اي خداي آسمون دلم گرفته

ديروز روز بدي بود از همون صبح حس بدي داشتم سرپرست احمق 1هفته رفته مرخصي به كسي هم چيزي نگفته از شانس يك عالمه هم نامه و درخواست هاي مختلف براي گروهمون اومده كه فورين و نمي دونيم چي كار كنيم و اصلا كي بايد انجامشون بده .

مامان اينا براي هماهنگي مبل ها زنگ زدن و پو را به حساب ريختن ولي عابر بانك كارتمو خورده و فقط هم به خودم مي ده منم كه سر كارم و نمي دونم چي كار كنم .

عصر خوشحال رفتم ميز چرخ خياطي را بخرم مي دونم نيازي نيست ولي چون مامان دلش مي خواد بخرم گفتم بي خيال بذار بخرم مدلشو مي خواست كه نمي دونستم و كارت پارسيانم هم تا مرداد اعتبار داره نمي دونم مي شه باش بخرم نمي شه بايد تمديدش كنم چي كار كنم .

با همسري رفتيم خونه . من ماشين ظرف شويي را روميزي گرفتم و روي كابينت هم نمي شه گذاشتش و اصرار هم داشتم حتما بايد روميزي باشه و حاضر نشدم عوضش كنم از اين بزرگا بگيرم . بعد يك نجار اورديم مي گيم يك كمد برا زيرش بساز مي گه 100 تومن مخم سوت كشيد يكي ديگه اومد اين مي گه 60 تومن . يك كمد چوبي كوچيك فكرشو بكنيد . اوف حالم گرفته شد بيش از پيش .

بعد با همسري خوش بوديم تو بغل هم ولي بعدش يك تلفن بهم شد كه ريختم بهم نمي خوام چيزي ازش بگم . براي كسي كه از ته قلبم دوسش دارم مشكل بزرگي پيش اومده كه زندگي خودش و خانواده اش را مي ريزه به هم ادامه مطلب همون مشكله ولي رمزش چيز ديگه است فقط براي خودمه . نمي دونيد چه حالي شدم اصلا حرف نمي زدم همسري هي باهام صحبت مي كرد بردم پارك و... انگار هيچ چيز ديگه نمي تونه خوشحالم كنه از ديشب همش گريه مي كنم خونه غمزده است چون اشناي نزديكيه كه تو زندگي هممون دخيله . هيچ شور و شوقي ندارم نمي دونم تكليف زندگيش چي مي شه . 3شنبه شرايطش مشخص مي شه به بهبود اوضاع كه يك در ميليون اميد هست فقط آرزو مي كنم بدتر از اون كه تصور مي كنيم نباشه و خدا خودش يك راهي زودتر پيش پاش بذاره .

ادامه نوشته

آخر هفته پرمشغله

اين قدر كار كرديم تو اين چند روز كه به نظرم يك ماهي مي ياد .

4 شنبه : صبح بابا و مامان و سام سام رفتن خونمون و پرده ها را نصب كردن . به نصاب هاي لوازم برقي هم زنگ زدن و يخچال و فريز و ماشين لباس شويي و گاز هم وصل شد فقط موند ماشين ظرف شويي . از روي كليدها هم يك سري ديگه زدند و عصر همسري اومد دم خونمون كليدها را گرفت و رفت خونه . راستش نصف پذيرايي پر از كارتن شده بود عخشم كارتن هايي كه بايد مي موند را جمع كرده بود برده بود انباري و كارتن هاي ديگه را هم برده بود داده بود بازيافتي . من و مامان و بابا و سام سام هم رفتيم هايپر ماركت . مامان همونجا سبزي پاك شده و شسته شده خريد و داد خرد كردن برام سبزي كوكو و سبزي خورشتي . ماهي ، ذرت ، بسته هاي فريزي كوكتل سبزيجات ، بسته هاي فريزري مخلوط هويج و نخود فرنگي ، شير كاكائو ، شيرموز  ، پنير مثلثي كاله ، پنير گردو ، كره ، آب ميوه گازدار ، نوشابه ، سس گوجه ، سس تند ، سس هزارجزيره ، سس خردل ، سركه و پودر ژله هم خريديم . عصرش هم مهي اومد پيشم و بعد آخر شب همسري اومد كليد را پس بياره چون كليد جديد را برده بود امتحان كنه و همون موقع هم با هم رفتيم تا همسري ماشين منو بنزين بزنه . دست گل درد نكنه . ديگه خونه هم كه برگشتيم كنسرو آلوئه ورا را كه خريده بوديم اومديم بخوريم من واقعا بدم اومد تلخ بود دفعه اول بود امتحان مي كردم .

5شنبه : صبح با مامان و زن دايي راهي خونه شديم . و منو مجبور كردن توي اوتوبان هم خودم پشت فرمون بشينم . اونجا خونه را دوباره تميز كرديم . سبزي ها را بسته بندي كرديم . نخود فرنگي و هويج و لوبيا سبزي كه مامان قبلا برام خريده بود را بسته بندي كرديم و كلا خوراكي ها را توي يخچال جا داديم . برچشب هاي ژله اي را كه خريده بودم چسبونيدم كه واي مال روي سيفون دست شويي خيلي باحال شد . ديگه اون يكي اتاقي كه اتاق خواب نيست فرشش را پهن كرديم و ميز اتو و اينا را گذاشتيم . فرش هاي پذيرايي را پهن كرديم . بقيه وسايل را از كارتن در اورديم . تلويزيون را سر هم كرديم . و خلاصه از صبح تا 5 عصر گير بوديم البته خوب خداييش بيشتر كارها را مامان و زن دايي كردن . واي ولي خدا را شكر تا اين لحظه خونمون خيلي خوشكل شده رنگ فرش ها و پرده ها خيلي بهم مي يومد و كنار لوسترها جلوه خوبي داشت .

در ضمن مادرشوهر ظهر توسط همسر گرام برام ناهار ماكاروني فرستاد خوشمزه هم بود دستش درد نكنه .

خونه دو تا مشكل داره اونم قضيه پريزهاست يعني كلا طرف با ايجاد پريز مشكل داشته انگار مثلا تو كل خونه دو تا پريز تلفن هست . توي پذيرايي يك جاي آنتن و هر كدوم از خواب ها هم فقط يك پريز برق داره اونم جايي كه واقعا به درد نمي خوره . در ضمن گمونم با چيدمان مبل ها تا حدودي مشكل خواهيم داشت و جا دادنشون كار راحتي نخواهد بود .

عصرش هم همسري اومد خونمون و براي شام با مامان و بابا و سام سام راهي شديم من همه را مهمون كرده بودم اول مي خواستم ببرمشون آراخان كه شديد شلوغ بود و ما هم رفتيم رستوران 33 توي پاساژ سپاهان . غذاش خوب بود محيطش هم آروم و خانوادگي بود . بعدشم اومديم دم سي و سه پل سام سام براي هم بستني و فالوده خريد و بعدشم رفتيم خونه .

جمعه : ديگه خونه بودم و وقتم به كتاب خواني گذشت . شبش هم دايي اينا كباب گرفتن كه همه را گفتن بريم خونه مامان بزرگم بخريم دور هم اولويه هم درست كرده بودند . كبابش كباب بناب بود از مغازه 4راه حكيم نظامي خريده بودند خيلي خيلي خوشمزه بود .

همسري هم جمعه رفت خونه جاي حمام و رخت آويز را توي حمام عوض كرد . كول را درست نمود ميز چوبيمون را چسب چوب زد . قفل در را عوض كرد . قفل كمد را درست كرد . محافظ يخچال را كه خريده بود وصل نمود . شير آشپزخونه را هم درست كرد . دست گلش درد نكنه .  هي هم زنگ مي زد كه واي پپر چه قدر اينجا خوشگل شده چه قدر ميزمون قشنگه تشكر ويژه بكن از مامانت و از اين حرفا ولي يك چيزي گفت كه ناراحتم كرد برگشت گفت راسي پپر رخت آويز نداريم ها لباسا را پس كجا اويزون كنيم . حالا راستش من از قصد نخريدم يعني روي اين موارد حساسم به نظرم رخت آويز خونه را شلخته مي كنه من در حال مرگ هم كه برسم خونه لباسم را مي زنم به چوب لباسي و مي زنم توي كمد و هميشه هم چوب لباسي اضافه دارم لباس مهمونم را هم توي كمد اويزون مي كنم ولي در هر صورت همسري نبايد اين حرف را مي زد شايد من يادم رفته بود شايد پول نداشتم بخرم و ... خيلي ناراحت شدم البته به روي خودم نيوردم و فقط علتشو توضيح دادم .

مامان هم رفت برام چند تا گيره آشپزخونه ديگه خريد و. يك سري قاشق براي توي ظروف نمك و .... يك سفره پاك كن صورتي هم خريد برام . عاشقتم ماماني دستت را هم مي بوسم . مرمر هم اومد دم خونمون برام يك جا برسي براي روي ميزتوالت درست كرده بود صورتي فوق العاده قشنگ بود پر از تور و ربان و گل.

