نامه ي عاشقانه همسرم

ديروز به نسبت شنبه ها روز خلوتي بود . پروژه اي كه دستمه به دليل وقت نداشتن مدير كلي عقب افتاده يعني پيش نويس را نمي خونه و نظراتشو بده ولي خوب بعدا مگه مي شه گفت دليلش جناب رئيس هست ؟ عمرا!!!

از راه اداره رفتم كتاب خونه و بعدشم كه مستقيم رفتم خونه دلم براي همسري تنگ بود اما اون زياد تو حس نبود البته خوش اخلاق بود بغلم مي كرد مي بوسيدم ولي اين طوري نبود كه هي تند تند لوسم كنه اما اينقدر پايداري نشون دادم اين قدر رفتم سراغش تا دوباره يك عالمه عشقولانه شد مي خنده و مي گه تو خيلي خوشبختي كه اين قدر براي من جذابي . چيز كمي نيست پپرها . مطمئني نگات كه مي كنم دلم برات مي ره :دي خيلي پسر ماهي بود برام نسكافه درست كرد كلي ميوه پوست كند .... براي فيلم ديدن به يك سري مشكلاتي برخورديم راستش يه تعداد فيلم هامون هست روي كامپيوتره كه وقتي مي ريزيم روي فلش تلويزيون نمي خوندشون يك سري هم زيرنويسش را كامپيوتر درست نشون مي ده اما با دي وي دي پلير نه ، از اون ور وصل كامپيوتر به تلويزيون هم يك سري مشكلات صوتي ايجاد مي نمايد و خلاصه همسري ديروز خيلي درگير اين فيلم ها بود و نشد كاري بكنه منم كتاب مي خوندم در اين زمان و آمار مطالعه كشور را به قول همسري بالا مي بردم :دي

17 خرداد سالگرد آشنايي من و آقاي همسر هست . ديشب ديدم اون كتاب كه بهش عيدي دادم " چهل نامه عاشقانه به همسرم " را برداشته و داره بلند بلند مي خونه نمي كنه دليلش را هم نگه ها خودش غش غش مي خنده مي گم مي خوام 17 خرداد برات يك نامه عاشقانه بنويسم دارم مي خونم يك نامه مناسب پيدا كنم يك ذره تغييرش بدم همونو برات تايپ كنم :دي اينم از همسر ما .

ديشب فينال باشگاه هاي اروپا بوده هي پرس و جو كرده كه آيا نور تلويزيون اذيتت مي كنه يا مي توني بخوابي و از اين حرف ها بعد كه گفتم نه راحتم اصرار كرده ديشب را توي تخت نخوابيم و بريم جامون را كنار تلويزيون روي زمين درست كنيم كه رفتيم و من همون موقع خوابم برد نمي دونم خودش تا كجاش را بيدار موند ببينه اما اصلا روي زمين خوابيدن رو دوست ندارم كمرم درد مي گيره .

ديروز موقع كتاب خوندن يك لحظه تلويزيون را روشن كردم داشت سمر را نشون مي داد من قسمت هاي اولشو نديده بودم اومدم ببينم اما نشد اعصابم خرد شد دلم آتيش مي گرفت چون مي دونستم آخرش چي مي شه. يعني كامل ريختم به هم ها!

پ . ن 1 : نوشته قر اره مگان و ال  90 توي تهران به عنوان تاكسي كار كنند . چه شيك !

پ . ن 2 : نمي دونم از كجا به كيف موبايلم يك عالمه جوهر پس داده شي كارش كنم ؟!

اين حس قشنگو مديون تو هستم

حافظم ضعيف شده . درست يادم نيست 4شنبه چه اتفاقاتي افتاد . اداره معمولي بود توي خونه مي دونم يك كارتون كوچولو اژدهايي ديديم و يك مقاديري هم به همسري غر زدم من باب اينكه در خونه اصولا مي خوابه حمام مي ره تلويزيون مي بينه و نه چيز ديگه بعد عذرخواهي كرد اما قبلش عصباني شد و حرفهاي بدي زد كه شديد دلم شكست و براي خودشم عذاب وجدان آورد البته شايدم حرف خاصي نبود ولي من خيلي ناراحت شدم . خوب آدم حتي موقع انتقاد كردن هم حواسشم بايد جمع باشه بعضي چيزها را نمي شه انتقاد كرد چون جزئي از اون شخصه و يا انتقاد جنبه توهين مي گيره اگه ادم جور ديگه دوست داره بايد با روشي غير از انتقاد پيش بره . بگذريم

5شنبه صبح مرباي مخلوط هويج آلبالو را افتتاح كرديم من خيلي دوست داشتم بعد هم همسري رفت سر كار منم يك دوش گرفتم و رفتم خونه مامان اينا و البته كلي كار خياطي بردم براي مامان طفلي دستش درد نكنه اين قدر برام زحمت مي كشه . تازه اونا هم برام صبحانه مفصل درست كرده بودند بعدشم با مامان رفتيم بيرون اينجانب مي خواستم كادوي روز مرد  را بخرم زود دارم مي رم پيشواز اما خوب ممكنه ديگه وقت نشه . راستش پارسال روز مرد براي همسري يك ست شنا با يك سري لباس ورزشي خريده بودم كه توي اين ست شنا يه حوله استخر هم بود كه جنسش خيلي عالي بود و كلا همسري خيلي اين حوله را دوست داشت و ازش استفاده مي كرد همدان كه رفتيم حوله را با خودش آورد اما توي هتل جا گذاشت و هي از اون موقع داره افسوس مي خوره ديگه اين شد كه منم رفتم يك حوله ديگه همون رنگي براش خريدم البته جنسش مثل اولي نيست . در ضمن همسري طفلي از اونهايي هست كه عرقش خيلي رنگ مي ده و با اينكه هر روز مي ره حمام زير پيراهناش تند رنگ عوض مي كنه بنابرين رفتيم 5 تا هم زيرپيراهن قشنگ براش خريديم كه بتونه تند عوض كنه روي هم اينا شد 40 تومن كادوي سبز خوشگل هم كردمشون حالا شايد يك نيم جين جوراب هم براش اضافه كردم چون مصرف جواربشم شديد بالاست :دي خلاصه كادوي روز مردش شده حوله استخر و 6 تا زيرپيراهن و احتمالا 6 تا جوارب :دي بعدش مي خواستم برم ارايشگاه كه مرمر گفت عروس دارم 3 و نيم بيا . ناهار مامان اينا قورمه سبزي درست كرده بودند خيلي عالي بود . شيريني كشمشي هم خريده بودند كه من عاشقشم و يك عالمه اومد روي وزنم . ظهر خوابيدم و ساعت 3 كه زنگ زدم مرمر گفت هنوز كار عروس تموم نشده و تا 4 و نيم طول مي كشه ديگه منم بي خيال شدم و رفتم خونه . اولش با همسري خوب نبودم يعني تقصير خودش بود من با همه دلخوريم شاد اومدم توي خونه اما اون محل نداد منم مشغول كار خونه شدم بعد ولي ديگه اومد هي بغلم كردم بوسيدم و عذرخواهي كرد گفتم ديگه هيچ اعتراضي بهت نمي كنم ولي خيلي ناراحت شد گفت هيچ وقت اين حرفا نزن تا وقتي داري اعتراض مي كني يعني من و اين زندگي برات مهميم اميدواري مي خواي بهتر كني همه چيزو و ديگه كلا عشقولانه شديم . بعد من زنگ زدم به دوستم ميتي كه رفته بود هند و اين قدر چيزاي جالبناك تعريف كرد كه دلم آب شد من هند مي خوام :دي بعدترشم ديگه با انسان اينا دوستاي همسري هماهنگ كرديم بريم رستوران . خونه هامون نزديكه اونا اومدن دنبالمون و رفتيم براي شام هي اين دل اون دل كرديم كجا بريم آخرشم رفتيم مجموعه باغ رستوران ارم يك مدتي خيلي تبليغش را مي كردن . فرقش با بقيه اينه كه يك مجموعه بزرگه يعني باغ رستوران ، چايي خونه ، كافي شاپ ، چند تا قفس حيوون :دي اكواريوم ، مجموعه بازي ..... رستورانش اصلا خوب نبود ادم به اميد باغ رستوران مي ره ولي فقط تخت زدن اونم تو محيط سرپوشيده گارسوناشم خيلي بداخلاق و يه جورايي بودند ولي غذاش خوب بود موسيقي زنده هم داشت كه پولشو توي منو جدا ازتون مي گرفتن موسيقي خيلي خوبي نبود ولي تنوع بود ديگه من خوشم اومد بعد هم كلي توي محوطه اش گشتيم چون خيلي بزرگه بعضي قسمتاشم بامزه و ابتكاري درست كردن ديگه رفتيم توي چايخونه اش چايي خورديم و كلي حرف زديم تا اومديم برگرديم شده بود 2 نصفه شب البته :دي خيلي خوش گذشت

