اونم مثل من از اين ميز چوبيا براي كنار پذيرايي بخره بنابراين ديروز با مامان و زن دايي رفتيم كه ايشون ميز سفارش داد و بعد رفتيم ساتن براي زير روميزي هامون بخريم . روميزي من سنتي قرمز هست كه روش كار شده و براي زيرش ساتن صورتي براق گرفتم . زن دايي گرام ساتن قهوه اي براق خريد . بعد هم همه با هم رفتيم خونه مامان بزرگم و تا آخر شب اونجا بوديم .
صبح زود هم رفتم حمام تا تميز مميز برم باشگاه ولي بعدش ديدم اي دل غافل كش سر بنفشم نيست كه نيست . اين جوري قضيه شايد به نظر چيز خاصي نياد ها ولي وقته ديرتون شده با يك دسته موي نم دار بلند و كش سر ديگه اي هم ندارين تازه ظهر هم بايد بريد باشگاه اوضاع بي ريخت مي شه :دي
راستي براي يك شنبه ديگه دعوت شديم عروسي مريمو . مريمو دختر خاله باباي همسرم هست البته خوب روابطشون نزديك تر از نسبتشون مي باشد :دي مريمو عقدش را هم توي باغ گرفته بود مختلط اركستر توپ آورده بود و شام مفصل و حتي لباسش هم عروس سفيد بود نمي دونم چه اصراري به گرفتن يك جشن ديگه اونم از نوع مفصل داره. توي اين كه كادومون هم بايد توي چه مايه قيمتي باشه مونديم.
مريمو فوق ليسانس از دانشگاه دولتي داره . استاد دانشگاست و داره مي خونه براي آزمون دكترا . دختر خوشگلي هم هست ( البته اخلاقا قابل تحمل نيست ) از همسري پرسيدم چرا مريمو اين قدر با اون دختر فاميلتون بده گفت خوب چون اطرافيان همش مي گفتن اون موفق تر از مريمو هست و به روش مي يوردن . گفتم وا اون كه از دانشگاه آزاد يك ليسانس گرفته و بعد هم همون موقع شوهر كرده نشسته تو خونه به بچه داري زشت تر از مريمو هم هست كه . گفت خوب اونا بش مي گفتن اون شوهر كرد بچه دار شد تو هنوز موندي توي خونه. گفتم مريمو خوب خودش نخواسته بود مگه خواستگار كم داشت!!! همسري گفت ببين اين طرز فكر من هست تو هست طرز فكر خود مريم هم هست ولي اطرافيانش نه . اين قضيه فكرمو مشغول كرد . خودتون را نمي گم قشر روشن فكر يا خيلي بسته جامعه را هم نمي گم قشر متوسط و اكثريت جامعه آيا واقعا دختري كه زود شوهر كرده و نشسته تو خونه را موفق تر از دختري مي دونند كه ادامه تحصيل داده و شغل خيلي خوبي توي جامعه داره ولي شوهر نكرده ؟!!!!!!!
خانه قشنگ ما
4شنبه روزي بس عادي بود . البته بايد اعتراف كنم سر كار كمي گيج بازي در آوردم ولي در مجموع روز آروم و بي حادثه اي بود .
5شنبه صبح بسي زياد فعال بودم حمام و مرتب سازي لباس هام و باشگاه و كتاب خونه و ...صبحانه هم جاتون خالي كله پاچه مي داشتيم و از همين رو ديگه ناهار نخوردم . عصر همسري اومد خونه ما تا آناستازيا و شوهرش بيان دنبالمون و براي شام بريم بيرون . قرار شد بريم پيتزا رز و ما تصميم داشتيم حتما مهمونشون كنيم ولي متاسفانه نشد و پيش دستي كردن . خيلي خوش گذشت خيلي حرف زديم و ياد اون دوران كرديم . آلبومم را نشونشون دادم و بعد هم رفتيم پارك چايي خورديم و هندونه و تا 12:30 توي پارك بوديم . من و اناستازيا و شوهرش قبلا توي يك شركت خصوصي با هم همكار بوديم . يادش به خير يك زماني تمام روساي شركت يك هفته رفتن همايش دبي و رمز كامپوتر ادمين را براي نصب نرم افزار داده بودن به داداش رئيس بزرگ و قرار بود ما اگه كاري داشتيم زنگ بزنيم اون بياد . ما هم نامردي نمي كرديم روزي 2 بار 3 بار بهش زنگ مي زديم شده بود تفريحمون . تازه بچه ها برنامه هم نوشته بودن و رمز را بعد دو روز دراوردن كه چيه ولي بازم براي خنده زنگ مي زديم بياد اونم از اين بچه پولداراي الاف تو خيابون تند تند مي يومد .
دايي اينا هم در ضمن 5شنبه براي ماشين جديدشون گوسفند كشتن گمونم يگه وقتشه زن دايي گرام اون پي كي قراضه اش را بفروشه به من :دي تا بلكه منم بدن ترس راننده بشم .