اگه خدا بخواد خرده كاري ها خيلياش تموم شده . كارايي كه مونده يكي اينه كه يك كمد بايد سفارش بديم براي زير ماشين ظرف شوييمون بسازن و بايد سريع سفارش داد اميدوارم به موقع آماده شه . بعد اگه خدا بخواد ماشين ظرف شويي نصب شه . بايد ميز چرخ خياطي بخريم . در دست شويي هم خرابه بايد درستش كرد و فن هم بايد نصب كنيم براش كه البته اين كمي مشكله چون فن 8سانتي مي خوره و اونم كه فايده نداره .

جهازبرون

ديروز مرخصي گرفتم و زودتر رفتم خونه . همسري هم مرخصي گرفت اومد ناهار خورديم و وانت اومد اسباب هاي بزرگ را مثل يخچال فريزر گاز ماشين ظرف شويي ماشين لباس شويي ماكرو فر قالي و سرويس چيني و آركوپال را بار زديم . و دو تا ماشين هم پر از وسيله كرديم و راهي خونه آيندم شديم . بعد هم بابا و همسري برگشتن و با يك سواري و يك وانت ديگه بقيه اسباب ها را آوردن . دست همگي درد نكنه خيلي خيلي همه زحمت كشيدن و خسته شدن .

مامان و زن دايي پلاستيك ها را سايز زدن و كف كابينت ها و كمدها را پهن كردن . پرده اي نامرد بدقولي كرد و نيومد براي نصب پرده . اما وسيله هاي آشپزخونه را همه را باز كرديم و چيديم توي كابينت ها تا بعد كه مبل ها اومد اگه خواستيم روي مبل يا روي خود سرويس ها بچينيم . نصف خونه شد كارتون كه بايد يك بازيافتي بياد ببره . در ضمن شير دست شويي كنده شده سينك آشپزخونه لوله زيرش مشكل داره و مي خواهيم جاي اينه و چوب لباسي حمام را هم عوض كنيم يا چوب لباسي كوچيك بخريم اي خدا پس اين خرده كاري ها تمام نمي شه يعني ....

عجب اين همه ادم چيز مي خره 90درصدش كه بايد بره تو اشپزخونه چه بساطيه . ديشب كلي خنديدم بعضي جاها آمار از دستمون رفته بود يك خريدايي كرده بوديم مثلا سرويس كفگير ملاقه 4 سري خريديم :دي قابلمه هم انواع مختلفش رو هم 4 سرويس شده بود قهوه جوش 2 تا بود كلي خنديديم ها . شام هم با همسري رفتيم پيتزا و ساندويچ خريديدم و اولين شام را توي خونمون داديم :دي  همسري مي خنديد مي گفت خوب مامانت جهزيه سرمه را هم دادن . سرمه را هم اگه بهتون معرفي نكردم دختر آينده ماست .

شمع هاي عزيزم كه اون قدر عاشقشون بودم نيستن اميدارم زود پيدا شدن اگه گم شده باشن بسي ناراحت خواهم شد .

پ. ن : تو اين چند ماهه اخير 3 تا از همكارا بچه دار شدن هر سه تا هم دختر مارال ، بهار و دينا هم اسماشون هست .

روزشمار معكوس

از امروز روز شمار رفتن به خونه خودم شروع مي شه . يك ماه ديگه مهمون خونه بابا اينا هستم . دلم مي گيره گريه ام مي ياد فكر مي كنم كاشك اين مدت كه پيششون بودم بهتر بودم بيشتر كمك مي كردم دلم نمي خواد آرامش و ناز و نعمت خونه پدري را ول كنم مي ترسم از رفتن به خونه جديد از اون همه مسئوليت ولي از يك طرفم خوشحالم از اينكه همسرم كنارم خواهد بود از اينكه مستقل مي شم از اينكه سر خونه زندگي خودم خواهم بود . همكارم مي گه وقتي عروسي كني بري حتي اگه هزار بار برگردي خونه بابات حتي تنها حتي چندين روز بموني توش ديگه اون حس قديمو نداري ديگه خونه تو نيست انگار ، ديگه اتاق تو نيست انگار . راستش اينه همش ذهنم را منحرف مي كنم كه بهش فكر نكنم چون ممكنه گريه كنم اونم نافرم . پس ديگه اين حرفا را ادامه نمي دم .

ديروز تميزكار رفته بود خونمون 2 تا آقا و دو تا نوجوان تر 4تايي از 4:30 تا 11:30 مشغول بودن بنده خداها ولي همسري مي گه عوضش خونه خيلي تميز شده . بميرم همسري هم ديشب كلافه و خسته شده بود اساسي . خونه هم اوضاع همين منوال بود . مامان همه كمدها را خالي كرده بود و وسيله ها را ريخته بود بيرون به صورت ناگهاني تصميم گرفته وسايل را امروز ببرن . البته مبل ها كه هنوز نيومده ولي امروز دو تا وانت مي گيريم براي خرده ريزاي ديگه و سه تا هم سواري هستيم اونا را هم پر كنيم ديگه يكميش هم بمونه بعدن با همسري ريز ريز مي بريم ولي قرار نيست بچينيم . احتمالا براي چيدنش آخر هفته بريم . هر چند قفل در را هنوز عوض نكرديم :دي حالا راستشو بگم تو اين هير و ويري همش ناراحت اينم اين وسيله ها را مي برن تو اون خونه تميز شده كه باز كثيف مي شه :دي به نظرم زوده الان اسباب هار ا ببريم نظر خودم اين بود آروم آروم با سواري هر بار يك مقدارشو ببريم كه خسته هم نشيم اما مادر گرام كلا هول تشريف دارن و فرمودن نه ديگه همه رو مي بريم بعدا مي ريم مي چينيم .

كارتون ها كه گوشه اتاق بود خيلي ذوق و شوق باز كردنشو داشتم . قيافه خيلي چيزا يادم نبود آخه . اميدوارم كنار هم هماهنگ باشن يك كمي نگرانم راستش . نگران مبل ها هستم چون انتخاب نكردم كه يك عالمه سفارش تغييرات روي نمونه مبل مغازه  دادم حالا خدا عالمه چي از آب در بياد . تازه همه وسيله ها را حالا نگرفتم اميدوارم ستم بهم نخوره مثلا يك سري ظرف تزئيني هست اينا را چند سال پيش هي خودم ديده بودم و چون خيلي دوست دشاتم خريده بودم يا مثلا سريس قابلمه و چاقو را مامان قبلا خودش خريد نموده بود . تابلوها و يك سري ظرف هاي تزئيني را داداشم از مصر آورده يك سري چيزهاي تزئيني ها را از ايتاليا آورده اميدوارم هر كدوم يك ساز نزنن :دي

نه حس خوبي نيست

ديروز حالم بهتر بود بعد از كار رفتم كتابخونه و اتفاق جالبي افتاد يك خانم اومد جلو و گفت پريا خانم ؟ گفتم بله شما ؟ گفت من خيلي دلم مي خواست ببينم كي هستي چه شكلي هستي هر كتابي مي گيرم قبلش دست تو بوده چه قدر مي خوني :دي جالب بود

بعد هم چون حالم بهتر بود به همسري پيش نهاد دادم بريم بيرون البته چيپس و پفك و نوشابه و هندونه خريديم و با چايي و نسكافه برديم خونه خودمون خوب هم بود خوش هم گذشت ولي الان دوباره تب دارم بي حالم و سرم شديد درد مي كنه .

ديروز اتفاق بدي افتاد كه تقصير من بود . راستش خونه ما با وام مسكن خريده شده و خونه هم به اسم همسرم نيست به اسم مامانشه و نوع وام هم از شانسمون جوري هست كه نمي شه سند را تا قبل از اتمام وام تغيير داد منم سر اين قضيه و اينا خيلي ناراحت بودم و وام هم خيلي سنگين بود به همين دلايل كنار هم و اينكه من يك پولي داشتم كه توي شهريور آزاد مي شد به همسري گفته بودم بيا بريم وام را يك دفعه مي ديم خونه آزاد مي شه و مي زنيمش به نام خودمون . الان كه نزديك شده من با خودم گفتم نه اين چه كاريه بذار تا دو سال سه سالي صبر كنيم كه سود اون پول هم باشه و بعد زماني كه خواستيم خونه را عوض كنيم بقيه وام را با اين پول صاف مي كنيم و اضافه اش را هم مي ذاريم روي تعويض خونه و به بابا گفتم پولم را تمديد كنه . بعد ديروز يك دفعه حرفش شد و گفتم چنين تصميمي گرفتم همسري بيش از حد تصور ناراحت شد يعني بيش از اون كه تصور كنيد گفت خيلي بهم برخورد كه بدون مشورت با من تصميم گرفتي و خوب حق داشت . آخرش قرار شد همين كاري كه من پيش نهاد مي دم را بكنيم ولي خوب من شديد شرمنده دم ولي واقعا از روي قصد اين كار را نكرده بودم يعني اصلا درست حسابي هم تصميم نگرفته بودم نمي دونم چرا به همسري چيزي نگفته بودم.

