ترديد براي كادوي تولد

ديروز اداره كارها زياد بود ولي فكر اينكه رييس ها يك شنبه نيستند اوقات را بسيار مفرح مي نمود :دي يك باروني هم مي يومد هوا تيره تيره شده بود . عصرش رفتم كتابخونه و بعدشم اومدم خونه قرار بود با همسري بريم براش كادوي تولدشو بخرم و بعد هم شام بريم بيرون كه دوباره كنسل شد اما اين بار دليلش خود آقاي همسر بود . راستش قرار بود من براي تولدش موبايل بخرم اما وقتي لباس پوشيديم كه بريم يعني دقيق لباس هم پوشيديم ها دچار ترديد شد يعني گفت پپر من محيط كارم پر از گرد و خاكه دائمم دستم كثيف كثيفه و گيريسيه موبايل نو كه دلم نمي ياد با خودم ببرم چرا الكي موبايل بخرم . منم گفتم اخه اين موبايلتم خيلي اوراقه ديگه و خلاصه دچار ترديد بسيار شديد شد به نظر من بهترين راه اينه يك موبايل در حد دويست و خورده اي بخره كه دلش بياد سر كار هم ببره اما خوب در هر صورت قرار شد ديروز را بي خيال شديم تا بيشتر فكراشو بكنه و ببينه بهترين تصميم چيه ! البته سه چهارماهي هست مي دونه كادوي تولدش قراره موبايل باشه ولي هنوز نتونسته تصميم گيري كنه :دي سال قبل همه كادوهاشو خودم خريدم راحت بودم ها :دي براي تولدش يك ساعت خريدم و يك كوله پشتي درست حسابي براي عيديش يك تخته نرد كار دست با يك پيراهن مردونه و يك سر رسيد كه تاريخ هاي مهم را براش يك چيز ميزايي نوشته بودم . سالگرد آشناييمون يك دوربين بود و دو جفت آل استار يك شكل يكي براي اون يكي براي من سالگرد عقدمون عكس دو نفرمون را قاب كردم براش در يك سايز بسي بزرگ روز مرد ست شنا ( كيف – مايو – حوله – دم پايي – عينك شنا – كلا شنا – شلوار ورزشي ) و يك تي شرت – شب يلدا پليور ولنتاين هم جعبه ابزار . اولين ماهگرد ازدواج هم براش شلوارك خريدم توي همه ي اين كادوهاي مناسبتي فقط براي انتخاب ساعت خودش حضور داشت كه البته اونم كلي مجبور به گشتن شديم :دي

خلاصه لباس ها را در آورديم و دوتايي نشستيم با هم اسنك درست كرديم خيلي كيف داد شاممون را خورديم و بعد هم نشستيم پاي فيلم اين بار در بروژ را ديديم ساخت سال 2008 كه كولين فارل هم توش بازي مي كنه در مورد دو تا ادم كشي هست كه توي شهر بروژ دارن استراحت مي كنن يكي از اونها اشتباها يك بچه را كشته و خيلي عصبيه البته فيلم درام نيست يك مايه هاي طنز داره ولي طنزم نيست براي من معمولي بود و اون قدرها خوشم نيومد . فيلم كانديد اسكار بود و كولين فارل هم براي اين فيلم جايزه گلدن گلوب را برد .

پ. ن : بچه ها دیدید روزنامه زده بانک مرکزی اعلام کرده اگه چند وقته رمز کارت های بانکیتون را عوض نکردید حتما عوض کنید ظاهرا یک مشکلات امنیتی هست

تولد زود هنگام

سه شنبه اتفاق خاصي نيفتاد بيشتر درگير قضيه حل اون مشكل با خاله خانم همسري بوديم . در ضمن اينكه همسري تا 9 شب سر كار بود . 4شنبه هم روند همين بود دوباره همسري تا ديروقت سر كار بود و البته اون 7 ماه را به خاله محترم ثابت كردند كه حق با ماست هرچند تابلو بود خاله از اول مي دونسته و فقط قصد آزار داشته حالا گير داده پس يك قسط ديگه بايد بدهيد . خلاصه آدميه در نوع خودش كه اصلا حسشو ندارم ازش چيزي بگم الان . نكته مهم در 4شنبه فقط اين بود كه شام تصميم گرفتم از روي مطبخ رويا بيفتك با گوشت چرخ كرده بپزم و در زمينه سرخ كردن هم ديگه دلم به توضيحات فرناز جون گرم بود و خيلي عالي شد هم من هم همسري شديد دوست داشتيم . شبيه كتلت بود ولي خوب خوشمزه تر .

5شنبه صبح هم زود بيدار شدم و ماشين را برداشتم و پيش به سوي كارهاي فراوان اول رفتم كتاب خونه كه چون اول صبح بود و زمان صبحانه كارمندا :دي كلي معطل شدم بعدش رفتم خونه مامان اينا يك ذره نشستم و با بابا رفتيم بانك يك سري كارهاي بانكي زياد ميادي انجام داديم و ديگه بقيه اش به من احتياجي نبود بابا انجام داد و من رفتم دنبال كارهاي بيمه ام . دفترچه بيمه خودم بايد عوض مي شد چون شماره ملي داخلش نبود و بعدش دفترچه بيمي همسري را هم يك جاي ديگه رفتم عوض كردم بعدشم خسته خسته برگشتم خونه مامان اينا و ديدم عموم اونجاست ديگه يك مقاديري مهمون بازي كردم و نشستيم ناهار خورديم . خوب تولد همسري جونم هفته اينده است جمعه يك ارديبهشت ولي قرار شده اگر اين هفته استثنائا كارخانه شون خراب نباشه :دي آخر هفته بريم يك مسافرت كوچولو مچولو براي همين تصميم داشتيم جمعه اين هفته يعني 25 را جشن بگيريم براش جشن كه يعني خوش باشيم و براي شام تولدش بريم بيرون . ولي چون روز تعطيل بود و عخشم علاقه شديدي به خوردني داره :دي اين جانب تصميم گرفتم براي صبحانه سوپرايزش كنم و يك صبحانه خيلي مفصل بچينم كه ديگه ناهارم نخوريم  شام بريم رستوران واسه همين 5شنبه مي خواستم برم هايپر خريد . ديگه بعد ناهار اومديم بريم كه مهي اومد خونمون و باز نشستيم به مهمون بازي و صحبت و ديگه خيلي دير شد سريع با مامان رفتيم هايپر و يك عالمه خريد نموديم . برگشتيم مامان را گذاشتم دم خونشون اما چون خيلي دير بود و قرار بود همسري خوراكي ها را نبينه نشد برم بالا ولي مامان از غذاي ظهر يك ظرف داد براي همسري يك مقاديري برام بادمجون خريده بود و يك سري هم كيسه زباله . دستش درد نكنه كه هميشه شرمندم مي كنه . خلاصه رفتم خونه و مامان بابا را هم براي صبحانه فردا دعوت كردم . رسيدم خونه در را از داخل قفل كردم و كليد توش گذاشتم كه همسري نياد و نصف وسايل را چيده بودم كه همسري رسيد دم در و از معطل شدنش خودش فهميد يك خبرايي هست و هي مي گفت چي برام خريدي قايمش كردي :دي اما خوب ماجرا را نفهميد كامل چي به چيه :دي ديگه هيچي خوابيديم و عصرشم من خورشت بادمجون درست كردم و همسري هم فوتبال ديد و بعدشم  پا شد زحمت برنج را كشيد و درست كرد . همسري از بادمجون بدش مي ياد قرار بود من برنج و بادمجون بخورم ايشون غذاي مامان را ولي به صورت شيكي بادمجون ها را ريخت روي برنج و ماشش و خورد بعدشم پا شد برنج سفيد براي خودش كشيد و تا ته بادمجون ها را خورد :دي بعد شام هم دو نفري نشسيتم فيلم ديديم اين بار فيلم غلاف تمام فلزي را ديديم . فيلم ساخته استنلي كوبريك در سال 1987 هست . موضوعش هم در مورد جنگ ويتنام و سربازهاي آمريكايي و تزريق خشونت و اطاعت كامل به اونهاست . فيلم نامزد جايزه اسكار هم بود . صحنه هاي جنگ را خيلي خوب درآورده ولي با همه تعريفات از اين فيلم نه من و نه همسري هيچ كدوم خوشمون نيومد .