جمعه : صبح با اجازتون كله همون گوسفنده رو پخته بودن فكر كنيد اصلا ما تو طول سال شايد يك بار دو بار كله بخوريم بعد اين جوري دو روز پشت سر هم . من فقط يكي دو لقمه خوردم كه همراه باشم . عصر هم با مامان و بابا و زن دايي رفتيم خونه آينده من و همسري را ببينيم . همه پسنديدن و گفتن قشنگه . و بهم گفتن سعي كن هر ماه مبلغي را كه اگه خونه نداشتين كرايه مي دادين بذارين كنار تا بعد بتونيد بياييد تو محله هاي بهتر خونه بخريد . ذوق خونما دارم دوست دارم بچينمش . چيدن وسيله كيف ناكه . ياد جهيزيه خيلي خيلي با سليقه شيركوچولو مي افتم كه چه عكس هاي قشنگي گذاشت . جهيزيه صورتي نگين با اون قلب قرمز خوشگل كنار ميزتوالتش و جا پنبه اي شيكش كه اخر هم من نتونستم پيدا كنم و بخرم . جهيزيه قشنگ و باكلاس شقايق جونم . ليست جهيزيه معرو هلي خانم و مبلاش كه مي دونم صورتيه . روز قبلش سالگرد اولين باري مي شد كه من و همسري با هم رفته بوديم خونه مشتركمون را ببينيم .
پ. ن : آدم دوست داره اين جا توي نت خاطراتشو جادوانه كنه ولي خوب كم كم آدم متوجه مي شه كه چي باعث مي شه بيشتر دوستاش اندك اندك نوشته هاشونو رمز دار كنن . اونم محيط نا امن و آدماي ناجور هست و خوب حق دارن و بايد هم تو دادن اين رمز البته خيلي دقت كردم چون خيلي از بچه ها را مي بينيم كه مجبور مي شن رمزاشونو عوض كنن و اين يعني رمز را به يك آدم اشتباه دادن . چي شد ياد اين حرفا افتادم . يكي از وبلاگ ها از من رمز خواسته بود منم گفتم نه و وقتي درخواست چندباره تكرار شد توضيح دادم چون نويسنده ها دختر و پسرن اونم دختري كه مي گه من چادري ام و پسره مي ياد تعريف مي كنه كه من دفعه دوم اين دختر خانم چادري رو بردم تو شركت خاليمون و در رو بستيم و بوسيدمش و ... خوب از نظر من اين رابطه سالم نيست و صلاح نمي دونم رمز خصوصي منو داشته باشن بعد هم ديدم اوه چه قدر اومدن كامنتهاي مزخرف برام گذاشتن و بهشون برخورده و اين جاست كه ادم يك دفعه تلنگر مي خوره اين جا را جست و به چنين آدمايي اعتماد نكرد ولي خوب بهتره چشم و گوشش باز باشه . كلا من دوستايي داشتم كه بدون ازدواج با دوستشون زندگي مي كردن زندگي مشترك از نظرم هم رابطه صحيحه دوستي هم داشتم كه پدرش طلبه بوده و تو عروسيشون حتي اهنگ بي كلام نذاشتن اونا هم درسته ولي خوب از زير چادر هر كاري كردن و اينكه آدم پاشه چادر سرش كنه و بعد با هر پسري راه بيفته بره تو شركت خالي تا ... به نظر من درست نيست البته من بازم به همچين آدمي اعتراضي نمي كنم تو جامعه اين طرز فكر اونه ولي خوب منم حق دارم كه نخوام با همچين فردي رابطه داشته باشم . خلاصه اين حرفا را كه بي خيال فقط اين چيزا بايد فرصتي باشه تا بدونيم اگه مي خواهيم تو محيط مجاري باشيم بايد توي گذاشتن عكس ، تو دادن رمز ، توي دادن برخي اطلاعات خصوصي يك كمي محتاط تر باشيم .
گرما
دارم مي ميرم چه قدر گرمه هوا . اه مردم چه قدر برم حموم . آخر شب مي رم حمام هنوز ظهر نشده مي بينم واي عرق كردم بايد برم دوباره حمام اگه به فكر دور و بري ها هستم . اوف
ديروز كار بد نبود يعني دستم بند يك سري كار مزخرف هست ولي خوب رواله ديگه . عصر هم همسري اومد خونمون تا من و همسري و سام سام بريم سينما . رفتيم ولي چون سه شنبه بود غلغله ما هم اصلا به اين قضيه توجهي نكرده بوديم تا يادمون اومد كه سينما فرچيان هم همين فيلم را داره و نصف قيمت هم نيست بنابراين نبايد اين طور شلوغ باشه و خلاصه رفتيم اون ور . طبق پيش بيني شلوغ هم نبود ولي زماني رسيديم كه فيلم شروع شده بود و ديگه امكان خريد تنقلات نبود و سخته بدون اين چيزا توي سينما . رفتيم فيلم ورود آقايان ممنوع . من خيلي خوشم اومد به نظرم قشنگ بود و يك عالمه خنديدم و بعد از سينما رفتيم فالوده و بستني خورديم و بعد اومديم خونه . بيگلي بيگلي هم اونجا بود شام قورمه سبزي داشتيم كه من عاشقشم و كلا خوب بود ديگه . هر چند سام سام ديوونه سر شام قهر كرد و كلا خيلي اخلاق مزخرفي داره ، آدم شدن هم تو كارش نيست كه نيست . اه حالم ازش به هم مي خوره ها
پ . ن : چاق شدم از پارسال تا حالا 3 كيلو زياد شدم چي كار كنم . عذاب وجدان دارم شديد همش هم مي گم از فردا درست مي شه ولي كو اون فردا
يك سري كار دارم كه بايد بكنم
1- يك بار با مامان بريم خونمونو ببينه 2- خريد چوبي ها 3- خريد پرده 4- خريد دم فرشي و روميزي... 5- شام با اناستازيا 6- شام با انسان 7- ست كردن عكاسي 8- ست كردن ارايشگاه براي تاج
راستي ممنون بابت همه راهنمايي هاتون دوست جونيا
عاشقتم عشق من
آخي ديروز خيلي خوب بود هر چند تمام روز بابت اون قضيه اي كه تعريف كردم ناراحت بودم ولي عصر كه رسيدم خونه همسري خودش پا پيش گذاشت پرسيد چيه و ازم دلجويي كرد . خلاصه آشتي نموديم و همسري گفت تنهاست مي ياد دنبالم كه بريم خونشون . همين ديگه رفتيم خونشون و خيلي هم خوش گذشت بهمون و اتفاق ديگه اي نيفتاد . فكر كنم همسري ترجيح مي داد آخر هفته با انسان اينا بريم بيرون ولي نه من كوتاه بيا نيستم منم قول و قرارامو گذاشتم با انستازيا .
