عموي هاليوودي

همسر عزيز بنده يك عدد عمو دارند كه هميشه خبرسازه يك بار دستش مي شكنه يك بار پاش مي شكنه يك بار تصادف مي كنه يك بار مي ره فوتبال مي خوره زمين يك بار ماشينش مي پكه .... خلاصه هميشه حادثه اي به همراه داره و به قول برادر همسري مي گه به اندازه اين بازيكناي هاليوود خبرسازه . حالا همسر جان فرموده بودند بيا يك روز بريم خونه عموم سر بزنيم ما هم گفتيم باشه به محض گفتن اين حرف بود كه عشقم مريض شد چشم درد و سردرد گرفت و يك هفته توي خونه با درد سر كرد . بعد ديگه خوب شد و روز جمعه اون هفته گفت حالم خوبه امروز بيا بريم كه تا اومد زنگ بزنه خونه عموش از كارخونه زنگ زدند شرايط اورژانسيه پاشو بيا بعد قرار شد اوايل هفته بريم كه اين بار كارخونه همسري اينا كلا منفجر شد و يك مدت تا دير وقت سر كار بود كارخونه كه اوكي شد و مي خواستيم بريم خونشون دوباره چشم درد همسري اوج گرفت و راهي دكتر و سي تي اسكن و اين برنامه ها شديم . 4شنبه به همسري مي گم ببين اگه مي خواي بريم خونه عموت فردا آخرين وفته بعدش ديگه ماه رمضونه نمي شه بريم گفت راستش ديگه مي ترسم اسم خونه عمو را بيارم نه تنها براي خودش حادثه آفرينه آوردن اسمش انگار براي بقيه هم حادثه سازه و بذار اگه فردا عصر اتفاقي نيفتاد و كهكشان شيري هنوز سرجاش بود مي ريم در كمال تعجب ديديم اتفاقي رخ نداده و همسري زنگ زد خونه عموش و بعد دليل عدم رخداد را فهميديم عمو و همسرش اصلا در شهر نبودند و رفته بودند سفر و بدين گونه بازديد از عموجان هاليوودي ميسر نگرديد !!

4شنبه صبح كه گفتم دير بيدار شديم و با ماشين اومديم سر كار برگشتنه هم من رفتم كتابخونه و همسري با ماشين اومد دنبالم كه بعدش بريم مطب دكتر و جواب سي تي اسكن را نشون بديم كه خدا را شكر نوشته مشكلي نيست اما خيلي قشنگ و شيك فهميديم دكتر فقط 1شنبه و 3شنبه مطب هست . همسري گفت كه ظاهرا اگر يك نامه اي از سي تي اسكن ببره كارخونه مقداري از هزينه را بهش پس مي دن و براي همين بعدش رفتيم سي تي اسكن نامه را گرفتيم و همسري گفت بيا بريم پولي كه از مامانت اينا قرض گرفتيم را بديم هر چي گفتم بي خيال خودم فردا مي يام مي دم گفت نه حالا كه دم خونشونيم بريم . ديگه رفتيم خونه مامان اينا پول را داديم و يك مقاديري نشستيم به حرف و صحبت و بخور بخور و اينجا بود كه بنده عنوان كردم به صورت شديدي دلم هوس بريون كرده خوب البته من مواقع زيادي هوس دارم خدا رحم كرده باردار نيستم ها . بعد مامان گفت واي ما هم خيلي وقته نخورديم و منم خيلي دلم مي خواد . جمعه بيايين اينجا تا بريم بخريم با هم بخوريم منم گفتم نه ما مي خريم مي ياريم . ديگه بعدش پا شديم رفتيم خونمون و اين جانب مشغول پخت عدس پلو شدم دوست دارم تو عدس پلوم يك عالمه پياز داغ بريزم و بهش زردشوبه بزنم تا زرد شه حال مي كنم . همسري هم استخر داشت و رفت استخر منم كه نت و آشپزي . همسري هم كه اومد غذا خورديم و به شدت خوابمون مي يومد كه خيلي زود خوابيديم .

5شنبه صبح زود حمام كردم و شيك و پيك رفتم محضر امضاهاي مربوطه را نمودم و ماشين به نامم شد خيلي خوشحالم ممنون عشقم نفسم دوستت دارم ممنون كه خودت گفتي مي خواي ماشين به نام من باشه مرسي همسر گلم . اسناد را تحويل گرفتم و رفتم خونه مامان اينا تا بابا را ببريم آمپول بزنه و ديگه بعدشم توي خونه بودم ظهر كه مي خواستم برگردم مامان هم بهم شير داد هم كيسه زباله هم يك ظرف مرباي زردآلو كه خودش درست كرده بود . دستش درد نكنه چند وقت پيشم برام خيار شور درست كرد و بهم داد . آهان يك بسته فيلم ديگه هم كه سفارش داده بوديم 5شنبه رسيد . قرار بود عصر بريم خونه عموي همسري كه گفتم به هم خورد و ما هم مونديم بي برنامه رفتيم يك مقاديري خريد كنيم پنير ، خرما ، خامه ، ماست ميوه اي و خيار اين قدر گرون شد كه توي شوك بودم روي پنير نگاه كردم ديدم زده 3تومن اين پنير را چند هفته پيش خريده بودم 2600 و تعجب كرده بودم كه چرا اين قدر گرون شده حالا باز توي اين چند  هفته 400 ديگه گرون شده بود و همين جا بگم جمعه توي هايپر همين پنير را ديدم كه توليدش يكي دو روز ديرتر از پنير قبلي بود شده بود 3200 يعني در چند روز دوباره 200 تومن ديگه رفته بود روش ! خلاصه برگشتيم خونه كاري هم نداشتيم اما يادم نمي ياد چي جوري وقت گذرونديم ديگه .

جمعه صبح بيدار شديم لباس هايي كه ديروز شسته بوديم را از روي بند برداشتيم و اتو كرديم و حمام و يك ذره گردگيري و بعد هم پيش به سوي بنزين زدن و خريد بريوني . رفتيم بريوني شاد دروازه دولت يكي از بريوني هاي معروف اصفهانه كه من تا حالا ازش خريد نداشتم خيلي خوشمزه بود خيلي زياد ! بريون ها را برديم خونه مامان اينا و بسي حال برديم جاي همتون خالي . ديگه بعدشم خواب و عصر هم باز دور هم بودن و ميوه و چايي و آخرشم خداحافظي . من و همسري رفتيم هايپر ببينيم براش شلوار پيدا مي كنيم كتون براي سر كار مي خواست كه قيمت ها خيلي بالا بود ما هم بي خيال شديم و يكي دوتا پنير براي خونه گرفتيم اخه پنيرهاي ديروزي براي سر كار همسري خريداري شده بود. رفتيم 4باغ و اونجا همسري يك كتون كرم برداشت كه خيلي دوسش داشت مباركش باشه . و بعدشم منو مهمون كرد فالوده خودشم ذرت رفتيم پارك دم سي و سه پل خورديم و تا غروب توي پارك بوديم و ديگه غروب رضايت داديم بريم خونه . خونه رسيديم هم بي خيال شام شديم نسكافه و بيسكويت و بعد هم نشستيم پاي فيلم هفت ساخت سال 1995 توسط ديويد فينچر با بازي برد پيت و مرگان فريمن . در مورد قاتل كتاب خوني كه تصميم مي گيره 7 نفر را كه نمادي از 7 گناه كبيره هستند به قتل برسونه . خيلي دوسش داشتم فيلم خيلي قشنگي بود و زيبا تموم مي شد ولي اين قدر با همسري خنديديم چون قاتل را از روي سليقه كتاب خوانيش و با ردگيري كتاب هايي كه امانت گرفته بود پيدا كردند و هي همسري مي گفت تو رو پيدا نكنند :دي تا فيلم تموم شد و اومديم بخوابيم ساعت 1 بود خيلي خسته ام خوابم مي ياد .

دهنم آفت زده قبلش دهن همسري افت داشت حالا مال من زده يعني واگيرداره ؟ خيلي دردناكه بيش از حد اذيت مي شم و خيلي هم باد كرده لبم . دليل آفت كشف نشده بيشتر مي گن يك نوع واكنش خودايمني هست و معمولا يك هفته اي هم طول مي كشه مال من تازه 4 روزشه ! خسته ام كرده . جالبه بدونيد آفت زمينه ارثي زيادي هم داره و اگه پدر مادر زياد آفت بزنن يا كم اين حالت احتمال داره به بچه شون هم منتقل بشه . اصولا درماني نداره و بايد مدتش سپري بشه و دهان شويه يا قطره هم اگه بدن براي كاهش درد يا جلوگيري از اضافه شدن يك عفونت ثانويه است وگرنه خود افت براي خوب شدن بايد مدتشو طي كنه !

در راهروهاي مراكز درماني

سه شنبه صبح از طرف اداره توي يك كلاس شركت كردم كه در مورد امراض زنان بود البته مي تونست كلاس جالبي باشه اما شديدا بيخود بود خانم دكتر نه علاقه اي داشت نه فن بياني نه انگيزه اي نه مطلب مهم و خاصي گفت . همش چيزايي كه خودمون مي دونيم . فقط شايد براي تاكيد بد نباشه بعضي چيزا را اينجا بگم دوباره . يكي اينكه حتما ماهي يك بار سينه هاتون را بررسي كنيد دراز بكشيد دستتون زير سرتون و با اون دست با دو انگشت آروم همه جاي سينه را لمس كنيد تا اگر خداي نكرده چيزي باشه آدم به موقع خبر دار شه . موضوع ديگه سرطان دهانه رحم هست اين سرطان بر خلاف سرطان هاي ديگه كاملا مي شه باهاش مبارزه كرد چون از زمان شروع تا وقتي بياد سرطان درست حسابي بشه 10 سال طول مي كشه . پس هر 3 سال يك بار آزمايش پاپ اسمير ( همين طور مي نويسن ؟ ) را فراموش نكنيد و توي سه سالي كه از اولين تماس جنسيتون مي گذره حتما بايد مراجعه داشته باشيد . ديگه اينكه اومدن خاله پري در سن قبل از 12 سالگي و يا رفتنش بعد از سن 52 سالگي و همين طور چاقي خطر ابتلا به سرطان هاي زنانه را افزايش مي ده . اگر مادر سرطان داشته باشه احتمال وجود سرطان توي دخترش اونم تو سنين پايين تر زياد مي شه و چنانچه كسي مادرش سرطان سينه داشته بايد منظم بره ماماگرافي . همين طور ازدواج در سن پايين تر از 23 سالگي خطر ابتلا به برخي از سرطان هاي زنانه را تا 26 برابر !!!! افزايش مي ده  و باردار نشدن تا قبل از 30 سالگي هم از عوامل افزايش دهنده شانس ابتلا به سرطان هست . بجنبيد دخترا :دي

