يك تعطيلات خونگي

شنبه من مطمئن بودم كه فردا تعطيله و همسري مي گفت نه 2 شنبه سه شنبه تعطيل مي شه كه شرط بستيم و براي اولين بار در تاريخ شرط بندي هامون من برنده شدم . براي تعطيلات اين چند روز فكر يك گردش يك روزه بودم اما راستش گرماي هوا هر بار منصرفم مي كرد هر چند فكر مي كنم يك ذره هم تنبل شدم . چون الان بازم شديد در مورد جمعه مرددم قراره با دوستامون بريم بيرون و از ته دل آرزو مي كنم همسري بگه نه اونم ظاهرا دلش مي خواد من بگم نه :دي

توي كار كردن با دستگاه فشار سنجمون به يك مشكلاتي برخورده بوديم كه قرار بود شنبه بريم با مامان پيش آقاي فروشنده تا برامون رفعش كنه . بنابرين شنبه رسيديم خونه زود خورشت لوبيا سبزمون را كه قبلا پخته بودم خورديم يك كوچولو استراحت كرديم و راهي شديم اول رفتيم يك دكتر براي بابا نوبت بگيريم كه آقاي دكتر به مدت يك هفته نبودند بعد رفتيم سراغ مامان بابا و با هم رفتيم براي موضوع فشارسنج كه حل شد و برگشتيم خونه يك ذره نشستيم ميوه خورديم و آش رشته ، نمي خواستيم شام بمونيم اما مامان اينا ساندويچ مرغ و قارچ داشتن كه ديگه براي من و همسري هم درست كرد و داد دستمون . بعد از خونه مامان اينا هم رفتيم پارك تا ديروقت پارك بود رسيديم خونه هم بيهوش شديم .

يك شنبه صبح همسري دير بلند شد و منم مشغول امر شريف كتاب خواني بودم و بعدش دو تايي كزتينگ داشتيم خونه مون شد ماه تميز تميز و بعدشم نشستيم پاي فيلم سكوت بره ها ساخت 1951 با بازي جودي فاستر و انتوني هاپكينز كه چند تا جايز ه اسكار از جمله بهترين هنرپيشه زن و مرد را هم برده البته هر دومون قبلا فيلم را ديده بوديم ولي به نظر جفتمون فيلم قشنگيه و باز با هيجان و لذت زياد نشستيم پاي فيلم . بعد فيلم هم با اينكه سر ظهر بود عين خوشحال ها پا شديم رفتيم خريد ميوه ! كلي ميوه خريديم من دلم كلابي مي خواست همه ميوه هاش عالي بود ولي گلابي هاش گنديده و بد بود با اين حال اون قدر دلم مي خواست كه از همون گنديده ها خريدم . عصرش همسري گفت يك سر بريم خونه مامانش براي عيد به خاطر همه موضوعات مخالف بودم ولي نشست قانعم كرد كه بهترين كار اينه نيم ساعت بريم و برگرديم كه ديگه رفتيم نشستيم بد نبود صحبت خاصي نشد و بعدشم دوتايي رفتيم پارك پياده روي زياد راه رفتيم زياد صحبت كرديم و بعد برگشتيم خونه شام بقيه خورشت ها را خورديم و نشستيم فيلم نيم روز را ديديم سال 1952 با بازي گري كوپر كه اينم چند تا اسكار برده بود كه يكش مال خود گري كوپر بود . يك كلانتري كه چند سال پيش يك مجرم را محكوم كرده و الان اون مجرم داره به شهر بر مي گرده و همه كلانتر را تنها گذاشتن . اينم خيلي فيلم قشنگ و تاثيرگذاري بود تنهايي مرد ، مردونگيش خوب بود ديگه بازم خيلي دير خوابيديم .

دوشنبه هم همسري دير بيدار شد منم كتاب خوندم و بعدشم يك ذره صحبت و ديگه وقت زيادي نبود دعوت مامان بوديم ولي قرار بود غذا را از جايي كه مامان مي خواست ما بخريم ببريم چون بابا نمي تونه رانندگي كنه ديگه سريع حمام و لباس و خريد غذا و پيش به سوي خونه مامان اينا . ناهار خورديم كلي حرف زديم خيلي زياد بعدشم خواب . عصر بازم دور هم بوديم دايي مامانم دايي هاي خودم و پسر دايي ها اومدن خونمون خيلي خوش گذشت خنديديم و بعدش شب قرار شد بريم پاركي كه من و همسري كشفيده بوديم بابا كه حالش خوب نبود براي توي پارك نشستن اما مامان كوكو سبزي درست كرد و يعني شام هم مهمون مامان اينا شديم و 3 تايي رفتيم پارك اونجا هم خوب بود خوش گذشت باز يك عالمه مونديم پارك و تا اومديم خونه بخوابيم 1 و نيم شده بود و صبح با سختي از خواب پا شديم .

همسري اين روزا خيلي مهربون شده خيلي خيلي زياد سعي مي كنه هواي خانوده ام و كسايي كه برام عزيزن را داشته باشه سعي مي كنه توجهش را بهم نشون بده . منم دارم سعي مي كنم آروم باشم هنوز تنش زيادي دارم راستش بهتره زياد در مورد حالم صحبت نكنم فكر مي كنم يك جور بهش پر و بال داده مي شه چون خيلي حساسم هنوز پرتنشم دل نگرونم يك جوري خيزبرداشته و ترسو اما خوب بايد بهتر شد و اميدوارم دوباره كلي شوق زندگي بياد سراغم و بدون ترس از بقيه فقط به زندگي خودم فكر كنم و همسر عزيز هم پشتيبانم باشه .

پ. ن : دايي اينا دارم مي رن مسافرت گنبد كاووس . اين قدر دلم هواي مسافرت كرده اين قدر دلم مي خواد بتونم برم تركمن صحرا يكي از جاهايي هست كه هميشه دلم مي خواسته برم و حالا كه اونا دارن مي رن دلم بدجور هوايي شده .  

يك فلش كوتاه

فيم به خاطر چند دلار بيشتر را ديدم سال 1965 ساخته شده كابويي هست 2 ساعت و ده دقيقه اما اين قدر عاليه كه اصا حس نمي كنيد زمان رو حتي اگه مثل من كابويي دوست نداشته باشيد . حداقل من و همسري يلي ازش لذت برديم . خوب اينو نوشتم كه فقط پرونده اين چند روز را ببندم دوست ندارم توضيحي بدم نه اينكه شرايط بدي باشه الان نه همه چيزم خوبه البته كه يك سري بحث هاي بدي هم شده اما خوب تموم شده راستش دليل ننوشتنم فقط و فقط اينه كه يك جوري حس مي كنم خيلي خسته و كسل شدم از اين شرايط حس مي كنم دارم كم مي يارم و از دختر شاد و خنده رو زمان مجردي تبديل شدم به يك آدمي كه هميشه مواظبه كسي بهش ضربه نزنه خوب اون افرادم فاميل شوهرن ديگه . فقط خواستم اراده كنم از امروز از حال و هواش بيام بيرون . همسر جان ازم خواسته آرامش داشته باشم اين قدر به اين چيزا فكر نكنم و مطمئن باشم اون هوامو داره و هميشه و هميشه اولويت زندگيش هستم هركس چيزي گفت جلوش مي ايسته من هر چي بخوام به خانواده اش ثابت كنم پشتمه و خيلي چيزاي ديگه . راستش فقط مي دونم خيلي سخته رفتن اين راه و پيدا كردن اين اعتماد . اما مي خوام تلاش كنم برم و اين قدر ذهنم درگير نباشه فقط واسه همين نمي خوام مرور كنم موشكافي كنم . اميدوارم همه چيز بهتر شه .

اتفاق هاي خوب هم اين بود كه توي اداره امتحان تعيين سطح زبان گرفتن كتبي با يك عالمه اختلاف از بقيه اول شدم و مكالمه هم با دو نفر ديگه شريكي اول شديم . ديگه براي همسر خان يك گل رز صورتي خيلي خوشگل خريدم . و با همسري هم رفتيم براي بابا مامانم يك دستگاه فشار سنج ديجيتال خريديم 55 تومن يك جوري تشكر بابت زحماتي كه اين يكي دو روزه بهشون داديم . همينا .

روند كاهش وزن خوب بوده الان ديگه رسيدم به وزن قبل از عروسيم اما هنوز يك كيلو چاق تر از زمان عقدم هستم تلاش مي كنم درستش كنم البته با اين وجود كه قبل از عقد هم باز دلم مي خواست 3 كيلويي لاغرتر بودم خوب اين يك ماهه 3 كيلو كم شدم خوب بود اما ماه رمضون بود نمي دونم مي تونم سه يا 4 تاي ديگه هم كم كنم يا نه در هر صورت نگه داريش از كم كردنش راحت تره .

ماه رمضونم داره تموم مي شه و حاج آقا بهمون جايزه داد يك سري ظرف استيل در داد كه داخل همند .

گل و گلدون نقره اي

مي خوام يك توضيح بانكي بدم واسه همين رمزي مي نويسم .

ادامه نوشته

من و بهداشت دهان و دندان

بهتون گفتم ديروز چه قدر سردرگمي داشتم چه قدر سر قضيه خونه گيج بودم آخر تصميم گرفتم به همسري زنگ زدم و گفتم بريم بزنيم به نام خودمون ولي بعد گفت پپر فكر كنم نشه چون فقط 5 دنگ مال ماست و بانك مسكن اين طوري قبول نمي كنه . خوب بگذريم نمي خوام بيشتر از اين راجع بهش صحبت كنم و باز ياد خودخواهي ها و راحت طلبي هاي اين عجوزه بيفتم بگذريم . كلن ناراحتم از شريك بودن اين خونه از مصيبتاش . فردا مي ريم دنبالش ببينيم چي به چيه بعد مي يام تعريف مي كنم .

شنبه سر كار حسابي سرم شلوغ بود و همسري زنگ زد كه مي ياي با انسان اينا امشب بريم رستوران ؟ گفتم باشه من برنامه اي ندارم و ديگه قرار را گذاشتيم . منم از راه اداره رفتم كتاب خونه . براي ناهار نودل را درست كرديم من عاشق نودلم اما اين بار افتضاح شده بود درست يادم نبود دفعه هاي قبل چطور درست مي كردم نمي دونم چي كار كردم اما خيلي بد بود . بعد ناهار هم خواب . راستش دايي يك كارايي بايد براي ماشيني مي كرد كه ازش خريديم كه گفته بود صبح ماشين را ببرم واسه همين بايد مي رفتيم اون يكي ماشين را از خونه مادر شوهر مي اورديم من رفتم پياده روي و قرار شد همسر خان بره ماشين را بياره اما نره بالا بشينه كه خوب البته كليد خونه را برنداشته بود و رفته بود نشسته بود هر چند گفت رو هم 5د قيقه نشسته . خلاصه برگشت اومد و تند تند آماده شديم رفتيم اول بنزين زديم و بعد رفتيم سر قرار با دوستامون . تصميم گرفتيم اين دفعه بريم رستوران جا رچي باشي خيابون حكيم . چند ماهي هست افتتاح شده و خيلي تبليغش را مي كنند . يك حمام سنتي و قديمي را بازسازي كردند و شده رستوران . فوق العاده خوشگل و با سليقه بود همه ديوارها نقش و نگار سنتي و باستاني تمام دكوراسيونش سنتي با ظرف ها و ميوه خوري هاي بزرگ طرح نقره ، روميزي هاي طرح ترمه و از اين سيني قديمي هاي كنگره دار . رستوران بزرگي هم بود كه با حوض هاي آب وسطش خيلي باصفا مي شد اما رفتار پرسنلش اصلا رضايت بخش نبود منوي غذاش خيلي محدود بود و شديدا گرون. يعني اگر حتي بخواهيد كوبيده ساده با برنج بخوريد بدون حتي يك نوشيدني 14 تومن را پاتون افتاده غذاشم از نظر مزه معمولي بود و سرد بود وقتي اوردن . خلاصه براي يك بار و ديدن فضاش مي ارزه بره آدم ولي بيشتر از اون اصلا . تا دير وقت هم رستوران بوديم و وقتي برگشتيم خونه هر دو شديد هوس چايي نبات داشتيم كه درست كرديم خورديم و خوابيديم .

