امشب طولانی ترین شب سال است

ديروز اداره اتفاق خاصي نيفتاد همه چيز روال معمولي داشت و گذشت . جز اينكه اواخرش حرف قيمت دلار شد و اصلا باورم نمي شه 1500 را هم رد كرده ! توي آبان و اينا روي 1200 بود اصلا موندم مسافرتمون قراره چطور شه ؟!!!!! يك جورايي تو فكر رفتم و اندوهناكم . گيج و ويج مي زنم .

خونه كه رسيدم زودي چايي را گذاشتم و چراغا را خاموش كردم رفتم قايم شدم همسري وقتي اومد زودي فهميد قايم شدم و شروع كرد دنبالم گشتن و بعد هم يك هو اومد گرفتم . مي گه تو هنوز زيادي كودك درونت فعاله با اين بازي ها و شبرنگ هايي كه به در و ديوار مي زني ! ديگه چايي خورديم و يك كوچولو خوابيديم و بعد نشستيم با هم لاكي نامبر اسليون را ديديم يك فيلم هست كه من خيلي دوسش مي دارم همسري هم خوشش اومد بعدشم شام همون لوبيا پلوها را خورديم كه مادر همسري داده بود و من سريع رفتم حمام و جمع كردن سفره و شستن ظرف ها و ... همه موند با همسري تازه اون قدر مهربون بود كه تا از حمام اومدم برام نسكافه هم درست كرده بود . 

ديروز توي راه برگشت از اداره هرچي نگاه كردم جايي كاغذ كادو سر راهم نبود كه هديه شب يلداي همسري را كادو كنم بعد هم تو خونه حرف فردا شد و ديدم برنامه ريزيمون يك جوريه كه وقت كاري نيست گفتم بذار كادوشو همين امشب بهش بدم كه ديگه رفتم براش آوردم و يك عالمه ذوق كرد و خوشحال شد خيلي زياد اين قدر ازم تشكر كرد و بوسيدم ولي خوب ديگه قاطع گفت هاني ببخشيد ولي من چيزي برات نگرفتم منم گفتم مهم نيست عزيزم ولي از شما چه پنهون آن چنان بغضي داشتم ناراحت نيستم از دستش ها ولي چي كار كنم يعني شديد و نافرم دلم كادو مي خواد اصلا قابل تصور نيست براتون چه قدر دلم مي خواد كادو مي گرفتم خيلي به خودم فشار آوردم تا بغضم را نشون ندم و با خنده گفتم پس بيا بريم گردو شكستم بازي كنيم كه تازه همشو من بردم . ني دونم ولي خيلي دلم كادو مي خواد .

پليور همسري اندازش هست ولي اگه يك سايز بزرگ تر گرفته بودم بهتر بود .

تمركز ندارم براي نوشتن ، امروز سرم خيلي شلوغه . بازم و بازم يلداتون مبارك

خدا نوشت : خدايا هزار بار شكرت كه امسال يلدا خونه خودمو دارم در كنار مردي كه عاشقش بود هستم و اميدوارم تا آخر عمر همين قدر عاشقش بمونم . خدايا همسري بهترين اتفاق زندگي من بوده ازت ممنونم . خوشحالم كه توي يكي از قشنگ ترين شباي سال كنار مامان باباي ماهم و همسرم عزيزم خواهم بود . بازم شكرت خدايا

تنها در خانه

ديروز از راه اداره رفتم كتابخونه يك مقاديري برگشتنش اذيتم مي كنه ولي اون قسمت هاي پياده روي توي پارك و خيابون را خيلي دوست دارم وقتي رسيدم دم خونه ديدم همسري و يك آقايي دارن ماشين را هل مي دن يعني اولين بارم بود چنين صحنه اي را براي آشناهاي خودم مي ديدم در حال انفجار از خنده بودم اصلا نمي دونستم چي كار كنم به طور دقيق نيشم تا دم گوشام باز شده بود ديگه رفتم خونه و همسري زنگ زد گفت مي خواسته ماشينو ببره تعميرگاه روشن نشده زنگ زده به باطري سازه اونم گفته هولش بديد روشن مي شه كه نشده بود و حالا خودش داشت با تاكسي مي رفت ببينه مي ياد همراش يا نه . تعميرگاه نزديك خونه مامانشه و اون يكي ماشينمونم توي پاركينگ مامانش اينا . خلاصه زنگ زد گفت رفتم دنبالش مي گه الان دستم بنده برو يك ساعت ديگه بيا با هم بريم . ناراحت نمي شي برم خونه مامانم اينا ؟ سخته بيام و برگردم . گفتم نه برو و خودم هم مشغول كتاب خوندن شدم كه البته وسطش خوابم هم برد و ديگه اين بردن و آوردن تعميركار تا ساعت 8:30 طول كشيد و من كلا فقط تلفني با آقاي همسر در تماس بودم . 8:30 هم كه استخرش بود و البته وقتي گفتم امروز اصلا نديدمت گفت كه استخرش را كنسل مي كنه و نمي ره ولي من گفتم نه بي خيال برو و ديگه تا اومد بياد خونه شد ساعت 10 و اين گونه بود كه ديروزم كلا به تنهايي و كتاب خواني گذشت . تا همسري اومد بياد بالا سفره را پهن كردم گشنم بود آخه چيز خاصي هم نبود كالباس و خيارشور و پنير و خيار و گوجه نوشابه وقتي اومد يك شاخه رز قرمز خيلي خوشجل برام خريده بود يك قابلمه هم لوبيا پلو مامانش داده بود كه گذاشتيم توي يخچال و همسر خان البته پيشرفت نموده بودند و وقتي ديدن سفره پهنه با اون مخلفات گفتن همونا را مي خوان و لوبيا پلو باشه براي بعد . آهان پفك هم برام خريده بود كه بعد شام با هم خورديم يك كوچولو تلويزيون و بعدشم خواب ! البته كه ديشبم همچنان مهربوني خونم بالا بود  و همون شب براي فرداي همسري صبحانه درست كردم .

فردا شب يلداست دلم مي خواست مامان اينا را اين شب دعوت كنم خونمون كه خوب به يه دلايلي ديدم نمي شه و فردا ما مي ريم اونجا هرچند مامان ذوق داشت برام اجيل و ميوه تزيين كنه و بياره . من واقعا عاشق شب يلدا هستم . راستش مي دونم معمول نيست شب يلدا براي هم كادو بخرن جز سال اول كه پسر براي دختر مي خره ولي اعتراف مي كنم خيلي دلم مي خواد همسري بهم كادو مي داد خيلي زياد ولي گمون نكنم چيزي برام خريده باشه چون من از همه ساعاتش مطلعم و چيز خارج از برنامه اي توش نبوده . پارسال برام كارت هديه گرفته بود منم براش يك حافظ جلد چرم خريدم مامانم هم براش يك پليور قهوه اي خوشگل و خوب البته مامان اون چيزي براي من نخريده بود . امسال گفتم براش يك پليور فيلي خريدم كه مي دونم نياز داره مامانم براش يك ست تاپ شلوارك سفيد خيلي قشنگ خريده و براي منم يك انگشتر طلا سفيد كه سرويس قلب قلبيم كامل شه و خوب همين . پيشاپيش يلداتون مبارك

آب پرتقالی برای صبحانه

ديروز همون طور كه گفتم چشام باز نمي شد ، سر كار اوضاع روتين بود و معمولي تصميم داشتم عصر برم كتابخونه ولي خوب شيطون اومد تو جلدم كه نه بابا بذار يك روز كامل كامل بي خيال بي خيال بريم عصر بخوابيم فيلم ببينيم و اينا و منم واسه همين از راه سريع رفتم خونه و اين قدره خانم خونه بودم كلي لباساي جينگول فينگول پوشيدم و آرايشاي جينگول تر و چايي درست كردم و ميوه پوست كندم و قاچ نمودم و شيريني حاضر نمودم و همسري طفلي كلي سوپرايزيشن بود بعد هم كه گفتم بريم بخوابيم خدا مي دونه چه قدر ذوق كرد چون به نظرش واقعا خواب بهترين چيز دنياست :دي اما اين قدر تنبل بازي در آورديم كه تا 8:30 خواب بوديم تازه اون موقع هم همسري را به زور بيدار كردم بهش پيش نهاد دادم بيا فيلم ببينيم كه گفت ديگه نزديك بفرماييد شام هست و نمي شه فيلمي را كامل ديد بي خيال منم بي خيال شدم يك كمي كتاب خوندم و بساط شام را چيديم و آخرين بقاياي مهموني يعني قيمه و كباب و برنج و سالاد و نوشابه را ترتيبشو داديم تمام شد .

بعدشم بفرماييد شام ديديم و چايي خورديم و من چون خيلي كدبانو بودم ديروز اون قدر فداكار شدم كه ديدم شير تمام شده پا شدم تازه آب پرتقال گرفتم براي صبحانه خودم و همسري . آخي عشقم اين قدر ذوق كرد اين قدر بوسيدم و قربون صدقم رفت اونم البته ظرف ها را شست ها بعدشم ديگه يخچال و گاز رو تميز كردم و خوابيديم . يعني در كل به خواب گذشت ديروز . ولي جاتون خالي اين قدر اب پرتقاله صبح مزه داد خيلي خوب بود ما هر دومون دوست داريم تو اب ميوه مون لرد يا تكه هاي ميوه باشه واسه همينم اب مركبات گيري را مي ذاريم رو درجه آخرش كه تا حد ممكن تكه هاي بزرگ و لردشم بگيره و خيلي حال مي كنيم هر دو .

خو به سلامتي دلارم كه همين طور داره فرت و فرت مي ره بالا و در روزنامه هم مشاهده نموديم ظاهرا قراره به مجرداي جوياي كار حقوق بدن زين پس ۳۰ درصد حقوق پایه و به متاهل ها ۵۰درصد و هر چند دولت گفته بابا بودجه نداريم وي مجلس تصويب خودشو انجام داده .

ماشين يا گهواره ؟ مسئله اين است !!

تا اونجايي كه من ديدم بيشتر مردم از اين مسئله مي نالن كه توي ماشين خسته مي شن و خوابشون نمي بره و از اين حرفها ولي مشكل من دقيقا بر خلاف بقيه است مشكلي كه من دارم اينه كه ماشين دقيقا برام حكم گهواره را داره و بايد شديد به خودم فشار بيارم تا خوابم نره . اتوبوس بين شهري اگه سوار باشم كه قشنگ مبدا مي خوابم و مقصد بايد بغل دستي بيدارم كنه حتي خط واحد داخل شهري اگه به خودم فشار زيادي نيارم معمولا خوابم مي ره و از ايستگاه جا مي مونم با ماشين شخصي كه مي رفتيم مسافرت معروف بود كه مي گفتن پپر كل مسير خوابه فقط گاهي چشاشو باز مي كنه بگه گشنمه يك چيزي بهم بدين ، دانشگاه هميشه صبح توي سرويس خواب بودم و الان اداره هم با سرويس كه مي يام همين مشكلو دارم صبح قشنگ سرحال و خوشحال پا مي شم يك راهي را هم پياده روي مي كنم و مي يام منتظر سرويس 2 دقيقه از نشستنم تو ماشين نگذشته كه چشام سنگين مي شه و بايد خودمو بكشم كه نخوابم چون اگه خوابم برد بيدار نمي شم تا اينكه دم اداره كسي تكونم بده و بيدارم كنه ! نمي دونم مشكل چيه چون من كلا ادم كم خوابيم و اهل خواب نيستم ولي ماشين عين طلسمه برام فقط چند سال پيش بود كه به يه نفر ديگه برخوردم معلم زبانمون كه اونم دقيقا مشكل منو داشت اون كه گمونم شديدتر هم بود چون مي گفت من تنهايي هيچ وقت سوار تاكسي نمي شم چون خوابم مي ره نافرم .... خلاصه كه از زماني كه با سرويس مي يام اداره پدرم در اومده هميشه چشام خسته و پف كرده و خواب آلوده....