جمعه خوب زياد خوابيديم بعد هم صبحانه خورديم و من هي به همسري گفتم امروز ديدن آثار تاريخي رايگانه بيا بريم بيا بريم اونم گفت باشه البته من قبلا جز اين گروه هاي اصفهان شناسي بودم همه جاي اصفهان را ديدم حتي اثار خيلي گم نام را به جز عالي قاپوي مشهور :دي ديگه اومديم و با همسري رفتيم چهل ستون كه به نظرم فوق العاده زيباست هم خود عمارت هم باغ اطرافش خيلي گشتيم و بعد رفتيم كه بريم عالي قاپو اما خيلي شيك بستنش و گفتن به خاطر نماز جمعه حالم گرفته شد :دي ديگه ما هم اومديم انجير خاكشير و بستني طالبي خورديم كه همسري مي گفت بهترين بخش برنامه است . بعد گفتيم چه كار كنيم . اون طرفا يك موزه تاريخ طبيعي است كه مال بخش خصوصيه و از اين رايگان ها نيست گفتيم بريم اونجا خيلي افتضاح بود خيلي بد بود مثلا فكر كنيد از اين پرنده هاي خشك شده يك ويترين هست همين طور چپوندن توش يعني چيزي به نام نظم يا سليقه اصلا در اين موزه نيست طي ساليان هر چي بهشون دادن هر جا كه مي شده گذاشتنش ، موزه پروانه هاي ناژوان واقعا قشنگ تره خلاصه به هيچ عنوان پيش نهاد رفتنشو نمي كنم افتضاحه در اين حد . ديگه بعدشم برگشتيم خونه ناهار هم سيب زميني و قارچ خورديم به به خيلي فاز داد . عصرشم براي شام خورشت لوبيا سبز درستيدم و مامان زنگ زد براتون ميوه گرفتم بيا ببر ديگه ما هم اول رفتيم آرايشگاه بعد هم من رفتم خونه مامان اينا و همسري هم رفت دوغ و گوشفيل خريد آورد براشون دستش درد نكنه . مامان اينا هم برامون خيار و گوجه و گرمك و آلوچه سبز ( همون گوجه سبز) و موز و بادمجون خريده بودند دستشون درد نكنه كه اين قدر هوامونو دارن و برامون زحمت مي كشن ديگه اونجا هم نشستيم و فالوده خورديم و قليون كشيديدم و اومديم خونه شام خورديم و لالا و اينگونه آخر هفته عاشقانه و پربرناممون به سر رسيد .     

سطل زباله بزرگ يا كوچك ؟ مسئله اين است

ديروز فكرم خيلي مشغول اون موضوع بود و بعد هم به اين نتيجه رسيدم كار اشتباهي بود همون موقع جواب ندادم اما ديگه فرصت از دست رفته و نگفتم ! خودمو قانع مي كنم كه من وظيفه ام را انجام دادم پول به اون زيادي را بدون چشم داشت بهش دادم و خريدم با عشق بوده اگه اون مادي به قضيه نگاه مي كنه بذار اون مديون من باشه . اما راستش دلم شكسته است هنوز و خوب نشده . ديروز آقاي مدير صدام زد توي دفتر و 70 تومن بهم جايزه داد البته فقط من نبودم يك مقدار پول دستش بود بايد بين پرسنل تقسيم مي كرد و اونم به چند نفر داد ديگه ! من خيلي خوشحال شدم كلا از هر جايزه اي خوشحال مي شم حتي اگه 5 تومن باشه اما همكارم خيلي هم ناراحت بود مي گفت اين كمه چيه دادن ؟!! الان زنگ زد كه پول رو ديروز گم كردم :دي

بعد از اداره با آزرا دوتايي رفتيم كتاب خونه و البته قبلش سري به سالن ورزش زديم كه ببينيم آزرا مي تونه براي كلاس بدمينتون ثبت نام كنه يا نه و يك مقاديري هم براش دنبال كفش ورزشي گشتيم . توي كتاب خونه هم خيلي معطل شدم و رسيدم خونه ديدم همسري نيست . وقتي برگشت گفت رفتم در باك ماشين را عوض كردم و روغنش را هم عوض كردم پپر خانم رانندگي فقط گاز و ترمز نيست ها ازت انتظار دارم حواست به روغن و آب ماشين و از اين جور چيزا هم باشه منم لخبند مليح زدم و گفتم پس شوهر كردم واسه چي :دي بعد هم شير خريده بود و رفته بود مانتوي منم از خشك شويي گرفته بود برام دست گلش درد نكنه . اما اين جا بود كه مسئله اصلي را هم برام تعريف كرد كه شديد منقلب شدم . گفت پپر اومدم برم آشغال ها را خالي كنم ديدم توش پر كرم شده اما نترس سطل و اون قسمت اشپزخانه را كامل شستم حتي زمينشم كامل دستمال كشيدم كه يك وقت دلت هم نزنه . راستش ما دو تا سطل زبال خريده بوديم يك متوسط كوچيك و يك بزرگ اول اون متوسط رو گذاشتيم كه تند تند پر مي شد و دائم بايد خاليش مي كرديم بعد گفتيم بذار اين بزرگه رو بذاريم و يكي دوبار اول خيلي شاد بوديم كه اين قدر طول مي كشه تا پر شه ولي اين بار انگار خيلي طول كشيده بود و يه جورايي كرم افتاده بود ايييييييي .

ديگه ديشبم كه فوتبال بود و همسر جان كاملا سرگرم فوتبال بودند بنده هم كتاب مي خوندم  شام هم از قبل پلو ماهي درست نموده بودم يعني پلو سبزي كه لا به لاش تن ماهي ريخته باشم . همسري تا آخر فوتبال نشست ولي من ديروز واقعا خواب آلود بودم و زود خوابيدم خيلي زود

پ . ن 1 : نوشته كه به زودي نرخ اب و برق گرون مي شه و در ضمن يارانه ده ميليون نفر هم احتمالا قطع خواهد شد كه به احتمال زياد اونهايي هستند كه براشون پيامك رفته يعني اگه حتي توي سايتم رفتن و گفتن ما موافق حذف يارانمون نيستيم دولت خودش بررسي مي كنه كه ايا بايد بگيرن يارانه يا نه .