هفته پيش كه رفتم دكتر بهم گفت اصلا خوب مسواك نمي زني و بايد هم به خاطر حال خاص دندونات حتما نخ دندون بكشي راستش خيلي تحت تاثير قرار گرفتم اما اين جريان هاي اين چند وقت يك جوري از يادم برد الانم هنوز مضطربم و بايد بشينم فكرامو جمع و جور كنم تا ببينم چي مي شه ولي خوب فعلا محض يك زنگ تفريح

يك نگاهي توي نت كردم و ديدم نوشته اكثرمون اشتباه مسواك مي زنيم كه زدنش با نزدنش فرقي نداره . گفته اول حتما دهنتون را خيس كنيد . مرحله بعد روي قسمت جونده به صورت رفت و برگشتي بكشيد مسواك را . بعد مي ريم سراغ قسمت بين دندان ها كه گفته تميزي اين قسمت بدون استفاده از نخ دندان و فقط با مسواك اصلا امكان پذير نيست . قسمت مهم بعدي محل اتصال دندان و لثه است كه گفته حتما مسواك را 45 درجه بگيريد و با دامنه كوتاه پايين به بالا حركت دهيد . بعد از اون مسواك را روي پرزهاي زبان بايد كشيد و بهتره بعد از تمام شدن مسواك يك بار ديگه هم با مسواك خشك بدون خمير دندون مسواك بزنيد و پروسه بايد 5 دقيقه را طول بكشه زيادي زرنگ نباشيد . يك جا البته گفته 2 دقيقه هم خوبه :دي

در مورد نخ دندان هم گفته 20 سانتش را ببريد و گره بزنيد تا يك حلقه درست شه . اما توضيح دادنش يك كم سخته اگر واقعا همت كرديد بد نيست يك سري به نت بزنيد و حالت تصويريشو جست و جو كنيد . بهترين حالت گفته اينه كه بين مسواك زدن نخ دندون بكشيد اما اگه حوصله نداريد اول نخ دندان بعد مسواك . ديگه اينكه حتما روي لثه بين دو دندان هم نخ بكشيد و به خون ريزي توجه نكنيد بعد از چند دفعه قطع مي شه كه اگه نشد مشكلي داريد و بهتره بريد دكتر .

در مورد خود مسواك هم توصيه كردن كه پرزهاي مسواك نرم باشه اما بقيه چيزها و شكل هاي مسواك و دسته اش كاملا به خودتون بستگي داره كه به چه فرمي مسلط تر هستيد و بهتر مي تونيد كار كنيد .

روزهاي گيج

به يك دلايلي مجبورم امروز را رمزي بنويسم

ادامه نوشته

يك روز با طعم شور اشك

ديروز خيلي روز بدي بود اصلا نمي خوام راجع بهش توضيح بدم فقط ظهر فهميدم حال بابا خوب نيست توي خودم بودم تا عصر بسيار ناراحت . همسري هم فهميد دير مي يومد ديروز به خاطر تعميرات اما سر راه رفته بود برام بستني خريده بود كه جو را شادتر كنه فايده نداشت زدم زير گريه اين قدر گريه كردم اين قدر غصه خوردم همسري بغلم كرد چايي برام درست كرد ميوه برام آورد دلداريم داد پياده روي رفتيم و بعد يك كمي حالم بهتر شد . چشمام هنوزم از گريه درد مي كنه . عذاب وجدان شديد و اينكه حس مي كنم بچه خوبي نبودم در قبال پدر مادري كه فرشته اند . خودمو محكوم مي كنم قبل از ازدواج هيچ ولي بعد از ازدواج با مقايسه با مادر همسري حداقل فهميدم يك دنيا فرق هست اما توي عمل چي كار كردم ؟ باباي من با اينكه سني ازش گذشته همه كارهاي ما را مي كرد كارهاي بانكي پرداخت ها گاهي خريدها و ..... الان سه هفته يك ماهي هست كه براي پاش مشكل پيش اومده توي خونه است نمي تونه راه بره و بايد مرتب بره دكتر ما هم بهش چند بار گفتيم به ما بگو وقتي كار داري ولي براي اينكه مزاحم زندگي ما نشه حتي يك بار بهمون زنگ نزده و يا نخواسته جايي ببريمش حتي يك بار . اون وقت ياد اين مي افتم كه كسايي هم هستن مثل مادر همسري كسي كه هيچ زحمتي حاضر نشده براي ما بكشه و كاري تا حالا نكرده برامون بعد خيلي راحت حتي براي يك مراجعه به يك اداره زنگ مي زنه به همسري مرخصي بگير از محل كارت كه خارج شهره بيا منو ببر كارمو انجام بدم . يعني اين قدر فرق هست توي وجدان آدم ها توي خودخواهيشون و محبتي كه به بچه هاشون دارن . مامان من كه به خاطر ما با وجود مشكل زانوهاش و اين كه نبايد راه بره مي ره برامون خريد و بعد شست و شو و تميزكاري و خرد كردن و ... انجام مي ده و اگه بدونه خسته ايم حتي مي ياره دم خونه مادري كه زانوش مشكل داره و نبايد راه بره پاي پياده مي ياد آجيل هاي منو مي خره و پياده مي ياره و بعد يكي مثل مادرهمسر گرام كه خريدهاي خودشم به ما زنگ مي زنه و وظيفه ما مي دونه . چرا بايد اين قدر فرق باشه بين آدم ها چرا مامان من بايد براش مهم من باشم و به خودش براي من هر زحمتي بده و مامان همسري حاضر باشه به ما هر زحمتي بده مبادا خودش سختي بكشه ! چرا بايد باباي من اون قدر منو دوست داشته باشه كه حتي يك روز عصر كه توي خونه تنهام بگه بذار بيام دنبالت تنها نموني و بعد كسي مثل مادر همسري باشه كه من شاهد باشم هميشه و هميشه تنهاش مي ذاشت چون مي خواست بره پيش دخترش و يادم بياد وقتي  دوران عقد يك هفته مسافرت بوديم و برگشتيم فقط اومد 5 دقيقه ديدش و باز رفت گفت مي خوام برم پيش دخترم و اشك توي چشماي همسري بود از اين همه بي مهري .

گاهي تا پدر مادراي ديگه را نبينيد قدر پدر مادرتون را نمي دونيد . من خرداد مي خواستم برم تركيه كه منصرف شدم بابا گفت براي چي . گفتم من دنبال يك مسافرت ارزون بودم يك تومني با چيزي كه من فكر مي كردم فرق داره نمي خوام اين قدر خرجش كنم بعد باباي من با اون همه خرج دورش بر مي گرده مي گه اگه مشكل همينه بيا برو اون يك تومن را من مي دم دم راهي سفر . دلم فشرده مي شه و ياد همسري مي افتم دوران عقد ما شرايط ماليش خيلي بد بود طوري كه ماه هايي كه خيلي ديگه شانس مي آورد و اضافه كاري و جمعه كاري زياد بهش مي خورد 50 تومن داشت اين بهترينش بود تازه ولي اين مادر يك بار با خودش نگفت اين بچه تازه عقد كرده پول بايد تو دستش باشه بيرون مي رن اصلا عروسه هيچي بره بميره براي دل پسرش براي اينكه غرور پسرش نشكنه ده تومن يك بار بهش كمك كنه بگه پول تو جيبت باشه . نمي دونم مي توني مادر باشي و تحمل كني پسرت عقد باشه 30 تومن براي كل ماه تو جيبش بمونه البته مادري بود كه توي مهموني به خود من برگشت گفت بچه هاي مردم بزرگ مي شن خرجشونم مي دن ما بايد هنوز خرج شام و ناهارشونم بديم . آخه چطور مادر مي تونه دلش بياد . من خودم برادرم براش يك مشكلي پيش اومد كه مجبور شد يك سال بي خيال كارش بشه سال 90 را بابا مامانم كه هيچي من خودم كه مادرش نه خواهرش بودم ناراحت بودم مي گفتم پسر جوون با دوستاش مي ره بيرون گناه داره پول تو دستش نباشه و هرزگاهي به يك بهونه اي 50 تومن بهش مي دادم . حس مي كنم دارم ديوونه مي شم حس مي كنم چون تو همه عمرم محبت بي حد و حساب و از خودگذشتگي ديدم همه چيز را گذاشتم پاي روال پاي يك چيز معمول پاي وظيفه .

 اين چيزا را مي بينم و الان مريضي بابا مظلوميش و كباب مي شم عذاب وجدان مي گيرم كه چرا اين همه بد بودم چي كار كردم براشون . همسري مي گه خيلي هم خوب بودي اينكه دائم بهشون زنگ مي زني جوياي احوالي اينكه دختر بي دردسري هستي هيچ وقت مشكلي نداشتي و ازت راضي ان و بهت افتخار مي كنن اينا همه يعني تو خوبي . اين قدر نچسب به گذشته كار بدي نكردي اگر فكر مي كني كار خوبي بوده كه مي شه بكني و نكردي ببين چيه از حالا بكن . زار مي زدم ديروز توي بغل همسري بودم . خدايا چه قدر آشفته ام .

نمي دونم آخ واقعا نمي خوام غمگين باشم چرا دارم مي چسبم به ديروز . نمي خوام غمگين باشم هنوز كه چيزي نشده ان شا ا... بابام هم زود خوب مي شه ان شا ا... من اون قدر در آينده خوب مي شم كه عذاب وجداني از بابت نكرده هام براي مامان بابا و همسرم نداشته باشم ان شا ا.... دنيا و آدماش همه بهتر مي شن ان شا ا.... زندگي هممون بهتر مي شه هممون آدم هاي بهتري مي شيم .....

بي خيال اين چيزا . امروز يك روز ديگه است و حتما روز بهتريه شايد اصلا زنگ زدم و گفتن بابا خيلي بهتره . مي شه براي بابا دعا كنيد لطفا .

