و به دليل بي اينترنتي عصرها به روز مي شويم

چهارشنبه : به سلامتي سيستم ها ريخته بود به هم و مجبور شدم اضافه كار بايستم و خلاصه از اين جور برنامه هاي وقت گير . رسيدم خونه با همسري صحبت نمودم و اونم چه صحبت جانانه اي . سر قضيه عروسي صحبت كرديم و بحثمون شد . راستش ما تصميم داشتيم اگه بتونيم يك مهموني بگيريم و فقط فاميلاي نزديك باشن ولي وقتي فاميلاي نزديك را حساب كرديم همسري به من مي گه چرا اين همه خوب من چي كار كنم كه فاميل نزديك من 10نفري بيشتر از اون هستند منم ناراحت شدم و البته كلي معذرت خواهي كرد ولي خوب . نمي دونم احساس مي كنم گاهي در برابر فاميلش كوتاه اومدم آدم نبايد راحت بره و بياد خونه فاميل شوهر يا اگه كاري كردند به روي خودش نياره بايد هر كار مي كنه به روي شوهرش بياره كه داره اين كار رو مي كنه . اوف

5شنبه : صبح رفتم كتابخونه و دنبال كاراي پزشكيم . تا رسيدم خونه ناهار خوردم و با مامان رفتم آرايشگاه قرار بود هر دو موهامونو رنگ كنيم . مامانم زيتوني كرد و من قهوه اي روشن قبلي را شكلاتي كردم خيلي خوب شد خودم كه خوشم اومد . يك مقادير كمي خوابيدم و زود بيدار شدم تا حاضر شم . موهامو فقط سشوار كشيدم و باز گذاشتم . پيراهنم هم كوتاه تنگ بنفش ساده بود كه كمرش يك نوار مي خورد و البته يقه اش بيش از حد باز بود كه يك سنجاق سينه زديم كه بهتر بشه با كفش پاشنه بلند ساده مشكي . گردن بند و النگوهاي بنفش . بسيار ساده . اول با همسري رفتيم اتليه دو تا عكس انداختيم و عججب باروني هم بود . به نظرم خوب نيست روز عروسي آدم اين قدر باروني باشه . از مدل عروسي خوشم اومد توي يك ويلا حدود 100 تا مهمون فقط فاميلاي نزديك خيلي مختصر و شيك هر چند منوي غذاشون خيلي شلوغ بود ديگه 10 نوع غذا را مطمئنم داشت اگه بيشتر نبود . ولي بسيار خوش گذشت و يك عالمه با همسري رقصيديم . چه قدر رقصيدن خوبه ها. كادوهاي خيلي خوبي هم گيرشون اومد .

جمعه : صبح كتاب خوندم و ناهار درست نمودم و عصر هم پيش مهي رفتم و همين كارا . همسري خيلي تماس گرفت و البته اين تماس ها امروزم قطع نشده و خودش هم مي گه نمي دونم چم شده اصلا نمي تونم دوريتو تاب بيارم .

شلوغي هاي آخر سال

خوب اول همه بگم اون قدر در رعايت كردن اينترنتم صرفه جويي نكردم كه الان هيچي برام نمونده .

ديروز سر كار با اين كه ممكن بود يك عالمه كار پراسترس داشته باشيم ، همه ختم به خير شد و سرمون خلوت بود البته ختم به خير كه موند براي امروز بعد از ظهر . در ضمن گفتن كي مي خواد بره چادگان 3 تا تاريخ 27-29 يا 29-2 يا 8-10 ما هم زنگ زديم به والدين و همسر گرام و همه شون موافق 8-10 بودند ولي بنده گفتم نه اون موقع بايد 3 روز مرخصي بگيرم 27-29 خوبه كه يك روز همه ش مرخصيم بره اونم اين ور سال نه اون ور سال كه بهشون احتياج دارم . خلاصه 27-29 را گرفتم . مامان اينا گفتن نمي اييم سرمون اون روزاي اخر شلوغه ولي خوب دلم گرفت اصرار كردم حداقل يك روز بيان جمعه بيان و شنبه برگردن تا من و همسري يك شنبه برگرديم . اين جوري ديگه برنامه خيلي خوب بود فقط مشكل از اونجا شروع شد كه مامان گفت به دايي هم مي گم بياد تا اينجا هم خوب بود ها ولي گفتن اگه دايي بياد با دو تا ماشين بريم اين دو تا بدي داره اولا فكر كنم همسري راحت نباشه اونا تو ماشينمون باشن و به بابا اينا هم روم نمي شه بگم دوما بعدا دايي اينا بخوان شنبه برگردن بابا مي مونه با ما برگرده و ديگه اون روز را با همسري تنها نيسيم كه كلا خيلي بده .

تا شب كلي با همسري جونم صحبت نمودم و بفرماييد شام ديدم و كتاب خوندم . اين ارزو كه انگار تيك عصبي داره اون سميه هم خفن بدجنس بود چه گروه چندش آوري بودند .

مي خوام 5 شنبه با همسري بريم اتليه دو تا عكس بگيريم.  نمي دونم اين بار كجا برم . نمي خوام خيلي هم گرون باشه .