ديروز خاله پري اومد و قومي را از نگراني نجات داد . خونه كه رسيدم با همسري نسكافه و شيريني خورديم بعد من اهنگاي جديد را تبديل كردم ريختم روي فلش براي گوش دادن توي ماشين و گفتيم بريم هايپر اندكي خريد نماييم . خريدمون هم اصولا بهداشتي بود پورد ماشين ظرف شويي اسكاچ و دست كش ظرف شويي و البته خامه و كره و ماست ميوه اي كه عاشقشم . براي مامان هم يك تميزكننده اشپزخانه سيف خريدم و بعد با همسري رفتيم يك تعداد بستني طالبي خريديم و رفتيم خونه مامان اينا يك مقاديري نشستيم مامان هم موقع برگشت بهمون پودر شست و شوي دستي و اسكاچ نرم و خوب و انار داد و يك ظرف بزرگ وارمردار هم برام خريده بود . دستشون درد نكنه كه اين قدر هميشه شرمندم مي كنن .

توي راه برگشت ماشين لعنتي همون مشكل قبلي را پيدا كرد و دينامش از كار افتاد دوباره بايد بره تعمير نمي دونم رو اعصابمونه شديد خوب شرمنده همسري هم هستم هي دستش بايد به اين بند باشه كاشك اون قدر شجاع بودم يا بشم كه پشت همون ماشين بشينم و البته همسري هم بهم اعتماد كنه تا اينو رد كنيم بره . البته حرف سام سام را قبول دارم تا ماشين مال خودت نباشه سختته سوارش شدن !

شب هم همون قيمه هاي ديشبو خورديم يك كمي ديگشم مونده البته .

پ. ن : براي مهموني به زن دايي زنگ زدم گفت برنامه اين هفتشون معلوم نيست دستشون خيلي بنده و كنسل شد طفلي ها ظاهرا جواب خوش خيمي غده مامانش مناسب نبوده قرار بود ديروز برن دكتر جوابشو نشون بدن .

مهماني شام آخر هفته

4شنبه قرار بود شام بريم بيرون قبلش داشتيم تي وي مي ديديم و يك مقاديري حرف خاله پري منو زديم شوخي شوخي گفتم نه انگار ني ني دارم و چون نزديك شب يلدا فهميدم يا اسمشو مي ذارم يلدا يا چون تو اذره اسمشو مي ذارم آذر:دي و با اينكه هيچ گونه شكي نداشتيم براي مزاح و شوخي گفتيم بذار از بي بي چكي كه قبلا خريده بوديم استفاده كنيم اصلا ببينيم استفادش چطوريه و خوب بيسيار بيساير مسخره بازي و ناشي بازي دراورديم و خنديديم ولي در اين بين زديم جفت بي بي چك ها را نابود كرديم و يك دفعه ترس و دلهره گرفتمون يعني هول كرديم در حد بندس ليگا و بغض و اينا ، تا رفتيم يكي ديگه خريديم و عين آدم با متانت انجامش داديم و راحت شديم . خوب البته نكته قابل توجه در اين قسمت توانايي شديد بنده است كه خيلي راحت در عرض نيم ساعت 3 تا تست دادم و همسري مونده بود اي ول اينا را از كجا مي ياري :دي خلاصه همسر عزيزم از اونجايي كه خدايي نكرده نبايد هيچ فشاري بهش بياد و خيلي سوسول تشريف دارند و بنده متنفرم از اين رفتار فرمودند نمي تونند بيان شام و هي دو باري از من پرسيد واقعا دوست داري بريم منم گفتم اره و خوب نهايتا نرفتيم با اينكه مي دونه متنفرم از اين كاراش خلاصه برگشتيم ايشون مجبور شدند مريض بازي در بيارن و بخوابن با اينكه واقعا حالش خوب بود و جدي قصد بلند شدنم داشت . منم كه حاضري خوردم باهاش سرسنگين بودم و رفتم فيلم خواهران مك دالن را ديدم قشنگه .

 5شنبه صبح اول از راه رفتم كتابخونه و بعد هم رفتم خونه مامان اينا . يك كمي حرف و صحبت و بعدشم با مامان راهي شدم و زيتون و ترشي و شيريني براي مهموني جمعه خريدم و يك پليور فيلي هم براي كادوي شب يلداي همسري . يعني واقعا يك پليور نازك كه بشه روي پيراهن پوشيد احتياج داشت اين شد كه رفتم سراغش . خوب به همسر گرام گفتم ظهر مي ياي دنبالم با هم بريم كه با لحن بسيار بدي فرمودند خير و من خستم و باز ناراحتيم ازش بيشتر شد و عصر خودم رفتم خونه ، مامان هم يك ظرف قورمه سبزي بهم داد و البته كه اه من آقاي همسر را گرفت و تا 8 و 9 شب مجبور شد بمونه سركار اونم با اعصاب خوردي شديد :دي و البته من چون خيلي دختر خوبيم ديدم داره دير مي ياد خودم پا شدم رفتم بيرون ميوه و لوازم سالاد و اينا هم خريدم و خورشتم را هم در اين بين مهيا نمودم فقط فكر توانايي خودمو نكردم خريد بيش از حد كردم و دستم كشيده شه و گردنم درد گرفت و قابل توجه است كه آقاي همسر محل نداد مثلا تلافي اين كه من مريضم ازم توقع داري بريم بيرون ! مريض هم كه مي دونيد چيه منظورش تا رفتيم بي بي چك سومي را بخريم هول كرده . ديگه شام از قبل برنج داشتيم با قورمه سبزي ها خورديم . بعدشم رفتيم براي شام فردا كباب و چيپس و اينا خريديم .

جمعه صبح هم من رفتم حمام و شيشه ميزها را تميز كردم و برنج پخيدم . همسري هم جارو كشيد و دست شويي را شست و تراس را شست و اشپزخونه را مرتب كرد ديگه هم ديد سرسنگيني من زيادي شد اومد معذرت خواهي و ببخشيد و شرمندتم و روم نمي شه نگات كنم و .... وقتي مي گه واقعا پشيمونه ها ولي كلا خودخواهي و اولويت بودن خودش نسبت به همه به نظر من تو خونشه يعني به نظر من تو خون 99 درصد مرداست و البته تيپ دختراي خيلي مهربون با اين قضيه كنار مي يان ولي راستش من از اون مدليا نيستم . خلاصه كه اشتي كرديم و ناهار هم بقاياي نذريمونو خورديم . ديگه كمي خوابيديم و عصر هم ظرف ها را اماده كرديم و همسري رفت برام شامپو و قرص خريد و سالاد هم درست نمود . ديگه مامانش اينا اومدن با يك جعبه شيريني . مهموني هم بد نبود خوش گذشت و همه چيز مرتب برگزار شد موقع شام هم سعي كردند خداييش كمك كنند ولي من از قبل همه چيز را چيده بودم فقط كشيدن برنج مونده بود كه اونم چيز خاصي نبود شام هم كباب و خورشت قيمه بود با سالاد و ماست و چند نمونه ترشي و زيتون و سبزي خوردن . اذيت نكردم خودمو . مهمونا هم كه رفتن ديگه با همسري تندي ظرفا را چيديم تو ماشين و شيشه ميزها را باز تميز كرديم و خسته خسته خوابيديم .

رفتار خانواده همسري خوب بود ولي مشكل اينه كه مدلشون اين جوريه كه جلوي روت هميشه بساط تعريف به پاست و  پشت سرت بساط غيبت مثلا همين ديشب كلا بحثشون سر مهموني خاله بود كه ما نرفتيم واي غذاش سرد بود چيش فلان بود اونش بمان بود و ....

ظاهرا مامان اينا را 5شنبه نمي شه دعوت كرد حالا فكرم رو 3شنبه است البته به شرطي كه دايي اينا بتونن بيان يعني اميدوارم بتونن تا از هولش در بيام ولي خوب به خاطر نقاهت بعد از عمل مامان زن دايي نمي دونم دستشون بند هست يا نه .

پ. ن : اون خاله پري لعنتي هم رو اعصابمه هميشه منظم بوده نمي دونم چش شده از اون طرف مطمئنم ربطي به ني ني و اينا نداره خيلي عصبيم نمي فهمم چم شده .

هله هوله خورون

اداره روزي بسي معمولي بود ديروز بدون اتفاقي قابل ذكر گذشت . بايد خاله پري مي يومد كه نمي دونم چرا نمي ياد امروزم نيومده از دستش شديد عصبانيم چون اگه نخواد به موقع بياد برنامه هاي ماه بعدم به هم مي خوره خوب !

خونه هم مطلب خاصي نبود قرار بود ديشب همسري را شام مهمون كنم بيرون ولي خودش گفت بذاريم براي فردا چون هم مي شه شب ماهگرد ازدواجمون هم اينكه امشب مي تونه تو خونه آخرين قسمت بفرماييد شام را ببينه و مطلع شه اين اسي ادعا چي كار مي كنه . خلاصه منم قبول نمودم همسري به حمام و خواب مشغول شدم اينجانب هم به امر مهم اينترنت بازي و كتاب خواني . همسري هي بغلم مي كرد ديروز مي خنديد مي گفت اه چند وقته بحث و محث نداشتيم ها دلم تنگ شده گفتم نترس جمعه مامانت اينا مي يان آتيش به پا مي شه . نمي دونم راستش يه چيزايي تو دلم هست من دوست دارم كوچيك ترين ناراحتيمو هم بيان كنم حتي كمترينشو حس مي كنم اين كار بهم كمك مي كنه ولي خوب ادم بايد خيلي حواسش باشه تا دچار خودسانسوري نشه . همين ديشب مثلا داشتم به اين فكر مي كردم كه اره چه قدر تو اين كلاساي قبل از ازدواج در مورد خاله پري براي آقايون صحبت كردن من به شخصه همسريم نه از نظر جسمي نه از نظر روحي تو اين مواقع توجه خاصي بهم نداره خوب البته همسر من تو خونه خيلي كار مي كنه اگه چايي درست كنم حتما ظرفشو مي شوره يا اگه اون درست كنه من مي شورم سفره را پهن مي كنه جمع مي كنه ظرفشو مي شوره و همه كار مي كنه توقع بيشتر ندارم ولي هيچ كدوم مربوط به اين حالم نمي شه مربوط به عقيده ي كليشه در مورد كمك توي خونه است مثلا نمي گه تو حالا مريضي بخواب من جمع مي كنم از اين چيزا من كه ناراحتم و عميقا معتقدم دختر از اون اول خودش بايد اين قضيه را بزرگ نمايي كنه كلي هم ناز و عشوه بياد تا مرد عادت كنه به مسئله .

