يك روز پر كار

اين قدر ديروز كار داشتم توي اداره كه نگو ! در كل كارهاي اين چند روز ريخته بود روي سرم . حتي فرصت نكردم با دل سير بشينم وب دوستامو بخونم . خونه هم بدتر از اداره چون عين خوشحال ها ديروز عصر تصميم گرفتيم اگر سر كار همسري مشكلي پيش نياد 5شنبه و جمعه را يه سفر كوچيك دو روزه بريم يعني امشب اگه خدا بخواد راه بيفتيم . بعد خوب معلومه اون وقت ديشب چه قدر كار داشتيم ديگه شام پختم پلو ماش هم براي ديشب هم امشب جاتون خالي خيلي هم خوشمزه شد . بعد براي توي راهمون كتلت پختم با همسري رفتيم خريد برنج و روغن و تنقلات و يكي دو تا كنسرو براي توي راه . تهيه ليست وسايلي كه بايد ببريم آماده كردن اون وسايل و يك بررسي و زمان بندي براي سفر كه البته نتيجه اي نداشت :دي آخه راستش جايي كه مي خواهيم بريم حداقل دور و بري هاي ما اهل سفر بهش نبودند و نشنيديم تا حالا كسي بره بنابرين پيش زمينه خاصي نداريم جاهايي هم كه داره اصلا بعد مسافتيش زياد مشخص نيست نمي دونيم بشه بريم نريم الان چه طور هست شب چي كار كنيم و از اين حرفا... اما اميدوارم جور بشه با سلامتي و دل خوش بريم و برگرديم . بنابرين ديروز كلا مشغول بدو بدو بودم از صبح تا 12 شب كه خوابيدم . راستش تا حالا سفري نرفتيم كه مقدماتش را خودمون جور كنيم يا دوران قبل از ازدواج بوده كه مامان من زحمتشو مي كشيده يا دسته جمعي با دوستامون بوده كه سفر گروهي هم زياد هول نداره آخه ! اجالتا چادر مسافرتي و صندلي تاشو و زيرانداز و پتو مسافرتي و پتو معمولي و بالشت و ظروف پيك نيك و گاز مسافرتي و كبريت و خوراكي و فلاكس و مدارك و قرص و مرص را برداشتيم .

امروز همسري آزمايشات پزشكي سالانه شون بود و صبح بايد ناشتا مي رفت . قربونش برم صبح برگشت بهم گفت صبحانه نمي خورم يه لقمه برم برات درست كنم بخوري ؟:دي

كلاس روز دوشنبه مون 3 قسمت بود اول روابط زن و شوهر دوم ارتباط با فرزندان و سوم اعتياد خيلي كلاس خوبي بود . حالا فقط به نظرم اومد بد نيست تيتروار به موارد مربوط به زن ها و مردها و تفاوت هاشون اشاره بشه . يه چيزهايي هست كه همه مي دونيم ولي شايد براي مرور بد نباشه و اينكه بدونيم بعضي كارها از قصد نيست ذات طرفه ذات مردانه يا زنانه اش .

همسري نوشت : عزيزم خيلي دوست دارم ممنونم كه همه ي مناسبت ها حتي توي هر ماه يادته و بهم تبريك مي گي . ممنون كه اون قدر به فكرمي و برام گلهايي كه دوست دارم مي ياري . ممنونم كه موقع خريد كادو وقت و سليقه به خرج مي دي و هيچ وقت بهم پول نمي دي كه خودت هرچي دوست داري برو بخر . ممنونم كه توي خونه به صورت دائم بغلم مي كني منو مي بوسي و دائم ازم تعريف مي كني كه چه قدر برات جذابم خوشگلم و از خوبي هام مي گي اين كارت خيلي بهم اعتماد به نفس مي ده – ممنونم كه اون قدر براي نظرات و احساساتم ارزش قائلي و همه تلاشتو مي كني تا هر كاري دوست دارم برام انجام بدي – خوشحالم كه وقتي اشتباهي مي كني اونقدر خالصانه مستقيم معذرت خواهي مي كني – ممنونم كه توي همه كارهاي خونه حتي اشپزي پا به پاي من كار مي كني – ممنون كه دوستمي همسرمي و عشقمي

 

خانم ها

1- خيلي دوست داند حرف بزنند و از اتفاقات و مشكلات روزانشون بگند . مرد بايد به صحبتاشون گوش كنه و اصلا راه حل ارائه نده نصيحت نكنه نگه حساسي نگه حالا بي خيال و يه جوري نشون بده حواسش هست تا اونم زودتر تمام كنه

2- شديد نياز دارند به ظاهر و تواناييشون توجه شه . اگر لباس جديد پوشيد حتما تعريف كنيد حتي اگر بار هزارم هست قورمه سبزي مي پزه بازهم تشكر كنيد و بگيد دست پختش بي نظيره

3- مردها عادت دارند فكر كنند كار خودشون خيلي سخت تر از كار خانم ها هست و اينا به زبون مي يارن كه خيلي بده و شديد سبب دلسردي و ناراحتي خانم ها مي شه

4- به صورت ذاتي اين طوري اند كه اگر از كاري كه انجام داد تشكر و تعريف نكرديد به خودش مي گيره و فكر مي كنه منظورتون اينه كه كارش خيلي بد بوده يا جالب نبوده زن ها راحت همه چيز را به خودشون مي گيرند مواظب باشيد

5- خانم ها از تكرار درخواست متنفرند و عصبي مي شوند اگر بهتون مي گه فلان كار را انجام بده هي نگيد باشه و انجام ندهيد يا سريع انجام بدهيد يا مشخص كنيد كي وقت داريد و قراره انجامش بديد

6-زن ها وقتي ناراحتند عكس خواستشون را مي گند و مثل مردها مستقيم نيستند مثلا وقتي با هم دعواتون شده خانمتون مي خواد بره بيرون مي گيد مي خواي برسونمت ؟ مي گه نه لازم نيست خودم مي تونم برم اين يعني بله حتما پاشو بيا برسونم .

7- حتما توي كارها باهاش مشورت كنيد به خصوص توي خريد

8-  ذات خانم ها به هديه متعدد علاقه منده چون دريافت هديه از نظر اونها يعني دوست داشته شدن پس بهتره حواستون به ماسبت ها باشه و زياد بهشون كادو بدهيد حتي كادوهاي كوچيك

9- شديد تمايل به حمايت شدن و تكيه كردن دارند اگر كاري را مي گه نمي تونه و يا خسته شده ديگه حتما كمكش كنيد.

 

آقایون

1- مردها موقع خستگي اصلا تمركز ندارند اگر بعد از كار بلافاصله تلويزيون را روشن مي كنند براي رفع استرس و خستگي و آرامش هست اگر هي مداخله نكنيد زود از اين حالت در مي يان و آماده شنيدن مي شن

2- مردها انتظار دارند وقتي وارد خونه مي شوند عين مهمون ازشون استقبال شه و روشون تاثير زياد داره اينكه خونه تميز باشه چايي و ميوه آماده باشه و استقبالتون با خنده و ... همراه باشه

3- مردها وقتي ناراحتن دوست دارند تنها باشن و به راه حل فكر كنند بنابرين هي دور مي شوند هي دور مي شوند ولي همش عذاب وجدان دارند و متوجه هستند كه دارن به شما بي توجهي مي كنند وقتي به راه حل و نتيجه رسيدند خيلي مشتاقانه برمي گردند تا اين بي توجهي را جبران كنند پسشون نزنيد .

4- مردها هم احتياج دارند به ظاهرشون توجه كنيد و به صورت مرتب از زحماتشون براي زندگي تشكر و قدرداني بشه

5- به شدت از مقايسه شدن متنفرند حتي در اين سطح كه مثلا شلوارت قشنگه ولي مال برادرت خوش رنگ تر بود دفعه بعد اونجوري بخر

6- مردها دست خودشون نيست به صورت غريزي ميل به فراموش كردن چيزي دارند كه از نظر اونها در اولويت نيست اگر صد بار هم بگي عصر نون بخر اگر موضوع ديگه اي پيش بياد كه براش مهم باشه نون يادش مي ره

7- فوق العاده به خنده رويي و مهربوني زن بها مي دهند

8- مردها خيلي راحت تر از زن ها مي بخشند و فراموش مي كنند و اصولا گله دارند كه موقع دعوا خانما پرونده گناهان گذشتشون را كامل و از حفظ دوباره مرور مي كنند

9- دائم مراقب سلامتي و نحوه لباس پوشيدن و خرد و خوراكش نباشيد شما همسرش هستيد نه مادرش اونم بزرگه و خودش مسئول سلامتي خودشه

يك عالمه حرف مونده

خوب اين مدت از طرف اداره كلاس بودم يك عالمه دانشمند شدم و نشد بيام بنويسم سعي مي كنم به ياد بيارم و بنويسم چه شد چه نشد و چه جوري ها بود دنيا

