و اما فيلم

خوب ديروز دل و دماغ نوشتن نداشتم و از فيلماي اين مدت ديده شده هم چيزي ننوشتم اون وقت اما چند تايي فيلم ديديم :

1- در جست و جوي خوشبختي سال 2006 با بازي ويل اسميت كه كانديد اسكار هم شد به خاطر بازي خوبش در مورد مردي كه فروشنده سياره درامد خوبي نداره باهوشه و عاشق پسرشه ! خيلي قشنگه من اين فيلمو دوست دارم با اينكه چند بار ديدمش

2- اتاق خالي 2 : ماجرا دقيقا شبيه همون فيلم اتاق خالي بود اما خوب حالا يك زوج ديگه بودند بد نبود اما همون اوليه بهتر بود

3- مستاجر : ساخته سال 2009 بود در مورد مردي كه به صورت زنجيره اي زنان خياباني را مي كشت و پليس در تعقيبش بود بد نبود

4- اتاق ترس : اينم ساخت 2009 بود از اون پكيج فيلم ترسناكم در مورد مردي كه دخترها را مي گرفت و زنده زنده سلاخي مي كرد و اعضاي بدنشو در مي آورد تا بفروشه اصلا قشنگ نبود نه هيجان داشت نه موضوع درست و درمون خيلي بيخود بود

ديروز اداره ناهار پلو ماهي با سير بود كه خوردم و دهنم اونقدر بو مي داد كه همسري هي مي گفت نزديك نشو نزديك نشو ... ديروز سرمون شلوغ بود توي خونه ، حمام بريم شام آماده كنيم ساك هامون را ببنيدم براي سفر بريم كلاه آفتابي و نقاب بخريم اين وسط ژله گلابي ساخت اين جانب را هم مي خواستيم بخوريم :دي و تا اومديم بخوابيم شد 12 ولي اون قدر خسته بوديم از اين دوندگي ها كه شب بيهوش شديم .

همسري طفلي يك ذره ناراحت بود ديشب گفت يه جورايي حس بدي داره كه بابا اينها فهميدن منم گفتم من كه نمي خواستم بگم خودت چند ماهه اصرار داري اونا بدونن گفت بابات با خودش مي گه من چه قدر بي عرضه ام كه نتونستم از دخترش مراقبت كنم منم دلداريش دادم و سعي كردم اوضاع را براش شفاف كنم و آخرش حالش خيلي بهتر شد و بغلم كرد و گفت كلي بهت افتخار مي كنم .

پاداش هاي اين ماه قرار بود كمتر شه به دليل يك مشكلاتي از همه بين 10 تا 15 درصد كم كردند اما براي من مدير 2 درصد فقط كم كرد به دليل حجم كاري بالا و رضايتش از نتايج پروژه ها ! خوشحال شدم

ديروز همسري زنگ زده كه اداره بهمون چادگون مي ده انسان ازم پرسيده نمي خواي بري منم گفتم نه 1 روز فايده اي نداره نمي خوام اونم گفته مي خواي هم من رد كنم هم تو تا دو روز بشه پشت سرهم با هم بريم منم گفتم باشه مشكلي نيست رد كن . حالا پپر مشكلي كه نداري ؟:دي يعني پكيدم از خنده مي گم همسري جون خودت همه كارها و تصميم گيري ها را كردي حالا مثلا داري مشورت مي كني جون عمه ات :دي غش غش مي خنده مي گه نه اخه مرور كردم قضيه مسافرته پس پپر مشكلي نداره مسافرت هم كه براش فرق نمي كنه با كي باشه راحت با همه مي سازه به استثناي مامانم در نتيجه همه چيز اوكي هست !

پ. ن 1 : بله روزنامه ها خبر خوش دادند از ابتداي مرداد ماه بنزين گرون مي شه . هورا !

باغ گل و گياه

-         جمعه رفتيم بازار گل اصفهان تا حالا نرفته بودم خيابان جي از اوني كه فكر مي كردم تر و تميزتر و قشنگ تر بود پر از گلدوناي خوشگل و ارزون . من و همسري عاشق يك نمونه از گلهاي حنا شديم پر از گل سفيد صورتي نارنجي قرمز .... فوق العاده بودند اما زياد اب مي خواستند و ما هم از ترس هزارپا بي خيال خريدش شديم . چه شمعدوني هاي خوشگلي بود و چه قدر مردم خريد مي كردند . از اين گلدون ژاپني ها هم ديديم قيمتش از 30 تومن شروع مي شد اما اوني كه همسري پسنديد 400 تومن بود ! رزهاي دسته اي هم بود 20 تا رز 10 تومن قيمتش خيلي خوب بود ولي رزها كمي پلاسيده بود مثلا براي كسي نمي شد برد اما براي تغيير فضاي خونه خود آدم يا تدارك يك ميز عاشقانه حرف نداشت . خلاصه جاي خيلي باصفايي بود

-         4 شنبه يك عالمه سالاد ماكاروني پختم كه براي دو شبمون باشه اما همسري شكمو همشو خورد و 5 شنبه مامان بهمون پلو كلم داد .

-         جمعه استامبولي با بوقلمون و نخودفرنگي پختم خيلي خوشمزه بود دوسش داشتيم

-         چند وقت پيش با همسري ماء الشعير با مزه شكلات خريديم افتضاح بود اصلا پيش نهاد نمي كنم امتحانش كنيد

-         زن دايي عزيزمان 4 شنبه عازم مكه شد و بيگلي بيگلي عزيزم الان تهنا و غصه داره ولي از شانس منم اين هفته مسافرم و نمي شه برم بهش سر بزنم

-         بس كه همسر گرام اين مدت فوتبال فوتبال كرده ديشب خواب مارك بوسنيچ را ديدم يادتونه ؟!

بيشتر از اين حس و حال نوشتن نيست شرمنده خلاصش اين كه 5شنبه با همسري باز سر مامانش دعوامون شد و اين بار مامان باباي منم فهميدن و همسري اومد خونمون و بابا خيلي باهاش حرف زد همه ي حرفهاي منم تاييد كرد همسري هم گفت من نمي گم نبوده اما پپر هم حساسه بابا هم گفت جز خصوصيت اخلاقيشه يكي فحش مي دن مي خنده يكي تن صدا بالا مي ره مي زنه زير گريه دختر منم حساسه . جلوي مامانت بايست بگو به جاي بله هم بهش بگين اره خانمم ناراحت مي شه اگه مي خواي با پپر زندگي كني . همسري هم گفت ببينين من قبول دارم مقصر اول و آخرم يك جاهايي اشتباه كردم اما از يك زماني به پپر گفتم هر وقت مامانم چيزي گفت ساكت نشين جوابشو بده بابا گفت منم همين حالا مي گم بهت كوچك ترين حرفي كه مامانش زد تو 4 برابرشو جواب مي دي و پا مي شي از خونه مي ياي بيرون همسري هم گفت من بحثي ندارم فقط گفتم كاراي مامانمو سر من خالي نكن خودت جوابشو بده هرجور خواستي ! اما من ايستادم جلوي مامانم من مامانم هر كار كرده باهاش دعوا كردم فقط به پپر مي گم گذشته ها گذشته ! بابا گفت هيچ وقت اين حرف را بهش نزن گذشته مي گذره اثرش مي مونه ! بعد همسري گفت پپر نمي ذاره من براي مامانم كار كنم اما من پسر بزرگم پدر هم ندارم بابا هم گفت پسر و دختر نداره يك سري كارها را هم مامانت خودش مي تونه بكنه تو هم يكي هستي يك سوم هم بيشتر سهمت نيست ديگه اومديم خونه فعلا قرار اينه حداكثر ماهي دوبار بريم خونه مامانش اگر كاري از همسري خواست براش بكنه حتي اگر رسوندنش به بيمارستان بود از من بپرسه اگه راضي بودم بره هر چيز مامانش گفت من به بدترين نحو جوابشو بدم و همسري پشتمو داشته باشه منم بشم عين قبل كاراي مامان همسري را سر همسري خالي نكنم و به خاطر مامان اون رفتار خودمو بد نكنم ! ديشب داشت تخمه مي شكست من گفتم حال ندارم بعد ديدم يك عالمه تخمه برام شكسته آورده چشام پر اشك شد بغلم كرد گفت پپر همين جور دوستت دارم قول بده به خاطر اخلاق مامانم اخلاق تو نخواد تغيير كنه ! حالا اينو هنوز بهش نگفتم ولي خوب كلا ديگه رفتارمو خونه مامانش اينا تغيير مي دم بيش از حد خودمو مي گيرم و منتظرم دست از پا خطا كنه ! و اولويت اولم در زندگي اينه كه نذارم كسي باعث بشه من آدم بد بشم !

ماهي سرخ نوروزي

دارم گردنمو از دست مي دم ها اين قدر از ديروز درد مي كنه پدرم در اومده نمي دونم واسه كتاب خوندنه واسه كار با كامپيوتره چيه !

