بارون مي ياد جرجر

ديروز بارون اومد يك عالمه . انگار با شلنگ آب مي ريختن زياد مداوم باصدا . ظهر مي خواستم برم باشگاه ولي ديدم بارون شروع شد ، ترسيدم برگشتنه تندتر شه از خيرش گذشتم . عصر هم از راه رفتم خونه مامان اينا تا همسري هم بياد اونجا و با هم راهي خونه عمو بشيم .

مامانم لازانيا پخته بود كه خيلي عالي بود و يك عالمه خوردم بعد هم رفتيم خونه مامان بزرگم . جانان جونم هم بود خانم هاويشان از الان فكر تولد جانانه كه چه كار كنه . تولدش مي شه 5ماه ديگه ! تازش اون وسط برق هم رفت و خلاصه چون بارندگي هم بود همسري هم دير رسيد و ديگه راه افتاديم . رانندگي هم خيلي سخت بود خيابونا پر اب تازه يك جورايي مه هم بود . خونه عموم هم بد نبود راستش دوتا نوه لوس داره كه شديدا ازشون بدم مي ياد و حوصلشونو ندارم كلا بچه لوس اذيتم مي كنه .

شب هم ديگه برگشتيم مامان يك ظرف پيركس مستطيلي برام خريده بود و يك مقاديري هم سبزي بهم داد . خيلي تو فكرم مامان اينا را اين هفته يك جوري ببرم بيرون تلاشم را مي كنم براي 5شنبه باشه بايد يه جوري با همسري هماهنگ كنم . فكرم درگيره زياد شاد نيستم

امروز صبح رفتم لب اب بعد از بارندگي و تميز شدن هوا چه حال و هواي قشنگي داشت پارك اگه وقت داريد حتما يك سري بزنيد .

همسري الان زنگ زد كه مامانم تماس گرفته گفته عصر مي خوان برن ديدن خانم داييش كه زايمان كرده گفتن شما هم مي ايين ؟ همسري گفته من كه مريضم نمي يام درست نيست گفتن پپر مي ياد ؟ منم ديدم ما هنوز كادو نخريديم گفتم نه . سر كادو و ايناها هم باز اعصابش از دست مامانش خرد بود . گير داده مامانش ها . تازه حرفو پيش كشيده چرا براي باهار كادو كم بردين خوب اون دخرت خالت بود اون اگه اورد شوهرش داشت كادو مي داد براي پسرخاله زنش ولي تو دخترخاله خودت بود !!!! فكر كنيد همسري بيچاره در حال انفجار بود

براي خودم نوشت

یک چیزی واسه خود خودم
ادامه نوشته

به ياد قديم ها

ديروز خيلي معمولي بود كار كردم اشتباه كردم يك تيكه اي را يك تيكه اي را درست خونه خبري نبود همسري ازم وا گرفته بود مريض بود همش خواب بود منم يا حواسم به اون بود يا كتاب مي خوندم يا حمام بودم و.... بگذريم از اينكه من كلا مريض خيلي بهتري هستم نه اه و ناله مي كنم نه كاري به كار كسي دارم تازه هي وسط مريضي بازم عادت دارم تشكر كنم محبت كنم عشق از خودم در كنم ......

كتابه كه خوندم ولي يك جوراي خاصي بود خيلي عميق يك جوري كه پرتم مي كرد تو گذشته يك جوري كه اصلا توي يك حال و هواي ديگه بودم زماني كه خيلي خيلي كوچيك بودم در حد 3 سال و اينا زماني كه عاشق كمد لباس ها بودم و باهاشون ساعت ها و ساعت ها بازي مي كردم هر لباس نقش يك شخصيت را داشت بسته به مدلش رنگش جنسش هزارتا قصه براشون مي ساختم يك ذره بزرگتر كه شدم جاي لباس ها را گل ها گرفتند همين بود باهاشون قصه مي ساختم بسته به رنگشون بوشون شادابيشون تعداد گلبرگ هاشون باز و بسته بودنشون .... از مدرسه كه بر مي گشتم هميشه دم زانوهام سبز بود چون اين قدر با گل و چمنها مشغول بودم كه حواسم پرت مي شد و مي خوردم زمين ....اين چيزا هيچ وقت برام تموم نشد شايد يك ذره از نمودش توي انشا نويسي بود هرچند معلممون مي گفت محبوبيت نوشته هات و شعرهات فقط نصفش مربوط به چيزي هست كه مي نويسي نصف ديگش به خاطر لحن صداته و من عادت كردم شعر بخونم قصه تعريف كنم براي اين و اون حتي تا الان حتي تا لان كه ازدواج كردم و گاهي دراز مي كشيم و من ساعت ها و ساعت ها براي همسري شعرهايي كه حفظم را مي خونم داستان و افسانه تعريف مي كنم و اون هي تعريف مي كنه و مي گه من اصلا حوصله گوش كردن به حرفها را ندارم ولي تو خيلي خوب بلدي قصه بگي خيلي گرم ....اما چيزاي ديگه هم هست اينكه من نمي تونم هيچ وقت مثلا عادي راه برم بدون فكر خاصي دست خودم نيست وقتي راه مي رم وقتي بيكار توي ماشينم يا .... يا با خودم مشاعره مي كنم يا مثلا شروع مي كنم اسم همه ميوه ها را به انگليسي مي گم يا مثلا همه حيوونا يا مثلا همه اسماي دختر با آ يا ..... يك جوري هميشه اينا تو ذهنم هست تمركز روي چيزاي خارج از حيطه ادبيات واقعا برام سخته واقعا سخته!!!

بعد خوندن كتابه كه فكر هم نكنيد عاشقانه بود برگشتم به همسري مي گم كاشك من و تو يك مدت طولاني با هم دوست بوديم بعدش يك جور رمانتيكي بهم پيش نهاد ازدواج مي دادي خيلي خونسرد مي گه مگه اين طور نبود؟ گفتم شايد باهم اشنا بوديم ولي پيش نهاد ازدواجش كه ديگه رمانتيك نبود آخه !

مي گي هاني من دختراي زيادي ديده بودم اولين دختري نبودي كه سر راهم باشي با يك اشنايي سنتي هم نبود تو با همه دخترايي كه ديدم فرق داشتي و عاشقت شدم نمي دونم واقعا نمي دونم اون كدوم خصوصيتم بود كه تو رو اين قدر جذب من كرد اصلا از خصوصياتم بود يا اين جور به نظرت اومد . منم اين حس را داشتم عزيزم اگه باهات ازدواج كردم چون به نظرم متفاوت ترين پسري بودي كه ديده بودم ولي مي دونم دقيق مي دونم چه كارهايي تو را برام متفاوت مي كرد چه چيز اين قدر ارزشت را برام بالا برده بود ولي نمي دونم در مورد خودم نمي دونم چه چيزي بود كه تو را شيفته خودش كرد؟!

من خيلي مريض بودم

4شنبه اولش گلودرد اذيتم مي كرد ولي هي حالم بد شد هي بد شد سرماخوردگي شديد ، آبريزش ناجور سر كار ، بدن درد ، چشمام باز نمي شد ، تب بالا و كار هم شديدا زياد ، ديگه هم چون اومده بودم و وسط كار بودم روم نمي شد برم و اون همه كار نصفه رو بدم دست كس ديگه . به حدي مريض بودم كه اون همكار قرص مي يورد اون يكي دستمال بهم مي داد اقاي رئيس چاي عسل برام درست مي كرد مامان طفلي هم زنگ زد نرو خونتون بيا اينجا ولي دلم مي خواست برم خونه خلاصه سام سام اومد دم در اداره و يك ظرف بزرگ از سوپي كه مامان برام پخته بود بهم داد و رفتم خونه . بارون 4شنبه هم شديد بود همسري طفلك هم توي اون بارون رفت برام قرص خريد و خيلي خيلي 4شنبه حواسش بهم بود . همه ظرف هاي مهموني 3شنبه را جمع و جور كرد . ميوه برام اورد چايي درست كرد قرص داد بهم شامم را گرم كرد ماساژم داد و كلا 4شنبه در خدمت اين جانب بود 5شنبه صبح هم با ماشين بردم خونه مامان اينا كه تا ظهر بيهوش بودم ولي ظهر كه بيدار شدم به مدد استراحت صبح و شب قبلش خيلي حالم بهتر بود . خلاصه پا شدم رفتم حساب مسكن باز كردم و بعدشم يك سر كتابخونه و ديگه دوباره برگشتم خونه . عصرش هم همسري زنگ زده بود اومده بودن از نمايندگي ماشين ظرف شويي را نصب كرده بودند و بعدش اومد خونه ما يك ذره نشست تا من حاضر شدم و رفتيم به سوي خونه عموي من كه مهمونمون كرده بود قبلش هم البته عكساي عروسي را تحويل گرفتيم . اونجا هم خوب بود خوش گذشت خيلي حرف زديم و خنديديم . زن عموم اشپزيش زياد خوب نيست ولي در نوع خودش خيلي پيشرفت كرده بود شام كباب و جوجه و ماهي و فسنجون و سوپ و ژله هاي شيك و پيك بود آخر شب هم برگشتيم خونه خودمون و البته بگم باز مامان منو دست خالي نفرستاد و يك جعبه بزرگ خرما بهم دادن .

جمعه صبح باز بيشتر استراحت كردم و كتاب خوندم و البته همسري هم پا به پام استراحت نمود ناهار هم بقيه غذاهاي مهموني را خورديم ديگه عصرش هم مامان همسري زنگ زد بريم اونجا و خوب اين پروسه مهربونيش همچنان ادامه داره برام شلغم پخته بود پرتقال و ليمو شيرين آورد شام كوفته شويد باقالي با سوپش درست كرده بود و يك قابلمه هم داد بيارم براي امشبمون و يك بسته پر هم سبزي خوردن داد .

الان هنوز كمي مريضم ولي خوب خيلي بهترم فقط يك ذره از مريضي مونده . حالا كه ماشين ظرف شوييمون راه افتاده دوستاي خوبم سوال راستش توي خونه مامان اينا ماشين ظرف شويي نبود و من كم تجربه ام . از اين روميزي ها هم دارم . شما فقط براي مهموني ازش استفاده مي كنيد يا در مواقع عادي هم به راهه ؟ چند روز يك بار يعني روشن مي شه ؟ اون وقت اقاهه گفت قرصاش بسته اي 40 تومنه گرون نيست يعني من هر بار يك قرص بندازم ؟ از چه قرصي استفاده مي نماييد ؟

پ. ن : در مورد اون قوري قهوه جوش هم رفتيم دم يكي دو تا مغازه قوري چاي ساز كه داشتند مشكل مال قهوه جوش بود :دي خدمات پس از فروش هم گفتند براي وسايل كوچيك معني نداره . يكيشون گفت من قوري قهوه جوشم داشتم تمام كردم شايد تا اخر هفته بيارم و يكي گفته شايد تو كوچه يخچال گير بياريد حالا فعلا تا آخر هفته صبر مي كنيم . اون قهوه جوشمون هم كه از اون قهوه جوش پيشرفته هاست كه بايد بهش بگي چه مدلي براتون درست كنه و به درد ما كه ليواناي بزرگ اونم نسكافه مي خوريم نمي خوره .  

اولين مهمانان شام در خانه ما

اول از همه بگم تو زندگي يكي از چيزهايي كه ازش ترس فراوان دارم گلو درد هست و الانم گلو درد ناجور گرفتم و حوصله توضيح بقيه موارد را ندارم بنابرين فقط ديشب آخر شب و مهموني را مي گم كه بعدها يادم باشه اولين مهمونيمون را .