الان خيلي راجع به رستوراناش در فكرم هي بايد يك حساب كتاب هايي بكنم ببينم چي مي شه .
چند وقت پيش كه خونه مادرشوهرم بوديم و خواهرش و نينيش هم بودن همسري هي آدي را بغل مي كرد باهاش بازي مي كرد و خيلي بهش مي يومد بابا باشه . برگشتنه بهش گفتم عخشم اگه زماني بچه دار نشيم چي كار مي كنيم ؟ گفت خدا نكنه ولي اگه اينجوري بود بايد ادم تو موقعيتش باشه اينو مطمئنم كه زندگي مشتركمون مهم تر از بچه است ولي اينكه بي بچه ادامه بدهيم يا بچه اي را قبول كنيم بايد تو شرايطش بود تو چي ؟ منم گفتم عين خودت ولي بيشتر فكر كنم حاضر به قبول بچه ديگه نباشم .
ديروز در عين محيا شدن براي زندگي مشترك فتح خيبر كردم و دكمه مانتوم را خودم دوختم :دي ولي جدي خيلي مي ترسم از فكر اينكه قرار باشه خودم خونه اي را بچرخونم . مثلا خوب جارو برقي كشيدم تا حالا ولي تا حالا كه خاليش نكردم با هيچ كدوم از وسايل برقي به جز همزن هم كار نكردم تا حالا . ترس دارم ترس . يك سوال خانه دارانه .
مي گم سرويس بهداشتي خونه رو هر چند وقت يك بار تميز مي كنيد ؟ و اگه كلا براي تميز كردن خونه تميزكار مي ياد چند وقت يك بار مي ياد چه كارهايي مي كنه ؟
يك سوال ديگه توي حمام يا دست شوييتون هيچ چيز تزيين گذاشتيد ؟ آخه چون حمام به دلم نيست دلم مي خواد يك جوري خوشگلترش كنم !!!!
واي يك سوال ديگه هم دارم توي خونه عود و شمع روشن مي كنيد ؟ كي ؟
زار مي زنم
اون قدر غمگينم اون قدر ناراحتم . نمي دونم يك جورايي دوست ندارم حرف بزنم دوست ندارم بگم دوست ندارم بشنوم " بابا اينكه يك حرف سادست " غمم بيشتر از اين حرفاست غمم يك چيز ديگه است . يك چيز كلي تر
ديروز خسته شدم بعد هم رفتم كتابخونه و باز هم خسته تر شدم اومدم خونه شام خوردم و با همسري صحبت كردم . بعد همسري رفت استخر . بعد از مدت ها عزمم را جزم كردم و به دوستم زنگيدم . من و اناستازيا و شوهرش قبلا با هم همكار بوديم خيلي دختر ماهيه هميشه هواي منو داشته و كنارم بوده . خيلي صحبت كرديم و طبق قرار قبلي با همسري ، باهاش قرار گذاشتم كه يك شب شام با هم بريم بيرون كه آناستازيا گفت 5شنبه ها مي تونن بيان چون روزاي ديگه شوهرش 8 مي رسه خونه و منم گفتم اكي پس همين 5شنبه اگه مشكل خاصي پيش نيومد و همسري ها موافق بودن بريم . عروسيم را گفتم بهش 24مه و خيلي غصه خورد گفت عروسي داداشش همون روزه و بهم گفت اگه زودتر مي گفتي من نمي ذاشتم داداشم بذاره 24ام خيلي دلم مي خواد پيشت بودم اون شب و .... .