پ . ن 2 : ظاهرا يك سري درس ها مثل كوكب خانم ، تصميم كبري و پطرس از كتب درسي حذف شده كه مخالفان زيادي داشته و در جواب گفتند سليقه ها امروز با 50 سال پيش فرق كرده و ما خودمون اين قدر فداكار داريم لازم نيست پطرسو مثال بزنيم :دي

لحظه هاي متضاد زندگي

ديروز كلا رو مد خوشحالي بودم به خصوص هي همسري كه از بابت ديشب پشيمون بود سعي مي كرد باهام مهربوني بكنه و دلمو به دست بياره و همين كاراش و مسخرگي هاش يه جوري شرايط را برام بانشاط تر مي كرد توي اداره هم امن و امان بود همه چيز و بدون دليل خاص ديگه اي واقعا خودمو خوش بخت احساس مي كردم پر از انرژي مثبت . تا رسيدم خونه هم بسته فلافل آماده را از فريزر گذاشتم بيرون كه همسري اومد شام را ببريم پارك بخوريم . ديگه همسري اومد يك كمي خوابيديم بعد هم اون رفت حمام و منم وسايل پيك نيك را آماده كردم و راه افتاديم . توي راه هم نون ساندويچي و نوشابه خريديم . همسري پرسيد بريم كدوم پارك ؟ منم گفتم فرق نمي كنه به انتخاب خودت و همسري بعد از مدت ها پيچيد و رفتيم پارك مشتاق واي نمي دونيد چه حسي بود براي هر دومون . اين پاركي بود كه زمان دوستي مي يومديم دوراني كه از مشخصات يك پارك خوب تاريكي و خلوتي بود :دي خيلي عالي بود لحظه ي ورود به پارك اين قدر هر دو ذوق كرديم و همسري از من به خاطر پيش نهاد پارك اومدن و من از اون به خاطر انتخاب اين پارك تشكر كرديم كه نگو . يك عالمه از اون دوران حرف زديم هوا عالي بود چايي و ميوه و شام را خورديم . قبلش مامانم بهم گفته بود ديشب دوست سام سام براشون اش برده بوده و براي منم گذاشتن ديگه اين شد كه بعد از شام رفتيم دم خونه مامان اينا تا اش را بگيريم ولي مامان گفت بياييد بشينيد خانم هاويشام هم قراره اش بپزه تا 11 و بياييد اونم بخوريد ديگه ما هم رفتيم نشستيم و دختر دايي ها و جانان خانمي هم اومدن دور هم كلي حرف و خنده و اش خورون داشتيم . در ضمن تولد پسر داييم هم بود كه برامون كلي كيك و پيتزا آوردن و اونا را هم صد البته خورديم و تا اومديم خونه و بگيريم بخوابيم نزديك 2 نصفه شب شده بود و الان من خوابم . البته كه مامان اينا مثل هميشه شرمندم كردن هم يك عالمه آش بهم دادن هم ما الشعير .

خوب ديروز پر از حس هاي خوب مي تونست باشه پر از احساسات عاشقانه ولي يك مطلبي خيلي خيلي اون وسط منو ناراحت كرد و توي خودم فرو برد . خوب من تصميم داشتم از امروز بشم مثل اوايلم و خودسانسوري نكنم اما تغيير يك دفعه اي سخته و اين موضوع هم برام سنگين تموم شده . راستش يك جور حس تحقير دارم بخوام اصلشو تعريف كنم اما شبيه به اين واقعه است . مثلا فكر كنيد خواهري داريد كه خيلي دوسش داريد بعد براي تولدش يك روسري بهش كادو مي ديد و اونم عصرش با اون روسري با دوستاش مي ره بيرون بعد شما ازش مي پرسين دوست داشتي روسريتو ؟ دوستات چيزي نگفتن ؟ و اون برگرده بگه گفتن سرت كلاه رفته اخه كي به خواهرش كادو تولد فقط يه روسري مي ده ماها كه خواهرهامون هر وقت روسري دادن با كيف و كفشش ست بوده !! واقعا چه احساسي بهتون دست مي ده ؟ شايد اين حرف رو خودش نزده ولي وقتي داره حرفهاي اونا را به همين راحتي براتون نقل قول مي كنه و حتي جوابي به اونا نداده يعني همچين عقيده اي داره و شما هم خواهرتون هست دوسش داريد شوكه ايد . جدي مي خوام بدونم چي كار مي كنيد ؟ چه حسي داريد ؟ تازه بدتر از همه مي دونيد چي باشه اين كه شما مي دونستيد خواهرتون مشكل مالي داره و قبل از كادوي تولدش يك پول خيلي زياد مثلا يكي دو ميليون را همين طوري بدون مناسبت بهش كادو داده باشيد يك روز قبل از دادن روسري . نمي دونيد من ديروز چه قدر ا زماني كه ماجرايي شبيه اين اتفاق افتاد دلگيرم و جو برام سنگينه . راستش من هيچي نگفتم و اصلا به روي خودم نيوردم ولي دلم آشوبه . مي خواستم برگردم بگم دوستات بيخود كردن چرا جوابشون را ندادي يا هر چيزي در جواب دوستاش فايده اي توي حالم نداشت چون كسي كه دوستش داشتم اين طور مادي به قضيه فكر كرده بود مي خواستم بگم نگفتي قبلش دو تومن بدون مناسبت گرفتي فايده نداشت كه چي . من كه نمي خواستم چيزي را ثابت كنم وقتي قضاوت كسي كه دوستش داشتم اين طور بود .

دومين روز مادر

ديروز ماهگرد عروسيمون بود همسري زنگ زد تبريك گفت و خيلي خوشحال بود منم كلي تشكر كردم ازش ولي بعد گفتم ناراحتم از دستت گله هام را كردم . براي عصرمون خيلي نقشه داشتيم واسه همين من رسيده نرسيده پريدم شام را درست كردم كه وقتمون آزاد شه ولي اومد قهر و از اين حرف ها و كلي زد توي حالم  و خوب البته آشتي كرديم . قرار بود بريم يه سر به مامان بزرگش بزنيم ديگه تند تند عمليات كادوپيچي را انجام داديم و راهي اونجا شديم . اين قدر خوشحال شدند و تشكر كردند . يك عالمه هم پشت سر مادر گرام همسري حرف زدند كه دلم خنك شد گفت توي اين سال ها نكرده يك بار حتي زنگ بزنه تبريك بگه . خلاصه منم نيشم تا بناگوشم باز . ديگه شادان از اونجا برگشتيم و البته دوباره بحث كرديم و صد البته كه مطمئن باشيد تمام بحث هاي ما به مادر گرام همسر بر مي گشت . خوشبختانه به شدت قبلنا نيست . الان همسري با گفته هاي من ، گفته هاي مامان بزرگش و البته صحبت هاي همكاراش خودش متوجه شده مامانش چندان رضايت بخش نيست اما هنوز كامل كامل نشده . شايد اشتباه مي كنم اما برداشتي كه من داشتم اين بوده مثلا خود من مامانم بابام خيلي دوستم دارند خيلي شديد زياد و فوق العاده بهم محبت مي كنند هوامو دارن يعني من هميشه از محبتشون مطمئنم هيچ وقت هم در پي جلبش نيستم خوب احتمالا شماها اكثرا هم همين طور باشيد اما مادرهمسري اصلا اهل محبت نبوده و در حقيقت مهم براش دخترش بوده و من فكر مي كنم همسري خيلي دنبال اين بوده كه هي يك كاري كنه تا توجهش را جلب كنه و محبتشو به دست بياره ! اخلاق هاي خاصي داره تا من اون قدر باهاشون مهربون بودم و ملاحظه كار تا تونست اذيتم كرد حالا كه بد باهاش رفتار مي كنم نمي رم و بيام بيش از حد بهم احترام مي ذاره هوامو داره انگار سيستمش اينه . فكر كنيد مادربزرگ همسري كسي بوده كه همسرم و برادرشوهرمو بزرگ كرده يعني مادرشوهر مي رفته سر كار اينا را مي ذاشته اونجا تا اين حد بار زندگيشو مي داده بهشون ولي حالا حتي براي روز مادر بهشون زنگ هم نمي زنه چنين آدمي هست اين انسان.