اول از همه كه مهمانان گرام به صورت واضح درخواست نمودن بي خيال كباب و جوجه بشم چون اين هفته مهموني زياد رفتن و همش كباب جوجه بوده پس اين دوتا حذف شد ديگه سعي كردم به اون پيش نهاد مرغ شكم پر اماده فكر كنم كه 2شنبه بيرونم بودم ولي از شانسم تو مسيرم نبود كه نبود و چون دو تا خورشت هم گفته بوديد كه جالب نيست ديگه دست به كار تهيه برنج ساده و خورشت قيمه و كوكو سبزي شدم . برنجش كه خوب بود مشكلي نداشتم قيمه نمي دونم لپه هالش از چه جنسي بود كه پدرم را در اورد از 8 شب تا 8 صبح توي ارام پز بود بعد از 11 تا 4 دوباره روي گاز ولي عوضش خيلي خيلي خوشمزه شده بود . كوكوسبزيش هم خوشمزه بود فقط به صورت نافرمي وا رفت و با زحمت زياد جينگولاسيون چيدمش توي ظرف كه نماش تو ذوق نزنه . همسري هم يدي طولاني تو درست كردن سالاد داره مواد اوليه را زياد و رنگاوارنگ خريده بود و طبق ديزاين من دو تا ظرف درست كرد كه خيلي خوشگل شد و هي مامان مي گفت واي چه خوشگله سالادتون به روي خودشم نمي يورد ديزانش را من دادم :دي پيتزا هم يك بزرگ خريديم گذاشتيم وسط و توي ظرف اردو خوري هم ترشي ميوه و ترشي ساده و ماست و زيتون ريخيتم . دوغ و ماء اللشعير هم كه داشتيم . در ضمن ژله هم درست كردم ولي طبق معمول از ظرف در نيومد و هنوز اون قدر تنبل بودم كه نرفتم از اونجايي كه شقايق جون گفته از اون قالب هاي در دار بخرم . ژله را هم فقط شانسم گفت قرمز بود و منم كريستال قرمز دارم ديگه ديدم در نيومد تيكه تيكه اش كردم و با كمك همسري ريخيتم تو اون كريستالها چون ريز ريزش كرديم خوشگل شد برق مي زد . براي پذيرايي هم كه ميوه و چايي و بستني داشتيم و شكلات . مامان اينها هم برامون يك سيني شيريني آوردن از اين تزيين شده ها يك بسته بزرگ بيسكويت كاكائويي و يك دست بند هم براي من . راستش من يك پلاك طلا سفيد قلب نگين دار بود كه شديد دوسش داشتم و عكسشم براتون گذاشتم همسري برام اون پلاك را و بعد زنجيرشو خريد مامان هم ديدن خونه من اومد گوشواره اش را برام اورد و انگشترشم خريده شب يلدا بهم بده ولي هرچي گشتيم دستبند طلاش نبود كه نبود فقط توي يك بدل فروشي با همسري بدلشو ديديم كه خواستيم بخريم قيمتش براي بدل خيلي بالا بود 40 تومن چون مارك دار هم نيست نخريديم حالا مامان جونم برام خريده بودش . دسش درد نكنه .

همين ديگه

تو را با دنيا عوض نمي كنم

اداره بد نبود ديروز ولي امروز درگيرم اساسي به جاش . سرم شلوغ نيست ها از اون درگيري هايي كه كار گير كرده و پيش نمي ره خدا به خير كنه . ديروز بعد از اداره رفتم خونه مامان اينا ناهار نخورده بودم گرسنه بودم اونا هم بادمجمون داشتن من بادمجون دوست ندارم اومدم يك لقمه بخورم ولي نمي دونم چرا اين قدر برام خوشمزه بود كه تا تهش رفتم ديگه . بعد هم رفتم آرايشگاه و تا حد توان از فكم كار كشيدم . تصميم داشتم ابروهامو بردارم و موهامو سشوار بكشم ولي مرمر گفت از وقتي گفتي مي يام ارايشگاه تصميم گرفتم موهاتو مدل دار كوتاه كنم اول گفتم نه ولي گفت دكلوره است خوبه كوتاه كني تو كه عادت نداشتي رو حرف من حرف بزني رشد موهات خيلي خوبه تا دو ماه ديگه باز همين شده و خلاصه موهامونو كوتاه كرديم اخي الان تا شونه هامه البته يك كمي پايين تر از شونه ها . عاشق موي بلندم ولي خوب موهام وقتي بلند مي شه دمش خيلي نازك و كم پشت مي شه و قشنگ نيست .

بعد از ارايشگاه رفتم خونه مامان اينا . همسري هم ماشينو گرفته بود و اومد كه خرجشم بالا شده بود . عكاس محترم هم فرمودن شرمنده عكسا حاضر نيست و 5شنبه تشريف فرما شويد . توي راه هم يك عالمه اين اهنگ را گوش دادم : تو را با دنيا عوض نمي كنم / همه دلخوشي زندگيم تويي / من ازت چيزي نمي خوام عشق من / تو فقط بگو كنارم مي موني . حس خوبي از اين دو بيتش دارم و هر بار هم به همسري تاكيد مي كنم ببين اين اهنگه را تقديم مي كنم بهت هر وقت هم زمزمه مي كنم برا خود خود خودته . رسيديم خونه همسري رفت حمام منم مشغول مرتب كردن لباسام شدم و مسابقات وزنه برداري را ديديم كه هورا و عين گل و بلبل در حالي كه تالار دم خونمون بود يك ربع به ده رفتيم عروسي اونم عروسي تالار كه تا11 بيشتر نيست :دي من كه هم تا اندكي حس غريبي داشتم هم از خالش دلخور بودم همسري هم دلخور بود و در عين حال اصرار داشت توي عروسيشون نرقصم :دي خلاصه عروسي هم رفتيم نمي تونم بگم خود عروسي چطور بود چون من 20 دقيقه آخر بودم كه بعدشم رفتيم شام . عروس اصلا قشنگ نشده بود ولي زشتم نشده بود خيلي معمولي انگار خودش ارايش كرده باشه ولي لباسش قشنگ بود . گلشم خوب سفيد بود كه دوست نداشتم خيلي تكراريه انگار. همه هم متوجه كوتاهي موها شدن و گفتن خيلي بهت مي ياد و چه قدر رنگ لباست بهت مي ياد و چه قدر خوشكلي و اين حرفا ولي خوب ديگه دستم اومده كلا رفتاراشون . خانواده مادريش اين مدلين كه از وقتي ببيننت تا اخر فقط قربن صدقت مي رن الكي . خاله همسري برگشته مي گه واي قربونت برم هي مي گفتم كاشك اين پپر بياد من زودتر ماچش كنم مرده دلم براش كه . يعني مرده بودم از خنده البته درسته اين حرف دلش نيست ولي بي شيله پيله است اهل بدجنسي هم نيست . خاله بدجنس همان مادر عروس بود كه يكي از محركان مادرشوهر گرام براي مراسم ديدن جهيزيه بود الان براي دخترش يك خونه فسقلي گرفته و 5شنبه گفته هنوز مبلا نرسيده و ديشب هم اعلام كردن عروس كشون نكنيد كه مبادا بعدش كسي بره بالا و اسباب و وسايل را ببينه خيلي تميز و شيك ! ولي خوب از برخورد مادرشوهر و خواهرشوهر ديشب راضي بودم :دي حتي كمي واسه دعوتشون در اينده نزديك وسوسه هم شدم چون با همه اين احوالات خيلي تحويلم گرفتن در جمع اين جا بشين اينو بخور و از اين حرفا البته حس خوبه راستش بيشتر مربوط به خواهرشوهر گرام بود تا مادرشوهر . براي كادوي عروسي هم مادر همسري همچين چيزي تو ذهنش بود كه درسته خاله خيلي كمتر از اونچه من به دخترش كادو دادم به شما كادو داد و درسته دخترش كادوي خيلي كمي براتون آورد ولي مبادا شما همون كادو را پس ببريد در صورتي كه ما نه تنها همون بلكه يك كمترشو پيدا كرديم و برديم .

قسمت بد ماجرا بعد از بازگشت از مراسم بود كه ديدم واي همسري قهوه جوش را روشن گذاشته قوري خالي را هم گذاشته روش . خيلي از دستش عصباني شدم چون عادت داره وسيله هاي برقي را از برق بيرون نمي كشه و بدتر از اون گاهي مثل اين مورد روشن هم مي ذاره و من هزاربار تذكر دادم خطرناكه حالا كه باز ديدم تكرار كرده خيلي ناراحت شدم رفتم نزديكش اصلا بوي سوختگي مي داد و وقتي گذاشتمش رو سنگ اپن كه البته اب ريخته بود ترك برداشت و خرد شد . همسري خيلي عذاب وجدان داره و ناراحته . من خودمم ناراحتم و البته غصه همسري را هم مي خورم چون شديد عذاب وجدان داره و هي سعي كردم تسكينش بدم . تجربه مشابه داريد ؟ گمون نكنم كه قوريش گير بياد ديگه نه ؟

شايد تنها راه اين باشه كه يك قوري پيركس بگيريم خودمون درشو سوراخ كنيم ولي خوب قيافش مي ريزه به هم چون اين براي خوش فرم بودن و حالت خاصش قوريش خمره اي بود . پيركس ها گردند اصولا

پ. ن : جاري دختر خاله دختري بود كه خاله همسري و مامانش اينا اصرار داشتن همسري باش ازدواج كنه و من مي دونم توي عقد باهار ، خاله نشونش داده بود و گفته بود خيلي خوشگل تر از پپره ها و زن دايي عزيز همسري هم كه همه ازش حساب مي برن برگشته بود گفته بود حيف پپر كه با اين مقايسش كنيد آخه . اصلا اين به پاي اون نمي رسه . ديشب ديدمش افسردگي گرفتم خفن ها زشت بود يعني با ارفاق مي شد گفت معموليه دراز و لق لق هم بود يعني اصلا مونده بودم اگه گفته اون خيلي بهتر از منه پس من چي ام ديگه . زشت بود و بي نمك . به همسري گفتم من اشتباه مي كنم زشت نيست ؟ گفت به نظر منم زشته .

دعوت مي شويم دعوت مي كنيم

ديروز اداره اصلا روز خوبي نبودها . مدير يك اشتباهي كرده مي اندازه گردن بقيه . مدير روزاي 4شنبه يك سري اطلاعات مي ده من وارد سيستم مي كنم به يك خانم ديگه اطلاع مي ده پرينت ها را بگيره و بعد به اقاي ايكس هم مي گه تاييده فكس كن تهران . حالا شنبه خارج از برنامه زنگ زده به من وارد سيستم كن به اون خانم هم زنگ زده پرينت بگير ولي به آقاهه نگفته فكس كن تهران . خوب خارج از برنامه هم روح اون اقاهه خبر نداشته چيزي هست كه بايد فكس كنه من و اون خانمه هم كه هيچ وقت به اين اقا اطلاع نمي داديم كه اين بار بديم هميشه مدير بهش مي گفت اين بار نگفت . خلاصه بد بود بد .

در ضمن ديروز اخر شيطون كار خودشو كرد از همون اداره زنگ زدم به همسري چرا 4شنبه خوابيدي خونه مامانت اينا ؟:دي طفلي هم گفت بابا يادم بود دوست نداري فقط به خاطر اينكه ماشين تعميرگاه دم خونشون بود و صبح زود بايد مي يومدم خوابيدم . حالا اميدوارم ديگه تكرار نشه . عصر هم رفتم خونه چيزي به روي خودم نيوردم همسري طفلكي هم تا حدودي سرماخورده و بي حال بود همشو گرفت خوابيد البته با اون حال رفت چيپس و پفك و اينا خريد من شاد شم ولي بقيه شو خواب بود منم به حمام و كتاب خواني گذروندم . شام هم كه همون غذاي جشن همسري اينا را خورديم .

ديروز زن عموم زنگ زد و براي جمعه ، شام دعوتمون كرد و البته منم با همسري در ميون گذاشتم و براي سه شنبه شام مامان و بابام و سام سام را دعوت كردم . راستش شايد انتظار داشته باشه مامان اونم دعوت شه ولي خوب بايد براش جابيفته اين انتظار خيلي بيجاست و مامانش لياقت نشستن سر سفره خونه منو به اين زودي ها نداره . يكي دوبار ديگه كه مامانم اينا اومدن بعد ممكنه با مامانم اينا دعوتش كنم .

امروز صبح هم مرخصي ساعتي گرفتيم رفتيم يكي از وامهامون و در واقع سنگين ترينشون را تسويه نموديم بعدش رفتيم حساب مسكن باز كنيم كه شناسنامه نبرده بوديم كه قرار شد من خودم 5شنبه برم باز كنم . بعدهم لباسم را بردم خونه مامان اينا تا مامان برام درستش كنه حالا هم اومدم سركار بالاخره .

براي شام كمي دلهره دارم مامان گفت تعارف نداريم كه يك خورشت ساده بپز ولي شايد كباب بگيرم از بيرون با خورشت قيمه هم خودم درست كنم . سام سام هم سفارش پيتزا مي داد ولي اخه به اين غذاها نمي خوره شايدم مثلا قيمه بپزم و يك چيز ديگه مثلا رشته پلو يا يك خورشت ديگه مثلا لوبيا سبز يا قورمه سبزي .