ديگه ديشب براي هر شام ديگه اي هم دير بود و نوداليت خورديم يكي با طعم گوشت يكي با طعم قارچ من كه واقعا عاشق نوداليتم خيلي دوست دارم بسي خوشمزه است بعد هم همسري كلي هله هوله خريده بود كه خيلي حال داد چيپس پفك دونات ... بعدشم خوابيديم به همين سادگي

ناراحتي نوشت : همسري ازت دلخورم كه مستقيم نمي گي ولي يك جوري نارضايتيت از غذا را اعلام مي كني مثلا وقتي بهت مي گم نوداليت داريم مي پرسي نوداليت خالي ؟ يعني بدون گوشت ؟ اره ناراحت مي شم عزيزم ديگه بهت نمي گم فايده نداره مي دوني خودت كه بدم مي ياد البته اصلا هم تصميم ندارم به نظرت اهميتي بدم يه جورايي يادم دادي به قول خودت بايد تو مسائل كوچيك ادم خودشو در نظر بگيره منم جوري از اين به بعد خواهم پخت كه خودم دوست داشته باشم و هيچ وقت هم نظرتو نمي پرسم شما هم مختاري هر وقت هرجور دلت خواست بپزي

همسري ازت دلخورم خيلي دلخورم كه بهت گفتم سگ ديدم توي كوچه ترسيدم و همش را با شوخي برگزار كردي مي دونستي كاملا مي دونستي كه واقعا مي ترسم و با شوخي برگزارش كردي تا مجبور نشي كاري بكني نترس ازت نمي خوام ديگه هيچ وقت كاري بكني بعضي كارا وقتي ارزشمنده كه خود ادم اون كار رو بكنه قبل از اينكه ازش بخوان

همسري ازت دلخورم كه اولويت هاي خودت برات مهمه اگه حباب لامپ لق باشه سر ظهر هم شده بايد بري بگيري ولي اگه چوب لباسي كنده شده باشه مشكل منه

خوشحال نوشت : با همه وجود خوشحالم مادر همسري و خواهرش جمعه مهمونمون هستن حس مي كنم يك بار بزرگ از رو دوشم برداشته مي شه و براي كم كردن رفت و آمدم آزاد آزاد مي شم

دلم مي خواد خوشحال خوشحال زندگي كنم ادم نبايد خوشحاليشو به كسي وابسته كن . بايد خودخواه بود و از وجود ديگران براي خوشحالي استفاده كرد .

چشمايي با يك عالمه خواب و خستگي

خيلي خيلي خوابم مي ياد چشام اون قدر سنگينه به زور باز مي شه ديشب زود هم خوابيديم 11:30 بود گمونم ولي دارم مي ميرم چشام باز نمي شه اصلا ، در اين حد دقيقا !

ديروز نمي خواستم برم كتابخونه چون كتابام هنوز تموم نشده بود ولي وقتي يادم افتاد همسري استخر داره و تنهام گفتم نه يه سري بايد برم . مامان اون موقع ها هي بهم مي گفت دلم مي خواد شوهر كني ديگه نتوني اين قدر كتاب بخوني نمي دونه الان هر وقت برم كتابخونه وقتي مي رسم همسري عزيز برام ميوه پوست كنده قاچ كرده چايي يا نسكافه درست كرده و با شيريني يا شكلات برام چيده رو ميز :دي

ديروز به مدد كلاس استخر همسري برنامه اي نداشتيم و توي خونه بوديم بعد از خوردن ميوه و نسكافه نشستيم كمي در مورد برنامه سفرمون صحبت كرديم بعد من رفتم حمام وقتي برگشتم همسري توي يك ظرف خيلي بزرگ يك سالاد توپ درست كرده بود كه با عدس پلوهاي مامان خورديم . جاتون خالي خيلي حال داد و البته به اندازه يك بار ديگه هم هنوز عدس پلو داريم . بعدش همسري رفت استخرمنم مشغول كتاب خوندن و اينترنت بازي بودم تا برگشت و با هم بفرماييد شام را ديديم . بعد استخر يك سر زده بود خونه مامانش تا براي جمعه بهشون بگه و خوب مادر گرامشون گفته بود به خواهرت جدا زنگ بزن دعوتشون كن ! حالا اين حرف چرا رو اعصابه براي اينكه هيچ وقت خواهرش زنگ نزده ما را دعوت كنه هميشه به مامانش گفته مامانش به ما . منم گله اي نكرده بودم خوب فكر مي كردم اينا اين مدلين ديگه ولي حالا كه نوبت ما شده دوباره ننه گراميشون ياد رسم  و رسوم افتاده . آخ يعني مشتاقانه منتظرم جمعه بياد و بره اين وظيفه اي كه حس مي كنم از رو دوشم برداشته شه ديگه دعوتشون نمي كنم رفت و آمدم را هم از ايني كه هست كمتر مي كنم بازم .

دلم ميخواد بيشتر براي خونم براي زندگيمون وقت بذارم اما نمي دونم مثلا چي كار كنم ! الانم ابروهام خيلي دراومده و حس بيسيار بدي دارم هرچند تا 5شنبه مجبورم تحمل كنم .

خانه جديد خاله اينا

ديروز طبق قرار قبلي من از راه اداره رفتم خونه مامان اينا تا بعد همسري بياد دنبالم بريم خونه خالش آخه خونه خالش نزديك خونه مامان ايناست . خلاصه كه از شب قبلش يك بلوز شلوار و لوازم آرايشم را برداشته بودم و قرار شد پالتو و روسري را هم همسري برام بياره و خوب كامل واضحه صندل اين وسط فراموش شد ديگه :دي

خونه مامان اينا كه عالي بود دور هم گفتيم خنديديم خوش گذشت همسري هم اومد يك ذره نشست و موقع رفتن مامان بهم زعفرون سابيده شده يك مقادير زيادي سويا و يك عالمه عدس پلو داد . قربونشون بشم كه اين قدر هوامو دارن . بهدش با همسري راهي خونه خالش شديم كادو هم يك بسته شكلات بود كه همسري خريده بود با يك سكه پارسيان . خونشون خيلي خوش جا بود بزرگ هم بود 170 متري كه تازه دو طبقه است يكيش البته سوييت كوچيكه . به نظر خودشون اما اينجا كوچيك بود چون خونه قبلي 250 متري دو طبقه بزرگ بود . ولي جالبي چيدمان خونه تعدد مبل ها بود يعني به جرئت مي گم حداقل 5دست مبل و 2 دست ناهارخوري بزرگ در حد 12 نفره داشتن و حتي ديگه توي اتاق خواب ها هم مبل چيده شده بود يك جورايي شبيه مغازه مبل فروشي بود خونه درهم برهم تازه چند دست از مبل ها را رد كردن بره . اما مي دونيد خيلي چيزا به شخصيت آدما بستگي داره شايد اگه خونه كس ديگه بود مي گفتم عين نديد بديدا خونشو چيده بود اما اين خاله فرق داره مي دونيد در قيد چيزي نيست هركار دوست داره مي كنه يعني اگه خونش اين جوريه اقعا دوست داره خوشش مي ياد دور و برش پر اين چيزا باشه و اگه بياد خونه شما يك دست مبل هم نداشته باشيد اصلا كاري به كار شما نداره به چشمش نمي ياد يعني در حقيقت همون جور كه دوست داره زندگي مي كنه و كاري به كار زندگي بقيه هم نداره براي همينم ازش خوشم مي ياد . مدل اشپزخونشون را هم خيلي دوست داشتم خيلي ژورنالي و باحال بود . ديگه همين ! اونجا هم خوش گذشت خوب بود خيلي حرف زديم دور هم بوديم شام هم مونديم ديگه كباب و جوجه بود برنج ساده و برنج و شويد باقالي .

ولي وقتي رسيديم خونه فقط افتاديم از خستگي هنوزم خوابم مي ياد چرا هميشه ما يك عالمه كار داريم . الان مهموني مادر همسري مونده مامان و داييم مونده دوستم مونده دوست همسري مونده همكارام موندن فيلممون مونده يك قسمتي از تعميرات ماشين مونده دندون پزشكي همسري مونده كاورمبل هنوز خريداري نشده قوري قهوه جوش هنوز پا در هواست چوب لباسي اون اتاق آماده نشده فيلم عروسي هم به همچنين .

امروز برنامم بود برم كتابخونه ولي صبح همكار گرام اومد سراغم و نذاشت كتاب بخونم و شايد نتونم برم ديگه .

آسانسور به پاركينگ مي رود يا هم كف

خوب اصولا در آسانسور دو تا دكمه هست يكي براي اشاره به طبقه هم كف به نام G و يك دكمه هم مي ره زيرزمين اگه پاركينگ اون مدلي داشته باشن با نام دكمه P و خوب تا جايي كه من ديدم اگه پاركينگ طبقه همكف باشه اسمش هست همون G يعني توي يك ساختمان براي رسيدن به در خروجي هميشه دكمه G را مي زنيم ولي خونه ما برعكسه و براي رسيدن به در خروجي بايد دكمه P را بزنيد ولي از اونجايي كه من بيشترين مصرفم در آسانسور مربوط به آسانسور خونه خودمونه ديگه به دكمه P عادت كردم حالا مشكل اونجا ايجاد مي شه كه توي اداره هم ناخودآگاه مي زنم P و توي اداره اين P يعني پاركينگ زيري كه فقط مخصوص رئيس روسا است و يعني چه حالي مي شه آدم اگه اشتباهي بره تو پاركينگ و مديريت ها باشن و .... بازم دمشون گرم دكمشو بستن :دي

ديروز بعد از اداره رفتم كتابخونه و همش با خودم فكر مي كردم آخي آره ديگه امروز مي شينم خونه برنامه اي نداريم و از اين حرفا وقتي رسيدم همسري چايي گز ميوه آماده كرده بود خورديم ولي اعلام نمود مي خواد بره داروخونه دارو بخره و در ضمن پايه ميز راحتي هم كه شكسته بايد عوض شه و مي ره سراغ مغازه هاي مبلي و اون قدر توي گوشم خوند تا منم بلند شدم باش رفتم و خوب ديگه يك گشتي زديم اول رفتيم سراغ پايه مبل ، اولين مغازه داشت آقاهه برگشت گفت به قول ؟ اولين انتخاب هميشه بهترين انتخابه ! همسري گفت ا دقيق عين تو فكر مي كنه ولي راستش نمي دونم اون ؟ سوال كي بود درست نشنيدم . ديگه اومديم خونه و با هم براي شام كوكوسيب زميني درست كرديم كه دفعه قبلي نازك شده بود و مي خواستم ببينم اين بار بهتر مي شه يا نه از اين نظر بهتر بود ولي راستش روغنم قهوه اي شد يعني سوخت مشكل چيه ؟

ديگه بعدشم همسري پايه را درست كرد . زنگ زد به خالش و براي امشب هماهنگ كرديم بريم خونشون . شام خورديم تلويزيون ديديم كتاب خوندم صحبتاي عشقولانه و نهايتا خواب . در ضمن اينكه چندي پيش يكي از چراغ ترمزها سوخته بود و همسري منو برداشت برد گفت يك بار عوض مي كنم نگاه كن دفعه بعد خودت بلد باشي عوض كني ولي خوب كار سختي نبود گمونم ياد گرفتم .

ديشب يك عالمه فكر براي مهمونيامون كردم كه عالي بودند ولي گمونم با شكست مواجه شدن وقتي دقيق تر بهش فكر مي كنم :دي نهايتا قرار شد مامانش اينا را جمعه بگيم بيان برن از شرشون راحت شم و هفته آينده هم قراره مامانم و داييم اينا را بگم .

اين مهمونيا را كه بدم گمونم يخچالم خالي شه نخندين بهم ولي اصلا دلم نمي خواد اين طور شه اين قدر مي ترسم وقتي فكر كنم به پر كردنش هي مي گم يعني بلديم گوشت خرد كنيم يعني مي تونم خودم لوبيا سبز و هويج و اينا را بسته بسته كنم بذارم توي يخچال . مسخرس البته بالاخره يك كاريش مي كنيم ديگه .