خلاصه الان شرمندم يك جورايي حالم هم بده ووي

بيمار بيمار بيمار

4شنبه عصر حالم ديگه شديد بد شد دور از جونتون يك چيزي شبيه به رو به موت و برنامه شام 5شنبه را هم كنسل نموديم . 5شنبه صبح به كتاب خونه رفتن و استراحت گذشت و عصرش هم همسري اومد خونمون عيادت ولي خوب با يك جعبه زولبيا باميه و منم اصلا به روي خودم نيوردم مريضم و گلودرد دارم و .... تا نفس داشتم خوردم :دي دايي مامان دايي خودم و دختر دايي ها و اينا هم اومدن خونمون . همسري جونم ليست بلندبالايي كه آقاي تميزكار دستور داده بودند را خريده بود و مامانم هم يك سري دستمال تميزكاري ولي دقيقا 10:30 شب ايشون زنگ زدن خستم و نمي تونم فردا بيام بمونه براي 1شنبه . شديد هممون عصباني و ناراحت شديم وي خوب ده و نيم كه ديگه نمي شه با كس ديگه هماهنگ كرد موند براي همون1شنبه . جمعه هم خونه بودم و يك مقاديري حالم بهتر شده بود . كار خاصي نكردم رفتم پيش مهي و عكس عروسي دختر داييشا ديدم . دختر داييش حسابداره شوهرشم استاد دانشگاست انگاري يكي دو ماه بعد از ما رفتم محضر عقد كردن و پنج شش ماه بعدشم يك مهموني ساده توي خونه گرفتن گمونم سي چهل نفر را هم دعوت كردن و رفتن سر خونه زندگيشون به همين راحتي .

موضوع خاص ديگه اي هم نيست . جز اينكه خياطي كه قرار بود دم روميزيمو بدوزه غيب شده و يك سري جزوه دادن و فردا توي شركت امتحان داريم و همين . راستي مامان رفته برام يك مقاديري خوراكي هم خريده مرباي آلبالو مرباي شقاقل حبوبات ادويه نمك شكر قند چايي قهوه نسكافه روغن آبليمو مايع ظرف شويي مايع دست شويي و پودر .

اي يك كاري توي اداره بايد انجام بدم كه ازش متنفرم . يك سري اطلاعات از يك سايتي هست كه مدير يكي از بخشها باهاش مشتكره بايد بگيرم اونم چي بايد با اون مدير هماهنگ كنم و برم سر كامپيوترش و تو اون دو دقيقه كه مي يام اطلاعات را بگيرم هي قدم بزنه يعني زود پاشو برو . اه

چشمان تب دار من

ديروز كار بد نبود و به همسري هم اس ام اس دادم كه هاني مي ياي عصر آش بگيريم بريم پارك بخوريم اونم گفت پيش نهاد خيلي خوبيه و اين گونه شد كه عصر من نون بربري و آش خريدم و همسري هم كه بساط چايي و نسكافه را آماده كرده بود اومد دنبالم و رفتيم اول يك سري دستمال حوله اي خريديم براي تميزكاري كه قراره جمعه بياد خونه ايندمون را تميز كنه و بعد هم رفتيم پارك اول يك كم قدم زديم و فواره هاي رنگي را ديديم و بعد هم رفتيم بساط شام را پهن كرديم و خورديم جاتون خالي خيلي هم چسبيد . بعدشم من هوس فالوده كردم كه رفتيم خورديم . براي فالوده خوردن جاي بدي پارك كرده بوديم و واسه همين من اصرار كردم كه همسري تو بشين من برم بخرم اگه اينجا مجبور شم ماشينو جا به جا كنم سختمه وقتي برگشتم گفتم ديگه تنها نمي رم اينجا فالوده بخرم چون پسره خيلي پر رو بود هي برگشت به من گفت فالودتو نگير تا خودم برات سفارشي بريزم . همسري هم كه نيشش باز شده مي گه ولي پپر خداييشم سفارشي ريخته ها چه خوشمزست :دي يعني ته تعصب :دي

امروز صبح كه بيدار شدم هم گلوم خيلي درد مي كنه هم تب دارم هم بي حالم به عبارتي سرماخوردم كلافه ام و اميدوارم زياد طول نكشه . اه اين جور مواقع است كه ادم قدر سلامتيشو مي دونه . اون قدر بي حالم كه ناي نشستن ندارم و اون قدر گلوم در مي كنه كه چند بار حال تهوع بهم دست داده .

در ضمن امروز صبح وقتي ماشين را پارك كردم و ازش پياده شدم ديدم جهت تايرا شديد رو به خيابونه يادم اومد همسر گرام فرمونو مي پيچوند كه اين طور نباشه منم پيچوندم و بدين گونه فرمونم قفل نمود و مجبور شدم زنگ بزنم به پدر عظيم شان و راه حل را بپرسم و الانم زنگ زدم به همسري كه حالتو مي گيرم آبروي منو بردي :دي اونم غش غش خنده كه واي چه باحال :دي حتما هولم كردي چون وقتي قفل شده سخت هم روشن مي شه .

پ . ن 1: بچه ها من گلايه هايي كه ديروز كردم از همسر خودم نبود اشتباه نشه از سخنراني از حرف و نتيجه گيري هاي خود خانم ها بعد از اون سخنراني ناراحت بودم وگرنه من هنوز سر خونه زندگيم نرفتم كه ببينم همسرم چي كار مي كنه و نمي كنه و تو اين مرحله هم قربونش برم اجالتا قول داده كه همه كارها را با هم مي كنيم كنار هم . گلايه ام از وضع مملكت از ديدگاه جامعه و ... بود . از اينكه ياد گرفتيم هيچ تلاشي واسه بهتر شدن نكنيم و هر شرايطي را شكر كنيم ناراضيم . من فكر مي كنم هركس هر چه قدر براي خودش ارزش قائل باشه و توقع داشته باشه خدا هم براش جور مي كنه . من وقتي مدرسه مي رفتم هميشه پدرم بهم مي گفت پپر اگه امتحاني را همه 20 شدن و تو 19 فكر نكن نمره بدي گرفتي و اگه همه 0 شدن و تو 10 اون وقت هم فكر نكن تو نمره خوبي گرفتي . من ناشكر نيستم و مي دونم هسرم عاليه .

به هر حال هر کس یک جور از زندگیش راضیه و امیدوارم شرایط شما دوستای خوبم همتون همون جوری و در همون حدی باشه که دلخواهتونه

من لوسم آيا ؟

ديروز خونه كه رفتم ديدم بدجور حوصله ام سر رفته و هي گفتم كاشك با همسري قرار گذاشته بودم و اينا . خلاصه پاشدم 6:30 بهش زنگ زدم خواب بود بعدش گفتم ا هنوز خوابي اونم گفت خوب اره خوابم مشكلش چيه صبر كن دست و صورتم را بشورم دو دقيقه ديگه زنگ بزن . منم كه لوس دو دقيقه بعد زنگ زدم و همسري هم هي شوخي و خنده كرد ولي من انتظار داشتم بابت حرف قبليش كه گفته مگه چيه ازم عذرخواهي كنه و قربون صدقم بره و واسه همين اوقات تلخي كردم و قطع كردم . يك ربع صبر كردم زنگ نزد منم خودم زنگ زدم و بعد هم هق هق گريه و زاري كه خودتو بيشتر از من دوست داري به ناراحتي من اهميت نمي دي چي كار داري لوس بازي بود يا نه مهم اينه من داشتم غصه مي خوردم همسري هم مي گفت به خدا مي خواستم بذارم يك كم آروم شي بعد زنگ بزنم از دلت در بيارم ولي مهلت ندادي بچگي كردم ببخش به همه مقدسات به شرافتم قسم مي خورم ديگه نذارم ناراحتيت طول بكشه و .....

شايد من كمي لوسم قبول ولي اينم هست كه واقعا توي جامعه ما اكثر خانم ها به توجهات در حد صفر هم راضين . يعني اين منطقيه خانم هزار بار غرورشو بشكنه و منت شوهرشو بكشه و بعد بياد ذوق كنه شوهرم درسته واضح معذرت خواهي نكرد ولي با رفتارش نشون داد پشيمونه ؟ درسته صبح تا عصر هر دو سر كار باشن و بعد براي مهموني خانم دستش همش به اشپزي بند باشه و بعد با قدرداني بگه شوهرم تو گردگيري و ميوه شستن كمكم كرد ؟ نمي دونم به نظرم اينا خيلي دست كم گذاشتن روي خانماست . مرده اومده تو ادارمون سخنراني مي گه مي دونيد چرا اين قدر غربي ها فرصت شغلي براي خانم ها ايجاد مي كنن هدفشون اينه كه زن را از وظيفه اصليش يعني شوهرداري دور كنن . اخ يعني حس استفراغ بهم دست مي ده به نظر من ضروري نيست همه خانم ها برن سر كار ولي اگه خانمي به قصد اينكه بتونه به پخت و پز برسه نره سر كار واقعا دست كم رو خودش گذاشته . من هر جا بخوام برم قبلش به همسرم مي گم هر جا كه باشه  و اگه بدونم راضي نيست امكان نداره برم ولي اين كار رو متقابل مي كنم يعني همسرم حتي اگه دم مغازه هم بخواد بره بهم مي گه چون اينو احترام مي دونيم . حالا معني عشق و احترام ممكنه براي زوج هاي مختلف متفاوت باشه ولي خوب مسئله اينه هر چي تعريف مي شه بايد دو طرفه باشه .

ديروز ماهگرد اشناييمون بود خوب طبق معمول من يادم نبود و همسري ياداوري كرد . مرسي عزيزم كه اين قدر ماهي .