چطوره قيمه و خورشت لوبيا سبز بپزم دو تا پيتزا هم بگيرم بذارم وسط حرف سام سام هم بشه ؟

دايي جان جان جان آمد

آخر هفته بسيار پرفراز و نشيب بود بسيار خوب و بسيار پربحث همه در كنار هم . 4شنبه قرار بود برم خونه مامان اينا چون دايي قرار بود بياد ولي خوب راستش تلفني در اداره با همسر گرام اندكي جر و بحث داشتيم كه ترجيح دادم برم خونه اول تا جر و بحث را حل نماييم . خلاصه در خونه صحبت نموديم و خوب دليلش هم سوء تفاهم بود يعني من چيزي كه خودم مي دونستم را فكر كردم همسري هم مي دونه و بهش نگفتم و خوب اونم قضيه رو جور ديگه فهميده بود و شروع كرده بود بهونه گيري و غر زدن و خلاصه معذرت خواهي كرديم . و بعد هم همسري رفت دنبال كاراي ماشين و منم راهي خونه مامان اينا شدم . خوب بود ديگه دورهمي حرف زديم خنديديم شوخي خوشگذروني ولي دايي اومدنش افتاد به فردا . همسري هم گفت ماشين در وضعيت اسفناكي فرو رفته و خاموش شده و خلاصه مجبور بود فردا را نره سر كار و دنبال اين كاراي متفرقه باشه و شب هم رفت خونه مامانش . راستش بعد از اون خستگي ها و دوندگي و دعوا و ايناها راهي نبود جز اينكه بره اونجا هر چند دلم راضي نبود يعني ديگه اخلاق مادرشوهر گرام اينجانب را مي دونيد يك جورايي و ميره رو اعصابش موذي هم هست ها مثلا مي گه اره خاله ها مي گن چه پپر كم مي ياد خونتون منم مي گم طفلك سر كاره نمي رسه بياد . خاله مي گه واي من دخترم هر روز مي ره خونه مادرشوهرش منم گفتم نه بابا اين طفلكيا اين قدر كار دارن ... حالا گله اين نبوده ها ولي كلا اين مدلي و با بدجنسي گله مي كنه . الانم يك شيطون اومده تو جلدم مي گه همين حالا به همسري زنگ بزن بگو ديگه حق نداري شب بري خونه مامانت ولي هي عقلم مي گه حالا صبر كن تا عصر كه ببينيش . دعا كنيد عقلم اين شيطون را شكست بدهد :دي

5شنبه صبح رفتم كتابخونه از اون ور رفتم كه اون پول مد نظرم را براي كودكان سرطاني بريزم به حساب و هزارتا بانك رفتم يكيشونم خودش شماره را نداشت و خلاصه دست از پادرازتر بازگشت نمودم:دي در راه يك پيازخردكن دستي براي مامانم خريدم كه البته دقيقا كاراييش صفر بود . ديگه در خانه پاي تلويزيون بوديم و همسر گرام در اين مدت رفتن تعميرگاه دنبال ماشين كه دينام و اينا مشكل داشت و  روغن هردوتا ماشين را عوض كرد و لوله كش برد خونه و از اين جور بحث ها و البته بازم جر و بحث تلفني داشتيم تقصير همسري هم بود سر يك چيز ساده داد زد اونم همسري كه كلا اهل داد زدن نيست و خوب اثار ديشب موندن خونه مامانش اينا بود براي اولين بار اون قضيه مهرطلبي را گذاشتم كنار اصلا محل ندادم ظهر براي ناهار اومد خونمون بوسيدم باز سرسنگين بودم هي گفت و خنديد فقط توي جمع باهاش حرف مي زدم و يعني در حد بندس ليگا دچار تحول شده بودم و براي اولين بار تو زندگيم اصلا از قهر بودن با كسي ناراحت نبودم . ناهار خورديم و استراحت نموديم و شب هم خونه عمم مهمون بوديم كه خيلي زود رفتيم هم و خيلي هم نشستيم خيلي خوش گذشت . همسري زودجوشه مثلا تو همين مهموني من و داداشم بيشتر با هم حرف مي زديم ولي همسري عين خوشحالا راحت وارد بحث شوهر عمم و پسراش شده بود خيلي براي خودش خوش مي گذروند . شام هم ماهي و ميگو و قورمه سبزي و سبزي پلو درست كرده بودند ميگوهاش عالي بود . آخر شب هم دم خونه دوباره مامان گلم بهم دوغ و نون سنگك و كله پاچه و يك شيشه ارده داد .  ديگه هم توي راه رفتن اصلا با همسري حرف نزدم يعني زدم ولي بي تفاوت اونم قهر بود البته بعد هم رفتم گرفتم خوابيدم ولي زودي اومد چراغ را روشن كرد گفت پپر بذار قبل خواب صحبت كنيم مشكل را حل كنيم ناراحتم از دستت و خلاصه گفتمان كرديم و همسري قبول كرد مقصر 100درصد بوده و يك عالم معذرت خواهي كرد تا اشتي نمودم .

جمعه صبح همسري ازم قول گرفته بود صبح زود بيدارش نكنم چون شبش 2:30 خوابيده بوديم خوب بنابرين صبح زود كه بيدار شدم عين بچه هاي خوب رفتم حمام و كتاب و ... تا همسري بيدار شد كله پاچه خورديم و بعد هم جارو زدم من و مي خواستم دست شويي را بشورم كه همسر گرام گفتن به هيچ وجه نمي ذارم اين كار رو بكني يعني از اول نذاشته هميشه خودش مي شوره :دي دستش درد نكنه . ظهر هم كارخونه همسري اينا تو تالار نزديك خونمون جشن داشت ما كه نرفتيم ولي غذاش را رفتيم گرفتيم . اما چون شب بازم مهمون بوديم ترجيح داديم ناهار فقط اب ميوه و كيك و شكلات خوردن نماييم . يك كمي خوابيديم و از همون عصر رفتيم خونه مامان اينا . ديگه مهي هم اومد دور هم فوتبال مي ديديم و صحبت و مسخره بازي و .... سوقاطي ها را هم دايي داد به من يك بلوز مشكي طوسي و يك كيف طوسي براي همسري يك بلوز زمستونه مشكي قرمز و يك پيراهن قرمز دستش درد نكنه . شام هم مهمون مامان بزرگ بوديم كباب و جوجه و بادمجان . خوش گذشت و مسخره بازي هم زياد داشتيم . بعد شام زن دايي بزرگه داشت ظرف مي شست منم رفتم كه اب بكشم ولي حلقه ام دستم بود و زود بي خيال شدم به مامانم گفتم بيا جاي من خلاصه اينا هم هي مسخره بازي و از اين حرفا همسري هم برگشت گفت خوب بابا طفلي خسته شد دستتم درد نكنه . دختر داييم برگشت به شوهرش گفت ببين دوتا دونه ظرف شست چه خسته نباشيديد شوهرش بهش مي گه بعد من اون همه ظرف خونه مامانت مي شورم هيچي بهم نمي گي ؟ شوهرشم در عين خونسردي گفت خوب پپر خسته مي شه تو نمي شي :دي ولي دهنم وا موندها دختردايي طفلكي گفت خونه مامان همسرش فقط عروسا بايد همه كارها را بكنند و دختراي خودش هيچ كاري نمي كنند اونا خونه مادرشوهراشون كار مي كنند!!! خيلي توهين اميزه نه ؟

واي چه قدر طولاني شد چه قدرم هنوز حرف دارم خوب اصلا شايد كسي ديگه اين قسمت ها نخونه بس كه طولانيه ولي بايد بگم ديگه زن دايي همسري 5شنبه زايمان كرد پسرش صحيح و سالمه اسمش هم هست همون كيانمهر . زن داييش هم از اون سياست مدارهاي ته فرمودن بچم خيلي خوشگله عين عمه هاش مي مونه!!!! ديگه خاله دومي همسري خونه خريدن و نقل مكان نمودن حالا قاعدتا بايد رفت ديدن خونه جديد ولي همسري به مامانش گفته ما نمي اييم خونشون ما زودتر رفتيم خونه جديد مگه اونا اومدن خونه ما ؟! منظورش ساكن شدنمون توي خونمون بعد از عروسيه . مادرشون هم فرمودن اينا دعوتين بايد شامي چيزي دعوتشون كنيد تا بيان همسري هم گفته بود من عمرا كسي را دعوت نمي كنم اگه هم دعوتي هست خوب پس منو هر وقت دعوت كردن منم مي رم خونشون . يعني اي خدا من نمي دونم چرا خانواده اينا اين طوريه واقعا ما زندگيمون را مي كنيم مي ريم مي اييم با دوستامون با خانواده من با خانواده پدريش مشكلي هم نيست ولي نمي شه خونه اينا رفت و بحث و جدل و دخالتي نباشه . نظر من بود بابا بريم ديدنشون ولي همسري مي گه نه .

ديگه تو فكرم يك بار مامان بابامو دعوت كنم خونمون شايد براي 3شنبه ظهر خوب باشه . حالا بايد با همسري صحبت كنم . در ضمن اينكه مامان عزيزشون دوباره نطق فرمودن حالا اونا ديگه مي ذارم ادامه مطلب كلا شايد ما خوش گذرون باشيم زياد اين ور و اون ور بريم شايد همسرم خيلي هواي منو داشته باشه و همه كار برام بكنه شايد خانوادم همه چيز برامون مهيا كنند ولي هميشه چيزي هست كه گند بزنه به زندگي ادم مثلا مادرشوهر بيشعور . البته تقصير خودمه چه قدر بهم گفتيد نذار همسرت تنها بره اونجا توام تنها بري خونه مامانت خوب ولي تكليف بايد معلوم شود .

ادامه نوشته

مريخ و ونوس و اين جور چيزا

ديروز كه دوباره رفتم باشگاه و سر كار هم اتفاق خاصي نيفتاد . تصميم نهايي جابه جايي ها را هم خبر ندارم و هنوز تو استرسم . ديروز از راه اداره رفتم كتابخونه و 5:15 بود رسيدم خونه داشتم مي مردم از گرسنگي ها چون از صبح كه يك ليوان شير يك شيريني خورده بودم ديگه چيزي نخورده بودم واي وقتي ديدم همسري يك بشقاب پر ميوه اماده كرده اونم پوست كنده و قاچ كرده با نسكافه يعني انگار دنيا را بهم دادن . نشستيم پاي تلويزيون بي خيال ميوه خورديم تو بغل هم اين قدر خوب بود اروم ارومه اروم بعد هم كمي خوابيديم و بيدار شديم بريم سينما . دوستاي همسري گفته بودن اين زنان ونوسي مردان مريخي قشنگه و دلش مي خواست بره و ديگه چون خيلي وقته رو پرده است و امكان برداشتنش هست بايد زودتر مي رفتيم . سر راه يك مدلاتور براي ماشين خريديم و بماند كه با چه مصيبتي جاي پارك گير اورديم در اخرين دقايق . اون نزديكيا خوبه 3تا پاركينگ با يك ذره فاصله هم هست ولي پر كه بودند هيچي بايد صف انتظارشونم مي ديدي در حد فاجعه . يك كمي هم البته دلخورناك بودم كه همسري وسط اين ترافيك و اينا به جاي اينكه تمركز كنه روي جاي پارك و ادرس پاركينگ ها داره همين جور سرخوش با كنترل مدلاتور ور مي ره . خلاصه در دقيقه 90 رسيديم سينما و خوب از اونجايي كه علاقه همسر گرام بيشتر از فيلم معطوف به خوراكي هاي سينماست دوباره يك نايلون پر كرد از خوراكي ساندويچ راني پفك چيپس شكلات چندتا چندتا من خودم با دوستام برم سينما اصلا عادت به اين همه خوراكي ندارم ته تهش يك پف فيله يا پفك . فيلمش متوسط بود خيلي خنده دار نبود ولي بي مزه اي هم نبود كه تو ذوق بزنه . موضوعش راستش اول يك حسي داشتم شبيه اين كه بهم بربخوره نمي دونم ولي شايد بزرگ نمايي باشه اما خيلي چيزاش راسته . اصلا دلم گرفته اصلا تو فكرم هست اين چيزا . تو فيلم چي نشون مي ده ؟ دختراي مجردي كه همش تو فكرن يك جور شوهر كنن ، تا پسر مجرد مي بينن فكر و ذكرشون مي شه اون ... نگاه پايينيه به زن ؟ شايد خيلي اغراق باشه ولي ادم منكر واقعيت هاي زندگي هم كه نمي شه بشه . خيلي بهتر شده جامعه ها ولي اخرش براشون ازدواج ته تهشه و اگه كسي نكرد هزار تا صحبت پشت سرش مي زنن ترشيد و اين حرفا . تو فيلم دو تا زن داريم زني كه مي خواد مسلط بشه و زني كه اونقدر بهش مسلطن كه شخصيت خودشو گم كرده و البته مي بينيم توي زناشويي ايراني كفه به سمت اون زني مي چرخه كه محور تمام زندگيش شوهرشه :دي