ديروز نزديك هاي تعطيل شدنم بود كه همسري زنگ زد و گفت اگه برنامه اي نداري من امروز مي خوام برم دكتر گوش و حلق و بيني از يكي از بچه ها آدرس گرفتم دكتر خوبيه كه مي شه هم نوبت گرفت راحت . گفتم نه برنامه اي نيست اما منم باهات مي يام . قرار شد همسري رسيد خونه ديگه نياد بالا و زنگ بزنه من سريع برم پايين و بريم به سوي مطب دكتر كه خيابون بغلي مامان اينا هم بود . خلاصه رفتيم دكتر و نشستيم توي سالن تا نوبتمون شد . هزينه هاي پزشكي واقعا بالاست يعني ديدم ما براي يك سر درد ساده مراجعه كرديم اين همه بايد پول بديم اگه مريضي آدم جدي باشه ! خدا رحم كنه كمر شكنه هزينه ها . با دفترچه هزينه ويزيت شد 12 تومن بعد دكتر گفت بايد عكس سينوساتو ببينم فعلا فقط يك مسكن مي دم قبل از شروع درد بخور . چند تا دونه مسكن شد 6 تومن . و يك سي تي اسكن نوشت كه شد 55 تومن . يعني 73 تومن تا اين لحظه كه هنوز براي ويزيت دوم نرفتيم و داروهاي اصلي را نگرفتيم ! همسري هميشه عابر بانكش دنبالشه . حالا ديروز من رفتم پايين يك مقاديري پول توي خونه بود برداشتم اما ديگه كارت را برنداشتم و از شانس همسر گرام براي اولين بار در تاريخ كارتش باهاش نبود و پول توي جيبمون هم 73 تومن نمي شد . شانس آورديم نزديك خونه مامان اينا بود ديگ زنگ زدم كه ما مي آييم در خونه ازتون پول مي گيريم . رفتيم پول گرفتيم مامان گفت خوب تا اين وقت هم بيرونيد و خسته ، شام هم نداريد لابد بياييد همين جا هر چي گفتيم نه گفتش نه ظهر مهمون داشتيم غذا زياده كاري نمي خوام بكنم همون را بخوريد و ما هم ديگه گفتيم اوكي . از مطب دكتر كه اومديم بيرون گفت همين كنار سي تي اسكن هست رفتيم خراب بود بدو بدو رفتيم بيمارستان گفت فقط صبح ها بدو بدو رفتيم سي تي اسكن ديگه اي كه آدرس داده عكس گرفتيم و ديگه جوابشو برديم دم مطب دكتر از شانس مطب بسته شده بود و خيلي خورد تو حالمون تازه 8 بود آخه . برگشتيم خونه مامان اينا يك ذره حرف و صحبت و بعدش رفتيم شام بخوريم اما سردرد همسري شروع شد و حالش بد بود نتونست بخوره رفت دراز بكشه البته بگم كلن سوسوله شديد و براي يك سر درد جزئي هم بايد يك روز كامل بخوابه و آه و ناله كنه :دي خلاصه خوابيد ولي حالش خوب نشد و قرار شد من رانندگي كنم و بريم خونه اولين بار بود توي شب داشتم رانندگي مي كردم ها ها . رسيديم خونه همسري پريد توي تخت و منم تا دير وقت مشغول كتاب خوندن بودم و همسري كه خوابش برد منم اصولا عادت كردم همسري ساعت بذاره يادم رفت ساعت بذارم صبح دير بيدار شديم و ديديم بله به سرويس نمي رسيم و بايد با ماشين بياييم اداره من كه به موقع رسيدم اما همسري مجبوره يك ساعت مرخصي ساعتي رد كنه :دي

گرماي هوا ديوانه كننده است كلن حوصله ندارم حالم خوش نيست عصبي ام شديد انگار نمي شه نفس كشيد زندگي كرد كاشك هوا خنك تر مي شد .

پ. ن 1 : نوشته يك جوون تايواني مي شينه پاي اينترنت به بازي و 40 ساعت از جاش تكون نمي خوره و چيزي هم حتي نخورده و بعد40 ساعت بيهوش مي شه و مي ميره ! چه تاسف برانگيز چه مرگ مسخره اي

پ . ن 2: يك نكته پزشكي هم در مورد ماكروويو بود كه نوشته تا به حال ثابت نشده غذاي پخته شده توي ماكرويو مشكل داره و اصلا نگران نباشيد البته حالا بگم اگه بودم من از خيرش نمي گذشتم يعني من واقعا نمي تونم تصور كنم بدون ماكرويو چطور مي شه زندگي كرد . پر مصرف ترين وسيله زندگي ماست و تاكيد هم كرده درون ماكرويو را مرتب تميز كنيد .

من و سيستم تلفني

قرار بود برم از راه اداره خونه تا بعد با همسري بريم ديدن بابا اما نزديك هاي ساعت تعطيل شدنمون همسري با يك موبايل ديگه بهم زنگ زد و گفت اداره كار پيش اومده مجبورم بمونم تو خودت برو منم بعدا مي يام در ضمن شارژ موبايلم هم تمام شده خاموش شده گوشي . ديگه منم ديدم اين طوره اول از راه اداره رفتم كتابخونه توي اون گرما و بعدش رفتم خونه مامان اينا . بابا حالش كمي بهتر شده بود اما چيزي كه خيلي نگرانم كرد اينه كه مي گن ورم پا مي تونه به خاطر كبد هم باشه و بابا مشكل كبد داشته قبلا و الان بايد بره آزمايش كه نكنه باز آنزيم ها به هم ريخته باشه و خيلي خيلي نگرانم . بچه ها مي شه لطفا دعا كنيد . مرسي

خلاصه خونه مامان اينا نشستيم به حرف و صحبت و جويا شدن احوال بابا و بي خيال همسري شديم تا ساعت 7 كه زنگ زدم ادارشون و گفت تقريبا كارها تمومه و تا 8 اينجاييم احتمالا . ديگه منم باز يك كم صحبت و يك كم كتاب خوندن و ديدم 8 و نيم شد خبري نشد زنگ زدم به اداره و سيستم تلفني اداره مشكل پيدا كرده بود نمي گرفت خلاصه منم مستعد نگراني گفتم بله دستگاه ها خراب بود و همسري اينا رفتن رو هوا و چي شد و چي نشد و گوله گوله اشك مي ريختم . تا 9 صبر كردم و بعد زنگ زدم به همون شماره موبايلي كه همسر گرام عصر از طريقش به من خبر داده بود و گفتم نگرانم نمي تونم با اداره تماس بگيرم اونم گفت من نموندم اداره اما شما نگران نباشيد چيز مهمي نبود و زود مي يانشون و مطمئن باشيد . حالا اين جا موندم از پيگيري و اين حس مسئوليت مثال زدني همكاراي همسري . من تا قطع كردم اين آقا زنگ مي زنه به سرپرستشون كه آره اين خانمش نگرانه خط هاي اداره هم خرابه  . بعد سرپرستشون زنگ مي زنه به آقاي مدير آره اين طوريه اينم خانمش نگرانه اونم زنگ مي زنه به معاونت كه آره اين گونه است جريان و اين خانمش نگرانه معاونت هم توي كارخونه بود مي ياد سراغ همسري مي گه خانمت نگرانه بيا يك زنگ بهش بزن و همسري سر ساعت 9 و بيست دقيقه از طريق موبايل همكارش تماس گرفت باهام :دي و بدين ترتيب بود كه كل كارخانه همسري خبردار شدند بنده نگرانشم و خدا مي دونه امروز چه قدر مسخره بازي در بيارند :دي

خلاصه طفلك تا اومد بياد ساعت 11 شد بهش گفتم ديگه نمي خواد بياي دنبالم مي خوابم خونه مامان اينا فردا مي يام خونه اما ديگه عخشم رمانتيك بازي در آورد و گفت نه عزيزم بدون تو خوابم نمي بره و با همه خستگي اومد دنبالم خيلي خوشحال شدم به خاطر اين كارش . همسري دوستت دارم .

پ . ن : الان نزدیک یک ماهی می شه دیگه مسافرت نرفتیم آخر هفته بچه ها دارن می رن بیرون هم دلم می خواد برم هم از گرما و کلافگیش می ترسم .

آب زانوي بابا

گفتم حال بابا خوب نيست و پاش خيلي درد مي كنه ديروز صبح ديگه ورم كرده بود و برده بودنش دكتر و خلاصه صبح همش درگير بودم چي مي شه و نهايت دكتر گفته بود زانو آب اورده و دو تا امپول داده كه ببينن تا هفته آينده درست مي شه يا نه ! ناراحت و دلگيرم يك جورايي حس بدي دارم .

دلم مي خواست برم پيش بابا اما ديروز نمي شد . يعني خاله پري شديد اومده بود و بايد مي رفتم خونه بعد همسري هم سر كار براش مشكل پيش اومده بود و مجبور شده بود بمونه و ديرتر بياد با فروشنده كاور هم هماهنگ كرده بوديم . ديگه رسيدم خونه مشغول كتاب خوني شدم تا همسري اومد و رفت حمام و بعدش كاوري ها اومدند . 270 گرفتند پذيرايي و ناهار خوري را راستش در مورد نوع جنس كه شقايق جون يك بار پرسيد به من چيزي نگفتند اصلا اما مدلش در مقايسه با چند سال پيش كه مامان كاور مبل هاي خودمون را گرفت خيلي بهتر شده . يعني كاور مبل و دشكش از هم جداست و اگر روي كاور هم كسي نشست كشيده نمي شه و پاره نمي شه و پشت كاور ها هم زيپ مي خوره كه اين باعث مي شه موقع جمع كردن هوا توش جمع نشه و خيلي كم حجم باشن . خلاصه كه راضي هستم ازشون . كاوري ها هم كه رفتن همسري رفت آرايشگاه منم رفتم حمام و بعدشم شام خورديم كه همون بقاياي تخم مرغ و سيب زميني جمعه بود بعدشم كلي حرف زديم البته در جهت خاصي نبود ياد دوران نوجواني و هي من كه به همسري گير داده بودم يعني دانشجو بودي به هيچ كس شماره ندادي ؟:دي اونم هي مي گفت نه بابا خيلي مثبت بودم تازه دوران دانشجويي ما كي از اين خبرا بود بعدها جامعه آزادتر شد :دي

پ. ن : توي  روزنامه مطلب جالب نوشته كشف دانشمندان در مورد تاريخ تولد و طول عمر . نوشته طي بررسي ها و آمارگيري ها متولدين پاييز شانس بيشتري براي طول عمر بيشتر و رسيدن به سن 100 سالگي دارند و كمترين شانس هم براي متولدين فروردين ، ارديبهشت و تير ماه هست .