اينا همه رو بي خيال بچه ها اون چيزي كه راجع به جواهرات نوشتم نگفتين نظرتون چيه ؟ شما جواهر دارين ؟ اصلا علاقه اي به داشتنش دارين ؟ كدومشو بيشتر دوست مي داريد ؟ مي دونستيد برليان همون الماس تراش خوردست ؟ مي دونستيد ماركيز گرون ترين نوع الماسه ؟

حالا نمي خواهيد جواب بدهيد هم عيبي نداره ها اينو را گفتم ياد زرق و برق بيفتم خودم از اين حال و هوا دربيام :دي

ميگو = فسفر

من عاشق ميگو البته به شكل پلويي هستم و همسري هم به همچنين . قرار بود جمعه پلو ميگو درست كنم اما متاسفانه فريزر به هم ريخته و نشد ميگوها را پيدا كنم و همسري طفلكي خيلي خورد تو ذوقش . مامان منم كه از اون مامان هاي مهربون يعني واقعا درد و بلاش بخوره تو سر مادر همسري كه اون قدر ما را اذيت كرد گير داد كه بيا من يك بسته ميگو بهت بدم حالا كه همسريت دلش مي خواد منم مقاومت كردم و گفتم نه .

اون روز كه با هم رفتيم پارك در حال خوردن اسنك يك هو دندونم شكست و خوب بايد مي رفتم دندون پزشكي و دندون پزشكم هم نزديك خونه مامان ايناست ديگه لطف كردند و برام نوبت گرفتن نوبتم هم ديروز بود بنابرين مامان گفت همسريت كه دير مي ياد اين روزا تو از راه اداره بيا خونه خودمون به اونم بگو از راه بياد تا شب براتون پلو ميگو بپزم . ديگه همين كار را كرديم و من از راه رفتم خونه مامان اينا . ناهار هم يك سوسيس مختصر خوردم و خوابيدم . عصر كه همسري اومد اول يك كمي نشستيم و بعد با هم راهي دندون پزشكي شديم آقاي دكتر مي خنده مي گه پارسال با پدرت مي يومدي امسال با شوهرت سال ديگه لابد يكي دوتا بچه همراهته ! خلاصه گفت دندون پر شده بوده و قديمي بوده فشار اومده و خود دندونم شكسته ديگه خاليش كرد و دوباره پرش كرد برام و البته گفت ترميم سختي بود . بعدشم قدم زنان برگشتيم خونه و دكتر گفته بود تا 11 چيزي نخور كه خودم هي كشيدمش يك ربع يك ربع جلو و رسوندمش به نه و نيم كه شام خورديم واي جاتون خالي اين قدر خوشمزه بود كه هردو در حال تركيدن بوديم بس كه خورديم خيلي عالي بود . بعد شام هم پسر دايي ها اومدن و حرف و نقل بود و ديگه برگشتيم خونه . البته مامان جونم زحمت كشيده بود برام گوشت بوقلمون يك عالمه خريده بود شسته بود خرد كرده بود و داد به هم برام شير خريده بود و يك عالمه ن بهداشتي و مثل هميشه دست پر از خونه مامان اينا راهي شديم . همسري شديد خسته بود و چشماش از خستگي سرخ شده بود دراز كشيد و منم مشغول بسته بندي گوشت ها شدم. هي چند باري تعارف كرد بياد كمك و من گفتم نه خسته اي بخواب بعد پا شد گفت هاني خوابم نمي ره خيلي عذاب وجدان دارم نشستي تنهايي اين همه گوشت را بسته بندي كني بعد من خوابيدم تلويزيون مي بينم . گفتم نه سختم نيست عزيزم ولي خيلي برام ارزش داشت كه تا اين حد به قضيه حساسيت نشون داد .

امروز ماهگرد آشناييمونه طبق معمول يادم نبود البته تا ديروز يادم بود ولي خوب صبح اول صبح يادم نمي ياد همسري دوباره صبح اومد بغلم كرد و گفت گيج بي حافظه مباركمون باشه دوستت دارم .

مباركمون باشه عزيزم منم دوستت دارم .

بابا را دكتر معاينه كرده گفته رماتيسم گرفته الان اون پاي ديگه اش هم باد كرده و نمي تونه راه بره بچه ها مي شه لطفا خيلي براي بابا دعا كنيد . خيلي ناراحتم دلم ريشه

پ. ن : توي روزنامه نوشته از اين به بعد اولويت مجوز مهد كودك براي طلبه ها و گروه هاي ديني هست چون بايد محيط مهد مذهبي بشه . 

جواهرات دوست داشتني

ديروز زياد حالم خوب نبود يك جور سرماخوردگي خفيف كه هنوزم دارم ، سرم داغه چشمام شديد سنگينه و بي حالم فقط ديروز عطسه و آب ريزش هم داشتم كه امروز قطع شده . اميدوارم شديدتر از اين نشه . همسري قرار بود براي جواب آزمايشش بره دكتر ولي ساعت يك جوري بود كه اصلا امكانش نبود منم باهاش برم و ديگه قرار شد خودش بره . خوب خدا را شكر دكتر گفته بود چيزي نيست ولي البته يك آزمايش ديگه هم نوشته بود براش . در هر صورت براي يك سر درد الان يك ماهي هست خودشو الاف كرده انواع دكترها و آزمايش ها را رفته و گمونم 200 تومني هم خرج كرده . از همون اول هم خودم هم همكاراش بهش گفتيم بابا سردرد ساده است الكي حساسيت نشون مي دي ولي خوب ديگه چي بگم. خدا يه چيزي مي دونست كه خاله پري را سراغ مردها نفرستاد وگرنه عين 7 روز را مي خوابيدن بيمارستان .

بعد از كار رفتم كتابخونه و بعدشم رسيدم خونه و بر خلاف اينكه حالم خوب نبود مشغول پختن مرغ شدم شايد نبايد اين كار رو مي كردم بهتره آدم حرمت بيشتري براي خودش قائل باشه و خودشو مجبور به كاري نكنه ولي خوب ديگه . مرغ را پخيدم اومدم يك ذره بخوابم دوستم نانا زنگ زد و بعد هم همسري گرسنه اومد مرغ خورديم و خوابيديم تا خود 7 و نيم كه پا شديم رفتيم پياده روي ولي من خيلي ضعف داشتم نمي تونستم درست راه برم سرم گيج مي رفت برگشتيم خونه چايي نبات و شام و بيشترش استراحت . نه حال جسمي من خوب بود نه همسر خان هر دو بي حال بوديم ولي خوب طفلي كمك كرد در عوض اينكه با اون حالم غذا پخته بودم اونم همه ظرف ها و قابلمه ها را شست چايي نبات برام درست كرد ميوه برام آورد كلي بغلم كرد و دلداريم داد البته قبلش اندكي گله نمودم تا شروع كرد به انجام اين كارها :دي

موقعي كه مامانم عروس شد حلقه هاي طلا سفيد مد بود كه نازك بودند و روشون يك رديف برليان بود حلقه مادر خيلي از دوستام هم همين طور بود چون همه تقريبا هم زمان عروس شده بودند عاشق حلقه مامان بودم به نظرم خيلي خوشگله تو اين زمان حلقه ها مختلفي مد شد و بيست و هفت هشت سال بعد از عروس شدن مامان وقتي نوبت عروس شدن من رسيد باز همون حلقه ها مد بود ! خط سير مد هم جالبه . من عاشق حلقه ام هستم حلقه گروني هست اما حلقه برام خيلي مهم بود و تنها چيزي بود كه توي ازدواج حاضر نبودم براش كوتاه بيام يك حلقه طلا سفيد ظريف كه روش 3 تا رديف برليان داره . برليان هاي خوب مارك دار و شناسنامه داري هم هستند و اين تنها جواهري هست كه دارم از نوع ماركيز . براي سرويس هم سرويس هايي ديدم كه جواهر داشتن ولي فوق العاده گرون بودند و به پول ما نمي خورد سرويسم روش با تراش كار شده يعني از دور ممكنه فكر كني جواهره ولي نزديك بياي مي بيني تراشه . در هر صورت تنها جواهري كه دارم حلقه برليان عروسيمه اما دلم مي خواد بتونم جواهرات ديگه اي داشته باشم بعضي چيزا واقعا وسوسه آميزه مثلا آدم گردن بند زمرد داشته باشه ! يا چيزي مثل الماس درشت كه خوب اگه توي رويا بهش فكر كنم . جواهر كلن خيلي گرونه ديگه . البته اگه بخواهيم جواهرات كم ارزش تر را هم در نظر بگيريم و مرواريد را هم جواهر حساب كنيم يك گردن بند مرواريد هم دارم ولي خوب قيمت مرواريد با قيمت هاي چندين ميلويني برليان و ياقوت و ... قابل مقايسه نيست . توي زمينه خود طلا هم من طلا سفيد را به طلاي زرد ترجيح مي دم هر چند طلاي زردم قشنگه به نظرم .

در مورد طلاي سفيد خوندم كه نوعي خاص از آلياژ طلاست كه يك فلز سفيد مثل پالاديم و نقره هم درش هست و بسته به مورد استفاده اش اين فلز تغيير مي كنه مثلا براي حلقه و زنجير كه بايد محكم باشه آلياژ نيكل بيشتر استفاده مي شه و براي توليد نگين هاي ظريف آلياژ پالاديم . طلا سفيد خودش كدر مي شه و براي جلوگيري از اين كار روي طلا سفيد يك لايه روديم مي دن . طلاهاي صورتي اگه ديده باشين هم تركيب طلاي زرد و مس هست . طلاي سبز هم هست كه ظاهرا آلياژ نقره اش درصد بالايي داره .

در مورد خود جواهر هم يك چيز جالب بود اين كه الماس و برليان در واقع يك چيزند فقط الماس نامنظمه و برليان منظم . در حقيقت بسته به تراشي كه به الماس مي دن اسمش هم فرق مي كنه به گردش مي گن برليان و به بيضيش مي گن ماركيز ( اهان حالا مي فهمم چرا به حلقه برليانم مي گفت نوع ماركيز) به مستطيل باگت به مربع پرنس و به مثلث تري انگل مي گن كه گرون ترين نوع الماس همون ماركيز ها و تري انگل ها هستند . و البته هر چي بزرگ تر باشه قيمتش خيلي تصاعدي تر بالا مي ره . در مورد تراش الماس بهترين كشورها تايلند و بلژيكند ، در مورد زمرد كلمبيا و زامبيا و در مورد ياقوت كبود سيلان .

 در مورد قيمت هم به صورت معمول روندش اين طوريه 1- الماس يا برليان 2- زمرد 3- ياقوت سرخ 4- ياقوت كبود 5- توپاز 6- فيروزه 7- عقيق

لب هاي سربي

تعميرات كارخانه همسر جان شروع شده و ديروز دير مي يومد خونه ديگه منم رسيدم خونه حوصله ناهار خوردن نداشتم يك تيكه نون پنير خوردم و خوابيدم البته از قبل كوكو سبزي درست كرده بودم اما انگار تنهايي اشتها نداره آدم . ديگه خوابيدم تا ساعت 5 و بعدشم مشغول كتاب خوندن شدم تا همسر جون اومد خونه و شام را خيلي زود خورديم و راهي پياده رويمون شديم . هر دو از اين برنامه نيم ساعته پياده روي خيلي خوشمون اومده تو روحيه آدم خيلي اثر مثبت داره ديگه رفتيم و بين راه يك دم باريك هم خريديم تا همسري دست بندم را درست كنه . خونه رسيدم هم من حمام رفتم و همسري مشغول تعميرات دست بند و كولر بود و ديگه طفلي خيلي خسته بود خوابيد . منم براي امروز برنج پختم و كتاب خوندم و پيش به سوي خواب . مي خوام مرغ بپزم گفتم مرغشو امروز رسيدم خونه ترتيبشو مي دم ديگه .