دلم گرفته دلم مي خواد روحيم اين جوري نبود دلم مي خواد خشن تر بودم مهرطلب نبودم . خانم دكتره چند وقت پيش داشت در مورد بيماري اي به نام مهرطلبي صحبت مي كرد مي گفت اگه كارتون درسته اگه از روي منطقه چرا بايد بعدش نگران باشيد كه اون فرد ناراحت شده ؟ خوب اين مصداق منه ها دلم مي خواد بلد بودم دعوا كنم بلد بودم بحث كنم دلم مي خواد اگه عصباني مي شدم و اعتراض ميكردم و مطمئن بودم اعتراضم به جاست از ناراحتيه اون فرد خودمو نمي باختم دلم مي خواد اگه حتي از همسري ناراحت مي شدم مي تونستم باهاش حداقل چند روز سرسنگين باشم .... نمي تونم هيچ كدوم اين كارها را نمي تونم بكنم يك زماني اينا را به روحيم نسبت مي دادم اما راستش الان واقعا و منطقا اعتراف مي كنم اين يه مشكله . من نمي تونم تحمل كنم كسي از دستم آزرده باشه يا منو بذاره كنار من هيچ وقت نمي تونم كسي رو تو زندگيم كنار بذارم و قاطع باشم و اين يك مشكله بزرگه در حد بيماري من بايد ياد بگيرم من بايد روي خودم كار كنم . پكرم ها خفن

آفتاب از كدوم طرف در اومده مهربون شدي ؟!!!

يك شنبه عصر باز تنها بودم توي خونه و همسري دير مي يومد همون موقع ها مادر گرامشون زنگ زدن سلام پپر جون خوبي ؟ ديشب زنگ زدم همسريت گفت يك كم سرماخوردي و خوابيدي . نگرانت بودم بهتر شدي  ؟ مي گفتي كه برات اشي سوپي چيزي بپزم همسريت بياد ببره ؟ تو رو خدا اگه كاري داشتي چيزي خواستي بگو ها ؟ مريضي خودتو اذيت نكني ها .... حتما دكتر برو .... و كلا از اين حرفا يعني شاخ درآورده بودم اصلا انتظار چنين محبت هايي را نداشتم ... نمي دونم خواب نما شده واقعا مهربون شده موقيته چيه ... خلاصه همسري اومد براش تعريف كردم و گفتم خيلي خوشحال شدم الان ديگه كينه هام يادم رفت بخشيدمشون گفت با همين يك تلفن ؟ دروغ نگو گفتم شايدم نشه گفت بخشش ولي خيلي بهتر شد ديگه اون حس نفرت نيست و حداقل حاضرم منم يك قدمايي بردارم گفت چه جالب ! من خودم كه هنوز از دلم بيرون نيومده :دي در ضمن 1شنبه توي كلاس بدن سازي تصميم گرفتم فقط روي ورزشي براي كوچيك شدن شكم و پهلو كار كنم و بي خيال برنامه مربي شم رفتم به مربيه مي گم ببين يك چيز براي پهلو بگو انجام بدم مي گه به نظر من تو خيلي هيكلت رو فرمه و قشنگه سفته فقط همين دستگيره هاي عشق را داري :دي مي گم كلا مربيه مشكل داره خوب من كلا بدنم به هيچ صورتي رو فرم نيست فقط وضعيت دستگيره هاي عشق بدتر از بقيه جاهاست :دي بعد از بدن سازي هاي مرتب تنها جايي هم كه شكل گرفته بازوهامه فقط بازوهام يك جور قشنگي ماهيچه اي شده و جلب توجه مي كنه بقيه بدنم نه خوش فرمه نه حتي اون سفتي كه مربي عزيز گفت البته دستش درد نكنه روحيه مي ده ولي خوب بايد جوري روحيه داد كه طرف باورش بشه و انگيزه بگيره خوب !

2شنبه هم همسري باز بايد مي رفت سر كار چون هنوز تعميرات كارخونه تمام نشده بود و همشون اماده باش بودند . خلاصه رفت سر كار و منم بعد خودم با ماشين رفتم خونه مامان اينا البته بدمم نمي يومد بمونم خونه خودمون اما مامان گفته بود بيا گفتم دلش مي شكنه . ولي رفتم اين قدر حال داد نون سنگك تازه گرفته بودن با پنير و گردو براي صبحانه خوردم به خيلي عالي بود . ديگه به حرف و صحبت گذشت و يك سر هم رفتم خونه دايي اينا با جانان جونم بازي كردم واي يك عالمه لباساي خوشگل و دستبند و گل سر براي عروسي اخر هفتش خريده بود . خيلي ماهه اين دخملي . ظهر هم ناهار كباب و جوجه بود و همسري از راه اداره اومد دنبالم كه با هم بريم خونه . بابا اينا دوباره يك پلاستيك پر پرتقال و يك عالمه هم از اين خرماهاي خشك معروف به ديري بهمون دادند . با همسري اول رفتيم بوستان سعدي كنار زاينده رود عزيزم كه باز شده بود چه خوب بود چه قدر غمناك بود ديدن زاينده رود خشك شده اخه . بعدشم ديگه رفتيم خونه استراحت و اين حرفا . عصرش هم نشستيم اول حساب كتاب پولامونو كرديم كه چي كار كنيم و كجا بذاريم اول قرار شد سه و نيم مسافرتمون را من 5شنبه ببرم بذارم تو حساب خودم كه اگه اين مسافرت طول كشيد و حالا حالاها تكليف سيل روشن نشد حداقل يك سودي روش بياد بقيه پول را هم قرار شد بريم بذاريم بانك مسكن كه بعدنها كه پول جمع كرديم تونستيم خونه عوض كنيم وام هم بگيريم .  ديگه همسري رفت استخر و منم مشغول درست كردن كتلت شدم به نظر خودم خوب بود فقط خيلي كوچولو بود ولي نظر همسري رو نمي دونم همش مي گه خوبه . بعد استخر هم يك سر رفته بود خونه مامانش اينا و با كارت عروسي دختر خاله اش برگشت 1شنبه عروسيشونه كارتشون را من خيلي دوست داشتم قشنگ بود . واي نمي دونيد كه براي اين تاريخ عروسي ما چي كار كردن كه چرا توي يك عيدي چيزي نمي گيرين چرا روز معمولي مي گيرين از اون موقع هم خالش تو بوق و كرنا كه دخترم شب عيد قدير عروسيشه حالا عيد قدير كه 3شنبه و شبشم 2شنبه نمي دونم 1شنبه از كجا پيداش شد؟

خبر ديگه اين بود كه برادر همسري در كمال وقاحت برگشته گفته من زن مي خوام . 21ساله دانشجو . خوب من نمي دونم بعد با خودش نمي گه خرج زن را از كجا مي خواد بده ؟ چطور پسري كه نه كاري داره نه خونه اي نه پشتوانه اي نه سربازي رفته نه به اينده شغليش مطمئنه اين قدر راحت مي گه زن مي خوام اونم كي دختر عموش . البته دختر خوبيه ها ولي مادرشوهر گرام چشم ديدن اينا را نداره در كل :دي

امروز صبح هم طبق معمول همسري محكم بغلم كرد گفت ماهگرد اشناييمون مبارك و من خوب طبق معمول باختم و يادم نمونده بود نمي دونم اخه چطور تا چشماشو باز مي كنه يادش مي ياد خوب .

پ. ن : بچه ها سر قضيه جا به جايي هاي اداره هنوز پر از استرسم مي دونم اشتباست كاري كه بايد مي شه و منم ديگه نمي تونم كاري كنم مي دونم بايد شرايط را پذيرفت و كار كرد مي دونم كسي كه مي ياد سر كار بايد خيلي چيزا را قبول كنه و اخر ضرر اين همه استرس فقط براي خودمه ولي چي كار كنم دست خودم نيست . الان هم فهميدم مدير قبول كرده تغييرات را فقط يك چندتا ولي اورده توي كار حالا اون ولي ها چي هست و تكليف من چي مي شه را نمي دونم . انگار دارن تو دلم رخت مي شورن .

آزمايش موفقيت آميز آرام پز

بله ارام پز از امتحان ديروزش سربلند بيرون اومد و خورشت لوبيا سبزمون را خوشمزه خوشمزه برامون درست كرد . زياد تو فكر استفاده از پلوپز نيستم چون خود برنج به نظرم اون قدر وقتي نمي گيره ولي يك كم كه دستم راه افتاد بايد سراغ زودپز هم برم حتما . وسيله بعدي كه البته تو دستوركارم هست تخم مرغ پزه :دي

امان از دست اين فتنه گراي اداره اگه ما را اروم گذاشتن ديروز تو راهرو داشتن كلي پچ پچ مي كردن الان هم هي با هم تبادل نظر دارن يعني باز تصميم تازه ؟ نقشه تازه ؟

من يك كاري هست بايد شنبه ها عصر انجام بدم خدايا نمي دونم چرا اين مدت هميشه يادم مي ره . ديروز كمي گلوم درد مي كرد و بي حال بودم از شانسم كه هر وقت حالم بده كارخونه همسري اينا هم مشكل داره و دير مي ياد . با اون حال تا رسيدم رفتم سر وقت برنج و جمع و جور كردن اشپزخونه . بعد هم نت و كتاب ولي همسري كه اومد داشتم از حال مي رفتم طفلي با خستگيش تازه برد منو خوابوند و مراقبم بود و ... عزيزم اينجا را نمي خوني ولي يك دنيا ازت ممنونم كه با اون همه خستگي بدون اينكه لباسانتو دربياري اومدي سراغم منو بردي توي تختم و مراقبم بودي ممنونم كه داشتي از خستگي غش مي كردي ولي همه ظرف ها را خودت شستي و اون قدر بهم محبت كردي .

ديشب يك عالمه انار دون كرديم براي خودمون و خورديم اين قدر خوب بود جاتون خالي چه قدر كاسه هاي پر از دونه انار را دوست دارم چه قدر خوشگلن چه قدر خوشمزن .

پ. ن : 4سال پيش يك مدير اومد توي اداره ما در حد افتضاح . كلي كه ريش و تريپ مذهبي و خيلي خيلي هم پرسنل را اذيت مي كرد يعني گير مي داد خفن من خودم چند ماه بعد اون اومدم يعني بايد مي ديديد چه قدر حرف پشت سرش بود . بد مرخصي مي داد اگه يك دقيقه يكي را بيكار مي ديد گير مي داد خيلي از امكانات را حذف كرد و...اما حدودا يك سالي هست از اين رو به اون رو شده فوق العاده خوش خلق مهربون رفيق با پرسنل چه قدر حواسش به حقوق افراد هست چه قدر تلاش مي كنه براي همه و حتي از نظر ظاهري خيلي شيك و مرتب مي گرده . چند وقت پيش از يكي از بچه ها پرسيده بود من اخلاقم عوض نشده ؟ گفته بود چرا خيلي . گفت من يك دفعه به خودم اومدم ديدم خيلي عصبيم خيلي گير مي دم به افراد نماي خوبي ندارم ولي من شجاع بودم خانم اعتراف كردم پيش خودم رفتم مشاور گفتم مي خوام درست شم ادم شم هنوزم مي رم خجالتم نمي كشم .... اين قدر تحت تاثير قرار گرفتم يعني واقعا شجاعت همينه بفهميم غلطيم و بخواهيم درست باشيم . 

ادامه مطلب هم عكس گوشواره اي هست كه مادرشوهر گرام دادند .

ادامه نوشته

پياده مرا زان فرستاد توس كه تا اسب بستانم از اشكبوس

4شنبه روز كاري خوبي نبود يعني اتفاق خيلي خاصي نيفتاد ولي حس جالبي هم نداشتم در ضمن اينكه زنگ زدم به استخر و گفتن كلاس عصرشون پر شده و الان جلسه شش هم تموم شده و عصر هم رسيدم خونه و همسري اعلام كردن پروازاي تايلند لغو شد و يعني ديگه سيلش خيلي وخيمه و من اصلا نمي دونم چي كار كنم بيش از حد دلم مي خواست برم تايلند و هيچ جاي ديگه به دلم نمي شينه . آخي چه قدر نانا و امينم گفتن بياييد 4تايي بريم مالزي ولي خوب من تايلند مي خواستم .