پروانه ها

4شنبه بعد از كار كه رفتم خونه و يك مقاديري استراحت كرديم و با همسر گرام راهي خريد شديم هم براي 5شنبه كه مهمون داشتيم هم يك چيزايي مثل سيب زميني پياز و ماست و مربا ..... ديگه چند سري هم رفتيم و طول كشيد و صد البته كه موقع خريد همسر گرام اصلا توجه نداشت مني هم هستم مي رفت براي خودش مثلا اين پياز را نگاه مي كرد مي گفت نه اين بده از اون سبد بر مي داشت بعد مي ديد نه خاليش مي كرد مي رفت سر اون سبد و .... انگار نه انگار كسي كه قراره تشخيص بده چه پيازي به دردش مي خوره منم كه خوب البته طي اعترافاتي كه بعدش كرد كاشف به عمل اومد مادر تنبلشون خريد نمي كردن و هميشه اين طفلي را تنها مي فرستاده براي خريد هيچ وقت هم دنبالش نرفته اونم عادت نداره كسي باهاش باشه .  شام هم كه باز غذاي نذري داشتيم . راستش موقعي كه تعطيل شدم مامان و باباي عزيزم اومدن دم اداره و يك مقاديري غذاي نذري برام اوردن كه خوب البته به مدد همون دوستاي سام سام بود .

5شنبه از صبح زود تا خود ساعت 2 مشغول تميزكاري اساسي خونه بودم ولي خيلي خيلي خسته شدم و خونه مامان اينا هم ديگه نرفتم . عصرشم باز فقط رسيدم به جز يك خواب كوچولو حمام برم و كاراي باقي مونده مثل شستن ميوه ها و .... را با همسري انجام بديم . در ضمن اينكه 5شنبه ماهگرد اشناييمون بود و خوب طبق معمول من كه يادم نبود و همسري بهم تبريك گفت باز كلي ذوق كرد . دلم مي خواست برم كادويي چيزي براش بخرم ولي راستش اصلا فرصت نشد . شب هم نانا و امينم شوهرش 7:30 اومدن خونمون يك جعبه بزرگ شكلات و يك سكه پارسيان هم اورده بودن مثل هميشه هم شيك و پيك بودند خيلي هم نشستن و يك عالمه حرف زديم چون هم سنيم كنار هم بهمون خوش مي گذره و حرف براي گفتن زياد داريم تازه هم از مالزي برگشتن و كلي از اونجا برامون گفتن . فقط يك مسئله بود نانا از روز قبل بهم تاكيد كرد براي شام نمي مونيم پس چيزي نپختم ولي خوب تا 10 موندن ديگه ديربود يه جوري به شام مي خورد از يك طرف مي ديدم زشته بدون شام برن از يك طرف نمي دونستم چي جوري پيش نهاد بدم همسري بره از بيرون شام بخره كه يه وقت اين معنا را نده كه زياد نشستيد و بلند شن برن ؟!!! ولي هم به من هم به همسري خيلي خوش گذشت .

بگذريم از اينكه صبح دوباره مامان گرامشون زنگ زده بودند و اصرار پشت اصرار كه چرا شب نمي آيين ناراحت مي شن و از اين حرفا آخه آدم چه قدر غير منطقي . خداييش مگه ناراحتي داره ؟ يكي به شما زنگ بزنه بگه 5شنبه تشريف بياريد خونه ما و شما هم بگيد شرمنده 5شنبه مهمون داريم ولي بقيه روزها آزاديم؟

جمعه صبح هم زود زود بيدار شديم و يك مقاديري بساط چايي و ميوه را اماده كرديم و با همسري رفتيم جاتون خالي نون تازه و آش صبحانه هم خريديم و راهي بيشه ناژنون شديم . خوب خيلي پوشيده بوديم و فقط انگشتامون سردش بود خيلي خيلي هم صبحانه بهمون چسبيد و همين طور چاييش واقعا كيف داد . بعدشم كه يك عالمه صحبت كرديم و نشستيم رفتيم ديدن موزه پروانه ها . راستش پر از تابلوهايي از پروانه هاي خشك شده است اول فكر مي كردم زياد جالب نباشه ديدن يك سري پروانه خشك شده ولي بعدش خيلي زياد با همسري جذبشون شديم و فوق العاده ديدنشون برامون طول كشيد چون دونه دونه هي بالهاشونو نگاه مي كرديم رنگاي مختلف نقشاي مختلف .... يعني پروانه ها واقعا زيبا هستند اصلا ادم از اين تركيب رنگ و نقشاي گاه هندسي مي موند ابي و طوسي كنار هم مشكي و قرمز ..... يك دفعه مي ديدي واي چند نوع زرد مختلف فقط تو يك بال تنها هست ؟!!!!! بعد از موزه هم رفتيم يك عالمه كنار اب قدم زديم صحبت كرديم از مناظر لذت برديم و بعدشم قطار سواري توي پارك ناژنون كه به من حال داد و ديگه ظهر شده بود يعني از 7 كه اومديم بيرون شده بود 11:30 ديگه برگشتيم خونه و لامپ دست شويي مشكل پيدا كرده بود كه همسري اونو درست كرد و درزگير براي پنجره اتاق كامپيوتر خريد اونو نصب كرديم و ناهار بازم نذري خورديم و خوابيديم . عصر هم پاي فوتبال بوديم كه البته من نمي تونم توي سكوت ببينم و حتما بايد تا اخرين حد حرف بزنم ولي از اونجايي كه پرسپوليس يك گل خورد روحيمو از دست دادم و رفتم سراغ گرفتن آب پرتقال :دي بعد همسري پيش نهاد داد بريم خونه مامانش اينا اصلا دلم نبود برم ولي خوب رفتيم فقط قبلش تاكيد شديد كردم كه تحت هيچ عنوان براي شام نمي مونيم . اونجا مامانش كمي از مهموني شب قبل گفت و دوباره تاكيد كه ناراحت شدن كه شما نيومدين و البته وقتي با خودمون حرف زدن ناراحت نبودن يا مامان همسري دروغ مي گه يا رفته خودش سبب ناراحتي شده و مثلا گفته اره دوستاي پپر بودن گفتم تا رفتن بيايين گفتن نه كه اونا هم فكر كنن زمان بندي ما جوري بوده كه مي شد رفت و نرفتيم . دو مورد ناراحتي را هم باز به وجود آورد يكي براي من يكي براي همسري كه البته بنده تلاش نمودم به روي خودم نيارم راستش اونجا بوديم يك بار رفتم دست شويي و دقيق متوجه شدم وقتي نبودم يك بحث جديد بود و تا من اومدم تغيير كرد. پرس و جو نكردم ولي بعدش خود همسري گفت تا نبودي مامانم سريع گفت خاله گفته باهار ( همون دختر خاله اي كه با ما ازدواج كرد و ننه همسري مي خواست عروسش شه ) را باباش بهش يك عابر بانك داده هر هفته براش شارژ مي كنه هنوز هم براش پول مي فرسته هم سبزي ! وقتي كاملا مواظبه من نباشم اين حرف رو بزنه و وقتي همسري شديد عصبي بود از دستش خوب ببينيد با چه لحني گفته و چه منظوري داشته !!!!! دوما كه اين خواهر همسري اعلام نكرده بود ازدواج كرده و طي اين 6سال حقوق پدرش را مي گرفت و الان يك سال هست قطع شده ولي به مامانش و برادرش هم اضافه نشده و بايد مي رفتن كانون پرس و جو و البته فكر نكنيد كار سختيه ها چون به تامين اجتماعي و اينا ربطي نداره شركت خودش حقوق بازنشستگي را مي ده و يك دفتر توي يك خيابون داره و صد البته كه همسر گرام در نقش رانند اژانس بايد مرخصي مي گرفتن و مادرشون را مي بردن و خوب قرار بر اين شده بود يه سري مدارك را ببرن تا اونا توي كامپيوتر وارد كنن و الان مادرهمسري جوري قضيه را عنوان مي كرد كه توقع داشت همسري باز اين كارها را بكنه براي خواهرش . همسري هم جوري صحبت كرد كه خوب يه روز بريد سريع تر تكليفش معلوم شه ! من تي وي نگاه مي كردم و بعد همسري گفت مامانم توقع داشت من ببرمشون و شديد خيلي خيلي شديد ناراحت شد ولي به نظرم بي مورد بود اولا تو ناراحت مي شدي دوما خودشو دخترش هر دو توي خونن از صبح تا شب مسير هم كه تو شهر هم تاكسي هم اتوبوس هم اژانس كار سختي هم نيست چندتا كپي بايد ببرن بدن و برگردن و سوما به دامادش بگه مرخصي بگيره بره كاراي زنشو درست كنه ! اينا جداي فضولي هاش بود كه مستقيم برگشت گفت دوستت كادو چي اورد و اينكه بهم گفت از صبح توي خونه بوديد ؟ گفتم اره ولي صبحانه را رفتيم پارك گف جاي ديگه نرفتين ؟ گفتم نه بعد خيلي صريح برگشت گفت يعني خونه مامانت نرفتين ؟ گفتم نه !

خوب بايد هرچه سريع تر هم مهمونشون كنم يك جور وظيفه مزخرفه كه همش به يادمه و اذيتم مي كنه بهتره زودتر از هولش دربيام هرچند با اعصاب خوردي همراه است اولا وجود بچه خواهرش كه مامانش حواسش بهش نيست و اهل خرابكاريه دوما مي دونم الان همسري مي خواد سنگ تمام بذاره و من شديد نمي خوام اين طور باشه و خوب امروز مي رم بهش مي گم تصميمم دقيق فقط و فقط كباب و يك خورشت هست و تمام اگر جور ديگه مي خواي اصلا خونه را بي خيال شو برشون دار مي بريمشون بيرون و تمام .

پ. ن : راستش مي خواستم عكس دست بندم و ميز شام را كه گفته بوديد به همراه چندتا عكس از پاييز ناژنون و موزه پروانه ها بذارم ولي كابل يادم رفته . ان شا ... فردا

عاشورا تاسوعا ، تاسوعا عاشورا

يعني واقعا اينو درك نمي كنم كه چرا وقتي اول روز تاسوعاست بعد عاشورا به صورت عموم گفته مي شه عاشورا تاسوعا تا هي من گيج شم خوب ؟!!!

يك شنبه قرار بود همسري بياد دنبالم تا با هم بريم يك سري به مامان زن داييم بزنيم كه عمل كرده و الان دوران نقاهت را مي گذرونه ولي همسري براش تو اداره كار پيش اومد و گفت دير مي ياد در نتيجه بنده هم اول رفتم كتابخونه از اون ور هم رفتم خونه مامان اينا و خودم يك سر كوچولو به مامان زن دايي زدم و گفتم بعد با همسري مفصل تر مي يام به مامان گفته بودم شام نمي مونيم ولي چون ديگه دير شد شام را همون جا خورديم . همسري كه اومد رفتيم با هم شيريني بخريم مي خواستيم از اين كيكاي عمونوروز ( اون شعبه كه تو قزل باشه و كيك عصرانه و صبحانه داره ) بخريم كه خوب ديگه ساعت 8 بود و كيكاش تموم شده بود ما هم يك جعبه شكلات خريديم براشون يك بسته كيت كت هم براي خونه . برگشتيم ديگه دختر داييام و پسردايي ها و جانان جوني هم اومدن و كلي دور هم بوديم و خوب بود خوش گذشت بعد هم همگي با هم رفتيم عيادت . آخر شب هم مي خواستيم برگرديم خونه ، مامانم يك پلاستيك خيلي خيلي بزرگ پرتقال آب گيري بهمون داد چندتا بسته نوداليت و يك شيشه شير بزرگ محلي كه رفته بودن خريده بودن  .