يك مطلبي خوندم راجع به سرب موجود در رژ لب و اينكه گفته بود راه تشخيصش اينه كمي از رژ را روي دست بماليد و بعد با انگشتر طلا بكشيد روش اگر سياه شد يعني سرب داره . و گفته بود اصلا هم به معتبر بودن ماركش نيست خيلي از مارك هاي معروف و گرون سرب زيادي دارن در صورتي كه بعضي از رژهاي ارزون و كيلويي اصلا سربي ندارن . در هر صورت رفتم و اين مطلب را امتحان كردم و همه رژ لبام سرب داشت حالا بعضي ها را بايد زياد مي كشيدم ولي نهايتا بعد از يك مدت كشيدن سياه مي شد . يك حس بدي داشتم يك جورايي قضيه بكشم و خوشگلم كن اما خوب ترجيح دادم فراموشش كنم .

پ. ن 1 : يك مطلب راجع به ميوه ها توي روزنامه نوشته و گفته ميوه هايي مثل موز ، انبه و خشكبار مثل خرما ، انجير خشك ، كشمش و توت چاق كننده و پر كالري اند اگه رژيم داريد دقت كنيد . 

پ. ن 2 : مطلب ديگه اي هم خوندم در رابطه با اختراع ماكرو فر نوشته بود يك مهندس آمريكايي مشغول كار با اين امواج بوده كه متوجه مي شه شكلات درون جيبش آب شده و بعد غذاهاي ديگه رو هم امتحان مي كنه و اين فر كارآمد اختراع مي شه . خيلي جالبه واقعا اگر ذهن آدم خلاق باشه از چه چيزهاي ساده اي چه نتايج مهم و مفيدي مي گيره . در همين راستاي ماكروفر خواني به مقايسه هايي بين سولاردم و ماكروفر هم رسيدم ظاهرا كه نوشته تنها مزيت سولاردم اينه كه با لامپ هالوژن سرخ كردن را سريع تر و بهتر مي كنه و بقيه كاراش عين ماكروفره با اين تفاوت كه بعضي امكانات اون را هم نداره و خيلي گرون تره و كلن كسي توصيه به خريدش نكرده بود .

اوچ... هوم .... فن

يك فيلم چند وقت پيش ديديم با همسرخان به نام ئي تي يك موجود فضايي كه اومده زمين و با يك بچه دوست مي شه به نظر ما خيلي معمولي بود و ارتباط خاصي باهاش برقرار نكرديم اما جزء برترين فيلم هاي سينما بود و توي اين تصاوير ماندگار هم جز ده تاي اول بود خلاصه ما خيلي مونديم چرا پس براي ما هيچ حس خاصي نداشت . ولي يك چيز جالب توجه اين بود كه موجود فضايي 3 تا كلمه را خيلي مي گفت اوچ... هوم ... فن خوب بعد از فيلم من خيلي زياد اين 3 تا كلمه را مي گم همين طور پشت سر هم يا اصلا همسري داره باهام حرف مي زنه من جوابشو با اين سه كلمه مي گم . به همسري مي گم ببين ولي فيلم يك چيزايي داشته ها درسته مي گم باهاش ارتباط برقرار نكردم ولي ببين چطور توي ناخودآگاهم جاخوش كرده و مرتب ازش استفاده مي كنم!

4شنبه از راه كه رسيدم خونه مشغول درست كردن ساندويچ هاي همبرگر و مخلفات همراهش شدم تا همسر گرام اومد و با هم خورديم و خيلي هم چسبيد جاتون خالي بعد هم با همديگه براي شب اسنك درست كرديم و من رفتم حمام و همسري هم رفت يك كاري با مامانش داشت انجام بده و بياد وقتي اومد يك شيشه مرباي توت فرنگي آورد كه مامانش درست كرده بود و فرستاده بود و 150 تومن هم پول داده بود به همسر جان و گفته بود به مناسبت سالگرد عقدتون خودت يه چيزي براي پريا بخر . خوب خوشحال شدم و ديدم انگار همسري يك ذره تو هم هست و خجالت زده شده و از اين حرف ها و متاسفانه احساساتي شدم و يادم رفت اي بابا دليل اين كه باهام اين جور خوب شدن و لطف مي كنن رفتار دفاعيه منه و اي بابا يادم رفت همه اون توضيحاتي كه در مورد رفتار همسر گرام بهتون دادم خلاصه دور از جون شما ها خر شدم و گفتم خيلي خوب هاني اگه خيلي معذبي فردا يك كيك مي گيريم مي ريم خونه مامانت اينا چطوره  ؟ گفت خوبه . حالا يعني خيلي خوب بودم اين كار را كردم ؟ يعني خيلي مورد قدرداني قرار گرفتم ؟ چه خيال باطلي بگذريم . رفتيم دنبال مامان بابام و رفتيم پارك تا 11 هم مونديم پارك هوا عالي بود و خيلي خوش گذشت اصلا نفهميديم زمان چطور گذشت يك مقدار هم حليم بادمجون دادم به مامان . ديگه برگشتنه هم مامان عزيزم زحمت كشيده بود هر 3 تا مرغمون را شسته بود و پاك كرده بود خرد كرده بود برامون كه بهمون داد به علاوه يك شيشه دوغ عالي ! اومديم خونه ديگه نشستيم سر بسته بندي مرغ ها و يك ذره مرتب كردن و اين برنامه ها .

5شنبه صبح ديگه خسته بود و موندم توي خونه و البته براي يك سري كارهاي بانكي رفتم بيرون و خلاصه يك ذره سر مسائل مالي با همسري اعصابمون خرد شده نه اينكه با هم مشكلي داشته باشيم نه اينكه يكهو حساب هاي ماليتون خيلي متفاوت از آب دربياد و اعصاب جفتتون خرد بشه يك حالت اين طوري كه البته زنگ زدم به بابا جونم و كلي نصيحت هاي خوب كرد . ظهر هم باز همبرگر داشتيم و البته به خاطر همون بررسي هاي مالي يك كمي دير خوابيديم و تا بلند شديم ديگه نمي رسيديم بريم خونه مادر همسري . در حقيقت شيريني فروشي كه مي خواستيم ازش شيريني بخريم خيلي دور بود و نمي شد تو اون ساعت ترافيك به راحتي رفت به همسري مي گم عيب نداره هم مي تونيم بريم از همون جا بخريم و ديرتر بريم هم مي شه از يك جاي ديگه شيريني بخريم بريم هم اگه مي خواي بمونه براي فردا براي من فرق نمي كنه هر جور مي دوني . خوب بهتون گفتم كوچك ترين لطف شما را به غلط كردم مي اندازه گفتم با هر كار مثبت ولو كوچيك هزار نوع توقع دارن . باورتون بشه يا نه يك دعواي درست حسابي با من راه انداخت و كلي اذيتم كرد كه تقصير تو هست كه برنامه به هم خورده تو نمي خواستي بريم . يعني فكر كنيد پيش نهاد از سمت شما باشه . هر دو با هم خوابتون بره و بعد شما اين قدر منعطف عمل كنيد و بعد اين طور بهتون بگن ؟ چه حسي بهتون دست مي ده ؟ خوب يعني واقعا معقول نيست آدم هيچ وقت قدم از قدم برنداره كه بدهكار نشه؟!!! تازه كنار همه اينا بايد اشاره كنم كه هر وقت جايي بخواهيم بريم يا ساعتي قرار باشه از خواب بيدار شيم بدون استثنا همسر جان ساعت كوك مي كنه چون من حواس پرتم . و البته بگم بيشتر از اونكه از دست همسر گرام عصباني باشم از دست خودم عصباني بودم كه چرا خر شدم و تابع احساسات آني و تازه به جز كيك پيش نهاد ديگه اي هم دادم براي بعد از ماه رمضون اما الان شديد پشيمونم و نمي خوام بهش فكر كنم فقط اميدوارم از اين به بعد بيشتر منطقي برخورد كنم و يادم باشه تصميم گيري بر اثر احساسات ناگهاني چه نتايجي داره . البته رفتيم پياده روي البته آشتي كرديم البته همسر جان گفت ببخشيد خيلي بي انصافي كردم البته منو بوسيد و گفت زندگي من همش توي وجود تو خلاصه مي شه البته رفتم روي وزنه و ديدم كمي كاهش دادن ميزان خوراك و ورزش خوب جواب داده و يك كيلو لاغر شدم و خوشحال شدم ولي خوب ..... در زمان پياده روي رفتيم يه سر داروخانه ن بهداشتي و پد روزانه هم خريدم آخر شب هم نشستيم با هم فيلم شمال از شمال غربي آلفرد هيچكاك را ساخت سال 1359 كه نامزد دريافت چند تا جايزه اسكار بود را ديديم . در مورد مردي كه به اشتباه وارد يك بازي سياسي مي شه و تحت تعقيب قرار مي گيره و خلافكارها فكر مي كنن نيروي نفوذي دولت هست . قشنگ بود .

جمعه صبح همسري بايد مي رفت سر كار و منو رسوند خونه مامان اينا ديگه تا ظهر اونجا بودم كه اصولا هم به دور هم بودن گذشت ناهار هم پلوماش داشتن كه همونجا خوردم و مامان عزيزم مثل هميشه دوباره هم يك ظرف پر پلو ماش بهمون داد هم يك عالمه هندونه و خربزه و تازه رفت برام سيب زميني و روغن هم خريد . دستش درد نكنه كه اين قدر مهربونه و مايه مي ذاره براي ما . ظهر همسري اومد دنبالم و رفتيم خونه خودمون ناهارشو خورد و خوابيديم و عصر بيدار شديم تا بريم كيك مذكور را بخريم . البته حليم بادمجون مامانش را هم برداشتيم . رفتيم سراغ شيريني آبي توي خيابون مير و يك كيك خوشگل انتخاب كرديم . رفتيم خونه مامانش اينا كه خواهرشم اونجا بود و البته با اينكه گفتيم كيك براي سالگرد عقدمونه تبريكي نگفت . نشستيم اونجا خوب اينم بگم من دوست دارم خودمو بگيرم اما روحيه ام اين طور نيست يعني هر چي هم تلاش مي كنم بعد يك دفعه شروع مي كنم شلوغ بازي و خنديدن شام هم نذاشتن بياييم و رفتن پيتزا خريدن كه من نتونستم پيتزامو كامل بخورم و همسر گرام در كمال خونسردي بقيه پيتزاي منو برداشت آورد كه امروز به جاي ناهار ببره سر كار چون تعميرات كارخونه شروع شده و بايد تا 6 بمونه . ساعت 10 و نيم پا شديم اما چون زود بود سر راه رفتيم پارك و نيم ساعت پياده رويمون را رفتيم و بعدش برگشتيم خونه كه اونجا متوجه شديم كولرمون يك مشكلي داره كه ديگه موند تا امروز عصر همسري بره سراغش .

خوب در مورد مشكلات اين دو روزه باهاتون يك صحبت هايي كردم سعي كردم جمعه ظهر دختر عاقلي باشم و نصحيت هاي شيركوچولو را اجرا كنم حداقل در كوتاه مدت جواب داد اميدوارم بتونم بهتر و قوي تر در بلند مدت اجراش كنم . ممنون دوستم .