4شنبه اداره معمولي بود همسري فقط زنگ زد كه با انسان اينا شام بريم بيرون ؟ ( همون دوست حسودي كه مسافرتمون را كنسل كرد ) منم گفتم باشه . ديگه رسيديم خونه به فكر شام هم نبوديم راحت نشستيم با همسري پاي فيلم ريدر كه انسان زنگ زد براشون مهمون ناخونده اومده اگه تا قبل از وقت شام رفت زنگ مي زنن كه با هم بريم بيرون اگر نه هم كه كنسل . در اينجا بود كه همسري گفت پپر اينجا انگاري كثيف شده ها مي شه جارو را بياري يه جارو بزني و من شاخام داشت در مي يومد چون اصلا امكان نداره و در مرامش نيست چنين چيزي بگه خلاصه با شوك رفتم سراغ جارو كه ديدم واي يه جعبه خوشگل كادو اونجا هست اين قدر ذوق زده شدم و جيغ زدم خيلي حال داد بازش كردم كه ديگه واقعا عالي بود يك ام پي تيري سوني با يك ادبتور( البته سوتي همسر گرام اين بود كه همراه كارت گارانتيش قيمت هم بود 83 تومن :دي حالا راستش شايد خيلي هم سوتي نبود چون من شديد دنبالم ام پي تيري بودم و همه ي قيمت ها را داشتم ولي خوب ) انگار دنيا را بهم دادند . خيلي خيلي دلم ام پيتيري مي خواست هرچند راضي نبودم تو اين شرايط مالي نامناسب همسري به عنوان كادوي همين جوركي برام بخره . بيشتر از همه نحوه سوپرايزش برام مهم بود و اينكه طفلي اون 3شنبه كه من رفتم خونه مامان اينا و تنها بود رفته بود گشته بود و برام خريده بود . از اون طرف هم خلاصه مهمون انسان اينا رفت و چون خونه هامون نزديكه اونا با ماشينشون اومدن دنبالمون و شام رفتيم بيرون . اين بار رفتيم رستوران الماس شب شيخ صدوق . اينش خيلي بده كه از توي خيابون هم مي بينندتون ولي داخلش دكوراسيون بدي نداره قشنگه و مدرن . صندلياشم خيلي راحته ولي غذاش به نظرم خيلي بد بود اصلا دوست نداشتم با اين وجود كنار هم خيلي خوش گذشت و شب خوبي بود . برگشتيم من خوابم برد ولي همسري نشست بقيه فيلم را ديد .

5شنبه هم كه اداره محترم كلاس آموزشي گذاشته بودند استاد چيز زيادي درس نداد ولي لر بود و تا در توانش بود جوك لري تعريف كرد و خاطره و خندوندمون . خوب بود ديگه . بعد هم برنامه داشتيم جمعه و شنبه را كه تعطيله بريم يه جايي تا شايد كمي روحيمون عوض شه كه همسر عزيز زنگ زدند كه جمعه بايد برن سر كار و همه چيز كنسل . ديگه ناهار هم همون اداره خوردم و رفتم خونه كه چشمتون روز بد نبينه . ترافيكي بود كه در عمرم نديده بودم و كل اتوبان را با دنده يك رفتم دقيقا اشك تو چشام حلقه زده بود طاقتم تموم شده بود خسته شده بودم ترسيده بودم حتي به دنده دو نمي رسيد . خيلي بد بود . خلاصه با هر بدبختي اي بود رسيدم خونه . يادم نمي ياد ديگه 5شنبه چي كار كرديم مي دونم شام از اين اولويه و ناگت اماده ها خورديم فيلم كرامر عليه كرامر را هم ديديم ولي چيز بيشتري تو ذهنم ندارم .

جمعه صبح زود همسري منو رسوند دم خونه مامان اينا و خودشم رفت سر كار . مامان اينا خواب بودند خيلي شيك خودم در را باز كردم و بعد هم رفتم تو اتاقم خوابيدم بعد وسط خواب و بيداري يادمه بابا اومد تو اتاقم مي گفت ا پپر كي اومده و داشتن بخاريمو روشن مي كردن . :دي صبحانه مامان ماش و كدو درست كرده بود شبيه عدسي خوشمزه بود . اونجا هم به خنده و تفريح گذشت و خوش گذروني و ناهار هم با هم پيتزا پختيم خيلي بامزه بود . ظهر همسري اومد دنبالم و مامان عزيزم يك عالمه سيب و پرتقال و موز و دوغ داد كه ببريم . عصر هم دو تايي با هم خونه را تميز كرديم و براي شام استمبولي پختم با اين بسته هاي آماده كه لوبيا سبز و سيب زميني و هويج و نخود فرنگيه خيلي خيلي بد شد بوي خيلي بدي مي داد موادش . با اجازتون جمعه خاله پري گرام تشريف اوردن و من بي عقلي كردم قرص نخوردم و اينكه از غروب جمعه بعد از اتمام كارها تا خود شب داشتم از درد به خودم مي پيچيدم چون كه از اون درد دارهاي شديد هم نيستم همسري بيچاره اين صحنه ها را نديده بود و خيلي هول شده بود طفلي خيلي هم دل و كمرم را ماليد و قربون صدقم رفت ولي من خيلي درد داشتم خيلي چنگ زدم بيچاره رو . وقتي درد تموم شد عين ميت سفيد بودم گرفتم خوابيدم بس كه خسته بودم و همسري رفت سراغ فيلم 11يار اوشن . ديگه موقع شام هم خودش كشيده بود و فقط اومد بيدارم كرد بردم سر سفره و بعد دوباره خوابوندم . آخي اين قدر دلم لرزيد وقتي ديدم همين جور دم اتاق خواب برگشته نگام مي كنه و گفتم چيه . گفت دارم فكر مي كنم چه قدر مي شه يك نفر رو دوست داشت پپر دلم برات ضعف مي ره وقتي نگات مي كنم .

شنبه تا جايي كه در توانمون بود خوابيديم بعد صبحانه مفصل كه همسري ترتيبشو داد همسايه هم برامون شله زرد اورد فيلم زخم هاي مسيح را ديديم و بعد دوباره خواب . عصرش البته از دست همسري دلخور بودم كه تو به برنامه هاي من اهميت نمي دي خسته شدم خيلي تو خونه بودم 5 شنبه جمعه اينم از شنبه 3 روزه بيرون نرفتم و خيلي ناراحت تنهايي رفتم قدم بزنم و غصه بخورم و البته با ام پيتيري عزيز اهنگ گوش بدم ولي وقتي برگشتم طفلي خيلي نازمو كشيد و ديدم تا رفتم و بيام كلي كار كرده برام . شب هم قرار بود شام بريم خونه مامانش رفتيم اومديم و صد البته كه افتضاح بود و آن چنان دعوايي سر مامانش كرديم تاريخي خيلي خيلي بد بود آخر شبش اشتي كرديم ولي من كه شنبه هنوز دلخور و دمغ بودم .

يك شنبه : بازم با همون استاد قبلي كلاس داشتيم كه البته اين بار بار آموزشيش بيشتر بود . عصرش رفتم خونه و همسري تا اومد و لباساشا درآورد دوباره اومد سراغم محكم بغلم كرد و گفت ديشب خيلي شب بدي بود دعواي سختي بود امروزم خيلي روز بدي بود خيلي ناراحت بودم نمي دونم مي تونم بهت بگم عمق احساسم را يا نه ولي عذاب وجدان داره ديوونم مي كنه خيلي ناراحتم كه ديشب باز باعث شدم با بغض بخوابي كه باز واسه خاطر مامان اينا اشكت در اومد خيلي احتياج دارم ببخشي منو هر كار هم لازم باشه مي كنم . ديگه ديدم راس راسي پشيمونه بخشيدمش . ديگه اندكي صحبت عشقولانه و استراحت و بعد هم دوتايي رفتيم سراغ كيك پزيدن :دي كيك هويج مي خواستيم درست كنيم كه البته بلد نبوديم با فر كار كنيم و گفتيم توي ماكروفر مي پزيم و اون قدر پت و مت بازي دراورديم كه هر چي ماكروفر بدبخت بوق زد كه بابا حاضره و ديديم پف كرده گفتيم نه مگه مي شه 20 دقيقه اي كيك پخته شه و باز گذاشتيم بپزه تا بوش دراومد و كامل كامل سوخت اخي قبل سوختن كه چشيديمش اين قدر خوشمزه بود :دي كلي دلمون سوخت . ولي خوب كيك پزي دونفره كلي كيف داشت شام هم بقيه استمبولي بدمزه ها را خورديم .

دوشنبه : باز از طرف اداره كلاس بودم اين بار روابط زن و شوهر و همچنين اعتياد بود خيلي خيلي جالب بود امروز كه نوشته هام زياد شد ولي فردا حتما يك قسمتيش را مي نويسم خيلي بهم چسبيد بعد از كلاس هم كه تا ظهر بود رفتم خونه مامان اينا ناهار خوردم و بعدشم رفتم ارايشگاه خوشجل شدم و صد البته كه مرمر اين قدر خندوندم كلا اين ارايشگر ما شديد خوش خلقه الانم يادم اومد نوبت عيدم را با مامانم داد و گفت به مامانم بگم ولي من يادم رفت . ديگه خونه برگشتم و تند تند موارد كلاس اعتياد را به عرض مامان گرام رسوندم و البته اون قدر مزخرفات قاطيش كردم كه فقط غش غش مي خنديديم . پليوري كه شب يلدا براي همسري خريده بودم براش تنگ بود دادمش به بابا و با مامان رفتيم براي همسري يكي ديگه خريدم . از اين بافت ظريفا كه بشه روي پيراهن بپوشه براي سر كار طوسي و ابي هست . نون پنجره اي هم خريدم . همسري طفلكي مجبور شده بود تا 7 بمونه دوباره سر كار گفتم ديگه خسته اي نمي خواد بياي دنبالم مي مونم اينجا . بعد مي گه شام چي بخورم مي گم چيزي نداريم كالباس بخور مي گه پس حتما مي يام دنبالت ! مي گم فكر كردي بيام يعني چيز ديگه اي مي خوريم ؟:دي مي گه نه ولي اون موقع كه خودت باشي حداقل نون و عشق و كالباس مي خوريم :دي خلاصه اومد و شام هم از همون ماكاروني هاي ظهر مامان اينا خورد نشستيم حرف زديم عشق ممنوع ديديم بفرماييد شام ديديم برگشتيم خونه و تخت خوابيديم تا صبح . و البته كه موقع برگشتن مامان بابا باز زحمت كشيدن يك شونه تخم مرغ دوتا رب گوجه فرنگي و يك عالمه پرتقال بهمون دادن . به علاوه يك بسته پولكي كاكائويي . چه قدر ماهن اخه مامان بابام . درد بلاشون بخوره تو سر اين مامان نفهم همسري .

