عکس من وقتی عروس بودم

بچه ها ادامه مطلب دو تا عکس از عروسیم گذاشتم فقط خودمم اونم از رو عکس گرفتم بنابرین زیاد کیفیتش خوب نشده هر کار کردم فلش زد حالا دفعه بعد سعی می کنم از عکسای دوربینمون اگه به دستم رسید عکس بذارم و اگه هم نشد حتما از عقدم عکس می اندازم نظرتونو بدونم .

در ضمن آرایشم آرایش عروس نیست آرایش ساده مهمونی بدون گریم و زیرسازیه . بنابرین سادست دیگه و خطوط مطوط صورتم برطرف نکرده فقط یک ارایش ملایم دو ساعته :دی تغییر زیادی نکردم

خودم عقدم را بیشتر دوست داشتم موهام باز بود خیلی بهتر بود ولی همسری می گه عروسی بهتره

ادامه نوشته

همه چيز آرومه

آخي بالاخره يك اخر هفته بي برنامه و خلوت ملوت داشتيم چه حالي داد بعد از اين چند ماه بدو بدو .

4شنبه كه خوب گفته بودم حالم خوب نيست با اون شرايط مزخرف اداره ولي به صورت قاطعانه اي گفتم اگه دارن ساعات كاريتو خراب مي كنن نذار تو خونه هم رو اعصابت باشن و تصميم جديد گرفتم 4شنبه زيبايي با همسري داشته باشم . همسري باز زنگ زد كه دير مي ياد . منم تا اومد بياد هويج پلوها را گرم كردم و چايي گذاشتم و فالوده ها را حاضر كردم و .... همسري كه اومد تا از راه رسيد بغلم كرد گفت پپر بابت اون دلخوريات نمي خواد صحبتي كنيم من كاملا مي دونم چي مي گي و اون قدر شرمندتم كه صحبت برام سخته كارام سنگين شده مسئوليت زندگي مشترك بوده ولي اينا همش بهانه است وقتي به اين فكر كنم كه چه قدر بارها دلم لرزيد كه نكنه نتونم بهت برسم كه چه قدر آرزوم بود روزاي با تو زير يك سقف بودن . معذرت مي خوام كه گفتم نوعش عوض شده حتي ، ما تو هر لحظه عاشق هم بوديم دليل نداره واقعيت روزمره زندگي خيليا واقعيت روزمره زندگي ما هم بشه . اونقدر مهربونانه و عشقولانه بود باهام كه چشام اشكي شد . خلاصه خيلي خوش گذشت پلوهويجمون هم خيلي خوشمزه بود طوري كه در حد انفجار خورديم . تمام مدت عشقولانه بوديم و يادآوري خاطرات قديممون را مي كرديم . فقط لوله كش مزخرف موبايلشو خاموش كرده بود دقيقا يك ماه معطليشيم البته با توجه به اينكه اگه منصف باشم خيلي روزها هم ما خونه نبوديم ولي خوب نمي دونم چه اصراري داريم حتما اين بياد حالا!!!

5شنبه : صبح زود پا شدم رفتم كتابخونه و بعد هم رفتم خونه و بابا رفتيم پولهامو يك حساب سررسيد دو سالانه باز نمودم و اومدم خونه مامان اينا زنگيدم به اژانس ها حدود قيمت گرفتم ولي آخرش يك روز همسري بايد مرخصي بگيره حضوري بريم چون ريز قيمت ها و هتل ها را نمي دن . من از آدمايي هستم كه معتقدم نبايد پول زيادي براي هتل داد مسافرت نمي رم كه توي هتل بمونم و يك چيز كه تميز باشه كافيه . ترجيح مي دم پولم صرف تفريحات و خريد بشه . حالا دبي كه مي خواستيم بريم هتل ها 90 درصدشون يك جا بودند كنار هم فقط شيكي پيكي هتل تو قيمت تاثيرگذار بود ولي ظاهرا تايلند اين مدلي نيست و فاصله هتل ها تا مراكز مختلف و حتي خود شهر متفاوته و بنابرين بايد تحقيق بيشتري كرد . ظهر بعد ناهار سريع رفتم خونمون كه البته يك اقا پسري ناجور با ماشينش خلاف اومد و پيچيد جلوم ، ترمز كردم مشكلي نبود اونم عذرخواهي كرد و رفت ولي قسمت جالب قضيه اين بود كه بعدش هل كردم و تا اومدم دوباره وارد مسير اصلي شم گلگير ماشين گير كرد به ديوار . ديگه خونه هم خوابيدم و عصر هم جينگول فينگول كرديم با همسري و رفتيم دنبال مامان و برادرش چون اونا هم دعوت بودن تا با هم بريم خونه مامان اينا . با ماشين من رفتيم كه ضيطشم تعطيله و من خودم براشون نقش ضبط را بازي نمودم :دي همه دايي هام مامان بزرگم دختر داييم و شوهرش دعوت بودن جاتون خالي خيلي هم خوش گذشت بهم و همه چيز عالي بود برام . خيلي حرف زديم و خنديديم . از بيگلي بيگلي جونم كارتون گوسفنداي ناقلا را گرفتم تا ببينم . شام هم كباب و جوجه و قورمه سبزي و بادمجان بود كه آخر شب مامان يك عالمه هم داد بهم كه ببرم خونه .

جمعه : صبح همسري زود پا شد و گفت پپر خانم ليست كاراي مونده را بزن به ديوار مي خوام ديگه امروز پسر زرنگي باشم :دي خلاصه طفلك تا ظهر داشت ماشين را تميز مي كرد و آب و روغنش را چك مي كرد و گلگيرشو درست كرد و واقعا خسته شد تازش كه قبلشم صبحانه را آماده كرده بود . منم جارو پارو نمودم كتاب خوندم و دوستم مس مس زنگ زدم بهم يك ساعتي پاي تلفن بودم . ناهار هم كه همون كباب و جوجه هاي مامان را خورديم . البته مامان گفته بود ظهر بريم پيششون ولي من ديگه حالشو نداشتم . اين قدر خوب بود ظهر بدون هيچ نگراني از برنامه هاي عصر تا هر وقت خواستيم خوابيديم بعد بلند شديم آروم تلويزيون ديديم و البته خيلي خورديم فالوده بستني فرني ميوه چايي بعدشم رفتيم پارك قدم زديم كلي حرف زديم و چيپس و پفك خريديم كه پاي تلويزيون ببينيم و بقيه شب هم پاي تلويزيون گذشت . فقط اون قدر خورديم كه در حال تركيدن بوديم و شام را بي خيال شديم . همه بهم مي گن چاق شدي يعني قول دادم به خودم از امروز يك فكري به حال خودم بكنم .

پ. ن 1 : 5شنبه قبل از اينكه بريم خونه مامان اينا رفتيم عكس ها را داديم به عكاسه و گفتيم آقا ما اين سايز را دوست نداريم همون سايز را مي خواهيم كه قبلا گفتيم آقاي عكاس مهربون هم فرمودن اينا  همش هديه از طرف من . اون سايز هم براتون دوباره چاپ مي كنم . يعني خيلي ماه و آقاست .

پ . ن 2 : كابلم را يافتم همين روزا براتون عكس مي ذارم .

پ . ن 3 : يعني چي مي شد من بلد بودم با سشوار خوب كار كنم ؟ اصلا تواناييشو ندارم كه با موهام كاري كنم

پ . ن4 : امروز اون تصميم گيري لعنتي توي اداره اجرا مي شه تو رو خدا برام دعا كنيد . خدايا نذار تصميم بدي باشه و من ناراحت و آشفته شم . ممنون .

قابلمه هويج پلو دست نخورده

ديروز ظهر رفتم باشگاه و حالا از بدن درد در حال موت هستم . مربي مون هم اصلا محل نمي ده توضيح هم نمي ده چطور بايد كار كرد همكارم گفت به خاطر مربي ديگه نمي ياد اينجا اما من به خاطر شرايط زماني مكاني تنهايي جايي هست كه مي تونم برم و به عبارتي مي گم كاچي به از هيچي !ني دونم والا

تا رسيدم خونه لباس درنيورده دست به كار مقدمات هويج پلو شدم و ماش را گذاشتم بپزه و برنج را شستم و همسري رسيد گفت ا با انسان اينا قراره شام گذاشتم گفتم خوب ديگه بساط اينو راه انداختم مي پزم مي ذاريم براي فردامون هويج ها را هم دادم همسري رنده كنه با اجازتون هنوز  1چهارم هويج اول را توسط رنده دستي رنده ننموده بود كه دستش را بريد و بعد ديگه پا شد چسب زد و رفت خوابيد . منم رفتم ادامه هويج ها را با ست دوست داشتني براون ريز نمودم و ماش را آب كش كردم و در حال سرخ كردن هويج بودم كه ديدم نمي تونم مريض كه شدم باشگاه بودم تا 4 سر كار بودم و ناهار هم نخوردم همسري هم كه با خيال خوش رفته براي خودش خوابيده ديگه رفتم بيدارش كردم اومد پياز را رنده كرد و با گوشت قاطي كرد و قلقلي ها را درست كرد و سرخ نمود و ديگه خلاصه تا آخرش و تا پاي آبكش كردنش ايستاد و كمك كرد و بعد هم همه ظرف ها را شست و خوب قابلمه عزيز رفت توي يخچال براي امروز تا ببينيم چي از آب در اومده :دي

شب هم كه با همسري و انسان و خانمش رفتيم شام بيرون . انسان ديوونه اصرار داشت بريم فست فود هتل آسمان كه تازگيا افتتاح شده از اول هم دلم نبود رفتيم زياد هم جالب نبود توي رستوران خورشيدش بود تنوعش كم بود ولي كيفيتش به نسيت خوب بود . خوش گذشت كلي حرف زديم و خنديديم . بعد هم اومديم خونه گرفتيم خوابيديم و تمام .

يك جورايي غمگينم تو اين روزاي پاييزي . به همسري مي گم خيلي كارا برام قبلا مي كردي كه حالا نمي كني اينكه هر بار قبل از دكتر يا توي هواي سرد پيش نهاد مي دادي بيام دنبالت اينكه دائم نگران بودي دارو خوردم نخوردم الان از هيچ كدوم خبري نيست سوپرايزهايي كه مي كردي گلايي كه مي خريدي اون قدر كه مراقبم بودي ... مي گه من عاشقتم بايد بدوني هيچ چيز تو قلبم يك ذره هم تكون نخورده شايد ابراز محبت ها شكلش عوض شه بعد از ازدواج همين . دستم تنگه ... اما قول مي دم بيشتر دقت كنم عزيزم و يادم باشه چه قدر حساسي . مي گم تو از من دلخور نيستي ؟ مي گه هاني تو اون قدر جلويي از حد توقع آدم كه نمي دونم چي بگم . نه عزيزم ماهي . خوب فكر نكنيد يك وقت اين قول ها نتيجه اي داشت ها يعني اصلا برعكس كار كرد اون از شام درست كردن كه رفت گرفت خوابيد بعدش ديد غصه دارم اصلا و ابدا به روي خودش نيورد اگه فكر كرديد مريض بودم حالمو پرسيد خوبي درد داري نداري يا تعارفي چيزي اصلا و ابدا و حتي اينكه هر شب بغلم مي كرد و مي خوابيد يعني كاملا رفت اون ور خوابيد هر چند صبحش يك كمي عذاب وجدان داشت . صبح بهش مي گم اون همه حرفام حتي نپرسيدي درد دارم ندارم . مي گه خوب معلومه داري پرسيدن نداره . مي گم اگه همينه كه هست اگه توقع من زياده يا تواناييت بيشتر از اين نيست بگو بدونم و بي خيالش شم اگه نه عصر راجع بهش حرف مي زنيم . مي گه عصر حرف مي زنيم . خلاصه آقا يك مدته دلم گرفته وا هم نمي شه يك مدت يعني طولاني دو ماهي هست چيزي خوشحالم نمي كنه . امروز صبح خيلي داشتم فكر مي كردم به پسرايي كه دوستم داشتن كارايي كه مي كردن ياد اون پسره افتادم تو دانشگاه كه گيتار مي زد كه توي جشن دانشگاه تا وارد شدم  بي خيال همه ي دنيا اهنگشو قطع كرد و براي من اهنگ خوند راحت جلوي همه اساتيد و بچه ها حتي صندليشو كرد رو به من ياد اون يكي كه كلاس ما را دعوت كردي افطاري تا بتونه منو ببينه ياد اون شاعره و شعري كه بعد ديدنم برام گفته بود ياد.... من هيچ كدوم اين افراد را دوست نداشتم حتي يك ذره حتي به اندازه يك عدسم تو زندگيم جايي نداشتن ولي نمي دونم چرا اين قدر احساس نياز به توجه مي كنم اين قدر غمگينم كه دارم هي ياد كاراي رمانتيكي مي افتم كه بقيه برام تو زندگيم كردن ! از اون طرف دلم تنهايي هم مي خواد چه قدر زندگي پيچيده است .

اداره بهمون لباس ورزشي مي داد آبي آسماني بود رفتم پس دادم سايز بزرگ گرفتم كه بدم به همسري . خيلي دوسش دارم زياد اونم خيلي زياد دوستم داره وي كاشك بدونه بفهمه من دو ماه تو چه شرايط روحي اي هستم كاشك كمك كنه .