از قبل قرار گذاشته بودم همسري جمعه صبح بره آش صبحانه بگيره و تصميم داشتم توي اين زمان كه مي ره و مي ياد سفره را بچينم ولي بعد هر چي فكر كردم ديدم توي يك بازه نيم ساعته وقت نمي كنم بنا برين 4صبح پا شدم و با مشقت زياد سفره را خرد خرد چيدم طوري كه همسري متوجه نشه . 7 صبح پا شد كه بره براي خريد آش اصلا سفره را كه ديد دهنش باز مونده بود خيلي ذوق زده شد خيلي تشكر كرد و بوسيدم . ديگه رفت اش گرفت اومد و مامان بابا هم رسيدن . صبحانه هم شامل چايي ، شير ساده ، شير كاكائو ، شير نارگيل ، شير خرما ، پنير ساده ، پنير خامه اي گوجه اي ، خيار ، گوجه ، كره ، مرباي بلوبري ، مرباي پرتقال ، مرباي گيلاس ، بيسكويت ، برشتوك ، آب سيب ، اشترودل توت فرنگي ، اشترودل ليمو ، اشترودل كاكائويي ، اشترودل وانيلي ، آش صبحانه ، نون بربري و نون تست بود . مهموني صبحانه هم جالب بود برامون تا حالا نداشتيم . خلاصه مامان اينا كمي نشستن و بعدشم رفتن . من و همسري هم جمع و جور كرديم و رفتيم به سمت كوه صفه . هوا عالي بود به خصوص چون شب قبل بارون اومده بود همه جا درخشان و تميز شده بود . رفتيم سوار تله كابين شديم خوب بود درخت ها سبز شدن هوا هم تميز منظره قشنگي بود . بالاي كوه هم يك ساعتي نشستيم بستني خورديم و حرف زديم و كلي از منظره شهر لذت برديم و عكس گرفتيم بعدشم برگشتيم و رفتيم خونمون و يك راست خواب . ساعت 4 بيدار شديم كه بقيه اش هاي صبح را به جاي ناهار بخوريم كه از كارخانه همسري اينا زنگ زدند مشكل پيش اومده و همسري مجبور شد بره و ساعت 9 برگشت ديگه برنامه شام هم كنسل شد همسري اداره غذا خورد منم يك مقاديري قورمه سبزي داشتيم گرم كردم خوردم . يك كابل خريده بوديم كه كامپيوتر را به تلويزيون وصل كنيم نياز به بلندگو نباشه و صداي كامپيوتر از طريق تلويزيون وصل شه ولي هر چي تلاش كرديم نشد كه نشد :دي و اين گونه جمعه ما به پايان رسيد :دي

شرط بندي من و ايشون

ديروز دوشنبه بود كه روزي با حجم كاري پايين مي باشد و ما در حال پراندن مگس بوديم و بي حوصله . بعد از كار هم كه رفتيم خونه و دم در رسيديم به جناب همسر و يك لخبند مليحانه اي زدم و گفتم عزيزم مي خواي خوشحالم كني ؟ اونم يك لبخند موزمارانه اي زد و گفت نه عزيزم ! ديگه اون افكار پليدت را مي شناسم الان مي گي اگه مي خواي خوشحالم كني نرو حمام :دي اما بايد برم و من منفجر شدم از خنده كه دقيق زد توي خال البته تلافيشو دراوردم زماني كه توي حمام بود هي رفتم سراغ لواشكاش بعد هم مي رفتم نشونش مي دادم و مي خوردم دهنش آب مي افتاد و هيچي بهش نمي دادم :دي خلاصه تا همسر گرام حمام بودند بنده اين قدره انسان مهربوني شده بودم كه پا شدم كوكوي ماكاروني درست كردم ريختم تو ظرف مامانش تا ببريم براشون و همسري اين قدر ذوقيد و ازم تشكر نمود :دي

از اونجايي كه ما كلا عادت به خونه موندن نداريم تا همسري اومد از حمام رفتيم سراغ بيمه اين يكي ماشين كه البته همسري طفلكي كلي ايثار كرد و عيدياشو داد براي بيمه ماشين من :دي بعش رفتيم گوجه بخريم كه اونجا يك ساندويچ فروشي بود و من گير دادم فلافل مي خوام و رفتيم دو تا ساندويچ خريديم جاتون خالي خورديم . خوب ما سالاد دوست داريم اما مشكل اينه يك دفعه گوجه نداريم تا مي اييم بريم بخريم خيارامون مي گنده بعد كه گوجه داريم خيار نداريم اينا مي گنده :دي بعد هم رفتيم خونه مامانش يك مقاديري نشستيم . راستش در مورد اون قضيه ماشين همسري ديروز رفت پيگيري و فهميد 7ماه ما به خاله اش قسط داديم اما از حقوقش كم نمي شده و قضيه از اين قراره ديگه فرم ها را داد به مامانش كه بده به خالش . اين قسطي كه همسري بهش داد 140 تومن بود و ظاهرا مبلغي كه كم شده 140 هزار و 300 تومن بعد خاله هه برگشته گفته 140 دادين ولي بيشتر بودها :دي فكر كنيد 300 تومن را چي جوري روش شده بگه !!!! بعد هم من كه باور نمي كنم خالش نمي دونسته اون 7 ماه از حقوقش چيزي كم نمي شه مي گم بيا بريم بگيم سود پولمونو بده :دي همسري مي گه مي خواي خالم سكته كنه :دي

بعد هم اومديم خونه خودمون و من به همسري گفتم برو بخواب تا منم كتاب بخونم بعد يك ساعت هم بيدارش كردم تا ظرف بشره تا من كتاب بخونم و البته شكمو بازم نشست شام خورد بقيه قورمه سبزي ها رو :دي و ديگه نشستيم پاي برنامه 90 . آخه راستش سر اون مسابقه سپاهان شرط بسته بوديم كه من گفته بودم اون حركت پنالتي بود كه نگرفت و همسري هم گفت نبود و قرار شد هر چي كارشناس 90 گفت قبول باشه و كسي كه باخت به اون يكي شام بده و كارشناس 90 گفت پنالتي نبوده البته من كه قانع نشدم اما شام را بايد بدم بهش ديگه :دي

اولين پيك نيك سال 91

ديروز صبح كه كلا انرژي منفي درونم موج مي زد اما تا عصر بهتر شدم عصر هم قرار گذاشتيم بريم پارك با همسري و شاممون را هم ببريم پارك كه البته خيلي مفصل و شامل نون و پنير و خيار و گوجه بود :دي  ديگه ميوه و چايي هم برداشتيم و منم به مامان بابام زنگ زدم كه اگه مي خوان باهامون بيان . راستش همسري يك سري كار اداري داشت كه مامان اينا براش انجام داده بودند و مي خواستيم بريم كارت ها را ازشون بگيريم و گفتيم اگه مي خوان همراهمون هم بيان پارك كه اونا هم اومدن و 4 تايي رفتيم پارك ميرزا كوچك خان . وسط هفته هم بود ها اما اين قدر شلوغ بود كه به زحمت جاي پارك گير آورديم اما خوب بود نشستيم كلي حرف زديم و خوردن نموديم . بعدشم رفتيم يك سر خونه مامان اينا فالوده خورديم و ديگه پا شديم بياييم خونه كه البته ماماني بهمون يك مقاديري نون بربري و سنگك و نمك داد . نمكمون تموم شده بود :دي قبل از رفتن به خونه هم سر راه رفتيم نسكافه و ماكاروني شكلي رنگي رنگي خريديم . خونه كه رسيديم يعني من در حال غش كردن بودم از خواب  صاف دراز كشيدم روي تخت فقط يادمه همسري جا به جام مي كرد تا پتو رو روم بندازه و صبح چشمامو باز كردم ديگه البته اين قدر خوب بودم رفتم تو اشپزخونه و ديدم طفلي همه وسايل پيك نيك را مرتب كرده جز يكي دو قلم كه جاشو بلد نبوده . دستت درد نكنه عشقم .

اين قدر هم حس پيك نيك و پارك گرديم بالا بوده هم امروز صبح دوباره نيم ساعت با همكارم رفتيم توي پارك قدم زديم .

شديد دلم مي خواست آخر هفته بريم يك سفر كوچولو اما باز كارخانه همسري تعميرات دارند و البته كه از خودشم دلخورم كه به روي خودش نمي ياره يعني ما همه قرار مرارها را گذاشتيم كه بريم اصلا حرفشم نمي زنه حتي كه مي شه نمي شه اوضاع از چه قراره ! چي كار كنيم نكنيم بعد ديروزم اتفاقي گفت تعميرات شروع شده وگرنه عين خيالش نبود .

فروردين و ارديبهشت بهترين ماه ها براي بيرون رفتن و مسافرته . خيلي راحت هم مي شه شاممون را برداريم ببريم پارك بخوريم خيلي تو روحيه اثر داره اميدوارم بتونيم از اين فرصت ها استفاده كنيم .

انرژي منفي افراد

ديروز اداره روز خوبي بود با اينكه حجم كار بالا بود اما حال و هواي خوشي داشتم و كلا خيلي بهم خوش گذشت . بارون هم اومد عصرش و اتاق منم رو به پارك كلا حال و هوا عالي بود . از قبل مي خواستيم شنبه شاممون را ببريم پارك بخوريم كه وقتي رسيديم خونه هي داشتيم فكر مي كرديم ايا مي شه رفت يا نمي شه زمينا خيسه چه جوره ؟ كه يك هويي همون خاله بدجنسه همسري زنگ زد كه اگه هستين بياييم بازديدتون ما هم گفتيم اوكي بيا و البته گفتن ساعت 10 مي آييم! و اصلا تمام انرژي دود شد ها اين قدر حالم بد شد حتي چشام پر اشك شد و با همسري هم دعوا كردم كه چرا پشت تلفن هي بهش خاله جان خاله جان مي گفتي اونم هي عذر خواست و گفت فكر مي كني حال خودم خوبه خوشم مي ياد ازش؟!!! همسري رفت حمام منم وسايل پذيرايي را آماده كردم اما اصلا نمي تونم توضيح بدم چه حالي داشتم خيلي ديده بودم بچه ها چنين چيزي بگن اما واقعا اولين بار بود كه اين قدر شديد چنين چيزي را حس مي كردم يعني در حالي كه پر از انرژي و لبخند به لب بودم يك دفعه كل انرژيم خالي شد وجودش يك سايه تيره انداخت رو همه روحم و افسردم كرده بود شديد . خلاصه با كسلي هر چه تمام اوقات را طي كرديم تا اومدند و البته فقط خودش و شوهرش و بچه ها نيومدن يك سكه پارسيان و يك گلدون كاج مطبق هم اوردن . مي خواستم چند تا چيز حسابي جوابشو بدم اما از شوهرش خجالت كشيدم خيلي خوب و مهربون برخورد كرد . خلاصه 45 دقيقه اي موندن و شرشون را كم كردن ولي واقعا جو خونمون را سنگين كردن طوري كه همسري گفت پريا فكر مي كني زماني ممكنه اين قدر پليد بشيم و ديگران را اذيت كنيم كه همراه خودمون چنين جوي را ببريم اين ور اون ور ؟ گفتم ممكن كه هست اما اميدوارم خدا كمك كنه و به اون روزا نرسيم .