پ. ن 1 : 1شنبه تولد بيگلي بيگلي بود خيلي دوسش دارم من فقط تبريك گفتم بهش مامان اينا براش دسته بازي خريده بودند . از باباش ولي يك PSP گرفته بود 270 تومن بچه سوم ابتدايي :دي قراره امسال دوستاشو دعوت كنه خونه براي تولدش ولي فقط اجازه داره 6تا رو بگه چون مامانش ديسك كمر داره و بايد رعايت مامانشو بكنه اين قدر خوشحال بود بچه مون

پ . ن 2 : اين عشق ممنوع را فقط چند قسمتشو ديدم ولي ديشب خيلي دلم براي سمر سوخيد هرچند كارش غيرقابل بخششه ولي مهند خيلي پست و موذيه چطور تونس اون حرف را بهش بزنه و خودشو بكشه كنار اه

بدون تو دنيا برام زندون تنگه

از چند وقت پيش تصميم داشتم يه شب برم تنها خونه مامان اينا بمونم كه هي فرصتش پيش نيومده بود تا ديشب كه ديگه ديدم شرايط مناسبه در نتيجه اينجانب بعد از اداره مستقيم رفتم خونه مامان اينا . پسر عمه هام اونجا بودند يه كم حرف زديم و يه ذره هم كوكوي ماكاروني از ظهر داشتن كه خوردم و بعدشم به كتاب خوندن مشغول بودم و مامان هم داشت جدايي نادر از سيمين را مي ديد ديگه مامان هي بهم گفت زنگ بزن همسريتم براي شام بياد همين جا و راستش اينه ديشبش هم توي رخت خواب از تصميمم پشيمون بودم از دور خوب بودها ولي بعد كه نزديكش شدم ديدم عصر مي گذره شب رو چي كار كنم كه تنهام و يادم مي افته همسر گرام پيشم نيست اونم من كه شب 2بار 3 بار بيدار مي شم و خيلي شيك عادت دارم وقتي بيدار مي شم همسري را هم بيدار كنم تا بغلم كنه و دوباره خوابم ببره . ديگه اين شد كه زنگ زدم به همسري و اصرار كردم بياد گفت باشه مي يام ولي دير مي شه وقتي اومد يه بسته كيت كت از عمونوروز براي مامان اينا گرفته بود و يك بسته هم براي خودمون. خونه مامان اينا هم يك مقاديري صحبت كرديم يه سري به مامان بزرگ زدم سام سام دسر شكلاتي درست كرده بود خورديم شام هم پلو قمريت بود . قورمه سبزي هم مامان گفت فقط ترشيش كمه كه وقتي زديم ديديم اره چه خوب شد و البته بهتر بود يه كم ديگه مي پخت .

خلاصه كه ديروز دوباره يادمون افتاد واي چه قدر مستقل شدن خوبه چه قدر دوران ازدواج بهتر از عقده چه خوبه كسي را دوست داشته باشي و باهاش همخونه باشي .

ديروز توي اداره كاري به كار ما نداشتن فقط الكي به گير و ببند بود كسي مرخصي نره . در ضمن شب هم با بابام بحثم شد و اعصابم خرد مي باشد .

حرف دارم ها ولي حس نوشتن نيست ني دونم چرا

سوپ مخلوط ( شكسته هاي اعصاب  و قلب )

خوب توي اداره روز خوبي نبود خيلي شلوغ پلوغ بودد آخه امروز مميزي داريم و از اون دقيقه اي نودي ها كه يادشون مي افته به مرتب سازي اين شلوغ پلوغي خودش اعصابمو ريخته بود به هم . بعد فهميدم توي سيستم هم يه اشتباهي كردم در ضمن و خوب در كل بد بود . همسري هم زنگ زد مي گم برنامتون معلوم نشد مي گه نه بابا مي گن يكي دو روز تا بياد معلوم شه پروژه قطعيه يا نه 2 ماه طول مي كشه ! خيلي هم خونسرد ! خوب من واقعا از دستش ناراحت شدم كه اين قدر بي خيال و خونسرده اگر فكر مي كنه تكليف پروژه تا بعد از عيد معلوم نمي شه كه بهتره بره دنبال مرخصيش خلاصه از دستش ناراحت شدم . بعد از اداره رفتم كتابخونه و وقتي رسيدم خونه هر چي زنگ زدم در را باز نمي كرد ديگه تا با كليد خودم در را باز كنم و برم داخل و ببينم رفته حمام مردم از نگراني و شديد از بي فكريش عصباني بودم ما حتما قبل از حمام اگه اون يكي خونه نباشه بهش خبر مي ديم كه اگه تلفن زد يا اومد پشت در نگران نشه ! خلاصه با بي خيالي نشستم رو مبل به كتاب خوندن ديگه يك مقاديري شرمنده بود و رفت نشكافه درست كرد اورد با شكلات خورديم و رفنيم دراز كشيديم و حرف مسافرت را داشتيم مي زديم . جداي مسافرت كه اين طوري كنسل مي شه خوب مرخصي هاي منم مي مونه 8 روز مرخصي كه بايد توي اين دو ماه بگيرم اصلا نمي دونم چطوري و كي بگيرمشون كه خيلي هم تو چشم نياد . از اون ور واقعا غصه اش را مي خورم الكي و بدون مسافرت باشه مرخصيام حالا كه اين مشكل از طرف همسري پيش اومده واقعا انتظار داشتم بياد ازم معذرت خواهي كنه يعني مي دونم تقصير اون نيست ولي دروغ چرا انتظار داشتم حداقل بياد بگه شرمندست كه اين طوري شده و مثلا تعارفي چيزي براي جبرانش بكنه كه خير! اصا به روي مبارك نمي ياره نه ببخشيد نه شرمندم نه اينكه تو اگه مي دوني مي توني يه جاي كوچيكي فعلا خودت برو يا..... !خلاصه يه دفعه وقتي ديگه ديدم خيلي بيچاره و غصه دارم و خيلي طفلكي ام گفتم بيا 4شنبه را مرخصي بگيريم بريم يه جايي . گفت برنامت چيه ؟ گفتم بيا بريم تهران! خوب من مي دونم 90 درصد مردم براي مسافرت تهران را مد نظر قرار ندارن ولي اگه من واقعا يعني خيلي خيلي دلم بخواد برم ديدن قصرهاي شاه خوب چي كار كنم . اينم جايي هست كه من دوست دارم ببينم . همسري هم كه گفت نه من مخالفم اگه تو بخواي ولي مي ريم منم در حاليكه صداي نافرم شكستن تكه هاي قلبم را مي شنيدم گفتم نه نمي خواد . يعني شبيه ايست قلبي نه تنها شرمنده نيست نه تنها عذرخواهي نمي كني نه تنها تو فكر جبران نيست حتي وقتي خودم 1پيش نهاد كوچولو مي دم حاضر نيست قبولش كنه . خلاصه توي سكوت بودم كه يه دفعه خودش فهميد چه كاري كرده واقعا و از ته دل نيم ساعتي به صورت مداوم داشت عذرخواهي مي كرد منو مي بوسيد و سعي مي كرد از دلم دربياره ولي نمي يومد دست خودم نبود . مي دونستم از نارحتي من ناراحته اما به دلم نمي نشست . شايد اگر برميگشت به جاي عذرخواهي ، راحت مي گفت در چه مورد اشتباه كرده يا فكر جبران بود راحت تر بودم . خلاصه رفتيم شام بخوريم و منم سعي كردم عادي باشم . وسط شام كه همون قورمه سبزي ها بود حرفش پيش اومد و من گفتم من كلا تو كشف آدماي خوب و جذبشون استعداد ويژه اي دارم نمومنش خود تو . بعد ديدم يه دفعه همسري رفت تو هم و گفت يعني حتي الانم به نظرت هنوز آدم خوبيم ؟ گفتم چطور مگه ؟ داري مي ميري از عذاب وجدان ؟ بعد خيلي بد شد يه دفعه ديدم اشكاش ريخت پايين و گفت اره دارم مي ميرم از عذاب وجدان كه اون قدر خودخواه بودم كه حاضر نشدم يه سختي كوچيك را براي دل تو تحمل كنم ! بعد هم گفت لطفا از اتاق برو بيرون نمي خوام گريمو ببيني . ديگه منم رفتم بيرون و خودش ظرفا را جمع كرد و شست و رفت استخر . بعد از استخر بهم زنگ زد كه مي رم دم خونه مامانم اينا سبزي خوردن بگيرم . نمي شينم دم در مي گيرم و مي يام باشه ؟ ناچار گفتم باشه ولي بازم دلم راضي نبود قول داده بود اين هفته نره اونجا به جاي گذاشتن من تو اين دوراهي بهتر بود تا مامانش زنگ مي زد خودش مي گفت مثلا توي راهم نمي تونم بيام يا هر دليل ديگه اي ! خلاصه اومد و ديگه هم چيزي به روي خودش نيورد و كلا خواب بود ! هندونه هم قاچ كردم نخورد يعني كلا يادش رفت مي شه به خاطر من گاهي از خواسته هاي خودش بگذره .