من اين وبلاگ را ساختم تا توش بدون رودبايستي بدون دغدغه بدون ادعاي روشن فكري و هر چيز ديگه تمام اونچه كه احساس مي كنم و حرف دلم هست را بزنم اما احساس مي كنم الان دچار خودسانسوري شدم چرا مثلا توضيح نمي دم بحثمون دقيق چي بوده ؟!!! ولي حتما حتما و حتما از فردا تلاش خواهم كرد كه اين خودسانسوري را حذف كنم و عين قبل آزاد باشم .

هركس هدفي داره از وبلاگش و بايد مطابق هدفش پيش بره يكي وقايع مهم را مي خواد بنويسه يكي روزانه نويسه يكي .... و من مي خوام بدون هيچ گونه جمله ادبي شرح تك تك عاشقانه ها و دعواهام باشه دلم مي خواد ثبت كنم دقيق همسري چه جمله اي گفت كه تا عرش رفتم و دقيق چي شد كه اشك ريختم الان يك مدتيه از اين هدفم دور شدم .

امروز تولد پسر داييمه الان همسري زنگ زد يادآوري كرد و گفت يك اس ام اس بهش بده . امروز كلا خبر بارون

پ . ن 1 : امروز روز بزرگ داشت فردوسيه مبارك باشه . من كه نديدم ولي ظاهرا توي ميدون فردوسي تهران يك مجسمه خيلي بزرگ و با ارزش از ايشون هست . كنار اين مجسمه يك بچه كوچيك هم هست اگه مشتاقيد بيشتر اعتقاد بر اينه كه اين بچه نماد زال و به نوعي سر سلسه پهلواني است ولي بعضي هم مي گن نماد زبان فارسي هست كه فردوسي اونو پرورونده و بزرگ كرده .

پ . ن 2 : توي روزنامه مطلب جالبي بود در مورد ارث و ميراث و اونم اينه كه يكي از مسائل بحث برانگيز كه امروزه خيلي توي دنيا مورد توجه قرار گرفته تكليف اموال ديجيتالي افراد مثل ايميل و ... پس از مرگش هست !!!

پ . ن 3 : روزنامه مژده داده كه گشت امنيت اخلاقي به دليل نزديك شدن تابستان شدت خواهد گرفت به خصوص در سواحل . دليل تاكيد روي ساحل هم اين طور عنوان شده كه مردم استان هاي گيلان و مازندران گفتن ما هم توي جمهوري اسلامي زندگي مي كنيم و دلمون مي خواد شرايطمون عين بقيه باشه ولي اين مسافرا تا از جاده چالوس در مي شن فكر مي كنن از ايران خارج شدند و حجابشون بد مي شه . همچنين گفته شده ماشين حريم خصوصي نيست و اگه ببينند توي ماشين حيوون بغل كرديد مي تونند بگيرنتون :دي

پ. ن 4 : تصويب شد قيمت اتوبوس و تاكسي توي تهران 21 درصد افزايش يابد خوب ايني يعني دير ياي زود كل كرايه حمل كشور .

سفر علمي زيارتي

بله بنده به رسم يك ماهه اخير باز هم آخر هفته در سفر بودم و شديد خسته ام . شرحش توي ادامه مطلبه .

روز زن و روز مادر را به همه دوستاي گلم تبريك مي گم ان شا ا... هميشه شادان و سلامت باشند و به زن بودن و مادر بودنشون افتخار كنند .

ادامه نوشته

دستمال كاغذي چرخان

اين مدت كه اداره سرم شلوغه هيچي ولي ديروز ديگه نوبرش بودها يعني اين قدر كار داشتم كه حتي به اندازه 5 دقيقه هم فرصت برام نموند اونم 7 تا كار مختلف كه بايد موازي پيش مي بردي واقعا اعصابمو خرد كردند چي تازه بعدش ببيني همكارات اون قدر بي كارن ديگه كار به جايي رسيده كه همكار بخش كناري اومده مي گه دلم مي سوزه فقط پپر بايد كار كنه تو اين گروه ؟ ديروز گزارش را هم بردم پيش مدير مي گه چرا سرپرستتون درست مديريت نمي كنه همه كارا كه با شماست ولي چه فايده در عمل هيچ اتفاقي نمي افته . بدتر از همه اين ماموريت آشفته آخر هفته است و جزيياتش كه معلوم نيست آخ دلم مي خواد واقعا اين بلبشوب ها تموم شه تا يك نفسي بكشم . يعني واقعا بريدم بيش از حد خسته شدم .

ديروز تا رسيدم خونه همسري لباس هاشو جمع كرده بود بريزيم توي ماشين منم لباس اداره را درآوردم  مستقيم پرت كردم توي ماشين چشمتون روز بد نبينه وقتي ماشين خاموش شد ديدم توي جيبش يك دستمال كاغذي بوده كه موقع روشن شدن ماشين به رقص و چرخش پرداخته و آن چنان منظره اي ايجاد شده كه قابل باور نيست يعني همه لباس ها پر از ريزريزهاي سفيد دستمال كاغذي !

همسري كه مي ديد شديد خسته و بي حوصله ام برام ميوه پوست كند نسكافه درست كرد خلاصه كلي حال داد بهم . در مورد كادو هم بهش گفتم ببين بيا اين مناسبت هاي مختلف در پيش را بهم پول بده تا بذارم روي هم و برم يك گلدون نقره بخرم تا گل نقرمو بذارم توش . همسري هم گفت نه بابا اين چه كاريه پول هست بيا براي همين روز زن خود گلدون را برات مي خرم اما من پافشاري كردم اخه راستش من واقعا به چيزي اصلا و ابدا احتياج ندارم و دلم هم چيزي نمي خواد و خوب اگه قراره پولي براي كادو حتما صرف شه ترجيح مي دم پول عمده نباشه و بتونم پول را پس انداز كنم هر چند همسري كلا توي خط اين چيزا نيست . بعد گفتم بيا بريم پاساژ نزديكمون ببينم روميزي سنتي داره براي مامانم بگيرم داشت اما نه رنگي كه من مي خواستم هيچي ديگه اونم موند . بعدش به پيش نهاد همسر جان رفتيم پارك بستني و چيپس خورديم و كلي از دوران دانشجوييمون حرف زديم . بعدشم رفتيم خونه براي شام پلوهويج خورديم و همسري پيش نهاد داد فيلم ببينيم فيلم حويانات وحشي از همون كارگدان قبلي يعني كيم كي دوك را ديديم در مورد ملاقات دو تا فرد كره اي تو فرانسه اما اونقدر خوابمون مي يومد كه وسط فيلم بي خيال شديم و خوابيديم .