موضوع ديگه در مورد ماشينمونه . اين ماشين را همسري از اداره خالش و به صورت قسطي برداشته بود و البته كه سند به اسم خاله اش هست تا قسط ها تمام شه  و البته كه زمناي اين كار رو كرد كه تصميم داشت دخترشو بده به همسري :دي. طبق قرارداد و تعداد قسط ها هم اين اقساط اسفند ماه به پايان مي رسيد ولي ديشب خاله گفتن كه اداره فرموده 7 تا قسط ديگه مونده !!! همسري هم شديد عصبانيه و امروز قراره بره ببينه اوضاع چه جورياست ؟!!!

كلا بعضي ادم ها چه قدر منفي و انرژي گيرن امروز هم گير كرديم به پست اون دختر مدير حراسته كه گفتم ها يعني از ديروز در حقيقت . راستياتش اين معاون مديرمون رفته بود مكه و برگشته حالا ديروز مي خواستن برن ديدنش زنگ زده زور زور كه بياين بريم ديدنش مي گم نه خود مدير از مكه اومد ما نرفتيم حالا براي اين بريم زشته يعني در حد دستور مي گه بايد ها ! گفتم تو هر كار دوست داري بكن تا خود آقاي مدير فرمودن نه درست نيست خانم ها برن . حالا اقايون پول روي هم گذاشتن و كادو خريدن و ما ها را سهيم نكردن امروز دوباره زنگ زده گير داده بايد گل بخريم ببريم براش  ما 4 تا خانم مي گيم نه تا حالا اين كار رو نكرديم و براي مدير هم نبرديم زشته براي اين ببريم حرف توش در مي ياد . الان متوجه شدم رفته اداره رو پر كرده كه نفري 5 تومن بهشون مي رسيد زورشون مي ياد بدن !!!!! چي كار كنم من !!!!!

پ. ن : ديدين شما هم نرخ بنزين براي پروازهاي خارجي از 400 با 1143 تومن رسيد!!!!!!

رنگ و وارنگ از همه رنگ شهر فرنگ

واي اين قدره اين آخر هفته شلوغ پلوغ بوده و كاراي مختلف كردم كه به نظرم مي ياد يك هفته اي از آخرين باري كه اومدم اداره مي گذره :دي خيلي متنوع بود

4شنبه از راه اداره كه رفتم خونه سريع پريدم توي حمام و بعدشم آماده شديم بريم سينما حالا نمي دونم چي شد اون شبم ويرم گرفت حسابي جينگلانس كنم و برم و خيلي براي خودم تيپ زدم . در ضمن كه من عادت به كفش پاشنه بلند ندارم يعني فقط براي مهموني مي پوشم نه بيرون رفتن و هميشه در حال تعجب از ديدن كسايي هستم كه با پاشنه هاي آن چناني در خيابان ها تردد مي كنند خوش به حالشون واقعا . چون به نظرم پاشنه بلند خيلي دخترونه است و دوست دارم مي تونستم بيشتر بپوشم . خلاصه اون شب در حال جو گرفتگي كفش پاشنه بلند پوشيدم و فكر كنيد بعد از سينما بارون اومده بود خيابونا خيس و من با اين همه مهارت در اين زمينه چه به سرم اومد تا مسيري را پياده رفتم تا به ماشين برسم يعني 4چنگولي همسري را چسبيده بودم :دي فيلم هم رفتيم انتهاي خيابون هشتم به كارگرداني علي رضا اميني و بازي ترانه عليدوستي ، حامد بهداد و صابر ابر . فيلم در مورد ديه 100 ميليوني هست . برادر ترانه قراره شنبه اعدام بشه امروز 4شنبه است و اونا تلاش مي كنند 100 ميليون جور كنند . فيلم يك جورايي نقد در مورد ديه بالاست و اينكه چنين موضوعي چطور مي تونه سبب رشد يك سري فسادها و كارهاي خلاف توي جامعه بشه ! فيلم بدي نبود خوب بود يه جورايي زيادي بزرگ نمايي و هندي بازي داشت ولي بدم نبود . جناب آقاي همسر كه كلا يكي از اهداف اصليشون از سينما رفتن خريد خوراكي موراكي هست و هر دفعه آن چنان پلاستيك پر مي كنه كه نگو . 4شنبه بهش مي گم خداييش نگا كن پلاستيك خوراكي ما را با بقيه مقايسه كن اصلا كسي را اين جوري مي بيني ؟ خجالت نمي كشي الان ؟ مي گه نه بابا اونا بايد خجالت بكشن من جوري تنظيم مي كنم كه تا اخر فيلم بيكار نباشيم!

5شنبه صبح قرار بود همكارم آزرا بياد خونمون ديگه از صبح منم مشغول تميزكاري و مرتب كردن خونه بودم تا آزرا رسيد بعدشم كلي به بحث و صحبت گذشت ديدن عكساي عروسي و تايلند و چيز ميزاي خونمون و غيبت همكاراي اداره و اين حرفا . يك دست ميوه خوري چيني برام آورده بود دستشم درد نكنه تا ظهر هم موند پيشم . ظهر هم يك مقاديري اولويه توي يخچال بود از قبل خوردم و خوابيدم تا زماني كه همسري از كار برگشت ديگه اونم رفت حمام و چايي مايي خورديم با هم و آماده شديم كه بريم تولد . از اونجايي كه هنوز تو مد تيپ زدن بودم يك عالمه لباس امتحان كردم عين خوشحالا و همسري هم حمام بودم هر 5 دقيقه يك بار خودمو نشون مي دادم با اين چطورم اونم جيغ و داد كه آخرش آنفلانزا مي گيرم درو ببند:دي آخرشم يك دامن سبز كوتاه با تاپ مشكي و يك كت كوتاه دخترونه سبز جوراب شلواري مشكي و چكمه مشكي پوشيدم و اين قدر از خودم و تيپم تعريف كردم كه ديگه همسري مي گفت بسه بسه حالمو بد كردي :دي اول رفتيم خونه مامان اينا كه قرار بود مامان زحمت يك سري دوخت و دوزاي منو بكشه بعدشم رفتيم تولد . تولدشون تم دار بود با تم هلوكيتي همين گربه صوتري سفيده خيلي تزيين كرده بودند پرده پشت سرش هم عكس هاي ماه هاي مختلف زندگي جاني بود كيك و ظروف تولد و دستمال سفره ها هم همش عكس هلو كيتي را داشت . خيلي زحمت كشيده بودند و خوشكلم شده بود . پذيراييشونم قشنگ بود همه چيز بسته بسته بود با بسته هاي قشنگ و تزيين شده چايي دادند نسكافه شربت پف فيل برنجک پشمك ميوه چيزكيك كيك تولد ژله بستني و غذاشونم پيتزا سمبوسه اسنك اولويه و سالاد ماكاروني و نوشابه بود . به هر خانواده هم براي يادبود يك كيسه جاجواهري ترمه دادند . خيلي زياد رقصيديم اين قدره كه حد نداشت :دي كادوي ما هم يك پيراهن سفيد بود كه خيلي هم خوششون اومد . بعدشم رفتيم خونه مامان اينا يك ذره نشستيم و مامانم بهمون يك بسته لپه داد و يك عالمه كيسه زباله :دي دست گلش درد نكنه .

جمعه از صبح تصميم به ديدن فيلم گرفتيم يك سري فيلمهامون را تلويزيون زيرنويسش را عجق وجق نشون مي داد ولي با كامپيوتر دست بود در نتيجه تصميم گرفتيم كيس را به تلويزيون وصل كنيم كه كلي بدبختي كشيديم در حقيقت متوجه شديم اسپيكرمون اتصالي چيزي داره و خرابه و خيلي حرصمون داد و كلي از وقتمون را گرفت در ضمن براي ناهار هم با كمك همسري قورمه سبزي درست نموديم . فيلم هم پروژه اي بود ها يعني 3 تا فيلم ديديم از 3 تا ژانر كه اصلا خوشم نمي ياد :دي  صبح نشستيم فيلم منطقه 9 را ديديم ساخت سال 2009  با كارگرداني نيل بلامكمپ. سفينه آدم فضايي ها بالاي آفريقا متوقف مي شه و اونا ناچار به فرود مي شوند حدود يك ميليون آدم فضايي هستند كه زميني ها بهشون جا مي دن ولي شرايط خيلي بدي را براشون ايجاد مي كنند فيلمش نامزد 4تا اسكار بود بيشتر هم در مورد اديت و فيلم برداري و اين چيزا . با وجود اينكه فيلم هاي فضايي را هم دوست ندارم بايد بگم توي ژانر خودش فيلم قشنگي بود و خوشم اومد . بعد فيلم ناهار خورديم و نشستيم يك فيلم ديگه اين بار ببر خفه اژدهاي پنهان را ديديم يك فيلم تايواني ساخت سال 2000 كه 4 تا اسكار برد در زمينه كارگرداني هنري ، موسيقي فيلم ، فيلم برداري و همين طور بهترين فيلم خارجي زبان هم شد و البته طراحي لباسشم جايزه بفتا را برده بود . اينم از نوع فيلم هاي مبارزه اي چيني ميني بود كه اصولا متنفرم ازشون ولي اينم بايد بگم توي نوع خودش فيلم قشنگي بود حتي اخرش را خيلي دوست داشتم و خيلي روم تاثير گذاشت . در مورد مبارز معروفي بود كه شمشيرش را كنار مي ذاشت تا به زندگي عادي برگرده ولي شمشير دزديده مي شد و اونا در حال پس گرفتنش بودن . بعد فيلم خوابيديم و عصرش كه بيدار شديم رفتيم پارك نزديك خونمون قدم زديم صحبت كرديم فالوده خورديم و كلي كسلي عصر جمعه را برطرف نموديم بعدشم برگشتيم خونه و نشستيم پاي يك فيلم ديگه شهر بچه هاي گم شده يك فيلم فرانسوي محصول 1995 به كارگرداني ژان پير ژونه . فيلمش فانتزي بود مردي كه رويا نداشت و سريع پير مي شد بچه ها را مي دزديد تا روياهاي اونا را به دست بياره و يك مرد كه برادرشو دزديده بودند مي خواست اونو به خونه برگردونه صحنه هاي فانتزي قشنگي داشت طراحي دكور و صحنه اش هم خيلي خوب بود ولي زياد از فيلمش خوشم نيومد . بعد فيلم هم چون ديروقت بود ديگه شام نخورديم و خوابيديم همين :دي