پ. ن 1 : امروز روز دفاع رعناي گل و عزيزمه بيش از حد دلم مي خواست برم ولي ديروز فهميدم و روز مميزي هم به كسي اطلاع نمي دن . رعنا گلم برات ارزوي موفقيت مي كنم و از همين جا عذرخواهي منو بپذير .

پ. ن 2 : نوشته بود مشكل نبود جا براي قبرستان تهران داره خيلي خيلي وخيم مي شه و به زودي تهراني ها جايي براي مرده هاشون نخواهند داشت . يعني الان دلم هلاك شد براي دوستاي تهراني . حالا حق زندگي پيشكش ولي تا اطلاع ثانوي حق مردن هم ندارن :دي البته ان شا ا.... كه همشون هزار سال به خوبي و خوشي زندگي كنند .

كنسليشن

خوب خيلي خيلي بابت مسافرتمون ناراحتم دارم غصه مي خورم و ببخشيدم اگه حوصله ندارم . ما از يك سال پيش براي اين مسافرت برنامه ريزي كرديم خيلي خيلي كارهامون را جوري ترتيب داديم كه شرايطش مهيا شه و فقط و فقط هم مي خواستيم بريم تايلند يعني واقعا تنها گزينه ي من براي سفره بيش از حد دلم مي خواد برم . خلاصه تصميم ما توي ابان بود كه سيل اومد و تا اخر اذر هم بود تا اومديم به خودمون بجنبيم بگذريم كه قيمت ارز مسافرتي اولا از ارز دولتي تفكيك شد بعد دلار شديد رفت بالا بعد از مسافرتي نصف شد و ديگه خورد به ژانويه و شلوغي و گفتيم نه قرار شد هفته اول بهمن بريم جا نبود هفته ي دوم هم توي هول و ولاي جا پيدا كردن و مشكلات سفركارت بوديم كه آقاي همسر زنگ زدن كنسلش كن اصلا حالا چرا ؟ آقاي رئيسشون گفتن ببين شايد بخواهيم يك پروژه جديد انجام بديم بعد نمي شه بري و خوب پروژه جديد هم يعني كار 5 يا 6 ماه ! يعني كنسل شدن مسافرت در كل اونم وقتي قرارداد را هم نوشته بوديد ! خيلي خورد تو ذوقم خيلي دپرسم از آقاي رئيسشون هم متنفر همه ي ما داريم تو ادارات كار مي كنيم و مي دونيم نبوديك كارمند 5 روز هيچ تاثيري نداره مگه مي شه اصلا ! خوب آقاي همسر مي گه اره مي دونم كار يه جوريه كه اصلا مهم نيست يه هفته باشم يا نه ولي اين رئيس ادم ترسوايه اما به نظر من چيز ديگه هم هست اين رئيس همونيه كه گفتم مدير اصلي قسمت همسري را صدا زد و گفت مواظب باش اين خيلي حسوديتو مي كنه و سعي مي كنه اذيتت كنه و كلا گفتم همسري هم از دستش به عذابه هرچند دوست صميمي ان به نظرم اون روح حسود و خبيثش هم اينجا بدون تاثير نبوده . خلاصه 99 درصد كنسله و فقط يه روزنه اميد كوچولو هست كه اين يكي دو روزه معلوم مي شه . منم متنفر از انتظار .

كلا كه همه ي برنامه هاي ديروزم را هم كنسل كردم به خاطر اين بي حوصلگي رفتم خونه همسري هم اومد رفت كمد لباس را درست كرد و كمي به من روحيه داد و فيلم زندگي ديويد گيل را ديديم و بعدشم شام خورديم و خواب.

قورمه سبزيه خوب نبود نمي دونم مشكلش چي بود همسري مي گفت سبزيش هنوز تلخه ولي من فكر مي كنم شايد چيز ديگه هم بوده بايد يك مقداريشو ببرم بدم مامان بخوره راهنمايي بكنه .

پ .ن : توي روزنامه نوشته اين خيلي بده توي مهدكودك هاي ما بچه ها بدحجاب مي رن و كلاس رقص و موسيقي دارند و مهدكودك ها دارن پايش مي شن و قراره براشون لباس فرم طراحي شه !

استرس چيز بدي است

خوب من كلا عجول و مضطربي هستم البته از اون ور جالبه ها تا حالا استرس امتحن يا سخنراني يا ... نداشتم ولي وقتي منتظر نتيجه اي هستم يا كاري دير شده يا بايد جايي برم استرس مي گيرم هول مي شم و همسري هم شديد از دستم حرص مي خوره . اما دست خودم نيست چه كنم . خلاصه كه ديروز هم كلا در مود استرس بودم چرا ؟ چون عصرش تصميم داشتيم بريم براي رزرو بليط مسافرتمون اول از همه استرس شديد سفركارت را داشتم با اون قضيه رمز بعد همين جوري زنگ زدم به يه اژانس ديگه و فهميدم هم افزايش نرخ خورده هم اون تاريخ جا ندارند و استرس به صورت فزاينده اي آغاز شد كه حالا تا عصر چه كار كنم تا بفهمم نتيجه چي مي شه . بعد تازش ديدم اوه تعطيلات ژانويه تا 3 ام بيشتر نبوده و بعد از اون كاراشون شروع شده و منم فكر مي كردم يه هفته تعطيلن و الان امكان نداره اين كارها رو بتونم راست و ريس بكنم تو اين زمان كلا در حال انفجار بودم قرار نداشتم و كاري هم نمي شد بكنم . عصر همسري اومد و با هم رفتيم اژانس خوب اولا كه بسيار معطل شديم دوما كه اون تاريخ واقعا پر بود و ما هفته بعدش را اوكي كرديم ولي خانمه بلد نبود با سفر كارت كار كنه . ديگه بازم كارها بي نتيجه موند مدارك را گرفت گفت خودم فردا براتون رزرو مي كنم و احتمالا كاهش نرخ بخوره . خوب الان فرداست و خانمه زنگ زد براي اون تاريخي كه ديشبم گفتيد 4 نفر بيشتر جا نيست سفر كارت هم تا ظهر خرابه افزايش نرخ هم مي خوره هتلي كه شما مي خواهيد چي كار كنم ؟ بنده هم گفتم صبر كنيد تا سفر كارت درست شه غير اونم تاريخ نمي خوام . حالا استرس و سردرگمي ادامه داره . به همسري گفتم از دست اژانس كه عصبانيه و گفت بريم اصلا يه اژانس ديگه و من تلفن دادم بهش زنگ زد خيلي شيك گفتن اون تاريخ افزايش روي 100 هزارتومنه هر نفر تازه حداقل يكي دو تاي ديگه كه گفتن تا 200 افزايش نرخ داره هر نفر و تازش جا هم نيست واقعا يعني الان عصبي هستيم هر دو شديد و نمي دونيم چي كار بكنيم و اه اه چه روزگاريه . و خوب تمركز بيشتر نوشتن را هم ندارم .

فقط اينكه ديروز بعد از اژانس يه سر رفتيم خونه مامان اينا دنبال يه جزوه كه پيدا نكردم و بعدشم اومديم خونه شام بقيه ته چين ها را با نون و ماست و زيتون و اين جور چيزا خورديم و براي امروزم قورمه سبزي گذاشتم.

آنچه گذشت...

4شنبه انگار از مغزم پاك شده اصلا يادم نمي ياد چي كار كرديم نكرديم گمونم فيلم ديده باشيم چون اين مدت فارست گامپ و فهرست شيندلر را ديديم كه هر دو از فيلمايي هستن كه من عاشقشونم و شديد دوسشون دارم . شام هم خوراك تن ماهي درستيدم .

5شنبه صبح اول رفتم كتابخونه بعدش يك سري كپي گرفتم  بعد با بابا رفتم بانك و مداركم را دادم تا بعدنش يك وام بگيرم . ديگه بابا رفت ساعتمو باتري بندازه منم رفتم بانك مسكن براي گرفتن عابر بانكم كه اونجا معاون بانك خيلي صميمانه بود و نمي دونم چطور به اين نتيجه رسيده بود منو پپر خانم صدا كنه !!! دهنم باز بودها

ظهر هم ناهار اومدم خونه مامان اينا ميگو داشتن و البته بعد از ناهار مي خواستن برن براي مراسم عموم كه من تنها موندم خونه خوابيدم و عصرش تنهايي رفتم خونمون. خوب عصرشم همسري به تميزكاري ظرف شويي و لوله هاي زيرش مشغول بود منم شام مي پختم كه اين بار ته چين را امتحان كردم . خوب شده بود . البته ما ته چين را قالبي كامل نمي پزيم يه لايه زخيم همون حالت ته چين ولي روش برنج سفيد و مرغ ريش كرده و زرشك مي ذاريم . در ضمن اينكه خواهرشوهر گرام زنگ زدند تسليت گفتن و همسري عنوان كردن كه مادرشون جمعه براي مراسم مي ياد . حالا من باور نكردم بدون اشاره و درخواستي از طرف همسري اين اتفاقات افتاده باشه ولي خودش هي قسم خورد نه بابا به خدا من چيزي نگفتم !