سليقه غذايي

ديروز تازه از راه رسيده بودم با يك عالمه كار باقي مونده خيلي سرم شلوغ بود تازه عصر هم بايد مي رفتم كارخونه جلسه . از كل پرسنل كارخونه 5نفر انتخاب شدند براي خريد كتاب و از شانس بدم يكيشون منم اصلا دلم نمي خواد اين مسئوليت روي دوشم باشه به خصوص با بار مالي كه داره و ناهماهنگي هايي كه ممكنه پيش بياد و كلا خوشم نمي ياد از اين اوضاع . براي همين جلسه هم ديروز دير رسيدم خونه يعني هم زمان با همسري . ديگه همسري جون مشغول هويج رنده كردن شد و منم مشغول درست كردن گوشت قلقلي بعد همسري رفت حموم تا من هويج پلو را بپزم و تا اومد سريع من رفتم و عخشم كاراي تميزكاري و شستن ظرف ها را انجام داد . اين بار توش ماش نريختم چشيدم خوب بود ظاهرا اما با ماش را بيشتر دوست داشتم . بعد از اون هم رفتيم خونه مادر گرام اقاي همسر كه البته خواهر شوهر اينا هم اونجا بودند نشستيم و حرف زديم و مادر محترمشون دوباره اومدن شروع كنند به نيش و كنايه زدن ولي چون ما مشغول مرور خاطرات سفر بوديم بي خيال شد خيلي هم نشستيم يعني نمي خواستيم براي شام بمونيم ولي همسري مجبور شد براي يك سري كارهاي جا به جايي ماشين توي پاركينگ بره پايين كه خيلي طول كشيد و دير شد و ديگه اونها هم براي شام نذاشتن برگرديم ولي خوب از قبل هم شام نداشتن رفتن پيتزا خريدن و پيتزا را هم گوشت و قارچ خريده بودند كه بر خلاف روند معمول گوشتش چرخ كرده نبود بلكه گوشت تكه اي بود شبيه پيتزاي رست بيف كه اونا چندان دوست نداشتند و مي گفتند مثل گوشت ابگوشته ولي من بين همه پيتزاها عاشق پيتزاي رست بيفم و به نظرم هيچ چيز به پاش نمي رسه . كلا برام جالبه اصلا سليقه غذايي من و دور و بريام با خانواده همسري شباهتي نداره خيلي خيلي ذائقه هامون متفاوته . مثلا من فسنجون را با مرغ ريش ريش و ميخوش بيشتر رو به شيرين مي خورم اما اونا ترش مي خورن و در ضمن مرغش را درسته مي اندازن و ظاهرا اخر سر كه اصلا مزه ابش را نگيره . من برام خيلي مهمه برنج قد كشيده باشه و دون باشه برنج وارفته شديد توي ذوقم مي زنه ولي اونا خيلي زياد برنج هاي شل درست مي كنن . من عاشق پيتزام اونم همه نوعش پپروني ، مخصوص ، ژامبون و ... اما اونا دوست ندارند چندان به خصوص با سويس كالباس اصلا نمي خورند من دوغ را حتما يا اماده مي خرم يا اگر توي خونه درست كنيم با اصول درست مي كنيم مدتي مي مونه تا عين دوغ بيرون بشه در مخيلم نمي گنجه اب و ماست را قاطي كنم بشه دوغ اما اونا راحت اين كار را مي كنند . غذا را من خيلي بي نمك تر از اونا مي خورم و خورشت را هم خيلي كم ابدارتر از اونا دوست دارم و مهم ترينش به قضيه گوشت برمي گرده من شديدا از خورشتي كه توش پر گوشت باشه و اونم در اندازه هاي درشت بدم مي ياد اما اونا پر از گوشت هست خورشتاشون دقيقا با اندازه هاي بزرگ و ديگه اش اينكه من شديد از گوشت گوسفند بدم مي ياد فقط گوساله مي خورم اونا برعكس فقط گوسفند مي خورند . من بوقلمون خيلي دوست دارم و خيلي زياد استفاده مي كنم اونا اصلا اهلش نيستن . حالا برعكسش از اون وره كه من حتماي توي غذايي مثل عدس پلو يا پلو ماش هم گوشت مي ريزم اما اونا نه فقط توي خورشت :دي .  تنوع غذايي هم با هم خيلي فرق داريم اونا خيلي محدودن فقط معمول ترين غذاها را مي خورن يعني حتي چيزايي مثل كلم پلو ، رشته پلو ، هويج پلو ، لازانيا ، پيتزا ، اسنك ، سالاد ماكاروني و ... را هم نمي پزن توي خونه ديگه جينگول فينگول عمرا حالا منم اهل كاراي جينگول فينگول نيستم البته چون بلد نيستم ولي سليقه ام شديد مي پسنده اين كارها رو اما تنوع برام خيلي مهمه نمي تونم تند تند يك نمونه غذا را بپزم دوست ندارم .  

اصلا نمي خوام خوب و بد كنم ولي تفاوتمون خيلي زياده شانسي كه دارم همسري ايرادي نيست و تو قيد و بند اين چيزا نيست و به عبارتي خيلي خوش غذاست وگرنه با اين همه تفاوت ني دونم چي مي شد .

پ.  ن 1 : همسري ديروز مي گه شنبه روز زنه چي برات بخرم خودم دو تا چيز مد نظرمه يكي يك شاخه گل نقره يكي شلوار لي رنگي اگه چيز ديگه اي مي خواي بگو . دلم سوخيد بعد از هديه عيد مي ترسه ديگه سوپرايزم كنه :دي

پ . ن 2 : توي روزنامه نوشته بود توي روسيه يك اقايي نامزديشو با دختري كه دندون پزشك بوده به هم مي زنه دختره هم خيلي ناراحت بوده اما به روي خودش نمي ياره . اقاهه دندونش درد مي كرده بعد خانمه قبول مي كنه حالا قبل از وداع نهايي براش پرش كنه اما با تمام خشم بهش بي حس كننده قوي مي زنه و دندوناشو يكي يكي مي كشه كل دندوناشو . تازش نامزد جديد اقاهه هم گفته من تو رو اين جوري نمي خوام دلم به هم مي خوره :دي چه با حال

پ. ن 3 : و همچنين در روزنامه نوشته شده كه از اين پس مراودات بانكي مثل ارسال صورت حساب و از اين جور چيزا با ايميل هاي خارجي مثل ياهو و گوگل و اينا قابل قبول نيست .

سفر به سواحل نيلگون

احساس مي كنم رمزم زيادي پخش شده رمزم را عوض كردم و براتون مي ذارم اگر كسي را يادم رفت لطفا بهم بگيد تا رمز جديد را بهتون بدم ممنون .

ادامه نوشته

اوج برنامه ريزي در يك سازمان

دوشنبه همسر گرام آخرش اون قدر اشتياق از خودش نشون داد تا اوكي مسافرت داده شد و از اون جايي كه اس ام اس اين كيش هاي ارزون دورمون كرده بود قرار شد يكي از همين ها را بريم . راستش من كه خودم قبلا كيش رفتم هتل هاي خوبش را امتحان كردم و البته همون موقع به نتيجه رسيدم نمي ارزه ادم پول هتل بده توي كيش ولي همسري بار اولشه و اميدوارم توي ذوقش نخوره . خلاصه كه بسيار شيك 2شنبه رفتيم و ثبت نام كرديم براي كيش كه آخر هفته بريم 5شنبه تا 1شنبه نيستم يعني . البته مامان و بابا هم همراهمون مي يان و سفر اين هفته 4تايي هست . خلاصه دستمون به ثبت نام بند بود و جمع اوري اطلاعات و شام هم عدس پلو درست كردم كه اقاي همسر در كمال بي كلاس نيمرو هم درست كرده همراهش بخوره و 3تا بشقاب پر پر خورد و به اعتراض هاي من هم كه مي گفتم اين غذاي دو روزه اصلا اعتنايي نكرد .