در ضمن امروز مي خواستن به عنوان مشاور جوان يكي را بفرستن جلسه ، همكارم را فرستادن نه منو . خيلي ناراحتم نه اينكه از جلسه خوشم بياد ها ولي اينكه مدير اون رو ترجيح داد احساس بدي را بهم منتقل مي كنه .

مرخصي روز دو شنبه

يك شنبه اتفاق خاصي نيفتاد سر كار اوضاع آروم بود اضافه كار موندم و بعدش هم كه رفتيم خونه و همسري عزيزم خيلي حالش بد بود نشد با هم حرف بزنيم . بميرم . بدتر از همه اينه نمي شه برم ديدنش راه خيلي دوره واسه برگشت مشكل پيدا مي كنم . سام سام هم شبش بليط داشت براي تهران و اتفاقي نيفتاد . فقط شديد خوشحال بودم كه دوشنبه را مرخصي گرفتم .

دوشنبه : صبح هر كاري كردم خوابم نبرد و ديگه 7:30 از رخت خواب اومدم بيرون . صبحانه خوردم و رفتم كتابخونه و از اونجا هم رفتم فروغي تا با مامانم بريم ديدن لوستر . سرمون درد گرفت بس كه بالا را نگاه كرديم و اينم بگم واقعا قيمت ها از مغازه به مغازه فرق داشت يعني لوسترهايي توي يك مايه ساخت يك كشور يك دفعه از اين مغازه تا بغليش ممكن بود تا 40 تومن هم بالا و پايين بشه . مي خوام از اين لوسترهاي كريستالي كنترل دار بخرم خودم بيشتر شاخه اي ها را دوست دارم ولي گمونم اون كپل ها نماش بيشتر باشه . خلاصه دو عدد لوستر پذيرايي پسنديدم تا بعدا برم خريد و يك لوستر هم واسه آشپزخونه ديدم دوست مي داشتم سه شاخه بود صورتي . خلاصه كلي شاد و شنگول اومدم خونه و گرفتم خوابيدم كه از اداره زنگ زدن توي كار با سيستم مشكل داشتن و خلاصه نشد بخوابم . عصر هم رفتم خياطي و مانتوم را تحويل گرفتم خيلي خوب شده بود و در كمال ناباوري 20 تومن گرفت. همين مانتو را زن داييم به يك خياط ديگه داد كه خوب هم در نيورد با كلي منت آشنا بودن 50 تومن ازش گرفت . مانتوش خيلي كار مي برد و ...

بعدش رفتم دندون پزشكي و دكتر گفت دندونت فعلا عصب كشي نمي خواد با پر كردن كارت راه مي افته باز خشنودتر شدم و گفت ديگه دندونات مشكلي نداره جز روكشي كه بعد از عيد حتما بايد بياي . اومدم خونه و يك عالمه با همسر عزيزم صحبتيدم . دلم واسش يك ذره شده از جمعه تا حالا ...........حالش بهتر بود ولي خدا را شكر

امروز هم كه تا از خونه اومدم بيرون ديدم يك ماشيني داره دنبالم بوق بوق مي كنه برگشتم ديدم همسري هستش با يك دسته گل نرگس اومده دنبالم برسوندم سر كار به مناسبت 9امين ماه آشناييمون . واقعا خوشحال شدم يكي از بهترين هديه هاي زنديگ بود سورپرايز بزرگي بود اصلا يادم نبود ماهگرد آشناييمون هست .

البته دوران خوش بياري داره تموم مي شه ظاهرا چون الان سر كارم و فهميدم سيستم در كل به هم ريخته و اين يعني دوندگي و استرس بيش از حد تصور .

 

دارم اهداف ريز و درشت سال ديگه را مي نويسم به نظرم كار جالب ناكي هستش

پپر نيمه بيمار

سر كار اتفاق خاصي نيفتاد بعد از كار رفتم كتاب خونه و وقتي رسيدم خونه شام خوردم با همسري بيمارم صحبت نمودم و همون سر شب به دليل تب خفيف و سنگيني چشم خوابم برد.

روز آرومي بود نه اتفاق بد نه اتفاق خوب يا فعاليت مفيد آهان تنها خبر خوب دعوت به جشن عروسي دوستم 5شنبه بود كه مختلط هست و توي يك ويلا گرفتن كاري كه منم دلم مي خواد بكنم . هم از اين نظر خيلي خوبه كه اولين جشني هست كه با همسري با هم مي ريم و چون قاطيه كنار هميم هم بعدا از سفيد راجع به هزينه ها تحقيق مي كنم .

چه پست كوتاه و يخي شد ! خوب پس از كاراي جالب امسال و اهداف سال آينده مي گم :

امسال :

1-     مهم ترين اتفاق ازدواجم بود . روزهاي آشنايي ، روزهاي خواستگاري و جشن عقدمون .