4شنبه عصر با همسري رفتيم خيابون گردي و من بالاخره دو تا كش سر صورتي و قرمز خريدم بعد از يك عالمه وقت كه داشتم با كش سر قديمي مي ساختم و از تنبلي نمي رفتم خريد . خيلي سرد بود ولي چسبيد از وقتي ازدواج كرديم ديگه پيش نيومده زياد براي قدم زدن بريم آخه . شبش هم كه پارازيت ها زد تو حالمون و زود خوابيديم .

5شنبه اينجانب صبح با ماشين راهي خونه مامان اينا شدم شبش قرار بود همسري منو دعوت كنه رستوران و گفت پس عصر برگرد بيا دنبالم تا شام بريم بيرون منم گفتم نه بابا چه كاريه با اتوبوس بيا كه البته شب طفلك دو ساعتي تو راه بود و عذاب وجدان شديد گرفتم . صبح اول رفتم قسطامون را دادم بعد كمي تلويزيون و كتاب و ظهر هم لازانيا درست نموديم تا من به صورت عملي شاهد پخت لازانياي درست حسابي باشم . ديگه شب هم همسري رسيد اومد بالا كمي نشست . زن دايي گرام اش پخته بود اورد دستش درد نكنه اشاش خيلي خوشمزه مي شه خيلي چسبيد . دوباره مامان باباي ماهم يك پلاستيك پر انار و يك شيشه دوغ بهمون دادن و بعد من و همسري راهي رستوران شديم . براي شام رفتيم رستوران سنتي اصفهان تو خيابون حكيم . 2شنبه و 5شنبه ها ورودي داره يعني به صورت سلف سرويسه  و موسيقي زنده و شاهنامه خواني داره . براي همين به نظرمون اومده بود بايد چيز جالبي باشه و جديد . خود هتل كه از اين خونه قديمي هاست و رستورانشم در حقيقت براي حياطش سقف كاذب گذاشتن و كردنش رستوران بد نبود فضاش . غذاش هم نفري دوازده و نيم بود كوفته و دلمه فلفل سبز كه هر دو خوشمزه بودن برنج ساده و خورشت قيمه كه اونم خوشمزه بود كشك بادمجون هم داشت كه من امتحان نكردم سوپ سفيد اونم خوب بود و كباب و جوجه كه اينش خيلي خيلي زشت بود يعني اين قدر كم مي ذاشتن كه تا دو نفر برمي داشتن تموم مي شد و بقيه بايد يك عالمه صبر مي كردن تا اينا باز دوتاسيخ بيارن . نوشيدني و چايي هم جدا بود البته اولش نگفتن ولي در اخر مي فهميدي براي يك فنجون چايي و يك نوشابه قوطي 2500 تومان شارژت مي كنن در حقيقت مزه غذاها نسبتا خوب بود ولي نحوه پذيرايي در حد افتضاح براي بشقاب قاشق فنجون همه چيز معطل مي شدي يك شيريني ساده ارزون حتي كنار چايي نبود يعني عصرانه سلف سرويس زاگرس هزار بار بهتر از ايناست . شاهنامه خوانيش خوب بود ولي كم بود داستانش هم مال وقتي بود كه سياوش كشته شده بود و الان سپاه توس داشت مي رفت تا با تورانيان بجنگه و انتقام بگيره . تيتر هم مربوط به همون اشعاره دو تا بيتش اخه خيلي تو يادم موند

مرا مادرم نام مرگ تو كرد / زمانه مرا پتك ترك تو كرد

پياده مرا زان فرستاد توس / كه تا اسب بستانم از اشكبوس

كلا عاشق شاهنامه و فردوسيم ولي لافم زياد داره ها رستم تير رو كه پرت مي كرد براي اشكبوس از سينه اش مي رفت تو از پشتش در مي يومد بعد مي رفت توي كمر اسب از توي شكمش هم در مي يومد و بعد اسب را مي دوخت به زمين و فرو مي رفت . ولي خوب عاشق شاهنامه هستم زمانش كم بود بعد هم در حد دوتا سه تا اهنگ سنتي كه البته قشنگ خوند طرف . ديگه اومديم خونه و از خستگي غش نموديم .

جمعه همسري بايد مي رفت سر كار و صبح زود منو رسوند خونه مامانم اينا . صبح هم من در حال تعريف كردن ديشب گذروندم ظهر ناهار پلوقمري بود و دوباره مامان يك پلاستيك خيلي بزرگ پر از موز و يك شيشه ماءالشعير برام گذاشت كه ببرم و بعد ناهار هم كه همسري از سر كار اومد دنبالم رفتيم خونه سر راه رفتيم دم استخر سوال كرديم كه ديگه كلاس ندارن گفت يك كلاس 2:30 تا 3:30 داريم ولي تغييرش مي ديم به 4:30 تا 5:30 ولي من فعلا ثبت نام نكردم . ديگه بعدشم تو خونه حالم گرفته بود غمگين بودم چون عصرش شام دعوت بوديم خونه مادر همسري اصلا به روي خودش نيورد ما ناراحتيم و همسري گفت حتما كادو خريده بهمون بده منم گريه افتادم بخوره تو سرش مگه ما محتاج كادوي اونيم احترامي كه بايد بذاره نمي ذاره بدم مي ياد ازش  تا تلافي نكنم انتقام نگيرم راحت نمي شم همسري هم مي گفت  اين قدر خودتو اذيت نكن فكرشو نكن هر وقت موقعيتش پيش اومد باشه عزيزم تلافي كن . خلاصه همسري خوابيد منم مشغول سرخ كردن مواد خورشت لوبيا سبز شدم تا شنبه بالاخره كار با ارام پز را شروع كنم .

شب دير رفتيم خونه مامانش اونجا هم عين معمول خودشو خوش برخورد و مهربون نشون داد بچه خواهرشم بود و بهتر شده بود بيشتر ارتباط برقرار مي كرد و ادم بيشتر به طرفش جذب مي شد . خلاصه طبق پيش بيني همسر يك جفت گوشواره هم خريده بود و داد . اخر شب هم خواهر همسري با شوهرش اومدن كه بچه را ببرن ما هم بلند شديم . كلا زياد نمونديم همسري بچه خواهرشو خيلي چرخوند و يك دفعه حالش بد شد يعني يخ كرد و عرق كرد البته اين شرايط هم اذيتش مي كنه كاراي مامانش تا سر حد جنون مي كشوندنش عصبانيش مي كنه بعد از اون طرف مامانش يك محبت هاي سطحي كه مي كنه نرم مي شه دلتنگ مي شه عذاب وجدان داره حسي غمگينه ولي از طرفي عقلي هم مي دونه نمي تونه كاري بكنه . گير كرده بدجور منم ناراحتشم ولي فقط يك چيزي را مي دونم بخشش وقتي نبخشيدي وقتي دلتانون با هم صاف نيست فقط اوضاع را بدتر مي كنه .

پ. ن 1 : زانوم چند وقته درد مي كنه داشتم به مامان اينا مي گفتم پامو كه بردم بالا سام سام گفت واي زيرزانوت كه واريسه و مامان اومد و اصلا از غصه واريس درد زانو از يادم رفت خلاصه جوراب واريس پوشيدم ولي بغض داشتم ناراحتم مگه چند سالمه كه بخوام واريس بگيرم و زانو درد .

پ . ن 2 : فكر نمي كردم آوش حذف شه دفعه پيش بد خوند ولي خوب صداش خوب بود و هميشه راي هاي اول را داشت . آوا و ماهان را دوست دارم .

فرار از دام بيماري

بله ديروز دوباره داشتم سرما مي خوردم ولي به يمن مصرف مرتب چايي در اداره ، مصرف مرتب چايي و شيرداغ در منزل ، خوردن قرص سرماخوردگي و خوابيدن زياد الان شكر خدا سرحال هستم در حقيقت ديروز را به محافظت از خودم پرداختم فقط همين .

ديروز توي اداره روز شلوغي بود اين مديرمون اخلاق بدي داره كه كارها را لحظه آخر مي گه يا يك كاري را مي گه فوري حتما امروز انجام شه از كارات مي گذري با زور انجامش مي دي ولي بعد مي بيني تا يك ماه ديگه ازش استفاده نمي كنه . خوب ديروزم دم ظهر ازم گزارش مي خواست و ديگه تا 12 دستم بند بود و ديدم نمي رسم برم باشگاه بنابراين وقت ناهار را رفتم دندون پزشكي و روكشم را امتحان نمود و ديگه فقط بايد يك روز برم براي گذاشتنش . عصر هم كه رفتم خونه و به مراقبت از خودم پرداختم :دي اولش رفتم بخوابم همسري هم مي خواست بخوابه گفتم نخواي زيادي بخوابي ها 45 دقيقه بسه ساعت مي ذارم بلند شيم بريم بيرن هم بگرديم هم من كش سر بخرم . خلاصه به اون نشون كه اون طفلكي بيدار شد ولي بنده ساعت كه زنگ زد به اين نتيجه رسيدم نه هواي سرد بهم مي خوره حالم بدتر مي شه بهتره خونه بمونم :دي

يك چيزي بگم تازگيا وقتي مي خوام از همسري جدا شم حس خيلي بدي دارم مثلا صبح ها كه مي خواد بره اداره همش غصه دارم حتي در حد بغض و با خودم مي گم چرا تا وقتي پيشم بود بيشتر با هم نبوديم اين همه ما منتظر زير يك سقف بودن بوديم چرا بيشتر ازش استفاده نمي كنم ولي خوب از اون ور هم نمي دونم ديگه بايد چي كار كرد ؟ عصرا با هم ميوه مي شوريم چايي دم مي كنيم با هم مي خوريمشون عشقولانه هم هستيم با هم شام مي خوريم جمع و جور مي كنيم اما بازم دلم بيشتر مي خواد دلم مي خواد چيز بيشتري بهش بدم يك روز خاص يك سوپرايز بزرگ يك محبت ويژه تر .

ديشب همسري كارت استخ را گذاش تو كيفك گفت اگه مي خواي تصميمتو زودتر بگير امروز زنگ بزن همه سوالاتو بپرس از 14ام شروع مي شه كلاساشون .

يك روز كاملا معمولي

يك سري كار دستمه تو اداره كه زياد به خاطر اين خبر تغييرات درگير انجامش نشدم ولي ديگه داره دير مي شه بايد يك اقداماتي بكنم .

ديروز يك عامله كتاب خوندم . از اين نظرش روز خوبي بود . اداره معمولي بود فقط حكم افزايش گروه را بهم دادند . خونه هم اتفاق خاصي نبود . تا رسيدم بابا زنگ زد كه دندون پزشكه مي گه بيا براي امتحان روكشت منم گفتم نمي تونم ديگه و حالا شايد امروز يك ساعت مرخصي بگيرم . خونه خبر خاصي نبود همسري كه اومد بقيه آش رشته ها را گرم كرديم خورديم صحبت نموديم چايي ميوه خورديم و در حقيقت هي همسري گرام قربون صدقه من رفت واي چه قدر دوستت دارم اون قدر مي خوامت اصلا نمي دونم چي كار كنم . نگات كه مي كنم دلم ضعف مي ره برات . تازش یک شاخه رز سفید که سرش صورتی رنگ هم بود برام خریده بود خیلی خوشحال شدم .