روز فوتبال مال

ديروز به مدد اينكه شب قبلش همسري همش خوابيد كلي كتاب خونده بودم و كتابام تمام شده بود و راهي كتابخونه شدم رسيدم خونه هم همسر گرام چايي و ميوه آماده كرده بود و من ذوق زده كه بشينيم كلي فيلم ببينيم كه ايشون اعلام كردن نه عزيزم امار مطالعه ات اومده پايين بهتره امروزم بشيني حسابي كتاب بخوني و اينچنين ما فهميديم كه فوتبال استقلال هست بعد سپاهان بعد بارسلونا و كلا تلويزيون ديروز در حال پخش فوتبال بود و جينگولك بازي هاي منم اختلالي در اين روند ايجاد نمي نمود . وسطاي كار من خوابم برد و همسر گرام در عين بي رحمي بيدارم كرد كه برو مسواك بزن بعد بخواب منم گفتم اصنش نمي خوابم بايد بيايي فيلم ببينيم اونم گفت باشه ولي از شانسش تلويزيون زيرنويس فيلم ها را نشون نمي داد اما تو كامپيوتر درست بود ديگه موند براي يك روز كه كامپيوتر را وصل كنيم به تلويزيون . شام هم كه همون ماكاروني هاي ديشبو داشتيم .

اهان اينو يادم رفت بگم همسري ديروز زنگ زده به مامانش كه 13به در چي كار كردين ؟ مامانشم گفته همه با هم رفتن باغ و اون خاله بدجنسه هم بوده كلي هم گله ما را پيش مامان همسري كرده كه مامان همسري خوشبختانه اصلا به روي خودش نيورده اونم كه عصباني شده برگشته گفته اره با چه وضعي هم اومد پريا خونمون دكمه هاي مانتو باز روسري نبسته و..... ديگه مامان همسري هم گفته خوب اخه يك چيزي بگو منم باور كنم پريا خيلي خوش تيپه و خيلي به خودش مي رسه من يك بارم با سر و وضع عادي نديدمش چه برسه به اينكه تو مي گي خيل خيلي منظمه خاله بدجنس هم عصباني مي شي مي گه ا باور نمي كني واقعا كه ! بايد بدوني اوم خونمون زغالي ( دختر كوچيكش) رفت ببوسدش پريا خودشو عقب كشيد نبوسيدش !!!! باور نداري از زغالي بپرس!!! اصلا اين قدر خاله زنك كسي در ذهنتون مي گنجه با اين همه دروغ . اين قضيه نبوسيدن هم چيه گز اردي داشتن با تكه هاي گنده من تا برداشتم يك دفعه يك عالمه آرد باهاش بلند شد و دور دهنم پر شد همون لحظه زغالي اومد داخل و نشد هم را ببوسيم و كلي هم هممون سرش خنديديم يعني چيزي نبود كه كسي متوجه نشه !

پ. ن : توي روزنامه نوشته از امسال سخت گيري روي برنامه هاي مهدكودك ها افزايش مي يابد و برنامه هاي رقص و آواز بايد حذف بشه :دي

ديروزم گذشت و پريروزم گذشت ، دور سرم نگشتي و امروزم گذشت

نشد نشد امروز بنويسم از صبح جلسه بودم تا حالا الانم يك دفعه اي سرم شلوغ شده خوب . اگه مي نويسم فقط براي حفظ عادت روزانه نويسي است و بس هر چند اتفاق قابل ذكري هم نيست . ديروز رسيدم خونه كتاب خوندم و براي شام ماكاروني پختم هر چند مريض بودم همسري هم تا 8 سر كار بود و دير اومد و مريض بازي دراورد و تا خود صبح خوابيد اصلا نديديمش و صحبتي هم نداشتيم ديگه فقط موقع خواب بغلم کرد و قربون صدقم رفت و در عین خودخواهی فکر کردم امکان نداره بذارم بچم بغل همسری بخوابه دوست ندارم کسی جز من تو بغلش باشه:دی چه مسخره ها ها همون دیشبی هم گفتم وسط خواب خندید و گفت دیوونه . كلي كتاب خوندم دیروز

هرچند از اين موش مردگي مردها و نازك نارنجي بودنشون خوشم نمي ياد من نمي دونم اين مريضي چي هست كه ما صبح ديديم زود پا شد حمومشو رفت سرحال هم بود و كوچك ترين اثري از مريضي درش نبود . هليا راست مي گفت مردها عوض نمي شن بايد اين عادت را در خودم ايجاد كنم كه وقتي خستم يا مرضيم هيچ زحمتي به خودم جهت انجام كارها يا مهموني رفتن ندم .

يك چيز جالب كه نمي دونستم الان تو روزنامه ديدم كسي كه پدرش فوت كرده و خواهر مجرد بالاي 24 سال داره از خدمت سربازي معاف مي شه !!!

زندگي عادي شروع مي شود :دي

هورا بالاخره اين 13 روز تمام شد راحت شديم مي رسيم به زندگيمون

4شنبه اداره هم چنان سوت و كور بود فقط آقاي مدير اومدن عيد ديدني تو اتاقامون و ظاهرا قراره اتفاقاي قشنگي نيفته و يك سري تغييرات داده بشه توي حوزه  خدا رحم كنه خبراي خوبي نيست. از اداره كه رفتيم خونه سريع جمع و جور كرديم و خاله كوچيكه همسري اومدن ديدنمون . خيلي زياد هم نشستن ها دستشون درد نكنه برامون يك گلدون بزرگ سفيد با طرح هاي قرمز خيلي خوشگل آورده بودن . بعد كه رفتن تا خونه را مرتب كرديم عمو بزرگه من اومدن و يك ذره نشسته بودن كه دو تا عموي همسري و عمه و مامان بزرگش هم اومدن و ديگه تو خونه جانبود عموي من زود رفتن و خانواده همسري زياد نشستن . البته آدمهاي راحتين و سختم نيست خيلي هم بمونن كلي شوخي كرديم و كلي پشت سر مادرهمسري حرف زديم . اخه اونا هم از مادرهمسري خوششون نمي ياد وكلا از دست رفتاراش در عذابن هرچي من كشيدم اونها هم كشيدن از دستش و دقيق درك مي كنن ديگه اونا هم كه رفتن باز تميز كاري داشتيم و ازخستگي مهمون داري بيهوش شديم .

5شنبه صبح همسري رسوندم خونه مامان اينا و خودشم رفت سر كار .  خونه مامان اينا هم به حرف و صحبت گذشت يك سر هم رفتيم با مامان بيرون كه قسط هاي بانك را دادم و ترشي خريدم و شامپو براي همسري . امروز بالاخره قرار بود بريم خونه خاله بزرگه همسري همون خاله بدجنسه كه اون كارا را كرد از شانس همسري معطل شد توي اداره و خيلي دير اومد ديگه بدو بدو رفتيم خونه و آماده شديم رفتيم خونشون خاله هم كلي چيز گفت الان وقت اومدنه 10ام عيده سال اول هر جا دير بري يعني خانومت نخواسته و از اين حرفا … ما هم ديگه گفتيم جمعه خودت گفتي ما نيايم عروسي خودت دعوت نكردي تازه 6ماهه ما عروسي كرديم هنوز نيومدي ديدنمون و خلاصه شستيمش گذاشتيمش كنار . بعد هم اومديم خونه . دايي دومي همسري و خاله پستيژش اومدن خونمون با دامادشون البته .  اين گروه هم خيلي زياد نشستن و البته كلي حرف زديم و خوش گذشت . تازش كه كلي خاله بيان نمودن چه قدر خونه ما و وسايلش قشنگ تر و خوش سليقه تر از خونه دخترخاله همسري مي باشد . اين روز اتفاق مهم ديگه اي رخ داد خوب گفتم مادرهمسري چطور اين ده روز برنامه ما را به هم ريخت اعصابمون را خرد كرد و حتي عذرخواهي هم نكرد روز 5شنبه همسري بهش گفت من خونه خاله سختمه برم شما هم بيا با هم بريم گفت باشه اما صبح 5شنبه دخترش رسيد از مسافرت و عصر حاضر نشد با ما بياد چون دوست داشت پيش دخترش بمونه به همين راحتي انگار نه انگار دو هفته سربار ما بوده همسري هم در حد بندس ليگا عصباني شد ها گفت ببين الافمون كرد برنامه ها را ريخت به هم تا ديروز كلافم مي كرد بس كه زنگ مي زد تا دخترش اومد اصلا يادش رفت منم هستم و اولويت خواست دل خودش بود نگفت دو هفته اذيتشون كردم بذار حالا كه مي گه يك ربع همراهم بيا باهاش برم و خيلي غصه خورد اما بعد گفت عيب نداره مهم اينه همين حالا حداقل سرم به سنگ خورد ديگه امكان نداره براش هيچ كاري بكنم يا حتي يك ذره به خودم سختي بدم تا به برنامه هاي اونم برسم وقتي به هيچ وجه به فكر من نيست !