جمعه : صبح كمي جارو پارو نموديم و ديگه اماده شديم با مادر همسري رفتيم براي مراسم . ناهار هم همون جا بوديم اين بار فاميل ها آروم تر شده بودند خدا را شكر . دايي مامان و خانمش و دايي هام و خانمهاشون و بچه هاشونم همه بودند حتي اون داييم كه ساكن شهركرده هم اومده بودند . عصر يه سر رفتيم خونه مامان همسري و شبشم خونه خودمون بقيه ته چين ها را خورديم و مي خواستيم فيلم اخرين تانگو را هم ببينيم كه وسط سي دي خش داشت نافرم . خوب بخوام صادق باشم به هر حال ديروز مادر همسري بنده خدا 6 ساعتي توي مراسم بود و هي نگران منم بود جاي نشستنم درست نيست و حتي كمرم را برام ماساژ مي داد و از اين حرفا.

پ. ن 1: گفته بودم دختر اين عموم خيلي خوشگله . ديروز زن دايي هام تا اومدن همه به اتفاق گفتن واي پپر چه قدر شكل همين يعني امكان نداره كسي فكر كنه نسبتي دورتر از خواهر دارين كپي پيست همديگه ايد بعد مادرهمسري هم گفت اره مو نمي زنيد با هم بعد ديدم همسري هم مي گه اره خيلي شكل همديگه ايد بعد يك هويي من شديد خوشحال شدم اعتماد به نفس رسيد به سقف كه ها ها چه خوبه شكل هميم ولي خوب تا اومد شب شه به اين نتيجه رسيدم خوب شايدم دخترعموم اون قدر كه من فكر مي كردم خوشگل نيست و اعتماد به نفسه دوباره برگشت سطح اوليه !

پ . ن 2 : امروز ماهگرد آشنايي من و همسري هست صبح بازم يادش بود و بهم تبريك گفت و من طبق معمول يادم نبود البته تا ديشب يادم بودها

كلاف در هم پيچيده رمز سفر كارت

ديروز قرار شد كه همه ي خانمهاي اداره براي كاري برن امروز كارخونه به جز اينجانب كه مدير فرموده بود نه فردا كار داره و نره و الان تنها زن اين قلمرو هستم :دي

همسري ديروز بهم زنگ زد كه با اداره سفركارت تماس گرفته و اونا گفتن اگه بري شعبه دروازه شيراز اونا همون موقع برات رمز را عوض مي كنند خلاصه بماند كه همسري تا بياد خونه 5 دقيقه به 5 هست و بانك تا 6 بازه و قرار بود اين قدر پسر خوبي باشه كه همون پايين بمونه تا من با سوييچ برم پيشش و سريع راه بيفتيم و البته اون قدر پسر خوبي نبود و دقيقا تا اومد بياد سوار ماشين بشه 5:15 شد  تازه به كمك خرده كاري هايي شبيه در آوردن ماشين از پاركينگ و اينا كه من براي تسريع امور براش انجام دادم . در نتيجه به سرعت نور و به صورت هاي خيلي هيجان انگيزي در اون خيابان هاي شلوغ پلوغ و پرترافيك رانندگي كرد و وقتي رسيديم بانك كه داشتن درشو مي بستن و با كلي غرغر ما را راه دادن و البته كه اونا هم همون موقع رمز را نمي دادن و يك برگه درخواست ديگه برامون پر كردن و گفتن بين 10 روز تا 2هفته اين روند طول مي كشه و البته كه اخر شب من توي خونه رمز را پيدا كردم و امروز سعي كرديم جلوي اين كار را بگيريم شعبه دروازه شيراز كه گفت اوكي لغوش مي كنم ولي شعبه توحيد فرمودند ارسال شده و الان كه رمز را داريم در تب و تابيم اي واي اگه اون درخواست به دست سفركارت برسه اونم سريع رمز جديد مي ده و اين رمز ديگه قابل استفاده نيست از اون ور رمز جديد خيلي طول مي كشه تا بياد و برسه به دست ما! چه خاكي بر سرمان بريزيم :دي اين بود انشاي من

ديروز بابا رفته بود خونه ي عموم كه فوت شده و قرار بود شب هم اونجا باشن و ديگه منم ديدم مامان و سام سام تنهان به همسري گفتم بيا بقيه برنج و كباب ها و بادمجان هاي مهموني را برداريم شام بريم اونجا در ضمن اينكه كپي مدرك تحصيليمو براي اداره لازم داشتم و بايد از مامان مي گرفتم خلاصه ديگه بعد از بانك سامان رفتيم اونجا و مهي هم اومد 3 ساعتي بود كه همسري خيلي خسته شده بود و بعد هم هي مي گفت از دست شما سردرد گرفتم عين 3 ساعت را بدون تنفس وسطش داشتين حرف مي زدين چطور آخه حرف كم نمي ياريد . خوب ني دونم ولي من و مهي اصولا هميشه همين طوريم دائم و هر روز هم با هم باشيم بازم كلي حرف داريم . ديگه بعدشم همون جا شام خورديم و برگشتيم خونمون و لالا .

ديگه اينكه پسر دايي گرام تشريفشون را اوردن . ايشون ساكن اروپا مي باشن و البته فكر مي كنن خيلي ادم مهمين و اصولا لج در بياره و ديروز كه مامان داشت باهاش حرف مي زد گفت تا كي ايراني ؟ نيومده شروع كرد و فرمود : به ايراني نمي دونم !!!!!!

جمعه هم هفته عموم هست ظاهرا بچه هاي دايي هام و حتي شوهر دختر داييم اينا هم قراره بيان . كاشك يه ذره شعور مادرشوهر گرام  و خانوادش به اينا مي رفت .

اون كه رفته تا قيامت نمي خواد

1شنبه رو خودم كار كردم نمي خواستم ناراحت باشم رسيدم خونه تمام تلاشمو كردم شاد باشم بگم بخندم حمام برم ولي همسري لوس بازي و قهر بازي در آورد سر حرفاي ديشب . كلا معتقده همه انتقاداتمون را بايد بگيم ولي جنبشو نداره و اگه ناراحت باشي زودتر دست پيش را مي گيره و اصلا هم شرايط منو درك نمي كنه خلاصه بعد كه ديدم ناراحتم سعي كرد شاد باشه و از دلم دربياره . شام هم بادمجان داشتيم از مهموني كه البته سر اونم اعصابم را خرد كرد . كه خوب البته اين بار شايد من لوس بازي در اوردم !

2شنبه از صبح تا عصر براي مراسم عمو بوديم اين قدر دردناك بود كه اصلا نمي خوام به ياد بيارم از اين رسمي كه مرده را مي يارن تو خونه اش مي گردونن متنفرم اخه چرا بايد اين قدر به بازماندگان زجر داد . عموم حالش بد شد افتاد بابام قلبش گرفت اون قدر حالش بد شد همه مي گفتن سكته ي خفيف كرده ولي حاضر نشد بياد دكتر خودم هر كار مي كردم نمي تونستم جلوي لرزش شونه هامو بگيرم . دختر اين عموم كه فوت كرده ، هموني كه شهريور عروس شد و گفتم خيلي خوشكله بدجور بي تابي مي كرد . بدترين قسمت ماجرا هم وقتي بود كه ديدم تكيه داده به ديوار و مي گفت چه روز سختيه امروز! يعني دلم ريخت . نمي خوام ديگه چيزي از خود مراسم تعريف كنم فقط 2تا نكته

- عموم زن خوبي نداشت زنش پاي همه ي فاميل را بروند از خونش ، هيچ جا نمي رفت و دوست نداشت كسي خونش بره اينا جاي خود به عموم هم اجازه نمي داد بره ديدن خواهر برادراش يعني امسال كه توي عروسي من عموم را ديدن آخرين بار بود و قبل از اون 4سال پيش توي مراسم فوت پدر زن عموم ديده بودنش . دليلي هم واسه اين كارش نداشت حالا حداقل اگه با بقيه را در جريان نباشم با خودمون را كه مي دونم هيچ مسئله اي با هم نداشتيم حتي بحث يا دلخوري كوچيك . فقط هم عيدها هم را مي ديديم ولي يه دفعه ديگه اجازه نداد . ديروز وقتي ديدم عمه هام ، عموهام ، دخترعموهام ناراحتن از دست زن عموم ، اشك مي ريزن ، دلشون سوخته و مي گن از ما گرفتش حتي نمي ذاشت ببينيمش . خيلي تكون خوردم . يه تلنگر بزرگ كه اگر با فاميل شوهر مشكل داريد نريد و بياييد خيلي راحت ولي جلوي رفت و آمد همسر را نبايد گرفت .

- ديگه اينكه عموي من شديدا وضعيت درآمديش عالي بود يعني بيش از حدي كه تصور بكنيد شايد بشه

گفت فوق عالي ولي خانمش در حدي اين پول ها را حيف و ميل كرده كه دقيقا هيچ چيز نداشتند و حتي خرج مراسم را بابا و عموها دادند . خوب اينم دلخور بودن يعني خود منم از غصه دلم داشت مي تركيد چرا عموي من 40 سال بايد كار كرده باشه با درآمد شديدا بالا با اون شرايط سخت و بعد حالا براي مراسمش زير دين اين و اون باشه . حالم از زن عموم بهم مي خورد . ادمي كه اين همه سختي كشيده حق داره حداقل اينجا خودش يك كم از مزد زحمتش استفاده كنه .

در هر صورت ساعت 3 كه برگشتيم و چشام از پف گريه باز نمي شد رفتيم ببينم رمز سفر كارتمو كه گم كردم ايا مي شه گرفت يا نه كه گفتن حداقل يك هفته طول مي كشه همون جا ياد روز گرفتن جواب آزمايش هامون و خوشحاليمون رفتيم بستني رضا خيلي خوشمزه است . بعدشم كه ديگه رفتيم كتابخونه و جهت شادتر كردن اوضاع رفتيم فرني خريديم و براي شام هم ساندويچ فلافل خريديم و من چون چشام باز نمي شد سريع خوابيدم .