2-     مسافرت دبي با همسري خيلي خوب بود اولين سفر خارجي كه خيلي هم خوش گذشت

3-     مسافرت به قشم و بندعباس با بابا و مامان و سام سام آخرين مسافرت در دروان مجردي با خانواده

4-     سفر به ابيانه با همسري اولين مسافرت دو نفره اولين مسافرت توي دوران تاهل

5-     سفر براي گلاب گيري كاشان

6-     سفر به كوهپايه و ديدن مناظر اطرافش

7-     رفتن به پيست با همسري

8-     ياد گرفتن آشپزي به طور ابتدايي

9-     خريد مريداي جهاز به صورت نصفه نيمه

خلاصه كاراي امسال همه اش مسافرت و جشن و بيرون رفتن بود منتظر چيز ديگه اي نباشيد براي سال ديگه آره خيلي هدف ها دارم مي نويسم .

رانندگي

و اما انچه در اين چند روز اتفاق افتاد :

4 شنبه : سر كار اواضع شديدا بي ريخت بود سيستم ها به هم ريخته بود مي خواستن تغييرات بدن بازار درهم برهم بود و كلا همش فشار روحي بود و استرس فوق شديد . بيچاره يكي از همكارا كه عروسي خواهرش بود رفته بود مرخصي كشوندنش اداره . منم عصر با همسري قرار داشتم برم تعميرگاه و گفته بودم پول را من مي خوام حساب كنم و اين جور كه معلوم بود قرار بود بومنيم اضافه كار و نمي شد به موقع برم واسه همين صد برابر استرس داشتم . خيلي بد بود موقعي كه چنين قولي دادين نشه برين خونه . اما خوب معجزات الهي به دادم رسيدند و قرار شد زود بريم خونه . تا رسيدم خونه زودي لباس عوض كردم همسري هم اومد دم خونه و با هم رفتيم تعميرگاه ماشين را گرفتيم و رفتيم دنبال رنگ مو براي من كه نبود . بعدش رفتيم پارك آينه خونه يك مقاديري راه رفتيم . بعدش رفتيم اين مغازه نيكن كه كنار مجتمع پارك باز شده ساندويچ هات داگ خريديم رفتيم توي ماشين خورديم خيلي خوب بود و خوش گذشت . بعد هم كه خونه رفتم كتاب خوندم و خوابيدم .

5شنبه : صبح رفتم اول كتاب خونه و بعدش هم ميدون امام . واسه همسري عيدي خريدم يك تخته نرد 50 تومن . به نظر خودم كادوي شيكيه :دي بعد هم كه اومدم خونه و با همسري حرف زدم . البته گمون نكنم همسري بهم عيدي بده اوضاع ماليش شديد به هم ريخته است همه قسطهاي ماشين و خونه رو خودش مي ده به علاوه پولي كه اوم گرفته براي خرج عروسي و … . بهدش سفيد بهم زنگ زد كه 5 شنبه ديگه جشن عقدشه و دعوتم كرد و گفت كارت مي يارم . عصر هم همسري باز زنگيد و گفت تنهام توي خونه فردا بيا اينجا پيشم .

آهان راستي ناهارم از روي وبلاگ رويا ، كباب ترش درست نموديم كه بسيار خوشمزه بود .

جمعه : صبح همسري اومد دنبالم واي تار فتيم بيرون همه جا سفيدپوش بود . فوق العاده زيبا شده بود و همه از ماشين ها پياده شده بودند عكس مي گرفتند . ناژوان واقعا زيبا شده بود . بعد با هم رفتيم باغ رضوت سر مزار باباي همسري گريه ام گرفت . همسري عزيزم وقتي بچه بوده باباش فوت كرده . بعد هم سر مزار مامان بزرگ و بابا بزرگش رفتيم . بعد چايي خورديم چون اونجا خلوت بود قرار شد تمرين رانندگي بكنيم . همسري خيلي باحوصله بود و كلي خنديديم ولي من اوقعا حس مي كنم استعدادشو ندارم . نمي دونم چرا سرعتم را كنترل نمي كنم چرا موقع راه افتادن اين قدر سرعتم زياده البته هي همسري دلگرمي بهم داد و مي گفت بابا تازه نيم ساعته تمرين كردي غصه نخور . خيلي خيلي دلم مي خواد رانندگي ياد بگيرم . براي ناهار هم رفتيم ساندويچ همبرگر و هات داگ و كوكتل خريديم رفتيم خونه همسري اينا البته به علاوه يك عالمه چيپس و پفك . ناهار خورديم يك عالمه خوش گذرونديم و قسمت بدش اين بود كه عصر مامان همسري بدون اينكه تلفن بزنه اومد شرايطمون عادي بود ولي من خجالت كشيدم خوب . خيلي بد شد ! بعد هم پا شديم با همسري رفتيم فالوده انار خورديم( آب نار محمد دروزاه شيراز) خوشم نيومد . بعد هم من رفتم خونه و چون خيلي خسته بودم لالا نمودم .

احساسات درهم برهم

ديروز از نظر كاري توي اداره روز آرومي بود ولي همه اش به ياد امروز بودم كه قراره چه قدر شلوغ پلوغ و پرآشوب باشه . بايد روي خودم كار كنم بايد با اين شرايط كنار بيام من دو روز خيلي سخت و پراسترس وشديدا پر كار توي طول هفته دارم البته استرسش بيشتر از همه اذيت مي كنه ولي خوب نمي شه كه بقيه اوقاتم را خراب كنم بايد بشينم و خودم را قانع كنم كه فكرش را نكنم و بذار هر چي مي خواد بشه خوب بشه .