پ . ن : يك سري از دوستام آخر هفته دارن مي رن گردش يك روزه خيلي دلم مي خواست ولي بي خيال شدم برناممون واقعا نياز به خلوت شدن داره نمي كشم . امشب كه اگه باز بدقولي نكن لوله كشه بالاخره مي ياد فردا خونه مامان دعوتيم همه هم هستن ديشب شام رفتيم بيرون دوشنبه هم كه خونه مامان اينا بوديم واقعا بسه ديگه خستم . اما خيلي دلم مي خواست چك چك را ببينم . حيف شد .

پ. ن 2 : چند وقت پيش از يك جا به جايي صحبت مي كردم كه توي اداره و خيلي ناراحت بودم و منتفي شد ظاهرا دوباره قراره اجرا شه . و اين يعني در حد فاجعه براي من هم از نظر كاري هم محيط كاري يعني مي رم توي يك قسمت وحشتناك با مديري كه در كل مشكل رواني داره و به مرخصي اعتقادي هم نداره . يعني اين قدر ناراحتم ك حد نداره اون دپرسي كم بود اينم بهش اضافه شه مي شه برام دعا كنيد . مي شه بگيد ادم تو اين شرايط چطور مي تونه خودشو اروم كنه ؟

دندون نقره اي

ديروز از راه رفتم خونه مامان اينا ، طبق معمول دو هفته قبل نوبت دندون پزشكي داشتم هفته اول عصب كشي هفته دوم پركردنش اين هفته هم قالب گيري براي روكش بود . با اجازتون عمليات قالب گيري انجام شد و تا روكش آماده شه براي من يك روكش موقت فلزي گذاشتن به رنگ زيباي نقره و وقتي مي خندم دهانم ان چنان برق زيبايي مي زنه كه نگو عينهو دزداي دريايي :دي  همونجا هم شام خورشت كرفس خوردم رفتم دندون پزشكي و تا برگشتم همسري هم اومد .  فالوده خريده بود و عكس هاي عروسي را هم گرفته بود كه البته يك مشكلي داشت . ما تصميمون بر اين بود كه يك البوم داشته باشيم از عكس عقد شروع و به عكس عروسيمون ختم شه و بنابراين داده بوديم البوممون را درست كرده بودن تا حجيم تر باشه و تعداد عكس مورد نظر ما توش جا بشه . اين آلبوم عكساش همه 20 در 25 بود حالا عكساي عروسي را 20 در 30 چاپ كرده!و ما نمي دونيم چي كار كنيم . عكس ها خوب شده فقط عكساي نزديك يعني تمام چهره جفتي نداريم كه دلم سوخت يعني اگه بود بهتر بود ولي در كل خوبه عكس ها . تا همسري اومد همزمان دختر دايي هام هم با جانان جونم اومدن پايين و كلي حرف زديم و خنديديم و ذوق جانان خانمي را كرديم كه بچم چه قدر زرنگه ما شا ا...  طفلك بچه من كه قراره بعدن به دنيا بياد اگه اين قدر زرنگ و باهوش نباشه همه يادشون مي ياد جانان چند ماهگي سينه خيز رفت نشست و ... . خلاصه اونا رفتن و مامان براي همسري هم شام اورد و فالوده خورديم و تا بلند شيم 11 بود . در ضمن يك بسته نون فانتزي براي صبحانه و دو تا بسته كيسه زباله هم بهمون دادند . خونه كه رسيديم اعلام نمودم واي فردا 3شنبه است باشگاه دارم حموم نرفته هم نمي شه رفت پس باشگاه تعطيل ولي همسري به زور كردم توي حموم و فرمودن تنبلي تعطيل .

در راستاي شستن اون لباس هاي زير با توجه به جمع بندي ها به نتيجه رسيدم بهترين كار اينه با دست شسته بشن تا ميكروب ها كشته مشته شن ولي براي تميزي بيشتر لباس هاي زير تميز را توي ماشين بندازم . از همتون ممنون .

كابل موبايل و كارتم هيچ كدوم پيدا نشدن ناراحتم نمي دونم كجا انداختمشون چي شدن ؟!!!

پ . ن 1 : يك دوستي داشتم به اسم فرنگ و اين فرنگ يك باباي خيلي جالب انگيزي داشت كه خيلي سفر كرده بود خيلي كتاب خونده بود و از نزديك با بيشتر فرهنگ هاي دنيا آشنايي داشت . اون مي گفتش به نظرم ادواج بايد مثل يك قرارداد مي موند كه 5 ساله است و اگه دلت خواست بعد از 5 سال تمديدش كني براي 5 سال بعد . اون وقت دلمون مي لرزيد اون وقت اين قدر رفتارامون تغيير نمي كرد مي ترسيديم بيشتر مواظب بوديم . يك جورايي يك حقيتي تو اين حرف هست اينكه اون قدر كه قبل از ازدواج ملاحظه هم را مي كنيم بعدش نيست دلم مي خواد نگاه كنم حالا كه اول راهم به خودم به رفتارم به همسرم و ببينيم چه كارهاي محبت آميزي مي كنم يا مي كردم يا مي كرديم و تو يادم باشه تو يادش باشه كه اينا را قطع نكنيم .

پ ن 2 : مامانم هميشه پلو هويج را با ماش مي پخت حالا ديدم تو مطبخ رويا بدون ماش پخته . بدون ماش بد نمي شه زيادي خالي نيست ؟ در ضمن اينكه من از گوشت چرخ كرده پخش توي غذا بدم مي ياد و گوشت هاش را قل قلي خواهم نمود .

يك ماه گذشت

ديروز اولين ماهگرد شروع زندگي مشترك ما زير يك سقف بود صبحش كمي راجع به اون قضاياي فداكاري و اينا گرفته بودم و حتي يك حرف بدي هم به همسري زدم . از راه اداره رفتم كتاب خونه و خوب چون به حد كافي توي وبم خودم را خالي كرده بودم ديگه حالم رو به راه بود و شنگولانه رفتم يك شلوارك صدري رنگ به عنوان كادوي اولين ماهگرد براي عخشم خريدم . تا رسيدم خونه ديدم همسري طفلكي نخوابيده تمام اون يادداشت هاي عشقولانه ديروزم را جمع كرده و خيلي خوشگل چسبونده توي سررسيد برام چايي درست كرده هندونه قاچ كرده كامپيوتر را روشن كرده كه مي يام آماده باشه و خيلي خوشحال شدم و خيلي بوسيدمش كادوش را بهش دادم كه اونم خيلي سوپرايز شد و خلاصه بسيار عشقولانه بوديم . واسه حرف صبحي ازش معذرت خواستم و توضيح دادم چه قدر نااميدم به خاطر فداكاري هايي كه كردم و اون نكرده و اينا خلاصه معذرت خواهي كرد آرومم كرد و از دلم درآورد . بعد قرار شد بره استخر ولي ديدم واي چه زود برگشت اومد بالا با يك شاخه گل رز آبي و گفت هاني ببين وقتي بهت مي گم متاسفم واقعا متاسفم من از بزرگ ترين چيزا تو زندگي به خاطر تو صرف نظر مي كنم اگه تو چيزاي ريز اين كار رو نكردم هواسم نبوده الانم از استخر گذشتم تا بتونم برات گل بخرم و خيلي گشتم تا باتري مناسب وزنه را پيدا كنم . همينا ديگه كلا بقيه شب هم خيلي خوش گذشت و خوب بود

دلم مي خواست عكس بذارم ولي تا اين لحظه هم كابل اتصال به كامپيوتر را گم كردم و هم اينكه كارت باشگاهم را. هر چي هم مي گردم نيستنشون نه من ديگه كابل بخر نيستم !!!!!!راستي ديروز باشگاه هم رفتم مربي وزنه هام را خيلي سنگين كرده همه جونم درد گرفته . آخي الانم همسري زنگ زد ببينه اوضاع احوال درد بدنيم چطوره . دستت درد نكنه عشقم كه به فكرمي

هي مي خوام برناممون را خلوت كنم ها ولي ببينيد خوب دست من نيست يك روز بايد بريم دندون پزشكي و گرفتن عكسهاي عروسي يك روز مامان مهموني داره يك روز قراره با انسان اينا بريم بيرون فيلم سعادت آباد هم اومده كه دلم مي خواد برم ببينمش بگذريم از اينكه هنوز به مامان بزرگ همسري سر نزديم .  

بعد از اون مرغه هنوز غذا نپختم جمعه كه قورمه سبزي دفعه قبل را فريز كرده بودم و خورديم . شنبه سوپايي كه مامان داده بود زياد بود خيلي . ديروزم چون باشگاه بودم ناهار نخورده بودم ناهارم را دادم براي شام همسري و خودم كالباس خوردم امروزم با برنامه دكتر و عكاس و اينا به شام نمي رسيم ولي براي فردا تو فكر هويج پلو هستم .

راستي يك سوال بهداشتي . ما تو خونه خودمون كه بوديم لباس زير را به هيچ وجه داخل ماشين نمي اندختيم و با دست هر كس مال خودشو مي شست ولي همسري اينا تو خونشون ظاهرا لباس زير را داخل ماشين مي انداختن منم ديدم چه اين تنبل بازار حال مي ده بعد ازدواج روش همسري اينا را در پيش گرفتم البته در مورد اون لباس هايي كه مي شد انداخت بعد كه به مامان اينا گفتم حتي سام سام قيافش رفت تو هم و گفتن اه اه چه كثيف چطور دلت مي گيره آخه . يعني نبايد بندازم واقعا اين قدر بده ؟ شماها با دست مي شوريد لباس هاي زير رو؟

و اما من ...

ديروز روز آروم و بي حادثه اي بود بالاخره يك نفسي كشيدم . البته راستشو بگم از زندگ هاي روزمره و يك نواخت خوشم نمي ياد اونم وقتي آدم جوونه . به نظرم زوج هايي كه همش كنار هم و توي خونه هستن دارن بهترين روزهاي زندگيشونو از دست مي دن ولي برنامه خيلي شلوغ هم خوب نيست . اما بايد آدم تا جوونه مهموني بده مهموني بره مسافرت بره پيك نيك پارك سينما رستوران تئاتر .... ديروز رسيدم خونه همسري باز اطلاع داد كه دير مي ياد و خوب منم بيكار فقط نشستم كتاب خوندم اين قدر خوب و آروم بود بيچاره همسري كه روز به اين آرومي را از دست داد . امروز ماهگرد ازدواجمون هست كه ديروز يك عالمه پيغام عشقولانه نوشتم و اين ور اون ور خونه چسبوندم . همسري خوشش اومد و گفت چه با سليقه اي ولي ببينيم تا فردا هم يادت مي مونه آخه تو خونه ما برعكسه همسري مناسبت ها يادشه ولي من يادم مي ره :دي همسري غذا خورد و همونجا سر سفره گفت پپر خيلي خستم نمي تونم ظرف بشورم بذارشون تا صبح بشورم و رفت خوابيد با اجازتون تا خود صبح. البته شب كه من رفتم بخوابم از خواب بيدار شد و عذاب وجدان گرفته بود كه پپر من خيلي بدم اون همه منتظرم بودي ولي اومدم خوابيدم ولي به خدا خيلي خسته بودم از 9 كه رفته بوديم پاي عيب دستگاه تا خود9 شب درگيرش بودم . منم هي مي گفتم بابا ول كن من كه چيزي نگفتم ناراحت هم نيستم ...

يك چيزي در مورد زندگي اينه كه به نظر من نبايد احساسي جلو رفت يك جايي آدم كم مي ياره به خصوص تو ازدواج هايي شبيه ازدواج خودم و خيلي از دوستان كه خيلي عشقولانه بوده . البته اكثرا اولش با همون احساسات عاشقانه و فداكارانه شديد شروع مي كنند و بعد كم مي يارن دوست ندارم اين طور باشه واسه همين مثلا نصيحت هاي هلي رو دوست دارم و كلا آدم نبايد فكر كنه خيلي بيشتر از قبلي ها حاليشه و يا زندگيش قراره خيلي متفاوت از بقيه دنيا باشه ... يك هم كلاسي داشتم كه زود هم ازدواج كرد و بعد يك زماني داشت گله مي كرد از شوهرش و توقعاتي كه براي غذا و اينا داشت ( البته كلا آدم پرتوقعي بود شوهرش ها ) منم گفتم اه اه اين مهسل چرا اين جوريه گفت نه پپر تقصير اون نيست فكر مي كني از اول اين طوري بود مگه ؟ خودم به اينجا كشوندمش اول مي گفت نه بابا يك چيز ساده بيار با هم بخوريم منم تو اوج احساسات و اينكه رمانتيك باشم هميشه دو نمونه غذا مي پختم كيك مي پختم حالا ديگه عادتش شده حق مسلمش شده اين لطف . وقتي يك غذا مي پزم مي گم ديگه بهم اهميت نمي دي . خوب بود شوهرم ، خودم با احساسات غليظ كار رو  به اينجا كشوندم . يا همكارم شوهرش واقعا يك انسان به تمام معناست ها فوق العاده عالي با وجدان و با اخلاق مي شناسم شوهرش را كه اينا رو مي گم زندگيشون هم خوبه همين همكارم هم برگشت گفت ببين پپر تو مي بيني شوهر من چه قدر خوبه چه قدر همه كار برام مي كنه من اول زندگي گفتم من و شوهرم نداريم به هيچ وجه و اين طوري بود كه اصلا كارت عابر بانك من و اون نداشت پولي كه مي ياد تو خونه مال ما دوتاست و خرجش مي كنيم فرق نمي كنه حقوق كيه . همسرم هم اون قدر خوب بوده كه تمام داراييمون را زده به اسم من هيچي حتي يك دنگ از خون يا ماشين را هم نداره پپر بت بگم اشتباه كردم خيلي اشتباه كردم با اين وجود . الان اصلا ديگه معلوم نيست اين پول منه كه مي ياد اين لطف تبديل به حق شده . واسه همينم بيشتر تلاش مي كنم به نصيحت كسايي گوش كنم كه چندين سال از زندگي مشتركشون مي گذره و يه جورايي هم فكريم .