خوب این چند روز سرم شلوغ بوده نه شده به موقع آپ کنم نه بخونمتون شرمنده ان شا ا.. زودتر فارغ بال تر می شم .

اشتباهات تقويمي

4شنبه همون طور كه نوشتم در مد ناراحتي افسردگي و اين جور چيزا بودم . ظهر مامان گلم اومد رسيد عوارض را دم اداره بهم داد .  رفتم خونه هم سعي مي كردم شاد باشم ولي در كل دلم غوغا بود و مثل هميشه صميمي برخورد نمي كردم . بعد همسري رفت دست بندم را آورد . دست بندم بدله 20 تومن بيشتر نخريدمش اما خيلي دوسش دارم ولي متاسفانه خراب شده بود بعد همسري گفت بردم سر كار وقت ستراحت نشستم برات درستش كردم مي دونستم خيلي دوسش داري مي خواستم اين دو روزه كه ناراحتت كردم را از دلت در بيارم و بدوني واقعا وقتي ناراحتي به فكرتم فقط شايد اون طور كه تو دوست داري بلد نيستم ابراز كنم روش ابرازم جور ديگه است . بعدش ديگه كلي شاد شدم و كلي از دست خودم هم ناراحت شدم كه بيخودي غصه خوردم و الكي با اين همه حساسيت اوقات خودمو تلخ كردم و اينكه چرا اين قدر بي انصاف بودم و خواستم همه چيز عين اوني باشه كه من مي خوام . همسري بغلم كرد گفت ببين عيباي زيادي دارم اما مهم ترين حسنم اينه كه فكر و ذكرم تويي دائم بهت فكر مي كنم و عاشقتم . و اين گونه بود كه دوباره زندگي عسل شد . كتاب خوندم و حمام و شبش هم كه همسري كلاس استخر داشت و براي شام هم بقيه خورشت هويجمون را خورديم اما زودم خوابيديم هر دو به شدت خسته بوديم . البته كه در اين روز همسر گرام كلي خوشحال شد چون ادارمون به مناسب تولدش هرچند با تاخير يك كارت هديه 70 تومني براش فرستاده بود . هي مي خنديد مي گفت مي خوام همشو پسته و تخمه سفيد بخرم !

5شنبه صبح با همسري رفتيم مدارك را تحويل محضر داديم تا اسناد را تنظيم كنه و بمونه امضاهاش كه گفت شنبه حاضره اگه بخواهيد . ديگه همسري منو رسوند كتابخونه و خودش رفت سر كار منم توي كتابخونه كارم كه تموم شد رفتم خونه مامان اينا . با اجازتون تا رسيدم ديدم دايي مي ره مرغ بخره حالا ما مرغ داشتيم اما يك هو ديدم چند روزه مرغ نيست اين جا هم مرغ دولتي كيلويي 4700 مي ده جو گير شدم عين خوشحال رفتم براي اولين بار توي صف ايستادم و دو تا مرغ خريدم كه مامان عزيزم دوباره زحمت كشيد برام خرد كرد و شست . بعدش عموم اومد خونمون خيلي موند و خيلي صحبت كرد و گفت واسه ديدن من اومده پس مجبور بودم كل وقت توي اتاق باشم بعد پسر دايي هاي گرام اومدن ديدنم و در مجموع به ديد و بازديد گذشت . تا ناهار خوردم و خوابيدم . براي شام قرار بود با همسري بريم بيرون چون اين جانب هوس پيتزا داشتم و ديگه من تا شب خونه مامان اينا موندگار بودم عصر يك كم كتاب خوندم و بعد تصميم گرفتم براي خوشحال كردن همسري برم براش پسته و تخمه سفيد بخرم . كه ديگه با مامان رفتيم پسته كيلويي 22 تومن ارزون ترينش بود تازه ! خلاصه پسته و تخمه خريديم و توي راه يك فالوده فروشي ديديم و من گفتم فالوده مي خوام اول رفتم يك بسته نيم كيلويي سفارش دادم بعد گفتم كمه يك كيلويي بدين آقاهه اومد يك كيلوييش كنه كلش ريخت روي زمين اين قدره دلم براش سوخت . شب همسري اومد و خيلي ذوق كرد بابت تخمه و پسته ها . نشستيم به صحبت يك كم هم واليبال بازي كرديم زن دايي هم آش پخته بود برامون آورد . آش هم خورديم . ديگه مي خواستيم بياييم مامان هم يك كاسه از آش ها بهمون داد هم براي ناهار فردا بهمون كباب سركه شيره داد هم يك عالمه آلو كه از باغ دوستش چيده بود  . واي يعني آلوها بي نظيرن نه من نه همسري هيچ كدوممون تا به حال چنين آلوي خوشمزه اي نخورده بوديم . دست گلشون درد نكنه . ديگه با همسري راهي شديم من اصرار داشتم بريم پيتزا كاريز 4راه نقاشي تا حالا نرفته بودم ولي خوب شنيده بودم اسمشو و تعريفشو البته ! پيتزا فروشي بزرگي بود كه سوخاري هم داشت و فوق العاده شلوغ بود بيش از حد تصور با اين حال با پر رويي رفتيم توي صف سفارش هم داديم اما افتضاح بود پيتزاش . يعني من عاشق پيتزام بعضي پيتزاها به نظرم خيلي خوبن بعضي خوبن اين اولين پيتزايي بود كه مي گم بد بود . سوخته خشك كم مواد بدمزه تازه وسطشم اندازه يك دايره خالي بود ژله گذاشته بودن تنها خوبيش داشتمن نوشابه ليواني بود ! خلاصه اصلا خوشم نيومد نه محيطش نه مزه اش . راستش شايد متوجه شده باشيد من و همسري عاشق رستورانيم و از اون آدم هايي كه زياد براي شام بيرون مي ريم و سعي مي كنيم جاهاي مختلف را امتحان كنيم خوب گاهي هم پروژه ها اين جوري شكست مي خوره ديگه ! دير وقت رسيديم خونه اما با كمال پر رويي نشستيم پاي فيلم گودي ها در مورد يك سري جوون كه فيلم ترسناك مي سازن و خودشون گرفتار مي شن افتضاح بي مزه بود .

جمعه در كل روز خواب بود پا شديم صبحانه توب خورديم . مرغ ها را بسته بندي كردم و بعدش مي خواستيم فيلم ببينيم كه ديديم فيلم ترسناك ها تموم شده فيلم هاي منم براي من تكراري بود ديگه بي خيال شديم رفتيم خوابيديم تا خود ساعت 2 و نيم پا شديم كباب ها را خورديم و آش رشته و خيلي شيك دوباره گرفتيم خوابيديم :دي عصر مي خواستيم بريم خونه عموي همسري كه از اداره زنگ زدن دستگاه ها مشكل پيدا كرده و بايد بره كارخونه و ديگه طفلي راهي شد تلافي همه خواب ها از دلش در اومد و منم عصر جمعه تنها موندم توي خونه . البته رفتم پياده روي اما خوب زياد بيرون نموندم و برگشتم . طفلك عخشم تا 10 سر كار بود اما حاضر نشد شام بخوره تا بياد با هم بخوريم براي شام هم تخم مرغ و سيب زميني درست كرديم جاتون خالي چسبيد . همسري هم حسابي خسته بود زود خوابيد منم به دنبالش .

امروز 24 هست ماهگرد عروسيمون منم شديد روي خودم كار كرده بودم اين دفعه يادم نره حالا كه هي يادم بود تاريخ را اشتباه كرده بودم و فكر كردم 23ام هست و تبريك نگفتم باز همسري زنگ زد كه يادت رفت مباركمون باشه !

پ. ن : پرشين بلاگي ها از خونه نمي شه براتون كامنت گذاشت از اداره هم تحريمم فعلا شرمنده

 

خوب از اونجايي كه ديروز شرح اخر هفته را نوشتم اما نشد آپديت كنم شرح روز شنبه را هم همين جا ادامه مي دم

ادامه نوشته

من و يك دنيا دلتنگي

خوب كلا افسرده و ناراحتم حالا تعريف هم بخوام بكنم توي ادامه مطلبه راستش گاهي يك وقت مي ترسم همسري چشمش بخوره به اين وب و حوصله بحث و اين چيزا را ندارم . از اون ور دلم نمي خواد سانسور هم كنم دلم مي خواد تخليه شم . ولي در كل حس و حال خوبي ندارم . جز يك سري چرت و پرت هم چيزي نمي خوام بنويسم پس اگه فاز منفي مي گيريد يا حس خوندن چرت و پرت نداريد ادامه مطلب را بي خيال

ادامه نوشته

تو را هرگز نمي بخشم ، تو تنها عشق من بودي

اين بيتي كه گذاشتم تيتر پستم خيلي تو ذهنم مي ياد و مي ره كسي بقيه اش را بلده ؟ ترانه است ؟ كسي خونده ؟

ديروز برقمون رفت چشم همسري باز درد مي كرد اون قدر چيز خاصي نيست كه بخوام بگم بيشتر دلم مي خواد براي خودم حرف بزنم يك چيزايي كه دلم مي خواد براي خودم بگم . خيلي گيجم نمي تونم حرفامو يك كاسه بكنم هنوز نمي دونم چي مي گذره تو ذهنم براي همين خصوصي براي خودم مي نويسم ببخشيد

روازنه نويسي هم هيچي چون همش دستمون بند چشم همسري بود فقط يك كوچولو رفتيم پارك شايد حالش بهتر شه .