شب وقتي همسري از استخر برگشت بهش زنگ زدم كه ببينم چطور بوده استخر و بعد گفتم راستي به آناستازيا زنگ زدم گفت واي خوب ... گفتم براي شام صحبت كرديم گفت آخ جون گفت وقت ندارم گفتم نه براي 5شنبه قرار گذاشتم و خوب ديگه از برخوردش خيلي ناراحت شده بودم اونم فهميد ، يك مقاديري شوخي كرد ديد نه ناراحتم هنوز ، گفت ببخشيد گفتم فقط بگو چرا اون طوري گفتي گفت هيچي آخه قبلش قرار گذاشته بوديم آخر هفته با انسان اينا بريم بيرون يك دفعه جا خوردم . گفتم نه فقط به من بگو دليلت چي بود برخورد تو قبل از گفتن روز قرار بود گفت نه همونه كه گفتم ، ببخشيد ، تو رو خدا ناراحت نباش . منم گفتم كاري نداري و خداحافظي كردم . امروزم صبح يك اس ام اس خوشحال براي خودش داده انگار نه انگار من ادمم ناراحتم منم رسمي جوابش را دادم ولي به روي خودش نيورد .
مي دونم بحث عاديه مي دونم مي شد آدم اصلا به روي خودش نياره مي شد صبح منم در جواب اس ام اسش يك چيز مهربون بنويسم و تموم بشه اما دلم سوخته نه از اين بحث نه از دليلش ، از اينكه ديد ناراحتم و هيچ كاري نكرد . ما سر اين موضوع قبلا هم با همديگه بحث داشتيم بهش گفتم اين نشونه اينه كه غرورت برات مهم تر از منه ، اينكه چندان دوسم نداري فقط وقتي خوشحالم منو مي خواي وقتي ناراحتم وقتي از دستت عصبانيم نه . هي قول داد نه عوض مي شم كاري مي كنم كه تو بخواي كه خوشحال بشي هر وقت ناراحتي قول مي دم هر چه قدر بخواي كنارت باشم هر چه قدر لازمه معذرت خواهي كنم تا از دلت در بياد ... يك بار هم به قولش عمل كرد ولي خوب فقط يك بار بود ...
حالا هم مي دونم اين من اين شما كه آخرش چي مي شه الان فهميده هنوز ناراحتم و از دلم در نيومده اونم ژست مي گيره مي ره تو مد قهر داد و بيداد مي كنه تا من برم اشتي كنم يعني من مقصر شم و اصلا دعوا و بحث اصلي يادمون بره ...
سلام به روی ماهت
چرا اين تيتر را نوشتم چون از ثبح شعري كه همسري موقع سلام برام مي خونه تو گوشم تكرار مي شه :
سلام به روي ماهت
به چشمون سياهت
به قرص ماه چاردت
خوش اومدي به به
ديروز اداره روز پر كاري بود ولي خوب بود مشكل خاصي پيش نيومد . رفتم خونه سريع حمام كردم و اماده شدم با مامان كه همسري اومد دنبالمون بريم لباس را بخريم . سفيدش را اورده بود پوشيدم بدترين قسمت ماجرا اين بود كه چاق شدم اي خدا ديگه يعني چي كار كنم تا لاغر بشوم ؟!!!! سفيدش خيلي معمولي بود رنگ نباتيش واقعا جلوه و شكوه بيشتري داشت ولي مامانم گير داد كه نه براي عروس بايد سفيد باشه منم سفيد خريدم . اينم بگم الان ناراضي ام چون اين لباس باب ميلم نيست و جاي ديگه هم نمي پوشمش ولي اگه نباتي بود چرا حس خيلي خوبي بهم مي داد و جاهاي ديگه هم مي پوشيدم خريد سفيدش كار احمقانه اي بود ولي چون كاري هست كه شده ترجيح مي دم ديگه بهش فكر نكنم . تموم شد رفت .
بعد هم از همون جا يك اتوي مو خريديم كه مارك معروفي هم نبود نمي دونم چي بود گفتم اتو موي ارزون مي خوام و يك ژيلت هم واسه همسري . واسه خودم هم ژيلت نداشت بخرم . برگشتنه با مامان و همسري رفتيم بستني ميوه اي خورديم و بعد هم مامانو رسونديم دم خونه و خودمون رفتيم خونه همسري اينا . شام اونجا دعوت بودم و خواهر همسري هم بود . دختر خوش خلقيه حرف هم زديم با هم ولي خوب من خودم آدم سردي ام زياد هم ارتباط برقرار نمي كنم مگر خيلي شبيه خودم باشه طرف نمي تونم موضوعي را پيش بكشم اينه كه سختمه معذبم . دخترش هم بزرگ تر شده بود و شيطون تر ولي خوب غريبي مي كرد از ما . شام قيمه بود و كلا شب خوبي بود و نمي دونم چرا من اين قدر طولاني توي مهموني بودن سختمه و ...
اما يك چيزي كه من نمي پسندم اينه كه مثلا الان اونا هي به من مي گن لباس مجلسي نپوش لباس عروس بگير عروسيتو مجلل بگير كليپ بساز ... وقتي من همون روز رفتم لباس مجلسي خريدم وقتي تصميم را قطعي گرفتم به نظرم اين حرف ها خيلي بده اين حرفها مال وقتيه كه كسي مردده با نظر مي خواد ...