ديروز اون چيزايي كه گفتم بعضي بچه ها بهم گفتن اشتباه از تو بوده چه دليلي داره وقتي مريضي بلند شي غذا بپزي اين خودخواهي نيست اصل درست زندگيه و اون كار مي شه فداكاري هاي مسخره كه يك زماني آدم كم مي ياره . براي همين تصميم گرفتم از همين اول يك چيزايي را درست كنم عشق به همسرم را با رفتار اشتباه جا به جا نكنم محبت كنم ولي خودم را فدا نكنم . اولين گام هم اين بوده كه دست از درست كردن صبحانه براش كشيدم من كه صبحانه خور نيستم و يك ماه صبحانه درست كردن هم ديگه از حالت سوپرايز در اومده شده روتين اگه مي خواد خودش يك چيزي دست و پا كنه . اين جوري اگر هم روزي صبحانه درست كنم براش كلي ذوق مي نمايد و خوشحال مي شود . همسرم هم همينه ديگه به من فوق العاده محبت مي كنه توجه مي كنه خواسته هام را برآورده مي كنه ولي برنامه هاي خودش را هم داره اگه خستس استراحتش را فدا نمي كنه و دقيقا يك بار هم توي جلسه روان شناسي توي اداره دكتر همينو مي گفت كه رفتار درست اونه نه رفتار شما . شما بايد اصلاح بشيد نبايد فداكاري بي حصر كرد بايد براي نيازها و عادات خودتون ارزش قائل باشيد .

طولاني شد ببخشيد .

پ . ن : نگار جون كجايي ؟

پ . ن 2 : ادماه مطلب رمزي نيست در مورد خودمه .

ادامه نوشته

آخر هفته اي با طعم كادو

4شنبه تولد ليلي عزيز بود كه نتونستم برم و خيلي خيلي ازش عذر مي خوام و اميدوارم دفعه بعدي كه امكان ديدن دوستان باشه زودتر برام پيش بياد . دليل اصليش اين بود كه بايد از راه اداره مي رفتم و چون در حد يك عدد مجسمه حجاب و عفالف كامل بايد بريم سر كار روم نمي شد با اون قيافه برم ديدن بچه ها و بعدش از ظهر ديدم كه بله سرماخوردم و اين هم به دليل قبلي اضافه شد . سرماخوردگي ادامه يافت و بدتر شد به صورتي كه تا رسيدم خونه رفتم زير لحاف و سعي كردم بخوابم ولي ديدم ده دقيقه از وقت اومدن همسري گذشت ازش خبري نيست زنگ زدم و فهميدم كارخونه اوضاع شديد به هم ريخته است و بايد بمونن كارها را راست و ريس بكنند و خلاصه دلم اين قدر براي خودم سوخت : تنها تب دار با گلودرد تازش هي عذاب وجدان نمي ذاشت بخوابم و گفتم بذار مرغ را پاشم بپزم همسري گناه داره شب خسته مي ياد خلاصه تا اون موقع رعناي گلم و بانوي ارديبهشتي عزيز هنوز دستوراتشون به دستم نرسيده بود و از رو حرفايي كه قبلا از مامان شنيده بودم پختم راستش غرور اجازه نمي داد دوباره بپرسم ولي دستوراتتون را براي دفعه بعد يادداشت كردم دستتون در نكنه . مرغش خوشمزه بود ولي با اينكه يك ساعت و نيم گذاشتم هنوز خيلي خوب نپخته بود البته اب خيلي كم ريخته بودم يعني به نصف مرغ هم نمي رسيد يعني علت اين بوده ؟در اخر هم مرغم اب نداشت فقط يك سس غليظ داشت . در هر صور 4شنبه به اشپزي و مريضي گذشت و آخر شب همسري اومد خونه شام خورديم خوابيديم .

5 شنبه صبح هم منو رسوند خونه مامان اينا و مامان برام سوپ پوخته بود و خلاصه حالم خيلي بهتر شد يك سر هم رفتم كتابخونه و توي راه ماماني زنگ زد كه شب مي يان ديدنم و منم رفتم سيب و پرتقال و موز خريدم راستش توي يخچال با مشكل انبوه شدن بيش از حد ميوه مواجه هستيم ها ولي مشكل اينه مهمونا با خودمون 9 تا بودند و تعداد ميوه هاي مختلف 9 تا نبود :دي . ظهر با همسري تماس گرفتم گفت اوضاع كارخونه هنوز نامناسبه و ممكنه دير بياد منم به مهمونا گفتم اقا بذاريد فردا بياييد خونمون هر چند همسري بعدش گفت چرا با من هماهنگ نكردي ولي خوب منم گفتم اصلا واسه تو تغييرش دادم كه :دي عصر هم با بابا و دايي رفتيم خونمون تا دايي عسيسم سيستم صوتي را راه اندازي نمايد برايمان . همسري عزيزم تا از راه رسيده بود ، خونه را جاروبرقي كشيده بود اتاق ها را مرتب كرده بود گردگيري كرده بود و دست شويي را هم شسته بود و ظروف پذيرايي را هم اماده كرده بود ،كلي شاد شدم خلاصه كارها تا حدودي انجام شد و بابا اينا رفتن و خونه را جمع و جور كرديم بعد رفتم كتاب بخونم همسري اومد گفت پپر من تا نگه چرا غصه داره نمي شه كتاب بخونه . منم گفتم غصه دارم من مريض بودم تو اصلا به روي خودت نيوردي . اونم گفت نه من هي حالتو پرسيدم خودم رسوندمت دم خونه مامان اينا كارها را تنهايي كردم منم گفتم الكي نگو من مريضم نبودم تو همشو انجام مي دادي گفت خسته بودم از 6 صبح تا 10 شب سر كار بودم اونم با استرس گفتم ولي مي تونستي بري محلول صورت بخري همون موقع حمام بري ولي  نمي تونستي براي دكتر رفتن به من تعارف كني يا يك چايي برام درست كني يا يك ليوان شير بهم بدي . اونم هي گفت معذرت مي خوام به فكرم نرسيد ولي از ته قلبش نبود اينو خودم مي دونم . يك جواريي عادت به فداكاري نداره منم مريض بودم پا شدم براش غذا پختم درسته نمي پختم توقع نداشت . اون اين جوريه خستس به خودش حق مي ده به جاي رسيدن به من حمام بره و بخوابه و من اصلا اين جوري نيستم . در هر صورت گذشت و هي قربون صدقم رفت و اينا راستش ولي از دلم بيرون نيومد هر چند تفاوت فرهنگي خانواده ها هم هست همسري وقتي مريض بود مامانش محلش نمي داد مي گفت پاشو برو دكتر همين ، نه سوپي نه حتي محبتي نه رسيدگي ولي تو خونه ما اين طور نيست خيلي مراقب هميم تا مريض شم مامان هزار بار بهم زنگ مي زنه سوپ مي پزه بابا با اينكه مي دونه دوست دارم كارهامو خودم بكنم چندين بار ازم مي پرسه چايي بيارم برات شير بيارم برات هممون نسبت به هم همين طوريم يك جورايي پس باعث شده عكس العملامون متفاوت باشه منطقا درك مي كنم و به خصوص اينكه مي دونم همسري هر كار مي كنه تا سردي خانواده خودشون با احساساتي بودن شديد من يك جوري منطبق كنه تغيير بده يادگرفته هاشو ولي خوب ... تازش 5شنب اتفاق بدم افتاد من نشسته بودم رو مبل بابا اينا را نگاه مي كردم و با تنظيمات تلفن ور مي رفتم كه ناگهان صداي مادرشوهر گرام را شنيدم همسري هم نبودش و اصلا نمي دونستم من اشتباهي زنگ زدم يا اون زنگ زده اوضاعي بود ها اقا !! و اونم هي طعنه زد چرا نمي ايين ؟ خودتونو گرفتين ! از اين حرفا و من لعنتي هم كلا بر خلاف اين غرغرهايي كه مي بينيد مي كنم اصلا در عمل توانايي بد حرف زدن يا طعنه زدن يا خودمو گرفتن را ندارم يعني واقعا همين مادرشوهري كه مي دونيد چشم ديدنشو ندارم آن چنان با محبت و خنده جواب گوي گنده گويي هايش بودم كه نگو و حتي واسه فرداش دعوتشم كردم البته سرسري و اون قدر الان از خودم چندشم مي شه ولي تا تو اوج دعوا نباشم نمي تونم دلخوريمو نشون بدم و همسري هم دعوام مي كنه مي گه وقتي از مامانم دلخوري اين قدر نگو و بخند باش . بايد روي خودم كار كنم.

جمعه هم صبحش همسري عزيز صبح زود پا شد رفت حليم عدس و نون تازه خريد و البته بعدش با اجزتون تا ظهر خوابيد . عصر مامان و دو تا دايي هام دو تا زن دايي دختر دايي و پسر داييم اومدن ديدنمون خيلي خوب بود و خوش گذشت و ديگه حسابي در مهمان داري خبره شديم :دي كار نصب سيستم صوتي هم تمام شد . واي چه خوب بود پيشم بودند . براي چشم روشني يا جاخالي نمي دونم اسمش چيه مامان كه برام گوشواره طلا سفيد آورد ست گردن بندم . زن داييم يكيشون يك ست سه تايي ظرف پيركس اورد كه احتياجم ندارم اون زن داييم هم گلدون گل برام اورد كه قشنگه و خوب به درد مي خوره چون توي همه گلدونام گله اگه گل طبيعي بياد گلدون خالي ندارم . مامان زن دايي كه نشده بود عروسيم بياد برام يك ماهي تابه بيضي مخصوص سرخ كردن ماهي يا مرغ درسته فرستاده بود . و مامان بزرگم هم يك سيني سيلور و يك روميزي سنتي .

تازش آخر شب هم باز از دست همسري اشك ريختم چرا همش ايراد مي گيري اونم گفت بي انصاف نباش تو نظرمو مي خواي منم عيبي اگه به نظرم مي رسه بهت مي گم خوب نپرس گفتم اصلا از دست خودم گريه مي كنم چرا كارم عيب داره اونم گفت بيخود مي كني چرا نگاه مي كني از 20 نمره ، 19 نمرش را گرفتي 1 عيب كوچيكو زوم مي كني روش ؟ گفتم ولي تو هيچ وقت 19 نمره مثبت را نگفتي . گفت معذرت مي خوام درست مي گي ولي باور كن متوجه نبودم اين قدر حساس نباش عشقم . اين قدر خودتو اذيت نكن عالي هستي چرا بايد غصه بخوري تو فلان كار عالي عالي نيستي . از اين صحبت ها ديگه

مي گم چقدره سوال برانگيز بود پست قبلي من انواع سوالات خصوصي و عمومي قول مي دم يك پست حتي اگه بشه امروز يا فردا بذارم راجع به اسمم تحصيلاتم  رشته ام و .... اوناييش كه مي شه گفت  و رفع ابهام نمايم .

بي حوصلگي در حد بندس ليگا

ديروز ساعت 9:30 آقاي رئيس زنگ زده سريع بدوين بياييد اتاق من بايد برين يك جلسه ، آژانس منتظرتونه دم در . خلاصه من و همكار گرام هم در شوك رفتيم تو اتاقش و گفت من و اون يكي رئيس بايد مي رفتيم جاش شما برين و بگين بايد تو فلان زمينه تصميم گيري كامل با معاونت ما باشه . ما هم رفتيم و همين شد كه دير آپلود كردم . و اولا كه جلسه در حد مديريتهاي بالاي شركت بود يعني واقعا من و همكارم عين تكه اضافه بوديم و بعد كه همكارم پيام مدير رو رسوند در حقيقت يك جورايي گفتن اصلا اين كميته را تشكيل داديم كه ديگه اين معاونت شما اين قدر نظر نده !!!!! يعني ضايع شديم ها آقا ضايع :دي بعد جلسه از خنده در حد انفجار بوديم ...

عصرش هم رفتم كتابخونه و همسري براي ترميم دندوناش رفته بود دندون پزشكي همون طرفا كه اومد دنبالم با هم رفتيم خونه و ديدم براي 3 تا ديگه از دندوناشم نوبت گرفته . خلاصه يك مقاديري ناراحت شدم و سعي كردم ارشادش كنم گفتم بابا همسري آدم هر ماه بايد بدونه چه قدر مي خواد خرج كنه بايد موارد پرخرج را بين ماه هاي مختلف تقسيم بندي كرد . اين ماه اون كارمزدي كه ازش خبر نداشتيم يك دفعه اضافه شد عصب كشي و پركردن و روكش دندون من پيش اومد كه كاريش نمي شد كرد مي دوني كاراي لوله كشي هم نمي شه عقب انداخت تازه احتمالا پول عكاس و فيلم بردار را هم بخواهيم تسويه كنيم و من همه رو برات توضيح داده بودم همه رو هم بايد از پس انداز برداريم نه از حقوق . خودت بايد رعايت كني عزيزم هيچ كدوم از كاراي دندون پزشكي تو واجب نبود مي شد بذاري براي ماه بعد چون نه جرم گيري ضروريه نه اينكه ترميمات لازم بود دكتر گفت بهتره ترميمش كني چون از پر كردن قبلي خيلي گذشته . گفت خوب ماه بعد به جاش از حقوق مي مونه مي ذاريم رو پس انداز گفتم مي دوني كه نمي شه ادم بايد عادت كنه به پس اندازش دست نزنه . بايد فكر منم مي كردي همه خرج ها به عهده منه اين ماه حدود يك تومن دادم اين جوري دوست ندارم نمي خوام همه پولم تو خونه خرج شه . يك مقاديري رفت فكر كرد و اومد گفت راست مي گي ولي عيب نداره ببين اول زندگي مشترك همين طوره من قول مي دم سعي كنم به كنترل مخارج فكر كنم و بيشتر دقت كنم . اميدوارم همين طور باشه .