بعد از كار رفتم خونه يك مقاديري كتاب خوندم و بعد هر چي زنگ زدم به همسري خط نمي داد تا اخر وقتي تماس برقرار شد كه دم خونه ما بود . اومد بالا يك مقاديري نشستيم صحبت كرديم و بعد هم من تند و سريع حاضر شدم بريم خونه مامان بزرگش . خوب بود بد نبود يك عالمه صحبت نموديم و شام هم مرغ درست كرده بودند.

خوب يك كم عمه اش اينا از مامانش گفتند كه بي عاطفه و سرده حتي وقتي مادربزرگ بيمارستان بوده زنگ نمي زده سراغ بگيره خوشم آمد . عمه اش به من گفت بيا حتما موقع تولد همسريت غافلگيرانه براش تولد بگيريم كه خوشم اومد .

از خواستگاري هاي پياپي همسري حرف زدند كه خيلي جاها رفته و اصلا خوشش نيومده و بعد اينكه منو خودش ديده و خواسته به كسي چيزي نگفته . من و همسري خودمون با هم اشنا بوديم رفت و امد داشتيم و بعد هم خواستگاري و ازدواج ، از اين حرفشون خوشم نيومد . تازه گفتند به موهات حنا زدي ؟!!!!!!! خورد تو ذوقم .

اونا ساعت 10 سريال مي ديدن همسري هم داشت فوتبال مي ديد كه براش فوق العاده مهم بود ولي رفت گذاشت روي بفرماييد شام تا من برنامه ام را ببينم خيلي خيلي خوشحال شدم خيلي خوبه كه همسر آدم توي جمع هواشو داشته باشه . از اينكه توي جمع خيلي بهم توجه مي كنه حتي اگه اون ور اتاق باشه برام ميوه پوست مي كنه مي ياره اگه جمع بخواد كاري بكنه كه مي دونه زياد مطابق ميل من نيست اعلام مي كنه و ... خوشم مي ياد .

استرس كاراي اداري امروز را دارم هر چند مي دونم اشتباهه .

روز نحس من

اوف يعني واقعا نحسي بعضي روزها را مي گيره ها .

صبح اوضاع كار آروم بود فقط خاله پري يك مقاديري اذيت مي كرد . ظهر مدير يك گزارش خواسته با دعوا كه چرا دوشنبه ها اين گزارش را برام تهيه نمي كنيد مي گيم آخه خودت گفتيد سه شنبه ها تهيه كنيد مي گه بادي خودتون بدونيد الان شرايطم فرق داره !!!! بعدش هم كه كلا سيستم ريخت به هم و اعصاب خردي و ناهار دير اومد و خلاصه تا ساعت 4:30 كه رسيدم خونه هيچي نخوردم . سعي كردم بر استرس كار غلبه كنم ولي هنوز بر نفرتم از مديريت غلبه نكردم و بي تفاوت نشدم .

رسيدم خونه با همسري صحبت كردم و آماده شدم رفتم دكتر . گفت پوسيدگي شديد داره و ممكنه به عصب رسيده باشه و جاي دندونتم بدجاست خيلي سخته واسه همين يك جوري خاصي آمپول بي حسي بهم زد كه هم شديد درد اومد و هم گفت تا 5 ساعتي فكت بي حسه ولي از شانس من لثه ام خونريزي كرد فقط پانسمان كرد تا هفته بعد . و الكي هم امپول را زدم . اون سمت دهنم يك دندون خراب ديگه با پوسيدگي سطحي داشتم كه بدون بي حسي پرش كرد و گفت بعد از عيد حتما براي روكش اون يك دندونم بايد برم .

اومدم خونه و با همسري سر بحث هاي مالي جر و بحثمون شد يك مقاديري همسري كوتاه اومد و قربون صدقه ام رفت ولي الان احساس مي كنم تقصير من بود زيادي مته به خشخاش گذاشتم . بعد رفتم خونه مامان بزرگ بفرماييد شام را ديدم و بعد باز با همسري تلفنيدم و بعد هم خوابيدم و امروز در اداره با حسي شديدا بد.

پپر با چشماي خسته

سيلام سيلام

ديروز اضافه كار موندم و رسيدم خونه ديدم بله خاله پري اومده و شب هم تولد دعوتم . زود يك كم شير و خرما خوردم . و يك لباس مناسب با شرايط خاله پري پوشيدم :دي دلم دامن كوتاه مي خواست ولي خوب شلوار دم پا سبز با بلوز از اين آسينهاي شبيه كيمونوي سبز و صندل سبز پوشيدم موهامم بردم بالا با گل سر سبز بستم سريع در عرض 15 ربع فكر كنم . همسري اومد دنبالم رفتيم براي تعويض آباژور كه من منصرف شدم ولي ترافيك باعث دير رسيدنمون شد . در نتيجه مستقيم رفتيم خونه خواهر شوهر گرام .