خواهر همسري اي به قول داييم پسر شجاع گفت كه دوستشون گفته سال هاي اول خانمم برام صبحانه درست مي كرد بعد از شب قبلش درست مي كرد بعد مي گفت خودت بخور حالا مي گه در يخچالو باز نكنه سر و صدا مي شه :دي گفتم همسري من كه راحته از هون اول بد عادتش نمي كنم . خواهرش هم گفت آره بابا تو اداره شير بهش مي دن بيسكويت ببره اداره با همون بخوره بسشه . اين مامانا همش پسرا را لوس مي كنن بعد زحمت درست كردنشون ميافته گردن ما . مامان همسري هم گفت نه من اصلا بهش صبحانه نمي دم . همسري بيچاره هم گفت بابا شما فاميل پپرين يا من ؟!!!!!
در ضمن كامي جونم هم ديشب رفت تعميرگاه .
دومين جمعه تابستاني
4شنبه روز خوبي نبود توي اداره يك عالمه كار و بحث و .... توي خونه هم زياد جالب نبود يك سري هم به كتاب خونه زدم و آرايشگاه هم رفتم .
5شنبه ساعت 8 :20 بود كه همگي يعني مامان و بابا و سام سام و مامان بزرگ ، همسري و مامانش و داداشش ، دو تا دايي هام و با خانوادشون و دختر داييم و شوهرش و ني نيشون ، رفتيم به سمت شهركرد . چون خونه دايي بزرگم اونجاست و اونجا پاگشا شده بوديم . مهموني خوبي بود به خودم خيلي خوش گذشت دستشون هم درد نكنه خيلي زحمت كشيده بودن . غذا جوجه و كباب و قورمه سبزي و يم خوشرتي از سيب ترش و آلبالو بود كه خيلي خوشرنگ بود . ژله هاي رنگي رنگيشون هم بامزه شده بود . يك عالمه رنگ بود آخه . عصرش هم آش دوغ درست كرده بودند . به من و همسري هم به هركدومممون يك سكه پارسيان دادند كه خيلي خوشگل كادوش كرده بودند . همسري هم بهم پلاكي را كه با هم خريده بوديم داد عكس گرفتم كه بذارم ولي چون نگين داره هي نور مي زد و عكسش بد مي شد .
جمعه هم خوب بود هر چند من تصميم داشتم همسري تشكر درست حسابي براي مهموني ديروز بكنه و نكرد. ساعت 10 اومد دنبالم رفتيم خونمون را كه خالي شده بود اين بار با دقت ديدم اول خورد توي ذوقم و گفتم كاشك توي محله خودمون خونه داشتيم همسري يك مقاديري ناراحت شد گفت پپر ببين خونه بغلي شما كه تازه كلنگي بود و تا خريدن كوبيدن كه بسازنش متري دو و 200 خريدن كه همه مي گن مفت دادن چون احتياج داشتن . خودت ببين آپارتمانش روي متري چنده . غصه ام شد گفتم نه بابا همينم خدا را شكر كه داريم . بعد رفتيم توي اتاقش اين بار فقط همسري را بغل كردم گفت مي دونم كمداشو دوست نداري كوچيكه قول مي دم نجار بياد درستش كنه بعد هم حمام كه خيلي كوچيك بود و غصه دارم نمود ولي خوب بعد كه يك كم مونديم ديدم بهتر شد به اوضاع . خونمون 100 متره . يك پذيرايي 35 متري و يك تراس كوچولو . اشپزخونش قشنگه كابينت هاش رنگ صورتي قشنگي داره و نورپردازي هالوژناشم خيلي بهش مي ياد . رنگ ديوارها كرميه كه دوست دارم سفيد بود و نوار گچبريش زرد رنگ كه دوست دارم سفيد بود . دست شوييش مدلش خوبه ولي سينكش خيلي دهاتيه . حمامش هم كوچيكه . دو تا اتاق خواب داره كه زيادم بزرگ نيستن . اما بازم خدا را شكر . خدا را شكر كه اول زندگي خونه از خودمون داريم و مجبور نيستيم بريم مستاجري . توي خونه زياد نشستيم و پفك و چايي و آجيل و ميوه خورديم بعد هم رفتيم دم سي و سه پل ساندويج چيزبرگر و همبرگر و كوكتل و هات داگ خريديم و البته نشد همشو بخوريم :دي توي پارك نشستيم و خيلي حرف زديم به همسري گفتم مامانتو دوست ندارم خيلي ناراحت شد و گفت بي انصاف نباش مامان من اين همه تو رو دوست داره همش مي گه پپر خيلي مهربونه خيلي زحمت كشه نسبت به سطح زندگي اي كه داشته هيچ توقعي ازت نداره همش مي گه خيلي ماهه خيلي دوست داشتنيه بعد تو مي گي دوسش نداري. خلاص ما هم گفتيم بابا شوخي نموديم بي خيال در كل .
امروز قراره برم اگه لباس حاضر بود بگيرمش اميدوارم كامي بره تعميرگاه و شب هم خونه مامان همسري مهمونم .