ديروز يك كتابي دستم بود كه حتما مي خواستم تمومش كنم از اون ور همسري هم اصرار داشت تا قبل فوتبال بريم بيرون نقاب بخريم ديگه نتيجه اين شد كه تا رسيدم خونه سريع مشغول كتاب خوندن شدم كه زودي تمومش كنم اما همسري تا رسيد شروع كرد مسخره بازي مگه مي ذاشت مي گفت تو كار خودتو بكن منم كار خودمو يعني اون منو ببوسه من كتاب بخونم !! آخرش رفت حموم منم نشستم كتاب را تموم كردم و بعد دوتايي راهي خريد شديم . نقاب يا كلاه مي خواستيم كه نقابش بلند باشه چيزي كه دوست داشته باشيم گير نيورديم البته من نهايت مي رم يكي از اين نقاب مشكي ساده ها مي خرم حالا زيادم مهم نيست كه اندكي به سر مباركمان فشار مي ياره اما همسري را ني دونم چي كار مي خواد بكنه ! خلاصه كلي كلي گشتيم و چون نقاب گيرمون نيومد رفتيم براي خودمون لباس زير خريديم :دي البته از نوع راحتي و براي پوشيدن زير لباس كارامون! بعدشم ديگه خيارشور خريديم مي خوام امشب سالاد ماكاروني درست كنم آخه! برگشتيم خونه و چون من شديد گرسنه بودم نشستيم پاي سفره شام كه جوجه داشتيم و بعدشم فوتبال شد ديگه تا نيمه اول فوتبال را مي ديد همسري ، منم كتاب خوندم و نت گردي كردم بعد همسري رفت ظرف هاي شام را بشوره منم قرار بود چايي درست كنم كه يك لحظه روي اپن چشمم افتاد به تنگ ماهي و ديدم ماهي كوچولومون مرده ! همسري زود قضيه را فهميد و سرم داد زد كه برم بيرون از اشپزخونه اما تا اومدم به خودم بيام و برم بيرون اون قدر طول كشيده بود و جسدشو نگاه كرده بودم كه ديگه تاثير خودشو كرد و نشستم به گريه كردن خيلي گريه كردم همسري طفلي خيلي بغلم كرد اما انگار دلم را يكي داشت فشار مي داد . نشستيم به صحبت و چيپس خوردن و نيمه دوم را با هم با حرف و صحبت ديدن اما دلم هي آروم نمي شد . تا فوتبال تموم شد اعلام كردم مي خوام فيلم ببينم و همسري هم رفت دراز بكشه . فيلم اتاق خالي بود اما اينم قبلا ديده بودم زن و مردي كه شب مجبور مي شن توي يك متل بمونن و يك فيلم ويديويي تو اتاقشون هست كه فيلم شكنجه است و يك دفعه مي فهمن تو اتاق خودشون فيلم برداري شده قشنگه خوشم مي ياد ازش !

همسري ديگه بي خيال سفر آخر هفته شده حرفشو نزد منم به روي خودم نمي يارم . راستش غصه دارم كه دلش مي خواد و نمي شه بريم اما از يك طرف هم واقعا خسته كننده مي شه !

پ. ن 1 : توي روزنامه در مورد ازدواج فاميلي نوشته كه ايران توي دنيا رتبه 1 را داره و اينكه اين ازدواج ها خيلي بدن . اولا احتمال اختلال ژنتيكي كه 4 برابر ساير ازدواج هاست و 70 درصد مريضي هاي روحي هم توي ازدواج هاي فاميلي است حتي اغلب كسايي كه مثلا افسردگي دارند فرزنداني هستند كه در اثر ازدواج فاميلي متولد شدند . طلاق هم توش بيشتره و گفته البته بيشتر توي جنوب ايران ، شهرهاي كوچيك و فرهنگ هاي پايين تر جامعه اين مورد را مي بينيم .

پ . ن 2 : يك چيز جالب ديگه هم اينه كه توي روزنامه نوشته بعد از حمام گوشتون را خشك نكنيد !

كادوي من به سر رسيد

دوشنبه ديروزي هم مثل خيلي از دوشنبه هاي ديگه ي اداره بود : خلوت آروم حجم كاري پايين شايد در كل يك ساعت ، آروم و بدون دغدغه . ناهار اداره فسنجون بود . يكي از همكاراي ادارمون كه دوستيم و ناهار را با هم مي خوريم گوشتهاي غذامونو كه نمي خوريم جمع مي كنه مي بره مي ده به پيشي هاي خيابوني ! عاشق حيووناس ، من از اين گربه ها بدم مي ياد دلم مي خواد همشون نيست و نابود شن دوست ندارم براشون غذا بدم كه چاق و چله بمونن اما توفيقي است اجباري :دي

بعد از اداره ديروز رفتم كتابخونه و وقتي رسيدم خونمون ديدم همسري دوباره يك ظرف ميوه آماده كرده گذاشته يخ بشه خيلي هم خسته بود گفتم خوب تو بگير استراحت كن من مي رم حمام . اما تا از حمام برگشتم بيدارش كردم كه پاشو پاشو با هم فيلم ترسناك ببينيم كينه 3 را ديديم البته كه من خودم كينه 1 و 2 و 3 را قبلا ديدم اما دوست دارم فيلمشو . نشستيم ديديم ولي بعدش همسري گفت پپر من اشتباه كردم موافقت كردم فيلم ترسناك بگيريم رو اعصابم اثر مي ذاره اينا لحظه به لحظه اش هيجان بده ناخودآگاه آدم را عصبي و آماده دعوا مي كنه . نمي خوام ببينم ديگه ! ما هم گفتيم باشه تو نبين . اما خودم دلم مي خواد ببينم ولي قبول كنيد سخته تنهايي اخه كي ببينم كه اون نبينه هان ؟!
البته همين جا بگم و صد البته كه قبلا به همسر عزيزتر از جانمان هم گفتم اين عيبش را كه باعث مي شه آدم ارزش زيادي براي سليقه اش قائل نباشه . اون چيه ؟ عدم ثبات به صورت بسيار شديد . اين مورد خيلي هم آزار دهنده است . مثلا ممكنه امروز ازش بپرسيد دوست داري تو كوكو سبزي ، زرشك باشه ؟ مي گه آره مزه اش خيلي عالي تره اين جوري . فردا ازش بپرسي مي گه نه اصلا دوست ندارم . امروز مي پرسي بلوز سبز دوست داري مي گه اره بريم بخريم فردا مي گه نه سبز نمي پوشم . نمي دونم چطور بگم ها يه نمونه ديگه هم هست . فكر كنيد عاشق نون و پنير و خيار باشه . بعد مي گم مثلا براي فردا پيك نيك نون و پنير و خيار بردارم مي گه نه تو مسافرت ديگه خيار رو دوست ندارم ! يا مثلا شام كم مي خوره مي گم چرا كم مي خوري اشتها نداري ؟ سيري ؟ دوست نداري ؟ مي گه نه شام بايد كم خورد اما بعد فردا مي بيني 3 تا بشقاب پر شام مي خوره مي گم مگه نگفتي بايد شبا شام كم خورد مي گه اون حس ديروزم بود . خوب اين خيلي غير منطقيه آزار دهنده است مي شه گفت يك روز ادم اشتها داره يك روز نداره اما اين مدلي نه . بگذريم

بعد فيلم قرار بود شام بريم بيرون . گفتم كه براي سالگرد آشناييمون هفته پيش قرار بود شام همسري را دعوت كنم بيرون كه نشد و موند براي اين هفته ! تصميم گرفتيم بريم رستوران تاك . هيچ كدوم تا حالا نرفته بوديم . از اون رستوران هاي خيلي قديمي اصفهانه كه معروف هم بوده شديد . توي محله هاي پايين شهر هست البته . خلاصه رفتيم محيطش كه خيلي بي كلاس بود اصلا هم تميز نبود پر مشتري هم بود وسط هفته ولي تنوع كبابش خيلي زياد بود يعني واقعا تنوع كباب داشت . غذاشم خوشمزه بود دوست داشتيم ديگه كلي بهمون خوش گذشت و مسخره بازي در آورديم . سر راه هم رفتيم داروخانه من يك كرم براي ابروم گرفتم همسري هم صابون خريد آخه در كل دم ابرومو از دست دادم رفته !