اولش به حرف زدن خالي و ميوه خوردن گذشت بعدش شلوغ پلوغ كرديم و يك عالمه رقصيديم و شيطوني و از اين حرفها . شام خورديم قورمه سبزي ، كباب كوبيده ، كباب برگ ، كباب پر يا لقمه اي . بعدشم كيكش كه شكل هاپو بود و اخر سر كادوها . مادرشوهرم يك جفت كفش اسپرت سفيد صورتي براي خريده بود با يك سكه ( نمي دونم ربع ، نيم ، كامل ، اليزابت كه احتمالا اليزابت بوده يا ربع ) مامان باباشم يك سكه به علاوه يك عروسك كه  خيلي خوشش اومد و كلي بوسيدش و يك ست ماشين لباس شويي و اتو و ميز اتو صورتي . من و شوشو هم كه پيراهن قرمز . برادر شوهر كوچيكه يك صندلي بادي و يك اسباب بازي كوشولو . خاله بزرگه يك اسباب بازي – خاله كوچيك تره يك بلوز و يك جفت كفش و يك سكله گمونم اليزابت  .

آدي تو تولدش باز خوش تيپ تر و قشنگ تر از مواقع ديگه شده بود . من شديد خسته بودم و واقعا اخر تولد داشت خوابم مي برد .

حواشي تولد :

1-     سر به سر باهار و خاله بزرگه گذاشتن كه به خاطر داماد روسري سرشون مي كنن و اونا هم با حرص شروع كردن دفاع كردن ها ها

2-     يك عالمه هي بهم گفتن چه خوش هيكل شدي نمي دونستن كار كار گن هستش :دي

3-     تولد پرخرجي بود كه اصلا هم تزئين نداشت من اگه بچه داشتم دلم مي خواست يك عالمه تزئين بكنم با فست فود

4-     فرش جهيزيه خواهر شوهر را هم ديديم دست باف بود يك جوري شدم فرشاي من ماشينيه خوب عوضش بقيه ماركاش با من قابل مقايسه نيست شايد بايد منم بقيه چيزها را در همين حد مي خريدم پولشو مي ذاشتم براي فرذش دست باف

هفتمين ماه

ديروز سر كار يك عالمه از سهميه نتم از دست اين سايت ديوونه خرج شد . صبح مدير صدامون زد تقاضاهامونو بگيم كه حرفشونم همه كلاس قران و نماز و .... بود اي حالم گرفته شد .

رفتم خونه به همسري زنگ زدم اگه خسته است بمونه من تنها مي رم كادو بخرم . يعني واقعا همسري نمونه تر از من پيدا مي شه ؟ تو اون بارون تنهايي بره واسه بچه خواهر شوهر كادو بخره ؟ خلاصه رفتم و يك پيراهن قرمز توپ توپي خيلي خوشجل از توي نظر براش خريدم . واي خدايا چه قدر لباساي دخترونه قشنگن چه قدر خوبه آدم اين لباساي خوشگل خوشگلو واسه ني ني خودش بخره . هر چند اين خواهر شوهر ما هيچ وقت لباساي چين چيني جينگول تن دخترش نمي كنه . در ضمن يك عدد كيف خوشگل ببري هم براي خودم خريدم و گفتم آخي مامان خريد عديم تموم شد . مامان گفت به به چه دختر قانعي يك كيف خريد و تموم گفتم بله به جز مانتويي كه دادم بدوزن و كفشي كه چند وقت پيش خريدم و بلوز و دامني كه از دوبي خريدم :دي

اومدم خونه رفتم حمام و از خستگي خوابم برد تنها چند دقيقه اول بفرماييد شام را ديدم .

امروز هفتمين ماهگرد عقدمون هست كه همسري ماهم مثل هميشه يادش بود و صبح زود تبريك گفت .

امشب تولد دختر خواهرشوهرم دعتيم . من مهموني دوست مي دارم ولي واقعا اين دو هفته همه اش يا مهموني بوديم يا خودمون بيرون بوديم . خسته ام .

پپر و مهمونی های زیاد زیاد

چهارشنبه باز دمغ و ناراحت بودم و در حال خوردن غصه :دي كاراي اداره يك جورايي به هم ريخته بود نمي دونم مشكل سيستم چيه بايد يك جورايي رفعش كرد اي از اين كاري كه دستمه بدم مي ياد چه مي شه كرد ولي . خبر بد هم زمزمه براي اضافه كاري 5شنبه ها بود .