خريدهاي خوشجلانه
ديروز سر كار بسي زياد خسته بودم . تازگي ها مدير زيادي بهم گير مي ده البته چون هيچ وقت در عمل اشتباهي رخ نداده دعوا و اينا نبوده ولي گير مي ده اينجاشا اونجور كن اونجاشا اين جور اين گزارش را فلان روز بده و .... بعد هم همش من حس مي كنم اون فردي كه بيرون ديه من بودم ... لعنتي ... از اين گيراي الكي هم بدم مي ياد كلا انگيزه واسه كار ندارم ديگه همه چيز بلبشوب . در حد حال به هم خوردن
ديروز رسيدم خونه اونقدر خسته بودم كه خوابم برد ابروهام در حالت وحشتناكيه و حتما مي خواستم برم آرايشگاه كه آرايشگر عزيزمون دندان پزشكي تشريف داشتند . تا خود 6 خواب بودم و بعد تند تند حاضر شدم تا همسري اومد دنبالم مثلا قرار بود زود بريم كه به همه كارها برسيم رفتيم تا كادوي عيد مبعث را برام بخره همون پلاك قلب سفيد سايز متوسطش را البته برداشتم كه 200 تومن شد و يك زنجير ظريف 100 تومني هم برداشتيم براي نيمه شعبان . خيلي دوسش دارم نمي دونم چرا اما هميشه اين پلاك هاي اين مدلي را دوست داشتم همسري برد تا 5شنبه برام بياره كه بعدا عكسشو مي ذارم . فكر كنيد مستقيم رفتيم سر همين مغازه ولي تا كارمون تمام شد 8 بود !!! همسري مي خواست براي سر كار شيريني بخره كه ديد ديگه ديره و مامان بزرگش اينا زنگ مي زنن بي خيال شد و رفتيم اونجا . زن عموش و دختر عموش هم بودن و عموش وسايل را برده بود پارك . ما هم كمي نشستيم و همگي با هم رفتيم پارك يكي ديگه از فاميلاشونم اومدن كه اونم دخترش دو ماهه عقده . خوش گذشت و خيلي حرف زديم و خنديدم هر چند من كلا كم حرفم . شام هم كوفته و كشك و بادمجان و اولويه بود . جاتون خالي .
اين دختر خانمم ظاهرا از وقتي عقد بودن شوهرش هر شب خونشون بود همسري تا حالا يك شبم خونه ما نمونده به نظرم هم بهتره . اون جوري به نظرم پر رويي و لوس بازيه . نمي دونم شايدم من خيلي قديمي فكر مي نمايم .
پ. ن : من الان ديدم همتون انگشتر را پيش نهاد كرديد چون اينترنت نداشتم وگرنه حتما انگشتر را برمي داشتم . حيف
پ ن ۲ : پست قبلی عکس داره
من و دعوت و من و خوشحالي
ديروز كلا سرحال بودم چراشو نمي دونم .... از راه رفتم كتابخونه و بعد برگشتم خونه و خوب بر خلاف سرحالي صبح ديدم كولر كه سوخته هيچي كامپيوتر هم واقعا از كار افتاده و روشن نمي شه و من ديگه فقط از اداره در خدمتتون هستم اونم 10 تا 12 اگه كاري پيش نياد :دي
زن داييم كه ديگه دست فرمونش خوب شده ديروز يك عد 206 سفيد خريده بود و حالامي خوات پي كيشو بفروشه كه قراره من بخرم تا ان شا ا... منم راننده بشم :دي زن دايي بزرگمون هم تصميم داره اخر هفته پاگشامون نمايد اما نمي دونم چرا اون وقت تو خونه مهموني نمي گيره حتما مي خواد از صبح زود ببردمون بيرون شهر اونم 5شنبه تو اون شلوغي . تازه مامان و برادر همسري هم دعوتن اونا هم رسمي خدا به خير كنه!
با همسري يك عالمه عشقولانه صحبتيديم و همسري فرمودن 5شنبه كه عيده مي خوام برات كادو بخرم 3 تا گزينه داري انتخاب كن . يا اون پيراهن اسپانيايي چين چين كه دوست داشتي ( عكس دامنشو حالا مي ذارم 250 تومن بود ) يا انگشتر اين نيم ستي كه مامان بزرگت برات خريده ( اونم 250 تومن بود ) يا اون پلاك قلبي كه دوست داشتي ( اينم گمونم 230 تومن ) بود . خوب راستش يك مقاديري معذبم همسري برام عيدها ربع سكه مي اورد . من به اين عيدها معتقد نيستم و مي گفتم خوب چيزي هم كه مي ياره يك سرمايه است همين دستش درد نكنه ولي يك بار بهش گفتمن دوست ندارم سكه كادو بگيرم ولي منظورم براي تولد و اينا بود نه اين مراسم ها . حالا حس خوبي ندارم كه بخواد سكه اي را كه مثلا داره بفروشه با پولش برام طلا بخره و اونم به نظرم 250 بالاست . چه كنم ؟!!!!
پ. ن : الان دقيقا توي ظهر زن دايي گرام زنگ زده براي فردا ويلا اجاره نمودم مرخصي بگيرين اعصابم خرده نمي دونم چي كار كنم . شايد برم شايد هم نه
عکس اوردم وقت نمی کنم بذارم ولی فردا حتما می ذارم ببخشید الان خیلی عجله دارم
خستگي و خستگي
ديروز سر كار بسي مشغول بودم بعدش تا رسيدم خونه سعي كردم كتاب بخونم در حالي كه داشتم مي مردم از خواب . بعد هم با مامان رفتيم براي خريد لباس . همون رنگ نباتيشو پرو كردم و مامانم هم گفت خيلي خوشگله و بعد خواستيم سفيدش را بپوشيم كه گفت هر دو تا سفيدش را بردن منم غصه دار شدم و مامانم و همسري هم مي گفتن براي مجلس عروسي خوب سفيد بپوشي بهتره فروشنده گفت مي توني پولتو كامل بدي تا من سفارش بدم سفيدشو برات شنبه از تهران بيارن . بعد گفتم خوب اگه نباتيشو بيشتر دوست داشتم پس چي ؟:دي گفت نه ديگه نباتي را برات نگه نمي دارم شنبه حتما سفيد رو داري ولي اگه نباتي تا اون موقع مونده بود هر كدومو خواستي بردار . خلاصه منم همين كار را نمودم .