ولي يك تصميم گرفتم حتي به ديوار اتاق هم زدم واقعا دنيا اون قدر ارزش نداره كه ادم كسايي را كه دوست داره برنجونه . بهتره بقيه مديون ادم باشن تا ادم مديون بقيه . واقعا مي خوام تا جايي كه مي شه از كارهاي كوچيك همسري بگذرم تلافي نكنم و هميشه يادم باشه كه بزرگ ترين عشق و دلخوشي زندگيه منه.

البته اين تصميمات عالي شامل مادر گرامشون نمي شه . همسري خواست بره بره من نمي رم  و ديگه هم نمي ذارم چيزي تو دلم جمع شه همه گلايه هامو مي كنم جوابشون را هم مي دم . تمام . دلم از دستشون كه خونه اساسي وقتي داماد خواهر شوهر دخترش اومده خوندشون من و همسري را مجبور مي كنه بريم ديدنش مي گه زشته ولي وقتي عموي من فوت كرد نه خودش نه دخترش نيومدن مراسم و دخترش كه حتي زنگ يا اس ام اس هم تو كارش نبود . ولي دايي ها زن داييم حتي دايي مامان به احترام بابا اومدن .

پ. ن : دختر عموم خيلي ضعيفه ديروزم تمام مدت به صورت ناجوري اشك مي ريخت هي به همسري گفتم نگرانشم يك چيزيش مي شه . الان فهميدم آخرش ديشب بستري شده بيمارستان ظاهرا حالش خوب شده ولي ديشب را كامل نگهش داشتن و اجازه مرخصي بش ندادن .

ديروز پرگريه

نمي خوام از ديروز بگم حس جالبي هم نيست حس گريه دل نازك شدن دل تنگي .... نمي خوام بزرگش كنم من جوري بزرگ شدم كه شديد وابسته به خانواده مادري ام يعني هميشه كنار هم بوديم و فوق العاده برام مهمند ارتباطم با خانواده پدري كم بوده و توي اون ها با اين عمو كه كمتر از بقيه ي عموها هرچند اين مهربون ترينشون بود نمي خوام بزرگش كنم اما باز دل آدم خيلي مي سوزه از هر حرفي راجع به قضيه مي رنجه دلش هم دردي مي خواد و ديروز بيشترش به گريه گذاشت هرچند وقتي با مامان اينا حرف مي زنم سعي مي كنم به روي خودم نيارم . فردا هم نيستم مي ريم براي مراسم عمو . امشب مي رسه اصفهان بابا و عموها رفتن شيراز بيارنش .

ديروز مادرشوهر گرام زنگ زدند تسليت گفتن هي مي گفت غصه نخوري ها ناراحت نباشي ها . من سعي مي كنم بهش فكر نكنم ولي وقتي حرفش مي شه گريه ام مي گيره دست خودم نيست . فقط آرزو مي كنم زودتر اين يك هفته بگذره و همه مراسم ها تموم شن .

ديشب ته دسرها ته خورشت لوبيا سبز و كمي از بادمجون ها را خورديم . مهموني خوبيش اينه تا يه مدت از اشپزي راحتي . هنوز هم برنج داريم هم خورشت بادمجون هم سالاد هم كباب هم شيريني .

زندگي خيلي بي معرفته خيلي زياد

روزانه نويسي خوبيش اينه كه امروزتو اگه شادي يا ناراحت با همون لحن مي نويسي و از فردات خبر نداري اگه قراره برات بدترين ها پيش بياد اما مي شه امروزتو با بلندترين خنده هات بنويسي . مي خوام همه ي سعي ام را بكنم تا بدون فكر كردن به اتفاق خيلي خيلي تلخي كه افتاد از شادي هاي قبلش بنويسم . عموم فوت كرد.

4شنبه :  سر كار گمونم اوضاع عادي بود چيز خاصي يادم نمي ياد . عصرش كه رفتم خونه يك مقاديري استراحت كرديم و بعد با همسري رفتيم خريد براي مهموني جمعه مون . ميوه را از قبل خريده بوديم لوازم سالاد و دسر و شلغم را خريديم . يك دفعه خرمالو ديديم ، من هوس كردم و يك كيلو براي خودمون خريديم ولي از شانس يك دفعه همسري پاش سر خورد و بين اون همه بسته همين خرمالو كه امكان له شدنش بود با شدت كوبيد رو زمين و خرمالوها له شدند خفن . بعدش هم با همسري به مناسبت ماهگرد عقدمون رفتيم شام بيرون . اين بار رفتيم پيتزا پدربزرگ خيابون برج . من پيتزاهاي معموليشو خيلي خيلي دوست دارم ايتاليايي اش ولي به نظرم يك مقاديري خشك درسته مي كنه محيطش هم خوبه ولي زيادي شلوغه . بعد از شام رفتيم دم خونه مامان اينا و سبزي خوردن برام گرفته بود لبو پخته بود و زحمت خورشت بادمجان را هم كشيده بود .

5شنبه : قرار بود بنا به درخواست دختر رئيس بريم بازديد . صبح سرويس نبود و بايد تا اداره را خودم با ماشين مي رفتم و البته چون صبح خيلي زود بود و تاريك بود بايد چراغ ها را روشن مي كردم كه خيلي شيك بلد نبودم و مردم از ترس . بازديد خوبي بود فقط در حدي اين دختر غر زد و رفتارش جلف و سبك بود كه يعني داشتم ديوونه مي شدم و ديگه واقعا اين قدر احساس خستگي و بيچارگي كردم كه برگشتم گفتم راه راه خدا به داد شوهرت برسه  چه قدر اخه غر مي زني . رئيسش گفت يه نصفه روز باهاشيد ببينيد ما چي مي كشيم از دستش . ديگه ظهر هم رفتم خونه اول يك مقاديري خوابيدم و بعد از خواب اول از همه شلغم ها را پختم بعد تهيه دسر كه پان اسپانيا درست نمودم بعد هم خورشت لوبيا سبز را پختم آخر همه كوكوي ماكاروني . همسري هم رفت دنبال خريد كباب و نوشابه و شيريني و موز چيزايي كه نمي شد زودتر خريد . شام هم كباب داشتيم از قبل ، گرمش كرديم با نون خورديم و ديگه حمام و خواب . بگذريم كه از عصر به همسري مي گفتم حالم بدجور گرفته است خيلي بد و مضطربم فقط به مرگ فكر مي كنم حتي گريه كردم كجا خبر داشتم حس پيش از وقوع هست كه همون موقع ها عموم بين مرگ و زندگيه و بعد خواهيم فهميد . عموم ايران نبود . البته كاراش را كردن كه بياد ولي گمونم يك شنبه صبح برسه شيراز و از اونجا با امبولانس بيارنش اصفهان .

جمعه : صبح مشغول تميز كردن خونه بوديم و عصر هم كاراي قبل مهموني . همسري دستش درد نكنه دست شويي را شست تراس را تميز كرد همه ي خونه را جاروبرقي كشيد شيشه ميزها و اينه ها را تميز كرد سالاد را درست كرد براي ناهار ظهر خوراك لوبيا آماده كرد . ميوه ها را شست و شيريني ها را چيد . شيريني ها خيلي خوشگل شد از اين ژله هاي بزرگ چند رنگ خريديم توي رولت خوري بلور چيديم كه سرش قرمز بود واقعا باشكوه شده بود . منم برنج را بار گذاشتم و سس سالاد را درست كردم و ظرفاي خورشتم را كشيدم ، ظرفاي مهموني را اماده كردم و گردگيري و تي كشيدن . مهموني هم خوب بود جاتون خالي . برنجش خوب در اومد هرچند كفش اندكي چرب بود . لوبيا سبزش خيلي عالي بود بادمجان مامان هم كه خوب شيك و پيك بود اساسي . كوكوي ماكاروني را همه خيلي دوست داشتند . ظرف مخلوط لبو و شلغم خيلي قشنگ بود وسط ميز ولي خوب طبق پيش بيني كسي دست به شلغم نزد . دسر هم خوشمزه بود ولي شكل و قيافه جذابي نداشت .

وحشتناكه وقتي شنيدم هيچ حسي نداشتم عاديه عادي طول كشيد گمونم يك ساعتي طول كشيد تا فهميدم يعني چي وقتي شنيدم عادي بود اون قدر عادي كه راحت به همسري گفتم عموم فوت كرد و تعريف كردم براش و بعد توي تخت بود خوابيده بودم كه كم كم درك كردم چي شده وحشتناك بود وقتي همسري را محكم چنگ مي زدم وقتي با داد گريه مي كردم وقتي هق هقم بند نمي يومد و فقط مي شنيدم همسري مي گه خوبه اره گريه كن اين طور بهتره ..... يه حس خلا دارم حسي كه ارزو مي كنم اين روزا تموم شه يادم بره روزايي كه بابا هق هقش بلند نباشه سام سام اون جور زار نزنه و پشت تلفن هي بهم نگه پپر يعني چي ؟ تموم شد يعني ؟!!!

خدايا خستم ام دلم گرفته خواهش مي كنم دلمو سرد كن ازش نمي تونم توان ندارم .

ادامه مطلب مال خودمه ببخشيد راجع به عموم هست همين

پ . ن : قسمت بدتر ماجرا اینه عموم روز تولد پسرش فوت کرد روز قبلش زنگ زده بود و به دخترش تاکید کرده بود فردا تولد برادرته یادتون نره گل بخرید براش و کیک ....