همسري توي خونه تا وارد مي شيم محكم بغلم مي كنه و شروع مي كنه بوسيدنم بعد هم غش غش مي خنده مي گه پپر مي دوني چه قدر خوشبختي كه به نظر همسرت اين قدر خوشگل و جذابي و سير نمي شم از بوسيدنت ؟ مي گم اره تو هم مي دوني چه قدر خوشبختي كه خانمت سير نمي شه از اينكه ببوسيش :دي

پ. ن : همسري گير داده آخر هفته با بر و بكس بريم طرفاي شيراز واقعا دارم رو مخش كار مي كنم بي خيال شه ما باز دوباره 1 شنبه مسافريم خيلي خسته مي شيم اين جوري . اميدوارم بي خيالش شه

خونه دوستم اينا

بعد از اداره مستقيم رفتم خونه مامانم اينا چون وقت آرايشگاه داشتم و آرايشگاه هم نزديك خونه مامان ايناست تا رسيدم ديدم سوسيس داشتن كه خيلي خوردم و بعد رفتم ارايشگاه خوشملاسيون كردم و برگشتم خونه . هم كتاب مي خوندم هم با مامان بابا صحبت مي كرديم . بعدش همسري اومد و رفتيم آژانس براي آخر هفته ديگه تور نوشتيم بريم مسافرت . خوب كلن ما خرداد تصميم داشتيم بريم مسافرت و هدفمون هم استامبول بود كه به مشكل مرخصي برخورديم و تصميم گرفتيم به جاش بريم تبريز:دي البته الان مي بينم تعداد روزش همونه توفيري نداره ني دونم چي شد اين جوري شد :دي بعدشم برگشتيم خونه مامان اينا تا من لباس بپوشم و حركت كرديم خونه نانا اينا . 8 رفتيم و تا 9 و نيم اونجا بوديم خيلي حرف زديم خيلي خوش گذشت و بيشتر حرف ها درباره مسافرت بود . نانا اينا دكوراسيون خونشون را تغيير داده بودند خيلي خوبتر شده بود خونه ، يعني كلا خيلي خوشگله و شيكه ، سليقه خوبي داره من اصولا تو كف پذيرايي كردن و تزييناتش هستم هميشه . ديشبم ديدم يك قاليچه جديد خريده بودند كه روي قالي ها پهن بود از اين ابريشم هاي صورتي فوق العاده خوشگل بود اصلا دل آدم را مي برد اما خوب 5 تومن را قيمت داشت لابد چون قاليچه بزرگي هم بود و از اين ظريف ها ! كلا شيكه ! اون كوزه سفالي كنار پذيرايي با شقايق هاي توش را كه همه هم خيلي دوسش دارن تو خونمون بايد اعتراف كنم از نانا ايده گرفتم . روي ميز كنار اتاقشون هم كلي شمع و عكس دارند منم سعي كرده بودم جاشمعي روش بذارم اما به خاطر پستي بلندي هاي ميزم نمي ايسته :دي روميزي نانا هم از اين صنايع دستي هاي كار شده است مثل من ني دونم چطور ايستاده بوده شون ! كاسه اجيلشون را هم عوض كرده بود خيلي باحال بود كاسه هاي كريستال خيلي كوچيك مثلا ابعادش 6 يا 7 سانت بود ولي توش فقط پسته و مغز بادوم و توي يكي تخمه هندونه خيلي شيك شده بود !

بعد از مهموني هم ديگه رفتيم خونه و براي شام هم خونه نانا اينا نمونديم هرچي اصرار كردند . اومديم خونه و بقاياي خورشت قيمه خودمون را خورديم .

آهان چندي پيش يك سايت فروش فيلم ديدم به همسري گفتم بد نيست از اين فيلم ها بگيريم ها اما چون اعتماد كاملي بهشون نداشتيم يك بسته ارزونشو سفارش داديم يك پكيج فيلم ترسناك كه شد 10 تومن ديروز به دستمون رسيد ببينيم چطوريه حالا ! البته اين فروشگاه ها بديش اين پكيج بودنه يعني خودت نمي توني بگي چه فيلم هايي مي خواي خوب ! در هر صورت من الان كلي فيلم به اصطلاح ترسناك دارم و قراره كلي هيجان زده بشم :دي

تجربه اي با زودپز

ديروز اداره كارها زياد بود اما شكر خدا روي روال . اتفاق خاصي نيفتاد . خونه هم رسيدم مشغول كتاب خوندن شدم همسري هم دير رسيد رفته بود سر راه شير و كيك و بيسكويت بخره . يعني مغازه دم خونه شير پرچرب داشته اما چون من بدم مي ياد طفلي تو اون گرما كلي راه رفته بود تا كم چربشو بخره ! دستت درد نكنه عزيزم .

بعد هم نشستيم به ميوه و بستني خوردن و صحبت و عشقولانه و از اين چيزا . بدنم واقعا درد مي كرد همسري جون هم كلي ماساژش داد ولي خودش خيلي ورزشكارتر از من بود و چيزيش نشده بود . همسري تصميم گرفت فيلم ببينه كلئوپاترا با بازي اليزابت تيلور كه براي صحنه پردازي و لباس و ... اسكار گرفته بود اما من زياد حسشو نداشتم گفتم مي شينم كنارت اما كتاب مي خونم از شانسش فيلم 4 ساعت هم بود :دي يعني بيچاره شده بود ها و شديد خسته . در اين بين اين جانب مشغول درست كردن شام بودم برنج و خورشت قيمه . تا حالا با زودپز كار نكرده بودم و قرار بود براي اولين بار كار كنم يك مقاديري سر و صداش زياد بود و ترسيدم اما شديدا عاشق زودپز شدم خدايا آدم باورش نمي شه پختن غذا به يك ساعتم نمي كشه :دي خيلي عالي بود قيمه مون هم خوب شده بود خوشمان آمد . اما ديروز واقعا خسته بودم اصلا نفهميدم كي خوابم برد !

نانا دوستمه كه عيد مسافرت بودند و نشد بريم خونشون عيد ديدني اما بعدشم اين قدر مسافرت هي برامون پيش اومد بازم نشد بريم و من گفتم ديگه روم نمي شه ول كنه همسري جون بذار تو خرداد مي ريم كه ديگه اسم عيد ديدني روش نباشه . تا خلاصه 4 شنبه خود نانا زنگ زد پپر مي كشمت اگه نياي خونه ما ! ديگه ما هم ديروز زنگ زديم و قراره امروز عصر بريم مهمون بازي .

پ. ن 1 : در روزنامه نوشته نان گران مي شود و ربطي هم به قضيه يارانه ها ندارد .

پ. ن 2 : باز هم توي روزنامه خوندم كه نوشته برداشتن ابرو با موچين سبب ريزش ابرو مي شه و بهترين راه تيغ زدنه . در ضمن استفاده از ماينوكسيديل را هم توصيه كرده .

بي بي سرسبز

4شنبه سالگرد آشناييمون بود براي همينم تا عصرش عالي بود و كلي با هم مهربون بوديم . صبح زود هم كه راننده سرويس من اس ام اس داد كه سرويس خرابه و بايد خودم برم و در نتيجه با همسري با هم با ماشين رفتيم و منم كه ديدم عصر با ماشين برميگردم زنگ زدم به مامان و ازش خواستم برام يكي از اين بالن آرزوها بخره كه شب با همسري بريم هواش كنيم . ديگه از راه هم رفتم اونو گرفتم و بعد دوتايي رفتيم خونه . همسري هم كلي بابت اين ايده بالن هوا كردن ذوق كرد كلان پايه همه چيز هست .  عصر توي خونه هم خوب بود و شبش هم همسري بعد از مدت ها كلاس استخر داشت كه رفت و منم مشغول اينترنت بازي شدم ولي دير كرد خيلي دير كرد و من واقعا حالم بد شد ياد پاييز افتادم روزايي كه مي رفت استخر و بعدش خونه مامانش و دعواهايي كه بعدش داشتيم خيلي ناراحت شدم همش شك داشتم كه رفته اونجا و ديگه رفتم تو مد افسردگي وقتي اومد خونه يك مقاديري پفك و چيپس و تن ماهي خريده بود و گل رز قرمز خيلي خوشرنگ براي من به مناسبت 17 خرداد ولي من هنوز تو مد ناراحتي بودم و خيلي ذوق نكردم اما خوب هي همسري سر به سرم گذاشت و درست شد ولي دروغ چرا اين استخر از الان مي شه يك مشكل و من هميشه ناراحتم كه آيا بعدش مي ره خونه مامانش يا نه ! خلاصه شام خورديم و بعدشم رفتيم پشت بوم براي پرواز دادن بالن آرزوها كه البته ناكام موند و بالن قرمزمون آتيش گرفت :دي اومديم خونه كلي خنديديم و يك عالم خوش گذشت .