بعد هم رفتيم دنبال طلا كه يك مدال و يك جفت گوشواره يك نيم ست را برداشتم طلاي زرد با نگين هاي سفيد و مشكي . ( چون طلا سفيد زياد دارم ديگه از سفيد خسته شده بودم ) قيمتش شد 400 تومن كه البته مامان بزرگ گلم بقيه پولش را هم بهم داد . ولي بعد از خستگي در حال مرگ بودم يعني هنوزم هستم كمرم داره مي شكنه .
و اما ديروز...
ديروز روز بدي بود سر كار . رئيس احمق برگشته به يكي از همكارا گفته كه بيرون يكي از خانم ها را ديدم با شال و مانتو كوتاه و آرايش آن چناني . ناراحت شدم و به من مربوط نيست و سعي مي كنم رو قضاوتم اثر نذاره و از اين حرفها ... خلاصه كلي رفت رو اعصابم نكنه منو ديده البته من كلا اهل ارايش نيستم ولي خوب ادم نمي دونه منظور همچين آدمي از ارايش آن چناني چيه . واقعا حالم داره به هم مي خوره عجب جايي هستيم!!!!
عصر تا رسيدم خونه شام خوردم و همسري هماهنگ كرد كه بياد دنبالم اول يك مقاديري رفتيم دنبال تداركات عروسي كه بحثمون شد هر چند زود جمعش كرديم . بعد رفتيم پاساژ 24 اسفند براي ديدن بلوز دامن يا كت دامن اسپرت كه خوب اونجا پر از لباس مجلسي بود و لباساي نامزدي و ... بعضي هاشونم اصلا لباس عروساي ساده براي فروش داشتند نه از اين خيلي پف دارها ! خلاصه كلا حواسم از كت و دامن پرت شد و اصلا رفتيم توي يك لباس عروسي و ديدم نه اصلا دلم لباس عروس پف دار و فنر دار و اينا نمي خواد خسته ام مي كنه ميلي هم بهش ندارم البته واسه عقدم آخه از همين نوع لباسها پوشيده بودم ولي سبز خيلي خيلي كمرنگ كه به سفيد نزديك بود . اومدم بيرون و رفتيم يكي از همون عروس ساده ها را پوشيدم كه قشنگ بود بعد يك لباس اسپانيايي امتحان كردم همسري زياد دوست نداشت من چون دامن چين چين دوست دارم اينم به دلم بود ولي خوب چون رنگي رنگي بود واسه عروسي كه نمي شه پوشيد بعد رفتيم يك لباس طلايي پوشيدم از اين يقه مصري ها ( منظورم يك وري هاست ) كه روي يقه اش گل كار شده و بقيه اش ساده است ولي براق و دنباله براق هم داره دوسش داشتم حالا شايد برم سفيد همونو بخرم به جاي لباس عروس .
بعد از گشت و گذار همسري شام نخورده بود و رفتيم شاورما خريديم برديم پارك خورديم براي سام سام هم خريديم اوردم خونه .
صبح هم اتفاق ناخوشايند ديگه اين بود كه كامپيوتر يك دفعه خاموش شد به جان خودم دو ماه نيست از تعمير برگشته اصلا حوصله اش را ندارم ديگه لعنتي .
امروز شايد براي خريد همون لباس با مامانم برم. در ضمن مامان بزرگ عزيزم هم گفته كادوي عروسي مي خواد بهم طلا بده و خودم برم يك چيزي انتخاب كنم كه امروز مي رم بخرم كادوم را :دي البته 300 تومن براي كادوم در نظر گرفته . دستش درد نكنه .
فضول هاي حال گير
چهارشنبه خيلي معمولي بود يك سر رفتم كتابخونه عصر كمي كتاب خوندم و كلا بي حوصله بودم فقط با همسري عشقولانه صحبت نموديم همين .