یک روز معمولی

 ديروز بعد از يك هفته مداوم ديدن همسري قرار نداشتيم با هم . دلم تنگ شده براش به هر روز ديدنش عادت كرده بودم . ديروز بازم همكارمو رسوندم خونه و اعلام كرد رانندگيم بهتر شده. توي خونه هم كار خاصي نكردم حمام و كتاب خوندن و خوابيدن و صحبت با مامان و از اين برنامه ها . اتفاق خاص ديگه اي نيفتاد جز اينكه همسري رفت يك پرده فروشي براي نصب پرده هامون پيدا كرد و همين طور با يك مستخدم هم واسه تميزكردن خونه صحبت كرد . ديگه انسان اينا گفتن يك شب ديگه شام بياين با هم بريم بيرون ووي آخه چه قدر شام با هم بريم بيرون :دي گمونم نظرشونم رو شب نشين باشه ولي من جاي تكراري دوست ندارم حالا تا چي پيش بياد .

ديگه چون حرفي ندارم بذاريد راجع به دسته گل بگم . ديروز فكر كردم خوب اگه خواستم دسته گل بگيرم براي عروسيم چي بگيرم . من از اين مدلاي آبشاري اصلا دوست ندارم . از اين مدلاي نمي دونم اسمش چيه ولي سيخونكي هم كه اكثرا رز هستند جز رز چي مي شه باشه ؟

من و همسرم و روزهاي خوبم

ديروز بعد از كار دوباره رفتم كتابخونه و بعد خسته و هلاك برگشتم خونه . رسيدنم با خوشحالي همراه بود چون ديدم ساعتي كه اينترنتي خريدم رسيده . براي خونه آيندمون از اين ساعت هاي دكووال مدل پروازش را سفارش داده بودم همون كه سه تا پروانه داره . مشكيش را گرفتم . خيلي دوسش دارم . بعد از ذوق كردن يك عالمه كوكو سيب زميني خوردم و زير باد كولر خوابم برد البته زودي بيدار شدم و آماده شدم تا همسري اومد و رفتيم اول يك رستوران بهمون آدرس داده بودند براي مراسم گفتيم اينم ببينيم كه البته اصلا قشنگ نبود بعد رفتيم براي خريد چادر مسافرتي كه قرار بود همسري برام بخره ما تا 200 تومن براش كنار گذاشته بوديم ولي 8 نفره چيني 40 تومن و كره اي 50 تومن بود . بهمون هم گفتن فقط يك مدل 100 تومني هست كه بعد يدكش گير نمي ياد و بهتره نخريد . ما هم همون 50 تومني را برداشتيم حالا خدا كنه با اين قيمت جنسش خوب باشه و نشه دردسر . از اين ميله اي هاست سرمه اي و نارنجي . دو تا صندلي تا شو قرمزم برداشتيم . بعد چون وقت داشتيم طبق سفارش دوستاي گلم رفتيم عبدالرزاق البته زياد نگشتم ولي همين طوري دو تا برچسب ژله اي برداشتم و دو تا بسته از اين سنگ رنگيا براي توي ويترين و يك بسته هم حوله هاي رنگي رنگي براي گردگيري . دلم از اين مگنت هاي روي يخچال ولي مثلا كفش دوزك كوچيك يا پروانه مي خواست چيزي به چشمم نخورد . تازش رفتيم دو تا پايه براي ال اي ديهاي لوستر خريديم كه شكسته بود و 3 تا لامپ كه خونه كم داشت . بعد هم رفتيم چيپس  و پفك و راني پرتقال خريديم با نسكافه و چايي كه همسري اورده بود نشستيم توي بوستان سعدي به خوش گذراني . همسري هي گفت گشنشه و بايد شام بگيره من بنا بر مبحث شيرين چاقي مقاومت كردم و از پيتزايي كه همسري خريد فقط يك قاچ خوردم . توي پارك خيلي حرف زديم و خيلي خوش گذشت .

بعدشم من يك كم رفتم خونه مامان بزرگم و بعدشم لالا . امروز صبحم دوباره با ماشين اومدم .

راستي بچه ها مثلا من پرده ها را وصل نكزدم كه بشه عكس گرفت تازش يك كمي صبر كنيد خونه را بچينم بعدش مي يام عكس كمال مي ذارم از همه جا براتون .

پ. ن 1 : دايي همسري كه قراره تا چند ماه ديگه بابا بشه اسم انتخابي براي پسرشون را اعلام نمودند : كيان مهر . من خودم عاشق اسم كيان هستم خيلي دوسش دارم ولي كيان مهر نشنيده بودم طولاني هم هست زياد . دوسش نداشتم .

پ . ن 2 : همسري عاشقتم نمي دونم چه قدر احساس خوشبختي كردم وقتي توي پارك گفتي پپر نمي دوني چه قدر برات مي ميرم . روزايي كه عصر قراره ببينمت از صبح لحظه به لحظه به فكر عصرم كه ببينمت . خيلي احساس خوشبختي كردم وقتي منو بوسيدي و گفتي پپر واقعا عاشقتم واقعا بي نظيري .

خرده كاري هاي خونه ي ما

4شنبه كار خوب بود اتفاق خاصي نيفتاد و برگشتنه همكارم را هم رسوندم تازه يك مقاديري بهتر رانندگي كردم ولي خوب به دسته چرخ يك دوچرخه سوار هم زدم :دي عصرش همسري نصاب آورده بود كه دو تا لوستر پذيرايي را نصب كرده بودن و بيچاره ها دو ساعت دستشون بند بوده و همسري هم سه گوش حمام را زده بود منم كه خودم در خونه تشريف داشتم و نشستم فيلم سرباز جهاني را ديدم اين قدر از اين فيلم ها بدم مي ياد از اينا بود كه مثلا يك سري سرباز پيشرفته روباتي ساختن و بعد اونا خودشون عليه انسان ها قيام مي كنند ولي بعد از مدت ها دوري از فيلم حال داد . آخراي يك فيلم ديگه را هم ديدم اسمشو نمي دونم راجع به ملكه اليزابت بود ظاهرا . ملكه بچه اش دختر بود و خيلي ناراحت بود شاه حتي بچه را هم نديد ملكه گفت تنها راه اينه كه سريع باردار شم و بعد اطرافيان مي گفتن اگه اين يكي هم دختر باشه يا زنده نمونه كار ملكه تمومه و از بدشانسي جنين سقط شد ملكه نمي دونست چي كار كنه اگه شاه مي فهميد براش زندگي نمي ذاشت و ديگه هم نمي تونست سريع بچه دار شه چون شاه به خاطر سلامت نوزاد تا بعد از تولدش پيش ملكه نمي موند و تنها راه اينو ديد كه كنار برادرش بخوابه خيلي غمناك و وحشتناك بود ....

5 شنبه صبح يك عالمه جسارت به خرج دادم و با ماشين رفتم كتاب خونه اونم ساعت 10 اوج شلوغيا اونم طرفاي انقلاب كه فوق العاده شلوغه ولي خدا را شكر خوب رفتم و برگشتم و توي اعتماد به نفسم خيلي موثر بود . بعدشم كه رفتم باشگاه و برگشتم خونه تا با مامان براي ظهر لازانيا بپزيم اين بار لازانياي اسفناجي خريده بود مامان برگه هاش سبز بود ولي به نظرم مزه خاصي نداشت عين همون لازانياهاي عادي بود . عصر 5شنبه هم همسري اومد دنبالم و رفتيم براي خريد سينماي خانگي . ال جي برداشتيم سينما را و ارزون ترين مدل را البته همسري از اين 4 بلندگو ها دوست داشت ولي من هي گفتم آخه بابا ما كه مصرف نداره بلندگوهاش برامون فقط واسه زيبايي مي خواهيم و خلاصه دو بلندگوييش را برداشتيم شد گمونم 240 يا 260 يادم نيست . بعد هم رفتيم سراغ تلفن حالا اين بار همسري معتقد بود بابا گوشي گرون چيه ولي من اصلا نمي تونم تصور گوشي ساده بي امكانات داشته باشم آخرش هم يك پاناسونيك برداشتيم 95 تومن . يك جا لباسي هم براي حماممون خريديم . براي شام هم رفتيم پيتزا ونديك توي برج . تازگيا يك مغاز هم كنارش زده و ساندويچ هم ارائه مي ده ساندويچشم به نسبت خوب بود يعني بد نبود . بهتر از همه هم شب بود كه برگشتم و ديدم كامپيوتر عزيزم به آغوش خانواده بازگشته :دي

جمعه صبح من مشغول كتاب خوندن و آشپزي بودم و همسري هم رفته بود خونمون لوستر اتاق خواب و آشپزخونه را وصل كرده بود . جا لباسي حمام را زده بود و حباب دست شويي را هم درست كرده بود . طفلك خيلي خسته شد اين هفته . عصر هم اومد دنبالم كه بريم خونه را ببينيم . آشپزخونه خيلي خوشكل بود اتاق خواب هم خيلي خيلي خوشمل بود . دست شويي هم قشنگ شده بود . حمام هم خيلي جلوه گرفته بود ولي خوب راستش چوب لباسي هم باعث شده در كامل باز نشه و هم اينكه از اينايي هست كه دسته هاش شله و خوب لباس بهش آويز نمي شه . پذيراييمونم لوستراش قشنگ بود . يك عالمه توي خونمون مونديم و بعد براي شام خونه همسري اينا دعوت بودم جوجه و خورشت لوبيا سبز داشتند اونجا هم خوب بود اتفاق خاصي حادث نگشت .