پسر دايي ام امسال كنكوري بود ولي از نتيجه ها شديد ناراحته دلم براش خيلي مي سوزه نمي دونيم رتبه اش چند شده فقط گفته به صنعتي اصفهان رشته اي كه دوست دارم نمي خوره و بنابرين انتخاب رشته نمي كنم خوب نتايج كنكور هاي آزمايشيش خيلي درخشان بود و انتظار زيادي ازش داشتن الان هم ناراحتم كه اين طور توي ذوقشون خورده و هم اميدوارم اين اشتباه را نكنه  و خوب دانشگاه هاي شهر هاي اطراف و كوچك تر را هم امتحان كنه به نظرم رشته مهم تره و بعد براي فوق ليسانس فرصت جبران داره .

از شيريني آبي هم اولين بار بود خريد مي كرديم و خوشمزه بود من خيلي دوست داشتم . بنده از خامه خيلي بدم مي ياد و وقتي كيك خامه داره مجبورم هي بزنمش كنار و نمي تونم بخورم به نظرم بدمزه و زيادي شيرينه كيك آبي را هم دوست داشتم چون فقط و فقط يك پوشش نازك روش خامه بود و بقيه اش عين كيك خونگي بود با يك لايه موز وسطش .

خانواده اصفهاني

ديروز مامان اينا اصفهان نبودن رفته بودن به داييم كه شهر ديگه است سر بزنن بعد اونجا ديدن مرغ فروشي دم خونه دايي اينا مرغ داره اصفهانم كه مرغ نيست ديگه تصميم گرفته بودند بخرن براي خودشون به من گفت تو هم مي خواي ؟ حالا من مرغ خريدم اما چون مرغ درست كردن راحته و ترجيح مي دم بازم مرغ داشته باشم گفتم اره براي منم بخريد . خوب مامان مرغ برام بخره يعني صد درصد تميزش مي كنه خردش مي كنه به همسري گفتم خيلي معذبم كه مامانم هي مرغامو تميز مي كنه بوقلمونو برام خرد مي كنه گوشت خرد مي كنه ناراحتم وجدانم داره سيخم مي زنه . چي كار كنم ؟ ديگه نهايت تصميم گرفتيم حداقل بگيم فردا مي آييم مرغ ها را مي بريم اما شام هم درست مي كنيم مي ياريم كه بريم توي پارك بخوريم . قرار شد اسنك درست كنيم چون دفعه پيش مواد اضافه اومده بود گذاشته بودم توي فريزر . يك ذره خوابيديم و رفتيم براي دكتر خون براي همسري كه نبود و ظاهرا فقط شنبه يك شنبه هست گوشي مطب هم هم جواب نمي داد . بعد از اون رفتيم پارك كلي پياده روي كرديم كلي حرف زديم تا غروب شد و رفتيم دنبال نون اسنك و همبرگر و نوشابه و ديگه نه و نيم ده رسيديم خونه . شام و ناهار هم هر دو حليم بادمجون هاي اداره همسري را تناول فرموديم . بقيه اش هم پاي اين صحنه هاي ماندگار سينما بوديم و البته هر دو شديد خوابمون مي يومد و خوابيديم .

خوب راستش رمزي نويسي را دوست ندارم اما مجبورم باز رمزيش كنم چون يك توضيحاتي مربوط به پست قبله .

ادامه نوشته

يك روح حساس خش خشي

راستش چون دردل داره خصوصيش مي كنم . خوشحال مي شم راهنمايي هاتون را بشنوم خيلي خوشحال اما خوب شايد نظرات را تاييد نكنم .

ادامه نوشته

نبودي مرد اين بازي نبودم

هاني يك دنيا ممنوتم كه اين يكي دو روزه گاهي براي موضوعات جزئي بداخلاقي كردم غر زدم و تو همش بغلم كردي منو بوسيدي خنديدي و نذاشتي اين روزاي خوب خراب شه عشقم قدرتو مي دونم مي دونم چه قدر زندگي مشترك سخته بالا پايين داره و چه قدر صبوري و عشق تو اين راه را برام هموار كرده چه قدر از خودگذشتگي و انعطاف داشتي چه قدر تلاش كردي دركم كني همسري بيشتر از هميشه عاشقتم و سعادت زندگيمو مديونت هستم نفسم . همسري من خيلي حساسم خيلي بي تابم و مي دونم سختي هاي اين راه را فقط با تكيه به صبوري و عشق بي حدت بوده كه تونستم طي كنم . ممنونتم .

اداره ديروز بازم پر از كار بود از اون كاراي مسخره كه مديريت مجبورت مي كنه انجام بدي هيچ اعتقادي بهش نداري و حس حماقت بهت دست مي ده . از نظر مالي هم خبراي خوشي به گوش نمي رسه . با همه اينا چون سالگرد عقدمون بود كلي انرژي داشتم و هيچي نمي تونست ناراحتم كنه . مادر شوهر گرام هم زنگ زدند و بهم تبريك گفتن دستشون درد نكنه كه يادشون بود زحمت كشيدن و آرزوهاي قشنگ برام كردن . در هر صورت با انرژي زياد رسيدم خونه و البته كه تا ظهر شونصد بار به همديگه زنگ زديم و تبريك گفتيم . ناهار ساده خورديم نون و پنير و خيار چون شام قرار بود بريم بيرون . خيلي كار داشتيم و يك چرت كوچولو زديم و بعدشم و حمام و سريع راهي بيرون شديم . اول از همه رفتيم سراغ ميوه يك كمي هلو و سيب گلاب ، هندوانه ، پياز ، خيار ، كاهو و گوجه ، از قيمتشم سرم سوت كشيد باورم نمي شد كه يك دفعه چشمم خورد به قيمت هويج يعني اصلا آدم در تصورش نمي گنجه همين جنسا را چند ماه پيش با قيمت هاي يك دوم و يك سوم مي خريده . بعد از اون رفتيم جواب آزمايش خون همسري را گرفتيم قند و چربي و ... همه نرمال بود شكر خدا اما خود سلول هاي خون به نظرم اومد بعضي هاش توي رنج نيست اميدوارم مشكل خاصي نباشه حالا بايد يك روز بريم دكتر . راستش اداره براي روز زن بهمون يك بن پارچه 30 تومني داده بود كه پارچه فروشي طرف قراردادش همون نزديكي ها بود و ما هم رفتيم . خوب من همين چند سال پيش پارچه كت و شلواري اونم يك پارچه خيلي شيك را خريده بودم متري 6 تومن يعني خيلي شيك بود پارچه اش الان انتظار داشتم يك چيز ساده را متري 15 ببينم مثلا اما ارزون ترين چيزي كه داشت متري 24 بود كه اصلا هم دوست نداشتم اوني كه پسنديدم متري 36 تومن بود كه مي شد 80 تومن همونو برداشتيم ديگه و بقيه پولشو همسري داد و گفت يكي چيزي بردار به دلت باشه . اما خوب قشنگه خيلي دوسش دارم دامنش كرم قهوه اي هست و كتش پارچه ببري . يك كت و دامن اسپرت دخترونه مارك زارا دارم كه خيلي دوست داشتنيه برام احتمالا شبيه همون بدوزم . و البته پروژه خريد هنوز ادامه داشت رفتيم رب و پنير و زيتون و خرما خريديم اصلا نمي خوام قيمتشو بگم چون واقعا خودم هم باورم نمي شه يعني اصلا نگام به اون جعبه كوچيك خرما بود كه مي گفت 4 تومن و يادم مي يومد واي يك زماني توي يخچال 5تا 6تا از اين جعبه ها بود . ماشين ديگه پر شد و قرار شد بريم شام به مناسبت سالگرد زيباي عقدمون . خوب من عاشق باغ رستورانم امسال هم نشده باغ درست و حسابي بريم گفتم بيا بريم خلوت دل اصلا خبر نداشتم بسته شده ولي بله رفتيم و فهميديم اوه خيلي وقته ورشكست شده ديگه اون طرفا جايي را بلد نبوديم و مسيراي ديگه هم باغ رستوران خوب چون خارج شهره دير مي شد تصميم گرفتيم بريم رستوران ثاني رو به روي پارك كه بعدشم بتونيم بريم پارك . خيلي معمولي بود اما دستشون درد نكنه غذا را خيلي زود آوردند . البته بگم حجم غذاش و سر و وضع پرسنلش چندان مالي نبود اما در مجموع بد نبود . ديگه واقعا رستوران كم آورديم اكثر جاها را رفتيم . بعد غذا رفتيم پارك كلي قدم زديم صحبت كرديم و بهمون خوش گذشت و بعدشم كه برگشتيم خونه شديد خوابمون مي يومد اما هوس چايي هم داشتيم اخرش همسري اراده كرد بلند شد چايي درست كنه تا بعد از اون بخوابيم .

ديروز فوق العاده بود خدايا ممنوتم و ازت مي خوام روزاي خوش زندگيمو بيشتر از قبل كني و منو هزاربار شكرگذارتر از قبل .  

2 سالگي رسمي شدن عشق ما

امروز سالگرد عقد من و همسر عزيزم هست . براي همين نمي خوام روزانه نويسي مفصلي بكنم در همين حد كه ديروز از نظر كاري خيلي بد و پرحجم و اعصاب خرد كن بود براي ناهار ماكاروني جمعه را داشتيم و شام هم برنج پختم با خورشت دال عدس كه توي فريزر بود خورديم . پياده روي كرديم . فيلم extre-terrestrial را ديديم در مورد يك موجود فضايي كه مي آيد به زمين دوسش هم نداشتيم . مي خواستيم بريم خريد اما حوصله اش نبود همين .

در مورد اخبار هم دو تا مطلب جالب خوندم توي روزنامه ها :

1- نوشته از ازدواج هاي تهراني 30 درصد منجر به طلاق مي شه 50 درصد نا بسامانند اما طلاق نمي گيرند و تنها 20 درصد ازدواج هاي مناسبي هستند

2- ديگه در مورد رشته هاي پر طرفدار كنكور نوشته در رياضي هم چنان مهندسي برق ، مكانيك ، كامپيوتر ، عمران ، معماري و صنايع ، در تجربي رشته هاي پزشكي ، دندان پزشكي ، دام پزشكي و داروسازي و در رشته انساني رشته هاي حقوق ، روان شناسي و حسابداري پر طرفدار هستند .