5شنبه صبح رفتم اول كتابخونه و بعدش خونه مامان اينا . يك سر هم رفتيم پيش جاني جونم خيلي خوش گذشت خيلي خيلي حرف زديم گفتيم خنديديم ظهر هم مامان ماكاروني پخته بود كه من گفتم ا منم گوشت گذاشتم بيرون ماكاروني بپزم و مامان گفت نمي خواد من زياد مي پزم براي شبتون هم ببر دست گلش درد نكنه يك ظرف پر ماكاروني بهم داد با يك ماء الشعير . عصرم ديگه راه افتادم رفتم خونه و كاراي نكرده وسط راه حاضر شدم عمل بسيار سخت ترمز كردن را انجام داده و سر راهم ماست بخرم :دي رسيدم خونه همسري خواب بود و منم مشغول كتاب خوندن شدم تا بيدار شد . وقتي بيدار شد نشستيم كلي حرف زديم خنديديم و بعدشم چون فردا راهي پيك نيك گروهي بوديم نشستيم به آماده كردن صبحانه . همسري گردو مي شكست منم قاضي ( همون ساندويچ) پنير و گردو درست مي كردم . بعدترشم ديديم حوصلمون سر رفته ، رفتيم بيرون قدم زديم و و يك مقاديري ماشين سواري كرديم و بستني و آب ليمو و از اين چيز ميزايي كه احتياج داشتيم خريديم و برگشتيم خونه شام خورديم و كوله ها را براي فردا بستيم .

جمعه صبح زود بيدار شديم تا با بر و بكس راهي بي بي سيدان بشيم . بي بي سيدان يك روستا هست نزديك سميرم كه يك چشمه و رودخونه خيلي قشنگ داره . مسيرش يك مقاديريش پياده رويه پياده رويه سختي نيست ولي خوب جاهاي زيادي بايد از توي آب و رودخونه بريد و هيچ راه ديگه اي نداريد و بعضي جاها آب حتي تا بالاي كمرتونم مي ياد و خيس مي شيد بعضي جاها جريان شديده و حتما پسرا مي ايستادند تا بقيه دستشونو بهشون بگيرن و برن ولي خوب همينا باعث جذابيت مي شه ديگه . همه مسير را با خنده و خوشي رفتيم و يك جا نشستيم تا ناهار بخوريم ما كه تن ماهي برده بوديم با دوستامون نشستيم ناهار را شريك شديم و كلي حرف زديم . بعد ناهار قرار شد بريم توي رودخونه آب بازي . توي اب بچه ها مشغول آب بازي و خيس كردن هم بودند من و همسري هم رفتيم و هنوز خيس نشده بوديم يكي از بچه ها يك كمي اب پاشيد بهمون كه اينجا همسري براي فرار به سمت چپ پيچيد من به سمت راست . سمت راست يكي از پسرا بود كه من اصلا هم نمي شناختمش و يك دفعه منو گير كشيد يعني كردم زير آب اين قدر بهم اب پاشيد كه ديگه نفسم در نمي يومد واقعا در نمي يومد و لرز گرفتم اومدم نشستم تو آفتاب اما خوب خشك كه شدم پر رو پر رو رفتم ادامه بازي خيلي خوش گذشت . بعد آب بازي هم ديگه جمع و جور كرديم و برگشتيم خونه فقط اين بومي هاي محل باحال بودند ها . مسير برگشت باريك بود و شيب دار اومده بودند به شدت وحشتناكي خيسش كرده بودن تا ما ليز بخوريم و بعد خودشون نشسته بودن توي اب عين ادم نديده ها ما را نگاه مي كردن و غش غش مي خنديدن كه مي خوريم زمين يا نه ! شب رسيديم خسته و گرسنه از يك ساندويچي همون دم ساندويچ خريديم و برديم خونه بعدشم حموم و بيهوش شدن از خستگي يعني به معناي دقيق بيهوش شدن !

الانم بدنم درد مي كنه از پياده روي و بازي هاي ديروز اما خوب آخر هفته خوبي بود و حسابي خوش گذشت هم ديدن طبيعت هم اب بازي و هم بودن با بروبكس !

عشق مني ، رو دو تا چشم مني

ديروز اداره خبر خاصي نبود . بعد از اداره هم با آزرا رفتيم كتاب خونه ، صبحش هم دوتايي رفته بوديم پارك و كلا روز پرحرفي بود :دي ديگه من رسيدم خونه همسري هم كه رفته بود يك كار بانكي انجام بده ، رسيد. يك مقاديري نشستم پاي نت تا همسري طالبي و هندونه آماده كنه و بعد دوتايي خورديم چه قدر توي تابستون مي چسبه ها ! بعد هم همسري خوابيد و منم رفتم حمام . شب هم تصميم گرفتيم برنامه سالگرد را همون ديروز اجرا كنيم . همسري كه طبق قرار قبلي پول بهم داد بعد هم دوتايي رفتيم و سه پايه دوربين خريديم كه كادوي من بود . قرار بود شام هم دعوت كنم همسري را رستوران ولي چون ناهار زياد خورده بودم خيلي دوست نداشتم بريم رستوران در نتيجه برنامه رستوران موند هفته آينده و ديشب شام سالگرد را هم آقاي همسر مهمونم كرد يك چيز سبك . رفتيم فست فود پوت فرس خيابون قشقائي برگر خريديم . از جمله مغازه هايي هست كه جاي نشستن نداره تنوع برگراش بالا بود مزه اش هم خيلي خوب بود قيمتاشم خوب بود قبلا تعريفشو شنيده بودم . ديگه برگر و مخلفات را برداشتيم برديم پارك كنار پل چوبي نشستيم و خورديم . اين قدر هوا خوب بود اين قدر حال داد اين قدر رمنس و زيبا بود شبمون .

عزيزم خيلي دوستت دارم و خيلي خوشحالم كه با مرد مهربون و صبوري مثل تو آشنا شدم . از لحظه لحظه هايي كه باهات هستم لذت مي برم . نمي دوني ديروز چه احساس خوبي بود وقتي توي پارك دستمو گرفتي و گفتي پپر آشنايي باهات بهترين اتفاق زندگيم بود بهتر و بيشتر از اين امكان نداشت . وقتي دستامو بوسيدي و گفتي عاشقت هستم بس كه مهربوني بس كه منطقي هستي و دلم ضعف ميره براي استددلالات كه هميشه اون قدر محكم هستن . همسري نمي دوني چه احساس خوبي داشتم .

امروز سالگرد آشنايي ماست عاشق اين روزم عاشق تقديرم هستم عاشق همسر مهربونمم و آرزو مي كنم كاشك 4 ماه زودترش كه همسري ازم تقاضاي آشنايي كرد قبول كرده بودم و اين 4 ماه را از دست نمي دادم:دي

امروزم كه يك ايميل عاشقانه خوشگل براي همسري فرستادم و يك برنامه كوچيك هم براي شب داريم اگه خدا بخواد.

پ. ن : اهان یادم رفت بعد از شام هم رفتیم بستنی میلانو خیلی چسبید بستنی با طعم ماست :دی

تماشا كردنت ديوونگي نيست

شنبه كه گفتم يك مقاديري ناراحت و گرفته بودم دلم نمي خواست برم خونه نه مي تونستم شاد باشم نه حوصله بحث داشتم از اون ور مي خواستم بدرقه سام سام هم برم ديگه زنگ زدم و به همسري گفتم مي رم خونه مامانم اينا تا برم فرودگاه باهاشون تو هم هر زمان فرصت كردي بيا دنبالم . گفت باشه و منم رفتم اونجا تا رسيدم يه چيزي خوردم و راه افتاديم سام سام را برديم فرودگاه و مراسم خداحافظي و البته طفلي پروازشون 2 ساعت تاخير داشت ان شا ا... سفر خوب و بي حادثه اي داشته باشه . ديگه توي راه برگشت هم ايستاديم طالبي و گوجه خريديم و اومديم خونه همه تو حياط بودند ما هم نشستيم به حرف و صحبت و بعدشم همسري اومد . دستش درد نكنه رفته بود كولر را درست كرده بود كه اين چند روز كه ظهر تو خونه ايم گرما نكشيم . همون جا خونه مامان اينا شام خورديم و بعد من و همسري رفتيم دوباره هايپر راستش من حال غذا درست كردن نداشتم دلم هم خورشت مي خواست گفتم بريم هايپر بخريم كه البته غذا تمام شده بود ما هم يك مقاديري ذرت و همبرگر و ماست و اسفناج و آلبالو خشكه و خرت و پرت هاي اين جوري خريديم و برگشتيم . توي خونه كه رسيديم همسري يك دفعه بغلم كرد خيلي محكم گفت پپر تو دنياي مني امروز كه اومدم خونه نبودي تا شب خيلي جات خالي بود مي پرستمت اون قدر كه گاهي نمي دونم چي كار كنم اگه من كاري كردم كه ناراحت شدي بگو اگه بقيه كاري كردند كه مي خواي بهشون تذكر بدم بگو و اگه چيزي هست كه از دست من كاري ساخته نيست پاي من نذار . منم ديگه فقط قضيه بچه خواهرش را گفتم اونم عذرخواهي كرد . نمي تونم بگم ديد من را درك مي كنه عميقا متاسفه اما مسئله اينه حتي اگه به نظرش غيرمنطقيه به خاطر راحتي من عذرخواهي مي كنه . خداييش تو اين باب گيجم شايد خودخواهم من خودم كسي هستم كه رابطمون با دايي هام عالي بوده و دايي ها براي من فوق العاده كار كردند خانوماشونم هيچ وقت نگفتن نكن حالا من زورم مي ياره اون بچه از طرف داييش توجه زياد ببينه شايد خودخواهيه زيادي باشه ولي مسئله اينه كه خوب اولا خواسته هاي ادمها و روحياتشون با هم فرق داره و همين طور روابط آدم ها با هم بگذريم .