ادامه نوشته

من و تو و سينماي خوشبختي

ازش خواسته بودم 3شنبه شام بريم بيرون گفته بود بذاريم 4شنبه كه شب ماهگرد آشناييمون باشه غر زده بودم كه نه باز عين اون دفعه مي شه گفته بود هر جور دوست داري صبحش زنگ زدم اوكي برنامه اين طور كه 4شنبه بريم مي گه اي ول يعني امروز عصر پس بساط فيلم ديدن داريم ديگه . مي خندم مي گم اره . از راه اداره مي رم كتابخونه وقتي مي رسم خونه يك بشقاب پر از ميوه پوست كنده قاچ شده هست و داره اون ور انار دون مي كنه يه عالمه تشكر مي كنم ميوه ها و انارا را مي يارم بخوريم نمي ذاره مي گه فقط ميوه ها . انارها مال فيلم ديدنه چيپس هم خريده . ميوه مي خوريم قهوه جوشمون را امتحان مي كنيم . مي گم اون قدر همكاري مي كني كه من غذاي جديد توي نت ديدم بپزم بخوريم مي گه كي بدغذا بودم آخه !! كوكوي ماكاروني درست مي كنم اولش به نظرم خوشمزه است بعدش معموليه برام و در حقيقت خيلي هم باهاش حال نمي كنم همسري عاشقش شده مي گه فوق العاده است همشو خودش مي خوره . مي گه يه بار مي پزي براي مامان اينا ببرم ؟ ( اي پسر اميدوار!!!)

موقع فيلم ديدنه مي خنده باز به قول خودش خونه را سينما مي كنه تاريك تاريك صداي فيلم بلند چيپس و انارش آماده لم مي ديم روي كاناپه يعني لم مي ده من كه لوسم صبر مي كنم لم بده بعد خودم رو اون و كاناپه يه جوري جا مي دم كه خوابيده باشم . شغل ايتاليايي را مي بينيم هيجان داره . فيلم و شام كه تموم شه همسري مي ره سراغ رايت ام پي تري معين بعدشم بفرماييد شام . بعدش چي ديگه خواب خواب خواب . همسري مي گه پپر عاشق اين تختم يه عالمه خاطره خوب حتي وقتي از دست هم ناراحت بوديم حتي وقتي دعوا كرديم براي يه شب هم نشده دلم بياد بغلت نكنم نبوسمت و بخوابم . هيچ وقت نمي دوني چه قدر دوستت دارم و سعي مي كنم به دلت راه بيام . مي خندم مي گم مگه مي شه آخه منو دوست نداشت ؟ جدي نگام مي كنه مي گه نه !

شوماخرهاي شهر ما

چند وقت پيش يه كتاب خوندم كه توش شخصيت هاي كتاب مي رفتن ماشين سواري و شوخي شوخي مي زدن آينه بغل ماشين هاي ديگه را مي پكوندن ! خلاصه از اون روز اين قضيه تو ذهنم نهادينه شد و هر وقت با همسر گرام سوار ماشين مي شدم يه جور ترس و دلهره داشتم و حتي چشمامو مي بستم مبادا بزنه اينه بغل ماشين كناري را بكنه و البته كه همسر عزيزم خيلي خيلي تند رانندگي مي كنه و سبقتم زياد مي گيره و البته هر بار بهم تذكر مي داد كي چنين اتفاقي افتاده كه الان بار دومش باشه تا چندي پيش كه رفتم كتابخونه و برگشتنه سوار ماشين كه بودم راننده زد بومببببببببببب اينه ماشين كناري را پروند و ديگه كابوسم به حقيقت پيوست و از هولش در اومدم . اگه واقعا قراره اين قدر چيزايي كه بهش فكر مي كنيم زود جذبمون بشن چه خوب كه هميشه روياهاي شيرين داشته باشيم !

ديروز همسر گرام تماس گرفتن و فرمودن مادر محترمشون زنگ زدن و گفتن ساعت 6 مي ياي اينجا قراره بيان سراغ كابينت هامون و خوب همسري 5 مي رسه خونه و 6 اونجا باش يعني 5:30 راه بيفت و از اون طرف مي دونستم تا قبل از ده برنمي گرده و ده هم كه بياد خونه مي خواد بفرماييد شام ببينه تا 11 ( ياد شير كوچولو مي افتم كه مي گفت معلومه همسريت طرفدار اساسي اين برنامه است :دي ) و بعد هم بخوابه . چيزي نگفتم بماند كه چه قدر خودم ناراحت بودم و حرص خوردم . ديگه منم ديدم اين طوريه از راه اداره رفتم كتاب خونه و بعدشم تا رسيدم خونه يك ذره جمع و جور و ديگه فقط كتاب خوندم و البته فيلم عروسيمون را هم يه بار ديگه ديدم . شام هم چيز خاصي درست نكردم هنوز يه مقاديري از برنج ها تو يخچال بود به علاوه اولويه و يك نودل هم زودي گذاشتم كنارش . اجالتا همسري قول داده دوتا دوشنبه ي بعدي را اصلن نره خونه والده ي محترمش !

ديشبم زنگ زدم مامان و دايي اينا را براي جمعه دعوت كردم . خيلي ذهنم درگيره برنامه ريزي هاي اين چند روزمه . عجب مشغله هايي داره متاهلي ها !

پ. ن 1 : در روزنامه امروز خوندم كه تصويب شده مراكز همسريابي توسط دولت تشكيل بشه حالا اون قدر دقيق نخوندم ولي ظاهرا يك فرم مشخصات پر مي كني و بعد از توي سايت طبق مشخصاتتون مي تونيد دنبال گزينه اي مطابق با خواسته هاتون بگرديد خود اين طرح به نظرم چيز بدي نيست خوب اتفاقا اينم يه راهه براي اينكه جوونا سر راه هم قرار بگيرن ولي دليلش خيلي مسخره بود . دليلش بود كاهش دادن ازدواج هاي اينترنتي . اون وقت من نمي فهمم مشكل ازدواج اينترنتي چيه خوب ؟! اين مركز هم همون كار را مي كنه ديگه بالاخره دو نفر يه جايي اشنا مي شن بعد صحبت منطقي بعد تصميم ازدواج حالا اگه اونجا اينترنت باشه مگه مشكلش چيه !!!!

پ . ن 2 : ديگه اينكه ديدم توي روزنامه كلي غصه خورده بودن كه سفال از زندگي مردم حذف شده و چرا نيست از اين صحبت ها . حالا مي خوام براي اينكه غصه نخورن برم خودمو معرفي كنم كه كل سرويس عشقولانه دو نفريمونو سفال خريديم و فقط تو سفال غذا مي خوريم بگذريم كه يك گلدون سفال بزرگ هم خريدم . تازش مامان اينا هم يك سرويس غذا خوري سفال خريدن . بهشونم بگم غصه نخورين حالا عذاخوريش نه خيلي ها را تازگيا ديدم كه حداقل سرويس صبحانه خوريشونو سفال بر مي دارن . اگه گذارتون به لاله جين ، ميبد ، همدان يا شهرضا افتاد بد نيست شما هم يه نگاهي به قضيه بكنيدها سرويس هاي غذاخوريش قشنگه و در ضمن اين خيلي جالبه يه ست دو نفره مخصوص خودتون و همسرتون داشته باشيد البته دو نفره غذاخوريش يك چيز تو مايه هاي 150 را در مي ياد ( يه جوري قيمتشم خوب باعث مي شه اين قدر كم باشه توي خونه ها ! فكر كنيد اون وقت سرويس 12 نفرش قيمتش مي ره بالاي يك تومن . خوب مردمم ترجيح مي دهند چيني را بخرن) ولي اگه نخواهيد اون قدر هزينه كنيد مي شه به ست صبحانه خوريش (فنجون - ليوان – قندون – سيني – كره خوري – پنير خوري – كاسه مربا – سيني  و قوري ) فكر كردها ! بد نمي شه .

پ. ن 3 : بازم از روزنامه و نرخ فروش حيوونا توي مولوي تهران براي من جالب بود گفتم شايد براي شما هم جالب باشه . قيمت طوطي از 100 تومن تا 3 ميليون . طاووس 600 تا 750 هزار- گربه از 60 هزار تا 600 هزار – همستر دونه اي 10 تا 13 تومن- سنجاب 60 تا 70 هزار تومن – قرقاول دانه اي 150 هزار- توله شير 8 تا 9 ميليون – تمساح 3 تا 5 ميليون – كبوتر 4 تا 40 هزار تومن

هر دم از اين باغ بري مي رسد

يعني اين قدر ناراحتم حد نداره ها حس توهين شديد به شخصيتم مي كنم . قرار بد بچه هاي قسمت ما براي يه بازديدي يا اين 5شنبه يا 5شنبه ديگه رو هماهنگ كنن . مدير گفتن راي گيري كنيد از 22 نفر 16 نفر موافق هفته آينده و 6 نفر موافق اين هفته بودند و خوب قرار شد هفته آينده باشه . بعد همون دختر مدير حراست پا شدن رفتن با مدير دعوا كه نه بايد همين هفته باشه و مدير اعلام كردند همين هفته . يعني ادم حس مي كنه شخصيتش له و لورده شده بابا خوب چرا راي گيري مي كني از همون اول از اين خانم مي پرسيدي كي دوست دارن بيان و به ما هم دستور مي دادي طبق نظر ايشون كار كنيم ..... يعني دارم مي سوزم ناجور