دوشنبه صبح به خواب و آشپزي و استراحت گذشت . غذا هم اين بار دال عدس را امتحان كردم خوشمزه بود ولي يك مقاديري كم رب زدم رنگ و روش خيلي خوشجل نبود اما به شخصه عاشق دال عدسم . شبش هم باز مهمون بوديم خونه مامان اينا . عصر اولش با همسري اب مركبات گيريمون را افتتاح كرديم و آب پرتقال گرفتيم به به چه قدر اين وسايل جديد زندگي را راحت كردن بعدشم چايي درست كرديم رفتيم پارك ميرزا كوچك خان تو اون جزيره هه تو اب خيلي قشنگ بود فوق العاده بهمون چسبيد اين قدر خانواده هاي مختلف اومده بودن اتيش روشن كرده بودن و بساط كبابشون به راه بود اين قدر منم دلم خواست . ديگه بعدشم رفتيم خونه مامان اينا . خيلي خوش گذشت كباب ترش هم درست كرده بودند كه بنده عاشقش هستم . سام سام كه يك سري دوستاش اين ماه نذري دارن البته اون مدلي كه مي پزن و مي برن بسته بسته جاهاي فقير شهر پخش مي كنند و در نتيجه براي پخش غذا مي رفت كمك ولي خوب اين وسط به ما هم 4تا بسته نذري دادن دستشون درد نكنه .

3 شنبه هم ظهر و شب ترتيب همون نذري ها را داديم كاملا خانه نشين بوديم و البته من ارشيو فيلمامو از خونه اورده بودم و دو تا فيلمي كه حدس زدم ممكنه همسري بدش نياد را گذاشتم با هم ديديم يكي ترمينال كه بسيار دوست داشت و يكي هم بارسلونا كه خوشش اومد اما ترمينال را ترجيح مي داد . ديگه اينكه خاله همسري كه خونه جديد خريدن زنگ زد و واسه 5شنبه دعوتمون كرد همه فاميل را با هم گفته اما راستش نانا دوست من كه قبلا با همسري خونشون رفتيم بيرونم رفتيم با هم .... جمعه زنگ زده بود كه اگه 5شنبه كاري ندارين ما بياييم خونتون و ما هم يك شنبه زنگ زده بوديم كه اوكي بيايين پس همسري عذرخواهي كرد و گفت يك وقت ديگه ما خودمون مزاحم مي شيم بعدش عصر مامانش زنگ زده كه خاله ناراحت شده چرا نمي ايين ؟ همسري هم مي گفت بابا مهمون داريم چي كار كنيم از يك هفته پيشم زنگ زدن . تازه خاله كي ناراحت شد به من كه چيزي نگفت مگه چيز بدي گفتم ؟ بعد مامانش مي گه خوب تا مهموناتون رفتن بياييد اونجا همسري ديگه عصباني مي گه مگه نمي گم شام با هميم چطور بياييم ؟!!!!! در ضمن كه دوباره به همسري گير داده چرا عروسي دختر خالت كادو كم بردي ؟ اون كم اورد تو زياد مي بردي تا شرمنده شه ... همسري گفت اره خيلي اهل شرمندگين كه براي عروسي من چند ماه بعد از دخترش نصف كادويي كه تو بردي را اورد !!! كلا رو اعصابه ديگه  .

در مورد اون احساسات اون حرفها خيلي جنگ و جدل بحث داشتيم با همسري اين چند روزه بحث هاي دو سه ساعته حتي خيلي اشك ريختم . همسري هم يك حرفايي زد اينكه گفت ببين هر كار واسه مامانم مي كنم 10% واسه اونه 90% به خاطر ديني هست كه به بابام دارم قبول نكردم گفتم اگه اين بود حرفي نداشتم ولي وقتي بهت مي گم هر ننه قمري يك بانك ساده را خودش مي تونه بره مي گي نه مامانم نمي تونه بايد ببرمش معذرت خواهي كرد گفت خوب راست مي گي گاهي يادم مي ره . خيلي خيلي از چيزايي كه تو قلبم بود را گفتم خيلي هاش هم موند نمي دونم براي يك سري دخالت ها و مقايسه هاي مزخرفش گفت ببين فقط اينو بدون كه تنها در مورد تو اين جور نيست چون عروسشي ، براي ما هم بوده قبل از عروسي خلي دعوا داشتم باهاش حالا ازش جدا شدم راحتم خواهرمو بدبخت كرد بابام اصلا حاضر نمي شد آخر هفته ها باش بره بيرون فقط ما را مي برد . گفت مثلا باورت بشه يا نه قبل از اشنايي ما مي يومدم خونه مي ديدم براي خودش فلان جا رفته قرار خواستگاري گذاشته اعصابم خرد مي شد فكر كن از سر كار بياي بدون خبري چيزي ببيني مامانت تصميم گرفته زن بگيري خودشم تشخيص داده كجا بري قرار هم گذاشته عصباني مي شدم قهر دعوا از اون ور مي ديدم خوب مردم چه گناهي دارن پا مي شدم مي رفتم مي يومدم خونه مي گفتم خوب خيالت راحت شد رفتيم ؟ نمي خوامش . فردا مي يومدم مي ديدم مي گه براي جلسه دوم قرار گذاشتم به نظرم دختره خوبه !!!! خلاصه خلاصش اين بود كه ته تهش گفت تقصير من بود رويايي فكر مي كردم دلم مي خواست بعد از عروسي يك رابطه عالي و صميمي با مامانم داشته باشم ولي خوب شخصيتم با مامانم فرق داشت بنابرين عاشق دختري هم شدم كه اصلا توي يك مدار ديگه بود ارزشاش اكثرا ضد مامانم ولي ابلهانه مي خواستم اين وسط همه چي درست شه هي سعي مي كردم ازتون بخوام رفتاراتون مطابق ميل هم باشه ولي نمي شه اصلا نمي شه ديگه هيچ سعي اي  نمي كنم فقط احترام ظاهري بذار نه محبتي نه چيزي  . هر وقت هم مامانم هرچي گفت جوابشو بده . تو همه تلاشت را كردي وقتي اون هيچ تلاشي نمي كنه پس بي خيال نمي ذارم بيشتر از اين اذيت شي

پ. ن 1 مامان همسري برگشته گفته بهش حقوق پپر فلان قدره ديگه  اره ؟ شوهرخواهرت گفته پپر خيلي خوب حقوق مي گيره . همسري هم گفته نه نصف اينه . نكته اول كه اخه چه قدر فضولي تو عفريته به توچه . دوم به همسري مي گم حالا چرا نصف گفتي ؟ گفت خوب راستش حرفشون اينه اينا وضعشون خوبه چه قدر حقوق مي گيرين دوتايي رو هم به ما مهموني نمي دن ما را شام نمي برن بيرون اين ور اون ور !!! يعني مزخرفتر از اين سراغ دارين ؟ هر چند اين كاراي همسري بازم به ميلم نيست كه سعي مي كنه صداشونو در نياره من دلم مي خواد حرصشون در بياد .

پ. ن 2 : اون سوالي كه قبل گفتم همش تو ذهنمه ولي همسري جواب درست و درموني براش نداره دوباره ازش كردم . گفتم عاشق چيه من شدي ؟ اين بار بيشتر فكر كرد و نهايتا گفت بيشتر همه از طرز فكرت خوشم مي يومد اينكه كليشه اي نبود بد يا خوب مال خودت بود تو هرچيزي نظر خودتو داشتي روشم بودي مطمئن بودم از هرچيزي كه ازت بپرسم هيچ وقت همون جوابي نخواهد بود كه از 90 درصد ديگه مي شنوم جواب خاص خودته ! حالا اينم به نظرم جواب اون سوال نيست ولي راستش يك جوري رفتم عقب به حرفي كه يك بار يك همكلاس دانشگاه بهم گفت و با گذشت 10 سال از اون روزا هنوز شفاف تو ذهنمه يعني اين قدر درگيرم كرد . اون زمان يك پسري بود سمج منو مي خواست  و با اينكه گفته بودم نه زنگ زده بود خونه و بابا اينا گفته بودن نه پررو پررو خانوادش را فرستاده بود تحقيق دانشگاه . آتي دوستم گفت اره اين دختره اومد از من راجع به تو پرس و جو كرد ؟ منم گفتم .... اينجا خوب يك سري تعريفا كرده بود ولي جمله آخرش خيلي برام عجيب بود . گفت كه گفتم مي دوني اخلاق و رفتارش خيلي خاصه يك چيزاي خيلي خاصي داره وقتي قلقش بياد دستت خيلي عاليه ... من واقعا و از صميم قلب معتقد بودم خيلي خيلي معموليم و اين جمله يعني نمي دونيد چه قدر تو ذهنم پر رنگ شد نمي دونم حتي اين خاص بودن رو به خوبه رو به بده نمي دونم فقط ديدگاه اون بود يا واقعا خيليها اين نظر رو دارن ولي خيلي همين جمله ساده منو حساس كرد كمي ترسوند و راستش هيچ وقت نتونستم فراموشش كنم يا جرئت نداشتم از كس ديگه بپرسم كه اونا هم نظرشون همينه يا نه .

فقط خودم

ديروز همسري با داييش اينا مجدد تماس گرفت و قرار شد 8 به بعد بريم خونشون ديدن ني ني كوچولو كه ديگه 1 ماهش شده . قبلش مشغول درست كردن شام شدم و يك تلاش ديگه براي لازانيا انجام دادم و البته قبل ترش نصيحتاي مفيدتون را يك دور كامل خوندم و اين بار خيلي خوب شد لازانيام . هم من هم همسري خيلي دوسش داشتيم . بعدشم تندي حاضر شديم و رفتيم خونه داييش اينا كه البته همسايمون هستند و پياده 5 دقيقه راه است تا خونشون . كوچولوشون ظاهرا از اين بچه آروما بود خيلي هم تپلي بود انگار تو هر لپش يك پرتقال گذاشته بودند قيافشم بامزه بود يك مقاديري نشستيم و بعدشم اومديم خونه خودمون بفرماييد شام ديديم و خوابيديم.

خوب من بابت همه حرفاي ديروزتون ممنونم ولي چيزها بيرون گود باور كنيد خيلي راحت تره تا داخل گود خيلي دلسردم خيلي غمگينم و واقعا توان تلاش ديگه اي را ندارم يعني اشتياقي هم نمونده .