نبايد ادم يك وقت نگاه كنه كه هركس به فكر صلاح زندگي خودش بوده و ما به خاطر هر كسي من جمله مامان من زندگيمونو باختيم . تازش كه يك برنامه روان شناسي هم بود و دقيق آقاي روان شناس همچين موردي را عنوان كرد كه معمولا اگر والدين يكي از طرفين پرتوقع باشه و قبول نكنه بچه اش مستقل شده و مشكلات خودشو داره ايجاد تنش مي كنه و يادتون باشه اگر به هر دليلي بين همسر و خانوادتون تنش ايجاد شد و با هم كنار نيومدن شما سهم همسرتون هستيد و سهم بسيار بسيار كوچكي از وفاداريتون به والدين مي رسه :دي ما هم هي به همسري گفتيم بيا نگاه كن اينم مبحث علميش:دي اونم كه طفلي گفت به اين برنامه نيازي نبود با اين كار مامانم امروز واقعا سرم به سنگ خرد . بسه ديگه نمي ذارم به خرابكارياش تو زندگيمون ادامه بده:دي

آهان 5شنبه اخر شب هم يك سر رفتيم خونه مامان اينا برامون موز خريده بودن اورديم . به علاوه اينكه مقاديري هم ماهي برامون خريده بودن و پاك كرده بودن . دست گلشون درد نكنه .  

جمعه صبح 3تا دايي هام و مامانم اينا اومدن عيد ديدنيمون اونم خوب بود و خوش گذشت تا نزديكاي ظهر هم بودن مامانم هم برامون اين بفرماييد شام ايراني را آورده بود .  مامان همسري هم حتي به روي خودش نيورد كه اصلا پسرشو ناراحت كرده نكرده يا حالي ازش بپرسه . شب هم خونه مامانش شام دعوت بوديم من و همسري و خواهرش و مامان باباي من و خاله پستيژ و تازه عروس داماد غذاشونم كباب و قورمه سبزي و فسنجون بود مهموني هم خوب بود خوش گذشت و تا نصفه شب هم مونديم اونجا . جمعه يكي دو قسمت از اين شام ايراني را هم ديديم و بقيه اش را هم شنبه ديديم كه خوشمون اومد و خيلي خنديديم .

شنبه بيدار شده نشده دايي آخري همسري زنگ زد كه مي يان خونمون عيد ديدني اونا هم اومدن كلي موندن و يك دست پارچ و ليوان برامون اوردن . بعد اونا هم خاله سومي همسري اومدن خونمون عيد ديدني يك عالمه نشستن فوق العاده خونمونو دوست داشتن برامون هم يك كتاب از شعرهاي آوازهاي شجريان اورده بودن با 100 تومن پول نقد خيلي خوش گذشت و يك بسته شكلات تايلندي هم به دخترش سوقاطي داديم . ديگه وقتي رفتن هلاك بوديم ناهار هم نداشتيم همسري گفت بيا بريم ناهار را بيرون ظهر خيابونا خلوت و بهاري خيلي شهر قشنگ شده بود و كيف داد رفتيم ساندويچ بي مزه توي شيخ صدوق به نظر من خيلي خوشمزه است ساندويچاش گرفتيم برديم توي پارك نشستيم خورديم خيلي حال داد تا رسيدم خونه 5 شده بود ديگه خوابيديم و بيدار شديم به قصد پخت و پز كه دوست همسري زنگ زدن دارن مي يان عيد ديدني خونمون اومدن و خيلي هم كم نشستن يك دسته گل خيلي خوشگل هم اوردن با يك دست فنجون نلبكي . و اين گونه شنبه هم به سر اومد ولي علائم شديد سرماخوردگي در من بيچاره ظهور نمود .

يك شنبه هم صبح با مريضي از خواب بيدار شدم صبحانه خورديم و رفتيم با مامان اينا 13 به در كه يك پارك رفتيم دايي ها هم اومدن خيلي خوب بود و خوش گذشت كلي حرف زديم خنديديم غذا هم از قبل مرغ خرد شده خريده بودن و چون خونه نزديك بود همون جا كباب كردن و زحمتي نداشت . تا عصر اونجا بوديم بعد اومديم خونه مامان اينا خوابيديم و 8 هم رفتيم خونه خودمون . ديگه نشستيم فيلم ببينيم فيلم فرزندان بشر ساخت 2006 را ديديم در مورد روزهاي پاياني كره زمان وقتي زمين در جنگ و مصيبت غوطه ور است و 18 سال است كه انسان ها نابارور گشته اند . فيلم كانديد جايزه اسكار براي بهترين فيلم نامه اقتباسي ، بهترين فيلم برداري و بهترين تدوين بود . فيلمش بد نبود صحنه هاي درگيري و جنگش را خوب دراورده يودند هر چند موضوعش جالب نبود .  كارگردان فيلم آلفنسو كوارن هست و بازيگراشم كلايوو اوون و جوليان مور .

وقتي عيد به عذاب تبديل مي شود

ديروز ديگه از نظر جسمي هم كم آورده بودم سرم گيج مي رفت پاهام سست بود چشمام سرخ سرخ و پف كرده اعصابم هم خرد . بچه ها شما مي گيد تحمل كن اما بايد تو عمل باشيد تا بدونيد سخته غيرقابل تحمل فكر كنيد ما همين جوريش بيشتر از 30 جا داريم كه بريم عيد ديدني و اين 30 تا خانواده خوب عيد ديدني ما هم مي يان و منم از روز 5ام و همسري از روز سوم از 6 صبح تا 5 عصر سر كاريم . خسته كننده است اما خوب ما هم مثل بقيه تنظيم مي كرديم مي رفتيم و مي اومديم و از شرش راحت مي شديم اما اين جوري نيست مادر همسري ما را مجبور مي كنه نهايتا روزي 2 جا بريم و وقتي خونه خواهراش بريم عيد ديدني خيلي خيلي زود كه پا شه دو ساعته يعني زود ها وگرنه ركورد به 4 يا 5 ساعت هم مي كشه . بعد فكر كنيد خونه ما اون سر شهر 3 تا خواهر برادرش اين سر شهر ترافيك وحشتناك ما اجازه نداريم يك روز بياييم همه اينها را بريم بايد هر شب اين راه ترافيك دار را بكوبيم تا ايشون يك جا برن بعد چي خوب فاميلاي من هستند دوستاي همسري هستند دوستاي منم هستند وقتي ايشون بامون مي ياد اونجاها ديگه نمي شه رفت و اونا هم مي افته يك روز ديگه و حتي حتي يك بار عذرخواهي نكرده حتي يك بار بگه ببخشيد مزاحمتون شدم يا اگه شما مي خواهيد جايي بريد من با اژانس برم شما به كارتون برسيد . تازه اين بين بازديدها هم فكر كنيد شروع شه يعني من 6 صبح بيدار مي شم مي رم سر كار 5 مي رسم خونه 5:30 از خونه مي ريم بيرون 12:30 خونه ايم خسته كه چي يك جا يا دو جا بريم عيد ديدني . خداييش كدومتون اين جوري عيد ديدني مي ريد ؟!!!

ديروز ديگه وقتي رسيديم خونه زدم زير گريه بدنم درد گرفته بود همسري طفلي خودشم داغون بود با اين وجود بغلم كرد گفت نمي ذاريم سال ديگه اين طور شه مي ريم مسافرت اگه هم شلوغ بود و نخواستيم بريم به همه مي گيم مسافرتيم و مي مونيم تو خونه يك كم ديگه تحمل كنه تموم مي شه . بگذريم 7:30 مهمون قراره بياد خونمون دفعه اولشونه دوست من و شديد رودربايستي داريم باهاشون الان 6 هست كاري نكرديم و تصميم داريم يك دقيقه بريم خونه دايي كوچيكش كه ديوار به ديوارمون هستند بشينيم و برگرديم مادر گرامشون دوباره در كمال پر رويي مي گه بايد دنبال منم بياييد اينا هم فكر نكنيد با درخواست يا ببخشيد و اينا همراهه نه جمله امري ! از خونه ما تا ايشون يك ربع راهه يعني بردن و اوردنشون يك ساعت وقت ما را مي گيره فكر كنيد نيم ساعت هم بخواهيد بشينيد مي شه همون 7:30 ما هم كاري نكرديم همه اين ها را هم مي دونه اما حتي يك ببخشيد هم تو دهنش نيست . خلاصه كه رفتيم خونه دايي كوچيكش و همسري كه ديگه ديد اين جوريه گفت وقت نيست من برسونمتون البته دوستم هم ديرتر اومدن . پارسال اسفند ماه عروسيشون بود كه ما هم رفتيم اما ساكن كرمانشاه شدند و ديگه زياد رفت و آمدي نبوده خيلي نشستند خيلي خوش گذشت و يك سكه پارسيان هم برامون كادو اوردن . همينا ديگه

مي گم ارزومه اروم با هم زندگي مي كرديم كسي كاري به كارمون نداشت هر جا مي خواستيم مي رفتيم مي يومديم هر جور دوست داشتيم زندگي مي كرديم همسري مي گه خيلي ايده اله 80 درصد جامعه اين طور نيستند مي گم ولي ارزوي بزرگي نيست چرا نمي شه باشه ؟!!!