بگذريم

عزيزم اين جا را نمي خوني آدرسشم بلد نيستي مي دوني كه مي نويسم اما خودت نخواستي بدوني كجاست تا من راحت تر باشم با اين وجود مخاطبم تويي

خوشحالم كه همسرت شدم خوشحالم كه دومين سالگرد رسمي شدنمون را جشن مي گيريم . خوشحالم كه اين قدر اين دو سال شيرين بود كه با تعجب بهش نگاه مي كنيم و مي گيم واقعا دو سال گذشت ! 2 سال پيش چنين روزي چه خبر بود توي خونه  ما همه مشغول كار بودن درست كردن نون پنير سبزي ، چيدن سفره ، تميز كردن سالن ، چيدن سالن ، شستن ميوه ها .... من و سام سام كه دنبال شمع بوديم براي شمعدون ها دنبال شيريني براي ظرف توي سفره .... يادت مي ياد دو سه روزه برنامه همه چيز را چيديم چه قدر سرمون شلوغ بود يادت مي ياد عزيزم گفتي رفتم آندلس كيك سفارش دادم از اونهايي كه با گل تزيينش مي كنن با گل صورتي و اين طوري بود كه ما دست به كار درست كردن يك سفره عقد صورتي شديم قشنگ ترين سفره عقد دنيا ، و اين جوري بود كه سبد گل حلقه ها و سبد گل كنار سفره را همه را صورتي سفارش داديم ... شب قبلش را يادته عزيزم يك دفعه اي تصميم گرفتيم آينه شمعدون را هم همين حالا بخريم يادت مي ياد عشقم ... چه قدر جشن عقدمون خوش گذشت چه قدر رقصيديم يادت مي ياد فاميلاتون كه رفتن موندي و بعد يك دفعه بزن و برقص خصوصي تر راه انداختيم يادته چه قدر رقصيديم با هم ... بله را كه گفتم دلم داشت مي لرزيد مي ترسيدم خيلي مسخره است اما مي ترسيدم عوض بشي اوني نباشي كه من شناختم چه ترس مسخره اي ! تو بهترين و عاشق ترين مرد زميني مردي كه بر خلاف خيلي مردهاي ديگه مناسبتي را يادش نمي ره كه هيچ هر ماه ماهگرد آشناييمون عقدمون و ازدواجمون را يادشه هميشه ! مردي كه بارها و بارها منو بغل مي كنه مي بوسه حرفهاي عاشقانه بهم مي زنه براش خواسته ها و هوس هام مهمه و دنبالشون مي ره مردي كه براي من گل مي خره ! من عاشقتم و امروز هزار بار بيشتر از دو سال پيش عاشقتم امروز كه مي دونم بارها افسرده و ناراحت و غمگين بودم و منو بغل كردي و بوسيدي امروز كه مي دونم شب ها سرم را روي شونه ات گذاشتي و اون قدر منو بوسيدي تا خوابم ببره امروز كه مي دونم بارها بداخلاق بودم و با بدخلقي بازخواستت كردم و تو فقط خنديدي و بغلم كردي امروز كه مي دونم بارها چيزي را خواستم و بعد تو سوپرايزم كردي عاشقتم واقعا عاشقتم مي پرستمت و هزار بار خدا را شكر مي كنم كه شناختمت و همسرت شدم . روز رسمي شدن عشقمون مبارك

شايد نخونن اما با يادآوري اين خاطره ها دلم مي خواد يك عالمه تشكر كنم از همه اونايي كه اين روز را براي من و تو قشنگ ترش كردن از مامان باباي گلم كه دو سه روزه تمام انرژيشون را گذاشتن روي اين كار و همه كار كردن تا جشنمون مرتب باشه از زن دايي خوبم كه همه جوره كنارمون بود سفره را چيد چيدمان سالن را درست كرد ميز شام را آماده كرد اون همه با كمر دردش براي تميزي سالن زحمت كشيد زن عموي خوبم زن دايي مامان كه كلي تو درست كردن نون پنيرها و تزيينش درست كردن سالاد و تميزكاري ها كمك كردن دايي مامان كه زحمت جور كردن همه چيز باهاش بود دايي ماهم كه كلي براي تميز كردن سالن و حتي رنگ كردن گردو و بادوم ها زحمت كشيد پسر دايي هاي عزيز كه دنبال خريد خرده ريزها بودند برادر خوبم كه همه كارهاي تنظيم صدا و اهنگ را كرد ژله هامون را درست كرد دختر دايي عزيزم كه قرار شد عكس و فيلم را زحمتشو برامون بكشه ..... از همشون ممنونم كه مهم ترين روز زندگي من و تو را برامون قشنگ كردند . سعي مي كنم قدر اين زندگي قدر تو قدر با هم بودنمون قدر عاشق بودنمون را بدونم

تو را از هميشه بيشتر مي خوامت

4شنبه كه از قبل براي غذا كوكو سيب زميني پخته بودم و وقتي همسري اومد با كلي خيارشور و گوجه خورديم و حال داد . بعدشم طبق روال خوابيديم و مسخره بازي و شوخي و از اين حرفا و عصر هم با هم رفتيم پياده روي كه خيلي خوب بود هر دو خيلي راضي بوديم بعد از پياده روي هم همسر گرام رفتن استخر و اين جانب مشغول امر مهم مطالعه شدم ديگه همسري زنگ زد و گفت مي ره يك كارتي را از مادرش بگيره و ديرتر مي ياد منم سعي كردم با اپي ليدي و حمام و اينا خودمو مشغول كنم چون براي شام هم همون كوكو سيب زميني را داشتيم وقتي اومد يك شاخه رز صورتي خيلي خوشگل برام خريده بود واقعا قشنگ بود كه البته گفت 3 تا گل فروشي مختلف رفتم تا اين رنگ را گير بيارم كلي بغلم كرد و گفت پپر مي پرستمت امكان نداره مردي را پيدا كني كه بيشتر از اين كه من عاشقتم عاشق همسرش باشه ازت ممنونم كه قبول كردي و باهام ازدواج كردي و يك عالمه از اين عشقولانه ها بعد هم گل را بهم داد و گفت مال سالگرد عقدمونه به علاوه يك مقاديري پول به عنوان كادو ( خوب فعلا تا پول اون گلدون جور شه طبق قرار همسر خان از خريد كادو راحته و پول مي ده ) خيلي خوشحال شدم اين قدر گلم را بو كردم و بعدشم ديگه لحظات رمانتيك بود و حرف زدن از خاطره هامون از روزاي قبل از عقد از دوران دوستي از وقتايي كه دلمون لرزيده بود از احساساتمون و خيلي عالي بود ديگه . بعد هم شام خورديم و نشستيم پاي فيلم داستان هاي عاميانه ساخت 1994 با كارگرداني تورنتينو و بازي جان تراولتا ، ساموئل ال جكسون و بروس ويليس داستان فيلم جايزه اسكار را برد و از نظر كارگرداني و هنرپيشه زن و مرد نقش اول و مرد نقش دوم هم نامزد جايزه اسكار بود امتياز بالايي داره و خيلي هم ازش تعريف مي كنند و جزء بهترين فيلم ها محسوب مي شه اما از نظر من و همسري خيلي معمولي بود ارتباط زيادي باهاش برقرار نكرديم . در حقيقت در مورد دو نفر هست كه قراره برن و كيف رئيسشون را از يك پسري جوون بگيرن و در حين تيراندازي يكيشون ارشاد مي شه يكيشون نمي شه ... تا نصفه شب يعني دو يا سه هم به خاطر همين فيلم بيدار بوديم .

5شنبه هم با همسر جان راهي آزمايشگاه شديم تا همسر گرام آزمايش خون بده و بعدشم منو رسوند خونه مامان اينا و خودش رفت سر كار . شام خونه مامانم مهمون بوديم . منم تا رسيدم يك مقاديري به حرف و صحبت گذروندم و بعد زنگ زدم به مهي ، تا در مورد ادكلن نظر اونم بدونم و ديگه مهي اومد پيشم يك ذره صحبت كرديم و قرار شد با هم بريم بيرون هم قدم بزنيم هم من خريد كنم اولش با هم رفتيم بانك و من قسط وام ازدواج را دادم و بعد هم رفتيم سراغ عطر فروشي ديگه گفتم بذار خود آقاي عطر فروش تصميم بگيرن :دي گفتم ادكلن مردونه در حدود قيمت 100 تا 120 مي خوام و عطري كه خودش مي زنه و دوست داره لاليك هست توي مايه هاي همون كه چند نمونه برام آورد و خود لاليك 85 بود آخرش براي همسري جون يك بلك سل برداشتم 110 تومن . چند وقت پيش هم مهي باز از همين مغازه يك لاليك زنونه 90 تومني برداشته بود بعد فكر كنم آقاهه فكر كرد ما ديگه واقعا عشق عطريم شماره گرفت گذاشت توي ليستشون كه هر وقت عطر جديد اومد اس ام اس بزنه ! بهش گفتم الان گرون ترين عطرتون كدومه يك عطر نشون داد توش دونه الماس بود براي ماندگاري بيشتر ، قيمتش 700 هزار ! يكي ديگه هم توش ذرات طلا بود اما قيمتشو نپرسيدم . خلاصه عجب چيزهايي مي بينه آدم . بعد از اون رفتيم تا مهي مانتو ببينه و ديگه برگشتيم خونه . ناهار سوسيس و سيب زميني بود و من يك عالمه خوردم و بعد شروع كردم به غر زدن كه واي من ر‍ژيم داشتم خيلي خوردم چي كار كنم مامان مي گه : ا از كي رژيم گرفتي ؟ مي گم از ديشب مي گه مسخره مي دونستي كه امروز مي ياي مهموني ! چه قدر اطرافيان به من انگيزه مي دن آخه . يك ذره خوابيدم ولي ساعت 4 آرايشگاه وقت گرفته بودم دوباره با مهي دوتايي رفتيم آرايشگاه براي ابروهامون اين قدر حرف زديم و مسخره بازي درآورديم آرايشگاه رو هوا بود فكر كنم اومديم بيرون يك نفسي كشيدن . گفتم مي خوام موهامو رنگ كنم اما دكلره نه . مرمر مي گه نه الان موهات دورنگه دكلره و رنگ طبيعي اما خود موهات هنوز زياد بلند نشده بدون دكلوره برات رنگ كنم يكي دو ماه ديگه سه رنگ مي شه چند ماه صبر كن موهات بلندتر شه بعدا ! بعدشم برگشتم خونه و ديگه پسردايي هاي گرام اومدن و بگو و بخند بعدشم همسري اومد يك مقاديري نشستيم مامان شربت عسل درست كرده بود خيلي خوب بود دور همي حرف زديم و من و همسري رفتيم بيرون تا من براي ساعتم باتري بندازم و بعدشم كيف موبايلم خراب شده بود كه يك كيف جديد خريدم ساده است قهوه اي طلايي ! ديگه برگشتيم خونه شام هم قليه ماهي بود و فسنجون عالي بود شديد خوشمزه بود دست مامان گلم درد نكنه دختر داييم فرفره هم خونمون بود ديگه بعد شام هم باز يك مقاديري نشستيم و رفتيم خونمون و البته مامان يك ظرف بزرگ بهمون برنج و قليه ماهي داد دستش درد نكنه . آهان عطر همسري را هم همون عصر بهش دادم اين قدر خوشحال شد اين قدر بوسيدم و بوشم خيلي دوست داشت توي راه برگشت دوباره يك عالمه ازم تشكر كرد و گفت واقعا چيزي بود كه احتياج داشتم . رسيديم خونه با اينكه دير وقت بود قهوه درست كرديم و نشستيم پاي فيلم اين بار It's a Wonderful Life ساخت 1946 با كارگرداني فرانك كاپرا و بازي جيمز استورات در مورد پسري كه آرزوشه شهر كوچيكشون را ترك كنه اما به خاطر خانواده اش به خاطر مردم و ... هر بار منصرف مي شه شايد يك ذره داستانش به نظر موقع گفتن آبكي بياد اما واقعا فيلمش زيبا بود خيلي خيلي قشنگ بود و لذت بخش من خيلي دوسش داشتم . فيلمش از نظر فيلم برداري و كارگرداني و اديت و بازيگر نقش اول مرد هم نامزد دريافت جايزه اسكار بوده .