 باز با همسري سرد بودم كتاب متاب هم نخوندم عصر تا رسيدم خونه حمام كردم و آماده شدم هسري بياد دنبالم . يك مقاديري كه رفتيم كنار خيابون نگه داشت و گفت بگو اين چند روزه چته . من هي مقاومت و اونم هي اصرار منم گفتم ناراحت شدم به خاطر قضيه ماشين . اونم بغلم كرد و گفت شوخي كردم عزيزم مي دونم شوخي بدي بود و مقصر منم ولي باور كنم شوخي كردم هر وقت خواستي بريم تمرين با هم ديگه . و منم بخشيدمش و آشتي شديم :دي

رفتيم اول مجتمع پارك براي خريد سشوار . يك سشوار بابليس همسري برام خريد از اينايي كه سرش برس مي خوره ولي برسش ثابته و چرخان نيست . 54 تومن . بعد هم رفتيم رستوران ايتاليايي براز توي خيابون پرواز . جاش باكلاس بود ظروف و نحوه پذيرايي هم خيلي باحال و عالي بود غذاشم تقريبا خوب بود . كلا تجربه جالبي بود . بعدش هم همسري چايي و ميوه اورده بود رفتيم كنار پل خواجو خورديم . شب هم با اين كه خيلي خوابم مي يومد با مامان و سام سام رفتيم ترمينال دنبال دايي گرامي .

5 شنبه صبح رفتم اداره براي كلاس كه تقريبا خوب بود . ظهر برگشتم خونه كمي خوابيدم و عصر همه خونه مامان بزرگ كنار دايي بود . همسري رفته بود خونه داييش فوتبال ببينه و واسه همين نبود كنار ما كه البته جريانش مفصله . من روي اين داييش حساسم هر وقت بخواد بره اونجا گير مي دم همسري جواب نامناسب مي ده و اخرشم بحث و جدل.  اين بار هم همين طور بود .

جمعه صبح كلافه و خواب بود ناهار رفتيم خونه مامان بزرگ . همسري عزيزم جمعه سر كار بود ولي عصرش با همه خستگي اول اومد خونه ما ديدن داييم خيلي هم خوش گذشت بعد هم من تندي آماده شدم رفتيم دنبال مامان و داداشش و رفتيم خونه دايي بزرگش مهموني . خيلي خوش گذشت . زن داييش خيلي هوامونو داشت و كلا همه چيز خوب بود .

فردا تولد بچه خواهر همسري مي باشد . اصلا حال خريد هديه ندارم واييييييي

در یک قدمی همه چیز خراب می شود

ديروز اون قدر غمگين بود كه توي اداره دائم اشك توي چشمم جمع مي شد . از راه رفتم كتابخونه به همسري هم هيچي نگفتم رسيدم خونه بهش زنگ زدم اونم بيرون بود هيچي نگفته بود چه قدر از اين كار متنفرم چه قدر احساس سرما مي كنم اينكه رابطمون به جاهاي بدي داره مي ره اينكه از همدل نبودنش خسته ام از غرور بيجا از درك نكردنم خيلي خسته ام . بعد با هم صبحت كرديم اصلا حوصله نداشتم ولي سعي كردم به روي خودم نيارم ازش خواستم براي خونه تماس بگيره . حتي كتاب نخوندم بس كه فكرم مشغول بود . مرسي از حرفاتون از راهنمايي هاتون ولي سخته نمي دونم با اين كارش با اين عقيده اش چي جوري كنار بيام داغونم

شب رفتم خونه مامان بزرگ اخه چه قدر گريه كرد

میتال و مس مس زنگ زدند تولدم رو تبریک گفتند

خدايا من عاشقش بودم با احتياط اومدم جلو مي ترسيدم ولي بعد 6 ماه ديگه عاشقش بودم ديگه فكر مي كردم واقعا براي اونم مثل خودم من و تويي نيست فكر مي كردم دوستم داره بهم احترام مي ذاره ولي اين طور نيست نه برام احترام قائله نه من و خودش را يكي مي دونه

پپر دپرس

واي خدايا نمي دونم از كجا بگم اصلا چي بگم اصلا چرا اين طوري ام اون قدر دلم گرفته كه آرزوي مرگ مي كنم بدنم گر گرفته داغه حس مرگ دارم از همه بدم مي ياد

