4شنبه روز كاري خوبي نبود يعني اتفاق خيلي خاصي نيفتاد ولي حس جالبي هم نداشتم در ضمن اينكه زنگ زدم به استخر و گفتن كلاس عصرشون پر شده و الان جلسه شش هم تموم شده و عصر هم رسيدم خونه و همسري اعلام كردن پروازاي تايلند لغو شد و يعني ديگه سيلش خيلي وخيمه و من اصلا نمي دونم چي كار كنم بيش از حد دلم مي خواست برم تايلند و هيچ جاي ديگه به دلم نمي شينه . آخي چه قدر نانا و امينم گفتن بياييد 4تايي بريم مالزي ولي خوب من تايلند مي خواستم .
4شنبه عصر با همسري رفتيم خيابون گردي و من بالاخره دو تا كش سر صورتي و قرمز خريدم بعد از يك عالمه وقت كه داشتم با كش سر قديمي مي ساختم و از تنبلي نمي رفتم خريد . خيلي سرد بود ولي چسبيد از وقتي ازدواج كرديم ديگه پيش نيومده زياد براي قدم زدن بريم آخه . شبش هم كه پارازيت ها زد تو حالمون و زود خوابيديم .
5شنبه اينجانب صبح با ماشين راهي خونه مامان اينا شدم شبش قرار بود همسري منو دعوت كنه رستوران و گفت پس عصر برگرد بيا دنبالم تا شام بريم بيرون منم گفتم نه بابا چه كاريه با اتوبوس بيا كه البته شب طفلك دو ساعتي تو راه بود و عذاب وجدان شديد گرفتم . صبح اول رفتم قسطامون را دادم بعد كمي تلويزيون و كتاب و ظهر هم لازانيا درست نموديم تا من به صورت عملي شاهد پخت لازانياي درست حسابي باشم . ديگه شب هم همسري رسيد اومد بالا كمي نشست . زن دايي گرام اش پخته بود اورد دستش درد نكنه اشاش خيلي خوشمزه مي شه خيلي چسبيد . دوباره مامان باباي ماهم يك پلاستيك پر انار و يك شيشه دوغ بهمون دادن و بعد من و همسري راهي رستوران شديم . براي شام رفتيم رستوران سنتي اصفهان تو خيابون حكيم . 2شنبه و 5شنبه ها ورودي داره يعني به صورت سلف سرويسه و موسيقي زنده و شاهنامه خواني داره . براي همين به نظرمون اومده بود بايد چيز جالبي باشه و جديد . خود هتل كه از اين خونه قديمي هاست و رستورانشم در حقيقت براي حياطش سقف كاذب گذاشتن و كردنش رستوران بد نبود فضاش . غذاش هم نفري دوازده و نيم بود كوفته و دلمه فلفل سبز كه هر دو خوشمزه بودن برنج ساده و خورشت قيمه كه اونم خوشمزه بود كشك بادمجون هم داشت كه من امتحان نكردم سوپ سفيد اونم خوب بود و كباب و جوجه كه اينش خيلي خيلي زشت بود يعني اين قدر كم مي ذاشتن كه تا دو نفر برمي داشتن تموم مي شد و بقيه بايد يك عالمه صبر مي كردن تا اينا باز دوتاسيخ بيارن . نوشيدني و چايي هم جدا بود البته اولش نگفتن ولي در اخر مي فهميدي براي يك فنجون چايي و يك نوشابه قوطي 2500 تومان شارژت مي كنن در حقيقت مزه غذاها نسبتا خوب بود ولي نحوه پذيرايي در حد افتضاح براي بشقاب قاشق فنجون همه چيز معطل مي شدي يك شيريني ساده ارزون حتي كنار چايي نبود يعني عصرانه سلف سرويس زاگرس هزار بار بهتر از ايناست . شاهنامه خوانيش خوب بود ولي كم بود داستانش هم مال وقتي بود كه سياوش كشته شده بود و الان سپاه توس داشت مي رفت تا با تورانيان بجنگه و انتقام بگيره . تيتر هم مربوط به همون اشعاره دو تا بيتش اخه خيلي تو يادم موند
مرا مادرم نام مرگ تو كرد / زمانه مرا پتك ترك تو كرد
پياده مرا زان فرستاد توس / كه تا اسب بستانم از اشكبوس
كلا عاشق شاهنامه و فردوسيم ولي لافم زياد داره ها رستم تير رو كه پرت مي كرد براي اشكبوس از سينه اش مي رفت تو از پشتش در مي يومد بعد مي رفت توي كمر اسب از توي شكمش هم در مي يومد و بعد اسب را مي دوخت به زمين و فرو مي رفت . ولي خوب عاشق شاهنامه هستم زمانش كم بود بعد هم در حد دوتا سه تا اهنگ سنتي كه البته قشنگ خوند طرف . ديگه اومديم خونه و از خستگي غش نموديم .