كامپيوترمون همچنان ديوانه است بايد يك فكري براش كرد . در ضمن اينكه همسري از اون لوله كش قبلي هم نااميد شده و مي خواد به يكي ديگه بگه ولي سراغ نداره . خلاصه دو تا كار تعميراتي اصلي همين جوري رو هواست . شب هم همسري رفت استخر منم موندم مشغول كتاب خواني . من استخر نمي رم شنا هم بلد نيستم يك زماني اون قدر تنفر داشتم حاضر نبودم امتحان كنم استخر رو ولي الان حس مي كنم دلم مي خواد شنا بلد باشم . يعني جرقه اش از مسافرت دبي پارسال زده شد با همسري رفتيم پارك آبي و اونجا به چندتا پسر ايراني دوست شديم و توي پارك با هم بوديم يك جايي هم تصميم گرفتن بريم تو درياچش شنا همشون شنا مي كردن فقط من بلد نبودم يكي از پسرها هم خودشو كشت و يك عالمه به من سعي كرد شنا ياد بده خيلي با هم تمرين كرديم و البته استعداد زيادي نداشتم . از همون موقع جرقه زد شد و بعد توي هتل مي گفتم اگه بلد بودم اينجا كه امكانش هست با همسري با هم مي رفتيم استخر چه حالي مي داد و الان حتي فكر مي كنم تنهايي هم بالاخره بد نيست ادم بره شنا تابستون دنبالش بودم نه جدي البته و خوب مشكل اينه براي خانوما معمولا صبح كلاس مي ذارن . الان يك استخر تقريبا نزديك خونه هست كلاس گذاشته البته 4:30 تا 5:30 هست يعني حتما بايد با ماشين برم ولي خوب يك ماه كه بيشتر نيست در ضمن توي پاييز هزينه اموزش شنا هم نصف مي شه ولي خوب گفته اگه به حد نصاب برسه حالا مرددم نمي دونم چه كنم هنوز .

ديشب شام قليه ماهي ها را خورديم مامانم زنگ زده مي گه غذا مذا ديگه نمي پزي مي گم مامان اخه مونده خيلي داريم چه كار كنم ؟ حالا مامان تصميم گرفته ديگه بهم غذا نده .....

استرس ناك

سر قضيه اداره خيلي ناراحتم استرس ناجوري هم دارم . نبايد هيچ تغييري باشه چون هر تغيير براي من بدتر مي شه . الان ما دو تا گروهيم يك گروه كار عملياتي يك گروه كار تحقيقاتي من توي گروه دومم حالا مي خوان دو تا گروه بشه گروه اول عمليات و تحقيقات محصول الف و گروه دوم عمليات و تحقيقات محصول ب . خوب گروه محصولات الف مهم تر هست من همه كارهام مرتبط با محصولات الف هست و در ضمن گروه عملياتي بزرگ تر از تحقيقاتيه پس اگه قرار بشه تقسيم بشه قاعدتا گروه عملياتي بايد مسئول محصول الف بشه كه نظر مديريت هم همينه و در اين حال خيلي راحت و بدون دردسر معلومه منو مي فرستن تو اون گروه با يك سرپرست غيرقابل تحمل . حالت دومي كه پيش نهاد همكارها و سرپرستمون هست اينه كه سرپرست ما بشه مسئول محصول الف و منم همين جا بمونم اين خوبه ها من مشكلي ندارم ولي دو تا سد سر راهش هست اولا كه مدير عمرا موافقت نمي كنه سرپرست كاراي عملياتي كه يك گروه بزرگ داشته و الان مرخصيه بشه سرپرست محصول كم اهميت ب و دوما اگه هم قبول كنه يكي از بچه هاي ما بايد بره اون ور . سرپرستمون مي خواد آقاي شين بره ولي من مي دونم مدير موافقت نمي كنه چون اقاي شين قبلا سرپرست همون گروه بود و به دليل عدم كفايت انداختنش كارمند گروه ما شه حالا دوباره نمي كندش كارمند گروهي كه زماني مديرش بوده كه آخه!!!!! يعني با تمام وجود آرزو مي كنم استرس و ناراحتي كار تموم شه .

قبلا يك مدتي توي كار فيلم بودم يعني با همين خانم هاويشان زياد مي شستيم فيلم مي ديديم و نقد فيلم مي خونديم و البته اون بيشتر از من . من هميشه يك عالمه كار داشتم انجام بدم برنامه ريزي داشتم و پيش نمي يومد حوصلم سر بره اما الان كه توي يك خونه ايم راستش همسري شبيه من نيست كه كلي كار متفرقه داشته باشه يعني اگه من بخوام جلسات نقد برم كتاب بخونم اون با خواب يا تلويزيون يك جوري خودشو مشغول مي كنه كه من بتونم به علايق شخصيم برسم ولي خوب درست نيست و منم عذاب وجدان مي گيرم البته يك برنامه هايي مثل كوهنوردي و مسافرت و رستوران و بازديدهاي تاريخي را پايه است . حالا تصميم گرفتم يك فعاليت مشترك پيدا كنم و به اين نتيجه رسيدم بزنيم تو خط فيلم و بشينيم هر روز با هم يك فيلم درست حسابي ببينيم يك جور كه اطلاعات سينمايي بالا بره . يك ليست 100 تايي فيلم هم تهيه نمودم و ايميل زدم به يكي از دوستان قديم آقاي هري كه اين فيلما را تو ارشيوت داري برام بزني اونم جواب داد بيشترشو دارم برات مي زنم پست مي كنم ولي فقط يك مسئله اي هست كه تحت هيچ عنواني ازم پول نمي گيره خوب البته مي تونم جاش براش چيزي بخرم و بفرستم .

ديروز بعد از اداره رفتم كتابخونه سيستم ها قطع بود و خيلي دير رسيدم خونه قربونش برم همسري برام چايي ريخته بود با شيريني ميوه ها را حتي برام پوست كنده بود و قاچ زده بود كه تا مي يام بخورم من با اينكه زنم هيچوقت از اين كارا نمي كنم . كاشك مي شد همين قدر خوب باشم همين قدر محبت كنم و سوپرايزش كنم . خلاصه كمي صحبت نموديم و همسري رفت استخر و منم مشغول كتاب خوندن شدم ولي زنگ زد كه ظاهرا سانساي استخرشون افتاده به 2شنبه ها . ديگه رفته بود آينه ماشين را خريده بود با شير و چيپس و اومد خونه . شام هم املت قارچ و سوسيس درست نموديم . بعدشم همكارم آزرا كه هم دانشگاهي هم بوديم يك سي دي بهم داده بود يعني توي دانشگاه جشن براي دانش آموختگان بود من نرفتم اون رفت بعد هم سي ديشو گرفت و گفت ببر ببين منم اصولا علاقه اي به ديدنش نداشتم تو رودربايستي گرفتم ولي همسري عين خوشحالا مي گفت بابا بذار ببينيم حالا . خلاصه گذاشتيم و تا آخر شب پاش بوديم يك قسمتش كه يوسف كرمي كريمي چيه اون بود و تقليد صدا و حركات و .. بود واقعا قشنگ بود و ما مرده بوديم از خنده سخنراني دكتر آذر هم زيبا بود .

الان يك وعده قليه ماهي يك وعده قورمه سبزي و يك وعده اوليه تو يخچال داريم به علاوه يك پرس كباب و قاعدتا فردا هم برم باشگاه ناهارم مي مونه براي خونه يعني يك پرس ماهي خوب ببينيد حق دارم كه ده روزي هست غذا نپختم اينا هم زياد بمونه خراب مي شه البته به اميد خدا تا اخر هفته تمومه و مي تونم هفته ديگه اشپزي نموده و از مزاياي آرام پز در مرحله اول و در مراحل بعد زودپر و پلوپز بهره مند گردم .  

آش رشته مامانم اينا

ديروز صبح توي اداره مدير محترمه اومدن توي اتاق و گفتن اومدم به دردو دلاتون گوش بدم و براي خودش دو ساعتي موند . منم شنبه ها سرم شلوغه اين شلوغي كار در كنار كندي زياد اينترنت و حواس پرتي هاي اخير من سبب شد كه يكي از كارهاي مخصوص شنبه را يادم بره انجام بدم الان هم موندم امروز تهيه كنم ببرم مي ترسم بگن چرا ديروز نيوردي ؟ نبرم صداشون يك وقت در بياد كلا از عملكرد كاريم راضي نيستم اين مدت اخير هر چند ديروز منشي آقاي مدير زنگ زدند و فرمودند آقاي مدير برات درخوست گروه بالاتر داده

مامانم هم زنگ زد با سرويس نرو خونه خودم مي يام دم اداره با بابا برات آش مي يارم و با ماشين مي رسونيمت . راستش جمعه مامان بزرگم همه رو جمع كرده بود كه آش بپزه منم دوست داشتم برم ولي خوب عصرش مادرشوهر قرار بود بياد و دستمون بند تميزكاري بود . خلاصه مامان بابا اومدن دستشون درد نكنه يك ظرف خيلي بزرگ آش يك عالمه گوجه و انگور سياه و يك بسته هم پولكي برام آورده بودند ديگه رفتيم خونه و يك ساعتي هم نشستن و رفتن . بعد هم همسري گفت 4 مامانم زنگ زد سرم درد مي كرد جواب ندادم و الانم چشمم درد مي كنه و مي رم مي خوابم . خوب اين مادرشم از بس احساسات مادرانش قوي هست ديگه زنگ نزده بود فقط شب يك اس ام اس داد اون تراول ها كادوي عروسي دايي بود . همسري هم جواب داد از كي تا حالا تو خانواده ما رسم شده براي عقد كادو جدا مي برن براي عروسي جدا فقط براي دايي يك دفعه اين طور شد ديگه اره ؟ بعد هم خونه جديد كي روش مي شه بدون كادو بره ؟ كادو هم نمي خوام گفتم بدوني . يعني مي خوام ته احساست مادرانه را ببينيد . يعني اگه مامان خودم بود و مي ديد اين قدر ناراحتم امكان نداشت خوابش ببره شده بود شبونه مي يومد دم خونه ما از دلم دربياره ولي خوب مادر همسري كلا اهل محبت و مادري كردن نيست .

شب با همسري نشستيم قسمت دوم پاندوي كنگ فو كار را ديديم قشنگ بود اين قسمتشم و ديگه فقط يادم مي ياد داشتم كتاب مي خوندم كه رفتم يك كوچولو رو تخت دراز بكشم خستگي كمرم در بياد بعد يك صحنه يادم مي ياد همسري داشت پتو روم مي انداخت و مي گفت چشمات مست خوابه بخواب يك كم و بعد كه يك دفعه بيدار شدم و ديدم ساعت 1 بعد از نصفه شبه . ان قدر حس بدي دارم از اون همه خوابيدن .

امروز ماهگرد عقدمون هست و همسري اس ام اس داد تبريك گفته و عنوان كرده ديدي باز يادت نموند . خيلي باحاله يعني هر ماه 8 ام و 17ام و از اين به بعد 24ام را بايد به من تبريك بگه يك بارم يادشم نمي ره اما من ...

خوب سرمون خلوت تر شده يك سري كار مونده داريم اين لوله كشه نيومده پس نشده واسه نصب ماشين ظرف شويي هم بيان سري دوم عكس ها به دستمون نرسيده آلبممون را درست نكرديم فيلممون حاضر نيست روكش دندونم مونده روكش براي مبل ها مونده . تعويض روغن هر دو تا ماشين خريد اينه براي ماشين خريد اين فندكيا و كاراي بعدترش 3 تا ترميم ددون همسري و پر كردن دندون خودم . توي هفته هاي بعد هم بايد دست به كار شم يك بار مامان اينا را شام دعوت نمايم .

ادامه مطلب عكس خريداست هر چند چيز خاصي نيست كفش و كيف براي سركار و شلوار تو خونه :دي

پ. ن۱ :بچه ها اون اتفاق بد كاري انگار داره مي افته يعني در حد مرگ ناراحتم نمي دونم چي كار كنم معاونت كاملا موافقت كرده فقط مونده تصميم نهايي مدير نمي دونم چي مي شه

ادامه نوشته

جمعه خونين

4شنبه سر كار اوضاع خوب بود ولي يك اشتباه فاحش تو كار خودم كردم كه خيلي ناراحت شدم و خجالت كشيدم . شبش هم تصميم داشتم برم خونه بابا اينا راستش خيلي دلم تنگيده بود واسه شب اونجا بودن رفتم به همسري هم گفتم اگه مي خواي برو خونه مامانت اينا ولي نرفت و تنها موند خونه . 4شنبه شب هم كامل رفتم خونه مامان بزرگم مهي هم اومد خيلي گفتيم خنديديم و خوش گذشت بعد هم كه خونه خودمون اومديم و اكادمي را كه داشتم مي ديدم به صورت مرتب با همسري در تماس بوديم كه سام سام مي خنديد و مي گفت اه كشتين منو . آهان 4شنبه يك سري هم زدم به كتابخونه . شبش همسري زنگ زد پپر يك پولي به دستم رسيده عزيزم فردا بيام دنبالت بريم چيزايي كه مي خواي بخري را بردار . همسر من در ماه 1 ميليون قسط مي ده و واقعا چيز زيادي ته جيبش نمي مونه حتي واسه خرجهاي ضروري انفرادي . تا چند ماه ديگه هم همين طوره ولي با اين حال كوچيك ترين پول خارج از برنامه اي كه گيرش بياد براي من چيز ميز مي خره يعني ته عشق يعني خدايا نذار هيچ وقت اين چيزا يادم بره .