3شنبه من كارخونه كلاس داشتم كه زنگ زدن بهم و گفتن بايد 5شنبه براي تهران براي نمايشگاه كتاب و منم گفتم مرخصي ام و نمي تونم اون ها هم مي گفتن حتما بايد بري و اين قدر تا ظهر علاف بودم و كلي حرص خوردم از دست بي برنامگي اينا كه 3 شنبه زنگ مي زنن فردا شب برو ماموريت كه نگو تا اخرش معلوم شد اين هفته خانم ها مي رن هفته بعد اقايون ولي چند نفر توي سازمان چون به عنوان ماموريت مي رن و بايد هماهنگي كنن براي خريد كتاب اين چند نفر هم بايد هفته اينده برن در نتيجه كه بنده و اقايون هفته ايندهخ ماموريتيم و خوب البته چندان دل چسب نيست فكرشو مي كنم عصبي مي شم . ظهر هم اومديم با مديريت جلسه داشتيم دوباره يك عالمه كار ريخت سر من و ديگه عصرش تو خونه زدم زير گريه اخه چرا من بايد اين قدر كار بكنم بعد يكي هم كنار من صبح تا عصر بيكار باشه  . خسته شدم ديگه . علاوه بر اينكه اون دختر ماجراساز حراستي با تمام اون برنامه ها  و بلواها خيلي راحت رسمي شد و دهن همه واموند . ديگه بعد كار رفتم كتاب خونه و توي خونه هم فقط كتاب و حمام بود و شام هم حتي مربا خورديم و عسل .

امروز هم دوباره اداره كلاس بودم و الان عصر اومدم هم چنان با كلي كار .

ديگه دارم مي رم سفر و 2 شنبه يا سه شنبه با شرح مسافرتم در خدمت خواهم بود .

آقاي خونه ، خانم خونه ، خريد خونه

توي اداره كلي كار ريخته سرم از اون كاراي حجيم كه بي سر و ته هم هست . ديروز با همسري قرار گذاشته بوديم بريم خونه مامان بزرگش اما رسيديم خونه زنگ زديم كه نبودند و رفته بودند دكتر كه نوبتشون هم حالا حالاها نمي شد و ديگه اونجا رفتن كنسل شد . بعد يك هويي من و همسري مونديم بي برنامه و اينكه چي كار كنيم حالا؟!!! خلاصه تصميم گرفتيم بريم دنبال خريد مريداي خونه چون خيلي هم چيز ميز احتياج داشتيم با ماشين رفتيم ولي اونجا پياده شديم و قدم زديم هوا خوب بود هرچند يك مقاديري گرفته بود . كلي هم خريد كرديم : سيب زميني ، پياز ، هويج ، خيار ، گوجه ، گرمك ، تخم مرغ ، ترشي ، زيتون ، خيارشور ، ماست... اما چه قدر گرون شدند جنس ها . بعد از خريد هم اومديم خونه مشغول مرتب كردن خريدها شديم و ديگه نشستيم پاي فيلم ، اين بار يك فيلم كره اي ديديم جزيره ساخت سال 2000 از كيم كي دوك كه همين فيلم به شهرتش رسوند . زني كه  يك سري كلبه هاي شناور را براي ماهي گيري كرايه مي داد عاشق يكي از مستاجرها مي شد قشنگ بود هر چند خيلي فيلم خاص و سختي بود و البته صحنه هاي خيلي بدي داشت به خصوص خودكشي با قلاب ماهي گيريش تموم اندرون ادم را به هم مي ريخت خيلي حس بدي بود رفتار جنون اميزي هم با حيوونات داشتن !

پخت و پز هم نداشتيم ديشب ته خورشت هاي مرغ و دال عدسمون را تمام كرديم اما خوب ديگه براي امشب مجبور به اشپزي مي باشم .

امروز روز كارگر هست و همسري اينا تعطيل بودند منم بيمه ام تامين اجتماعي هست اما ما تعطيل نيستيم همسري اصرار داشت مرخصي بگيرم با هم باشيم ولي بنده صلاح ندونستم و در نتيجه همسري هم رفت اضافه كار . هرچند الان باهاش حرف مي زدم دلم سوخت طفلي توي اداره تنها بود . خوب من بهش گفتم خودت بمون استراحت كن اما گفت نه تنهايي دوست ندارم . منم نمي شد مرخصي بگيرم چون همسر گرام تو فكر مسافرت هستند براي هفته اينده و در نتيجه اگر جور شه هفته اينده هم بايد مرخصي بگيرم و ديگه زيادي مي شه .

خيانت

شنبه ها سرم شلوغه خيلي كار دارم مدير بي كفايت يك كارايي كرد رو اعصابم بود اما خوب حجم كاري باعث شد زياد بهش فكر نكنم يك مقاديري هم بي خيال شدم يعني اقاي رئيس بزرگ يك پروژه تعريف كرده بعد هم گفته برنامه بدين تا كي تمومش مي كنيد بعد اقاي سرپرست هي اومده به من مي گه بايد كامل كامل انجامش بديم و زمان بره و از اين حرفا مي گم نه بابا اين فقط يك قسمتشو مي خواست خودش گفت مي گه نه ما كار را كامل انجام مي ديم زمانشم طولاني بزن منم زدم برده پيش رئيس بزرگه اونم گفته نه بابا چه خبره سريع انجامش بديد . بعد هم اقاي سرپرست اومده پيش من اصلا به روي خودش نمي ياره كه چيا گفته ها فقط مي گه زمانش را مي گن زياده بايد سريع تر انجام داد!!

ديروز رسيدم خونه سريع پريدم توي حموم و بعدشم كمي كتاب خوندم و بعدترشم با كمك همسري جونم براي شام مرغ پختيم يعني دو نفره واقعا اسون تر مي شه و زمانت نصف مي شه خيلي حال مي ده . من مرغ خورشتي ابدار دوست ندارم اما همسري عاشقشه و به خاطر اون اونجوركي پختيم خيلي هم دوست داشت بعدشم نشستيم پاي فيلم س س ، دروغ و نوار ويديو ساخته سال 1968 به كارگرداني سودنبرگ همون كارگردان فيلم هاي يارهاي اوشن . اين فيلمي كه ما ديديم اولين فيلمش بوده و البته كانديد جايزه اسكار هم مي شه و نخل جشنواره كن را هم مي بره . قشنگ هم بود . راجع به زن و مردي كه رابطشون سرد شده و آقاهه با خواهر خانمش رابطه داره . خيلي چندشم شد . چه قدر آدم ها مي تونن كثيف باشن ! چطور مي توني به همسرت يا به خواهرت خيانت كني ؟ اصلا يك جورايي برام غيرقابل تصوره . راستياتش چند وقتيه توي نت چند تا وب را مي خونم كه مال كسايي هست كه همسر دوم هستند بعد وقتي نگاه مي كني خيلي هاشون سن هاي كم تو بازه 19 تا 23 و 24 هستن و خيلي راحت با يك مرد زن دار دوست شدن و بعد هم صيغه كردن ! يعني اصلا باورم نمي شه مي گم شايد دروغ مي گن يعني امكانش هست واقعا ؟

با اينكه ديروز توي خونه بوديم و استراحت كرديم اما هنوز خسته اين چند روزم بدنم كوفته شده .

