هورا بالاخره اين 13 روز تمام شد راحت شديم مي رسيم به زندگيمون
4شنبه اداره هم چنان سوت و كور بود فقط آقاي مدير اومدن عيد ديدني تو اتاقامون و ظاهرا قراره اتفاقاي قشنگي نيفته و يك سري تغييرات داده بشه توي حوزه خدا رحم كنه خبراي خوبي نيست. از اداره كه رفتيم خونه سريع جمع و جور كرديم و خاله كوچيكه همسري اومدن ديدنمون . خيلي زياد هم نشستن ها دستشون درد نكنه برامون يك گلدون بزرگ سفيد با طرح هاي قرمز خيلي خوشگل آورده بودن . بعد كه رفتن تا خونه را مرتب كرديم عمو بزرگه من اومدن و يك ذره نشسته بودن كه دو تا عموي همسري و عمه و مامان بزرگش هم اومدن و ديگه تو خونه جانبود عموي من زود رفتن و خانواده همسري زياد نشستن . البته آدمهاي راحتين و سختم نيست خيلي هم بمونن كلي شوخي كرديم و كلي پشت سر مادرهمسري حرف زديم . اخه اونا هم از مادرهمسري خوششون نمي ياد وكلا از دست رفتاراش در عذابن هرچي من كشيدم اونها هم كشيدن از دستش و دقيق درك مي كنن ديگه اونا هم كه رفتن باز تميز كاري داشتيم و ازخستگي مهمون داري بيهوش شديم .
5شنبه صبح همسري رسوندم خونه مامان اينا و خودشم رفت سر كار . خونه مامان اينا هم به حرف و صحبت گذشت يك سر هم رفتيم با مامان بيرون كه قسط هاي بانك را دادم و ترشي خريدم و شامپو براي همسري . امروز بالاخره قرار بود بريم خونه خاله بزرگه همسري همون خاله بدجنسه كه اون كارا را كرد از شانس همسري معطل شد توي اداره و خيلي دير اومد ديگه بدو بدو رفتيم خونه و آماده شديم رفتيم خونشون خاله هم كلي چيز گفت الان وقت اومدنه 10ام عيده سال اول هر جا دير بري يعني خانومت نخواسته و از اين حرفا … ما هم ديگه گفتيم جمعه خودت گفتي ما نيايم عروسي خودت دعوت نكردي تازه 6ماهه ما عروسي كرديم هنوز نيومدي ديدنمون و خلاصه شستيمش گذاشتيمش كنار . بعد هم اومديم خونه . دايي دومي همسري و خاله پستيژش اومدن خونمون با دامادشون البته . اين گروه هم خيلي زياد نشستن و البته كلي حرف زديم و خوش گذشت . تازش كه كلي خاله بيان نمودن چه قدر خونه ما و وسايلش قشنگ تر و خوش سليقه تر از خونه دخترخاله همسري مي باشد . اين روز اتفاق مهم ديگه اي رخ داد خوب گفتم مادرهمسري چطور اين ده روز برنامه ما را به هم ريخت اعصابمون را خرد كرد و حتي عذرخواهي هم نكرد روز 5شنبه همسري بهش گفت من خونه خاله سختمه برم شما هم بيا با هم بريم گفت باشه اما صبح 5شنبه دخترش رسيد از مسافرت و عصر حاضر نشد با ما بياد چون دوست داشت پيش دخترش بمونه به همين راحتي انگار نه انگار دو هفته سربار ما بوده همسري هم در حد بندس ليگا عصباني شد ها گفت ببين الافمون كرد برنامه ها را ريخت به هم تا ديروز كلافم مي كرد بس كه زنگ مي زد تا دخترش اومد اصلا يادش رفت منم هستم و اولويت خواست دل خودش بود نگفت دو هفته اذيتشون كردم بذار حالا كه مي گه يك ربع همراهم بيا باهاش برم و خيلي غصه خورد اما بعد گفت عيب نداره مهم اينه همين حالا حداقل سرم به سنگ خورد ديگه امكان نداره براش هيچ كاري بكنم يا حتي يك ذره به خودم سختي بدم تا به برنامه هاي اونم برسم وقتي به هيچ وجه به فكر من نيست !