براي شام با همديگه كوكوسبزي پختيم البته همسري خيلي خسته بود و پاشم درد مي كرد ولي عذاب وجدان نمي ذاشت كه بره بخوابه و من تنهايي اشپزي كنم . كلا مهربونه و معتقد به برابري. خوشمزه بود ولي يك كم به تلخي مي زد كه خوب تقصير ما نيست مال سبزيشه . و البته يك كمي هم تكه شد :دي اين ديگه تقصير منه ولي . شب هم خوابم برد ديگه .

ولي بي حوصله ام خفن حس مي كنم روزام الكي داره مي ره حس مي كنم كار خاصي نمي كنم عصبانيم كه اين قدر زود خوابم مي گيره قبلن زودتر از 1 امكان نداشت بخوابم صبح هم سر حال بودم دلم مي خواد به خودم برسم دلم مي خواد خانه دار باشم يعني كدبانو هي خيلي چيزا دلم مي خواد اما نه وقتش هست نه استعدادش نه حسش . چرا آخه ؟ حس مي كنم دلم مي خواد يك كارايي براي همسري بكنم ولي تواناييشو ندارم . دلم مي خواد سوپرايزش كنم دلم مي خواد يك جوري موهامو درست كنم كه خيلي خوشش بياد دلم مي خواد براش سرحال باشم دلم مي خواد چيزاي خوشمزه بپزم . اخه من و همسري به فاصله يك ربع از هم مي رسيم خونه واسه خيلي چيزا وقت نيست . امشب مي خوام مرغ بپزم . بلد نيستم بايد سرچ مرچ كنم ؟ چطوري مرغ خوشمزه مي پزن يعني ؟:دي

 صبح از خواب پريدم به فكرم رسيد برم براش صبحانه اماده كنم ببره دو تا قاضي ( اگه غير اصفهاني هستيد همون ساندويچ معني مي ده :دي ) نون و پنير يكيشو با خرما يكيشو با گردو براش درست كردم بيدار شد گفت نه ديروز گردو خوردم نمي خورم ديگه يك چيز ديگه مي برم دلم گرفت ولي به روي خودم نيوردم رفت صورتشو  شست و اومد فكر كنم فهميد چه كار بدي كرده اومد بغلم كرد گفت ببخشيد عزيزم ناراحت كه نشدي يك وقت ؟ گفتم نه هاني . گردوهاشو دراورد همونا رو برد .

ديروز به اندازه 20 دقيقه همسري كنارم دراز كشيده بود و داشت از اداره برام تعريف مي كرد و هر 2 تا 3 تا كلمه اي كه مي گفت هي منو مي بوسيد خندم گرفته بود گفتم بابا ولم كن بعد دنبالم كرد بعد ياد اون وقتا افتادم چه قدر بيكار بوديم چرا حالا همش اين قدر سرمون شلوغه چه قدر غذا مي برديم پارك مي خورديم چه قدر چرت و پرت مي گفتيم  حالا كلي حرف جدي داريم كلي كار كلي خستگي كلي مهموني .

تا ديروز با هم از خونه مي رفتيم بيرون خيلي عالي بود ولي الان ساعت سرويس همسري تغيير كرده و زودتر مي ره دوست ندارم .

پ. ن 1 : 4 نفر از متهمين اون باغ خميني شهر امروز توي يكي از ميدوناش اعدام مي شن در ملا عام . تا حالا تماشاي اعدام رفتين ؟ وقتي دبيرستان بودم يك بار با دوستام رفتيم از راه مدرسه امتحان نهايي بود نمي دونيد چه هول هولي امتحان را داديم تا به مراسم برسيم . اعدام توي فلكه فيض بود . ما هم مدرسمون آب250 بود سمپاد مي رفتم . عجب آدمايي بوديم ها

دندان هاي خراب ما

هوا ديگه داره آروم آروم سرد مي شه ها آخ جون لباساي زمستونه :دي چكمه پالتو كاپشن به به فقط از برف مي ترسم چون بلد نيستم روش راه برم

ديروز بعد از اداره رفتم خونه مامان اينا و به ريزه خواري شديدي هم دست زدم ته دلمه ها را خوردم كنار سام سام برنج و تن ماهي خوردم سوسيس و تخم مرغ ها را گوشه چشمي بهشون داشتم و خلاصه بعد هم پا شدم رفتم دكتر . هفته پيش عصب كشي كرده بودم و اين هفته رفتم پرش كردم دكتر گفت روكش هم حتما مي خواد ولي حالا يك كم وقت ديگه بيا هر چند احتمالا هفته ديگه براي روكشم نوبت بگيرم راحت شم . همسري هم از اون ور رفته بود دندون پزشك خودش جرمگيري كرده بود و براي امروز هم براي ترميم دوتا دندوناش نوبت گرفته . چه قدر گرونه دندون پزشكي ها تا اين لحظه 140 تومن خرج دندون من و 40 تومن همسري بوده به علاوه يك روكش و دو تا ترميم و يك پركردن ديگه كه مونده يعني گمون كنم نزديك 600 تومن بشه اوف!

جمعه كه خونه بابا اينا بوديم حرف فرني شده بود و بابا گفته بود فرني اي كه خريده بوديم دفعه قبل خيلي خوشمزه بوده بنابراين همسري با كلي زحمت رفته بود فرني خريده بود و اورد يك ظرف براي مامان اينا يكي هم براي خودمون دست گلش درد نكنه كه اين قدر با محبته . بعدشم ديگه قرار شد بريم خونه خودمون كه مامان اين بار هم 2تا شيشه دوغ بهم داد يك بوگير دست شويي كه ديگه بوي زردآلو راه نندازم :دي سر راه همرفتيم شير خريديم من رفتم حمام همسري شام كره عسل خورد براي صبحانه فردا گردو شكست و تندي خوابيديم .

همسري ازم مي پرسه اگه قرار بود جز اين شغلت يك كار ديگه هم داشته باشي چي دلت مي خواست ؟ بدون درنگ گفتم كار تو دفتر روزنامه مي پرسه يعني خبرنگاري مي گم تهيه خبر مي گه اينجا يعني فكر مي كني خبر جنجالي و پرتيراژ مي نويسي و ....؟ گفتم نه اصلا چيزي كه دوست دارم اون مدل خبرنگاري نيست خبر جنجالي هم نه . دلم مي خواد يك موضوع بهم بدن يا حتي بهتر خودم انتخاب كنم حالا گيرم اين موضع هويج باشه بعد برم راجع بهش تحقيق توي سايت هاي مختلف ايراني خارجي برم كتاب هاي مختلف را بخونم و بعد مطلب تهيه كنم اين جوري . عاشق اين كارم . همسري مي گه جالبه فكر نمي كردم . راستياش من به صورت محدودي با يك سري مجله هاي تخصصي كارمون هم كار مي كنم و ماهيانه براشون مطلب تهيه مي كنم اين يك كار فرعي هست يك نوع شغل دوم با زمان كم ماهي يك مطلب . خيلي تو فكرشم يك موضوعي كه دوست دارم را خودم بهشون پيش نهاد بدم و روش كار كنم شايدم اين كار رو كردم . يك جورايي غلغلكم مي ده . همسري خيلي تشويقم كرد .

همسري نوشت : همسري يك دنيا ازت ممنونم . ممنونم كه تشويقم مي كني كاري كه دوست دارم را انجام بدم و برم جلو . ممنونم كه وقتي مي دوني عاشق كتابم بهم مي گي به اين همه مطالعه ات افتخار مي كنم تشويقم مي كني و همه تلاشت را مي كني برام وقت هايي براي مطالعه را جور كني . ممنونم كه بهم رانندگي و جسارت نشستن پشت ماشين را ياد دادي .

وقتي كائنات نمي خواهند تصميم هاي خوب تو عملي شوند

ديروز ظهر بعد از 2 ماه اولين جلسه باشگاه را رفتم . كلا روحيه مي ده به آدم هر چند يك جورايي شبيه سالن مده و عده كمي براي ورزش مي يان البته الان توي پاييز و با رفتن دانش آموزا و دانشجوها تعداد اونايي كه واقعا براي ورزش مي يان بيشتر شده . در مجموع ولي براي روحيه آدم جاي خوبيه حتي هموني كه به خاطر قر و فر بقيه تو هم مجبوري دائم به فكر قر و فرت باشي :دي توي راه به همسري زنگ زدم دارم مي رم باشگاه اونم گفت الان مربي بهت مي گه چاق شدي :دي خلاصه با اجازتون نه تنها مربي بلكه بقيه هم عنوان داشتند واي عروس خانم چاق شدي ها ! يعني اوج افسردگي . اما اين قدر همه تحويلم گرفتن و شاد بودن از برگشتنم كلي خودم شارژ شدم .

ديروز گفتم مي خوام اين مادرشوهر را از زندگيم حذف كنم و ديگه كاري به كارش نداشته باشم حرص نخورم فقط در برابر بدي هاش دفاع كنم اما مگه خودش مي ذاره خوب . ديشب قرار بود همسري بره استخر يعني ساعت 8:30 تا 9:30 يك شنبه ها استخر داره و قرار بود ظرف مامانشم ببره و يك گل بخره بذاره توش و بعد استخر ببره بده و يك ساعتي هم بشينه اونجا آخه استخرش دم خونه مامانشه اما قبلش مامانش زنگ زد منم داشتم كتاب مي خوندم تا يك جاهايي صحبت عادي بود ولي بعد از يك جايي ديدم همسري مي گه واي چرا اخه چرا به اون گفتي باز! چي بگم من ؟!! و كلا رفت تو فاز دپرسي و اصلا از اين رو به اون رو شد و خلاصه بعد هم در كل گفت حوصله ندارم برم استخر اصلا نمي تونم برم نمي تونم مامانمو ببينم يعني چه قدر مي شه احمق بود! و خلاصه در اثر اصرارهاي فراوان فرمود مامانش باز چي كار كرده .

بهتون گفته بودم همسري يك خاله خيلي بدجنس داره كه كلا همه مي شناسنش ديگه . خيلي خوش سر و زبونه و از اون طرف بدجنس و دروغگو و روي ما هم حساسه چون دلش مي خواسته همسري با دخترش ازدواج كنه يعني تا اونجا پيش مي ره كه پيش نهادات هم مي ده كه اگه باش ازدواج كنه بهشون خونه هم مي دم و ... همون خاله اي كه براي كادوي عروسي هم اون كارها را كرد . مي دونم باباي همسري نمي خواسته زياد با اين خاله بگردن حتي ديدم خواهرشوهر و همسرش هم به مامانش مي گن و خلاصه سر كارايي كه مامان همسري قبل عروسي كرد همسري بهش يك بار گفت مبادا به اين خاله چيزي از زندگي هامون بگي ها مبادا باش دردل كني ها . خلاصه مادرشوهر پرروي اين جانب پشت تلفن به همسري گفت من ناراحت شدم دايي اينا مي خواستن بيان خونتون منو دعوت نكردين و رفتم به خاله بزرگه هم گفتم چه قدر بدين كه اين كارها را نكردين! يعني بايد تو اين خانواده باشين تا بدونيد اين حرف چه فاجعه اي هست . اين يعني خاله بزرگه با هزارجور حرف و نقل و آب و تاب به نحوي اين قضيه را براي كل فاميل تعريف خواهد كرد كه همسري را سكه 1پول كنه دقيقا در همين حدها . همسري يعني در حال انفجار بود چشماش سرخ سرخ بود در كنار اينكه بنده هم شديد عصباني شدم چه قدر آدم مي تونه آخه پر رو باشه نه تلفن بزنه براي احوال پرسي نه پاگشايي بكنه نه هيچ احترام معموله و هيچ رسمي را به جا بياره بعد بگه اين رسم بوده منم دعوت كنيد چرا نكردين . خداييش صد جاي ادم مي سوزه ا اگه اين رسمه بقيه چيزا پس چرا يادت نبود ؟ ديگه همه برنامه هامون ريخت به هم و فقط مشغول دلداري دادن همسري  و پرت كردن حواسش بودم . ولي خودش برگشت گفت تنها راه دوري و دوستيه !

يك جورايي مي خواد بدجنسي كنه مي ره اين حرفها را تو فاميل مي زنه كه مثلا باهاش دلسوزي كنن و پشت سر من بد مي گه كه باعث اين كار من بودم ولي آخر دودش تو چشم خودشه من كه از خدامه اوقات تلخي پيش بياد نرم خونشون خودشه كه تنها مي مونه پسرش ازش دور مي شه ! خلاصه اينم از ديشبمون !