ديروزم گذشت و...

ديروز يك عالمه صبر كردم تا همه همكارها برن بعد با ماشين راهي خونه شدم بد نبود يك جاهايي خيلي ترسيدم ولي خوب هنوز زنده ام . عصر هم همسري رفته بود و آقاي نجار را برده بود قفسه را كار گذاشته بود . بعد هم اومد خونه ما يك مقاديري نشستيم و رفتيم خونه عموم عيادت . در ضمن من بردمشون همه هم گفتن خوب رفتي ولي خوب هنوز هم اعتماد به نفسم پايينه هم مسلطه مسلط نيستم . برگشتنه چون تاريك بود همسري نشست پشت فرمون . شام هم عخشم خونه ما مهمون بود و مامان قرمه سبزي خوشمزه پخته بود كه يك عالمه خوردم . جانان خانم هم يك ذره اومد پيشمون و باهاش بازي كرديم . امروز صبح هم باز با ماشين اومدم سر كار فقط مشكل اينه به خاطر جا پارك مي ترسم و خيلي زود مي يام و ديگه اينكه شب ها كابوس مي بينم و خيلي كمبود خواب دارم .

راستي پرده هامم امروز رسيد ولي خوب فعلا نصب نكردم كه ببينم توي نصب چطور مي شه .

پ. ن : همسر گلم با همه قلبم عاشقتم . عاشقتم كه اون قدر اس ام اس هاي رمانتيك برام مي فرستي و دائم تاكيد مي كني هنوز مثل روزهاي اول آشنايي حتي بيشتر عاشقمي . هنوز دلت برام ضعف مي ره . مرسي كه به فكرمي نگرانمي و بهم اعتماد به نفس مي دي . همسرم عاشق انگشت هاي بلند و كشيده ات هستم عاشق قتهايي هستم كه بلوز طوسي مي پوشي و تلالو نور باعث مي شه رنگ سبز چشات متمايل به طوسي شه .

شوماخر

ديروز صبح متوجه شدم كه تا 1:30 سر كارم و بيسيار بيسيار شادمان گشتم . خلاصه تا ظهر سرم گرم بود و بعد هم رفتم خونه و خوابيدم . چه قدر خواب ظهر خوبه آخه!!!! بعد هم بيدار شدم به سام سام التماس نمودم منو ببره دم خونه همسري تا هم كارامون زودتر راه بيفته و هم اون طفلك نخواد يك دور اين مسير رو الكي بياد و برگرده 6 دم خونشون بودم و مادرگرامشم ديدم و نقشه هام ريخت به هم نتونستم خودمو بگيرم خيلي معمولي و در حال خوش و بش بودم . اما تا همسري اومد كه بريم لوسترها و آينه ها را بذاريم توي خونه و بريم فازمتر بخريم و صندلي براي زير پامون بياريم گشنه اش بود ساندويچ بخره و بريم سراغ آقاي نجار و بياييم شده بود ساعت 8! خلاصه جا حوله اي جاي مايع ظرف شويي و آينه حمام نصب شد ولي سه راهي يادمون رفته بود و سه گوش حمام موند و يك چوب لباسي جديد هم تصميم گرفتيم براي حمام بخريم . نجار هم 4شنبه گفته مي ياد و اميدوارم همسري اين يكي دو كار باقي مونده را همون روز انجام بده . لوسترها هم نصبش كار ما نبود يعني لوستر اتاق و آشپزخانه حلقه نداشت ما هم وسيله نصبشو نداشتيم و لوستر پذيرايي كه حلقه داشت خود لوستر زنجير نداشت و قرار شد همسر گرام يك روز يك نفر رو براي نصبش بياره . واي پس چرا تموم نمي شه اين كارها !!!! پرده هامم هنوز نرسيده .

بعد از انجام كارها با اين كه دير وقت بود ولي من گرسنه بودم و اصرار كردم شام بريم بيرون . رفتيم پيتزا چنگال كنار هتل آسمان راستش ديده بودم بچه ها تعريف يك پيش غذايي به اسم كامپوره را مي كنن رفتم تيستش كنم بد نبود خيلي معمولي بود محيطش هم بد نيست معموليه . اين كامپوره هم سيب زميني تنوري بود كه 4 قاچ شده بود و وسطش كالباس و پنير پيتزا و قارچ ريخته شده بود .

امروز صبح بالاخره اين جانب تصميم گرفتم بر ترسم غلبه كنم و با ماشين بيام سر كار . راستش با ماشين شخصي اگه بخواهيد بياييد از خونه ما تا اداره 10 دقيقه راهه و من تا 7:30 وقت دارم كارت بزنم ولي خوب چون از ميزان مهارتم خبر دارم و محيط كارم هم كنار پاركه و جاي پارك هم بله ، با اجازتون 6:05 از خونه اومدم بيرون و همون 6:15 هم رسيدم ولي خوب با اينكه همه ي جاي پارك ها خالي بود تا 6:30 طول كشيد تا پارك كنم راستش خيابون خيلي شلوغيه و بايد حتما خيلي نزديك جدول پارك مي كردم و اصلا نمي تونستم تشخيص بدم به اندازه كافي نزديك شدم يا نه و هي بايد پياده مي شدم و از اين حرف ها ! خلاصه نمي دونم چرا اين قدر رانندگي كار سختي هست برام خدا ظهر شلوغي و برگشتن را به خير كنه . گمونم بعد از يك سني ادم براي يك كارايي ترسو مي شه و بهتره تا كم سن و سال تره برخي كارها رو شروع كنه . الانم هم ترس دارم هم يك جاهايي واقعا نمي دونم چرا دستم روون نمي شه وقتي به خيابون مي رسم بايد ايست كنم و بعد برم بعد از ايست نمي دونم تپش قلب مي گيرم چيه كه خلاصه بسي سريع مي پيچم و اين حرف ها . يعني مثل آروز مي مونه برام كه يك روز راحت توي خيابوناي شهر براي خودم رانندگي كنم .

خواب طولاني

ديروز داشتم از كمبود خواب مي مردم چشام بسته بود بعد از اداره رفتم كتابخونه و بعدشم رفتم و براي خودم 5تا كتاب خوشجل هم خريدم . اومدم خونه شام خوردم با همسري صحبت نمودم و يك كم بعدش خوابيدم تا 11 بعد بيدار شدم رفتم حمام و دوباره خوابيدم تا صبح . امروز هم كه ظاهرا ماه رمضون حساب نمي شه روزه نيستم و گرسنه خواهم شد اي . ساعات كاريمون هم هنوز اعلام نشده .

حرف ديگه اي ندارم وقتي خوابي اخه چي داري كه بگي .

يك سري كار مونده داريم

1-     يك رستوران هست بايد بريم ببينيم

2-     نصب آينه ها و سرويس بهداشتي خونه

3-     نصب قفسه كمد

4-     خريد سينماي خانگي

5-     خريد تلفن

6-     نصب لوسترها

7-     تميز كردن خونه

8-     نصب پرده

بقيه كارها هم كه يك كاسه است چيدن اثاثيه كه هنوز خيلي مونده . در ضمن پرده هام هنوز نرسيده بايد شنبه مي يومد .

سالگرد ازدواج زيباي من و همسري جونم

ديروز حس خوبي بود خيلي به پارسال فكر مي كردم . پارسال 8 مرداد جمعه بود . از صبحش همه خونمون جمع بوديم يك عده نشسته بودن نون پنير درست مي كردن يك عده پاپيون نون پنيرها را درست مي كردند من و سام و سام دنبال شمع هاي مختلف براي توي سفره عقد و شيريني براي ظرفش بوديم ....حال و هواي خوبي داشت خونمون .