خيلي ساده من و همسري عاشق هم بوديم و خيلي هم عقيده و هم فكر و بعد ازدواج كرديم و بعد مي دونيد مادرش چه تيپ آدمي بود . منم از اونايي كه متاسفانه هيچ چيز نمي گم نمي گم تا به نقطه انفجار برسم و مادرش هي كرد و هي كرد و ديگه بريدم ديگه منم وارد ميدون شدم شايد اگه همسرم درك بيشتري از شرايط داشت باهام همدلتر بود راحت تر بودم ولي نيست امروز كه مامانش يك شاهكار رو مي كنه خيلي ناراحت مي شه عصبانيه و مي گه واقعا نمي دونم چي كار كني وقتي 100% مقصره وقتي اين كارها رو مي كنه كه هيچ جاي بحثي نمي ذاره كه 1درصد حق باهاش باشه تا بشه از دفاعي كرد حق داري پپر ولي خوب مامانشه يك هفته بعد يادش مي ره انتظار داره منم يادم كه بره هيچي تصور كنم خانم خيلي خوب و خوش قلبيه و تازه كاراي مهربانانه هم براش بكنم و من داغون مي شم . حرف يك بار و دوبار نيست از بعد از عقدمون و باز شدن پاي خانوادش به اين رابطه همش همين بوده ! خسته شدم از اينكه دركم نكنه از اينكه در ظاهر پي دلم باشه و بدونم تصورش چيه . واقعا خستم . از اينكه مي شينه جلوي من براي خوب كردن اين رابطه فكر مي كنه من خرم و از مزاياي اخلاقي مادرش مي گه كه دقيقا خلافشو ديدم . از اينكه با همه اين كاراي اونا و همه حرفايي كه مي زنه در ضدشون ، وقتي شرايطش پيش مي ياد مي بينم هي مي خواد يه جوري احترام بيش از حد بهشون بذاره و دلشون را به دست بياره . از اين دو رو بودن چيزي گفتن و به چيز ديگه اعتقاد داشتن بدم مي ياد . از اينكه فكر مي كنه پي دلم هست و مطابق خواست من داره كار مي كنه و هيچ كاري نكرده هيچ تغييري نداشته و فقط تو ذهنش سرم منت داره بدم مي ياد .

امروز هم مادر گرامشون دستور دادند مرخصي مي گيري مي ياي منو مي بري بانك تا دفترچمو بگيرم ! برگشتم ديشب بهش گفتم بحثي ندارم باهات بكنم فقط لطفا بعد از اين تاريخ منو درازگوش فرض نكن و يك وقت جلوي من نگو مامانم عادت داره كاراشو خودش بكنه مبادا كسي به خاطرش به زحمت بيفته ! اين خيلي حرفه ادم خودش پا نشه بره بانك پسرشو مجبور كنه مرخصي بگيره ببردش يك بانك ساده اونم چي پسري كه كارش خارج از شهره و اين يعني همه اين راه را رفت و برگشت در صورت مرخصي خودش بايد بره و بياد با اين شرايط جاده ها ! خوب در چند جمله سعي كرد ازش دفاع كنه و بعد مثلا تيريپ محبت بگيره كه دوستت دارم و اين حرفا مهم نيست و حالم بهم مي خوره از محبتي كه پشتش هيچ چيز نيست نمي دونم چي شد كه حرفش پيش اومد و ازم پرسيد دوسش دارم يا نه ؟ و گفتم اره خودتو دوست دارم ولي زندگيم را نه قبل از عروسي روزاي خيلي شادتر و بهتري داشتم خيلي راحت هم گفت خوب طبيعيه همين طوره . در كل براش مهم نبود از زندگيم ناراضيم حتي به اندازه يك ارزن چون به صاحت مقدس مادرشون توهين شده بود ! وقتي خوابيديم همين طور داشتم اشك مي ريختم و خدا مي دونه چه قدر سعي كردم تا نبينه و بعد بلند شدم رفتم به بهانه كتاب خوندن تو اون اتاق و خيلي شيك هم ديدم لباسايي كه تاكيدن گفتم توي اين كمد نزن قشنگ زده توي همون كمد . بعد كه اومدم خوابيدم هي بغلم مي كرد و مي بوسيدم و خوب دقيقا حس بدي داشتم از اين محبتاي ظاهري محبتي كه توي عمل چيزي ازش نمي بينم . شايد اگه كس ديگه بود بي خيال مي شد گذشت ولي منم همين ادم حساسم با همين شخصيت نمي تونم هم بگذرم . هيچ بحثي چيزي توي اين چند روز پيش نيومده ولي واقعا بيشتر از اين طاقت ندارم براي اين رابطه مايه بذارم ترجيح مي دم فقط به خودم فكر كنم فقط خودم فقط خودم . الان هم زنگ زده بهم قربون صدقم مي ره مهربون حرف مي زنه بدم مي ياد بدم مي ياد همه كارايي كه دوست ندارم را مي كنه بعد تيريپ بخشش و عشق مي گيره و دوباره كارايي كه خودش فكر مي كنه درسته مي كنه . خیلی خستم امیدوارم اتفاقای خوبی بیفته روحیم عوض شه

مي گن ممكنه 4شنبه تعطيل باشه برنامه خاصي نداريم ولي خيلي دلم مي خواد اين طور شه دلم استراحت مي خواد . 

يك دفتر قديمي

يعني الان شديد به خودم افتخار مي كنم چون همسري كه تا خونه مامانش اينا بود نهايت تلاش آشپزيش به نيمرو ختم مي شد و حتي تا سوسيس هم نرسيده بود 4شنبه برنج درست كرد خيلي هم خوب شد :دي تنها چيزي كه از 4شنبه يادمه اينه كه تا توي حمام بودم همسري غذا را پخت چيز ديگه اي تو ذهنم نيست .

5شنبه صبح دلم مي خواست زود زود برم خونه مامان اينا ولي نشد تا رسيدم 9:30 بود صبحانه خوردم و رفتيم خونه مامان بزرگ چون دايي جونم ساعت 11 بايد مي رفت آخي مامان بزرگ طفلي كلي گريه كرد . هر جا هست اميدوارم خوشبخت و شاد باشه . بعد از رفتن دايي ، مي خواستم برم قسط بدم كه ديدم مهي هم تنها داره مي ره پياده روي ديگه با هم رفتيم و توي راه هم كلي صحبت نموديم . بعدازظهر هم برگشتم خونه كه باز مامان باباي عزيزم يك مرغ بهم دادن و در ضمن محافظ تشك هم خريدم . قرار بود عصر بريم ديدن پسردايي همسري ولي خونه نبودند و ديگه بيكار بوديم من پيش نهاد دادم بريم خونه مامانش همسري گفت ا چي شد تو كه بدت مي يومد از اونجا نمي خواد بريم منم گفتم نه بابا خودم دارم پيشنهاد مي دم ديگه حتي صبح مي خواستم بستني بخرم كه فردا با خودمون ببريم ولي نشد و اينجا هي همسري سوال جوابم كرد كه چرا نشد و معذرت مي خوام واقعا معذرت مي خوام عين سگ پشيمون شدم . من نه از مادر موذي و تنبلش خوشم مي ياد نه چيزي . اين پيش نهادات هم فقط و فقط براي همسري بوده كه دوسش داشتم ولي از همين لحظه واقعا قسم مي خورم كه امكان نداره لب از لب باز كنم براي پيشنهاد هيچ گونه كمك يا محبتي به خانواده اش چون دليل نداره براي خوشحالي ديگران خودم را ناراحت كنم و فكر كنن گوشام درازه و همسري هم بعد از يك مدت هرچند به روي خودش نمي ياره ولي خباثتاي خانوادش يادش مي ره و يك جورايي متوقع مي شه نه اينكه اين كارها را لطف من بدونه . خلاصه رفتيم خونه مامانش بستني هم خريديم برديم و شام هم كتلت و عدس پلوي وا رفته بود تازه برميگرده مي گه من حتما بايد برنج ايراني بخرم هندي ها خوب نيست مي خواستم بگم بابا تو كه بعد اين همه سال مي زني تا اين حد خرابش مي كني چه فرقي داره برات چي بپزي آخرش كه اين از آب در مي ياد !! كلا در حد افتضاح غذا مي پزه و سه 4تا غذا هم بيشتر بلد نيست كه دوره اي همونا را مي پزه برنج ها بدون استثنا وارفته و خورشت ها هم آب و مواد كاملا جدا از هم و پر از گوشت . دقيقا مثل اين نديد بديدهايي كه فكر مي كنند اگه توي خورشت را پر از گوشت كردن جوري كه ديگه موادش ديده نشه يعني خيلي اعياني عمل نمودن . حالا به خودش مربوطه منم هيچ وقت گلايه اي نكردم ولي صدام وقتي در مي ياد كه به روي خودم نمي يارم اصلا كه چي جلوم گذاشتن بعد همسري مي گه برنجش خيلي خوشمزه بود يعني حس مي كنم كه الان دقيق فكر مي كنه يك گوش دراز جلوشه ديگه با عصبانيت بهش مي گم بس كن مگه من اعتراضي كردم چرا برنجش وارفته است مي گه نه وارفته نبود كه مي گم ببخشيد پس برنج وارفته چيه ؟ مي گه برنجي كه هنوز توش اب باشه . ديگه عصباني داد زدم عذر مي خوام تا حال كجا همچين برنجي ديدي كه توش اب باشه مگر اينكه بچه 5ساله بپزه !!! مي گه نه گاهي برنج مامانم همين طور مي شه !!!!! سكوت كردم يعني تو شوك بودم بعد مي گه همه مي گن دستپخت مامانم خيلي خوبه !!! بدم مي ياد وقتي به روي كسي عيبي را نمي يارم خودش پيش دستي كنه و سعي كنه خرم كنه . و وقتي جايي ببينم همسري به غذايي ايراد مي گيره بازم اساسي آتيشي مي شم .

جمعه صبح هم با همسري خونه را تميز كرديم و بعد رفتيم تمرين پارك دوبل كه تا حدودي راه افتادم دستش درد نكنه . عصر جمعه هم چايي برداشتيم برديم پارك ملت نشستيم خورديم و يك مقاديري قدم زديم بد نبود نمي گم خيلي عاشقانه بود ولي جر و بحثي هم نبود . در ضمن مادر گرامشون زنگ زدن شنبه صبح مرخصي مي گيري منو مي بري دفترچه قسطمو بگيرم يعني چي بگم !!!!

شب كه اومديم خونه همسري رفت سر سامسونتش و يك دفعه دفترچه اي را ديديم كه من بهش داده بودم هر صفحه اش يك شعر بود باز كردم يكيشو خوندم چه قدر قشنگ بود يعني هر دو يك جوري يخ زديم ساكت شديم گفتم چه قشنگه نه ؟ بغلم كرد و گفت هيچ وقت ديگه اون قدر عاشقم نبودي اره ؟ گفتم نه اين چه حرفيه ديوونه ولي نمي دونم چي هست . هنوز همون قدر عاشقش هستم ولي عاشق رابطمون نه اينو اعتراف مي كنم . اون موقع ها خوشحال بودم دنيا مال من بود شاد شاد ولي بعد از زندگي مشترك نه وقتي سر و كله چيزي به اسم فاميل وا شد نه از مامانش متنفرم از كاراش از برداشتاي خودش راجع به مامانش متنفرم واقعا متنفرم  . دست خودم نيست دائم خانوادش را با خانواده خودم مقايسه مي كنم به نظرم اين شانس بزرگيه كه بريد تو خانواده اي كه فرهنگشون را بالاتر از خانواده خودتون بدونيد . خانوادش همه درس خوندن شرايط ماليشونم خوبه ولي راستياتش خيلي فرق هست بين خانواده من و خانواده اون . خانوادش سنتين جون تو جونشون كنيد تو يك محله هاي ديگه با فرهنگ هاي ديگه بزرگ شدن و بعد پيشرفت كردن . قبل از ازدواج داييم بهم گفت پپر هيچ وقت مسائل بزرگ باعث دعوا بعد ازدواج نيست مگر تو شرايط درب و داغون ، چيزاي كوچيك هميشه مصيبت زاست و حالا دارم مي بينم . نمي دونم چطور بگم . مثلا وقتي تولد مي گيرن يك عالمه خرج مي كنن انواع كباب و جوجه و قورمه سبزي و فسنجون و ... يعني فكر مي كنن اين جوري تولد بچه 1 ساله خيلي باكلاس شده خرج كردن را دليل كلاس مي دونن در صورتي كه رسم تولد فست فود و غذاي ساده و تزيينات هست يك جوري تو ذوقم مي زنه . وقتي برميگردي به زن داييش مي گي الي جون چه قدر بلوزت بهت مي ياد سريع مي گه داييم از آلمان داده يا ... حس چندش بهم دست مي ده . نمي تونم تو ذهنم نياد كه واي چه قدر براش هيچان انگيزه كه يك بار يك لباس خارجي داره دست خودم نيست وقتي مي بينم هرچي طلا داره مثلا به خودش اويزون كنه و بعد هم اينا به به و چه چه كنن يعني آويزون كردن طلا يه چيز واجب و ضروريه و بعد مقايسه مي كنم با خانواده خودم كه حتي مامان بزرگ پيرم براش طلا و بدل مهم نيست و مي دونه حتي اگه مبنات قيمت باشه انگشتر بدلي هست كه قيمتش حتي از طلا هم بالاتر باشه !!!!!