همسري يك دوستي داشت كه گفتم حسودي زندگيمونو مي كنه هي گفتين خطرناكه باهاش نرين و بيايين . اين در حقيقت سرپرست قسمتي هست كه همسري توش كار مي كنه . البته همسري گروه بالاتر و در نتيجه حقوق بالاتري داره و اينكه چرا اين طوره شرحش مفصله و به يك سري جا به جايي هاي چارتي مربوط مي شه . ديروز رئيس قسمت همسري را صدا زده گفته ببين چون دوستت دارم بهت مي گم بين خودمون باشه اين يارو كه دوستت و سرپرستت هست خيلي بهت حسودي مي كنه مواظب باش ها مثلا اومده پشت سرت حرف زده و گفته راندمانش را به جاي 100 بايد 96 رد كنيد خوب نظر نهايي با منه و 100 رد كردم ولي مي ياد اين جوري مي گه !!!! فكر كنيد يعني ما دوست خانوادگي هستيم ادم اصلا مي مونه .

چه قدر حرف زدم بسه ديگه زيادي طولاني شد .

سام سام ديشب مهمون ما بود

ديروز توي اداره براي دو تا كار رفتم پيش مدير و مهربانانه برخورد كرد بعد هم اجازه گرفتم روزاي فرد ناهارم را نخورم و نيم ساعت هم زودتر برم باشگاه بدن سازي . خودم حس نمي كنم ولي كلا همه مي گن مدير با من خوبه و از طرز كارم خوشش مي ياد واسه همين باهام راه مي ياد هميشه . بعدازظهرش هم جلسه اي بود كه با كار منم در ارتباطه و يك جورايي سخت و پيچيده اش مي كنه ولي از يك مدت ديگه توي دور مي افته .

عصر هم رسيديم خونه يك استراحتي با همسري كرديم و من وسايل اوليه اسنك را اماده كردم يعني سوسيس و كالباس را رنده كردم همسري هم قارچ ها را ريز كرد تا سام سام اومد خونمون . دست مامان گلم درد نكنه يك پلاستيك خيلي خيلي پر از اين ماكاروني كيلويي ها با سام سام فرستاده بود برامون . خود سام سام هم يك بسته شكلات خيلي بزرگ و شيك و پيك برامون خريده بود . اومد يك كم ميوه و چايي خورديم و بعد خود سام سام به عنوان سراشپز مشغول درست كردن اسنك ها شد من و همسري هم كمكش نموديم كه البته موادمون خيلي زياد شد كل بسته نون را درست كرديم اضافه هم اومد . جاتون خالي شديد خوشمزه بود حتي همسري كه از اسنك بدش مي ياد اعتراف كرد عالي بود . خودمون يك عالمه خورديم ظرف مامان بزرگش و عمه اش را هم پر كردم برد ، براي مامانم هم فرستادم . بعدشم يك عالمه تخته نرد بازي كرديم و سام سام جونم رفت . مامان بزرگ و عمه همسري وقتي رفته بود اسنك ها را بهشون بده خيلي بهش اصرار كرده بودند بايد براي سرويس پپر يك فكري بكني كه اين راه طولاني را نخواد توي زمستون تنهايي بره يا با سرويسش صحبت كن يا خودت ببر و بيارش يا باهاش تا دم سرويس برو و از اين حرف ها خلاصه . كلا عمه اش آدم مهربون و خوبيه خيلي هم حواسش به ما هست برعكس مامانش و البته چون خير و شر با هم نمي سازن بايد بدونيد مامان همسري رابطه خوبي با اين بيچاره ها نداره .

بعد هم با همسري كمي عشقولانه بوديم مهربانانه نسكافه خورديم و خوابيديم تا خود صبح . تو اداره هم از صبح يك عالمه كار دارم و با حداكثر ظرفيت در حال انجام وظيفه هستم . اين بود انشاي من .

پ. ن : همسري از دست مامانش دلخور نيست شايد اين چيزي باشه كه خيلي اذيتم مي كنه وقتي بهش مي گم مي گه من توقعي ازش ندارم هيچ توقعي مي دونم تو توقع داري در قبال تنها كاري كه منطقا به نظرم مي رسه اينه كه خودم با خوبيام كارايي كه از نظرت اون بايد بكنه و نمي كنه را جبران كنم و به تو هم حق بدم هيچ كاري براش نكني و اون نبايد توقعي ازت داشته باشه . منطقي هست صحبت هاش ها ولي خوب ...

ديروز سر يك بحثي مي گه من با تنبيه مخالفم وقتي كسي كار اشتباهي هم مي كنه به نظرم بايد يك جور مشخصي بهش خوبي كني تا خجالت بكشه . يك دفعه گفتم نكنه هي به مامان باباي من خوبي مي كني مي خواي از اين روش بري تا بي خيال كاراي مامانت شم . گفت نه بابا نترس ديوونه انتظاري ازت ندارم . بعد بغلم كرد گفت پپر نمي دوني تو تصورت نمي گنجه من دوستت ندارم عاشقت نيستم مي پرستمت واقعا مي پرستمت خيلي ماهي . من حاضرم همه چيز را براي با تو بودن فدا كنم . ولش كن مامانمو ولش كن .

بهش مي گم اخه چطور ناراحت نيستي از رفتار مامانت يادت نيست چه قدر ظلم كرد ؟ مي گه قبل از عروسي چرا ولي از بعدش كاري به كارمون نداشته . پس منم ديگه ناراحت نيستم .  

پ. ن : تصميم جدي دارم از امروز بي خيال مامانش شم تصور كنم وجود نداره فقط اگه باز حمله كرد دفاع كنم اگر نه هم هيچي

اولين مهمون داري پپر و همسري

4شنبه تنها چيزي كه يادم مي ياد از موقعيه كه عصر بود و به همسري گفتم بايد ديگه بريم سراغ تميزكاري و آشپزي . همسري كامل خونه را جاور كشيد گردگيري كرد دست شويي را هم شست و سالاد درست كرد  قبلشم البته رفت هلو و موز و خيار و هويج خريد . منم تي كشيدم و حمام را شستم و شام درست نمودم و تلاش كردم سينك ظرف شويي را تميز كنم كه نشد كه نشد يعني اين مستاجره زياد تر و تميز نبوده منم كلا يك مقاديري حساسم رو تميزي و مثلا اگه بدونم ليوانم قراره يك ساعت نشسته توي سينك باشه كهير مي زنم :دي. شام ماكاروني بود و خيلي خوشمزه بود به نظرم خودم ولي موادش واقعا كم بود طوري كه نصف ماكاروني را باهاش مخلوط نكرديم  و بقيه اش هم خيلي پر ملاط نبود . نمي دونم چرا كلا پيمونه دستم نيست در ضمن اينكه اشپزي توي خونه مامان با ظروف آشنا راحت تر بود . لوله كش محترم هم نتونستند آخر هفته باز تشريف بيارن و تا ايشون نيان يك كاري بكنن نمي شه در راستاي نصب ماشين ظرف شويي اقدامي كرد . خلاصه همينا ديگه 4شنبه سرگرم تميزكاري و لذت بردن از شاممون بوديم .

5 شنبه صبح همسري رفت سر كار و البته قبلش ماشينو از پاركينگ در مي ياره براي من . منم پا شدم مي خواستم برم خونه مامان اينا كه يكهويي اون قدر دلم براي خودش و مهربوني هاش و بوسيدناش تنگ شد كه گفتم بذار حداقل براش يك ژله درست كنم چون ژله خيلي دوست داره خلاصه ژله پرتقال را درست كردم و راهي كتاب خونه شدم بگذريم كه پارك دوبل بلد نبودم بكنم و در كمال شرمساري از يك اقايي خواستم برام پارك كنه . بعدشم رفتم خونه مامان اينا حرف و صحبت و خوش گذروني و ناهار هم استامبولي بود و در حين ناهار برادر گرام فهميد صبح آبروريزي داشتم و به زور منو برد تمرين پارك دوبل و البته خيابون گردي هم نموديم خيلي سخت بود برام خيلي زياد ولي خوب كمي راه افتادم . بعد اومديم خونه نسكافه و بيكسويت داشتيم مي خورديم و من در حال مرگ از خواب بودم كه تصميم گرفتيم بريم هايپر ماركت . اونجا هم يك بسته عود خريدم كه چه اسماي خنده داري دارن انواع بوهاش ها ! من باران نقره را گرفتم . يك خوشبو كننده هم با بوي زردآلو گرفتم و يك ماست ميوه اي هلو كه همسري عزيز دوست نداشت و من اون قدر عاشقشم كه تا صبح ترتيبشو دادم . به عنوان غنائم هم اين بار مامانم دو تا ماكاروني دو تا حلب روغن جامد دو تا نون فانتزي صبحانه و يك سري چيزاي پلاستيك براي راه آب داد .

ديگه بعد هم رفتم خونه و كمي دراز كشيدم و اومديم ژله بخوريم كه خيلي خوب از توي قالب در نيومد طبق معمول ولي بهتر شده بود يك دفعه برعكس كردن اين قالب هاي پلميري هم سخته برام ! طبق معمول همسري قبل اومدن مهمونها وسواس نظافت شخصيش عود كرد و رفت حمام طولاني و سشوار و خودم تنها مجبور شدم ترتيب همه كارها را بدم البته بعدش عذاب وجدان داشت ولي همينه ديگه هميشه همين طوره بايد باش كنار بيام . حتما حتي در صورت معطل شدن و عجله بايد حمام روزانه اش را بره لباس زيرش را عوض كنه سشوارشو بكشه .... ولي خوب فقط در مورد نظافت شخصي حساسه اما چون مامانش كلا زياد مرتب نبوده در بقيه موارد حساس نيست من تا اين لحظه ديوانه شدم بس كه توضيح دادم حتما دم پايي رو فرشي بپوش و حتما قبل از ورود به اشپزخونه با دم پايي اشپزخونه عوضش كن . قبل از اومدن مهمونا عود را روش كرديم بوش خوب بود ولي با اينكه من تا نصفه گذاشتم بسوزه بوش برامون زياد بود يعني تحملمون تا يك سومش بود . اون خوشبو كننده زردآلو را هم اين قدر توي دست شويي زدم كه وقتي وارد دست شويي مي شدي از خنده منفجر مي شدي چون يكهو هوا پر بوي زردآلو مي شد . خلاصه داييش اينا اومدن همه چيز هم خوب پيش رفت . اين داييش عروسيمون نيومده بودند مي گفتن مريض بودن ولي تا يك حدودي امكان داره الكي بگن چون رابطشون با بقيه فاميل خوب نيست يعني همسري اينا كلا فاميلشون مذهبي نيستن مهموني هاي بزن برقص و بي حجاب و لباساي آزاد و اين زن دايي اون وقت مذهبي شديد اهل گير دادن اونم و اينه كه اونا هم تو مهمونيا دعوتشون نمي كنن و اوضاعشون شكرآبه خلاصه حالا به جاي عروسي اومده بودن و كادو اوردن همسري از قبل گفته بود كه كادو هم زياد نمي يارن و نيوردن يك سكه يك گرمي بود . از زن داييش خوشم نمي ياد فضول و گنده گو هست مثلا پرسيد خونه دايي مملي چند متره گفتيم 60 گفت وا قوطي كبريت ! ديگه زنش جهزيه هم اصلا چيزي آورد؟!!!! آخه بگو به تو چه . اسباب منم خيلي نگاه مي كرد .

شب خوبي بود و البته بگم آخر شب در راستاي اون برنامه كه همسري گفته نذار حرف تو دلت قلمبه شه بهش گفتم ببين از ننه گرامت بازم بايد بگم متنفرم ببين يكي از كارايي كه مامان باباي من مي كنن برامون مي كنه ؟ با اينكه اينا وظيفه اونه اينجا خودشو زده به نفهمي اما وقتي نوبت خودش شه باز عاقل مي شه . همسري بغلم كرد فقط بوسيدم گفت كاري از دستم برنمي ياد ما هم سعي مي كنيم كاراي مامانت اينا را جبران كنيم مامانم درست بشو نيست پپر يك عمر همين بوده منم حرص خوردم . هر چند راضي نيستم و امروز بايد بپرسم حس خودش نسبت به اين مامان كلاشش چيه ؟

راستي شبش هم مايه ماكاروني درست كردم كه بريزيم روي ماكاروني هاي سفيد ديشب كه مخلوط نكرده بوديم تا بخوريم ولي اعتراف مي كنم خيلي بد بود .

جمعه صبح من كتاب مي خوندم و همسري خوابيد . قرار بود ظهر بريم بريون بخريم بريم خونه مامان اينا ولي همسري طبق معمول و وسواس تميزيش اون قدر لفت داد كه كلي معطل شديم و رفتيم سراغ كباب و بريون ريحون توي خيابون فردوسي . يعني نمي تونيد تصور كنيد چه قدر شلوغ بود غير قابل تصور دو ساعتي توي صف بوديم و حدود 2 رسيديم خونه ما كه از شرمندگي داشتم اب مي شدم . بريونش خيلي خوشمزه بود ديگه گفتيم خنديدم خيلي خوش گذشت خيلي زياد و عصر باز رفتيم هايپر ماركت . نون اسنك خريديم يك بسته قارچ شكلات ماست و بادمجون كه من واقعا خوشم اومد به نظرم فوق العاده بود ولي همسري دوست نداشت و اب ميوه . 