ادامه نوشته

اداره اي به نام راهنمايي و رانندگي

گفتم كه شنبه خاله همسري رفت و وكالت داد كه ما خودمون بريم دنبال كارهاي انتقال سند و بنابرين ديروز صبح با همسري مرخصي گرفتيم و صبح زود راهي اداره شديم . ساعت 7 و نيم اونجا بوديم . اول از همه كه براي ورود به اداره بايد فيش پاركينگ تهيه كنيد 500 تومن ! خيلي مسخره است . بعد مي ريد و يك فرم معاينه مي گيريد . و بعد با ماشين مي ريد توي صف براي بازرسي كه موتور و رنگ و اين چيزا را چك مي كنند و بيشترين معطلي توي همين صفه . بعدش يك باجه ديگه مي ريد براي گرفتن خلافي كه توي اين مرحله مي شيد يك نفر ديگه بره و بده پلاك ماشين را بكنند . بعد از گرفتن خلافي اگه خلافي چيزي داريد بايد بريد بانك ملي بدهيد كه توي اداره هست اما خيلي دوره . بعد مي آييد و مدارك ماشين و خلافي و ... را مي دهيد به يه باجه ديگه و اونم كلي اطلاعات ديگه ازتون مي پرسه و يك چيزي شبيه پرونده درست مي شه مي ره براي بررسي دست رئيس . بعد مي ريد مي شينيد پشت در اتاق رئيس تا اسمتون را صدا بزنند و بگن تاييد شد . اون وقت با پرونده تاييد شده و پلاك هاي كنده شده مي ريد تو صف تحويل پلاك و پلاك هاي قديمي را تحويل مي ديد دوباره منتظر مي شينيد تا صداتون بزنن و پلاك جديد بهتون بدن . پلاك هاي جديد را مي گيريد و مي ريد يه جايي مي ديد براتون نصب مي كنند اگر هم ماشين احتياج به معاينه فني داره همون جا مي تونيد ببريدش كه ماشين ما نياز نداشت . خلاصه در اين قسمت كارهاي اداره راهنمايي رانندگي تموم مي شه و يك عوارض شهرداري مي مونه كه بايد بريد شهرداري . تا اومديم اين كارها را انجام بديم شده بود ساعت 10 و نيم . خداييش اين همه معطلي زور نيست يعني نمي شه خيلي از اين كارها را الكترونيك كرد و ارزش بيشتري براي وقت قائل بود ؟ ديگه همسري منو رسوند اداره و خودش رفت شهرداري براي عوارض اما از شانس عابر بانك ها مشكل داشته و همسري هم پول نقد به اندازه كافي همراهش نبوده و نشده بود بده كه مثل هميشه مامان باباي گلم قرار شد زحمتش را برامون بكشند . دستشون درد نكنه .

حالا عوارض را كه داديم بايد ببريم همه مدارك را بديم محضر تا اون اسناد را آماده كنه و يك روز بريم انتقال نهايي اگه خدا بخواد . خاله همسري هم سريه رفته به مامان همسري راپرت داده اونم سريع زنگ زده به همسري . حالا آقاي همسر مي گه نه ولي من كه مي دونم لابد من باب حرص خوردن در راستاي اين بوده كه چرا ماشين را زده به نام من . اصلا از وقتي گفت مامانم زنگ زد باز حالم بده و دلشوره دارم . آهان اين تعويض پلاك خوبيش اين بود كه الان يكي از ماشينامون زوجه يكيش فرده جهت عبور مرور راحتيم . خرج و مخارج هم كه اون وكالت اوليه 27 تومن بود . 35 تومن موقع ايجاد پرونده ازتون مي گيرن اگه اشتباه نكنم يك 3500 هم يك جاي ديگه گرفتن و 1000 تومني هم خرج كپي هايي بود كه همون موقع مي گفتن بدين عوارض و خلافي هم ديگه بسته خودتونه . خرج محضر انتقال سند را هم نمي دونم چون هنوز نرفتيم . كارت ماشين هم قراره با پست بياد و ظاهرا يك ماهي طول مي كشه . فعلا يك رسيد مي دن به آدم .

اما اداره اين قدر خوب بود آدم نصفه روز بره اصلا خسته نمي شه حس خوبي داره . ديگه عصر رسيدم خونه خيلي سرحال بودم برخلاف همسري كه چشمش درد مي كرد و شديد خسته بود و هي مي گفت پريا چه جوني داري باور نمي كنم خسته نيستي اصلا ! خلاصه بچه بيمارمون خوابيد و منم يك دل سير نشستم به خوندن كتاب و شديد حال كردم . شام هم بقاياي ته چين بود و ديگه زحمتي متحمل نشدم و اينم از بدو بدوهاي روز يك شنبه ما . اميدوارم بقيه كار هم به خوبي و خوشي پيش بره .

هن پارتي

هاج يكي از دوستاي دوران فوق ليسانسم هست . 4شنبه ديدم كه برام ايميل زده پريا شدي ستاره سهيل هيچ كي ازت خبر نداره شنبه بچه ها قراره بيان خونه من مهموني اگه بياي خيلي خوشحال مي شم . بعدم عصرش زنگ زد و كلي شاكي شد كه چرا هيچ مهموني اي حضور نداري و از اين حرف ها و بدين ترتيب ديگه رفتنم به مهموني شنبه حتمي شد .  

صبح شنبه همسري با خاله گرامشون رفتن محضر كه خاله وكالت بده خودمون بريم كاراي راهنمايي رانندگي را انجام بديم وقتي هم فهميده اسم خريدار پريا است و در حقيقت همسري ماشين را به اسم من مي زنه نه خودش ، خيلي جا خورده . همسري مي گه ديگه نمي گه پريا جون چطوره ؟ مي گه خانم خوبن:دي
خودم هم شنبه حسابي مشغول بودم توي اداره ، چون فرداش مي خواستم صبح نيام برم راهنمايي رانندگي و ديگه مي ترسيدم كارها بمونه بنابرين تا خود 4 دستم بند بود از اون ور هم تا رسيدم خونه با دوستاي گرام هماهنگ كردم و قرار گذاشتم كه كجا و كي ببينمشون تا با هم بريم خونه هاج . يكي از دوستامون مرسي ساكن انگليسه داره دكتراشو مي گيره الان ايران بود و مهموني را اومده بود دختر دو سال و نيم ه اش هم همراهش بود كه همون جا بزرگ شده بعد بچه تا قبل از ايران اومدن انگليسي حرف مي زد حالا فارسي هم ياد گرفته بود قاطي پاتي صحبت مي كرد خيلي باحال بود هر لغتي فارسيشو بلد نبود انگليسي مي گفت مثلا تراي انگل بكش يا توپو بنداز آپ . خيلي باحال بود حرف زدنش . خيلي بهم خوش گذشت خيلي خوب بود جمع بچه هاي فوق ليسانس را دوست دارم حرفاي خاله زنكي و شام وناهار و ... ندارن بحث هاي قشنگ تر و بهتري هست وقتي دور هميم . زياد صحبت كرديم و شنيديم . براي خونه جديد هاج هم يك گلدون بزرگ مشكي خريديم . هاج هم يك آش رشته توپ واسمون پخته بود دستش درد نكنه .

درسته ديگه راننده شدم اما چون هم چنان با پارك دوبل مشكل دارم ترسيدم خودم برم و همسري آوردم و بردم وقتي اومد دنبالم كه برگرديم خسته هم بود طفلي ولي ديدم تا رسيديم خونه رفت چايي گذاشت كه يك ذره عجيب مي زد با اين خستگي نرسيده ولي به روي خودم نيوردم ديگه چايي آماده شد و نشستيم كه بخوريم همسري رفت از توي يخچال يك جعبه شيريني آورد . ماهگرد آشناييمون بود . شيريني از گلاب خريده بود . اين قدر ذوق كردم حد نداشت . حالا دليل اين شادي بيش از حد همون شيريني فروشي گلاب بود . شيريني فروشي گلاب شيريني فروشي خيلي معروفيه تو اصفهان اما اون ور شهره يعني توي محله هاي خيلي خوبي نيست ما هم كه خونمون اين ور بود و اصولا اون طرف ها نرفته بودم . بعد ازدواج به همسري خيلي مي گفتم دلم مي خواد اين شيريني گلاب را بخورم ببينم چطوره . همسري هم هي مي گفت همه شيريني فروشي هاي خوب چسبيده به خونه مامانت اينا گير دادي به اين ! باور كن چيز خاصي نيست اون موقع ها كه اين ور شهرم اعتباري داشته اين معروف بوده و اله و بله اما منم دست بردار نبودم و ديروز كه ديدم به خاطرم رفته خريده يعني پر درآوردم . از اين كه به ياد من و خواسته هام بوده برام وقت گذاشته يعني نمي تونم بگم همين كار برام چه قدر ارزش داشت . شيرينيشم خيلي خوشمزه بود خيلي ، كم خامه بود و براي همين من دوست داشتم . ديگه اون قدرم شيريني خورديم كه جا براي شام نداشتيم هيچ كدوم و مستقيم رفتيم توي تخت .

عزيزم هر چيزي كه داريم مشتركه مال جفتمونه اما نمي دوني چه حس خوبي داشتم چه احساس عجيب و پرسپاسي وقتي گفتي مي خواي ماشين به اسم من بخوره . ممنونم عشق ماهم ممنون نفسم . يك نوع حس غرور حس بالا بودن ممنونم همسر بي نظيرم . و باز هم ممنون به خاطر اون شيريني كه ديروز از خستگي صدات در نمي يومد پاهات شديد درد مي كرد اما به خاطر من رفتي و از اون شيريني فروشي خريد كردي . مرسي كه بعد از گذشتن روزها ، ماه ها و سال ها هنوز براي يك بار هم يادت نرفته ماهگرد آشناييمونو تبريك بگي مرسي كه ديروز براي جشن گرفتنش شيريني خريدي .

مهموني دخترونه ديروز تنوع خوبي بود خيلي خوش گذشت روحيه ام خيلي عوض شد .

پ. ن : ديروز بچه ها گفتن طبق آمار ثابت شده كسايي كه مژه هاي بلند دارند مستعد بيماري هاي ريوي هستن. همسري هم مژه هاي خيلي بلندي داره ديروز بش گير دادم واقعا ريه هات چيزيش نيست ؟ اونم مي گفت بابا نگفتن كه حتما گفتن مستعدن .

تو را با دنيا عوض نمي كنم ، همه ي دار و ندار من تويي

اداره يك بسته بزرگ شكلات مغزدار بهمون داد براي نيمه شعبان . كارخونه اي كه من توش كار مي كنم مشتري هاي خفن پول داري داره براي نيمه شعبان يكيشون 20 تا سيني بزرگ شيريني و يك عالمه كارتون پر از بستني از اين درست حسابي ها آورد . حالا كلش براي ما يك سيني بسه ها . اداره هم بقيه اش را گذاشت دم در كه بده به مردم :دي

4شنبه از راه اداره رفتم اول دست بندامو گرفتم اونجا كه نگاه كردم خوب بود اما بعدش تو خونه ديدم يكيش قفلش خيلي بازه يكيشم رشته هاش تو هم رفته . بعدش رفتم كتاب خونه و نهايتا خونه عزيزمون پيش همسرم كه از همه دنيا بيشتر دوسش دارم . تا وقتي همسري مي خواست بره استخر يك دل سير گرفتيم خوابيديم بس كه خسته كارهاي جو واجور اون هفته بوديم . همسري كه رفت استخر منم نشستم فيلم ديدم زنده يا مرده . يك دختري كه نصفه شب ماشينش خراب مي شد و مي رفت توي يك اتوبوس خرابه اي كه اونجا بود و مي ديد پر جسده . اين قدربي معني بود اين فيلم كه حد نداره اصلا سر و ته و موضوع درست و درموني نداشت . همسري هم اومد شام اولويه خورديم و دوباره نشستيم پاي فيلم ديدن . فيلم سرگرمي . يك پسر ديوانه اي كه 3 تا دختر هم مدرسه اي زمان كودكيش را گرفته بود تا بترسونه و شكنجه بده حالا اينم موضوع خيلي باحالي نداشت اما حداقل يك مقاديري هيجان داشت . ديگه فردا همسري خونه بود براي همينم تا نصفه هاي شب بيدار بوديم اين قدر چسبيد .