تكراري هاي عيد

مادرشوهر من آدم به شو نيست ديروز خود همسري زنگ زد و صداش از دست مامانش دراومده بود همه اين كارها را كرديم كه ياد بگيره دخالت نكنه دوباره گير داده به همسري بايد امروز بريد خونه خاله اولي همسري هم عصباني شده و ديگه مستقيم بهش گفته تو زندگي ما دخالت نكن اما ظاهرا ادم نشده كه نشده !

ديروز عصر قرار بود بياد خونه ما بازديد من از راه اداره رفتم كتاب خونه بعد هم خونه و سريع وسايل پذيرايي را آماده كردم به همسري گفتم نگو هيچ وقت مامانم مزاحم زندگي ما نيست مي خواستم قبل از خونه خالت بريم خونه دوستم اما چون مامانت هست نمي شه مي خواستم شب بريم خونه مامانم اما چون مامانت هست نمي شه و حتي يك عذرخواهي نمي كنه يا زبوني نمي گه مزاحم نباشم ؟!!!! همسري بغلم كرد گفت مي دونم عزيزم من جاي اون معذرت مي خوام و ازت ممنونم . بعد همسري رفت اوردشون خونمون يك ظرف بزرگ هم اولويه و سبزي خوردن برامون آورد و همسري اصلا انگار همه كاراي اون يادش رفت و فكر كرد حالا خيلي محبت كرده . به برادرشم 30 تومن عيدي داد اول كه مي خواست 50 بده و من شديد عصباني شدم چه طور خودت روت مي شه همون قدر به برادر خودت بدي كه به برادر من داديم؟!!! بعدش هم با هم رفتيم خونه خاله كوچيكش خوب بود خوش گذشت . بعد هم دم خونه مامانم اينا رفتم بلوزم را بگيرم جانان جوني هم اونجا بود خيلي بامزه شده بود عزيزم ديگه بعدشم خونه و شام و خواب .

دارم مي ميرم از خستگي و بي خوابي واقعا اذيتم ديگه . تا مي رسي خونه يا مهموني يا مهمون داري واقعا بريدم عصبي ام . كلا ديدن اين مادر شوهر مزخرف و همسر دل رحم عصبيم مي كنه .

خستگي بهارانه

با اين هواي بهاري خوابم مي گيره عيد ديدني ها هم ادامه داره خسته مي شم و اينا همه باعث مي شه واقعا دلم براي رخت خوابم تنگ شه زور داره سر كار اومدن ها

ديروز هنوز در خونه را باز نكرده بودم كه موبايلم زنگ زد عمم بود كه پرسيد خونه ايد ما بياييم گفتم تا 6 هستيم گفتن تو راهيم مي اييم منم تند تند حاضر شدم و همسري هم رسيد و ديگه بساط پذيرايي را راه انداختيم تا عمه اينا رسيدن عمه بود و عمو سوميم با اين حساب فقط عمو بزرگم از خاندان پدري مونده كه بيان خونمون از خاندان مادري و فاميل همسري هم هنوز كسي نيومده . ديگه مقاديري نشستن و بعد هم تا رفتن حمام كردم و حاضر شدم كه بريم خونه عمو كوچيكه جناب همسر . اينجا بايد اين نكته را ذكر كنم كه مادرشوهر گرام تصميم داشتن خونه همون خاله اي برن كه 6ام دعوت داشتن قبلش هم مي خواستن خونه اون خاله اي برن كه ما جمعه رفتيم و ايشون نيومد . بنابرين خونه عمو تو ليستش نبود اما از طرفي تنها هم نمي خواست باشه براي خونه اين عمو در نتيجه همسري كه بهش گفت ما مي ريم اونجا گفت منم مي يام حالا عموش هم گفته بود 7:15 بياييد . همسري گفت سر راه مامانمو برسونم دم خونه خالم كه بنده شديد اعتراض كردم و گفتم به هيچ عنوان بايد بدونه اگه برنامه ما را قبول نداره و طبق نظر خودش مي خواد بره روي ما حساب نكنه همسري هم قبول كرد . ديگه رفتيم دنبال مامانش و رفتيم خونه عموش كه البته مامان همسري بسيار زشت عمل كرد خوب عجله داشت ديگه تا رسيديم گفت 20 دقيقه شد ديگه پا شيد پا شيد بريم اونا هم بهشون برخورد اما ما هم اصلا محلش نداديم نشستيم تا دوست همسري زنگ زد كه ما رسيديم خونه اگه مي خواهيد بياييد و ما هم خداحافظي كرديم و بلند شديم ساعت يك ربع به 8 بود مامان همسري و برادرش را هم گذاشتيم دم ايستگاه اتوبوس . اهان راستي عموش به هممون نفري 5 تومن عيدي داد . هر چند مادرش هنوز ادم نشده و اونجا هي مي گفت پاشيد پاشيد و باز سعي مي كرد نظر بده اما به نظرم تا حدودي براش درس عبرت شده باشه .

بعد از خونه عموش سريع رفتيم خونه كادوي دوست همسري را كادو كرديم كه يك اردو خوري كريستال بود يك جعبه شكلات هم خريديم كه شكلات هم شديد گرون شده بود يعني بدترين و ساده ترين نوعش بسته اي 8 تومن بود و رفتيم خونشون . اين دوست همسري همون همكارش هست كه باهاشون زياد بيرون مي ريم اما دفعه اول بود خونشون مي رفتيم . خونه بزرگي بود 140 متر بود نوساز و قشنگ هم بود با سليقه هم چيده شده بود فقط موبايلاي پذيراييش به نظرم بيش از حد زشت افتضاح و قديمي بود اما بقيه چيزها باسليقه بود مبل هاي راحتي فرش ها پرده ها تزيينات اتاق همش قشنگ بود يك ساعتي نشستيم و بعد اومديم خونه شام خورديم و خونه را مرتب كرديم و لا لا . اما الان به شدت خستم . هر چند ديروز در نبود مادرهمسري دوباره زندگيمون عشقولانه و عالي بود .

پ. ن : خاله بزرگه همسري كه گفتم بدجنسه و اصرار داشت همسري با دخترش ازدواج كنه را هنوز خونشون نرفتيم . جونم براتون بگه كه همسري قبل از اشنايي من وخودش و شروع دوستيمون يك دختري را بهش معرفي مي كنن و مي ره خواستگاري خيلي هم بدش مي ياد از دختره ولي مامانش خيلي دختره را دوست داشته همسري هم مي گه نه نمي خوام تا يك روز مي ياد خونه و مي فهمه مامانش زنگ زده قرار گذاشته يك جلسه ديگه هم برن خيلي عصباني مي شه از دست مامانش و قهر و دعوا و اينا ولي خوب مي گه حالا گناه اون خانواده چيه با نهايت احترام دفعه دوم را هم مي ره و حتي گل بزرگ هم مي بره با اينكه نمي خواسته و بعدش به مامانش مي گه اين بار هم اومدم تمام شد رفت نمي خوامش نبينم زنگ بزني حالا ظاهرا خانواده اون دختر خيلي پيگير مي شن و دلشون مي خواسته وصلت سر بگيره اما ديگه همسري اينا مي گن نه و دختره هم يك كم بعدش ازدواج مي كنه حالا چي شده اون دختر جاري همين دختر خاله همسري شده بعد خاله همسري براي عقدشون همه را دعوت كرد الا من و همسري و گفت شايد اون دختره ناراحت شه كه اصلا ما مونديم چه ربطي داره ؟!!!!! جمعه هم مامان همسري و برادرش يك دفعه مي رن خونه همين خاله عيد ديدني و ظاهرا جاري دخترش اونجا بوده و خاله نمي ذاره اينا برن تو تا مطمئن شه من و همسري باهاشون نيستيم !! برادر همسري ديروز بهش گفت كه اين طور شده و گفت من اگه جاي شما بودم به اين زودي ها خونشون نمي رفتم عيد ديدني همسري هم الان اعلام كرده درست مي گه و ما مي ذاريم آخرين جا مي ريم اونجا :دي

اولين مهمانان عيد

ديروز صبح همسري زنگ زد به مامانش و بهش گفته بود كه پپر از دستت خيلي ناراحت شد تو چي كار داري كه مي گي كجا برين كجا نرين اگه هم به نظرت برنامه ريزي ما بده با ما نيا كسي مجبورت نكرده مامانش هم ظاهرا عذرخواهي كرده بود و گفته بود قصدي نداشتم و از اين حرف ها . عصر قرار بود بابا مامان و سام سام و عمو دوميم بيان خونمون . مامان همسري بهش گفته بود ميوه هاي ما مونده و بيا همينا را ببر همسري هم رفته بود كه البته موز نداشتند و همسري هم ديروز خيلي گشت تا تونست موز بخره .