5شنبه صبح همش تو خونه بودم يعني هرچي مامان گفت حداقل بيا تا دم پارك بريم و بياييم گفتم اصلا . بعد از مدت هاست مي تونم بشينم يك نصفه روز كامل تو خونه بدون هيچ كاري يعني خيلي حال داد واقعا بعد از يك مدت دوندگي يك بيكاري كامل خيلي مي چسبه . فقط يك سر رفتم ارايشگاه .ظهر قرار بود ناهار پيتزا بخوريم و خودمون درست كنيم كلا غذاهاي اين مدلي مثل اسنك و پيتزا خيلي حال مي ده خونه مامان اينا چون همه با هم مي شينيم سر درست كردنش و خيلي خوش مي گذره . 5 شنبه هم من و مامان و سام سام هر كدوم يكي از پيتزاها را درست مي كرديم و كلي خنديديم . عصر هم همسري اومد سراغم رفتيم خريد . يك جفت كفش براي سر كار مي خواستم هميشه براي كار كفش اسپرت مي پوشم اونم 90 درصد مواقع آل استار بوده با رنگهاي مختلف ولي اين بار همسري هي گفت بابا بسه تكراري شد و اينكه يك جفت اسپرت ساده مشكي برداشتم . بعد هم رفتيم از اونجايي كه هوا سرد شده و اصولا بين لباس تو خونه هاي من فقط يك شلوار پيدا مي شه يك شلوار ورزشي طوسي صورتي برداشتم از همين هايي كه بالاش خيلي چسبونه پاچه هاش گشاده مي شه كنارش خط داره حالا اگه شد عكس همه خريدها را مي ذارم بعد شلوار لي مي خواستم كه ابي روشن مي خواستم همسري هم هي مي گفت سفيد بردار شيك تره و چون ديدم فعلا سه تا شلوار لي دارم و اگه خدا بخواد سفر هم در پي خواهيم داشت بي خيالش شديم ولي يك كيف ديدم كه خيلي دوست داشتم و گفتم بريم اينو بخريم براي ادارم رنگ دوديشو برداشتم راستش كلا مدل كيفي هست كه عاشقشم قبلا هم براي اداره و دانشگاه هها از اين مدلا داشتم . ديگه بعدشم بستني خريديم براي مامان اينا و براي فردا شبش هم شيريني گرفتيم . شام خونه ما دعوت بوديم خلاصه رفتيم شام قليه ماهي بود خيلي هم خوش گذشت و همه چيز عالي بود بعد هم برگشتيم اخر شب خونمون خيلي خوب بود زندگي . مامان هم دوباره كلي شرمندمون كرد يك عالمه برنج و قليه ماهي داد دو تا نوشابه رشته پلويي و دو تا ليوان خوشگل و در ضمن براي فردامون هم كله پاچه بهمون داد .

جمعه از صبح مشغول تميز كردن خونه بوديم و عصرش هم مشغول فراهم كردن لوازم پذيرايي بماند كه دعواي بدي هم با همسري نمودم كه الان حوصله شرح دادنش نيست . خلاصه مامانش اينا و خواهرش اينا اومدن خندون و خرم و خوشحال با يك جعبه شيريني . همين . بعد بگين حرص نخور يعني نمي دونم همسري بيچاره چه حالي بود ما اهل اين هستيم كه هر كي خونه نو مي ره براش كادو مي بريم و اين شامل عروس داماد هم مي شه همسري اين ها هم رسم دارند داييش كه قبل ما عروسي كرد خود مامانش و خواهرش اينا هر كدوم يك تراول براش بردن بعد براي پسر خودش هيچي . گفتم بهش باورم نمي شه ما رفت و آمدمون را به نشانه اعتراض كم كرديم به جاي اينكه براش مهم باشه پسرش را نمي بينه به جاي اينكه تلاش كنه تازه اعلان جنگ هم مي كنه كه اصلا در كل نيا برام مهم نيست . به همسري گفتم ناراحت مي گه ناراحت چرا ديگه يك دلم اصلا نمي خوام ريخت مامانم را ببينم فكر كردي چرا اين قدر فاميل بابام باهاش بدن چرا فاميل خودش بهش احترام نمي ذارن چون بيشعوره چون منطق حاليش نيست تا حالا مي گفتم 70 درصد اون مقصر 30 درصد هم ما . گاهي بزرگش كرديم الان ديگه 100 درصدش خودشه قيدشو كامل مي زنم . وقتي مامانت اينا مي يان خونمون خوب فضوليش گل مي كنه همون فرداش زنگ مي زنه چي اوردن چه قدر اوردن بعد خودش اين طور !امروز همسري بهش زنگ زده و گله را كرده خيلي راحت برگشته گفته رسمه فقط خانواده دختر مي برن همسري گفت ا اون قوت تازه رسم شده دايي كه عروسي كرد شما فاميل عروس بودين اره ؟ گفته ا راست مي گي ها خوب حالا يك دفعه يه چيزي برات مي يارم همسري هم گفته فقط گفتم كه بدوني داري چي كار مي كني چيزي لازم ندارم تو ورداري بياري .

يعني دلم باز خونه از دستش ها . مامانم وقتي ما را پاگشا كرد خواهر همسري را هم دعوت نمود كه اون چون از دست همسري من ناراحت بود نيومد هر چي هم همه گفتن اي بابا چه ربطي داره تو داري به مامان باباي پپر بي احترامي مي كني راضي نشد بياد بعد هم اين مادر بي شعور همسري وقتي اومد حتي عذرخواهي ساده به خاطر نيومدن دخترش نكرد . بعد هم كه خواهرش ما را پاگشا كرد اصلا بابا مامان منو دعوت نكرد حالا مامانم بعد از عروسي كه ما را دعوت كرد مامان همسري را هم گفت ولي ديگه خواهرشو نگفت . نمي دونيد چه طوري رو اعصاب اين همسر بنده خدا رژه رفتند ها يعني چي براي چي دعوت نمي كنن دارن به تو بي احترامي مي كنند . همسري مي گه پاراسل چرا بي احترامي كردن نيومدن مي گه پارسال تموم شد مي گه مي خواستي عذرخواهي كني مي گه به ما چه مگه تقصير ما بود مي خواستي از دل خواهرت در بياري تا اونم به اينا بي احترامي نكنه . مي گه چرا اينا مامان باباي پپر را دعوت نكردن مي گه من دخترم نباشه بهم خوش نمي گذره . اگه قرار من دعوت باشم بايد بهم خوش بگذره .

خلاصه اون قدر پرم اصلا حرفي ندارم

خبر بد ديگه اينكه اون جا به جايي دوباره يك جورايي علم شده يعني مدير بهشون گفته حالا طرح شما نه ولي يك فكري مي كنم امروز عصر كه اينيم كه الان هست نباشه . مي شه لطفا باز برام دعا كنيد خدايا مي شه باز لطفا كمكم كني .

خونه مادربزرگه

ديروز همسري زنگ زد كه پپر براي عصر برنامه اي نداري ؟ مي ياي بريم خونه مامان بزرگم ؟ منم گفتم اكي بريم . همسري زنگ زد و با عمه اش هماهنگ كرد كه عصر مي ريم اونجا ولي شام نمي مونيم و فهميديم كه جمعه حوصلشون سر رفته بوده مي خواستن بيان خونه ما ولي عموش گفته نه بايد از قبل زنگ مي زديم يعني كلا فاميل پدريش يه جورايي با سرزده رفتن مشكلي ندارن ! يعني يكهو دلم ريخت ها اين قدره ترسيدم هول كردم اگه يه وقت بيان آخر شب باشه به شام بيفته چه خاكي به سرم بكنم!!!كاشك خانه دارتر بودم

عصرش اين قدره دلم براي همسري تنگ بود اين قدر بغلش كردم اونم گفت همين طور بوده گفت تو اداره واقعا بي قرار بودم عصبي بود كه زودتر برگردم پيشت . ديگه كمي استراحت و كتاب خوندن و شام هم كباب هايي كه مامان داده بود را خورديم و راهي خونه مامان بزرگش شديم كه عموشم اونجا بود كلا در اين يك سال نشده من برم اونجا و عموش اينا اونجا نباشن :دي زن عموش هم مي گه اگه خواستيد بياييد خونه ما حتما زنگ بزنيد چون ما كم پيش مي ياد خونه باشيم :دي تا رفتيم خلاصه داشتن برامون اب هويج مي گرفتن و بعد با بستني اوردنش كه خيلي حال داد . كلي هم خوش گذشت . خانواده پدري همسري البته اصالتا اصفهانيند ولي پدربزرگش براي كار مي ره خوزستان و باباي همسري و عمه و عموهاش اونجا به دنيا مي ايند و بزرگ مي شند در نتيجه آدماي خون گرم و مهربونيند خيلي بجوشند اهل فضولي و بدجنس بازي نيستند و خوب از اون ور اهل تشريفات و پذيرايي هاي آن چناني اصفهاني هم نيستند . من خودم خيلي بجوش و راحت نيستم ولي با اين حال بهم خوش مي گذره فقط مثلا مي بينم دارن تو اشپزخونه كار مي كنن اصلا روشو ندارم سختمه معذبم برم كمك از اون ور معذب هم هستم كه نشستم . خلاصه گفتيم و خنديديم و ديدم داره 9 مي شه و همسري عين خيالش نيست گفتم بابا پاشو زشته ما گفتيم شام نمي مونيم يعني ديگه مي خواستم شام بكشن كه پا شديم يك عامله اوليه درست كرده بودن و دوباره هم يك ظرف پر برامون دادن . به قول همسري دوباره تا 1هفته اولويه داريم:دي حالا باز فكر و فكر كه دفعه بعد ظرف را چي بذاريم توش پس بديم ؟:دي راستش نمي دونستم بلند شدنمون درست بود يا نه از يك طرف ما تاكيد كرده بوديم شام نمي مونيم از يك طرف زياد درست كرده بودند اندازه ما نمي دونم .

شب كه برگشتيم داشتم به همسري مي گفتم از دوستام در مورد لازانيا پرس و جو كردم ظاهرا مشكل اصلي همون زمان زياد موندنش توي فر بوده بعد مي گه اره منم به انسان داشتم مي گفتم گفت زياد گذاشتيد بمونه ! خوب يك كمي ناراحت شدم اين انسان همون دوست حسود هست كه در ضمن رفت و امد خانوادگي هم با هم داريم دلم نمي خواد ريز به ريز خونمون يعني حتي خوب و بد شدن غذامونو همسري براش بگه . خلاصه رفتم كتاب خوندم ولي همسري كه فهميده بود دلخورم اومده بود از دلم دربياره هر چي مي گفتم نه بابا مهم نيست گير داده بد خلاصه مجبور شدم كتاب را بذارم كنار و بقيه شب را به دلقك بازي و خنده بگذرونيم و تا حدودي هم حرف هاي مهم .

كارتون بازي

ديروز اداره روز آروم و خوبي بود . گوش شيطون كر ظاهرا در مورد اون قضيه جابه جايي ها هم مدير دعواشون كرده و گفته من باهاتون كنار اومدم كه مشكل موقتي حل شه و گفتم يك راه حل فوري بدهيد نه اينكه همه چيز رو به هم بريزيد و ظاهرا قرار نيست تغييري ايجاد شه .

بعد از اداره هم رفتم يك سري كتابخونه و تا رسيدم خونه ديدم به به همسري هم چايي دم كرده هم ميوه برام آمده كرده هم سويا را خيسونده و ديگه نشستيم به چايي خوردن و كارتون گوسفند ناقلا بره ناقلا چيه چند قسمت اونو داشتيم كه ديدم و خيلي دوسش داشتيم بعد هم نوبت پانداي كونگ فو كار بود اونم قشنگ بود البته همسري كه اون قدر خوشش اومده بود كه حتي يك دقيقه اش را هم نمي خواست از دست بده :دي چه خوب بود خيلي وقت بود انيميشن نديده بودم . دانشگاه كه مي رفتم يك زماني جشنواره انيميشن بود و كارتون هاي روز دنيا را نشون مي دادند با اجازتون يك هفته كامل دانشگاه را تعطيل كردم و روزي 3 تا 4 سانس مي رفتم كارتون ببينم به همراه همين مس مس عزيزم كه الان خوزستانه .