جمعه خيلي دير بيدار شديم و مشغول تميزكاري شديم خونمون را كرديم دسته گل كه تا 1 طول كشيد بعدشم غذاهايي كه مامان داده بود را براي ناهار خورديم و خوابيديم . عصر هم ماكاروني درست كردم براي شام و ناهار امروز . خوشمزه بود اما نمي دونم چرا هميشه اين قدر كم مي ريزم ماكاروني و زيادي پر ملاط مي شه و اعتراف مي كنم چرب هم شده بود . ديگه همسري هم كلي سالاد درست كرد و جاتون خالي خيلي چسبيد . ديگه طبق قرار عصر جمعه رفتيم پياده روي و يك فيلم هم ديديم سان ست بلوار ساخت 1950 به كارگرداني بيلي وايلدر و بازي ويليام هلدن و گلوريا سوآن سن فيلم برنده جايزه اسكار بهترين كارگردان هنري بهترين موزيك و بهترين داستان بوده و براي بازيگراي نقش اول و دوم زن و مرد و فيلم برداري هم كانديد جايزه شده بود . در مورد هنرپيشه بسيار معروف فيلم هاي صامت كه الان از دنياي سينما كنار گذاشته شده ولي حاضر نيست واقعيت را قبول كنه . به نظرم خيلي معمولي بود چندان جذبم نكرد دقيقا كلمه معمولي را براش به كار مي برم .

تپلويم تپلو

واي ديروز اين قدر كار داشتم نفهميدم كي وقت رفتن شد اما خوب در كل روز رضايت بخشي بود در اداره و حس خيلي خوبي داشتم . خونه هم رسيدم نشستم به كتاب خوندن اونم كتاباي خيلي خوشگل تا همسري جون اومد و ناهار خورديم . همون خورشت دال عدس كه من عاشقشم به خصوص اگه خيلي تند باشه ! بعدشم يك خواب توپ . چه حالي مي ده خواب ظهر . عصرش كه بيدار شديم دوباره برنامه فيلم ديدن داشتيم . فيلم لئون . لئون يك آدم كش هست كه توي همسايگيش يك خانواده قاچاقچي زندگي مي كنن و يك روز همه اونها توسط افرادي كشته مي شن به جز يك دختر 12 ساله كه پيش لئون مي ياد و ازش مي خواد بهش آدم كشي ياد بده تا بتونه انتقام برادر 4 ساله اش را بگيره . خيلي قشنگ بود آخ يعني هم هيجان انگيز بود هم واقعا با احساسات آدم بازي مي كرد . بعد فيلم كه بنده بلند شدم تا براي امروز غذا بپزم كوكو سيب زميني و خدا مي دونه چه قدر غر زدم بس كه درست كردن غذاي سرخ كردني برام سخته دائم بايد پاي گاز باشم كمرم درد مي گيره  گرمم مي شه اصولا هم چيز خوبي از آب در نمي ياد :دي

در اون مورد هم با همسري حرف زدم و گفت باشه هاني سعي مي كنم بيشتر نشون بدم تو برام از همه دنيا مهم تري !

ديدم همسري نشسته و داره براي خودش مي خونه : تپلويم تپلو صورتم مثل هلو قد بالام كوتاهه چشم و ابروم سياهه ... يعني مردم از خنده پهن شدم كف زمين مي گم براي خودت مي خوني اينو ؟ مي گه آره گفتم جلوي كسي ديگه نخوني ها بهت مي گن عقده اي :دي آخه فكرشو بكن يك پسر لاغر با صورت كشيده قد بلند و چشماي سبز براي خودش بخونه تپلويم تپلو صورتم مثل هلو قد بالام كوتاهه چشم و ابروم سياهه يعني دقيقا برعكس همه چيزهايي كه هست .

ولي حالا كه حرف اين شعر را زدم بايد بگم وزنم به حد انفجار رسيده ديگه خيلي ناراحتم خيلي غصه دارم از زمان عقد تا حالا چهار پنج كيلو زياد شدم خيلي ناراحتم اعتماد به نفسم را از دست دادم اما از امروز مي خوام خيلي جدي بهش فكر كنم و ببينم آيا مي شه براي اين كيلوهاي اضافه كاري كرد يا نه !

خوب حالا يك نگاهي هم به نت كردم براي دريافت مواردي مربوط به چاقي و لاغري براي تعيين وزن ايده آل گفته ساده ترين راه اينه قدتون منهاي 100 اين مي شه وزن خام حالا براي خانم ها وزن ايده آل مي شه 85 درصد اين عدد كه خوب من قدم 164 هست مي شه 55 كيلو مثلا كه اصلا هم دوست ندارم و به نظرم خيلي بيخوده به هر حال كمي تپل بودن خيلي قشنگ تر از اين قدر لاغر بودنه . اين فرمولو نمي پسندم .

راه ديگه اش تعيين شاخص بدني هست كه وزنتون را تقسيم بر مجذور قدتون به توان 2 مي كنيد ( قد به متر بايد باشه ) بايد بين 20 تا 25 باشه تا متعادل باشيد خوب با اين فرمول متعادلم و چاق نيستم ولي اگر حالت وسط فرمول را بگيرم يك وزن قشنگ و مناسب در مي آيد 60 كيلو اين به نظرم خوب مي ياد اگر 60 كيلو بودم عالي مي شد مناسب مناسب !

راه ديگه اش اينه كه به ازاي هر 2 و نيم سانتي كه بالاي 150 هستيد 2.7 كيلو وزن در نظر بگيريد و به علاوه 45 كيلو كنيد كه براي من مي شه 61 خوب اينم قابل قبوله .

خوب من تصميم جدي گرفتم لاغر شم البته چون وضعيتم وخيم نيست و اون قدرها تپلو نيستم نمي خوام دكتري چيزي برم يا رژيم خاصي بگيرم فقط ميزانشو مي خوام كم كنم و البته اندكي ورزش .

چيز ديگه كه نوشته اينه كه آمار نشون داده كسايي كه مي خوان لاغر شن و ميزان خورد و خوراك و تغيير وزنشون را مرتب ثبت مي كنن به خصوص در يك جاي عمومي مثل وب سايت موفق ترن . يك راهكارهايي هم گفته اينكه اولا پياده روي خيلي مهمه نيم ساعت تا يك ساعت و تا 2 ساعت بعدش نبايد چيزي جز آب خورد و البته هر نيم ساعت يك بار بايد يك ليوان آب نوشيد . گفته زير نيم ساعت لاغرتون نمي كنه و بالاي يك ساعت هم بدنو مقاوم مي كنه و ديگه كاهش وزن نداريد . ديگه اينكه گفته واقعا سعي كنيد خودتون را خوش فرم و لاغر تصور كنيد دو بار در روز و هر بار 5 دقيقه با جزئيات زياد . در مورد غذا هم گفته چربي و كره و خامه و بيكسويت و شكلات و شيريني و گوشت قرمز را كنار بذاريد خوب كلا من كره و خامه چي بشه بخورم گوشت قرمز هم كم مصرف مي كنيم غذامونم چرب نيست هرچند از اين به بعد بيشتر هم دقت مي كنم اما شكلات چرا زياد مي خورم كه بايد بذارمش كنار ! در ضمن گفته روزي 5 تا قند بيشتر نبايد خورد و يك خرما اندازه 2 تا قند حساب مي شه . ديگه بهتره شام را يك كف دست نون بخوريد با پنيري چيزي و حتما روزي يك ليوان شير را بخوريد آهسته غذا بخوريد و بشقابتون را كوچيك كنيد .

بنابراين حالا حداقل يك هفته امتحان مي كنم روزي نيم ساعت تا 45 دقيقه پياده روي و تا دو ساعت بعدش غذا نمي خورم . صبح ها يك ليوان شير مي خورم فقط . مواظبم بيشتر از 5 تا قند نخورم . شيريني و شكلات را بي خيال مي شم . ظرف غذا را كوچيك مي كنم و حواسم هست ناهار يا شام بيشتر از 7 يا 8 لقمه نشه . اميدوارم بتونم و جواب بده .


 

پ. ن 1 : يك صحبتي در مورد اسيد فوليك كردم و چون قضيه برام جالب بود به موارد مرتبط باهاش نگاه كردم گفتم بد نيست يك اشاره كوچيك اين جا بكنم شايد به درد كسي خورد . اين كه نوشته قبل از بارداري سعي كنيد به پزشك مراجعه كنيد تا دكتر با شما مشورتي در مورد اختلالات احتمالي ژنيتك ، شرايط كاريتون و ... داشته باشه وزن و قد و فشار و ميزان آهن خون را بسنجه و شرايط رحم و تخم دان را بررسي كنه يك سري آزمايش هاي ديگه هم انجام مي شه در مرود بررسي سرخچه و هپاتيت و اندازه گيري كلسترول و قند خون  . خوب به نظرم خيلي جالب و خوب اومد و اگر زماني تصميم به بچه دار شدن گرفتيم كه اگر مشكل خاصي نباشه يكي دو سال آينده چنين تصميمي مي گيريم دوست دارم حتما اين مشاوره را برم . فقط توي يك چيزي موندم يعني همون دكتر زنان اين كار را مي كنه يا مراكز خاصي براي اين مورد توي شهر هست ؟ خوب ترجيح مي دم مركزي چيزي باشه نمي دونم چرا با دكترم چندان راحت نيستم .

خونه مامانش اينا

ديروز طبق معمول دوشنبه ها اداره آروم بود كار خاصي هم نبود و در حقيقت حتي حوصله ام هم سر رفت . خونه هم رسيدم مشغول كتاب خوندن شدم چون كار خاصي نداشتم و قرار بود سوسيس تخم مرغ بخوريم آخه شبش مي خواستيم بريم خونه مادر همسري و گفتيم غذامون سبك تر باشه . بعد ناهار هم خوابيديم و البته زودتر از روزاي قبل بيدار شدم تا غذاي امروز را بپزم خورشت دال عدس كه عاشقشم خيلي دوست دارم . خلاصه ما مشغول پخت و پز شديم و البته همسري طفلي هم ظرف مي شست و گردو مي شكست از اين كاراي خرده ريزه انجام مي داد ديگه ! و ديگه 7 و نيم اينا بود آماده شديم بريم خونه مامانش . اولش كه رفتيم مامانش تنها بود قرار بود خواهرش و بچه اش هم بيان كه بچه اش خواب بود و هنوز نيومده بودن و برادرش هم سر كار بود . البته برادرش دانشجو هست ولي الان كه تابستونه يكي از دوستاش شركت داره و اينم رفته پيش اون عصرا توي شركتشونه . خلاصه نشستيم و حرف پيش اومد همسري هم شروع كرد در مورد همون خاله بدجنسه و تا مي تونست ازش بد گفت و از مامانشم انتقاد كرد كه تقصير تو هم هست و نبايد بهش رو بدي و اگر به ما بي احترامي مي كنه بايد جلوش بايستي و ... مامانش اول يك مقاديري دفاع كرد ولي بعد گفت خوب آره اين همين طوره ديگه مگه يادت نمي ياد با مادربزرگ چي كار كرد كسي كه به مادر خودش رحم نكنه مي خواي به ماها رحم كنه ! خلاصه همسري حسابي توپيد بهش و اينش خوب بود اما يك اشتباهي مي كنه روي دفاعياتش و صحبت هايي كه مي كنه بايد خيلي خيلي روي من و احترامي كه به من بايد گذاشت تاكيد بكنه ولي اون كلي حرف مي زنه در صورتي كه به نظر من بايد من را خيلي پر رنگ نشون بده . مادرشوهر هم هيچي در مورد ماشين نگفت كه به اسم من زده شده يعني حتي تبريك هم نگفت و يابو آب داد . از همسري خواسته بودم حرف ماشين را پيش بكشه و گفت اگه ازم پرسيدن مي گم به اسم تو زدم اگه نه هم كه هيچي . خوب دوست داشتم حتي اگه نپرسن هم خودش بگه اما يك چيزي هنوز توش هست كه كامل حس مي كنم يك جوري كه ترجيح مي ده واقعا نپرسن تا نگه شايد يك جور كه دلش نخواد اونا بگن ببين خانمش چي كار مي كنه و همه چي تو دستشه و اين جور چيزا دلش مي خواد جلوي خانواده اش قوي جلوه كنه در صورتي كه اشتباه هست و بايد همه هدفش اين باشه جلوي خانواده اش نشون بده همه هدفش رضايت خانمشه تا اونا هم ياد بگيرن . حالا امروز باش بايد يك صحبتي بكنم . خلاصه خواهرش هم اومد و شام هم كشيدن فسنجون بود و قيمه من از فسنجون ترش بدم مي ياد و اونا هم فسنجونشون ترشه من ملس يا شيرين مي خورم خوب فكر كنم همسري بشون گفته بود من فسنجوناشونو دوست ندارم و البته دستشون درد نكنه به خاطر من سعي كرده بودند شيرينش كنن اما خيلي بد شده بود و اصلا نتونستم بخورم خوب يعني در كل فسنجون خور هم نيستم بايد خيلي خوشمزه باشه تا من چند تا قاشق بخورم نشد ديگه .