من دلم زياد گرفته بعد از خوندن اون دفترچه . من يك جور متفاوت بزرگ شدم جايي كه اطرافيانم راحت 1 تومن پول ساعت مي دن تا 200 يا 300 تومن پول خودكار و خودنويس مي دن براي اين چيزا پول مي ديم برامون مهمه سرش بحث مي كنيم در مورد ماركاي مختلف لاوزم ارايش ماركاي لباس عينك .... در مورد رستوراناي مختلف بعد بريد جايي كه صحبت فقط سر طلا و فرش و نقره است نمي دونم براي من شوك بود همسرم اونجوري نيست باهاش مشكلي ندارم ولي نمي تونم واقعا صادقنه اعتراف نكنم خانواده بدجور تو ذوقم زدن هنوز عاشقشم هزار بار ولي اون قدر واخورده هستم كه حسي يا اشتياقي براي كاراي عاشقانه ندارم خستم زياد هم خستم .

مرخصي همين جوركي

من كلا زياد مرخصي نمي رم وقتي هم مرخصي مي گيرم يا قراره برم مسافرت يا كاري دارم ولي اين بار با همسري تصميم داشتيم يك روز رو همين جوركي مرخصي بگيريم و توي خونه خوش بگذرونيم هر چند آخرشم اين قدر كار ريخت روي سرمون كه اندازه يك مسافرت درست و حسابي ماشين سواري نمودم .

2شنبه همسر گرام كليدشون را جا گذاشته بودند و منم برناممم اين بود برم كتابخونه بعد از كار و ديگه واسه همين مجبور شدم يك ساعت مرخصي بگيرم كه هم به كتاب خونه برسم هم وقتي همسر جان مي يان پشت در نمونن .

تا رسيدم خونه دست به كار شام شدم و پلو شويد باقالي پختم كه توش تن ماهي هم بود خودم خيلي دوست داشتم . همسري كه اومد اول نگاه كرد ببينه چايي درست كردم يا تهديدم در مورد قطع اينگونه محبت ها را عملي كردم كه ديد چايي هست و خوشحال شد و بعد پيش نهاد داد بريم سراغ قوري قهوه جوش خيلي مايل نبودم اما رفتيم اولا كه بگم اگر زماني قوري چاي سازتون مشكل پيدا كرد در كل ناراحت نباشيد حداقل در اين مدت من ديدم اكثر مغازه ها دارند ولي ظاهرا در مورد قهوه جوش من و همسري تنها پت و متي بوديم كه موفق به شكستنش شديم . خلاصه رفتيم همون كوچه يخچال و اونجا آدرس يك مغازه توي خيابون پروين را دادند و اونجا كه رفتيم اون آقاهه هم نداشت ولي چون نمايندگي بود گفت فردا زنگ مي زنم ببينم مي فرستن يا نه چون تا حالا نداشتيم اين مورد رو :دي ديگه اومديم خونه همسري رفت استخر منم سرگرم كتاب خوندن شدم و ديگه همينا .

3شنبه تا 8 صبح خواب بوديم . اتاق خوابمون ته خونست و تاريك ترين قسمت ساختمانمون يعني اگر توي روز در اتاق را ببنديد و پرده كشيده باشه اصلا فرقي با نصفه شب نداره تاريكي مطلق و همينه كه ادم توش زياد مي خوابه . بعدشم پاشديم خوشحال صبحانه مفصل خورديم و مونيتورمون را برديم براي تعمير نمايندگيش سر راه هم گفتيم يك سر بزنيم ببينيم سينما 4بعدي چه ساعتي بازه چون مي خواستيم مامان بابا را ببريم مامان خيلي دلش مي خواست بره ديگه تا اونجا رفتيم ديديم فقط عصر 5تا 10 بازه خواستيم برگرديم خونه كه من گفتم حالا كه اينجاييم بيا بريم سينما و رفتيم فيلم يك حبه قند . من خوشم اومد همسري هم دوست داشت . يك خانواده سنتي يزدي كه عروسي دختر كوچيكشونه و .... به صورت شيكي هم فقط 10 نفر بوديم و فيلم را هم دير شروع كردند . يك سري هم شهر كتاب زديم و همسري براي خودش از اين خودكار رنگي خوشگلا خريد  و تا اومديم برسيم خونه شد 3 ظهر . نشستيم ناهار بخوريم كه آخراي ناهار 3:30 از نمايندگي مانيتور زنگ زدند بياين ببرينش درست شد تا 5 هم بازيم و خوب اين يعني ما بايد 4:15 حداكثر از خونه راه مي افتاديم خيلي خيلي خسته بودم اصلا نشد بخوابيم ديگه يك كوچولو دراز كشيديم و پيش به سوي نمايندگي بعد هم رفتيم سراغ مامان بابا و رفتيم سينما 4بعدي با اينك دفعه دوم بود اما باز خوشم اومد ولي براي بار سوم ديگه حاضر نيستم برم خسته كننده مي شه مامانم خيلي جيغ و داد كرد و ترسيد :دي در ضمن براي سينما هم خيلي معطل شديم بعدشم پياده با مامان اينا رفتيم تا انقلاب و ما 3 تا صفحه براي آلبوممون خريديم و برگشتيم رفتيم خونه مامان اينا يك مقاديري نشستيم شام هم همونجا خورديم و ديگه با كمك مامان عكس ها را هم چسبونديم . ولي وقتي رسيديم خونه يعني چشام باز نمي شد داشتم مي مردم از خواب منگ منگ بود . بيچاره همسري كه تازه كل روز را در حال رانندگي بود .

ديروز 16امين ماهگرد عقدمون بود طبق معمول من يادم نبود همسري تا ظهر هم بهم فرصت داد ولي ديد نه انگار يادم نيست خودش اومد بغلم كرد بوسيدم و بهم تبريك گفت .

راستي براي قهوه جوشمون هم زنگ زديم آقاهه گفت كه تماس گرفته و گفتن مي فرستيم حالا اميدوارم بشه واقعا رو حرفشون حساب كرد .

خوب ولي خدا را شكر خيلي از كارامون انجام شد . الان يكي فيلم عروسيمون مونده كه خوب دست ما نيست و فقط بايد فيلم حاضر شه تا بريم بگيريم و تسويه حساب كنيم يكي اينكه هنوز براي مبل ها كاور نخريدم يك محافظ تشكم هم بايد بخرم . يك مهموني براي دايي اينا بايد بدم يكي مامان همسري و خواهرش – ديدن داييش نرفتيم هنوز و همكارام هم مي خوان يك روز بيان خونم . اوف

پ. ن 1 : مامان زن داييم هم عمل كرد ممنونم دوستاي خوبم از دعاها و احوال پرسياتون خدا را شكر عمل رضايت بخش بوده ولي اينكه خوش خيم بوده غده يا بدخيم 10 روزي طول مي كشه تا جواب بدن .

پ. ن 2 : راستي براي اين سينما 4بعدي كه رفتم ديدم چاپ عكس روي ليوان و پازل و ... را همونجا داشت .

روز بد بي برنامه

خوب از اونجايي كه جناب آقاي همسر با تنبل بازي برنامه هاي شنبه را عقب انداخته بود قرار بود ديروز هم بريم سي دي را بديم به فيلم بردارمون هم مانتيور را ببريم براي تعمير و اگه شد براي صفحه هاي آلبوم و قوري قهوه جوش هم بريم .... بنده وقتي رسيدم خونه با وجود اينكه شونه ام هنوز درد مي كرد چايي درست كردم ميوه پوست كندم قاچ كردم تا همسري رسيد و گفت سرم درد مي كنه و اصلا انگار نه انگار رفت خوابيد نه چايي خورد نه ميوه نه به روي خودش آورد كار داريم فقط 7:30 كه قرار داشت با فيلم بردار بلند شد رفت سي دي را داد و اومد و خوب بحثمون شد بهش گفتم دوست داري عين تو باشم تا انگشتم درد گرفت فقط بگيرم بخوابم و همه برنامه ها را به هم بريزم ... ديگه حرفاتو براي مريضي باور ندارم چون يك سوزن بره تو دستت مي خواي ده روز بخوابي اصلا حاضر نيستي به خاطر بقيه و برنامه هاشون و احساساتشون يك اپسيلون سختي به خودت بدي خستم كردي ... آخرشم منو بوسيد و گفت ببخشيد عزيزم من سعي مي كنم كمتر خودمحور باشم تو هم سعي كن به من اجازه انتخاب بدي از اين حرفا ......... خلاصه برنامه هاي ديشب را هم كنسل كرد دوباره .... خوشحالم كه سعي مي كنه كوتاه بياد سعي مي كنه راضيم كنه ولي تو عمل چشمم آب نمي خوره يعني رفتاراش يك جوريه كه اشتياق محبت كردن را ازتون مي گيره مثلا ممكنه با همه خستگي و مريضي پاشيد براش شام بپزيد بعد خيلي راحت مي ياد مي گه ظهر هم همينو خوردم نمي خوام اعتراض نمي كنه ها ولي پذيرا هم نيست .... يا با يك ذره خستگي و سردرد جزئي خيلي راحت به خودش اجازه مي ده برنامه ها را به هم بزنه ....

خوب نمي خوام فقط انتقاد كنم تو خيلي از موردها قوي تر از منه اگه من هزاربار هم اين مدلي رفتار كنم برنامه هاشو الكي به هم بريزم با كوچيك ترين سردردي دست به سياه سفيد نزنم باز هم و باز هم نازمو مي كشه و گلايه اي نمي كنه ... تو اوج دعوا منو مي بوسه و خيلي راحت برميگرده تو خط منطق حق را به من مي ده كوتاه مي ياد كاري كه من عمرا نمي كنم ولي خوب من متوجه اين برتري ها هستم اون نه اون هم فقط متوجه برتري هاي خودش هست

در ضمن گفته بودم كه سه ماه اول همسري چيزي از حقوقش نمي مونه و من خرج را تقبل كردم و همون طور كه گفتم يك سري جر و بحث هم داشتم سر نحوه خرج پول باهاش حالا ديگه حقوقش آزاد شده ، آزاد شده كه يعني 300 تومن از قسطاش تموم شد و 300 تومن از حقوقشو داره و عزمش جزمه كه همه خرج ها را خودش بده خوب البته من با اين شيوه موافقم كه خرج خونه را اون بده و حقوق من براي كاراي متفرقه بمونه يا پس انداز ولي مسلما راضي نيستم همه خرج ها با اون باشه و اين همه فشار بهش وارد شه و تو تنگنا قرار بگيره و آخر ماه چيزي تو جيبش نباشه ... ديروز گفتم بقيه پول فيلم بردار را خودم مي دم گفت نه ! اين يعني چي يعني داره به خودش فشار مي ياره و يك جورايي حرفي زدم كه بهش برخورده .... نمي دونم چطور از دلش مي شه درآورد ....