ديروز همسري براي باقي مانده تعميرات ماشين را از سر كار اورده بود تعميرگاه دم خونه مامان اينا در نتيجه منم ديگه خونه نرفتم و مستقيم رفتم خونه مامانم اينا . شام هم اونجا بوديم كوفته خورديم جاتون خالي خيلي عالي بود . بعد با همسري پا شديم رفتيم و خدا را شكر قوري قهوه جوشمون را هم فرستاده بودند برامون البته 20 تومن شد يك قوري تنها كه به نظرم گرون بود ولي خيلي خوشحالم كه گير اومد . بعد از اونم رفتيم سراغ فيلم بردارمون و فيلم عروسيمون را داد بهمون و دوباره برگشتيم خونه مامان اينا و نشستيم همه با هم فيلم رو ديديم خوب كار كرده بود و راضي بوديم در كل . فقط اينكه به نظرم اومد واي يه جاهايي من چه قدر عشوه مي يام آخه برگشتم به همسري گفتم تو اين طور حس نمي كني زيادي عشوه نمي يام يه جوري نيست ؟ گفت نه چيز خاصي نيست گفتم يعني عاديه هميشه همين طورم ؟ مي گه نه يعني به نظرم تو ذوق نمي زنه براي فيلم قشنگه . خوب راستش اصلا هم قشنگ نبود حالا واقعا موندم يعني توي زندگي روزمره هم من اين قدر عشوه مي يام ؟ اميدوارم اين طور نباشه و همسري راست گفته باشه چون اگه اين ادا اصول هام هعميشگي باشه ووي يه جوريه .

برگشتنه مامان گلم هم يك عالمه سيب و پرتقال و نارنگي و خيار بهمون داد تازش هم يك ظرف شعله دار بزرگ ديگه برام خريده هم لپه . دست گلش درد نكنه . جانان جوني هم بود ديشب واي يه لباساي خوشكلي تنش بود ني نيمون ادم مي خواست بخوردش .

پريروز از دست همسري خيلي ناراحت بودم ديروزم ناراحتي ادامه داشت البته آشتي نموديم ولي وقتي همسرتون يه اخلاقي داره كه به نظر شما شديدا مهمه خودشم اينو مي دونه ولي هر بار همون كار رو مي كنه و تا به حال هزار بار قول داده برطرفش كنه و نمي كنه چي كار مي كنيد ؟

عجب زمونه اي

دختر مدير حراست شركت شده همكار ما . چادر سرش مي كنه ولي چادر عربي زرق و برق دار با آرايش شديد . اصلا جوري با همكاراي مردش حرف مي زنه و بگو و بخند مي كنه و با يه لحن گستاخ و بي ادبي باهاشون حرف مي زنه كه من به خودم اجازه نمي دم با همكار خانمم حرف بزنم . كفش پاشنه بلند مانتوي تنگ ...... اون وقت اون يكي همكار بيچارمون مقنعه اش عقبه بدون آرايش و خيلي سر و سنگين مديريت خواستدش بهش تذكر داده مقنعه ات را بكش جلو . طرف خيلي شاكي شده ، مدير هم گفته نظر خودم نيست بهم گفتن تذكر بدم وگرنه تو همين ساختمون چادري هايي هستند كه كاشك چادر سرشون نبود !! انصافه تو رو خدا ؟ اوضاعي شده آدم دلش مي گيره . نمي دونم چرا اين مدير حراست اگه به ديگران تذكر مي ده به فكر دختر خودش نيست . يعني يك سال مي شه اومده نمي دونيد چند بار با اين و اون دعواش شده فكر كنم با نصف ساختمان . يك جور  حس خلا به ادم دست مي ده نمي دونم چي بگم .

همكارم بچش 3 سالسشه توي هفته 2 يا 3 روز را حتما دير مي ياد و مي گه بچه گريه كرد من چون مادر خيلي خوبيم دلم نيومد ولش كنم موندم اروم شه بعد اومدم . البته مي شه مادر بدي ام بود و اين كارها را نكرد ولي من ورژنم بالاست . نمي دونم من مادر نيستم و چون مادر خودم هم كارمند نبوده تجربشو ندارم ولي از نظر من اين مي شه ورژن پايين . خودشو گول مي زنه كه مادر خوبيه . چون دور و برم زياد بودن كسايي كه كارمند بودند يا توي وبلاگ ها مي خوندم اين مشكلات را نداشتن . اصلا نمي خوام پافشاري كنم رو نظرم ولي من فكر مي كنم مادر خوب مادري هست كه با منطق بتونه اين روال را براي بچش جا بندازه تا بعد از 3 سال هنوز اين طور نباشه كه بچه و مادر اين قدر عذاب بكشن . از 5 روز كاري 2 يا 3 روزش خيلي زياده آخه ! اونم بعد از 3 سال ! نظرتون چيه ؟

مي دونيد براي از شير گرفتنش هم همين طور بود هي بهش گفتن بگير بگير هي گفت نه مادر خوبيم دلم نمي ياد تا دندوناي بچه خراب شد جوري كه ديگه هم امكان خوب شدن دندوناي شيريش نيست سياهه سياهه و دكتر گفت دليلش همونه كه بازم بهش شير دادي . به نظرم اينا محبت به بچه نيست محبت به خودته تا سختي نكشي . البته مي گم چون توي جايگاهش نبودم شايد دارم اشتباه مي كنم . ني دونم

روزانه نويسي نكردم حالم خوش نيست حس بدي دارم شايد فردا .

اولين زمستان زير سقف مشترك

و اولين زمستون من و عشقم زير سقف مشتركمون شروع شد . اميدوارم زمستوناي زيادي را كنار هم طي كنيم و هر سال كانون زندگيمون گرم تر از سال قبل باشه .

4 شنبه توي اداره به صورت فوق شديدي سرم شلوغ پلوغ بود خونه هم كه رفتم تند تند مشغول آماده شدن بوديم با آقاي همسر . البته كه اميدي به دريافت كادو نداشتم ولي از شما چه پنهون انتظار داشتم عذرخواهي كنه آخه راستش كل عذرخواهيش به همون يك جمله تموم شده بود كه ببخشيد برات چيزي نگرفتم و خوب معذرت خواهي هم دريافت نگرديد و خيلي غصه خوردم بازم . طفلكي من . ديگه رفتيم خونه مامان اينا . دستشون در نكنه كلي زحمت كشيده بودن ميز يلداشون خيلي خوشمل بود ظرفاي بزرگ ميوه ظرفاي اناز و هندونه ظرف آجيل مغز ظرف تخمه شيريني شكلات خيلي قشنگ شده بود ديگه تا توان داشتيم گفتيم خورديم و خنديديم خيلي زود هم دختر دايي هام و پسر دايي ها و جانان جوني و اينا اومدن خونمون و باز دور هم بوديم يك كم بعدشم همه رفتيم خونه مامان بزرگم ديگه اونجا هم مونديم و بعد براي شام برگشتيم خونه كه الويه و سبزي پلو بود . كادوها را هم دادن دستشون درد نكنه من همون انگشتر و همسري هم شلوارك و ركابي سفيد پوما . برگشتنه هم مامان يك عامله هويج بهم داد و يك ظرف اولويه .

5شنبه صبح بلند شدم برم كتابخونه و با مشقت زياد هم رفتم ولي نگو به دليل آلودگي هوا بسته بود و دماغم سوخت و ديگه چون خيلي طفلكي نباشم پا شدم رفتم خونه مامان اينا . صبح 5شنبه هم به حرف زدن گذشت و ناهار هم همون جا بودم ظهر هم خوابيدم و عصر سام سام رسوندم خونمون و البته كه مامان طفلي هم لوبياهامو برام پخت تا بسته بندي بذارم تو فريزر و موقع پخت قورمه سبزي راحت باشم . خونه هم رسيدم كمي با همسري صحبت نموديم و البته از دسش دلخور بودم كه با اينكه مي دونست سام سام منو رسونده پرس و جو نكردد چرا تعارفش نكردي بياد بالا؟!  يك ذره حرف زديم و بعدش رفتيم پياده روي با هم و برگشتيم شام همون اولويه ها را خورديم و بعدشم فيلم زيباي روز را ديديم و ديگه خواب !

جمعه صبح هم همسري بساط صبحانه را راه انداخت صبحش همش تو خونه بوديم فيلم پيانيست را ديديم براي ناهار هم رشته پلو پختم خوب شده بود . بعد ناهار هم خواب طولاني داشتيم و يك مقاديري تميزكاري جارو و تي كشيدن تميز كردن گاز و ظرف شويي و ... ديگه مي خواستيم يك فيلم ديگه ببينيم كه مادرشوهر گرام زنگ زدن و با اصرار كه جمعه شبه چرا نيومدين اينجا و ديگه مجبوري رفتيم اونجا شام هم همونجا بوديم و برگشتيم خوابيديم .

اين هفته هم برنامه خاصي ندارم اگه بشه يك شب مامان و زن دايي را دعوت كنم يك شبم بريم خونه مامان بزرگش حوصله برنامه شلوغ تر از اينو ندارم اين هفته .

قضيه مسافرتمون هم ني دونم چي بگم والا از اون ور كه تا اومديم بريم تايلند سيل اومد تا سيل تموم شد دلار به صورت وحشتناكي رفت بالا و خورد به ژانويه امروزم كه خوندم ارز مسافرتي حذف شده و اصلا نمي دونم با اين قيمت ارز اين شرايط و افزايش شديد قيمت ها به خاطر ژانويه مسافرتمون را چي كار كنيم !