بعد هم عصر رفتيم خونه دايي اينا شام هم مامان كلم پلو درست كرد و رفتيم خونه خودمون . مامان اينا يك هندونه و در حدود سه چهاركيلويي ميوه هاي ديگه بهمون دادن يك سطل ترشي و يك ظرف پر از كلم پلو . در ضمن يك تكه سيم هم براي شستن سينك ظرف شويي بهم داد كه معجزه كرد برق مي زنه سينكم الان .

همسري بغلم كرد و بوسيد گفت پپر نمي دوني چه قدر عاشقتم چه قدر خوبي مهربوني چه قدر امروز همه دير شدنا را تحمل كردي و به روي خودت نيوردي . هاني منم عاشقتم مي بوسمت باهات خوبم خوشم به جز مواقعي كه سايه مامانت روي زندگيمه مثل الان كه همه ذهنم مشغوله اه لعنتي احتمالا اين هفته يك شب شام بايد بريم اونجا و اينكه تو فكرم تا حد ممكن دير برم .

پ . ن 1 : امروز صبح با همسري داشتيم فكر مي كرديم ديگه نزديك 1 ماه هست رفتيم خونه خودمون حتي يك روز نبوده كه بيكار باشيم كه فقط بشينيم حرف بزنيم با هم باشيم همش سرمون شلوغه . اين هفته هم دو شب مهمون داريم دو شب احتمالا بريم مهموني كي پس وقت براي خودمون هست ؟

پ . ن 2 : توي روزنامه نوشته مرد 67 ساله به جرم تجاوز به 37 تا زن و دختر به دار اويخته شد . يعني مردك از سنش و موي سفيدش خجالت نمي كشيده ؟!!!!

پ . ن 3 : توي عمله كه ادم كار نكرده با ندانسته هاس ريزش مواجه مي شه . بعد از تي كشيدن دوباره به مشكل قبلي برخوردم كه تي را كجا بذارم تا خشك شه ؟:دي

تنها در خانه

بعد از برنامه هاي فشرده اين مدت ، با همسري تصميم داشتيم سه شنبه شب هيچ برنامه اي نداشته باشيم حتي بيرون رفتن ساده و فقط و فقط استراحت كنيم .

سر كار اوضاع عادي بود فقط اينكه قراره يك پروژه اي اجرا بشه كه كار اينجانب را بسيار استرس ناك مي كنه خوشم نمي ياد اه ! اگه اين ادارات لعنتي گذاشتن آدم يك مدت نفس بكشه . بعد از رسيدن به خونه هم تند و سريع رفتم حمام كه وقتي برگشتم همسري اومده بود خيلي هم باهام مهربون بود خوابيدم پتو كشيد روم بعد رفت برام چايي درست كرد اورد شيريني اورد موهامو خشك كرد و خلاصه بدين ترتيب روز آرامش و عشقولانه ما شروع شد ولي ساعت 7:30 از كارخونه زنگ زدن كه ماشين مي ياد دنبال همسري و بايد بره كارخونه خورد اساسي توي حالمون ولي خوب بازم خوش گذشته بود تا حدودي بهمون . تند تند شام را گرم كرديم و با هم خورديم در حقيقت آخرين ذخيره غذايي را خورديم و ديگه از امروز تمام اشپزي بر دوشهاي خودمان قرار مي گيرد . ظرفاي شام را كه مي شستم همسري هزار بار بغلم كرد بوسيدم و گفت خيلي ناراحته كه بايد تنها بمونم . خلاصه رفت و من موندم و كتاب خواني تا 12 منتظرش بودم نيومد خوابيدم و گمونم 12:30 بود كه رسيد خونه . همين تمام

من بيشتر لباس هايي كه تو خونه مي پوشم شامل شلوارك هاي خيلي كوتاه و بلوزهاي نيم تنه اي هست كه تا زير سينه است يعني در بيشتر اوقات شكم مبارك درون لباس نيست بعد فكر كنيد بعد از عروسي تو همين 3 هفته يك روند افزايشي سريع وزني را هم دارم دنبال مي كنم اون وقت با اون لباسا و شكم مبارك فكر كنيد چه قدر افسرده مي شم جلوي اينه ولي تصميم جدي دارم از فردا سفت و سخت رژيم بگيرم اميدوارم بتونم .

ديگه اينكه قراره امروز خونه را تميز كنيم اساسي . منم كه واقعا دختر زرنگي بودم و اين كارها را بلدم :دي مي گم سينك دست شويي و ظرف شويي و اينا را بايد با چي شست ؟ در ضمن دنبال يك نظافت كار هستيم كه بگيم فعلا ماهي يك بار براي نظافت هاي عمدمون بياد . سراغ مراغ نداريد ؟

ديشب هم همسري زنگ زد حال مامانشو بپرسه كه طبق معمول رفته بود خونه دخترش و نبود و اينجانب به همسري فرمودم ديگه خونه ننت نمي يام چون رفت تو يك ماه كه عروسي كرديم به رو خودش نيورده يك بار دعوتمون كنه . در ضمن بعد از خريد طلا براي شب يلدا هم دوباره يادم افتاده مادر گرامتون هيچ اقدامي ننمودن . خيلي هم ادم بدجنس و بدي هست مامانت . همسري هم گفت ول كن مهم اينه خودم خوبم همه كار برات مي كنم حالا مامانم خوب بود خودم بد كه بدتر بود . بخند پپري . اونجا هم نيا خانمم . حالا فكر كنيد همين الان همسر گرام زنگ زدند و گفتند پپر مامانم زنگ زده 5شنبه شب دعوتمون كرده . عجيب نيست خداييش!!!! گمونم خطو رسونده به مامانش كه بهم برخورده . گفت : منم گفتم باشه بعد يادم افتاد دايي اينا قراره بيان خونمون زنگ زدم نمي شه بياييم اونم گفت جمعه ظهر يا شب بيايين . بنده هم گفتم خيلي كار اشتباهي كرد از جانب خودتون فرمودين مي ريم يا نمي ريم فكر نمي كنيد بايد با منم هماهنگ مي كردين . الان هم زنگ مي زني مي گي جمعه هم نمي اييم چون من مي خوام برم خونه مامانم اينا . همسري گفت ما هفته پيش شام اونجا بوديم ديگه روم نمي شه بيام بنده هم فرمودم عيب نداره خودمون غذا مي خريم مي بريم . بماند كه بايد برم عصر توجيهش كنم هفته اي يك شب را شام قراره بريم خونه مامانم اينا . كلا كه حالم از مامانش بهم مي خوره و اسمش اصلا گند مي زنه به زندگيمون .

يك روز با طعم دندان پزشكي

ديروز اداره كه روز معمولي اي بود فقط موبايلم را جا گذاشته بودم و واقعا ارتباطم را از دست داده بودم البته من خودم خط آزاد دارم ولي خوب واسه مصارف شخصي سختمه ازش استفاده كنم . بعد از اداره رفتم خونه مامان اينا چون وقت دندون پزشكي داشتم و مطبش نزديك خونه مامان ايناست . در مطب آقاي دكتر با خنده و مهربوني گفت پپر خانم چه بلايي سر خودت اوردي ؟ بعد كه درون دهانم را نگاه كرد داد بلندي كشيد و گفت اوف پكونديش كه دندون بدبخت را . هيچ راهي نداره جز اينكه عصب كشي شه پر شه بعدشم روكش . در ضمن به خاطر پوسيدگي اين ، دندون بغليشم اذيت شده و اونم بايد ترميم كني . خلاصه عين بچه ادم نشستيم تا دكتر عصب كشي كرد و براي پر كردنش هفته ديگه را نوبت داد ولي گفت ترميم اون يكي و روكش باشه براي روزهاي بعدترش . ديروز دستيار جديد براي دكتر اومده بود كه روز اولش بود و اولين بار هم بود دستيار مي شد در نتيجه طفلي چيزي بلد نبود و من خودم براي خودم آب مي ريختم صندلي را تنظيم مي كردم براي عكس گرفتن دستگاه را تنظيم مي گرفتم و صندليمو درست مي كردم دكترم مي خنديد مي گفت شانسمون گفته اين مريض اين قدر اومده تو اين مطب ديگه خودش به راه و چاه وارده :دي

بعد دندون پزشكي بابا اومد دنبالم و رفتيم خونه يك كم بعدشم همسري اومد . بعد خانم هاويشان با جانان جونم اومدن خونمون كه واي چه قدر اين جانان ماه و خواستني شده مردم براش . بعدشم كه اونا رفتن با همسري و مامان و بابا رفتيم خونه مامان بزرگم كه دايي اينا هم اونجا بودن . بميرم حال مامان بزرگ ديگه در حد افتضاح شده نمي خوام راجع بهش حرف بزنم . دور هم خوش گذشت ولي بعدشم ديگه ما خداحافظي كرديم البته يادم نرفت از مامان اينا به عنوان غنيمت جنگي يك شيشه دوغ بگيرم :دي

ديشب با همسري هوس ساندويچ كرده بوديم و تصميم داشتيم بريم اولين شام بعد از عروسي را بخوريم . سوار ماشين كه شديم همسري برگشت گفت پپر هنوز بابت ماجراي نون ديشب و اينكه اصلا حواسم به اينكه چي داريم چي نداريم نبود شرمندتم . بي مسئوليتي محض بود ولي امروز براي اينكه خوشحالت كنم پسر خوبي بودم . رفتم نون و ماست و خرما و بستني خريدم گذاشتم توي يخچال . ظرف هاي صبحانه را كه ديرمون شده بود و كثيف مونده بود همه راشستم و مرتب كردم . سه راهي كامپيوتر را كه خراب بود درستش كردم . از مدير آپارتمان هم كليد پاركينگ را گرفتم و رفتم از روش زدم . خوشحالت كردم  حالا ؟ يعني ته دلم يك شادي گنده موج زد كلي بغلش كردم و بوسيدمش .  شام هم رفتيم فست فود فرامرز توي خيابون برج . به نظر من خيلي ساندويچ خوشمزه اي داشت يك جورايي چون هميشه خيلي شلوغه شايد كمي معطل شيد ولي هم خشومزه است هم براي جمع هاي خانوادگي هم مناسبه .

ديگه بعدشم يك كم قدم زديم ور فتيم خونه و دقيقا بيهوش شديم .

پ . ن : من يك قسمتي از كارم توي اداره با سايت هاي خبري خارجي هست كه يك سري اطلاعات ازشون مي گيرم و از توشون گزارش هاي تحيلي واسه مديراي شركت تهيه مي كنم خوب اين كار برام سخت نيست چون مقالات انگليسي را راحت متوجه مي شم يعني سرعت خوندن يك مقاله انگليسي برام در حد همون فارسيه و تقريبا به همون راحتي هم متوجه مي شم چي مي گه كه فارسي را مي فهمم حالا مسئولين مخسره سايت گفتن به همين پپر كه مي ياد خبراي ما را مي گيره بگيد هفتگي اخبار شركتتون را هم بده تا بزنيم خوب مشكل از اونجا شروع مي شه كه من تو برعكس قضيه واقعا مي لنگم يعني جدا برام سخته كه فارسي را به انگليسي برگردونم .

بي حوصله ام من

ديروز روز بدي بود اتفاق بدي نيفتاد ولي كلا دل نگران و بي حوصله و پر از غم و اندوه بودم . اين قدر هم درگير اين حالت بودم كه هي تشديد مي شد .

بعد از كار رفتم كتاب خونه و وقتي رسيدم خونه همسري قبلش اومده بود اونم روز خيلي سختي داشت و ناجور خسته بود . رفتم حمام و برگشتم ديدم دختر همسايه اومده دم در نون خواسته همسري هم 3تا نون بش داده در حالي كه شاممون نونيه براي صبحانه فردا نون مي خواهيم و امروز عصر هم درگير دكتريم براي خريد نون وقت نيست و صبحانه فردا و احتمالا شام امشب هم هست و كلا دو تا تكه نون كوچولو نگه داشته كه براي شاممون هم نمي شد . عصباني شدم از دستش ها گفتم بابا وقتي براي شام و صبحانه خودمون نون نداريم چرا دادي ؟ مي گه خوب مي خواي همين حالا پا شم برم بگردم از يك جايي نون بخرم براي صبح ؟ گفتم نمي شد اونا برن بگردن !! خيلي حرص خوردم از دستش . گفتم قول داده بودي ياد بگيري به بقيه نه بگي . نتونستي دوباره نه بگي . ديشب كه به دليل نبود نون نصف هر شبش شام خورد ، صبح هم خوب با خرده نون هاي ته پلاستيك خودشو سير كرد . ديگه بعدشم خسته بوديم همون 8 شب خوابيديم . موضوع خاص ديگه اي هم نبود .

تصميم دارم يك ليستي از كاراي مونده تهيه كنم بدم دست همسري .

سر كار از خواب مي ميرم . من قبلا تا 2 هم بيدار مي موندم و صبح بي مشكل بودم الان حتي وقتي ديشب از 8 شب خوابيدم چشام باز نمي شه گمونم مدت طولاني تو سرويس نشستن سبب اين كار مي شه .