ديشب تصميم داشتم لازانيا بپزم دليلش هم قارچ هايي بود كه داشتيم كه با اجازتون ديدم قارچ ها خراب شده و براي سس سفيد هم شير نداريم ديگه همسري همون موقع رفت بيرون قارچ خريد ولي شير گيرش نيومد . لازانيا مون خيلي بد شد البته وسطش خوب بود ولي خوب در مرحله اول كه اشتباه كردم و سطح رويي را هم برگه لازانيا گذاشتم كه خشك شد . ديگه اينكه زيادي گذاشتمش توي ماكروفر و لايه زيري هم سفت شد و البته يك موضوع ديگه هم بود ظرفمون كوچيك و دو نفره بود و خب كناره هاي ظرف هم كه سفت شده بود نصف حجم محسوب مي شد خودش . حالا جز اينا خشكي لازانيا دليل ديگه اي مي تونه داشته باشه ؟ جايي ديگشم يعني اشتباهي كردم ؟

امشب كه شام داريم ولي تصميم جدي دارم از هفته اينده ارام پز را وارد پروسه كنم . اين جوري فايده نداره شب هايي كه بخواهيم شام بپزيم بايد از همون 5 كه مي رسيم شروع به كار نمود تا براي 9 و 10 يك شامي داشت اين جوري خسته مي شيم و وقت زيادي براي با هم بودن نيست . انگار اگه بذارم كاراي اوليه اش را اخر شب بكنم و صبح زود بريزم تو ارام پز روال بهتر مي شه و عصر مي شه استراحت كنيم .

اطلاعات مسافرتي

ديروز يك ساعت مرخصي گرفتم همسري هم اومد و با هم رفتيم آژانس ها كه قيمت بگيريم. اولا كه خيلي شيك از شانس ما ايران اير تحريم شده و فقط با ماهان مي شه رفت كه گرون تره دوما گفتن از 17 آبان به بعد فصل خوب سفر به تايلند محسوب مي شه يعني بهترين فصل از نظر آب و هوا و جشن هاي محلي و نزديك به تعطيلات اروپا هم مي شه پس نرخ ها زياد مي شه . در مورد سيل پرسيديم ازشون گفتن مشكلي نبوده و تورها اجرا شده ولي خوب هوا خوب نبوده اما طبق بررسي هاي انجام شده اينجانب در اينترنت سيل تايلند بي سابقه بوده ولي با سد و اينا جلوش گرفته شده بوده كه به داخل شهرهاي توريستي نياد واسه همين تا حالا مشكلي نبوده ولي به نظر مي ياد ظرفيت سدها هم در حال پر شدنه حالا تا ببينيم چي مي شه .

برگشتيم سريع شام خورديم كه در حقيقت باقي مانده پلوهويج ها و يك بسته اولويه ناهار من بود كه نشده بود بخورم . امشب هم تصميم گرفتم لازانيا بپزم خدا به خير كنه :دي بعد من كمي كتاب خوندم همسري خوابيد و شبم رفت استخر از اون طرف هم رفت خونه مامانش و ظرفشم برد منم گرفتم خوابيدم تا برگرده وقتي اومد و داشت خبرا را مي داد تو خواب و بيداري گوش مي دادم . فكر كنم عيد قدير گفت عروسي دختر خاله مذكور مي باشد دلمون مي خواست يك جور سفر را بندازيم اون موقع كه نباشيم ولي نمي شه به خاطر اين سيل و برنامه هاي اخير . در ضمن خواهرش اينا هم 26ام مي رن دبي . اينجا با اينكه در حال خواب بودم گفت ا چطور شد دبي خوب شد وقتي ما مي خواستيم بريم دبي كه كيش خيلي بهتر بود ( خواهرش مسافرت بعد از عقد را رفته بودن كيش ما مي خواستيم بريم دبي بعد مامان همسري مي گفت چرا دبي ؟ كيش كه خيلي بهتره!) همسري هم خنديد و گفت اون پارسال بود حالا كه اينا برن و بيان مامان اعلام مي كنه دبي بهترين و باكلاس ترين جاي دنياست :دي فقط اون موقع يادم رفت و الان بايد حتما به همسري يادآوري كنم اگه سوقاطي نيوردن برن گله كنه . تازه ياد الم شنگه مادر محترمشون سر سوقاطي افتادم.

خلاصه بعدشم بيدار شديم و اومديم حساب كتاب هاي مهرماهمون را كرديم يك جورايي هر دو شوكه شديم . توي مهر بدون در نظر گرفتن پول اب و برق و تلفن خرج خود خريداي خونه شده 250 تومن در حالي كه خوب ببينيد يخچال فريزر ما هم پر بوده تنها خريدمون شامل شير و ماست و نون بوده و يكي دوبار ميوه  كه البته عمده ميومون را هم مامان اينا بهمون دادن. به علاوه پول بنزين و رستوران و ... . يعني اگه قرار باشه شارژ ساختمان پول اب و برق و تلفن را در نظر بگيريم به علاوه خريدايي مثل حبوبات و برنج و مرغ و گوشت و سبزي و لباس و مواد شوينده و .... چي مي شه ؟ راستش هر دو مونديم هرچي مي گرديم زياده روي نكرديم ولي باز خرج بالا رفته . متوسط هزينه خورد و خوراك و بنزين و رفت و امد و اب و برق و تلفن توي يك ماه چه قدر مي شه ؟

همچنان با پي كي مي ريم بيرون و همچنان چون ضبط نداره خودم نقش ضبط را بر عهده دارم . گير دادم هم به اهنگ : تو سينه اين دل من داره اتيش مي گيره / مونده سر دو راهي چه راهي پيش بگيره... تازش من يك زماني توي گروه كر بودم گاهي به همسري مي گم مي خواي اون مدلي برات بخونم . مي خونم و كلي مي خنديم :دي

پ. ن : اینو اضافه کنم حدود ۱۵۰ پول تلفن دادیم و موبایل برق نیومده ۴۰۰ تومن پول دندون پزشکی و اینا بوده و حدود ۱۲۰۰ هم قسط تا جایی که یادمه

شبيه كي ام من ؟

ديروز توي اداره روز آرومي بود نمي دونم جلسه برگزار شد يا نشد يا نتيجه اش چي شد ولي به دليل حجم كاري بالاي ديروز گمونم عقب افتاده . بعدشم كه رفتم خونه و همسري وقتي رسيد چشمش خيلي درد مي كرد يك سره رفت توي اتاق گرفت خوابيد منم نشستم كتاب خوندم تا وقتي بيدار شد تند تند يك نسكافه خورديم و گفتيم بسمونه ديگه جمعه خونه بوديم بهتره پاشيم بريم سينما و رفتيم سانس 8:30 فيلم سعادت آباد . به نظر همسري بد نبود من خيلي دوسش داشتم به نظرم خيلي قشنگ بود هر چند يك جورايي عين درباره ي الي بود سبكش كپ همون بود با يك موضوع ديگه ولي . جداي اينكه از فيلم خوشم اومد يك جورايي روم تاثيرگذار هم بود يعني خيلي ملموس بود برام هر چند نمي دونم چرا چون زندگي سه تا زوج هيچ كدوم ربطي به من نداشت.

همسري كه كلا عاشق تنقلات خوردن توي سينماست آخر فيلم هم مي گه برنامه ريزيم دقيق بود تا آخرين لحظه فيلم خوراكي داشتيم كيف نمودي ؟!!! در حقيقت يك عالمه ساندويچ و پفك و پف فيل و راني و شكلات خريده بود . خونه هم رسيديم كه من تندي رفتم حمام و بعدشم خوابيديم . راستي يك سري از اين ماه و ستاره هاي شب نما خريديم و زديم به ديوار اتاق خوابمون اين قدر دوسشون داريم البته من كلا عاشق اين شب نماها هستم و قبلا هم تو اتاقم بود اون موقع حتي از لوسترم هم ماه و ستاره شب نما اويزوون بود . موقع خواب روشنيشون حس قشنگي را بهم منتقل مي كنه .

همسري بهم مي گه بيا مشاعره كنيم مي گم مگه شعر بلدي ؟ مي گه نه تو يك بار به جاي خودت مي گي يه بار به جاي من منم داورم حواسم هست تكراري نگي . فكر كردم مسخره بازيه ولي بعد ديدم نه بابا با حوصله كلي هم نشست پاش تازه جالبه بدونيد اخر خودش برنده شد ! فقط بغلم كرد گفت واي نمي دوني چه ذوق مي كنم اين همه شعر بلدي اين قدر حفظي شعر .

حالا كه عكس گذاشتم و ديديد با ديدن فيلم سعادت آباد يكهو به ذهنم اومد بيام بپرسم . توي فيلم هم ليلا حاتمي بازي مي كنه هم مهناز افشار شما هم كه عكس منو ديديد . يعني واقعا ببينيد حق ندارم عصباني شم ؟ صورت من هيچ شباهتي به ليلا حاتمي نداره ولي كلا كسايي كه از دور منو مي بينند خيلي مي گن شبيه هستي يا توي عكساي دسته جمعي كه ريز افتاده باشم شده توي اداره مي گن ا ليلا حاتميه توي مهمونيتون؟ يا توي دوران دانشگاه شد بود حتي توي خيابون از دور مردم اشتباه بگيرن ولي خوب اين مسئله برام قابل هضمه چون خيلي پيش اومده و قشنگ فهميدم فقط كسايي كه از دور ببينين اين حس را دارن دليلش هم برام معلومه اجزاي صورتم اصلا شكل ليلا حاتمي نيست ولي مدل فكم لب و دهن و دندونام عين اونه پس وقتي از دور هست و فقط استخون بندي چهره معلومه بعضي ها چنين حسي پيدا مي كنند . با اون مشكلي ندارم ولي حالا شما هم كه منو ديديد عكسم را يعني . خانواده همسري اينا منو شكل مهناز افشار مي بينند و من دقيقا خودمو كشتم بابا چه ربطي داره آخه قيافه ما به هم و هر بار هر فيلمي ازش ديديم اين قدر گفتم و گفتم بابا نگاه كنيد آخه كجامون شبيه هم هست و اين قدر حرص خوردم تا نهايتا بعد از يك سال راضي شدن بگن اوكي بابا چشات شبيه مهناز افشاره!!! مهناز افشار هنرپيشه منفور من بود و فكر كنيد چه شوكي بهم وارد شد وقتي اين حرف را بهم زدن ها . وقتي حرص مي خورم همسري مي گه نه تو چون بدت مي ياد ازش دلت نمي خواد قبول كني وگرنه حرف ما درسته حالا شما قاضي خداييش من شبيهم اصلا و ابدا ؟ بي تعارف بگيدها . آرايشم هم كه چون مال عروس نيست مي تونيد قيافه خودمو ببينيد و اون قدرها فرق نداره به عبارتي .  حيف عكس خواهرشوهرمو نمي تونم بذارم آخه معتقدن شكل اونم هستم آخه !!! ولي همين طوري براتون بگم خواهرشوهرم سفيد بور با چشماي سبز . يعني نكشم خودم را از شباهت يابي اين خانواده ؟!!!

پ . ن : اون قضيه اداره رو اعصابمه نافرم . حقيقتش اين قضيه اون زمان كه مي خواست اجرا بشه مدير و يكي از سرپرست ها مخالف شديد بودن حالا از مرخصي اونا يك عده دارن سوء استفاده مي كنن و مي خوان كار را اين مدلي بكنن يواشكي هم دارن جلو مي رن و رفتن گفتن نظر پرسنله منم اتفاقي يك جورايي فال گوش صحبتاشونو فهميدم . و امروز فهميدم تصميم گيري اگه بشه بدتر از اونيه كه فكرشو مي كردم ببينيد ما دو سري محصول داريم من تمام كارهايي كه مي كنم مرتبط با محصول الف هست حالا تصميم دارن برم تو گروه ب  اونم چي وقتي مي دونم 90درصد كارهايي كه در مورد محصول الف مي كنم را امكان نداره كسي جز خودم انجام بده يعني با همين كارام برم زيرمجموعه محصول ب كارهاي محصول ب را هم بكنم اونم با سرپرست مزخرف اميدوارم مدير قبول نكنه اخه خداييش غيرمعقولم هست اين ديگه اونم به شدت!

نگار نوشت : نگار جونم هلی رمزمو داره می شه از اون بگیری خانمی ؟