پ. ن : توي روزنامه نوشته كه توي ايران آمار جراحي زيبايي مردها بيشتر از زن هاست . خيلي باورش برام سخته !

لاله هاي سرخ لاله هاي زرد

من باز رفتم تعطيلات طولاني باز دلم از كار كنده شد :دي چي مي شد من 2روز مي يومدم سر كار ولي با همين حقوق ؟:دي

3شنبه را شرمنده در كل يادم نمي ياد چه اتفاقي افتاد البته توي اداره كه صبحش دعا بود و صبحانه دادند و از اين برنامه ها ولي توي خونه را يادم نمي ياد فقط مي دونم همسري شديد پيگير بود اخر هفته جايي بريم من تمايل زيادي نداشتم دلم مي خواست كل تعطيلات را خونه باشم بدون برنامه اما ديگه چيزي نگفتم فقط گفتم برنامه 4شنبه را بذار خونه نشيني قول مي دم خيلي هم عالي باشه . ولي ديگه در كل يادم نيست چي كارا كرديم . چرا البته انگار نشستيم فيلم باشگاه مشت زني را ديديم كه قبلا هم ديده بودم و خيلي هم دوسش دارم .

4شنبه صبح بيدار شديم يك صبحانه مفصل هم درست كرديم خورديم بعد هم دوتايي افتاديم به جون خونه و كلي تميزش كرديم اين قدر خوب بود . براي ناهار كباب داشتيم برنج هم روز قبل پخته بوديم و خيلي دير 3 و 4 بود ناهار آمادمون را خورديم . البته ظهر مي خواستيم پول بريزيم به كارت يك نفر يك سر رفتيم بيرون و توي پارك هم قدم زديم كمي و يك مقاديري تنقلات براي خودمون خريديم ولي بقيه اش ديگه استراحت درون منزلي و ديدن فيلم بود . در حقيقت 3تا هم فيلم ديديم . فیلم ملک الموت ساخته بونوئل که قبلا فیلم زیبای روز را ازش دیده بودیم و من خیلی فضاشو دوست داشتم و دلم می خواست کارهای این کارگردان مکزیکی را بیشتر بشناسم . فیلم ساخته سال 1962 هست . میهمانانی که ناگهان متوجه می شوند نیرویی مانع از خروج انها از اتاق هست و کسی از بیرون هم توانایی وارد شدن به خانه را نداره .  بعد هم فیلم ویردیانا از همین کارگردان ساخته 1961 را دیدیم در مورد دختری که از جهان رویگردان شده و می خواهد پاک باشد و همه ثروتش را صرف فقرا می کند . کلا بونوئل با مسیحیت و مذهب مخالفه و توی هر دو فیلم هم به صورت نمادین به چالشش می کشه  . بعد هم فیلم فرشته از لوک بسون ساخت سال 2005 در مورد مردی که خیلی بدهی داره و از زندگی خسته شده ولی یک فرشته از اسمون می یاد تا کمکش کنه . يك فرشته دو متري :دي

شام هم نيمرو خورديم و تمام واي ولي اين قدر به هردومون مزه داده بود اين 4شنبه اين قدر حس رضايت داشتيم هر دو كه نگو .

5شنبه صبح هم رفتم خونه مامان اينا با مامان يك سر رفتيم بيرون من قسط بانك را دادم و مامان هم شلوار خريد و ديگه برگشتيم خونه به حرف و صحبت گذشت و اونجا هم ناهار كباب بود . مهي هم اومد پيشم خيلي هم نشست و كلي صحبت كرديم و خوش گذشت . عصر هم ديگه برگشتم خونه . شام كه بقيه دال عدس ها را خورديم و يك مقاديري اسباب و اثاثيه فردا را مرتب كرديم و حرف و صحبت و اين جور چيزا .

جمعه هم صبح زود با عده اي از دوستان راهي دشت لاله هاي واژگون دهاقان شديم . من خودم دشت شقايق شهركرد را بيشتر دوست دارم به نظرم پرگل تر و قشنگ تره ولي دهاقان بايد بري توي كوه تا برسي به لاله ها از يك نظر خوبه كه كوه نوردي مختصري هم داره ولي از طرف ديگه كوهش پر خاره و پدر آدم در مي ياد . لاله هاي واژگون قرمز رنگند و البته زردش هم هست كه خيلي كم يابه و من شنيده بودم دشت لاله دهاقان لاله زرد هم داره اما اين بار دومم بود كه مي رفتم دهاقان و دوباره فقط لاله قرمز ديدم ! ولي خوب در كل قشنگ بود . البته قبل از رسيدن به لاله ها رفتيم شهرضا دسته جمعي صبحانه خورديم و بعد هم براي ناهار رفتيم پارك بروجن . ناهار خورديم و كمي استراحت كرديم بعدشم رفتيم تالاب چغاخور ، پر آب بود يك كمي هم اطراف تالاب تفريحات نموديم و برگشتيم ديگه ساعت 9 و نيم شب رسيديم خونه از 5 صبح هم رفته بوديم شديد خسته بودم . در اون بين متوجه شدم كه مادر گرام همسري هم زنگ زد و دوباره يك سري اوامري فرمود ولي خسته تر از اون بودم كه بخوام پرس و جو كنم خوابيدم . حالا امروز برم ببينم چه خبرا بوده:دي

به كسي مثل تو مي گن فرشته

ديروز كه اساسي حالم گرفته بود اينترنت شركت هم نمي دونم چش شده 2شنبه كه هيچ وبلاگي را باز نمي كرد شرمنده اگه نظر نذاشتم يا امروزم نتونم بذارم دليلش همينه و بس

يك پروژه جديد دادن بهم يك مقاديري باهاش درگير بودم ديروز . بدقلقه ولي خوب كاره ديگه . بعد از كار رفتم خونه مامان اينا حال مامان بهتر شده بود هرچند بنده خدا توي دو روز 4 تا امپول مجبور شده بود بزنه ديگه نشستم اونجا و حرف و صحبت ، يك سري هم رفتم خونه مامان بزرگ و جاني عزيزم هم بود كه شيطوني كرد . بعد زنگ زدم ديدم همسري بيرونه گفتم پس كارت تموم شد بيا دنبالم كه زودي اومد و هي هم مي گفت بريم بريم يه جورايي مشكوك مي زد ديگه پا شديم اومديم ديدم اوه همه وسايل پيك نيك را گذاشته توي ماشين و زود اومده تا منو ببره پارك و يك جورايي حال و هوامو عوض كنه . خيلي ذوق كردم اين قدره تشكر كردم . ديگه رفتيم پارك هوا هم خيلي خوب بود و خيلي بهم خوش گذشت خيلي تو تغيير روحيه ام موثر بود .

عشقم اينجا را نمي خوني ولي واقعا و از ته قلبم ازت متشكرم كه وقتي مي بيني روحيه ام خوب نيست با همه خستگيت تا از راه مي رسي خودت يكه و تنها همه چيز را جور مي كني و مي ياي منو مي بري پارك و اون قدر حرف هاي قشنگ قشنگ بهم مي زني تا شرايط روحيم بهتر شه . يك دنيا ممنونتم .