برادر همسري هم اومد كه كلن برادرشوهر خيلي خوبيه كاري به جايي نداره كلي فيلم بهم مي ده و تا دلتون بخواد پشت سر اون خاله و دختر خاله هاي مذكور هم حرف مي زنه و زيرآبشون را مي زنه و ديشبم هم كلي حرف زد پشت سر خاله جان و دختراش دلم خنك شد . آخر شبم برگشتيم كلن مهموني موفقيت آميزي بود هم از باب شكايات همسري هم داداشش هم اينكه سعي كرده بودند غذا مطابق ميل من باشه خورشت كم آب و فسنجون شيرين اما همسري مي تونه موفق تر از اينا هم باشه . اميدوارم توي اين زمينه مثل مورد قبلي نشه و تا قبل از اينكه سرش به سنگ بخوره نصايح منو قبول كنه .

پ. ن : ليست برترين دانشگاه هاي جهان منتشر شده دوباره بهترين دانشگاه هاروارده و بعد از اون ماساچوست و كمبريج قرار دارند . چه جالبه آدم توي هاروراد تحصيل كنه ! ظاهرا توي ليست امسال دانشگاه هاي انگليس افت شديدي داشتن ولي دانشگاه هاي چيني رشد كردن .

دختر كه لبش قنده

يك شعر عاميانه و كوچه بازاريه قديمي كه فكر كنم وقتي بچه بودم مامان بزرگم مي خوند و حالا نمي دونم توي اين سن و سال چي جوري يك هو توي ذهنم سر بلند كرده و اين قدر تكرارش مي كنم و توي خونه مي خونم كه همسري هم ياد گرفته و گاهي زمزمه اش مي كنه

دختر كه لبش قنده / دستش به تنور بنده
نون شكري پخته / دست نازكش سوخته

البته معمولا به جاي كلمه دختر اسم خودم يا همسري را مي ذارم !

ديروز روز كسل كننده اي بود توي اداره ماه رمضونه جو خوابه خستگي بي حالي كار خاصي هم واسه انجام دادن نبود بدتر از همه قضيه اينترنت نداشتن كه همون يك نگاه كوچيك به دنياي نت هم كلي انرژي مي ده به آدم . تازه بعد كه مي خونم وبلاگ هاي بقيه را و مي خوام نظر بذارم يكي يك پست عقبم يعني آفلاين به معناي دقيق كلمه :دي

ديروز ديگه زحمت غذا درستيدن نداشتم قورمه سبزي كه مامان داده بود قبلا توي فريزر بود و شب قبلش هم كلي برنج پخته بودم و راحت بودم . بنابرين از راه اداره رفتم كتاب خونه و بعدش راهي خونه شدم كه با اين وجود زودتر از همسر گرام رسيدم . ناهارمون را گرم كرديم خورديم و يك چرت كوچيك زديم چون بايد مي رفتيم سراغ دكتر همسري . خيلي زياد هم معطل شديم اونجا ديگه واقعا حوصله ام سر رفته بود هر چند كتاب برده بودم با خودم . يك چيزي را بايد اعتراف كنم يك جايي مثل مطب يا مثلا وقتي با بر و بكس با اتوبوس مي ريم خارج شهر وقتي كار خاصي ندارم و دور و برم پر آدمايي هست كه درست نمي شناسمشون خيلي توجهم جلب مي شه كافيه مثلا يك جمله جالب بشنوم كه داره رد و بدل مي شه و بعد يك دفعه زوم مي شم روشون روي رفتارشون لباسشون صحبتاشون و خوب همسري خيلي مچم را مي گيره و هي مي زنه بهم كه پريا حواست به كار خودت باشه ! پريا دوباره ؟!! خوب ديروز هم هر بار نگاهم كرد روي يكي زوم بودم و مرتب بهم تذكر مي داد كتابتو بخون . خلاصه همسري رفت داخل و دكتر گفته بود سينوسات سالمه و مشكلي نيست و بهتره آزمايش خون كامل بري و نگفته بود مشكل چيه . خود من كه فكر مي كنم به خاطر گرد و خاك زياد محيط و رفت و آدم زياد و پر سرعت و استرس كاري اين سردردها و چشم دردها را مي گيره و زيادي حساس شده ! ديگه از دكتر برگشتيم و رفتيم دم مغازه كلي بستني خريديم براي خودمون و اومديم خونه ديگه تا همسري اومد بره حمام و بياد و بعدش من برم شب شده بود و موقع شام و خوردن بقيه قورمه سبزي ها . ديروز بابا هم رفته بود دكتر بعد از اون كه دكتر گفت زانوش آب آورده رفت پيش يك دكتر ديگه و اون گفت عصب سياتيكت تحت فشاره و بايد بري فيزيوتراپي حالا داره فيزيوتراپي را مي ره اما ديروزم از دكتر مغز و اعصاب وقت گرفته بود براي بررسي بيشتر . ان شا ا... حالش زود زود خوب شه

بعد از شام نشستيم با همسري فيلم ببينيم 12 مرد خشمگين ساخت 1957 گمونم كه نامزد اسكار هم بوده . فوق العاده زيبا بود . پسري به جرم قتل پدرش داره محاكمه مي شه داستان از اين جا شروع مي شه كه قاضي از هيئت منصفه مي خواد در مورد گناه كار يا بي گناه بودن پسر تصميم بگيرن . هيئت منصفه به درون يك اتاق مي ره و ديگه كل فيلم توي همين اتاق مي گذره خيلي عاليه فكر كنيد همه فيلم توي يك اتاق و فقط صحبت با اين وجود اون قدر جذاب باشه كه اجازه نده ك لحظه هم از پاي فيلم بلند شيد . خيلي عالي بود دوسش داشتم .

پ. ن : درست حسابي نخوندم ولي توي روزنامه نوشته اولا قبل از بارداري حتما اسيد فوليك مصرف كنيد و خيلي تاكيد كرده روي اين موضوع دوما عنوان كرده سعي كنيد قبل از بارداري وزن كم كنيد و روي رژيم غذاييتون تجديد نظري داشته باشد و يك مورد هم در مورد خود بچه گفته كه دكتر دندون پزشك گفته خوراكي هاي بچه ها خيلي نرمه پفك و بستني و حتي سيب زميني را پوره بهشون مي دن اين باعث مي شه فك بچه خوب سفت نشه و احتمال ارتدنسي در آينده زياد بشه پس مادرا سعي كردند خوراكي هاي سفت تر مثل سيب و هويج را همين طوري به بچه بدن تا فكش سفت تر بشه .

يك عطر مردانه

ماه رمضونا ساعت 2 تعطيل مي شيم اينش عاليه هر چند ديروز تا رسيدم خونه با همون لباس مشغول پخت و پز شدم خوراك لوبيا اصلاا هم خوب نشد بيش از حد پرملاط بود و البته كه خوب در كل من به هيچ عنوان خوراك لوبيا دوست ندارم :دي همسري اومد ناهار را خورديم با هم و بعدشم عزيزم همه ظرف ها را شست و خواب ! خدايا من عاشق خواب ظهرم چه حالي مي ده چه قدر خوب بود . عصر هم بيدار شديم يك سري كپي بايد مي گرفت همسري يك سر رفت بيرون كه من باهاش نرفتم اصلا توي اين گرما حوصله زندگي كردنم ندارم چه برسه به بيرون رفتن . بعد كه همسري برگشت گفتيم بشينيم فيلم ببينيم و تصميم بر ديدن بر باد رفته شد ساخته 1339 . سه چهار ساعت فيلمه و بينش آنتراكت براي شام خوردن و درست كردن برنج براي فردا هم بود و تا اومد تموم شه فيلم شد ساعت 1 و من دوباره دارم مي ميرم از خواب . فيلم خيلي قشنگيه و دوسش دارم البته من كتابشو قبلا خوندم و معمولا فيلم هايي كه از روي كتاب هاي خيلي خوب ساخته مي شوند چندان اميدبخش نيستند چون نمي شه همه جزئيات و ظرافت هاي كتاب را دراورد و گاه هنرپيشه ها همون چيزي نيستند كه موقع خوندن كتاب توي ذهنتون تجسم كرديد و ممكنه توي ذوقتون بخوره اما خوب من كتاب را خيلي وقت پيش خونده بودم و سعي كردم به اين مشكلات توجهي نكنم :دي چه قدر اين لباس هاي پرنسسيه قديمي خوشگله ها آدم واقعا محوشون مي شه .

مامان همسري بعد يك ماه كه نرفتيم خونشون هي چند روزه به همسري زنگ مي زنه اعصابم خرده از اينكه مي خواد صميمي بازي دربياره و همسري هم ساده و زود با دو تا لبخند همه چيز يادش مي ره اين هفته يك روز مي ريم خونشون دلشوره دارم !

هفته آينده سالگرد عقدمون هست كادو براي همسري مي خوام ادكلن بخرم چون خيلي اهل عطر و اين چيزاست و اهميت زيادي به خوشبو بودن مي ده اما عطرش تمام شده . خوب حالا نمي دونم چه عطري براش بخرم شايد همون عطر قبليش اما اگه پيش نهادي هم دارين استقبال مي كنم فقط در حد 100 تومن نهايت 120 باشه بيشتر از اين مد نظرم نيست . ممنونم .

پ. ن : روزنامه امروز مطلبي در مورد حيوانات خانگي داره و نوشته كارهاي زيباسازي و آرايشگري به اين حيطه هم وارد شده و مثلا سگشون را براي كوتاه كردن دم و گوش مي برن يا ماهي را مي برن تا روش تاتو انجام بدن تا خوشگل تر شه ! طفلي حيوون . حتي براي جرم گيري دندان هم مي برنشون چه با كلاس!