5شنبه دير بيدار شديم اما عشقم در كمال نااميدي بازم لباس پوشيد و رفت ببينه آيا آش صبحانه گيرمون مي ياد يا نه كه خوش بختانه اومد . جاتون خالي يك صبحانه توپ خورديم و بي خيال نشستيم پاي يك فيلم ديگه غم بچه ها در مورد مادري كه افسردگي بعد از زايمان مي گيره و بچه هاشو مي كشه . اين قشنگ بود هيجان داشت . همه اين فيلم ها از اون مجموعه ترسناكه هستند كه خريديم . بعد فيلم هم رفتيم آرايشگاه كه من ابروهامو خوشمل كنم و خود آرايشگاه كه دوره توي ترافيك هم گير كرديم و به زور و ضرب كلي شربت و شيريني هم تو حلقمون كردند . البته كه دستشون درد نكنه خيلي هم دوست داشتم ولي بعضي جاها ترافيك ناجور شده بود . خوشملانس كردم خلاصه و بعدش گفتيم بريم اين بستني شاد كه هميشه مي بينيم اين قدر شلوغه . دو تا بستني توپ خريديم و ايستاديم كنار خيابون بخوريم بنده كه خيلي رلكس نشستيم رو جدول هاي كنار خيابون و مشغول شدم اما همسري ايستاد تو پياده رو مي گفت زشته روم نمي شه . در كل هم به نظرم بستنيش زياد تعريفي نبود و من خودم رضا بستني يا بستني ميلانو را ترجيح مي دم . رسيديم خونه خيلي خسته بوديم و گرفتيم خوابيديم تا خود ساعت چهار و پنج كه گرسنه بيدار شديم و به يك ذره حاضري و بقيه آش صبحونه رضايت داديم . احتمالن بقيه ساعاتمون هم وقت عشقولانس و قربون صدقه شد دقيق يادم نيست اما خوب براي شب قرار بود شرطي كه باخته بودم را به همسري بدم و شام بريم بيرون . به پيش نهاد خودش قرار شد بريم رستوران محمد . رستوران محمد يك چيزي تو مايه هاي اكبر جوجه است يك كبابي توي درچه اطراف اصفهان كه خيلي معروف شد و بعد ديگه تيكه تيكه مي تونيد كبابي يا رستوران محمد مشاهده نماييد ! خلاصه كه توي اصفهان شديد معروفه ديگه ما هم راهي شديم و يك عالمه كباب هاي مختلف سفارش داديم . اسمش رستورانه ولي شبيه يك كبابي بزرگه يعني شيك و پيك نيست و قيمتاشم خوبه . مزه كبابشم عالي بود در حقيقت ما برگ و چنجه و كوبيده خورديم همش خوب بود به خصوص چنجه . دير وقت بود برگشتيم خونه اما همسري سريع چايي گذاشت و گفت فردا تو خونه ايم بيا يك فيلم ديگه ببينيم . فيلم بوگيمن 3 را ديديم . يك موجودي كه از توي تاريكي بيرون مي ياد و مردم را مي كشه خيلي ترسناك و پر استرس بود و اعتراف مي كنم شب ديگه دلشو نداشتم برم در رو ببندم هي همسري هم مي خنديد و مي گفت مسخره بازي در نيار ولي جدي نمي شد . بعدشم توي تخت اصلا نمي ذاشتم ازم جدا شده تا خوابم برد .

خوب از اونجايي كه شب تا نيمه هاي شب بيدار بوديم همسري جمعه باز زياد خوابيد اما بنده پا شدم و مشغول مطالعه بودم اساسي . تا همسري بيدار شد و سفره صبحانه را چيد و جاتون خالي كره مرباي توپي خورديم منم عين يك خانم خانه دار درست حسابي مشغول درست كردن ته چين شدم . مي خواستيم بازم فيلم ببينيم اما روز ، روز فيلم نبود و هيچ جوره نشد اول فيلم دنياي روحي را ديديم تايلندي بود تا وسطش رفتيم خوشمون نيومد بعد يك فيلم ديگه ديديم در مورد يك عمليات آتش نشاني اسمش يادم نيست نجات چي بود ولي همسري قبلن ديده بود منم ديگه با دقت نديدم بي خيال پا شديم ناهار خورديم و خوابيديم . عصر هم زود رفتيم خونه مامانم اينا يك كم نشستيم و بعد با هم رفتيم بازار گل و گياه . مامان اينا هم خيلي دوست داشتن مامان براي خودش يك گلدون فلفل تزييني خريد بعدشم برگشتيم خونشون شام دلمه داشتن خيلي خوب بود ديگه تناول نموديم و راهي خونه خودمون شديم و صد البته مامان اينا باز شرمندمون كردن يك پلاستيك پر آلو سياه و يك شيشه دوغ محلي . رسيديم خونه همسري كه تجربه ديشب بهش حال داده بود گير داد بازم فيلم ببينيم و نشستيم پاي فيلم غريبه در مورد يك دختر پسر كه توي يك خونه ويلا مانند بودند و يك عده بهشون حمله مي كردند بد نبود اما زيادم تعريف نداشت من كه وسطش هي خوابم مي برد !

همسري بعد اون همه دوندگي و سفراي اخير اين چند روز توي خونه كنارت خيلي بهم چسبيد خيلي بهم آرامش مي دي عشق مي دي و يك دنيا ممنوتم كه باعث شدي اين قدر حس خوشبختي بكنم .    

پروژه بازيافتي پپر

از راه اداره كه مي يام خونه توي خيابونمون يك دكه بازيافت هست كه مي ديدم گاهي بازيافتاشونو مردم مي يارن مي دن بهش و بعد متوجه شدم توش پر از پودر و مايع ظرف شويي و ... است منم خيلي خوشحالانه عزمم را جزم كردم و گفتم بايد منم بازيافت جمع كنم ببرم مي خوام پودر بگيرم جاش و از همون لحظه مشغول جمع آوري بازيافت توي تراس شدم بعدش ديدم اي بابا احتمالا اينا بازيافت زيادي مي خوان و من تنهايي از پسش بر نمي يام يك روز رفتم خونه مامان اينا و خيلي شيك عنوان كردم ممكنه براي من بازيافت جمع كنيد و هي بابا گفت عمرا بهت پودر بدن آخه ولي اصرار كردم تا شنبه كه رفتيم خونه مامان اينا موقع برگشت ماماني گفت بيا اينم بازيافت برات جمعيدم همسري دهنش باز بود ها . گفت تو گقتي برات بازيافت جمع كنند ديوونه :دي منم با لبخند گنده گفتم بله و بازيافت ها را ريختم صندلي عقب ماشين . توي راه اتفاقا جلومون يك وانتي هم بود كه بازيافت جمع مي كرد همسري مرده بود از خنده هي مي گفت اينا رقيباتن ها مي خواي بگم نگه دارن يكي دو بسته برات بگيرم . خلاصه گفتم كه 1 شنبه و دوشنبه نشد تحويلشون بديم و هر جا مي رفتيم اين بازيافت ها هم تو ماشينمون بود و منم حاضر نبودم بذارمشون تو پاركينگ مي ترسيدم بازيافت هاي عزيزم را كسي بدزده :دي ديروز تا از اداره رسيدم خونه سوار ماشين شدم و رفتم باجه بازيافتهام 5 كيلو بود خانمه گفت مي توني اسكاچ ، مسواك يا كيسه زباله بگيري كه همون كيسه زباله را خواستم ! براي پودر 22 كيلو لازم بود ! ولي خوب بالاخره تحويل داده شد همسري كه اومد خونه مرده بود از خنده مي گفت خدا را شكر بهترين خبر بود اگه بهت پودر مي دادن دائم مي خواستي اين آشغالا را جمع كني !

هنوز ننشسته بوديم كه زنگ زدن بيان براي اندازه گيري كاور مبل ها و ديگه تند تند آماده شديم . آقاهه اومد و گفت اندازه گيري طول مي كشه منم خيلي شيك رفتم توي اتاق و مشغول امر مفرح اپيلاسيون شدم :دي گفت احتمالا 280 بشه قيمت كاورها . سام سام جونم براي تولدمون 80 تومن داده بود كه همونو داديمش پيش پرداخت احتمالا آخر هفته آينده تحويل مي دن .

آقاهه كه رفت افتاديم به جون خونه گردگيري كامل ، مرتب كردن ، جارو ، تي كشيدن ، شستن دست شويي ، ظرف شويي و .... حمام هم رفتم ولي بعدش دور از جونتون عين جنازه بوديم هر دو ها . ديگه نشستيم به فيلم ديدم انقلاب لوشن يك چنين چيزي در مورد خون آشام هايي كه انسان هاي گرگ نما را برده خودشون كرده بودند از همون سي دي ترسناكام بود بد نبود به نسبت سرگرم شديم . توي فيلماي اين مدلي خوب هم بود در واقع . بعدشم همسري جون رفت سراغ آلبالوها و شستشون و تميزشون كرد منم نت بازي كردم . شام هم كه بقيه كته ماش ها و قيمه هاي مامان بود . اين هفته هنوز غذا نپختم .

صبح زود هم آلبالوها را فريز كردم و ديگه مي مونه پس گرفتن دست بندها كه احتمالا امروز عصر برم . براي ماشين هم همسري ديروز به خاله اش زنگ زد تا امروز صبح برن محضر براي وكالت اما خاله جان گفتن باشه براي شنبه و ديگه كاراي ماشينم موند براي هفته بعد . بميرم همسري ديروز مظلومانه مي گفت براي 4شنبه عصر هم ديگه برنامه اي داريم ؟ گفتم نه چطور مي گه آخه اين هفته همش كلي كار و برنامه داشتيم . خسته شدم .

پ . ن : توي روزنامه ديروز نوشته بود فروختن مرغ بالاي 4700 غيرقانونيه امروز نوشته بالاي 5200 .

نحسي ديدار از مادر شوهر

ني دونم چرا ميل خصوصي نويسي دارم اين پست !