اين هفته ، هفته اصفهان هست . توي شهر پلاكاردهاي مختلفي نصب كردن و نمونه صنايع دستي را در ابعاد خيلي بزرگ جاهاي مختلف گذاشتن البته مي شد بهتر از اين هم كار كرد . اما در كل شهرداري اصفهان يك كاري مي كنه كه خيلي خوشم مي ياد . اونم اينه هر چند وقت يك بار يك مبحثي را مد نظر مي گيره و تابلوهاي تبلغياتي مختلف را پر از عبارات جالب در اون مورد مي كنه من اين روش فرهنگ سازيش را مي پسندم و دوست دارم . مثلا دفعه پيش در مورد تشكر بود .

چي شده ؟ چي تو كله ام هست ؟

واي بدم مي ياد از غرغر الكي ولي واقعا حالم بده اصلا روحيه ام خوب نمي شه سر كار هنوز اون حس بد را دارم . در ضمن اينكه اين مونيتور لعنتي بدجور اذيتم مي كنه و تازه اون كسي كه مونيتورم را بايد بفرسته تعمير تا فردا مرخصيه تازه فردا بفرسته تعمير خدا مي دونه كي درست شه خستم چشمم درد مي گيره

ديروز سعي كردم تا حد امكان از اين فاز بيام بيرون تا رفتم خونه كلي لباس خوشگل پوشيدم ميوه پوست كندم سعي كردم با نشاط باشم همسري هم اومد ديد بهترم از ديروز خيلي خوشحال شد از لحظه اي كه رسيد دقيقا تا نيم ساعت بعدش بي وقفه مي بوسيدم حالم بهتر بود ظاهرا بعد همسري رفت فوتبال ببينه دوباره حالم بد شد ان قدر غصه ام گرفت اون قدر از دستش دلخور شدم هي طفلي اومد گفت اگه ناراحتي و تنهايي خاموشش كنم اما خوب تعارف نداره كه تو كه مي بيني گرفته و تنهام خودت خاموشش كن دوباره گريه ام گرفت غر زدم خسته بودم خسته خسته همسري طفلي بغلم كرد گفت اين قدر به خودت سخت نگير هممون گاهي اين طوري مي شيم طبيعيه عزيزم حس مي كنم چه قدر خسته و بي انرژي هستي فقط غصه نخور كه چرا اين طور شدي غيرعادي نيست براي همه پيش مي ياد . همه كار مي كنيم تا دوباره حالت خوب شه .

ديشب براي شام بقيه بادمجون هامون را كردم كوكوي بادمجون خودم اصلا دوست نداشتم همسري مي گفت خيلي خوشمزه است اما نمي دونم واقعا دوست داشت يا براي تقويت روحيه من مي گفت . توي سلف هم ديروز اصلا غذا نخوردم هي همكارا مي گن چت شده ؟!!! يعني از 3شنبه پيش تا حالا كلا رو موج منفي ام بي حالم غصه دارم هيچ چيز دلخوشم نمي كنه

مامانم ديروز يك عمل سرپايي داشته يك كيست بالاي دندونش بوده اما خوب يك مقاديري سخت بوده چند ساعت طول كشيده و درد هم زياد داره شايد امروز برم يك سري بهش بزنم

بدبياري هاي پشت سر هم

از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون من 3شنبه اشتباه خيلي خيلي بزرگي توي اداره كردم مقصر صد درصد هم بودم اصلا قابل توجيه نبود كارم فقط حواس پرتي دليلش بود و بس خوب اين باعث شد يك برخودري باهام بشه و من كلا دپرس شدم نمي گم حق نداشتن خوب من اشتباهي كردم كه اصلا نبايد مي كردم ولي با همه اين وجود كه حق را صد درصد به اونا مي دم اين نمي تونه باعث بشه ناراحت نباشم و اصلا اين قدر اين ناراحتي بزرگه كه تمام مدت بغض داشتم حالم از زندگي بهم مي خوره خيلي خيلي بد اصلا روم نمي شه نگاه كنم به دور و برم بدم مي ياد . ديروز هم افتضاح بود همش تو فكرش بودم داشتم ديوونه مي شدم به همسري نگفتم چي شده ولي وقتي اومد خونه من زدم زير گريه و فقط گفتم حالم بده از همه چيز بدم مي ياد طفلي بغلم كرد كلي دلداريم داد سر به سرم گذاشت و حالم يك ذره بهتر شد بعد ديگه رفتم حمام به كمك همسري براي شام دال عدس درست كرديم و رفتيم خونه مامانش ، سوقاطي ها را تحويل داديم و يك مقاديري نشستيم و برگشتيم خونه . شام خورديم همسري نشست پاي فوتبال ولي من كه كلا حالم هنوز چندان خوب نبود و رفتم خوابيدم .
امروز صبح هم يك دفعه اي مانيتورم سوخت از دست اون كه اعصابم خورده هيچ چي تازه يك مانتيور يدكي كوچولو بهم دادن كه چشام داره كور مي شه . خسته ام چرا اين قدر بدبياري

جي پي اسي به نام پدر

و اما این چند روز
ادامه نوشته

پس تا ابد شعراي عاشقون بيشتر بخون

دوشنبه صبح زود كارخونه كلاس داشتم سرويس هم نبود بنابرين مجبور بودم 1شنبه به خونه مامان اينا كوچ كنم . يك شنبه خونه مامان اينا خوب بود رفتم ارايشگاه رفتيم خونه داييم پيش جاني كه خيلي باحال شده و دست مي ده قشنگ كلي با بچه ها دور هم حرف زديم و از اين جور چيزا ولي دلمن خيلي براي خونه خودمون و جناب همسر تنگ بود . ايشونم يك سري به مادرشون زده بودن !

دو شنبه صبح هم كه رفتيم كلاس اموزشي و تا ظهر كلاس بوديم ولي بعدش گفتن مي شه رفت خونه و لازم نيست بمونيم سر كار منم ديگه رفتم خونه مامان اينا و گرفتم خوابيدم تا عصر . واي چه قدر خواب ظهر خوبه چه قدر مي چسبه . عصر همسر گرام اومد دنبالم و لباس هاي بيرون رفتن هم برام اورده بود يك كم نشستيم خونه مامان اينا و رفتيم تا كادوي آقاي همسر را خريداري نماييم . يك گوشي موبايل سي 5 خريد 270 تومن خوش دست بود اميدوارم مباركش باشه و كلي تلفن هاي محبت اميز و قشنگ از طريقش با من داشته باشه :دي بعد از خريد هم رفتيم شام تولدش . رفتيم رستوران شهرام خيابون شيخ صدوق قيافه ستورانه عين پيتزا فروشي بود در حد رستوران نبود ولي كيفيت غذاش خيلي خوب بود و هر دو خيلي دوست داشتيم ولي به نسبت قيافه اش قيمتاش گرون بود . يعني زيادي گرون .

خلاصه اش كه خيلي خوشحال بودم دوباره پيش همسريم و كلي شاد و شنگول بودم ولي تا رسيديم خونه دلم درد گرفت و همه اش به دل درد گذشت و نشد از ورود به آغوش خانه و خانواده لذت ببرم :دي اما اين دور بودنا اين دردها واقعا به ياد آدم مي ياره كه هيچ فرصتي را براي عاشقانه بودن از دست نده شايد اخرين فرصتش باشه شايد وقتي بهتر از اين موقع گيرش نياد .