يك شنبه مي خواستم برم كتابخونه رفتم تا سيدم دم سي و سه پل كه ديدم جمعيت موج مي زنه رئيس زنگ زد موبايلم خاموش شد فهميدم بايد برگردم اداره و به كارم نمي رسم و فرداشم تعطيل بود تازه مدير از خاموش بودن چه برداشتي داره خدا عالمه با عجله برگشتم به همه زنگ زده بودند ولي برخوردشون خوب بود . خسته و ناراحت رفتم خونه توي راه واسه تولدم يك چيز كيك توت فرنگي خريدم . هر چي زنگ زدم همسري گوشي را برنداشت گريه ام گرفت زنگ زد گفت حمام بوده و الان مي خواد بره واسه گرفتن حلقه و خريد شيريني . منم گير دادم نرو هم واسه اينكه شلوغ پلوغ بود اون روز هم واسه اينكه هر روز بيرونه اونم گير داد بايد برم آخر نرفت ولي ناراحت و بداخلاق بود انگار نه انگار شب تولدمه . نمي دونم اگه شيريني براي منه بايد به قيمت اشك ريختنم برام تموم شه . نمي خوام اين شيريني رو . رفتم آرايشگاه موهامو رنگ كرد خوب شد البته بايد يك بار ديگه برم . مرمر كلي از دوران عقدش و ناراحتي هاش حرف زد ياد خانواده شوهر خودم افتادم كارايي كه برام نكردن و باز گريه ام گرفت اومدم خونه به همسري زنگ زدم باز بد برخورد كرد گريه كردم خوابيدم صبح مهي و سارگل تولدمو تبريك گفتن همسري يك اس ام اس خشك و خالي داد و هيچي نگفت بازم حالم بدتر شد . بعدا زنگ زد تبريك گفت مهربانانه ولي از دلم بيرون نيومد . خط تلفنم خراب شد و اوضاع بدتر شد . ظهر همسري اومد خونمون زنگ زد گفت دستم پره بيا پايين كمك فقط همين چند ثانيه خوشحال شدم همين كه فهميدم سورپرايزي در راهه فقط چند ثانيه . واسم ساعت خريده بود گل رز يك جعبه شيريني و يك خرسك عروسكي صورتي كه داده بود گذاشته بودنش توي بادكنك . سورپرايز خوشحالم كرد ولي وقتي ياد اس ام اس صبح مي افتادم دلم مي گرفت اينكه من چه قدر به روز تولدش و كارايي كه بايد بكنم فكر كردم و اون نتونسته واسه روز تولد من به خودش غلبه كنه صبح پيام قشنگ تري بده . واسه ناهار مامان خورشت لوبيا سبز پخته بود با كباب درست كردن با بابا . بارون هم همون موقع زد حتي محبت مامان بابا نمي تونست حالمو بهتر كنه . كادوي تولد مامان بابا يك جفت كفش سفيد بود و مامان بزرگم هم پول داد . سام سام براي اولين بار هيچي بهم نداد و واقعا ناراحت شدم . ظهر خوابيديم و به همسري گفتم بابت پيام صبحش دلخورم خوب حتي معذرت خواهي هم نكرد يا اظهار تاسف . عصر شكمم خيلي پر بود با همسري پياده رفتيم سمت مجتمع پارك . توي راه گفت فقط واسه تو از روژين شيريني مي خرم چون خيلي برام مهمي اينجا واقعا تركيدم گفتم خونه عموت هم رفتيم از همونجا خريدي گفت اون چون نزديك خونشون بود خوب بماند كه ما اصلا اون ور آب بوديم اون روز و توي راه كلي شيريني فروشي ديگه بود و من بيش از حد به همسري اصرار كردم از جاي ديگه بگيريم !!!! واسه سشوار مردد شدم عادي بخرم يا اونهايي كه سرش برس غيرچرخان داره . نشستيم و به همسري گفتم بيا به منم رانندگي ياد بده گفت با ماشين من نمي شه برو با ماشين بابات . باورم نمي شد . خيلي جا خوردم يعني بدترين ضربه بود كه از اول زندگي مشتركمون خورده بودم نمي دوستم باورم نمي شد اوالمون جدا جداست ال اون فقط مال خودشه مال من فقط مال خودم . اصلا هنوزم باورم نمي شه . نمي دونم نمي دونم بايد با اين شكل جديد ارتباطي چي كار كنم اصلا شوكه شدم باورم نمي شه . خيلي ناراحتم بغض كردم بدجوري بغضي كه دائم در حال تركيدن هست و فقط سعي دارم توي اداره جلوشو بگيرم . كلي هم كاراي ارجاع شده را از صبح غلط انجام دادم . و همچنان درگير اين فكرم . امكان نداره ديگه به هيچ چيز كه مال اون باشه دست بزنم امكان نداره  

پپر در دوري از اينترنت

بله اين روزها سهميه نت اداره را مصرف نموده ايم و بي حوصله مي باشيم و اما شرح وقايع

شنبه : سر كار موضوع جالبي پيش نيومد دنيا امن و امان بود . عصرش هم با همسري صحبت نموديم و كلي ذوق ديروزمون را كرديم كه پيست رفته بوديم . بفرماييد شام ديدم اي اين خانمه به نظرم معتاده با اون لبهاي سياهش . حمام رفتم و خوابيدم و كتاب هم نخوندم . خيلي سر قضيه اين كتاب نخوندم عذاب وجدان دارم.

1 شنبه : اضافه كار موندم بعد هم سر راه با مامان قرار گذاشتم رفتيم نظر چند تا كت و دامن ديد مامان كه 5شنبه بريم پرو كنيم كه زياد شلوغ نباشه . اون كه ياسي بود به نظرم خيلي خوشجل بود ولي پارچه اش تعريفي نداشت . اومدم خونه مامان آش پخته بود شيطون گولم زد يك عالمه خوردم و بعد آماده شدم همسري و مامان و داداشش اومدن دنبالم . اول رفتيم سراغ آتليه پديده همسرم رفت عكس ها را بگيره كه كارت من خطوط مشكل داشته نمي زده و خودش حساب كرده بود واقعا ناراحت شدم اصلا دلم نمي خواست تو اين شرايط بد ماليش يك پولي هم من رو دوشش بذارم . خيلي معطل شديم ولي عكس ها خيلي خوب شده بود عين پوستر بود . ژستهاشم جديد بود خوب . بعد رفتيم رستوران هاني كه يك اكيپ از ورزشكاران عزيز ملت هم اونجا بودن و غلغله بود . چه اشتهايي هم داشتند . من جوجه قفقازي خوردم خوشمزه بود . كلا هاني محيطش كلاسيك و شلوغه ولي غذاش خوشمزه است . بعد هم كه اومدم خونه و بدون كتاب خوندن خوابم برد . فقط عكس ها را توي آلبوم گذاشتم و كادوي ولنتاين همسري را كادو گرفتم .