توي اداره راستش كارها زياد رو به راه نبود ، بد نبود ها ولي چنگي هم به دل نمي زد و كمي اعصاب خردكن بود . عصر تا رسيدم از خستگي بيهوش شدم كه البته يكي از دلايلش اينه صبح ها خيلي زود بيدار مي شم و مي رم رانندگي . ديگه 6 بيدار شدم و آروم آروم شروع به اماده شدن كردم . همسري اومد دنبالم با يك دسته گل رز آبي . دستش درد نكنه خيلي خوشحال شدم قبلا بهش گفته بودم كه خيلي دلم يك دسته گل رز آبي مي خواد . بابا و مامان هم براي سالگرد ازدواجون دو عدد تراول 50 توماني بهمون دادند يعني 100 هزارتومن را دادند به همسري به من چيزي ندادند :دي بعد من و همسري رفتيم سراغ خريد آينه براي حمام و خلاصه چون حمامون كوچولو هست پس از زحمات بسيار يك آينه كوچولو پيدا كرديم براش به علاوه يك سه گوش و يك جا مايع ظرف شويي هم براي آشپزخونه خريديم كه ان شا ا... همسري يك روز بره اينا را وصل كنه . بعد رفتيم دو تا آب ميوه خيلي خوشمزه خريديم كه اسمشو سعي كردم حفظ كنم براي دفعه هاي بعد ولي يادم رفته باز . بعد از اونم رفتيم سراغ خريد روسري قهوه اي براي ست كيف و كفشم ولي چون جا موند توي ماشين همسري عكسشو ندارم كه بذارم . خلاصه خوشحال از خريدها رفتيم بنزين زديم و بعد به مناسبت سالگرد ازدواجمون همسري شام دعوتم كرد بيرون و رفتيم رستوران شب نشين . دفعه اولم بود مي رفتم فوق العاده شلوغ بود . ما 9:15 رسيديم يك عالمه توي صف رزرو آلاچيق ايستاديم و ده و نيم كه غذاي ما تمام شد تا 11:30 كامل كل اون رستوران به اون بزرگي رزرو بود و تازه يك خيل عظيم از جمعيت هم منتظر بودن و حاضر بودند بعد از 11:30 برن فكر كنيد اول هفته اونم !!! در حقيقت شب نشين باغ رستوران هست از نظر قيافه خيلي خوشكل بود شبيه يك قلعه چيني ساخته شده كه دور تا دور روي باروها اتيش روشنه و توي باغ هم يك عالمه آلاچيق و تخت مدل چيني ، توي همه آلاچيق ها هم پكيج و پنكه سقفي هست . مدل باغ را شكل چيني ها با اب نماها و مجسمه هاي خوشگل چيني تزئين كردند و كلا محيط قشنگي داره . كيفيت غذاش خوب بود ولي خوب منوش خيلي محدوده . آدم هايي كه مي يان هم از همه قشر هستند و البته اونقدرها هم باكلاس نيستند اگه همين مجموعه توي جاده مرغ بود واقعا پاتقي مي شد ها... ما كه يك عالمه سفارش داديم برنج كوبيده كباب لقمه جوجه چيني ماست موسير سالاد مخصوص نوشابه سيب زميني ظرف ميوه شربت شيريني و خوب عذاب وجدان بابت چاقي هم گرفتم ولي نه ناهار خورده بودم نه صبحانه . بعد از شام هم رفتيم ناژوون و چايي خورديم پيش هم بوديم يك عالمه قربون صدقه هم رفتيم عشقولانه صحبت نموديم چه قدر دلمون همديگه را مي خواست چه قدر عاشق هم بوديم ...

پ . ن 1 : همسري گلم نمي دوني چه حس خوبيه وقتي نگام مي كني و از ته دلت مي گي واي پپر تو چه دختر خوبي هستي چه قدر خوشبختم كه دارمت تا اخر دنيا باهام بمون . وقتي مي گي پپر دلم ضعف مي ره وقتي نگاهت مي كنم .

پ . ن 2 : من براي كادوي ازدواجمون عكسمون را كه قبلا بزرگ كردم به همسري دادم اونم گفته چند روز ديگه برام مي خره يك چيز كه نياز دارم !! بنابرين خودم حدس مي زنم چيه ولي حالا صبر مي كنم تا بخره . خوب شايد متوجه شديد من خيلي اهل گردشگري ، كوه نوردي و سفراي اكيپي با گروه هاي كوه نورديم  يك وسيله ضروري ندارم و هميشه قرض مي كنم گمونم همونو بهم بده .

پ . ن 3 : ديروز مامان برام يك سري انار مصنوعي خيلي خوشگل خريده بود و ساعت هم برام سفارش داده بود تا بيارن . خريدها اگه خدا بخواد تموم شده به جز چيزهايي كه بعدا ببينيم كمه و البته يك سري برچسب هم نياز دارم . همسري هم مونده سينماي خانواده و گوشي تلفن بگيره كه احتمالا آخر هفته بريم .

ادامه نوشته

بهترين روز زندگي من

امروز سالرد عقد من و بهترين پسر دنياست . همسر خوبم مهربونم عاشقتم و براي همه لحظات خوبي كه برام ساختي ازت ممنونم .

4شنبه اتفاق خاصي نيفتاد همسري خيلي خسته بود و نشد همديگه رو ببينيم منم خونه بودم و كتاب خوندم . 5شنبه صبح رفتم باشگاه كه بعد از چند وقت خيلي چسبيد و حمام رفتم و كلا منتظر عصر و ديدن آقاي همسر بودم كه گفت حالش بده و شايد نياد راستش ناراحت شدم خيلي هم خوب برخرود نكردم چون هم دل تنگش بودم هم از موندن كارها وحشت داشتم و اون بيچاره هم اومد و من هزار بار شرمنده شدم چون حالش جدا بد بود . با هم رفتيم دنبال نجار اومد قفسه را اندازه زد و گفت اوايل اين هفته آماده مي كنه يك مقاديري دنبال آينه براي حمام بوديم كه پيدا ننموديم و طي همين گشتنا بود كه ديگه عشقم طفلك واقعا حالش بد بود و تصميم گرفتيم بريم شام بخوريم و همسري هم گفت اولين جاي خلوت ما هم تو نظر بوديم و پيچيدم توي يك ساندويچي به نام آتيش برگر ولي منويي داشت مگه رومون مي شد سفارش بديم حالا مرديه بوديم از خنده اسم ساندويچ ا بود آتيش پاره ، اتشفشان ، آتشين و .... افتضاح هم بود بعد هم همسري منو رسوند و رفت .

جمعه صبح همسري اومد دنبالم دوباره و رفتيم يك ميز تلويزيون ساده شيشه اي خريديم . اكثر ميز تلويزيون ها كشودار بود منم از كشودار خيلي بدم مي ياد بنابراين گشتنمون طول كشيد يك جا كفشي قهوه اي تيره هم خريديم و بعد همون جا رهنان آب هويج بستني خوشمزه خورديم و رفتيم خونمون . بايد اينجا بگم صبحش بسيار دختر فعالي شدم و براي ناهار خودم و همسري جونم كتلت پختم و سر راه هم دوغ و نون تازه خريدم و برديم خونمون ناهر خورديم و يك دنيا بهمون خوش گذشت . همسري با اينكه اينجا را نمي خوني ولي يك دنيا ازت متشكرم كه اون قدر منو مي بوسي منو در آغوش مي كشي اون قدر نوازشم مي كني و حواست بهم هست اون قدر مهربون و صبوري . مرسي كه مي گي همه دنياي تو هستم و گاهعي اون قدر دوسم داري كه نمي دوني چي كار كني مرسي كه اون قدر بهم توجه داري كه حتي همه همكارات سر به سرت مي ذارن و اصلا به روي خودت نمي ياري مي خندي و مي گي خوب برام خيلي عزيزه هي چي مي خواهين بگين . همسرم عاشق اون مزژه هاي بلند و خوشگلتم عاشق چشماي سبزت كه يك دنيا مهربونه عاشق قد بلندتم كه بايد روي پاهام بايستم تا رو به روي صورتت باشم عاشقتم عشقم

ديروز مامان همسري يك سكه اليزابت حدودا 60 تومني براي سالگرد عقدمون بهم داد خيلي شاد شدم اصلا فكر نمي كردم يادشون باشه خواهر شوهر گرام هم اس ام اس زدند و تبريك گفتن اونم شاد شدم . واسه سالگرد هم قبلا گفتم من عكس دو نفرمون را بزرگ كردم و به همسري دادم اونم امشب شام دعوتم كرده بيرون ولي كادو را چند روزه ديگه مي ده .

روزهاي دور از همسر

بله همسر گرام ديشب مجبور بودن بمونن سر كار و ديروز هم نه ديدمش نه مي شد باهاش صحبت كنم تازش چون امروز كه برگرده خونه نزديك به 40 ساعت هست كه سر كار بوده خسته است و امروزم گمون نكنم بشه هميدگه رو ببينيم يا صحبت درست و درموني بكنيم . ديشب جانان كوچولو اومده بود خونمون خيلي بامزه و با حال شده تپل و سفيد و خوردني .

راستي صبح ها زودتر بيدار مي شم و مي رم رانندگي ولي هنوز اعتماد به نفس بالايي ندارم و راستش خيلي هم مسلط نيستم ولي بهتر شدم . البته شب ها همه اش استرس صبح را دارم و زياد خوب نمي خوام . استرس اين خرده كاري هاي خونه را هم دارم همه اش يك روز كار داره ها اميدوارم همسري اين 5شنبه كارها را انجام بده تا از هول اون در بيام ديگه .