پ . ن : از همسری بعدش معذرت خواهی کردم که عصبانی شدم می گه پپر چرا معذرت خواهی ؟ چرا شک می کنی به کارات ؟ مگه اعتراضت بی جا بود ؟ منطقی گفتی منم قبول کردم . هی برنگرد و کارهاتو مرور کن تا از توش اشتباه دربیاری

ادامه نوشته

انسان ، شير ، خرس ، مار ، ميمون

ديروز بعد از كار ، سر راه با مامان قرار گذاشتم و رفتيم دنبال خريد . راستش مامان مي خواست براي بعدا كه مي ياد جا خاليم برام طلا بياره و من را همراه خودش برد كه انتخاب كنم . يك پلاك قلب طلا سفيد همسري برام خريده بود كه شديد عاشقشم عكسشم براتون گذاشتم خلاصه مامان يك جفت گوشوارشو براي جا خليم خريد و يك انگشترش هم براي شب يلدا كه نيم ستم كامل بشه . روي هم شد 470 تومن خيلي خيلي شرمنده شدم و ناراحت اصلا دلم نمي خواد مامان اينا اين قدر زياد برام هزينه كنند اين قدر خارج عرف دلم مي خواد يك جور جبران كنم . يعني همش فكرم از ديشب مشغوله .

شام خونه مامان اينا كوكو خوردم همسري هم خونه خودمون كتلت خورد و بعد اومد پيشم اونجا . بابا نوبت دندون پزشكي داشت و نبودش زنگ زد نذارين پپر بره تا منم بيام ببينمش ولي خوب عجله داشتيم و نشد . خيلي دلم سوخت .

من و همسري رفتيم دنبال نانا و شوهرش كه دوستاي اينجانب هستند تا با همديگه بريم سيرك . دوسشون دارم بچه هاي خوبين . رفتيبم سيرك پرشين توي باغ جوان . خيلي خنديدم به بي برنامگي به خودمون به اتفاقاتي كه مي افتاد . سانس 9 تا 11 مي خواستيم بريم 9:15 هنوز در باز نبود مرده برگشته به شوهر نانا مي گه حالا يك ربع دير مي ريم داخل از اون ور يك ربع بيشتر نگهمون مي دارن ؟ امينم برگشت گفت حالا خيلي هم چيز مهمي نيست ها ! مرده مي گه ا جدي ؟! شما بازم اومدين ؟ امينم گفت اره بابا ما يك هفته است هر شب سانس 7 تا 9 مي اييم حالا اين هفته چينج كرديم رو سانس 9تا 11 :دي

سيركش شاد بود شبيه جنگ شادي پر اهنگ و موسيقي بلند و اين برنامه ها . يك سري برنامه تك چرخ سواري ، بندبازي و حركات تعادلي روي قرقره ها و از اين پرتاب اجسام داشت . يكي از اين آدما كه روي شيشه و ميخ و اينا مي خوابن . يك سري شير داشت كه روي ميزها مي پريدن ، از تو حلقه اتيش رد مي شدن ، با مربيشون دعوا مي كردن مي بوسيدنش و ... يك خرس كه با مربيش كشتي مي گرفت ، ميمون كارهاي ژيمناستك بازي مي كرد كه البته نمايش ميمونش خيلي بي مزه و ساده بود . يك مار بزرگ هم توي جمعيت گردوندن . يك برنامه شلاق بازي هم بود كه با شلاق مثلا مي زد شعله سيگار را خاموش مي كرد و ... اين قسمت را خيلي خوشم اومد .

كلا خيلي خوش گذشت شاد بوديم و تا اوميدم برسيم خونه و بخوابيم ، ساعت 1 بود .

پ . ن : يك مقاديري فكرم درگير جبران كار مامان ايناست . و يك مقاديري سردرگم شرايط مالي خونه . راستش كارمند بودن توي تفكيك درآمد يا عدم تفكيكش كار آدم را سخت مي كنه . اينكه از يك طرف دلتون بخواد من و تويي نباشه از يك طرف دلتون نخواد حقوقتون كامل توي خونه باشه و دوست داريد يك چيز شخصي باشه و ...

روزهاي بي حادثه

نمي دونم چرا اون موقع كه عقد بوديم و دور بوديم اين همه وقت داشتيم ولي حالا همش وقت كم مي ياريم به هيچ كاري نمي رسيم همش توي خونه ايم بازم وقتمون كم مي ياد .

4شنبه : يك روز معمولي توي اداره . تنها نكته اين بود كه براي ناهار همه خانمها با هم بوديم همه هم متاهليم جز آزرا . يكي از خانمها كه خيلي هم خانم ساده و بي شپيله پيله ايه برگشت گفت 5شنبه روز دختره ، ماها هيچي اما ازرا مي تونه كادو بگيره ها . ازرا هم بدش اومد با لحن تندي گفت بدم اومده و حتي گريه افتاد . به نظرم بچه بازي بود ، اون حرف بدي نزد آزرا زيادي حساس شده ، دوما ادم نگاه مي كنه كي و با چه خصوصيات اخلاقي اون صحبت را كرده ، سوما اين واكنش توي اداره تازه باعث مي شه پشت سرت حرف بزنن . بعدشم كه رفتيم خونه و خوب روز فوتبالهاي مهم بود و همسري مي خواست فوتبال ببينه منم سرم گرم كتاب خوندن بود بعد همسري رفت دوش بگيره كه وقتي اومد ساعت 9 با اجازتون  ديده بود من خوابم و تنها 3 صبح بود كه بيدار شدم نامردي هم نكردم همون موقع همسري را تكون دادم كه واي چرا من خوابم من كجام :دي

5 شنبه صبح همسري رفت سر كار و منم اول شام آماده كردم . اوج اعتماد به نفس براي خودم رفتم توي نت سرچ نمودم ببينم چي درست نمايم و انگار نه انگار مبتديم :دي سوفله سيب زميني درستيدم خوشمزه هم بود جاتون خالي . بعدشم رفتم طرفاي مامان اينا اول قسطهاي وام ازدواج را دادم كه همونجا فهميدم 106 تومن هم بايد كارمزد بدم اوف و بعد هم قسط مهر و بعدشم رفتم خونه مامان اينا . خدا را شكر كه رانندگي را ياد گرفتم چه قدر به دردم مي خوره اخي يادش به خير چه قدره غصه اش را مي خوردم البته الانم پارك دوبل بلد نيستم و واسه همين جايي كه بدونم جا پارك سخته نمي تونم برم . ظهر خونه مامان اينا بودم و عصري رفته خونه خودمون . غنائم جنگي اين دفعه عبارت بود از دو تا پاكت شير و يك شيشه بزرگ ترشي ميوه . ديگه تا با همسري حرف زديم و شام خورديم وقتي هم نبود . ماشين ظرف شويي براي نصبش گفته اول بايد يك شير را خودتون درست كنيد كه همسري بهش ور رفت نشد زنگ زد لوله كش حالا فعلا معطل اونيم . بعدشم رفتيم پارك قدم زديم حرف زديم بستني خورديم و برگشتيم خونه .

جمعه همسري بايد مي رفت سر كار بگذريم شبش چند بار منو از خواب پروند . خوابي يهو مي شنوي يكي داره مي گه واي چه قدر خوشكلي باورم نمي شه فدات بشم از اين حرفا بعد مي بيني همسري داره نصفه شبي قربون صدقت مي ره مي خندي مي گي خوابت نمي ره مي گه بخواب با تو كاري ندارم مي خوام فقط تماشات كنم ولي چند دقيقه بعد دوباره با قربون صدقه هاش از خواب مي پري و چند بار تكرار مي شه .  خوب جمعه هم كامل تا 3 تنها بودم توي خونه همسري گفت بيا ببرمت خونه مامانت اينا ، اما ممانعت نمودم . كتاب خوندم نت بازي كردم و ناهار هم قورمه سبزي درست كردم . 3 كه همسري اومد باز تا ناهار بخوريم حمام كنيم بخوابيم چايي بخوريم شده بود شب يك سر رفتيم خونه مامانش اينا و برگشتيم .

يك عالمه كار داريم كه مونده :

درست كرده شير ، نصب ماشين ظرف شويي ، نصب مخلفات تلويزيون ، خريد باتري براي وزنه ، ياد گرفتن پارك دوبل ، درست كردن غذا و پس دادن ظرف مامانش اينا ، درست كردن غذا پس دادن ظرف عمش اينا ، داييش اينا قراره بيان خونمون ، رفتن به رستوران ، رفتن براي ساندويچ ، رفتن براي بريون

براي عمه اش اينا مي دونم يك روز اسنك درست مي كنم مي فرستم اما ظرف مامانشو موندم شايد كوكو سبزي داديم شايدم خالي علاقه اي به پر كردنش ندارم :دي

تولدش مبارك

ديروز صبح كه غمگين و ناراحت بودم و خوب همسري بيچاره هي زنگ زد هي عذر خواهي كرد تا از دلم درآورد . عصر رفتم خونه مامان اينا يعني با همسري با هم رفتيم اخه تولد سام سام بود . مامان براي من عصرونه درست كرده سوسيس و سيب زميني كه يك عالمه خوردم يك مقاديري نشستيم و بعد رفتيم دكتر كه توي ادامه مطلب مي گم . بعدشم برگشتيم كادوي سام سام را داديم كه پول نقد بود . مامان بابا هم بهش پول دادن . شام مامان پلو شويد باقالي و زبون درست كرده بود جاتون خالي خيلي خشومزه بود كه البته من به دليل عصرانه مفصل نتونستم زياد بخورم . بعدشم كيك را آورديم كه يك كيك كاكائو گردو از عمو نوروز بود واقعا هم خوشمزه بود پرداييم اومدن دور هم تولد بازي و كيك خورون .  موقع اومدن هم با اجازتون يك عالمه انگور و هلو و كاهو و گوجه و يك ظرف پر برنج و تعدادي صابون حمام و كيسه زباله را به عنوان غنائم با خودم برداشتم در كنار اينكه گفتم واي يعني برم سر سرويس كارد نازنينم و مامانم يك كارد آشپزخونه تكي بهم داد و ديگه اينكه آرام پز جهيزيم هم خيلي بزرگه آرام پز مامان بزرگم را برداشتم اوردم :دي همسري مي گه به به تا مي آييم اينجا چه قدر سود مي كنيم بيا هر روز بياييم :دي

اهان راستي ديروز دايي مامانم و دو تا دختر داييش اومده بودن خونه مامان بزرگم 100 تومن براي كادوي عروسيمون دادن در صورتي كه دعوت نبودن عروسي خيلي خيلي شرمنده شديم .

رسيديم خونه به همسري مي گم واي هنوز زنگ نزديم براي نصب ماشين ظرف شويي ها . همسري مي گه پپر اخه يك شبم بيكار نبوديم . ديدم راست مي گه اون قدر سرمون هر شب شلوغ بوده حتي نشده يك بار شام بريم بيرون .

من عادت دارم جوراب سفيد از اين خيلي ساق كوتاه ها بپوشم همسري هر وقت مي بيندشون مي خنده كلي مي گه واي جوراباي نوزاد رو

بچه ها فكر نكنيد ادم بي انصافيم . من خودم اعتراف مي كنم كه از نظر اخلاقي همسرم خيلي در جاي بالاتري از من قرار داره . خيلي عاليه اون قدر خوب كه همه سريع متوجه مي شن اون قدر كه خودم هم مي دونم توي ايران واقعا كم پيدا مي شه . همسري كه هر روز هزاران بار منو مي بوسه بهم محبت مي كنه هر كاري را بدونه دوست دارم بدون حتي يك كلمه غر زدن انجام مي ده . همسري كه توي تمام مدت آشنايي براي ديدن من مجبور بوده تا 2 ساعت هم رانندگي كنه و بدون اعتراض اين كار رو مي كرد اونم حداقل يك روز در ميون . همسري كه اگه 10 تومن تو جيبش باشه در كمال ارامش همشو براي من خرج مي كنه بدون توجه به اينكه بقيه روزها را خودش سختي بكشه . همسري كه توي همه تصميم گيري ها اولويت را من قرار مي ده . همه جا ازم تعريف مي كنه . هيچ توقعي نداره ازم . در برابر هر كار هزار بار ازم تشكر مي كنه . همه كاره نصف و نصفه يعني اگه چايي دم كردم به هيچ وجه نمي ذاره ظرفشو من بشورم . اشپزي مي كنه ظرف مي شويه ... در اوج داد زدن و عصبانيتم و توهين كردنم بوسم مي كنه و آرومم مي كنه . از خيلي خواسته هاش به خاطر من مي گذره . تو استرس ها كنارمه ولي خوب همه خوبي ها مربط به خودشه باعث نمي شه چشمم را روي بدي هاي مامانش ببندم . همسري ولي يك عيبي داره اونم اينكه خيلي به حرف مردم اهميت مي ده مثلا اگه بدونه اون خانواده غذاي فست فود را خيلي باكلاس نمي دونن مي گه بيا توي تولد كباب بديم . در صورتي كه من مي گم اگه ما عقيده داريم غذاي مناسب تولد فست فوده بايد طبق عقيده خودمون عمل كنيم مي خواد خوششون بياد مي خواد نياد .

پ . ن 1 : يكي از همكاراي ادارمون هست 3 هفته اي مي شه نمي ياد سر كار ديروز بعد از پرس و جوهاي بسيار فهميدم خانمش مهريشو گذاشته اجرا اينم يكي دو ماه داده ديگه نتونسته و الان فراريه . خيلي دلم سوخت هر چند همه مي گن مقصر خودشه اولا ببين چه كار كرده خانمه را كه به اينجا كشونددش دوما بابا هر چي داري بفروش بده بره ديگه بهتر از اين شرايطه كه .