ادامه نوشته

روز مبادا

ديروز خيلي خسته بودم خيلي هم كار داشتم توي اداره اما كارهاي روي روال بود و براي همين اذيتم نشدم اما همسري بيشاره با اون همه خستگي روز جمعه ، ديروزم كلي توي كارخونه كاراي سخت سخت داشت و خيلي طفلكي بود . گفتم كه اين هفته كلي كار براي انجام دادن داريم و برنامه ريزي كرديم كه تا آخر هفته انجام بشن و 5شنبه جمعه را كامل توي خونه و در حال استراحت باشيم . طبق همين برنامه هم ديشب قرار شد بريم خونه مامانم اينا مهموني و ديدن زن داييم كه از مكه اومده بود يعني مامان اصرار داشت يك شب شام مهمونمون كنه و خوب زن دايي هم ديدنش واجب بود .

همسري ديروز خيلي خسته بود و مي خواست شب زود برگرديم خونه بنابرين بايد زودترم مي رفتيم اونجا و اين طوري شد كه من تا از سر كار رسيدم خونه پريدم توي حموم و تا من در اومدم همسري پريد توي حموم . بعدشم من سريع قهوه درست كردم و نشستيم با هم خورديم . يك لباسي داشتم كه توي خونه مي پوشيدم از بهمن ماه گمونم كه هوا سر شده بود ديگه نپوشيده بودمش تا ديروز كه چشمم بهش خورد حالا بگم قبلا هم خيلي پوشيده بودمش ها . بعد ديروز تا از حموم در اومدم همسري مي گه ا چه قدر لباست قشنگه ! و كلن اين قضيه تا صبح امروز هم ادامه داشت كه چپ مي رفت راست مي يومد هي مي گفت واي چه لباس خوشگلي داري ! انگار نه انگار اين لباس را قبلا هم ديده و جالبش اينه اصلا يادم نمي ياد اون اوايل چنين واكنشي به اين لباس داشته باشه .

ديگه بعد از خوردن قهوه پا شديم شيك و پيك كنيم بريم خونه مامان اينا . من كه خوشحال و خندان در حال درست كردن موهام بودم كه همسري با يك لبخند شيطاني اومده و مي گه پپر امروز روز مباداست ! در حالي كه داشتم از خنده منفجر مي شدم فقط گفتم مي كشمت ! حالا جريان روز مبادا چيه ؟ چند وقت پيش كه تعريف كردم رفتيم كيش اونجا همسري يك شلوار لي خريد كه خيلي هم خوشگل  و شيكه . وقتي برگشتيم خونه چمدون ها را كه داشتم خالي مي كردم شلوارش را بهش دادم كه ببره توي كمدش آويزون كنه ولي برگشت گفت نه نمي خوامش من الان 3 تا شلوار لي دارم و احتياجي به اين ندارم همين جوري خريدمش توي چمدون بذار بمونه براي روز مبادا ! منم شلوار را گذاشتم توي يك كيفي كه كلي لباس زمستونه توشه و از همون روز نصف جاهايي كه مي خواهيم بريم از نظر همسري روز مباداست و مي ياد منو مجبور مي كنه ساك را بهم بريزم شلوارش را بكشم بيرون و بدم بهش تا بپوشه :دي

خلاصه كه آماده شديم و رفتيم خونه مامان اينا . زن دايي زحمت كشيده بود برامون سوقاطي آورده بود و داده بود به مامان يك بلوز سرمه اي خيلي خوشگل براي من يك بلوز سفيد و يك جفت دم پايي روفرشي چرم قهوه اي براي همسري كه همشون خيلي خوشگل بودند و دوست داشتيم . حيف با اين نت زغالي خونه نمي شه عكس بذارم وگرنه عكس شيريني هاي تبريزم كه دوست جونم گفته بود بذارم را گرفته بودم كه بذارم اما شه كنم ! زماني كه نت پرسرعت داشتم قدر ندونستم :دي يك مقاديري نشستيم خونمون و البته بيگلي بيگلي هم اومد و بعد رفتيم خونه دايي اينا براشون گلدون كاج مطبق برديم كه مي دونستم زن دايي گرام خيلي دوست داره و خيلي هم خوشحال شدند . اونجا هم خيلي نشستيم يعني نمي خواستيم اما همسايه مون هم اومده بود ديدنش خيلي نشست نمي شد هم ديگه  زودتر از اون پا شيم بحث هم البته اصولا فوتبالي بود سر همون قضيه شرط بندي من . بعد از خونه دايي اينا هم رفتيم باز خونه مامان اينا براي شام كه خورشت قيمه و خورشت بادمجون داشتند و بعد هم دوباره شرمندمون كردن هم يك ظرف از غذاها باز بهمون دادند هم يك پلاستيك پر زردآلو ! و ديگه راهي خونه خودمون شديم . روز خوبي بود خيلي زياد بهمون خوش گذشت خدا را شكر اميدوارم بقيه روزهاي هفته هم به خوبي و با موقفيت پيش بره .

فقط ديروز توي راه مامان همسري زنگ زد و گفت خاله اش گفته من وقت ندارم بيام راهنمايي رانندگي براي كارهاي انتقال سند . بهتره برن و ايشون براي اين كارها به همسري وكالت بده تا همسري تنهايي بره دنبال كارها . همسري هم ناراحت شد البته نه از اون كه خاله اش قصد اذيت داره اينو كه خودمون مي دونيم وگرنه خاله اش بازنشسته است بچه كوچيك يا كاري هم نداره كه نتونه بياد اينو بعد ده روز داره مي گه كه ما را معطل كرده تا بياد و خوب همسري هم بايد پول اضافه تري بده براي اين وكالت نامه گمونم 40 تومني بشه اينا همه هيچ چون خودمون مي دونيم به ما حسودي مي كنه و مي خواد مثلا ما اذيت شيم اما چيزي كه همسري را منفجر كرد و مجبور به داد زدنش كرد حتي برخورد مامانش بود كه مي گفت خوب اره خاله كامل حق داره! اين چنين مادري داره همسر من ها !

پ. ن : در روزنامه نوشته طبق قانون جديد نظام وظيفه تمامي فرزندان ذكور شهدا و مفقودالاثرها از سربازي معاف مي شوند و اگه فرزند پسر ندارن برادرشون معاف مي شه .

دختري به نام ماركوپولو

بله من بازم آخر هفته خونه نبودم يعني هي سعي كردم تنبل بازي در بيارم و بي خيال شم اما همسر جان فرمودن سفرهايي كه رفتيم مال بهار بوده الان فصل تابستونه و بهتره بريم اولين سفر تابستونه و بهتره من تنبل بازي در نيارم تابستون هوا گرمه نمي شه زياد جايي رفت و تا گرمتر نشده بريم و به جاش اين آخر هفته كامل مي مونيم تو خونه و از اين حرف ها !

4شنبه كه با همسر جان اومده بودم اداره و برگشتنه همسري اومد دنبالم كه قندهاي مرحمتي اداره را ببريم خونه و سر راه رفتيم آمادگاه تا من دو تا دست بندم كه خراب شده بود را بدم برام درست كنن بعدش مي خواستيم بريم ميوه بخريم كه كمي بحثمون شد و ديگه حوصله نداشتيم رفتيم خونه و اونجا هم دوباره كلي عشقولانه شديم متاسفانه متاسفانه همسري خيلي عصبي شده خيلي زود ناراحت مي شه دعوا مي كنه سر كوچك ترين مسئله اي ! ديگه بعدشم آقاي همسر رفت استخر منم نشستم به فيلم ديدن فيلم گم شده را ديدم ساخت 2009 بود در مورد روان شناسي بود كه توي يك پرونده جنايي براي يك دختر تشخيص يك نوع خاص از بيماري را داده بود و حالا خواهر اون دختر مي گفت تشخيص اشتباه بوده و خواهرش بايد دوباره چك بشه و .... قشنگ بود خوشم اومد نه كه فيلم سطح بالايي باشه ها نه اما سرگرم كننده بود . تا فيلم تموم شد همسري رسيد و نشستيم سر بساط شام همون اولويه هاي مامان بعدشم كه فوتبال بود .

5شنبه صبح رفتم كتابخونه اما كمي دير شده بود و اين قدر دور زدم تا جاي پارك پيدا كنم نهايتا در دور سوم يك جاي پارك ديدم كه البته بايد پارك دوبل مي كردم از همين نقطه هم اعتراف مي كنم بلد نيستم الان يك سال هست پشت ماشين مي شينم دستم هم راه افتاده اما هنوز بلد نيستم پارك دوبل كنم اونم دليلش اينه جاهايي كه مي رفتم و مي اومدم هميشه جاي پارك داشته توي شهر هم ديدين ديگه من تمام اوقات دمم به دم همسري بسته و با هميم اونم با كمال ميل رانندگي مي كنه و در نتيجه من اصلا پارك كردن ياد نگرفتم خلاصه خنده بازاري بود ها مردم از خجالت :دي بعد از كتاب خونه هم رفتم قسط هاي وام ازدواج را دادم و ديگه خونه ي مامان اينا بودم و مامان گلم يك سري سفارشاتم را زحمت كشيده بود برام خريده بود فيله مرغ هاي سوخاري چند بسته . ترشي و يكي دو نمونه نون صبحانه . نمي دونم هم چم بود همش چرت مي زدم و خوابم مي يومد بعد ناهار سريع خوابيدم . 5شنبه 23 امين ماهگرد عقدمون بود داره دو سال مي شه براي همين توي راه خونه رفتم دم يك گل فروشي و يك شاخه رز سفيد سفيد خيلي خوشگل براي همسرخان خريدم چون اونم خودش سفيد سفيده و خيلي خوشگل . رسيدم خونه اونم به مناسبت همين ماهگرد كلي به خودش رسيده بود و خوش تيپ كرده بود . يك ذره استراحت كرديم و هوا بهتر شد رفتيم بيرون يك عالمه ميوه خريديم و يك عالمه هم آلبالو كه بشينيم فريزشون كنيم براي زمستون تا زمستون بتونيم آلبالوي نمك زده بخوريم . سيب زميني پيازم خريديم و بعد تن ماهي و اولويه آماده و چيپس و پفك براي فردامون . خونه هم رسيديم شام خورديم كوله بستيم و خوابيديم چون صبح ساعت 4 بايد بيدار مي شديم .

5شنبه لالي بهم زنگ زد دوست دوران ليسانس . يك جورايي از دست خودم ناراحت شدم توي تماس با دوستام خيلي تنبل شدم همش و به صورت مرتب بقيه دارن به من زنگ مي زنن اما دستم نمي ره يك حال از يكي بپرسم يعني كي تو خونه مي شينم اصلا . يك جورايي دلم مي خواد با مرام تر بشم . قبلنا اين طور نبودم .