5 شنبه صبح بازم بي حوصله بودم ولي عزمم را جزم نمودم و رفتم باشگاه خوب بود . ظهر هم خوابيدم و عصر بعد از يك كوچولو مطالعه همسري اومد دنبالم بريم خريد لباس . دو تا مغازه توي برج و شيخ صدوق رفتم لباساشون خيلي خيلي خوشگل بود ولي چيزي نبود كه من مي خواستم بيشتر بلوز يا تاپ هاي خيلي شيك بودند من دنبال يك كت دامن اسپرت يا بلوز دامن براي مهموني هاي خانوداگي بودم بعد رفتيم سمت دروازه شيراز اونجا مغازه اي كه لباس هاي ترك داشت دامن نه اما كت دامن هاي اسپرت شيكي داشت ولي قيمتش روي 200 تومن بود كه به نظرم براي منظور من گرون هست 200 تومن براي لباس واسه يك مجلس خاص خوبه نه وقتي براي مهموني خانوادگي ساده لباس مي خواي . بعد اومديم نظر اونجا هم چيزي نديدم نظرغربي هم يك سري زدم لباساش خوشجل بود ولي دامن هاي يك وجبيش به درد پارتي مي خورد نه چيزي كه مد نظر منه فقط يك كت دامن اسپرت دخترونه شيك داشت كه 150 بود ولي خوب شكل كت دامن خودم بود . خلاصه چيزي نخريدم و موند براي يك روز ديگه مي خوام برك طرف انقلاب و سپاهان و ... همسي مي گه اونجا بنجله ولي من فكر كنم بتونم چيزي مناسب منظورم گير بيارم . اون شب با همسري بحث شديدي هم داشتيم هرچند آشتي نموديم .
اما چيزي كه شديد حالم را گرفت 5شنبه كه رفتيم براي خريد من شام بردم كه بريم بيرون بخوريم و رفتيم پارك دم كوه نشستيم شام خورديم و بعد دراز كشيديم و حرف مي زديم . در ضمن فكر نكنيد يك وقت منظورم اينه كنار هم دراز كشديدم يا كار خاصي مي كرديم ها نه همسري اين ور من هم اون ور آسمونو نگاه مي كرديم و حرف مي زديم بعد يك خانمه چادري اومده به من ي گه عزيزم ببخشيد ها درست نيست اين طوري مي گم چطوري مگه چي كار كردم مي گه من شوهرم كنارم نشسته بعد شما خوابيدي مانتوتم رفته بالا !!! منم تو شوك اونم راهشو كشيد و رفت . حالم در حد به هم خوردن بود خيلي غصه خوردم خيلي بدم اومد....
جمعه همه اش را خواب بودم نمي دونم چرا اين قدر اين چند روز كشل تشريف داشتم . عصرش هم زنگ زدم و ديدم همسري بيرونه و مي گه اومدم شير آب بخرم منم خيلي ناراحت شدم و گفتم چرا قبل از بيرون رفتن به من نگفته . در حد بغض بودم . زنگ زدم به آزرا با هم رفتيم نمايشگاه لباس هاي ايراني يك سري مانتوي سنتي و زيورآلات كار دست و .... دستبنداش رنگي و قشنگ بود ولي نتونستم تصميم بگيرم كدومو بخرم و در كل بي خيال موضوع شدم . اومدم خونه مهي اومد خونمون خريد مريدا را نشونش دادم و خيلي نشست پيشم بعد هم دايي اينا اومدن و آخر شب با همسري حرف زدم گفتم شاكيم من به تو احترام مي ذارم هر جا مي رم خبر مي دم ولي تو چي ؟ گفت نزديك خونه بود فكر نمي كردم ناراحت بشي و خلاصه معذرت خواهي نمود گفت ديگه رعايت مي كنم كشش نده !!!
استرس ناك
ديروز دلم مي درديد . رفتم خونه يك چيزي خوردم و زنگ زدم به همسري ولي گفت خوابش مي ياد و بعد تماس مي گيره كه خيلي عجيب بود . منم خودمو با كتاب و ميوه خوردن مشغول نمودم . بعد هم با مامان و سام سام رفتيم يك ميز چوبي از نجاري خريدم براي كنار اتاقم كه مي خوام روش آينه شمعدونم بذارم و يك سري شمع و روميزي سنتي . حالا بايد بريم با مامان ساتن هم بخريم بري زير روميزي .
اومدم خونه همسري زنگيد و گفت حالش خيلي بده كسل و بي حوصله است و نمي دونه چشه . از صبح هم همين طور بوده و بي اعصابه ! سعي كردم شادش كنم ولي گفت بي فايده است و بايد زمانش بگذره تا درست بشه . خلاصه منم حالم گرفته شد و اساسي رفتم تو مود دلشوره . تازش از اون ور اين سام سام بيشعور هم توي اداره مشكل پيدا كرده يك مشكل اداري كه خيلي راحت مي شه حل شه ولي نمي دونم چرا داره اين قدر مزخرف و ديوانه وار حل مي كنه تا جايي كه حتي ممكنه باعث اخراجش بشه . مامان خيلي غصه مي خوره من اعصابم خورده دلشوره اونم دارم .
پارسال همچني روزي بود كه همسري اينا اومدن خونمون خواستگاري . صبح بهش زنگيدم يادش بود شنگولم بود گفت حالش خيلي بهتر شده و از اون حال و هوا دراومده . گفت ديشبم هي مامانم مي خواست راجع به نحوه عروسي و اينكه كيا را قراره دعوت كنيم صحبت كنه باهام كه بهش گفتم اصلا امشب حوصله ندارم . حالا از بعدش تا دلشوره اردهاي اين خانم واسه دعوتي هاش را هم دارم . اه اميدوارم دوباره نخواد آشوب به پا كنه .
خلاصه حالم بده اساسي بد پر دلشوره و استرس .
عكس جعبه و كيف آرايشم را هم ادامه مطلب مي ذارم . عكس خيلي خاصي نيست ولي خوب مي ذارم كه بعدها گه عكس باقي موند ببينمش و لبخند بزنم .