نبايد ادم يك وقت نگاه كنه كه هركس به فكر صلاح زندگي خودش بوده و ما به خاطر هر كسي من جمله مامان من زندگيمونو باختيم . تازش كه يك برنامه روان شناسي هم بود و دقيق آقاي روان شناس همچين موردي را عنوان كرد كه معمولا اگر والدين يكي از طرفين پرتوقع باشه و قبول نكنه بچه اش مستقل شده و مشكلات خودشو داره ايجاد تنش مي كنه و يادتون باشه اگر به هر دليلي بين همسر و خانوادتون تنش ايجاد شد و با هم كنار نيومدن شما سهم همسرتون هستيد و سهم بسيار بسيار كوچكي از وفاداريتون به والدين مي رسه :دي ما هم هي به همسري گفتيم بيا نگاه كن اينم مبحث علميش:دي اونم كه طفلي گفت به اين برنامه نيازي نبود با اين كار مامانم امروز واقعا سرم به سنگ خرد . بسه ديگه نمي ذارم به خرابكارياش تو زندگيمون ادامه بده:دي
آهان 5شنبه اخر شب هم يك سر رفتيم خونه مامان اينا برامون موز خريده بودن اورديم . به علاوه اينكه مقاديري هم ماهي برامون خريده بودن و پاك كرده بودن . دست گلشون درد نكنه .
جمعه صبح 3تا دايي هام و مامانم اينا اومدن عيد ديدنيمون اونم خوب بود و خوش گذشت تا نزديكاي ظهر هم بودن مامانم هم برامون اين بفرماييد شام ايراني را آورده بود . مامان همسري هم حتي به روي خودش نيورد كه اصلا پسرشو ناراحت كرده نكرده يا حالي ازش بپرسه . شب هم خونه مامانش شام دعوت بوديم من و همسري و خواهرش و مامان باباي من و خاله پستيژ و تازه عروس داماد غذاشونم كباب و قورمه سبزي و فسنجون بود مهموني هم خوب بود خوش گذشت و تا نصفه شب هم مونديم اونجا . جمعه يكي دو قسمت از اين شام ايراني را هم ديديم و بقيه اش را هم شنبه ديديم كه خوشمون اومد و خيلي خنديديم .
شنبه بيدار شده نشده دايي آخري همسري زنگ زد كه مي يان خونمون عيد ديدني اونا هم اومدن كلي موندن و يك دست پارچ و ليوان برامون اوردن . بعد اونا هم خاله سومي همسري اومدن خونمون عيد ديدني يك عالمه نشستن فوق العاده خونمونو دوست داشتن برامون هم يك كتاب از شعرهاي آوازهاي شجريان اورده بودن با 100 تومن پول نقد خيلي خوش گذشت و يك بسته شكلات تايلندي هم به دخترش سوقاطي داديم . ديگه وقتي رفتن هلاك بوديم ناهار هم نداشتيم همسري گفت بيا بريم ناهار را بيرون ظهر خيابونا خلوت و بهاري خيلي شهر قشنگ شده بود و كيف داد رفتيم ساندويچ بي مزه توي شيخ صدوق به نظر من خيلي خوشمزه است ساندويچاش گرفتيم برديم توي پارك نشستيم خورديم خيلي حال داد تا رسيدم خونه 5 شده بود ديگه خوابيديم و بيدار شديم به قصد پخت و پز كه دوست همسري زنگ زدن دارن مي يان عيد ديدني خونمون اومدن و خيلي هم كم نشستن يك دسته گل خيلي خوشگل هم اوردن با يك دست فنجون نلبكي . و اين گونه شنبه هم به سر اومد ولي علائم شديد سرماخوردگي در من بيچاره ظهور نمود .
يك شنبه هم صبح با مريضي از خواب بيدار شدم صبحانه خورديم و رفتيم با مامان اينا 13 به در كه يك پارك رفتيم دايي ها هم اومدن خيلي خوب بود و خوش گذشت كلي حرف زديم خنديديم غذا هم از قبل مرغ خرد شده خريده بودن و چون خونه نزديك بود همون جا كباب كردن و زحمتي نداشت . تا عصر اونجا بوديم بعد اومديم خونه مامان اينا خوابيديم و 8 هم رفتيم خونه خودمون . ديگه نشستيم فيلم ببينيم فيلم فرزندان بشر ساخت 2006 را ديديم در مورد روزهاي پاياني كره زمان وقتي زمين در جنگ و مصيبت غوطه ور است و 18 سال است كه انسان ها نابارور گشته اند . فيلم كانديد جايزه اسكار براي بهترين فيلم نامه اقتباسي ، بهترين فيلم برداري و بهترين تدوين بود . فيلمش بد نبود صحنه هاي درگيري و جنگش را خوب دراورده يودند هر چند موضوعش جالب نبود . كارگردان فيلم آلفنسو كوارن هست و بازيگراشم كلايوو اوون و جوليان مور .