جمعه صبح با برو بكس راهي جنگل هاي پروز شديم همون بر و بكس بي بي سيدان . جنگل هاي پروز نزديك لردگون هست توي استان چهارمحال بختياري حالا البته تصوير جنگل هاي شمال نياد تو ذهنتون اينا بيسيار تنك تر هست  و اگه اشتباه نكنم بيشتر هم جنگل بلوط محسوب مي شه كوه هايي پر از درخت . صبحانه را بروجن خورديم و رفتيم به سمت پروز و رودخانه خرسان . يك جايي بچه ها نشستن كنار رودخونه تا هر كي مي خواد كنار رودخونه بمونه و هر كي مي خواد بره كوهنوردي كه ما راهي كوهنوردي شديم بامزه بود اما خوب شديد گرم بود . خلاصه بسي كوهنوردي كرديم كه كوهنوردي سختي نيست جاده داره اما شيبش زياده و توي گرما كلافه كننده مي شه . بعدشم برگشتيم يك كم دم آب نشستيم و رفتيم براي ناهار پارك جنگلي پروز اونجا محوطه اش خيلي قشنگ بود رودخونه اونجا خوشگل بود ناهار خورديم عكس گرفتيم حرف و صحبت . بعد هم پيش به سوي اصفهان و توقف توي بروجن بود براي خوردن بستني . رسيديم خونه 11 و نيم شب بود 4صبح كجا 11 و نيم شب كجا جنازه بوديم اما خيلي خوشحال بوديم هر دو كه تونستيم يك جاي خوشگل ديگه از سرزمينمون را ببينيم . يك مقدار از اولويه هامون مونده بود كه تند تند خورديم بعد من بايد يك سري فايل دانلود مي كردم اومدم سر وقت اونا و همسر جونم زحمت اتوي لباس هاي منو كشيد .

يك هفته بسيار پر كار هم رو به رومون داريم اين قدر كاراي عقب مونده داريم خدا قوت و همت و اخلاق خوش بده بهمون .

خوب من ايتاليا را هم خيلي دوست دارم ولي ناراحت شدم كه برد شديد چون از اول مسابقات شرط بسته بودم با همسري من مي گفتم امسال آلمان قهرمان مي شه همسري مي گفت اسپانيا حالا اسپانيا رسيد به فينال اما آلمان توي يك قدمي مسابقات حذف شد و همسري صد درصد مطمئنه شرط را نباخته و شام بده نيست اما من بستگي داره اگه اسپانيا ببره شام را باختم اميدوارم حالا كه ايتاليا ، آلمان را حذف كرد حداقل اسپانيا را هم ببره. 

قورمه پزون

ها ها پريشب رفتم صفحات وبتون را توي خونه ذخيره كردم و آوردم ديروز سر كار خوندم بهتر از دوشنبه بود اون حس گسستن از محيط خارج را نداشتم اما خوب باز خود نت نمي شه اين كه آن لاين در ارتباط باشي با دنياي مجازي با دوستات اين كه اگه موضوعي به ذهنت رسيد بري سرچ كني و چيزاي جالب يافت كني بدتر از همه با نت زغالي خونه كه نمي شه عكس و مكس ديد اي داد !

ديروز از راه اداره با آزي رفتم كتاب خونه بعد كتاب خونه ديدم واي اتوبوس حاضر آماده پريدم كارت زدم نشستم توش كه يك هويي راننده گفت پياده شين ماشين خراب شده ان قدره حس مخسره اي داشتم خلاصه ديديم كسب تاكسي يا اتوبوس با اين جماعت همه هم مسير كار ما نيست . همون موقع يك اتوبوس ديگه اومد تو ايستگاه مال يك مسيري كه از نزديك هاي خونه ما هم مي گذشت ديگه سوار اون شدم همسري از توي اتوبوس سعي كرد راهنماييم كنه چطور پياده شم و بقيه مسير را با تاكسي بيام اما نشد سختم بود بعد يك سال هنوز اين وراي شهر برام غريبه است ترجيح دادم بمونم توي اتوبوس و خيلي دير رسيدم خونه . همسري هم شديد خسته بود با اين حال ميوه و چايي و شيريني آماده كرده بود كه من رفتم با هم بخوريم بعد بره بخوابه قربونش بشم اين قدر مهربونه خوب . تازش خيلي هم گشنم بود اون موقع شيريني خيلي فاز داد . نشسته بوديم به خوردن چايي و باقلوا كه ديدم بله همسر خان نقشه كشيده بريم بيرون يك گشتي بزنيم و ميوه هم بخريم گفتم هاني به جان خودم نمي شه من تازه رسيدم پاي نت بايد برم حمام بايد برم برنج و قورمه سبزي هم بايد درست كنم نمي شه امروز سرم خيلي شلوغه دير رسيدم . خلاصه رفت خوابيد منم نت گردي كردم بعدشم مشغول قورمه پزون شدم آخي دلم تنگ اشپزي بود هر چند اعتراف مي كنم زياد اهلش نيستم مثلا فيله هاي مرغ هايپر را من همين جور سرخ كردم و با برنج و خيارشور و زيتون خورديم اما مامانم كه ديروز پخته بود كلي سيب زميني سرخ كرده و گوجه سرخ كرده كنارش و سس و اينا هم درست كرده بود . خلاصه مشغول قورمه سبزي پختن شدم و عشقم كه بهترين و عاشق ترين مرد دنياست اومد كمكم تا برنج را اون بپزه . اشپزي دو نفره خيلي كيفوليه خيلي زياد و من عاشق زودپزم اي خدا با اينكه اين دفعه دومين بارم بود ازش استفاده كردم اما هنوز برام موجود خارق العاده اي هست چه قدر دوسش دارم اين زودپز را . فكر كن از سر كار بياي و راحت يك ساعته قورمه سبزي بپزي ! بعدشم رفتم حمام . حمام كه تموم شد در را باز كردم يك بوي قورمه سبزي اي پيچيده بود تو خونه حال كردم . و همسري ديد ساعت شده 8 و نيم شب گرسنه اش هم بود و واقعا وقت ميوه خريدن و گشتن توي خيابونا را نداشتيم البته مي شه رفت دم كوچه هم ميوه خريد اما خوب ما اين كار رو نمي كنيم :دي شاممون را خورديم جاتون خالي خيلي خوشمزه بود . بعدشم نشستيم فيلم ماسه هاي سرخ را ديديم ساخت 2009 بود در مورد يك سري سرباز آمريكايي توي افغانستان كه يك جورايي روح يك دختر افغان داشت روانيشون مي كرد اصلا خوشم نيومد بي مزه بود من كه وسطش هي پا مي شدم .

ديروز اداره بهمون 4 بسته قند مرحمت فرمودند در نتيجه امروز با همسري با ماشين اومديم سر كار كه بعد قندها را ببرم خونه و سر راه خريد ميوه و اين جور چيزا . 

اون لوبيا و صابون را كه نخريدم و هنوز رو مخمن هيچي تازه الان فكر درست كردن ته چين و يك غذاي مكزيكي با لوبيا هم ولم نمي كنه . خدايا يا بهم همت بده يا اين فكرها را حذفشون كنه ديگه . ممنونم

بازگشت از مكرمه

ديروز سر كار با كسالت كامل سپري شد واي بدون اينترنت كار كردن يك جور عذاب الهي به نظر مي رسه اينترنت مثل يك تنفس هست بينش ، اين جوري خيلي بده به خصوص وقتي سرتم خلوت باشه نمي دونم واقعا قراره چطور پيش بره چي بشه چي نشه خلاصه ديروز بسي كلافه بودم . امروزم از حالا مي دونم كلافه ام حتي ديگه روزنامه اي هم نيست يا ايميلي كه مطالب جالبش را بخونيم حس عقب افتادگي بهم دست مي ده خوب !

دوشنبه توي كارخونه جلسه داشتيم و دير برمي گشتيم من به سرويس نمي رسيدم و براي همين با همسري هماهنگ كردم برم خونه مامانم اينا تا اون شب بياد دنبالم . به مامانم هم زنگ زدم سفارش اولويه دادم عصر جلسه به هم خورد ولي من چون غذا سفارش داده بودم ديگه رفتم خونه مامان اينا . تا رسيدم يك عالمه اولويه خوشمزه خوردم جاتون خالي . بعدشم رفتم سر نصب كامپيوتر . راستش من كه ازدواج كردم و رفتم خونه بخت:دي سام سام تصميم گرفت ميز كامپيوتر را برداره براي لب تابش و كامپيوتر را باز كرد حالا كه سام سام رفته گفتم بذار برم دوباره كامپيوتر را براي خودم نصب كنم كه البته نشد كه نشد انگار مونيتورش دچار مشكلاتي شده حالا يا بايد ببرمش تعمير يا يك مونيتور جديد ني دونم وا... . ديگه همسري هم اومد پيشم . من و بابا خونه بوديم مامان با دايي و بچه ها رفته بودن فرودگاه . زن دايي گرام ديروز از مكه بر مي گشتن به قول بيگلي بيگلي پايان مكرمه ! خوب بود ديروز اونجا بوديم آخه پسر داييم 5شنبه كنكور داره و براي همين قراره تا جمعه نريم ديدن زن دايي براي همين ديروز همين سردستي ديديمش بهش زيارت قبول گفتيم خوب بود . ديگه همگي جمع شديم تو حياط جاني هم بود خيلي نشستيم به حرف و صحبت و بهمون خوش گذشت اساسي بعدم اومديم بالا كه ديگه بريم خونه مامان اينا دستشون درد نكنه دوباره شرمندمون كردن براي شام همسري اولويه دادن و يك سري نون صبحانه ، بسته بيسكويت سفارشيمون را هم برامون خريده بودن . هيچي ديگه برگشتيم خونه و من چون از بي اينترنتي استخون درد گرفته بودم سريع رفتم پاي نت و همسري هم مشغول شام خوردن شد . عخشم ديروز خيلي خسته بود زود خوابيد و من كتاب خوندم البته اگه هم زود بخوابه من وقتي برم توي تخت بيدارش مي كنم كه منو يك كم بغل كنه تا خوابم بره هرچند خبره شده و ديگه ياد گرفته حين خواب اين كارها را بكنه :دي

هفته پيش كه مسافرت بوديم و آشپزي تعطيل بود اين هفته هم از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تا اينجاشو مهمون اين و اون بوديم امروز صبح كه برنج خيس كردم و گوشت و سبزي گذاشتم بيرون تا شب قورمه سبزي بپزم يك جور حس عجيبي به اشپزي داشتم انگار راه دستم نبود .