مامانم مي گفت چي شده براي اولين بار مي بينم براي تعطيلات برنامه ندارين گفتم واي مامان نمي دوني چه قدر خسته ام فقط مي خوام بخوابم اين چند روز را .

1شنبه صبح خيلي خوابيديم گمونم تا 8 و نيم و اينها شد ديگه بعدشم از قبل كله پاچه داشتيم توي فريزر خورديم و مشغول تميزكاري خونه شديم دو نفري به شدت با اين حال دقيق تا ساعت 3 دستمون بند بود و خسته شديم اساسي ناهار هم پلو ماش درست كردم خيلي خوشمزه بود ديگه 3 هم اون قدر خسته بوديم كه بيهوش شديم تا عصر . عصر همسري فوتبال ديد منم مشغول كتاب خوندن شدم و بعدش تصميم گرفتيم بريم پياده روي پارك البته خونه ما خيلي نزديك پاركه يك پارك كوچولو كه دم در خونه است يكي هم بزرگه كه فاصله شش هفت دقيقه ايمونه واسه همين يك پارك دورتر را در نظر گرفتيم و ديگه قدم زنان رفتيم و كلي هم توي پارك نشستيم 3 ساعتي شد گمونم هوا هم خيلي خوب بود . برگشتيم خونه ديروقت بود شام خورديم و خوابيديم .

2شنبه هم غذا گوجه بادمجون داشتيم كه همسري زياد دوست نداره اما من دوست داشتم . صبح نشستيم دوتايي فيلم برهنه مايك لي را ديديم كه براي اين فيلم جايزه كارگرداني جشنواره كن را هم برد ساخته سال 1993 در مورد مردي كه يك  رابطه زوركي با يك خانم ايجاد مي كنه و بعد از ترس فرار مي كنه لندن و مي ره پيش دوست دختر سابقش و .... كلا آدماي فيلمش خل و چلن فيلم خاصي بود خيلي هم خفه و تاريك بود من دوستش نداشتم . ظهر هم فيلم 9 را ديديم ساخت 2009 كه پنلوپه كروز و نيكل كيدمن و اليزابت تيلور هم توش هستن البته من قبلا هم ديده بودمش موزيكاله بد نيست . براي موسيقي و طراحي لباس و بازي پنلوپه كروز هم نامزد جايزه اسكار بود . بعدشم ديگه تندي حاضر شديم و رفتيم خونه مامانم اينا . كادوي بابا را برديم و كادوي همسري هم همون جا بود كه بهش دادم خيلي تشكر كرد . خونه مامان اينا هم حرف و صحبت و خوش گذروني بود بعدشم رفتيم خونه دايي اينا اونجا هم خوش گذشت بهمون و خيلي نشستيم . برگشتيم هم ساعت 11 بود كه ديگه به زور مامان برامون كباب تابه اي درست كرد شاممون را خورديم برگشتيم خونه  و خواب .

يك جورايي دلم مي خواست اين دو روز را كامل صرف خواب كنم و تو خونه باشم اما نمي تونم مثلا 1شنبه كه تا عصر خونه بودم شبش داشتم ديوونه مي شدم و رفتيم پارك اما الان كه سر كارم هي مي گم كاشك اين چند روز بيشتر خوابيده بودم .

فردا سالگرد آشناييمون هست اما بعد از مدت ها اولين جلسه استخر همسري هم هست بنابرين شايد برناممون را بذاريم براي امشب يا 5شنبه . من پارسال دوربين خريدم امسال هم مي خوام 3پايه دوربين را بخرم كه البته نخريدم سوپرايز هم نيست و با همسري با هم مي ريم بخريم و البته شام هم دعوت كنمش بيرون و حالا شايد يك كار رمنس كوچولو كه حالا هر چي شد بعدا كامل تعريف مي كنم .

دختري با عينك دودي

اوف بعد يك عالمه وقت دارم مي نويسم ، نمي دونم خوب يادم مونده اصلا چيزي يا نه .

3شنبه كه كلاس آموزشي بودم البته دير رسيدم و هي استاد تيكه انداخت اما كلاس جالبي بود و خوشم اومد عصرش هم مامان قرار بود براي شام دلمه برگ مو درست كنه و از قبل دعوتمون كرده بود . ديگه عصر با همسري نشستيم فيلم بوي خوش زن با بازي فوق العاده آلپاچينو را ديديم كه به خاطر بازي توي همين فيلم اسكار گرفته . سرهنگ بازنشسته كوري كه هنوز زندگي كردن را بلد است و عاشق زن هاست . بعد هم چايي را آماده كرديم كه بريم دنبال مامان اينا و شام را ببريم پارك . توي راه هم هندونه خريديم ديگه رسيديم اونجا يك كم جانان بازي كرديم و بعد راهي پارك شديم بيگلي بيگي هم باهامون اومد هوا خيلي عالي بود كلي حرف زديم چيز ميز خورديم و بعد دايي و زن دايي هم اومدن . منم كه قرار بود اون شب خونه مامان اينا بخوابم تا صبح زود برم كارخونه و دوباره دير به كلاس نرسم . تا آخر شب پارك بوديم ولي بعد هم برگشتيم خونه رفتيم تازه دوباره جانان بازي و تا اومدم بخوابم 1 و 2 بود . فقط وقتي برگشتيم متوجه شدم خاله مامانم فوت كرده خيلي دلم گرفت خيلي دلم سوخت سنش بالا بود مريض بود راحت شد اما خوب بازم دلم گرفت خيلي غصه ام شد قرار شده به مامان بزرگم نگند چون حال مامان بزرگم خودش خيلي بده .

آهان يك موضوع ديگه هم بود كه مامان همسري بهش زنگ زده بود و گفته بود مي خوان اخر هفته برن چادگون و ما هم بريم كه زياد مايل نبوديم ولي شب توي پارك خواهر شوهر گرام دوباره به من زنگ زد و اينجا كمي حس كردم زشته اگه نريم .

4شنبه باز كلاس بودم و البته كلاس را بازم دوست داشتم اما بعد كلاس نرفتم اداره بلكه رفتم خونه مامان اينا استراحت كردم هر چند خودشون براي مراسم خاله اش راهي شهر اونا شده بودند . ديگه اونجا بودم و عصر همسري كه با ماشين رفته بود اداره اومد دنبالم و رفتيم خونه . مامان و خواهرش اون روز عصر رفتن چادگون كه ما نرفتيم و گفتيم فردا مي آييم . ولي توي خونه هم يادم نيست چي كار كرديم غذا كه هنوز ماهي داشتيم ولي جدي جدي يادم نيست چه جوري گذشت . فقط شب وقتي همسري رفت ماشين را بياره تو پاركينگ فهميديم چراغش روشن مونده بوده و باتريش خالي شده .

5شنبه صبح اول رفتم كتاب خونه بعد هم سر راه رفتم براي روز پدر براي باباي گلم يك كارت هديه خريدم خريد كادو براي باباها يكي از مشكل ترين كاراي دنياست . خيلي هم معطل شدم و بعد كه رسيدم خونه يادم افتاد قسط وام را ندادم و ديگه زحمتش مثل خيلي اوقات افتاد رو دوش مامان بابا . ديگه رسيدم خونه كلي با سام سام به شكممون رسيديم و در ضمن در حال كارآموزي پيش مامان بودم كه پخت و پز با زودپز را ياد بگيرم . به نظر وسيله به درد بخوري مي ياد كه ان شا ا... ترسم ريخته :دي بعد ناهار هم سريع خوابيدم تا زود بيدار شم و برم خونمون كه بابا جونم رسوندم البته . ديگه همسري هم رفت سراغ باتري به باتري كردن ماشين و قرار شد راه بيفتيم اونها هم گفتن چيزي با خودتون نيارين خوراكي اينجا زياده . ما هم چند تا چيپس و پفك و هندونه خريديم و راهي چادگون شديم گمونم نزديك 8 شب بود كه رسيديم به ويلا . سريع چايي خورديم و همه با هم راه افتاديم بريم دم آب كه البته تاريك بود و ترجيح داديم بشينيم روي چمن ها چيپس و پفك و ميوه خورديم بعد هم همسر خواهر شوهر رفت باقالي و قليون گرفت آورد كه باز خيلي چسبيد . خلاصه نشستيم و بعدش رفتيم خونه شكم ها پر بود براي شام همه راي به حاضري دادن نون و پنير و هندونه و خيار و گوجه . بعدشم رفتيم كلي ماشين سواري و اهنگ گوش دادن و عشق و حال . برگشتيم ويلا تا 2 بيدار بوديم حرف زديم و خوابيديم .