پ . ن 2 : انسان همكار همسريه كه خيلي هم با هم بيرون مي ريم خانمش خيلي ماهه اما خودش خيلي حساس و غر غرو هست همسري ديروز مي گفت خيلي حسادت مي كنه به زندگيمون خيلي داره اذيتم مي كنه مي گم به چي گير مي ده اخه . مي گه به همه چيز چطور تونستين خرج عروسيتون را كم كنيد چرا اين قدر كادو گيرتون اومد . ما هر دو ديسك كمر داريم خونه نشينيم شما دائم مسافرتيد اين ور اون ور . خانمم كار مناسبشو گير نمي ياره خانمت شغل خيلي خوبي داره . و .... ادم مي مونه ها اگه ادم بخواد دنبال اين چيزا بگرده هميشه مي تونه پيدا كنه بالاخره هر خانواده اي به اون يكي مزيت هايي داره .

ادامه نوشته

سوال

اگه مادرشوهرتون هيچ رسمي را به جا نمي يورد مثلا حتي شب يلدا چيزي كه نمي خريد هيچي حتي به خودشم زحمت نمي داد بياي خونه شما و نه فقط اين بقيه موارد هم همين طور اصلا به روي خودش نمي يورد هيچ كاري نمي كرد موقع خريد وسايل همسرتون پول نداشت مادرش هيچ كمكي نمي كرد حتي مثلا مبل راحتي را خودتون مي خريديد و مادرش حتي يك بالشت هم بهش نمي داد و شما هم هيچ گله اي نمي كرديد بعد مي گفت ولي بايد ديدن جهيزيه داشته باشيم اين رسم بايد اجرا بشه بعد فرداش تنها مي رفت تو خونتون با دقت مي گشت بعد تشكر درست حسابي نمي كرد به روي خودشم نمي يرد اونم وقتي سايل زندگيتون با زندگي اون قابل مقايسه نبود تازه ايرادم مي گرفت چرا اين كار رو نكرديد چرا اون كار را نكرديد و طعنه هم مي زد خودتون بگيد عادي بود ؟ از سرش مي گذشتيد ؟ اين قدر بزرگواريد ؟

باز باران  باران

داغونم نمي دونم دارم با زندگيم چي كار مي كنم اخ خدايا چي كار كنم .

حساسم شديد حساسم . گريه كردم ديشب باز در حد مرگ گريه كردم چون نمي تونم مامان همسري را ببخشم چون ازش متنفرم و همسري با كاراش دامن مي زنه

ديروز از راه اداره رفتم كتابخونه و بعد اومدم خونه قرار شد همسري بره براي اداره شيريني بخره  بعد توي راه زنگ زد كه مامانم گفته بيا كارت دارم خوب همين كافي بود تا اعصابم بريزه بهم كه يادم بياد جمعه كه خونشون بوديم تا اومديم پايين زنگ زد بيا بالا كارت دارم حالا من تو خونم زنگ مي زنه همسري را مي كشونه بالا كه بيا كارت دارم . داغون بودم عصبي بودم خسته بودم اون قدر ناراحت كه نشستم تنها شام خوردم همسري اومد و زنگ زد برم پاركينگ در را براش نگه دارم باد شديد بود اونجا ديدم توي ماشين ظرف غذا هست فهميدم مي خواسته غذا بده ولي من نمي خوام نمي خوام خوبي كنه نمي خوام ببخشمش حتي عصباني تر بودم كه نمي تونم خشمم را نشون بدم گير دادم به همسري چرا دير اومدي چرا تنهام گذاشتي چرا وقتي حرف عروسيه من بايد كوتاه بيام تا عروسي را مفصل نگيري ولي وقت حرف ديدن جهيزيه است مي خواي حتما ميوه هم باشه بايد مفصل باشه وقتي بهت مي گم نذار با كفش بيان تو زشت مي شه روت نمي شه ولي من اونجا بايد روم بشه وقتي حرف بردن شيريني توي ادارست بايد بري بهترين را بگيري تازه پسته هم بگيري هيجا از تو چيزي نبايد كم شه فقط من بايد كوتاه بيام!!!!!!!! دلم پره دلم پره نمي دونيد چه قدر از اينكه همسري اين قدر با همه عالم رودربايستي داره همه چيز را مي خواد براي همه توضيح بده هيچ كس را نمي خواد ناراحت كنه و .... از اينكه وقتي كاشان رفتيم گفت به مامانم نگو با مامانت اينا بوديم همش تو دلم تلنباره نمي تونم ببخشم غصه دارم حالا گذشت همسري معذرت خواست الان باز زنگ زد از دلم دراورد ولي تا كي چي كار كنم . من نمي تونم بدون انتقام نمي تونم ببخشم دلم مي خواد مامانشو بكشم دلم مي خواد زجركش شه

نمي دونم بار اين تنفر را چي كار كنم سبك نمي شم اصلا سبك نمي شم تا انتقام نگيرم سبك نمي شم  

با تو چشمامو مي بندم با تو بيدار مي شم

عاشقم اين اهنگم : با تو بيمار مي شم / با تو تب دار مي شم / با تو چشمامو مي بندم / با تو بيدار مي شم

شب عروسيمون توي ماشين اين اهنگ را گذاشته بوديم منم عين ادماي سرخوش انگار نه انگار ، براي خودم توي ماشين يك عامله مي رقصيدم چند تا ماشين غريبه هم دنبالمون افتاده بودند براي عروس كشون :دي

ماشين هاي مختلف برامون بوق مي زدند و ما به اهنگمون گوش مي داديم و من مي رقصيدم با دسته گلم حس خوبي بود ...

ديروز روز خوبي بود سر كار همه چيز عادي بود توي راه غورغور زنگ زد و معذرت خواهي كرد كه نتونسته بياد عروسي و از اين حرفا و گفت اشفين مي گه هي بيا يك شب دعوتشون كنيم شام خونه بشون بگو بيان با هم بريم بيرون و از اين حرفا . بعد هم آناستازيا زنگ زد و كلي تبريك گفت و مي خوان برن با همسريش مالزي مي گفت دوتايي بيشتر خوش مي گذره بيايين با هم بريم ولي من علاخه اي به مالزي ندارم جاي ديگه مد نظرمه . مامانم زنگ زد و خوب يك ساعتي كه من در حال تلفن بودم همسري بيچاره به حمام و مرتب كردن و چايي ريختن و اينا مي گذروند . همينا ديگه

ادامه مطلب يك موضوع خصوصي هست خيلي خصوصي اول خواستم با رمز متفاوت بنويسمش بعد ديدم نه بابا حالا خيلي هم مهم نيست در هر صورت دلتون خواست همون رمزه ولي خيلي خصوصيه ديگه شايد نبايد نوشت ولي من دلم مي خواد بعدها خيلي چيزا را به ياد بيارم .

ادامه نوشته

اولين تعطيلات متاهلي

4شنبه : اشك ريزان و ناراحت بودم چون براي سرويس اعتراض شده بود و من بايد مي يومدم سر خيابون منتظر مي شدم راستش مسئله 20 دقيقه پياده روي نيست ها من قبلا كل راه خونه را 45 دقيقه پياده مي رفتم ولي از اين كار هم سرويسي ها از شكايت كردنشون از رو به رو شدن باهاشون شديد ناراحت بودم . در حد غيرقابل تصور . بعد از اداره رفتم كتاب خونه و بعدشم رفتم خونه مامان اينا . شب موندم اونجا همه چيز برام عادي بود ولي خيلي دلتنگ همسري بودم خيلي بي قرار و بي تاب بودم . موضوع خاص ديگه اي هم نبود . اهان فقط بگم اون شب همسري هم رفت خونه مامانش اينا موند .  

5 شنبه : صبح مامان كله پاچه درست كرد و يك ظرف هم گذاشت كه ببرم براي خودم و همسري . بعد هم با هم رفتيم ملحفه بخريم . راستش دوست دارم چيزي كه روش مي خوابم مرتب شسته شه و خوب شستن تشك يا رويه اش سخته واسه همين ملحفه مي خواستم كه روش پهن شه تا هر هفته بشورمش ولي خوب قيمت ها بالا بود و من دو تا ملحفه خود مامان را برداشتم :دي . ناهار كشك و بادمجون بود كه باز مامان برام يك ظرف برداشت . ظهر هم همسري بعد از ناهار از اداره اومد اونجا يك كم استراحت كرد و عصرش با هم راهي شديم رفتيم هايپر . واكس خريدم و 6 تا دفتر فانتزي يك بسته مداد رنگي يك جامدادي با وسايل داخلش براي دختر عموش كه شب تولدش دعوت بوديم . بعدشم اومديم خونه با كلي خنده و مسخره بازي كادو كرديم و حاضر شديم بريم تولد . رفتيم دنبال مامان و برادر همسري و از اون ور هم تولد . بماند كه باز مامانش داشت براي ساعت رفتن توي كارمون دخالت مي كرد ولي همسري جلوش ايستاد . زن عموي اقاي همسر 5 تا برادر جوون داره كه به همراه باباش همه از اون رقاص هاي حرفه اي هستن حالا 3 تاشونم ازدواج كردند زنانشونم اهل رقص و بقيه فاميل هم البته تو همين مايه ها كلا تولداشون خيلي پر رقص و آوازه . من و همسري هم يكي دو دوري رقصيديم با هم . خوش هم گذشت . مادرشم هي مي گفت واي چه قدر اين رنگ موهات بهت مي ياد چه قر خوشگل تر شدي واي چه موهات قشنگه . شامشون هم اولويه و فلافل بود بعد از تولد هم 3 تا بادكنك براي خودمون اورديم :دي

جمعه : صبح زود رفتيم دنبال مامان بابام و راهي كاشان شديم . اول از همه رفتيم باغ فين كه خيلي باغ زيبايي هست و سيستم حوض هاش واقعا جالبه  خود باغ هم سر سبز و زيباست ولي شديدا شلوغ بود . بعد رفتيم حمام فين كه توي باغ هست و البته ورودي جدا داره كوچيك بود و به نظر من معماري خيلي خاصي هم نداشت . بعد از اون رفتيم تپه هاي سيلك كه مربوط به دوران خيلي پيش هست و مثلا جسد انسان هاي 5000 سال پيش را نشون داده و .... البته اين جا هم خيلي جالب نبود . توي كاشان خانه هاي تاريخي زياد هست كه ما فقط خانه طباطبايي را رفتيم چون فكر كرديم پشت سر هم خسته كننده مي شه ( بروجردي – عامري – عباسي و تاج هم هست ) فوق العاده زيبا بود گچ كاري ها اينه كاري ها 4400 متر خونه بود و حس زيبايي را به ادم منتقل مي كرد . حمام اميراحمد هم رفتيم كه اين حمام هم معماري زيبا و باحالي داشت و به نظر من كه خيلي قشنگ تر از حمام فين بود و خوشم اومد ازش . بعدشم رفتيم يك پارك همون طرف ها ناهار خورديم و استراحت كرديم و پاركشم خيلي جاي دنج و آرامش بخشي بود . عصر رفتيم آبشار نياسر . خيلي خوش آب و هوا بود و ابشار بسيار زيبايي بود هر چند فوق العاده شلوغ بود و تو اون بل بشوب همسري منو به زور برد تو دل خود ابشار . يك جورايي مسير آبشار و مغازه هاش شبيه ماسوله بود . بعدشم برگشتيم خونه مامان اينا را رسونديم كه بهمون گردو دادن و داييم هم از شمال برامون كلوچه آورده بود و يك بلوز سبز لجني هم براي من كه خشنگ بود .

كاشان از نظر تابلوهاي راهنما واقعا عالي بود و جاهاي تاريخي را بدون يك بار ادرس پرسيدن هم مي شه پيدا كرد . بليط ها هم اكثرا 700 تومن هست بعضي جاها 500 تومن . اگه به جاهاي تاريخي علاقه منديد به رفتنش مي ارزه . به ما كه خيلي خوش گذشت .

شنبه : همش بند كاراي خونه بوديم با همسري از صبح جارو زديم شيشه ميزها را پاك كرديم ، دست شويي و حموم را شستيم ، لباس ها را شستيم و غذا پختيم . كار با هيچ چيز را هم بلد نبوديم خوب قبل از مثلا شستن لباس ها حدودا يك ساعتي كاتالوگ ماشين لباس شويي را مي خونديم . غذا قيمه درست كردم خوشمزه هم شد به به . واي در باز كن برقي خيلي چيز هيجان انگيزي بود اين قدر با همسري ذوق كرديم .

ما 1 پاركينگ بيشتر نداريم و ظاهرا كوچمون هم امن نيست و كسي ماشين نمي ذاره واسه همين قرار شد ماشين منو بذاريم پاركينگ خودمون و ماشين همسري را ببريم خونه مامانش اينا . عصر رفتيم كه ماشين ها را جا به جا كنيم و واسه همين يكمي رفتيم بالا نشستيم هر چند من قبلش تذكر دادم به همسري كه دلم مي خواد لب به غذا بزني فقط :دي از مامانش متنفرم الان واقعا بيشتر بدجنسي هاشو مي فهمم . همسري بهش گفت جمعه دوتايي رفته بوديم كاشان . تازه وقتي مي خوايم بريم برگشته بهم مي گه مي خواي چندتا بستني بخريم ببريم گفتم دوست دارم جايي كه مي رم دست خالي نباشم به شرطي كه اونجا خونه مامانت نباشه!!!

پ . ن 1 : واي اصلا وقت ازاد برا كتاب خوندن ندارم چه قدر وقت گيره زندگي متاهلي

پ . ن 2 : دندونم كامل خالي شده مي ترسم شكسته شده باشه يا چيز ديگه .... نگرانشم