چه موقع خوبه ؟ چه موقع بده ؟

ديروز كلن اعصاب نداشتم ذهنم آشفته بود گاهي به قضيه خونه فكر مي كردم گاهي به .... خيلي آشفته بود ذهنم ، ناراحت نبودم اما آشفته بودم و خيلي با خودم فكر مي كردم چرا گاهي اين قدر بي قرارم اين قدر آشفته ام ... دوره ليسانس توي خواب گاه شب هاي زيادي مي دويدم مي دويدم و مي دويدم بس كه بي قرار بودم و پيش مي ياد موقع هايي كه بي قرارم ! حتي موقع استخدام براي تست روان شناسي كه رفتيم آقاي دكتر ازم پرسيد رنگ مورد علاقه ات چيه ؟ گفتم آلبالويي خانواده قرمز . خنديد گفت از اين همه بي قراريت و شيطوني كردنتم معلومه بايد اين جور رنگها را بپسندي هر چند من واقعا شيطون نيستم از نظر خودم خيلي هم خانوم و آرومم اتفاقا حالا خانوم هم نه نيستم ولي جدا آرومم . همسري تا اومد خونه فهميد تو خودمم و هي گير داد كو اون غش غش خنده هميشگيت ؟! گفتم يك ذره قضيه خونه مشغولم كرده اما جداي اون اعصاب ندارم نمي دونم چمه . همسري گفت تو دنياي مني زندگي مني مگه مي شه نخندي و اين قدر سر به سرم گذاشت و مسخره بازي درآورد كه شدم خود خودم همه استرس ها و بي قراري ها رفت و آروم شدم ممنون مرد مهربونم مرد فهميده و منطقي خودم . بعدش رفتيم سراغ باتري ماشين يعني عمليات پيچيده تعويض ماشين كه همسري اول با تاكسي بره خونه مامانش اينا اون ماشين را بياره باتري به باتري كنيم اين يكي روشن شه بعد هر كدوم سوار يكي از ماشين ها بشيم بريم اون ماشين را بذاريم خونه مامانش بعدم با هم بريم مخازه :دي باتري از 70 تومن بود تا 115 تومن آقاي باتري ساز گفت بهتره 115 تومني را ببريد ما هم گفتيم چشم باتري خشكه آلفا لاين كره اي هست . تا همسري كنار اونا بود منم براي خودم مي گشتم اول رفتم كاور مبل قيمت كردم گفت پذيرايي بين 180 تا 200 و مبل هاي ناهارخوري هر كدوم بين 8 تا 14 بسته به مدل مبل ! عشقم گفت بيا همين حالا ببريمش اندازه بگيره اما من گفتم يكي نزديك خونه هست بذار قيمت هاي اونم بپرسم . ديگه خوشحالانه در حين چرخ زدن رفتم گرمك و طالبي خريدم تا بالاخره كار ماشين تموم شد و راهي خونه شديم همسري گفت نمي خواي جايي بره گفتم نه ديگه خسته شدم فقط رفتيم شير خريديم . خونه رسيديم يك ذره كتاب خوندم تا همسري طالبي و گرمك ها را قاچ بزنه و بذاره توي يخچال و بعدش به پيش نهاد من فيلم ديديم از پكيج ترسناكمون مهماني3: پايان خوش ساخت 2009 يك سري هيولاهايي به شهر حمله كرده بودند كه مي زدن مردم را لت و پار مي كردند اصلا خوشم نيومد فكر كردند هي با پر خون كردن فيلم و صحنه كندن دست و سر مي تونن به فيلم هيجان بدن اما اصلا اين طور نبود . چون فيلم زياد باب ميل همسري نبود در بين فيلم فقط در حال خدمات رساني به شكم هاي مباركمان بود نسكافه شيريني دو نمونه تخمه انجير خشك آلبالو خشكه موز خيار و .... بعد فيلم سريع فيله هاي مرغ را سرخ كردم و با خيارشور خورديم هر دومون خيلي دوست داشتيم مزه اش رو . خوب بود ! بعدشم چايي درست نموديم و نشستيم پاي نيمه اول فوتبال ايتاليا انگليس . چه قشنگ بود بازي ! هر دوتا تيم را خيلي دوست دارم ناراحت بودم به هم خوردن هر چند در كل روي قهرماني آلمان شرط بستم !

همسري جون جمعه زحمت كشيد برام كانال پ ش تون را آورد اما يكي دوباري كه زدم روش موفق به صيد كارتون زنان كوچك نشدم . كي هست خوب ؟ دلم مي خواد ببينم به ياد اون موقع ها . عاشق اين كارتون بوديم و به تناسب شخصيت هر كدوممون يكيشون بوديم خانم هاويشان مگي بود من كتي بودم و مهي بين بتي و سارا ! البته من شيطوني كتي را ندارم اصلا يعني در كل آدم آروميم بيشتر از بابت اين كه اهل نويسندگي بود خيلي تخيلي و رويايي بود و بي قرار به اون نسبتم مي دادن .

صبح مي بينم همسري تو خواب داره مي گه چه موقع خوبه ؟ چه موقع بده ؟ پكيده بودم از خنده نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم خيلي جدي مي پرسيد ها . بهش مي گم چي چه موقع خوبه ؟ چه موقع بده ؟ مي گه استفاده از روان نويس ! اين يعني به دنبال علم بودن حتي توي خواب .

هي تو ذهنم هست صابون بگيرم لوبيا قرمز بگيرم لوبياي چشم بلبلي بگيرم . كاشك زودتر بگيرم ذهنم آزاد شه

پ. ن : اينترنت اداره قطعه و ظاهرا تعهد كتبي قرار بگيرن كه به هيچ عنوان سايت غيركاري نريم و اجازه بديم كنترل بشه كارامون اه اه ..... همش به يك ور واقعا حوصله آدم سر مي ره خوب اين طوري چي كار كنم ! ديگه مجبورم عصرها از خون آپ كنم . مي خونمتون اما ديگه شايد نتونم مرتب نظر بذارم هر چند سعي مي كنم از خونه اين كار را بكنم

ديشب مهموني بوديم ما

براي مامان بزرگ همسري از تبريز شيريني آورده بوديم و براي همين قرار شد تا مونده نشده يك سر بريم خونشون و شيريني را هم ببريم ديروز همسري زنگ زد به عمه اش كه بگه اگه عصر هستند بريم يك سر خونشون و اونا هم براي شام خيلي اصرار كردند و ديگه همسري هم گفته بود باشه فقط تو رو خدا يك چيز ساده . خلاصه  ديروز عصر كه رسيديم خونه اصولا مشغول حمام و جينگولانس كردن جهت رفتن به مهماني بوديم . همسري هم تعريف كرد صبح مامانش زنگ زده و ازش خواسته كاري بكنه و همسري هم عين خودش جوابشو داده كاملا سر بالا . توي همين حال و هوا بود كه مامان همسري زنگ زد و اعلام كرد به خاله زنگ زده و خاله گفته باشه يكي دو روز كار دارم بعد خودم زنگ مي زنم تا بريم براي انتقال سند . همسري هم خيلي لطيف باهاش حرف زد . به همسري گفتم بيا ببين بعضي ها احترام پذير نيستند چطور تا باهاش بد حرف زدي ترسيد و كاري كه مي خواستي را كرد ! گفت اره درست مي گي اما كلا از همون لحظه حالم بد شد از اينكه الان همسري يادش مي ره اصلا ما كاري به اين قضيه نداشتيم و تصميمات قبل از اين كار بوده از اين كه نبايد اون هر كاري مي خواد بكنه و بعد با يك حركتش همسري نرم شه .

ديگه راهي شديم تا بريم خونه مامان بزرگش اما اومديم پايين ماشين روشن نشد راستش باتريش عمرشو كرده اما ما زيادي تنبليم اين مدت هي مريض مي شه اما ما با شارژ سرپاش نگه مي داريم ديگه ما هم با تاكسي رفتيم بعد از مدت ها البته خونشون نزديكه . عمو كوچيكش هم اونجا دعوت بودند و خوب بهتره بگم اين عمو كوچيكش 90 درصد اوقاتي كه ما رفتيم خونه مامان بزرگش اونجا هستند چيز عجيبي نيست :دي خوش گذشت حرف زديم گفتيم خنديديم شام خورديم و برگشتنه هم عموش زحمت كشيد رسوندمون خونه .

توي سفر همسري يك بار محكم بوسيدم و گفت چه قدر حالت خوبه بعد از مدت ها بعد از اون دردسرها و ناراحتي ها خوشحالم مي بينم باز مثل روزاي اولت هستي شاد سرحال واقعا هم عالي بود بعد از مدت ها داشتم نفس مي كشيدم راضي و خوشحال بودم اما الان باز حالم بده نمي دونم چطور بگم زنگ مامانش ، سستي همسري در مقابله با اين مسائل همه درگيرم كرده . در كنارش ديشب كار ديگه اي هم كرد كه اصلا منو ريخت به هم . عموش اينا خونشون را فروختن و دارن دنبال خونه مي گردن كه همين يكي دو ماهه بخرن. همسري هم تندي پريد گفت خونه كناري ما ( توي اپارتمانمون توي طبقه خودمون واحد چسبيده به ما ) را مي خوان بفروشن و يك عالمه تعريف كرد تا تشويقشون كنه . يعني رفت رو اعصابم و يك جور دلشوره گرفتم از اينكه يك وقت تصميم بگيرن و بيان اين جا و به همسري گفتم بدون هاني كه اگه بيان فرداش بايد ما از اينجا بلند شيم ! عموش اينا خيلي خوبن ها خيلي هم دوسشون دارم تا اين لحظه هم جز خوبي ازشون نديدم اما خوب كلا اين جور نزديك فاميل بودن دردسر سازه .  حالا هم كه اونها نيومدن اما كلا اعصابم خرده از دست همسري . هراس اينده رهام نمي كنه . من فاميل پدريشو دوست دارم اونها هم آدماي خوبين و نگرانم شديد كه همسري بزنه خراب كنه اين رابطه رو . چون تا ببينه اونا را دوست دارم خوشم مي ياد ازشون مي خواد بشينه مدام ازشون تعريف كنه خواستار رفت و آمد باهاشون بشه رابطه رو زياد كنه حساسيت ايجاد كنه و ..... نگرانم شديد نمي دونم چطور بهش بگم كي بگم خدايا كمكم كن

بي خيال اينترنت شركت مشكل داره واسه همين تا بياد درست شه زياد رو روال نيستم

يادم رفت تعريف كنم 5شنبه هايپرماركت بوديم طبق معمول ماست ميوه اي و شير خريديم و البته فيلمه مرغ و ناگت مرغ و .... حالا امروز احتمالا فيله مرغ بپزم ببينم چطوره

سلام آذربايجان

از سفر برگشتم جاتون خالي خيلي عالي بود خيلي زياد

ادامه نوشته