جمعه صبح زود من و همسري بيدار شديم اونا خواب بودند رفتيم قدم زديم كيك و شير خريديم تنهايي صبحانه خورديم دوباره كلي قدم زديم و بعد رفتيم ويلا كه بقيه تازه داشتند صبحانه مي خوردند ديگه صبر كرديم و بعد همه با هم رفتيم دوچرخه كرايه كرديم و دوچرخه بازي كرديم بعدشم رفتيم كنار اسكله كه خيلي شلوغ و كثيف بود ما سريع يك اب ميوه خورديم و برگشتيم . ديگه دم ويلا مشغول واليبال بازي شديم و همسر خواهر شوهر هم ماهي درست كرد و ناهار برنج و ماهي خورديم و بعدشم جمع و جور كرديم و ساعت 4 راه افتاديم اما سر راه رفتيم سامان توي باغ هاي كنار رودخانه هندونه و طالبي ها را انداختيم توي آب خنك شن و اب بازي كرديم و از اين جور چيزا . اهان اينم بگم كه دوست خانوادگي خواهر شوهر اينا هم بودند يك زوج جوون . ديگه تا رسيديم اصفهان شب شد . مادر همسري توي ماشين ما بود و يك سر اومد خونمون كمي نشستيم و بعد راه افتاديم بريم برسونيمش البته چون هر دوتا ماشين الان خونه خودمون بود من بايد پشت يكي مي شستم و همسري پشت اون يكي تا بريم يكيشو بذاريم اونجا . ديگه يك ذره نشستيم و با وجود خستگي راهي هايپر ماركت شديم سر راه رفتيم خونه ما كه مامان دلمه كلم درست كرده بود شام خورديم بعد هم برام ميگو خريده بودند و پاك كرده بودند دستشون درد نكنه و يك عالمه گيلاس و زدآلو و خيار هم بهم دادند بعد همه با هم رفتيم هايپر مامان اينا كه خريد نداشتند ما يك تعدادي دستمال كاغذي و خامه و ماست ميوه اي و كالباس و از اين كيك و كلوچه هاي مختلف برداشتيم با ترشي . بعد مامان اينا را رسونديم و البته رفتم بالا با سام سام خداحافظي كردم امروز بليط داره كه بره ماموريت و تا حداقل 3 يا 4 ماه ديگه بر نمي گرده .

دوست ندارم ناراحتي هاي كوچيك را نگم دوست ندارم خودسانسوري باشه و هدفم توي وب بيشتر بيان غصه هام هست تا شادي هام اما فاز منفي هم نمي خوام به كسي بدم واسه همين مجموع دلخوري هاي اين چند روزه توي ادامه مطلبه اگه فاز منفي مي گيريد نخونيد لطفا .

ادامه نوشته

پايان يك ماموريت

شنبه  روز كاري خوبي بود فقط يك خبر بسي بد به گوشمان رسيد كه ظاهرا قراره از نظر امنيتي خيلي به ارتباطات اينترنتي رسيدگي بشه و شايد ديگه نتونم از اداره بيام و وبلاگ هاتون را بخونم و همش بمونه براي آخر هفته ها ! شنبه از راه اداره رفتم كتاب خونه و بعدشم كه رسيدم خونه مشغول پختن غذا شدم كوكو سبزي خوشمزه شد اما طبق معمول وا رفت . گمونم نمي ذارم كامل سرخ شه . مي گم يك طرف كوكو سبزي حدودا چه قدر زمان مي بره تا بخواهيد برش گردونيد ؟

عصرش هم نشستيم با همسري فيلم ديديم گاو خشمگين ساخت 1980 به كارگرداني مارتين اسكرسي و بازي ربرت دنيرو . در مورد بكس باز معروفي كه زندگيش رو به افول مي ره . دنيرو براي بازي توي اين فيلم اسكار گرفت و البته فيلم فوق العاده زيبايي هم هست و مي گن بهترين فيلم ورزشي تاريخ سينماست .

1شنبه صبح قرار بود برم كارخونه و ماموريت نمايشگاه كتاب را به پايان برسونم . كتاب هايي كه خريده بودم را مهر بزنم و فاكتورها را تحويل بدم و .... كه خوب كارها انجام شد فقط يك ذره مسخره است من فاكتور كتاب ها را تحويل دادم و اون ها هم گفتن خوب بايد اين قدر پول پس بدي اما اولا چك نكردن كه خوب ايا من اين كتاب ها را تحويل هم دادم يا نه و دوما گفتن بقيه پول را كارت به كارت كن يعني حرفي از امضا و رسيد و اينا نزدن و خوب البته بگم وقتي هم پول را بهم دادن كارت به كارت كردن و من برگه اي مبني بر دريافت پول امضا نكردم ! اميدوارم واقعا تموم شده باشه . عصرش كلي كار داشتم و دلم مي خواست روز يك شنبه به كتاب خوني بگذره اما همسري نقشه هام را نقش بر آب كرد اولش كه سريع كلي خوراكي واسه خوردن آماده كرد و مشغول شديم بعد تندي پيشنهاد فيلم داد كه دلم نبود اما خوب اون طفلي هم بيكار بود ديگه دلم نيومد و نشستيم فيلم ديديم اين بار فيلم و خداوند زن را آفريد با بازي بريژيت باردوت ساخت سال 1956  در مورد دختر سر به هواي پرورشگاهي كه عاشق يه پسري هست و با برادر اون پسر ازدواج مي كنه خيلي فيلم را دوست دارم اما پايانش مي تونست بهتر هم باشه . بعد فيلم همسري گفت بيا بريم هايپر يه سري بزنيم منم گفتم اخه كاري نداريم هي گفت به عنوان سرگرمي و اينا . حسش نبود گفتم بيا دراز بكشيم بعدا كه ديگه خوابمون برد تا 1 نصفه شب و بعد هم خوب دوباره خوابيديم تا صبح . حس بديه اين كه همه روزم به خواب گذشته .

امروز هم ماهگرد عقدمون بود كه طبق معمول يادم نبود و همسري زنگ زد بهم تبريك گفت .

فردا و پس فردا هم كلاسم و احتمالا وبلاگم به روز نخواهد شد يا اگه بشه عصر از توي خونه . يعني مردم بس كه تو اين مدت كلاس اموزشي رفتم . همسري بدجنس ديروز مي خنده مي گه چه قدر اين شركت روي تو سرمايه گذاري كنه اخرش هيچي نشي !!!

سرم خیلی شلوغه امروز و پر دردسرم :دی

يك آخر هفته پر از اتفاقات و سرگرمي هاي متنوع

4شنبه روز شلوغي بود عصرش هم همكارها رفتن جلسه و من كتاب خونه اتقا را ريختم بيرون تا مرتبش كنم و تا يك حدودي مرتب شد اما الان يك عالمه كتاب و جزوه ريخته روي ميز كه ني دونم باهاشون چي كار بكنم . بعد هم يك ساعت زودتر مرخصي گرفتم همسري اومد دنبالم و رفتيم يك سري كار داشتيم انجام داديم زودي تا 4و نيم كارامون انجام شد بعد من خيلي هوس كافي شاپ داشتم اما هم زود بود هنوز و همه جا بسته بود هم همسري مي گفت با اين قيافه ها و لباس هاي اداره زشته رومون نمي شه بريم جايي هر چند مصرانه مي گفتم من همين جوري هم عالي ام :دي خلاصه در حال قدم زدن توي جلفا بوديم كه از جلوي كليساي وانك رد شديم و چون مي دونستم همسري تا حالا نرفته ازش پرسيدم مي خواي بريم ببينيم ؟ و بدين گونه راهي كار فرهنگي بازديد از آثار تاريخي شديم چه قدر هم شلوغ بود ها . خوب كليساي وانك خيلي زيباست و شايد يكي از جذابيتاش برامون مدل نقاشي و تزيينات ديوار باشه چون بيشتر آثار تاريخمون مساجدي هستند كه اكشي كاري و نقاشيشون توي يك فاز ديگه هست اما توي كليسا تصاوير انسان زياد هست و اون قدرها به گل و بوته اهميت داده نشده . موزه كليسا را هم خيلي مرتب و قشنگ درست كردند و اون تار مويي كه روش يك جمله نوشتند كه ب ا مييكروسكوب مي شه ديد عالي هست . ديگه تا تو جلفا قدم زديم و كليسا را ديديم شده بود ساعت 5 و نيم مي شد رفت كافي شاپ همون جلفا رفتيم شربت خانه فيروز خيلي خوشگل بود واقعا دكوراسيونشو دوست داشتم بيرونش گلدون بود داخلشم خيلي قديمي درست كرده بود پر نقش و نگار كوچيك بود ولي واقعا دوست داشتني درستش كرده بود البته فقط بستني و قهوه و شربت داره و البته شيريني بدون تنوع خلاصه حال داد اساسي . بعدشم رفتيم خونه كه شام بقيه جوجه كباب ها و يك مقاديري هم اولويه داشتيم خورديم من يك مقاديري كتاب خوندم و بعد با همسري رفتيم دراز بكشيم كه من خوابم برد اما اون بيدار شد و فوتبال ديد و ظاهرا رئيس محترموشون زنگ زده بود و يك جورايي از رفتارش پشيمونه و هي گفته خوب برو مرخصي . البته خودش چلمنگه مخش به اين چيزا نمي رسه مطمئنم خانمش باهاش حرف زده و گفته كارت زشت بوده .