حالا يك سوال فني دارم دوست جوني ها . مي گم شما مهمون كه مي ياد خونتون ميوه را توي چيني پذيرايي مي كنيد يا كريستال ؟

راستياش من يك زماني به فكر افتادم جلوي خريد ظرف و ظروف هاي اضافي را بگيرم كه ديگه دير هم بود. من يك سرويس چيني 18 نفره خريدم گرون هم شد 850 تومني در اومد . آركوپال هم يك سرويس 18 نفره برداشتم البته آركوپال را سرويسي برنداشتم جايي كه عمده فروش بود رفتيم و مامان چيزايي از سرويس كه مورد احتياج بود را برداشت قيمتشم يادم نيست ولي گمون نكنم 200 و خورده اي بيشتر شد . يك سرويس دو نفره هم سفال برداشتم براي خودم و همسري كه صد و خورده اي پام در اومد . بعدش مامانم بهم مي گفت بيا از اين ظرف هاي وارمدار بردار كه من مقاومت مي كردم و گفتم نه اين همه ظرف مي خوام چي كار كنم . حالا بماند كه الان دقت مي كنم و مي بينم حتما ظرف وارمدار نياز هست و موندم كه ببخشيد پس خورشت خوري هاي سرويس چيني و آركوپال به چه درد خواهد خورد در آينده ؟ فقط جا اشغال مي كنه ؟

حالا در مورد سرويس بلور هم من آجيل خوري كاسه بشقاب آجيل خوري پارچ و ليوان جا كاردي زيرسيگاري شيريني خوري شكلات خوري و رولت خوري برداشتم و ديگه ميوه خوري برنداشتم . يعني لازمه / بردارم ؟ اون وقت آخه اگه بردارم پس ميوه خوري هاي سرويس چيني و آركوپال به چه درد خواهد خورد ؟

يك سوال از ظرف هاي وارمدار مدل چينيشو جايي تو اصفهان سراغ نداريد ؟

عروسي هول هولكي

خوب گفتم كه كار نكرده زياد داريم و چون ماه رمضون نزديكه و يك كم خريد سخت مي شه يعني مي خوان قبل افطار تعطيل كنند بعدشم نيان و ... تصميم داشتيم اين هفته خيلي از كارها را رديف كنيم كه تا اين لحظه فقط خريد كيف و كفش و تلويزيون انجام شده . فكر مي كردم ديروز براي يك سري از كارها قراره با همسري بريم بيرون ولي كارهاي تعميرات طول كشيده و طفلك ديشب مجبور شد تا 11 شب سركار باشه علاوه بر اينكه امشب ديگه در كل برنمي گرده خونه و بايد بمونه كارخونه . ديروز تا رسيدم خونه اينو فهميدم . يك  مقاديري غذا خوردم و كتاب خوندم و خوب قرار بود براي فري دختر دايي كوچيكم خواستگار بياد . راستش اينه كه آقاي خواستگار پسر همكار مامانش بود و مامانش خيلي راضي بود ولي فري اصلا و ابدا پسر رو نمي خواد و يكي ديگه را مي خواد ولي خوب مامانش اصرار كرده بود كه بذار بيان يك بار خونه و بعد بگو نه و اين بود كه ديروز قرار خواستگاري بود و منم ديگه سرگرم تهيه تشريفاتش و ديد زدن از پشت پنجره براي مشاهده داماد و خانواده اش و ... شدم و يك مقاديري هم مهي اون دختر داييم اومد پيشم و بعد از خواستگاري هم فري گفت سر نظرش هست و از پسره خوشش نيومده . به هم نمي خورن خوب ، فري خيلي خيلي زياد آرايش مي كنه و مانتوي كوتاه و ... پسره هم از اون مومنا كه حجاب مجاب براش مهمه ! خلاصه بعد از انجام كامل فضولي ها رفتم حمام و وقتي برگشتم ديدم ا مامان اينا دارن حاضر مي شن برن عروسي منم تنها ، همسري هم نيست در يك ثانيه گفتم منم مي يام . يعني ريختم ديدن داشت وقتي از حمام مي يام يك مقاديري موهام فر داره يك كم تند تند خودم بهش موس زدم و همون جوري بستمش ( يعني شونه هم نزدم اخه خوده موهام لخته و اگه شونه بزنم معلوم مي شه يك موي صاف وز بدون سشوار هست و وقت سشوار هم اصلا نبود ) بعد ديدم امكان پوشيدن هيچ گونه دامن ميد يا كوتاهي هم نيست چون يك كوچولو ريزه كاري لازم بود كه وقتش نيست حوصله ست كردن شلوار هم ندارم حس پيراهن ماكسي هم نبود . جوراب ساپورتم نبود كه دامن كوتاه تيره بپوشم و در عين بي خيالي يك دامن ماكسي كه از دبي خريده بودم را با يك بلوز پوشيدم مدلش قشنگ بود ولي هيچ ربطي به عروسي نداشت به درد مهموني خانوادگي مي خورد . بعد هم فقط و فقط رژ و ريمل و رژ گونه در عرض يك ثانيه و خيلي هم شنگول با اون قيافه پا شدم رفتم عروسي :دي يعني دريغ از سر انگشتي پن كيك حتي :دي عروسيش باكلاس نبود ولي خوب اكثر مهمونا آرايشگاه رفته بودند من كه به روي خودم نيوردم :دي توي تالار بود زنونه مردونه جدا . تالارش معمولي بود غذاشون جوجه و كباب و خورشت ماست . بزن برقصشون زياد بود . عروس هم خوشگل شده بود آرايشش خوب بود و چند تا رقص تكي باحال هم كرد . لباس عروسش هم تقريبا خوشجل بود . نكته جالب دختر خاله ها و دختر دايي هاي عروس بودند كه تعدادشون هم زياد بود و همه اينها به علاوه خاله ها دقيقا شكل هم بودند فقط لباساشون فرق مي كرد :دي

ديروز شايد روي هم يك ربع با همسري حرف زدم امروزم درگيره و نمي شه حرف زيادي بزنيم دلم شديدا براش تنگه . همسر خوبم عاشقتم و درك مي كنم كه چه قدر براي زندگيمون زحمت مي كشي .

پ. ن 1 : ديروز فري مي گفت آدم مادر شوهرم داشته باشه عين مادرشوهر پپر خيلي خوب و مهربونه . مامانش گفت خوب اون خيلي خوبه و ساكته همه كه اين طور نيستند :دي مي خواستم بگم اي بياييد پاي دل پپر بشينيد خو :دي راستياش مادر شوهر گرام بنده فوق العاده ساكته و از اونايي هم هست كه شديد توي برخورد ظاهري احترام نگه مي داره و اصولا امكان نداره مثلا اسم منو بدون جون جايي بگه حتما پپر جون يا عروس گلم خيلي هم ساده است و اين باعث مي شه به نظر بقيه خيلي ادم خوبي بياد ولي خوب مشكلش چيه ؟!!‌راستش اهل اذيت كردن نيست ولي به هيچ وجه اهل محبت كردن هم نيست يعني سر سوزن و بعد اهل كمك كردن و اينا هم نيست اينا را مي شه تحمل كرد ولي خوب وقتي صداي آدم در مي ياد كه يك دفعه توقعاتي هم براش پيش مي ياد يعني محبت نمي كنه ولي انتظار محبت داره . تشريفات و رسم و رسوم را رعايت نمي كنه ولي انتظار داره تو بكني و ... ديگه اينكه اصلا و ابدا بچه هاي خودش را قبول نداره دايم مقايسه مي كنه و ... بي خيالش

ماجراهاي خوف خوف اين دو روز

شنبه قرار بود با آقاي همسر بريم براي خريد كيف و كفش كه مجبور شد طفلك تا ساعت 8 بمونه سر كار و منم تصميم گرفتم با مامان برم . راستش اين خريد جزء خريداي عقدمون بود يعني من اولش از خريدهاي عقد حلقه و سرويس طلا و آينه و شمعدون و ساعت را گرفتم و مي خواستم بقيه چيزها را حذف كنم به نظرم مسخره مي يومد ولي بعد ديدم چمدون كه احتياجه اونم خريدم و لوازم آرايش كه در هر صورت بسيار خوبه و اونم مفصل برداشتم و ديگه واقعا از لباس خريدن احساس بدي داشتم ولي هي بهم گفتن نه بخر شگون داره و از اين چيزا تا راضي شدم و يك روز رفتيم لباس بخريم كه به جاش يك لباس براي عروسيم خريدم و گفتم حالا كه اين طور شد ولش كن بذار حداقل يك كيف و كفش همين طوري به جاي خريد لباس بخرم . شايد بعدا روسري ستش را هم بخرم ولي مانتو را بي خيال شدم چون مانتوي مجلسي عيد گرفتم و براي بيرون رفتن معمولي هم مانتو دارم و فعلا لزومي بهش احساس نمي نمايم . شايدم بعدا رفتم خريدم ها ولي خوب خودم .

خلاصه شنبه رفتم براي خريد و يك جفت كفش قهوه اي پاشنه دار و يك كيف كوچيك قهوه اي برداشتم و خيلي ديروقت هم برگشتم خونه . در ضمن شنبه صبح مامان رفته بود و از اون كدوهاي مصنوعي تزئيني يكي ديگه هم برام خريده بود .

ديروز هم توي اداره جلسه عفاف و حجاب بود كه خوب مسلما چيز دلچسبي نبود و اجباري هم نبود ولي ما چون مي دونستيم جايزه مي دن تصميم گرفتيم بريم و تازش  تا 12 بود كلاس و بعد مي شد بري خونه . جايزه هم يكي از اين پوشه ها ( شايدم اسمش فايله نمي دونم ) بود كه توش خودكار و دفترچه يادداشت بود به علاوه  سي هزارتومن بن خريد كتاب . بسي زياد شاد شدم . بعد از كلاس رفتم كتاب خونه و مي خواستم كتاب هم بخرم كه ظهر بود و هنوز باز نكرده بودن . زود برگشتم خونه خوابيدم يك چيزي خوردم و چند تا ساندويچ پر و پيمون هم براي همسري درست كردم . همسري عصر زودتر برگشت و اومد پيشم خريدامو نشونش دادم و چايي خورديم . براش يك بسته هم لواشك پذيرايي خريده بودم كه يك عالمه شاد شد و ذوق كرد . بلوز سوقاطيشم پوشيده بود و خيلي بهش مي يومد . بعد هم با هم رفتيم و تلويزيونمون را خريداري نموديم آخرش ال سي دي 40 سوني برداشتيم . دست گل همسري درد نكنه اميدوارم زودتر سراغ خرده كاراي نجاري خونه و نصب آينه و ... هم بره چون دلم بيشتر شور اونا را مي زنه . بعد از خريد رفتيم پارك و ميوه هم برده بوديم . خيلي خوش گذشت و يك عالمه وقت توي بغل هم بوديم . پارسال چنين شبي از بدترين شب هاي زندگي من و همسري بود و نمي دونستيم مي شه اخرش با هم باشيم يا نه و حالا يك سال بعد ، اون قدر خوب و شاد توي بغل هم كنار رودخانه ( هرچند خشك ) نشسته بوديم . هزار بار خدا را شكر كرديم و سخناي عشقولانه زديم . به همسري گفتم عاشقتم ممنونم كه اين قدر خوبي و گفت عزيزم هر خوبي اي هم كه هست فقط انعكاسي از مهربوني هاي خودت هست كه اصلا جبرانش در توانم نيست . شب فوق العاده اي بود .