جمعه همسري بايد مي رفت سر كار و صبح زود منو رسوند خونه مامانم اينا . صبح هم من در حال تعريف كردن ديشب گذروندم ظهر ناهار پلوقمري بود و دوباره مامان يك پلاستيك خيلي بزرگ پر از موز و يك شيشه ماءالشعير برام گذاشت كه ببرم و بعد ناهار هم كه همسري از سر كار اومد دنبالم رفتيم خونه سر راه رفتيم دم استخر سوال كرديم كه ديگه كلاس ندارن گفت يك كلاس 2:30 تا 3:30 داريم ولي تغييرش مي ديم به 4:30 تا 5:30 ولي من فعلا ثبت نام نكردم . ديگه بعدشم تو خونه حالم گرفته بود غمگين بودم چون عصرش شام دعوت بوديم خونه مادر همسري اصلا به روي خودش نيورد ما ناراحتيم و همسري گفت حتما كادو خريده بهمون بده منم گريه افتادم بخوره تو سرش مگه ما محتاج كادوي اونيم احترامي كه بايد بذاره نمي ذاره بدم مي ياد ازش تا تلافي نكنم انتقام نگيرم راحت نمي شم همسري هم مي گفت اين قدر خودتو اذيت نكن فكرشو نكن هر وقت موقعيتش پيش اومد باشه عزيزم تلافي كن . خلاصه همسري خوابيد منم مشغول سرخ كردن مواد خورشت لوبيا سبز شدم تا شنبه بالاخره كار با ارام پز را شروع كنم .
شب دير رفتيم خونه مامانش اونجا هم عين معمول خودشو خوش برخورد و مهربون نشون داد بچه خواهرشم بود و بهتر شده بود بيشتر ارتباط برقرار مي كرد و ادم بيشتر به طرفش جذب مي شد . خلاصه طبق پيش بيني همسر يك جفت گوشواره هم خريده بود و داد . اخر شب هم خواهر همسري با شوهرش اومدن كه بچه را ببرن ما هم بلند شديم . كلا زياد نمونديم همسري بچه خواهرشو خيلي چرخوند و يك دفعه حالش بد شد يعني يخ كرد و عرق كرد البته اين شرايط هم اذيتش مي كنه كاراي مامانش تا سر حد جنون مي كشوندنش عصبانيش مي كنه بعد از اون طرف مامانش يك محبت هاي سطحي كه مي كنه نرم مي شه دلتنگ مي شه عذاب وجدان داره حسي غمگينه ولي از طرفي عقلي هم مي دونه نمي تونه كاري بكنه . گير كرده بدجور منم ناراحتشم ولي فقط يك چيزي را مي دونم بخشش وقتي نبخشيدي وقتي دلتانون با هم صاف نيست فقط اوضاع را بدتر مي كنه .
پ. ن 1 : زانوم چند وقته درد مي كنه داشتم به مامان اينا مي گفتم پامو كه بردم بالا سام سام گفت واي زيرزانوت كه واريسه و مامان اومد و اصلا از غصه واريس درد زانو از يادم رفت خلاصه جوراب واريس پوشيدم ولي بغض داشتم ناراحتم مگه چند سالمه كه بخوام واريس بگيرم و زانو درد .
پ . ن 2 : فكر نمي كردم آوش حذف شه دفعه پيش بد خوند ولي خوب صداش خوب بود و هميشه راي هاي اول را داشت . آوا و ماهان را دوست دارم .