5شنبه همسري موند توي خونه و گفت نمي ره سر كار صبحش آروم و خندان كلي توي تخت مونديم صبحانه خورديم صحبت كرديم خوش گذشت بعد هم قرار بود ظهر با مامان اينا بريم رستوران ديگه راهي خونه اونا شديم البته قبلش سر راه رفتيم يك سبد پلاستيكي براي جوراب هاي همسري خريديم يك تعداد چوب لباسي ( چون يادم رفت بگم كه چوب لباسي هاشم شكسته ) چندتا از آويزها كه بهش دستگيره و دمي اينا آويزون كنيم آخه قبلي ها كند و يك تعداد هم گيره لباس . بعد رفتيم خونه مامان اينا نشستيم به صحبت و تعريف . ظهر همه دعوت من بودن بيرون كه رفتيم رستوران سنتي هتل جلفا . قشنگ بود يكي دو تا تخت بيشتر نداره بقيه را ميز و صندلي چيده ولي مدل صندلي ها و تزييناتش مدل سنتي هست كوچيك هست اما خوشگله غذاشم كيفيتش خوب بود و البته قيمتاشم خوب بود خلاصه خيلي خوش گذشت بعد هم اومديم خونه مامان اينا چايي و ميوه خورديم و زود رفتيم كه بريم به سمت ميدون امام . قرار بود بريم عالي قاپو يك ساعتي توي عالي قاپو بوديم قشنگ بود جالب بود كلي عكس گرفتيم و لذت برديم بعدشم اومديم نشستيم توي چمن ها فالوده خورديم و اين قدر صحبت كرديم در مورد مسافرتمون آخر هم نتيجه اي نگرفتيم :دي سر راه برگشت به خونه هم رفتيم چايي و پنير خريديم و البته ديگه شب رسيديم خونه و به كاري جز حمام نرسيديم و شام هم نيمرو بود با يك عالمه سالاد :دي 

ظهرش خونه مامان اينا يك دست بند طرف داري پرسپوليس يافتم و دستم كردم كلي باهاش حال كردم هرچند همسري هي مي گه آبرومونو بردي :دي

جمعه صبح دعوت بوديم خونه مامانم به صرف كله پاچه :دي جاتون خالي در حد تركيدن خورديم خيلي فاز داد بعد با همسري رفتيم پارك گشتيم قدم زديم نشستيم در مورد مسافرت حرف زديم و باز نتيجه نگرفتيم . بعد هم رفتيم ببينيم ايا مغازه اي باز هست يا نه . راستش بنده در حين بازرسي كمد لباس هاي تو خونه اي و دور ريختن برخي از لباس ها متوجه شدم الان براي توي خونه يك تعدادي پيراهن داريم يك تعدادي شلوارك و دامن و شلوار و يك دونه بلوز و كمي هم نيم تنه . در نتيجه بنده اعلام نمودم احتياج مبرم به يك تي شرت ساده براي تو خونه دارم . خلاصه توي نظر بالاخره يك مغازه باز پيدا كرديم و من يك تي شرت قرمز و يك تاپ خيلي ساده بنفش خريدم بعد هم برگشتيم خونه مامان اينا و خواب تا خود عصر . يعني كله پاچه اون قدر خوب حجيم بود نمي شد ديگه ناهار خورد ولي مامان كوفته شويد باقالي پخته بود جاتون خالي خيلي هوس انگيز بود و در نتيجه عصر باز هم به شكم پروري مشغول شديم و ديگه راه افتاديم بياييم خونه خودمون . دست مامان باباي گلم درد نكنه بهمون زردآلو و هندونه و خيار دادند يك ظرف كله پاچه و در ضمن يك سطل برنجي جديد:دي اومديم خونه فيلم شما يك ايميل داريد را ديديم با بازي تام هنكس در مورد زن و مردي كه در دنياي واقعي رقيب همند اما در اينترنت دوستان صميمي :دي خيلي دوسش داشتم قشنگ و لطيف بود با پايان زيبا . شب هم دعوت بوديم خونه مادرشوهر كه ديگه رفتيم اونجا . شام مرغ بود و خورشت لوبيا سبز . خوش گذشت . راستش شوهر خواهر شوهر آدم خوش سر و زبونيه و مجلس را مي گردونه خيلي هم زرنگه البته چاشني بدجنسي داره و چاپلوس هم هست اما توي كار و روابط اجتماعي زرنگ هست . مهندسه وقتي اومده توي اين شهر براي سربازيش بوده و اهل يك شهر ديگه است اما اين جا موندگار مي شه و با خواهرشوهر گرام ازدواج مي كنه ولي پيشرفت توپ با اينكه غريب بوده به كمك همين روابط عمومي قوي حداقل حداقل درآمد ماهيانه اش روي 5 ميليون هست واقعا اين حداقل هست ها يعني همسري مطمئنه بيشتر از اين حرفاست .

ديشب كلي هم به اين دستبند هواداري من گير دادند :دي

پ. ن : ديشب توي خونه مادر همسري ناراحت شدم البته قبلش اعتراف كنم واقعا حس نكردم از روي منظور اين حرف را زدن بيشتر حس كردم حرفش پيش اومد ولي خوب پيش اومد ديگه . اول از همه بگم من خونه مادر همسري كار نمي كنم در حد پهن كردن و جمع كردن سفره و خوشم هم نمي ياد بيشتر از اين صميمي بشم يا توي كاري كمك كنم همون طور كه وقتي خونه خودم مهمونشون كردم برنامه ريزيم طوري بود كه حتي مجبور به جمع كردن و پهن كردن هم نشند يعين قبل مهموني ميز را چيدم . بعد يك دفعه بحثش كه شد شوهر خواهره گفت يادتونه اون سال با باهار ( دختر خالشون ) دعوا كردم كه اصلا كمك نكرد تو كارها كلا تنبله . بعد هم گفتن اما خوب حالا كه زرنگ شده و مجبوره خونه مادرشوهره همه كار بكنه و كلي كار مي كنه و از اين حرف ها ... البته از اونجايي كه خواهرشوهر سعي كرد زود اين قسمت حرف را جمع كنه به نظرم اومد قصد ناراحتي من و گوشه كنايه زدن را ندارن اما اينكه بين خودشون چي مي گن را نمي دونم

يك جورايي بردم يك جورايي باختم

ديروز مسابقه سپاهان و استقلال بود و دوباره من و همسري شرط بندي نموديم البته كه من يك پرسپوليسي اصيل هستم ولي بيشتر از اون كه پرسپوليسي باشم از سپاهان بدم مي ياد و هدفم باختشه در نتيجه با همه قرمز بودن ديروز خواستار برد آبي ها بودم . قرار بود اگه سپاهان برد همسري به من شام بده و بالعكسش. حالا يه جورايي باختم چون تيمي كه نمي خواستم برد اما يه جورايي هم بردم چون همسري شام مي بردم بيرون :دي

ديروز از راه اداره رفتم كتاب خونه كه وسط راه يك نم نم باحالي هم اومد سر راه هم بستني خريدم بردم ديدم همسري ميوه قاچ كرده گذاشته توي يخچال اما دراز كشيده بهش گفتم بستني خريدم بيا بخوريم گفت من حالم خوب نيست خودت بخور من مي خوام بخوابم منم عصباني شدم البته چيزي نگفتم و ايشون خوابيد تا خود ساعت 8 . بعد هم بيدار شد شام خورديم كه جوجه كباب بود و البته كه خودم درست نكرده بودم ديگه منم افسرده  و ناراحت شدم و گفتم اصلا دلت براي من تنگ نمي شه مي خوابي تا 8 بعدش شام بعدشم فوتبال پس من چي ؟ هي سعي كرد جو را عوض كنه ولي من تو مد ناراحتي بودم و گفتم هيچ بهونه اي را قبول ندارم تا برگشت گفت پپر اعصابم خرده سر كار بحثم شده اونم شديد دل و دماغ ندارم خوب اين حرف قانع كننده بود و منم راضي شدم ولي بعد گير دادم بحث سر چي بوده و فهميدم با همون رئيس چلمنگش دعواش شده اونم سر مرخصي . خوب رئيسشون واقعا داره زور مي گه وقتي همه چيز اوكي هست همه چيز روتينه و پروژه جديدي هم نيست اين ادا اطوارها يعني چي كه من يك روز فوقش دو روز مرخصي مي دم داره زور مي گه . گفته كسي حق نداره 1بار در سال بيشتر بره مسافرت . خيلي مسخره است به خصوص كه ايشون خودشون حتما حتما در هفته حداقل 3 روزش را 9 و 10 مي ره سر كار . حالا اينا به كنار از اون ور عذاب وجدان داشتم كه من همسري را تحريك كرده باشم راستش وقتي قضيه مرخصي و رئيسشون را گفت من برگشتم گفتم اين چيزا مهم نيست ما فوقش مسافرت 3 روزه مي ريم بهمون هم خوش مي گذره اما عجب موجود مزخرفي هست اين انسان خيلي حسوده خيلي بخيله ! از اين چيزا ني دونم والا خلاصه خيلي ناراحتش شدم

امروز صبح هم بايد برم جلسه و نخاله هاي اداره دوباره مي خوان اون قضيه جا به جايي ها را مطرح كنند اعصابم خرده دلم نمي خواد تو اون جمع مزخرف باشم .