ديگه خونه را مرتب كرديم و بابا و عمو اينا اومدن خونمون و دستشون درد نكنه يك گلدون فانتزي خوشگل هم برام اورده بودند اما زود رفتند و اين سام سام ديونه قهر كرده بود كه چرا اينا خونشون هستند و من نمي يام و دعوا و مرافعه و خلاصه بعد كه عمو اينا رفتند اومدند به سام سام هم 50 تومن عيدي دادم .

بعدش همسري گفت كه براي فردا با مامانش هماهنگ كرده كه بريم خونه همون خاله كوچيكه كه گفته بود 6ام بياييد منم خيلي ناراحت شدم و گفتم اصلا فكرشم نكن من تحت هيچ شرايطي 6ام اونجا نمي يام چون مامان جناب عالي گفته بايد 6ام بريد گفت من با مامانم دعوا كردم اونم عذرخواهي كرد به نظرم تا همين حد كافيه منم گفتم نه به هيچ عنوان مامانت بايد ياد بگيره كه حق نداره براي زندگي من كوچك ترين نظري بده و اگر من براي زندگيم نظري داشتم همون انجام مي شه حتي اگه به نظر ايشون اشتباه محض باشه . ايشون گفته 6ام بايد بريد و منم گفتم به هيچ وجه 6ام نمي ره و بايد ياد بگيره كه حرف من دوتا نمي شه ناراحته بره خودش هر كار دوست داره بكنه . همسري هم گفت باشه فردا بهش مي گم ما 6ام نمي اييم اونجا و 7ام مي ريم خواستي 7ام با ما بيا اگه هم 6ام دوست داري بري خودت برو .

خلاصه ناراحتم اين روزا . شايد ديروز هزار بار همو بوسيديم هزار بار همو بغل كرديم و قربون صدقه هم رفتيم ولي واقعا كم اوردم خستم .  موهاي من از زمان عروسيم هنوز رنگش روشنه ، خونه داييم كه بوديم دختر داييم خودش موهاشو قهوه اي تيره كرده بود منم بهش گفتم خوب رنگ كردي گفت اره ديدم تيره مد شده گفتم خودم مي تونم تيرش كنم . بعد فرداش صبح زود زنگ زده پپر از عذاب وجدان خوابم نبرد گفتم نكنه ناراحت شي يا خداي نكرده فكر كني دارم به تو هم مي گم بهتره تيره كني ها ببخشيد به خدا بي منظور گفتم از دهنم پريد بي فكر گفتم . من تو همچين جو ملاحظه كاري بزرگ شدم با يك فرهنگ ديگه اصلا با ادمايي مثل مادر همسري برخورد نداشتم . من خيلي خسته ام يعني 2 سال تحمل كردم و واقعا بريدم . اگر مي تونستم يك ارزو بكنم و مطمئن باشم براورده مي شه همين و همين بود كه بميرم و راحت شم . من به شدت ادم ملاحظه كاري ام خيلي خيلي زياد چيزي كه همه در موردم مي گن نمي تونم تحمل كنم چنين ادمايي رو . كلافه ام راضي نيستم حتي از همسري هم دلخورم از همسري كه از اين ور خيالش ار ملاحظه كاري هاي من راحته و به بي ملاحظگي هاي مامانش ميدون مي ده . از اينكه مني كه تا به حال از اين كارا نكردم پياده پا مي شم راه به اون دوري را مي رم تا آجيل بخرم كه همسري بعدا نخواد بره تا بتونيم شبش را كنار هم باشيم و مادر همسري كه مي خواد از مغازه بغل خونشون آجيل بخره زنگ مي زنه بيا برو براي من بخر . همسري عذاب وجدان مي گيره كه نره بدون فكر به پر رويي و پرتوقعي اين زن اما عذاب وجدان نمي گيره به خاطر من كه با چه زحمتي اون روز عصر را خالي كردم تا با هم باشيم . خستم از اينكه جمعه مي بينه چه قدر عصباني ام از دست مامانش اين كه اخر مامانش اين قدر مزخرف بازي در مي ياره كه خودش هم تا سر حد جنون از دستش عصباني مي شه و بعد راحت خام مامانش مي شه ! خستم از اينكه همسري اين طوري شده خستم از اينكه شديد به فكره پول عمه اش را جور كنه و بده بدون اينكه تو فكر باشه و از من بپرسه پول داييت چي مي خواي اول اونو بديم ؟ خستم از اينكه مي گه بريم و بياييم خونه عموم بدون اينكه به فكر باشه اگر من بخوام ماهي يك بار جايي برم ايا ترجيح نمي دم عموي خودم باشه ؟ من ديگه خستم ... به شدت مخالف بچه است و معتقده من بچه مي خوام كه بي خيال اون بشم كه بذارمش از زندگيم كنار اعتقاد اشتباهي هم نداره اما نمي گرده پي مداوا . مي ترسه وحشت داره از اينكه نباشم تركش كنم برم اما چه فايده كه كاري نمي كنه تا من اعتراض كنم . اگه چيزي بخوام انجام مي ده اما به فكر نيست كه خودش قبل از حرفاي من كاري بكنه . من به شدت خستم و بريدم . با اينكه همين ديشب كلي پر شور و نشاط بودم كلي حرفاي خوب زدم اما الان صبح باز دارم واقعيت زندگي را پيش چشمم مي بينم و ناراحتم . تواني براي مبارزه انگيزه اي براي عشق و چيزايي كه مي خواستم ندارم . نمي دونم يعني ممكنه فردا باز پر از انرژي باشم ؟؟؟؟؟

عيد آمد و عيد آمد

سال نوي همه دوستاي گلم مبارك با همه فكرها و دوندگي ها و خوشي و ناخوشي ها سال 90 تموم شد و 91 اومد اميدوارم سال خوب و پربركتي باشه و دل هممون شاد شه .

من كه تا 28ام سركار بودم عصرش قبل از رفتن به خونه براي آخرين بار در سال قبل رفتم كتابخونه و به خاطر صبح كه سر كادوي عيدي همسري را ناراحت كرده بودم يك شاخه رز قرمز خيلي خوشگل هم براش خريدم . يك دنيا هم ازش معذرت خواهي كردم هي مي گفت باشه عزيزم مهم نيست اما رفتارش خيلي سرد و بي روح بود و اين ادامه داشت تا شب كه ديگه من عصباني شدم و گير دادم كه چته و از اين حرف ها . اونم گفت واسه مامانمه و من گير كردم بين تو و اون دوست ندارم تو اين طوري فكر كني و رفتار كني باهاشون و كلي حرفاي غيرمنطقي ديگه مامانمه و اگه كاري مي خواد بايد انجام بدم براش و از اين حرفها پرتوقع هم نيست هرچند يك هفته مونده به عيد يك روز گفته بيا بريم من پرده انتخاب كنم يك روز گفته بيا خونمون تا پردمون نصب شه يك روز گفته ماشين لباس شويي بيا بريم ببينم يك روز گفته ميوه مي خوام يك روز گفته آجيل مي خوام .... خلاصه بسيار زياد بحث كرديم همسرم هم فوق العاده بد و بي منطق و عصباني بود تا نصفه شب هم دعوامون ادامه داشت و اصلا حاليش نبود كه با اين طرفداري هاي الكيش داره چي كار مي كنه تا لحظه اي كه متوجه شد به شدت دارم گريه مي كنم و از شدت گريه بدنم مي لرزه و يك دفعه ترسيد و اومد معذرت خواهي و ببخشيد و اشتباه كردم و اگه تو بخواي حتي قيد مامانمو مي زنم كه ديگه حتي سلام هم بهش نكنم و هر چي تو بخواي ها فقط گريه نكن و از اين چيزا ! خيلي عذرخواهي كرد و تلاش كرد تا از دلم دربياره خوب بگو آيا مرض داري كه هر چند وقت يك بار اين بحث را پيش مي كشي و البته كه رك و راست بهش گفتم يك روز مي ذارم  مي رم از اين زندگي به خاطر مامانت جفت ما را با هم نمي شه داشت . اين واقعا تهديد نبود چيزي هست كه مي دونم من واقعا تحمل مامان پرتوقع و خودخواهشو ندارم نمي تونم ديووونم كرده جدي جدي دلم مي خواد بميرم نه تحمل جدايي از همسري را دارم نه تحمل وجود نحس مامانشو !

دو شنبه صبح كه بيدار شدم هنور ناراحت و عصباني بودم و قهرو همسري تلاش نمود تا آشتي كرديم بعدشم دست به كار تميز كردن نهايي خونه شديم يعني مي خواستيم دوباره جارو بزنيم و تي بكشيم و گردگيري همه جا هم تميز بود و يك كار نهايي مي خواستيم بكنيم ولي تا ساعت 3 دستمون بند بود و در ضمن مرباي بلوبري هم خورديم كه خيلي معمولي بود يه چيز تو مايه هاي آلبالو ولي آلبالو خوشمزه تره . خلاصه كه مشغول بوديم عصرشم رفتيم همسري جوراب و پاشنه كش خريد و شب بو براي سر مزار باباش و اومديم سبزي پلو با ماهي درست كرديم جاتون خالي خوشمزه هم شده بود هرچند رسما گازم به گند كشيده شد ! آهان همين شب هم هفت سينمونو چيديم .