2 شنبه : افتضاح بود . افتضاح كامل

سر كار يك مقاديري حس كردم همسري سرحال نيست . كار هم پر استرس بود ولي واقعا سعي كردم واسه ولنتاين به خودم مسلط باشم و نذارم تو روحيه ام اثر كنه . سر راه با مامان رفتم پرو لباس كه يك ساعت و نيم معطل شديم ولي مانتوي من خيلي خوب شده بود . كت شلوار مامان هم خيلي خوب بود مانتوش هم خوب بود . بعد سر راه رفتيم دنبال اموزشگاه كه پيداش نكرديم . از اون ور رفتيم آرايشگاه مرمر كه گفت واسه ابروهات 27 ام بيا و واسه موهات 19 بيا . مرددم مي خوام قهوه اي كنم ولي خيلي هم مطمئن نيستم گفت اول دكلوره كنيم بعد قهوه اي . خلاصه همش يك حس بدي تو اين دقايق باهام بود . رسيدم خونه با همسري حرف زديم هيچ حرفي از ولنتاين نشد خيلي خيلي هم ناراحت و دمغ بود . رفتم خونه مامان بزرگم بهش زنگ زدم باز هم ناراحت بود و دلگير حالم گرفته شد نمي دونم چش بود كه به منم نمي گفت . خيلي حواسم پرت شد اصلا آروم و قرار نداشتم و خيلي دلهره داشتم . ناراحت شدم كه بهم نگفت چشه . همش داشتم تو كاراي خودم دنبال مشكل مي گشتم . 

3شنبه : براي قرض الحسنه ثبت نام كردم . مرخصي گرفتم رفتم خونه خوابيدم . عصر همسري اومد دنبالم رفتيم نمايشگاه لوستر خوب بود ولی خوب خیلی گرونن من خودم از این کریستال کنترلی ها دوست داشتم ولی راستش واسه قیمت بالاش دلم راضی نمی شه به مامانم اینا بگم ولی همسری هی اصرار داره می گه از همین ها . براي شام هات داگ خريديم و رفتيم خونه همسري اينا بعد از مدت ها دوري خوش گذشت شديد . كادوي ولنتاينش را دادم خيلي دوست داشت هرچند كوچيك بود .

4 شنبه : سر كار تا ظهر عادي بود ولي عصر جلسه بود و صحبت و صحبت . اوف آدم سرش درد مي گرفت . چرت و پرت كامل . تا رسيدم خونه همسري اومد دنبالم رفتيم مجتمع كوثر تا برام كادوي تولد بخره يك ساعت نگين دار طرح حلقه ام برداشتم . بعد رفتيم سراغ يك گردن بند بدل كه واسه بدل قيمتش خيلي گرون بود 35 تومن . بعد رفتيم دنبال كمربند شل و ول توي شيخ صدوق جنوبي خيلي قشنگ بودند ولي اونها هم شديدا گرون بودند بالاي 30 تومن . منصرف شديم رفتيم براي شام . اين بار پيتزا ديدو توي برج را امتحان كرديم خيلي خيلي هر دو دوست داشتيم پيتزاي روست بيفش واقعا عالي بود . بعد هم رفتيم كنار پل خواجو چايي خورديم و همسري منو رسوند خونه .

5شنبه : صبح با مامان رفتيم نظر مامان يك كت و دامن بنفش خريد . بعد من رفتم كتابخونه و برگشتنه دوباره مامان بابا را ديدم كه واسه من جا سيب زميني و پياز خريده بودند . ناهار سوسيس و سيب زميني خورديم و من خوابيدم . عصر هم كه خونه دايي مهموني بوديم . غذا هم شويد پلو با باقلي برنج ساده سوپ مرغ ترش فسنجون و كوكو سبزي بود . خوش گذشت زياد .

جمعه : صبح توي خونه بودم ظهر رفتم آرايشگاه واسه ابروم و عصر هم آماده شدم همسري اومد دنبالم رفتيم خونشون مهموني . خوب بود و خيلي با دختر مخترا صحبت نموديم فقط مشكل اينه چاق شدنم رو اعصابمه  بعد هم زن داييش از اين جاخالي و اينا فرستاده بود باز هم حس بدي بهم دست داد من عمرا از اين چيزا بدم ولي دلم مي خواد همسري بدونه دليلش اينه كه خانوده اش كاري برام نردند .

شنبه : عين تنبل ها نرفتم كتاب خونه آرايشگاه بهم وقت نداد خوابم برد و نشد بفرماييد شام را ببينم فقط رفتم خونه مامان بزرگ و تازه خيلي هم غذا خوردم . با عخشم هم صحبت نمودم .