پ . ن 1 : دوستاي گلم من قيافه ام خيلي معموليه اين كه همسري هي ازم تعريف مي كنه و به نظرش فوق العاده مي يام همون قضيه اگر از ديده مجنون ببيني هست ديگه :دي

پ . ن 2 : عكس مبل و ... را تكي ندارم ولي توي شهريور وقتي خونه را چيدم حتما عكس كامل همه چيز و همه جاي خونه را مي ذارم . حالا هم براي خالي نبودن عريضه عكس همين خريد مريدا كه گفتم را داشته باشيد .

ادامه نوشته

پپر و مبل هايش

من برگشتم . اول همه بگم كه من تصميم قاطع داشتم مبل هام را همين اصفهان بخرم و اون سوال را هم براي انتخاب رنگ دو دست مبلي كه انتخاب كرده بودم پرسيدم ولي راهي تهران شدم و دير نظراتتون را خوندم چه حيف هم شد چون بادمجاني كه اكثرا پيش نهاد داديد اصلا به ذهن خودم نرسيد وگرنه حداقلش تو انتخاب پرده شديد به دردم مي خورد . در هر صورت ممنونم اونم از نوع شديدش :دي

2شنبه به صورت ناگهاني تصميم گرفتيم همون روز با مامان و زن دايي و فري راهي تهران شيم براي خريد مبل . راستش توي بغض بودم ، خوب خيلي پيش مي ياد من و همسري چندين روز همو نبينيم ولي از نظر مكاني هيچ وقت اين قدر دور نبودم ازش و واقعا ناراحت و عصبي بودم و حتي دم به گريه اون خودشم خيلي آشفته و بي قرار بود . تا اين چيزا پيش نياد ادم متوجه شدت وابستگيش نمي شه ها :دي

خلاصه 3شنبه صبح در بلاد تهران در منطقه يافت آباد بوديم راستش اولش كمي افسردگي گرفتم چون قيمت ها به نظرم خيلي بالا بود براي مبل هايي كه اصلا اون قدر نمي ارزيد ولي بعد كم كم به مغازه هاي بهتري هم برخوردم و ديگه كلا شاد و خوشحال شدم و از تهران رفتنم احساس رضايت مي نمودم . خوب راستش من خيلي دلم مي خواست بتونم مبل استيل بخرم چون از يك طرف خوب بالاخره مبل راحتي را همشه مي شه پولشو جور كرد و خريد و از يك طرف ديگه صادقانه اعتراف مي كنم ( از اين حس ناراحتم ها ولي واقعيتش اينه كه بود ) توي خانواده همسري چندين نفريم با هم مزدوج مي شيم اونا هم ظاهرا همه پر و پيمونن و من مطمئن بودم مبل استيل خواهند داشت و بعد من حس بدي خيلي بدي مي داشتم هر چند كه با خودم مي گفتم اين چيزا مهم نيست ولي مسئله اينه كه به اون بالا بالاهاش كاري ندارم در حد متوسطش توي اصفهان ، مبل استيل خيلي خيلي كمش در حد خوب ولي 8 تومنه ولي شيك ترين پذيرايي 3 تومن و من پولم به اون حد نمي رسيد يعني هي هم خودم را قانع مي كردم مهم نيست اين چيزا و خوب من پولم را كمك همسري براي خريد خونه گذاشتم و ... ولي راستش اون قدر هنوز پيشرفت روحي نداشتم كه بتونم از پسش بر بيام و خوب تهران با توجه به اينكه قيمتاش نصف اصفهان بود اين امكان را برقرار ساخت .

بچه ها خواهش مي كنم واسه اين حس سرزنشم نكنيد اگه جاي من بوديد و همزمان با دو سه نفر ديگه توي خانواده همسرتون ازدواج مي كرديد اونم مثلا دخترخاله اي كه خودش و مامانش و مادرشوهرم مي خواستن با همسري ازدواج كنه و همسري جلوشون ايستاد يا دخترخاله پدرش كه خانواده همسري حتما مي خواستن با اون مزدوج بشه و الان خيلي تو كوك مقايسه من و اون ممكنه باشن به خدا كار را خيلي سخت مي كنه . منم اعتماد به نفسم پايينه شديد .

خلاصه خريد شامل يك دست مبل استيل صورتي و طلايي و يك سرويس ناهارخوري سر خودش شد . يك نيم ست راحتي صورتي و مشكي و يك سرويس خواب قهوه اي سوخته با تشكش و يك بوفه كنده كاري فندقي رنگ .

پرده ها را هم همون تهران سفارش داديم مال اتاق خواب ها زرشكي و طلايي هست و مال پذيرايي زيرش سفيد براق و پارچه رويي رنگي بين صورتي و زرشكي .

از خريدام راضيم به شرطي كه به همون خوبي تحويل بگيرم و به حال و هواي خونم بياد وقتي چيدم .

4شنبه صبح هم رفتم يك قدمي توي شهر زدم تا يك سوقاطي براي همسري بخرم كه نتيجه اش يك بلوز طوسي رنگ بود و همون جا يك جفت كفش عروسكي ساده واسه پياده روي هم براي خودم خريدم كه مشكي ساده هست .

عصر 4شنبه هم برگشتيم اصفهان . 5شنبه صبح به خواب و حمام گذشت و عصرش همسري شتابان علي رغم خستگي خودشو رسوند خونه ما و يك عالمه همديگه رو بغل نموديم و رفتيم بيرون . سوقاطي همسري را دادم و رفتيم هتل كوثر دنبال بازوبند كه پيدا ننموديم . در نتيجه يك فالوده خورديم و رفتيم طرف نظر و نهايتا تونستم يك بازوبند خوشگل نگين دار پيدا كنم . بعدش با همسري رفتيم سراغ پديده عكسمون را تحويل گرفتيم كه شديدا زيبا شده بود و بعدشم رفتيم پيتزا پيتزا شام بگيريم كه بسيار بسيار شلوغ بود و ما به يكي از همون آمده تحويل ها رضايت داديم و رفتيم پارك و يك عالمه نشستيم . بميرم همسري اين هفته همه اش تا 8 سر كار بوده و توي ترافيكم خيلي اذيت شد . اين قدر همديگه را نگاه كرديم ولي فايده نداشت ، دلتنگي اينگار برطرف نمي شد كه نمي شد .

جمعه صبح ناهار پختم و كتاب خوندم و خوابيدم و ... عصر هم باز همسري كه صبحش هم سر كار بود اومد دنبالم رفتيم ساندويچ خريديم و رفتيم خونه خودمون با مدير ساختمان در مورد پول شارژ و ... صحبت كرديم و  كليد انباري را گرفتيم و ديگه بعدشم رفتيم خونه خودمون تا شب اونجا بوديم شام خورديم صحبت هاي عشقولانه كرديم و خوش گذشت .

الان هم حجم زيادي از كار پيش روم هست ولي نكته خوب بن رستوران 21 هزار توماني از طرف شركت مي باشد . به به دستشون درد نكنه .

پ . ن 1 : توي تهران در حين پرسيدن مسير بهمون گفتن اين قسمت را اگه با مترو بريد سريع تر و بهتره و ما هم رفتيم سمت مترو ولي چشمتون روز بد نبينه يعني توي ايستگاه وقتي مترو نگه داشت واقعا وحشت كردم بدون غلو دارم مي گم ، كاملا شبيه دستگاه پرس انساني بود يعني تا مترو ايستاد من فقط قيافه هايي را ديدم كه پرس شده بودن به شيشه . اون قدر ترسيدم كه حاضر نشدم سوار شم و مطمئن بودم توي اون جمعيت سرنوشتي جز خفه شدن ندارم ولي خوب مادر گرام مجبورم كرد سوار بعديش بشم . واقعا ترسناك بود البته دختري كه توي واگن بود گفت ظاهرا تا چند ماه قبل مترو چنين پديده وحشتناكي نبوده و توي اين چند ماه به دليل تغيير كرايه ها به اين وضع گرفتار شده !!!

پ . ن 2 : همسري ماهم نمي دوني چه قدر شاد بودم كه مي ديدم اون جور دلتنگمي اون جور به من محبت مي كني . حس بسيار خوبي دارم وقتي پشت همه چراغ قرمزها مرتب دستم را مي بوسي وقتي اون قدر با ذوق نگاهم مي كني و مي گي واي پپر چه قدر خوشگلي اون قدر خوشگل كه گاهي نمي دونم چه كار كنم كه گاهي باورم نمي شه باهام ازدواج كردي .