3شنبه صبح زود قبل از سال تحويل قرار شد بريم سر مزار باباي همسري و شب بو را برداشتيم ببريم كه صد البته همسري دوباره بداخلاقي كرد در مورد نحوه گرفتن شب بو توسط من و منم گفتم فكر كن اصلا من نيستم باهات و كلا كه بد و بداخلاق و غيرمنطقي شده ولي ديگه بي خيال شدم و خودم باهاش آشتي كرديم هرچند مقصر صد در صد و اصل كاري بود و اين گونه لحظات پاياني سال با اوقات تلخي گذشت . ديگه تا رسيديم خونه شيك و پيك كرديم و نشستيم پاي سفره هفت سين و سال را تحويل كرديم و لحظه سال تحويل عالي بود و خيلي عشقولانه كلي عكس از خودمون گرفتيم و من كادوي همسري را دادم اولش يك پاكت بود كه توش يك نامه بود يه تراول 50 توماني و نقشه گنج . همسري وقتي نامه را خوند چشاش اشكي شد و گفت خيلي عاليه همين كافي بود عزيزم . خيلي قشنگه . كادوي اوليش لواشك بود توي يخچال بعديش سر رسيد توي ماشين ظرف شويي بعديش كتاب توي ماكروفر بعديش رسيد جريمه زير جارو برقي بعديش سي دي زير كيبورد و بعديش كارت تبريك زير جعبه دستمال كاغذي . خيلي سرمون گرم شد و همسري شديدا ذوق كرد و تشكر كرد گفت اولين بار تو زندگيم هست كه چنين كادويي مي گيرم كه اين قدر براش وقت صرف شده و بيشتر از همه هم اون سي دي را دوست داشت كه عكس خودمون روش بود با يك عالمه ترانه عاشقانه . بعد سال تحويل با همسري رفتيم طرف خونه مامانم اينا كه همگي رفته بودن خونه مامان بزرگم ما هم رفتيم و همه فاميل مادري را اونجا ديديم ، مامان بزرگم هم 10 تومن به من عيدي داد و ده تومن هم به همسري بعد با مامان بابا و سام سام رفتيم خونه اون عموم كه فوت شده بعدش خونه عمو بزرگم بعد خونه عمو سوميم و سر راه هم كباب گرفتيم و اومديم خونه مامان اينا ظهر اونجا بوديم ، بابا 100 تومن به من عيدي داد و صد تومن هم به همسري ،خوابيديم عصر هم بيدار شديم رفتيم خونه دايي دوميم و بعد خونه مامان همسري رفتيم كه يك ربع سكه به جفتمون عيدي داد رو هم :دي بعد هم با مامانش و داداشش رفتيم خونه دايي بزرگش عيد ديدني و شام برگشتيم خونه مامانش اينا . و كلا روز خوب و خوشي بود روز اول .

روز دوم صبح دوباره رفتيم دنبال مامان و برادر همسري و رفتيم خونه مامان بزرگش ( يعني كه در كل دخترش عيد مسافرت تشريف داشت خودشم تنها جايي نمي رفت با من و همسري مي يومد و تا دلتون بخواد هم غر مي زد چرا اين ساعت مي ريد چرا چند جا با هم مي ريد و از اين چيزا و من هي با لبخند تحمل كردم ) بعد هم خونه دايي دوميه همسري . ظهر اومديم خونه و عصر رفتيم اول خونه دايي دومي من عيد ديدني كه به همسري 10 تومن عيدي دادن و به من يك بلوز مجلسي خوشگل . بعدش رفتيم خونه عمو سوميم عيد ديدني و عمه ام كه عمه ام بهم يك دست استكان سيلور عيدي داد . شب هم برگشتيم خونه مامان اينا و شام اونجا بوديم .

5شنبه همسري بايد مي رفت سر كار و منم با ميتيل قرار گذاشتم بياد خونمون همون دوست ساكن تهران كه قرار بود عيد بيان اصفهان ناهار هم به سادگي تمام فقط پلو ماش با گوشت بوقلمون درست كردم با سالاد و ماست همين . ميتيل اومد دستش هم درد نكنه شديد منو شرمنده كرد يك كتاب براي تولدم اورده بود و يك نيم سكه براي كادوي عروسي كه خيلي زياد بود . ميتيل فوق العاده خونه گرم و مهربونه تا عصر كه همسري اومد موند خونمون موند و كلي هم با همسري حرف زد و يك عالمه هم كارتون بهمون داد و بعدش همسري چه قدر تعريف كرد كه واي چه خوبه و مهربونه و از اين حرفا ! بعدشم رفتيم دنبال مامان و برادر همسري و رفتيم خونه عمو بزرگش كه شام مهمونمون كرده بود و البته مهمانان شامل نيمي از فاميل بودند و خيلي شلوغ بود غذا هم برنج ساده بود زرشك پلو با مرغ مخلوط ، پلو شويد باقالي خورشت مرغ و كباب و ژله و كرم كارامل مهموني خوبي بود و خوش گذشت تنها نكته خيي منفي اين بود كه وسط اين جمع كه اين قدر من رودربايستي دارم بلوزم يك دفعه وسط رقص شكافت خيلي حال گيري بود .

جمعه هم صبح با مامان همسري و برادرش رفتيم خونه ما عيد ديدني . ما برناممون اينه زود عيد ديدني ها را تمام كنيم و مي خواستيم خونه خاله هاش را بريم همون روز به خصوص دوتاشون كه نزديك خونه مامانم اينا هستند . خاله دومي و چهارمي . همون موقع خاله چهارمي اس ام اس داد كه 6ام بياييد خونه ما ! خوب من و همسري هم گفتيم باشه ديگه بي خيال . اما از همون لحظه مادر همسري شروع كرد بايد 6ام بريد خونه خاله ها بايد 6ام بريد ها نخواهيد حالا بريد ها . همسري هم هيچي بهش نگفت منم ديگه كفري شدم و برگشتم گفتم شما هر وقت خواستيد تشريف ببريد من 6ام جايي نمي رم . انگار نه انگار ، شروع كرد بايد 6ام بريد . ما زنگ زديم بريم خونه خاله دومي گير كه چرا حالا مي خواهيد بريد الان خوابن هنوز بيدار نشدن ساعت يك ربع به دوازده ما هم محل نداديم زنگ زديم رفتيم يك كم نشستيم و بلند شديم اصلا بدون اينكه براش مهم باشه برنامه ما چيه و اصلا حالا كه كنه و انگل ما شده ديگه پرو نباشه و ارد نده شروع كرده ديگه جايي نخواهيد بريدها بسه ديگه ها نمي ذاريد با بقيه بريم همش تنها مي ريم اين ور اون ور من مي خوام با بقيه برم و از اين چرت و پرت ها همسري هم هيچي بهش نمي گفت منم برگشتم گفتم من خودم تصميم مي گيرم كجا برم كي برم كي نرم گفت خوب بذاريد عصرها كه از سر كار برمي گرديد بريد گفتم دوست ندارم عصرها برم دلم نمي خواد و هر جا هم هر وقت دلم بخواد مي رم . ديگه همسري هي سعي كرد اوضاع را آروم كنه مامانش هم همين طور من كه محل ندادم و حتي باهاشون خداحافظي هم نكردم . بعد هم به همسري گفتم اصلا نرو خونه برو پارك اعصابم خرده . ديگه يك عالمه با همسري دعوا كردم كه اين چه طرزش بود و چرا جوابشو ندادي و از اين حرفا . اونم گفت اولا كه اون هر چي مي خواد بگه ما طبق برنامه خودمون عمل مي كنيم نه حرف اون دوما گفتم جلوي تو چيزي نگم بعد زنگ مي زدم و باهاش دعوا مي كردم كه حق نداره براي ما برنامه تعيين كنه و به تو بگه چه كار كن يا نكن . منم گفتم فايده نداره دو ساله كارش همينه ما هم به حرفش گوش نمي ديم اما اونم ارداشا مي ده و اعصاب ما را خرد مي كنه اگه از اول جلوش ايستاده بودي الان اين قدر رو اعصاب ما راه نمي رفت بعدا هم مي گم فايده نداره اگه همون موقع كه شروع كرد مزخرف گفتن جلوش ايستاده بودي آدم مي شد ادامه نمي داد و من مجبور نمي شدم جلوش بايستم تو ساكت مي شي من مجبور مي شم باهاش در بيفتم گفت اره حق داري الان متوجهم چه قدر اشتباه كردم خواستم جلوي تو چيزي بهش نگم وقتي نمي خواد چي كارش كنم . ديگه اومديم خونه خوابيديم و ظهر بيدار شديم بريم خونه خاله سومي همسري زنگ زد به مامانش مي گه مي ايين شما هم يا نه خيلي پر رو مي گه زن دايي قراره بياد خونمون صبر كنيد اون بياد و بره بعد بريم همسري مي گه خوب چه ساعتي مي ياد بپرس ما تا كي منتظر تو باشيم مي گه نه زشته زنگ نمي زنم شما همين طور منتظر باشيد تا من بهتون بگم همسري هم عصباني شد و گفت ولش كن اصلا ! خودمون دوتايي پا شديم رفتيم خونه خاله سوميش و بعد هم رفتيم خونه دايي مامانم و ديگه اومديم خونه . و خلاصه كه اعصابم بدجور به هم ريخته از دست اين مادرشوهر پرتوقع و پر رو . از دست رودربايستي هاي همسري هم عاصي شدم هي قول مي ده درست شه اميدوارم بشه واقعا الان خونه دو تا خاله هاش مونده و يك عموش و كسي هم خونه ما نيومده و همسر گرام قول دادند كه از اين بعد بلافاصله با مامانش برخورد كنه و اگه ديديمش هم باهاش عادي نباشه و سرد برخورد كنه تا بفهمه همسري ناراحته از دستش .