مامانم ، مامان خوبم

ديروز توي اداره مامانم زنگ زد مثل هميشه شرمندم كرد گفت برام باقالي گرفته پاك كرده بسته بندي كرده . لوبيا سبز و هويج هم خريده پاك كرده و بسته بندي كرده كي مي رم كه ببرمشون ؟ منم گفتم ني دونم گمون نكنم عصر برم مامان گفت پس ما اگه شد خودمون مي آييم كه هم اينا را براتون بياريم هم يك سري بهتون بزنيم . گفتم باشه ديگه تا رسيدم خونه زنگ زدم بهشون كه مي يان يا نه و گفتن اره تا يك ربع ديگه راه مي افتيم منم زنگ زدم همسري سر راه يك مقاديري ميوه بگيره آلوچه سبز و پرتقال داشتيم و همسري هم موز و خيار خريد ديگه عمليات تهيه و تدارك پذيرايي انجام شد و مامان اينا رسيدن مامان و بابا و سام سام . يك كمي نشستن چايي ، شكلات ، ميوه و نسكافه و از اين جور چيزا خورديم و صحبت كرديم و خنديديم و بهدش رفتن . تا رفتن منم رفتم سر تدارك ديدن شام كه به سفارش آقاي همسر قرار بود لازانيا بپزم همسري هم اول ظروف ميوه و چايي را جمع كرد و شست و بعدشم رفت سر تميز كردن تراس و زد ظرف برنج را شكست منم بهش گفتم بي دقتي ازت دلخور شدم خيلي هم آروم گفتم اما قهر كرد و رفت تو اون اتاق . راستش من قبول دارم حادثه پيش مي ياد و اصولا چيزي نمي گم اما خوب ببينيد تو اين مدت همسر گرام 2 تا بسته كامل گيره شكسته 2 بار قهوه جوش را شكسته ( البته يك بارش منم شريك جرم بودم ) برس حمام را شكسته لوله جاروبرقي را شكسته در ظرف ادويه را شكسته خوب قبول كنيد ديگه تحمل آدم از اين بي دقتيا تموم مي شه اونم تازه يك جمله آروم گفتم البته كه بعدش صحبت كرديم و عذرخواهي و آشتي و تمام . يعني كامل از توي دل هم درآورديم :دي

ديروز حوصله درست كردن سس سفيد براي لازانيا نداشتم همون مايونز را با ماست مخلوط كردم و زدم بهش بعد هم روي لايه ها يكي دو تا قاشق شير ريختم اتفاقا خيلي هم خوشمزه شد و هم من هم آقاي همسر اين جوريشو بيشتر دوست داشتيم .

ديروز دوباره از دست رئيس احمق همسري اينا ناراحت شدم ما تصميم داشتيم بريم يك هفته مسافرت رئيسشون برگشته گفته من به كسي يك هفته مرخصي نمي دم . خوب آخه همچين چيزي امكان داره ؟ پس يك نفر چطور بايد بره مسافرت ؟ يعني چي اصلا ؟ حالا اگه ادم خيلي مصمم باشه شايدم بره صحبت كنه و بهش بدن ولي آخه يعني چي ؟ ادم براي يك هفته مرخصي بايد بره التماس اونم كسي كه 60 روز مرخصي طلبكاره ؟ البته اين همون رئيسيه كه رئيس قبلي به همسري گفته بود مراقبش باش حسوديتو مي كنه . اوف

پ. ن 1 : در راستاي طرح امنيت اخلاقي در روزنامه نوشته شده كه تاتو در آرايشگاه هاي زنانه ممنوع شد

پ . ن 2 : توي روزنامه نوشته در ايران ميزان قوز كردن بين دخترا بيشتر از پسراست كه البته در مراحل اوليه با بستن قوزبند و ورزش قابل رفع هست ولي در حالت پيشرفته تنها راه عمل جراحيه .

با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته

ديروز توي اداره اتفاق خاصي نيفتاد همه چيز روي روال بود ولي طي تماس هاي تلفني با همسري متوجه شدم سرش خيلي شلوغه چون حتي يك دقيقه هم نشد با هم حرف بزنيم . ديگه رسيدم خونه كلي دلم براش سوخيد و بقيه آش رشته ها را گرم كردم دوتايي نشستيم خورديم جاتون خالي خيلي هم چسبيد . ولي بعد از آش با همه خستگيش ماشين را برد كه بنزين بزنه منم رفتم حمام . بعد كه من از حمام برگشتم همسري رفت حمام و بعدشم از خستگي بيهوش شديم و اينگونه بود كه ديديم واي 8 شد ما اصلا در كنار هم نبوديم كه ديگه من پا شدم چايي درست كردم عشقم هم يك عالمه ميوه پوست كند و نشستيم عشقولانه تناول نموديم و به جبران دوري عصر يك عالمه رمانتيك بازي كرديم . مرسي عزيزم قربونت بشم كه اين قدر ساعات خوشگلي برام درست كردي ديروز . خيلي بهم چسبيد .

بعدشم رفتيم پاي كامپيوتر و فيلم سر درون ابرها را ديديم ساخت سال ۲۰۰۴ با بازي چارليز ترون و پنلوپه كروز . در مورد دختري كه شهرت خوبي نداره به فكر لذت هاي خودشه معتقده فرد مهم تر از اجتماع و اطرافيان هست و وقتي اين دختر عاشق يك پسر مي شه و .... ديدن با كامپيوتر سخت بود اما فيلم قشنگي بود دوستش داشتم هر چند بين فيلم چشمام خيلي سنگين شد .

بعد فيلم ديگه ديروقت بود مي خواستم بخوابم اما همسري اصرار كه بيا دوغ و گوشفيل بخوريم و البته كه خورديم و چون با شكم پر خوابيديم جفتمون تا صبح كابوس ديديم :دي

از فرودين قرار بوده بريم خونه نانا اينا ولي هنوز نرفتيم زشته ديگه ولي چي كار كنم همش مشغول بودم اين هفته هم واقعا دلم بيكاري مي خواد بيكاري محض .

پ. ن 1: امروز يك گزارش جالب توي روزنامه بود از خرج و مخارج هاي عروسي. با گل فروشي صحبت كرده بود كه گفته بود گرون ترين ماشين عروسمون 2 ميليون و نيم مي شه فكرشو بكن :دي و ارزون ترينشم 250 تومن . تازش مد شده جز ماشين عروس دو تا هم به عنوان اسكورتش گل زده بشن . دسته گل عروس هم بين 50 تومن تا يك ميليون هست . بعدش اقاي گل فروش گفته كه اين ماشين دو و نيمي و دسته گل يك تومني چيزهاي معمولي هست و زياد هم سفارش مي دن البته قشر مرفه :دي گفته حتي كسايي هستند كه مي يان سفارش مي دن و كنار هر كارت دعوت يك شاخه گل توپم مي برن :دي سفره عقد كه اوضاعش وخيم تره نوشته از 250 تومن شروع مي شه و تا بالاي ده ميليون هم هست . تازه بدترش فيلم برداري هست كه نوشته از 700 تومن شروع مي شه تا 30 ميليون مثلا اگه بخواهيد با هليكوپتر بالاي شهر بگرديد يا مثلا توي كشورهاي همسايه فيلم برداري بشه و اينا !!! در مورد ارايش عروس نوشته اصولا از 500 تومن هست تا 5 ميليون . البته اينم نوشته همراه با زياد شدن تشريفات تعداد مهمون ها كم شده و اكثر اين عروسي هاي باكلاس 100 نفر بيشتر مهمون ندارن .

در راستاي همين عروسي و اين ها نوشته آمارهاي مختلفي از سن ازدواج توي كشور هست ولي مركز پژوهش هاي مجلس گفته براي پسران 29 سال و براي دختران اين سن 28 سال است .

پ. ن 2 : ظاهرا روز شنبه شهر باستاني بيشابور آتش گرفته ناراحت شدم همين زمستون امسال بود كه رفتيم و ديديمش .