صبح هم همسر گرام كليدشون را جا گذاشتند منم برنامم اين بود عصر برم كتابخونه كه اگه برم همسري نيم ساعتي مي مونه پشت در احتمالا عصر يك ساعت مرخصي بگيرم زودتر برم كه هم به كتابخونه برسم هم اون طفلي پشت در نمونه . فردا هم مرخصي ام و نمي يام سر كار .

پ. ن : بچه ها اصفهان جايي را سراغ داريد كه عكس رو روي پازل بزنند ؟

 مهمون بازی

ديروز شونه ام به صورت فوق العاده شديدي درد گرفت يك دفعه اي ها . انگار گرفت فوق العاده اذيت شدم اصلا امكان حركت نداشتم امروزم درد مي كنه ولي نه به شدت ديروز . خيلي نافرمه ولي

ديروز دعوت بوديم خونه مامان اينا . من و همسري و دايي و خانمش . من از راه اداره رفتم و سر راه هم از عمو نوروز يك چيزكيك ساده خريدم چون 5شنبه تولد بابا بود و نمي دونستيم و گفتم حالا حداقل يك كيك بخرم هوا هم خيلي سرد بود دستام يخ كرد اساسي . ديگه تا رسيدم خونه كلي مامان اينا ماساژ  و مسكن و ... تا كمي درد كمر و شونه ام بهتر شد . بچه هاي اون دايي هم اومدن خونمون و دورهم بوديم و گفتيم و خنديديم و شب خوبي بود در كل . خوش گذشت . برگشتنه هم يك پلاستيك پر سيب و پرتقال از مامان اينا گرفتم . خيلي هم دير برگشتيم خونه و خوابيديم . خبر ديگه اي هم نبود كل ديروزمون به مهموني و خنده گذشت شكر خدا . عصرش دايي و خانمش با هم رفته بودن اصفهان گردي و خانمش توي بازار داده بود يك آقايي روي ناخنش مينياتور كشيده بود خيلي شيك و جالب بود همه خوششون اومده بود .

دايي اينا يك تكه هايي از فيلم عروسيشون كه توسط خود مهمونا گرفته شده بود دنبالشون بود يك چيزش خيلي جالب بود . بعد از تموم شدن عروسي توي عروس كشون رفته بودن كنار دريا . عروسي شمال اينش جالبه ها اين قدر بامزه بود عروس و داماد و مهمونا همه كنار دريا مي زدند و مي رقصيدن حال و هواي بامزه اي داشت . سفره عقد و كلا دكوراسيون عروسي هم طلايي و بژ بود . دسته گل عروس خانم رز سفيد بود كه سرش صورتيه دوست ندارم خيلي تكراريه به نظرم . حلقه اش خيلي قشنگنه يعني از اون مدلايي هست كه من خودم خيلي دوست دارم با سليقه من جوره براي خودم هم همش از اين مدلا نگا مي كردم . سرويسش هم خيلي  زيبا بود .

ديروز همسري با فيلم بردارمون صحبت كرده بود و قرار بود اگه كاري نداشت زنگ بزنه تا همسري بره يك سري عكس بود بهش بده و همچنين قرار بود يك پولي هم به مامانش بده و ديگه شام هم كه خونه ما دعوت بود و در ضمن امكان نداره همسري تحت هيچ عنواني از خير حمام و سشوارش بگذره و حمامش هم طولانيه . اون وقت 6 بهش زنگ زدم خواب بوده با زنگ من بيدار شده يعني حرص خوردم از دستش . وقتي مهموني رسمي نيست يك مهموني ساده جايي دعوتيد كه غريبه نيستيد كه دير بريد ، نيم ساعت تا 45 دقيقه تو راهيد حمام و سشوارتون يك ساعت طول مي كشه بايد يك سر پيش مامانتون بريد و تازه ممكنه وسط مهموني پاشيد بريد جايي و برگرديد جدا تا 6 مي خوابيد ؟!!!! اونم زمستون كه هوا تاريك مي شه زود ؟ البته مسخره بازي درآورد و خندوندم و بي خيال شدم چيزي نگفتم ولي 12 شب رفته دم خونه مامانش كه پول را بده چون قبلش اين قدر خوابيده بود و لفت داده بود كه ديگه نرسيده بود بره خونه مامانش و از شانسش فيلم برداره هم زنگ نزد .

پ. ن : مامان زن داييم امروز عمل داره عملش هم خيلي سخته براش دعا كنيد لطفا . ممنونم

برف كوچولوي بي آزار

ديشب اصفهان برف اومده البته خيلي كم اون قدر كه روي چمنها و ماشين ها برف نشسته ولي روي زمين ها خبري نيست . البته بهترين نوع برف از نظر من همينه من واقعا برف اومدن برام عين كابوسه چون نمي تونم روي برف راه برم بلد نيستم مي ترسم خفن هم مي ترسم ها يعني تاتي تاتي راه مي رم نافرم

4شنبه اداره بيشترش به جلسه گذشت و البته بحث هاي جلسه هم جوالب انگيز بود آقاي همسر باز دير مي يومد خونه و من چون خيلي كدبانو شده بودم هم واسه اون شبمون ماكاروني درست نمودم هم براي غذاي فردا مرغ درست كردم . بچه ها اگه حس كنم ماكاروني يك مقاديري مزه ربش مشخصه مشكلم از كجا بوده ؟ تفتش هم زياد دادم راستياتش ، ولي مرغمون اين بار عالي بود .

5شنبه صبح هم زود رفتم دنبال كاراي پزشكيم  و كتابخونه و بعد هم خونه مامان اينا بودم خيلي خوش گذشت همسري كه بابت يك هفته مريضي و اينا عذاب وجدان داشت مرتب زنگ مي زد برنامت براي عصر چيه شام بريم بيرون پارك بريم .... ولي راستياتش من اصلا حس بيرون رفتن نداشتم چون صبح كامل بيرون بودم ديگه سعي كردم همسري را منصرفش كنم و خلاصه فقط بدين راضي شد كه يك سر بريم براي قوري قهوه جوش كه ناموفق بوديم حالا ببينيم اين هفته چي مي شه ! بعد هم اومديم خونه شام خورديم و دو سري لباس شستيم قفسه ها را تميز كرديم جارو گردگيري و كلا خونمون دسته گل شد . در ضمن پختن برنج را به همسري ياد دادم يعني كنار دستش ايستادم اون درست كرد و من هي مي گفتم چه كار كن چه كار نكن الان در كمال اعتماد به نفس مي گه واقعا برنج پختن راحته و ديگه خودم استاد شدم :دي

جمعه صبح زود هم همسري رفت عدسي با نون تازه گرفت خورديم . ديگه نزديكاي ظهر بهش پيش نهاد دادم من زودتر برم خونه مامانم اينا و اون شب با مامان و داداشش بياد اونم گفت نه زشته صبر كن با هم مي ريم منم ناراحت شدم اونم گفت ناراحتي گفتم نه ولي تابلو بود ناراحتم گفت بيا بريم بيرون گفتم حال ندارم بعد ديگه اين نهايت تلاشش بود و ول كرد رفت خوابيد منم محل ندادم بعد رفت بنزين زد رفت بيرون من باز محل ندادم ديگه زنگ زد هوا خوبه دم درم بيا بريم پارك بي خيال شدم رفتم بعد هي گله كرد كه چرا اينو كردي و اينو گفتي و منم اصلا محل ندادم گفتم وقتي ناراحت بودم بايد هر طور بود از دلم در مي اوردي و اين يعني دوستم نداري خلاصه چندبار عذرخواهي كرد منم راضي نشدم رفتيم خونه اونجا باز هي عذرخواهي كرد قبول نكردم ولي بعد كه هي گفت نگو اين جور نگو تو همه دنياي مني بي انصاف نباش هر چي مي خواي بگو وليب اين قدر راحت نگو دوست ندارم و ديدم چشماش اشكي بود و مي گفت اذيتم نكن كوتاه بيا بي خيال شدم بخشيدمش ولي راستش را بگم دلم صاف نيست مي دونه معيار دوست داشتن از نظر من يعني اين كه وقتي طرف ناراحته به هر نحوي هست از دلش دربياري حتي اگه هزار بار منت كشي بخواد ولي اين كار رو نمي كنه .

خلاصه ديگه هرچي گفت بيا برو حسشو نداشتم ناهار هم نيمرو خورديم و عصر آماده شديم رفتيم دنبال مامانش اينا ورفتيم خونه مامان بزرگم ديدن زن دايي گرام همه جمع بودند برن برقص بود و حسابي شنگول بودن خانوادگي . زن دايي مذكور هم همچنان خوشكل و خوش تيپ و ناز يك عكس هم از عروسيشون آورده بودند كه خوب عروس خانم خيلي شيك و ناز شده بود يك ارايش خيلي خيلي ساده در حد مهموني با موهاي ساده ساده ولي يك لباس مجلل خيلي خوشگل . كلا خيلي شيك بود . دايي بيچاره رو هم فشن كرده بودند بامزه شده بود .  خانمش هم دختر اروم و كم حرفيه ولي خواستنيه و اگه خودتون سر صحبت را باهاش باز كنيد خيلي خودموني و گرم صحبت را پيش مي بره . در بين اين مهموني هم عنصر هيجان انگيز پرستار مامان بزرگم بود يك تخته اش كمه اگر بدونيد تمام مدت وسط بود كل مي كشيد جيغ و داد مي كرد هي به مردا گير مي داد باهاش برقصن مزحكه اي بود ها با چه ادا اطواري مي رقصيد ..... بعد بزن برقص هم رفتيم سمت رستوران . هي مادرشوهر گرام و برادرشوهر هم مي فرمودن واي چه داييت خوش تيپه به سنش نمي ياد واي چه خاكي هست اصلا بهش نمي ياد پروفسوري به اين كار درستي باشه و از اين حرفا .... ولي نكته جالب ديگه دوباره اين شباهت يابي عجيب غريب خانواده همسري بود كه مي گفتن داييت و زن داييت خيلي شكل همن انگار اصلا خواهر برادرن در اين حد . حالا داشته باشيد دايي من از اين مرداي خيلي قد بلند چهارشونه سبزه تيره موهاي خيلي مشكي لخت چشم و ابرو مشكي خانمش از اين خانمي خيلي ريزه ميزه سفيد سفيد چشماي سبز موهاي بور فرفري كه البته لختش كرده بود ولي خوب!!!! شام هم خوب بود و بعد شام ما برگشتيم خونمون ديگه با بقيه نرفتيم خونه مامان بزرگم چون هم يك مقاديري سرم درد مي كرد هم گفتم مادرشوهر اينا معذب مي شن . اونا هم آخه انگار تا 1 و 2 برنامه داشتن . در ضمن خانم هاويشان هم براي اولين دندون جانان جوني شيريني داده بود . واي بچه اين قدر خوش تيپ بود ديشب دامن چين چيني بنفش با جوراب شلواري صورتي آل اتار صورتي و كلاه پشم پشمي بنفش صورتي . فسقلي پالتو و شال گردن هم داشت .

پ . ن : واسه تيم واليبال كلي تبريكات   

خيلي معمولي

خوب از اونجايي كه ديروز اعلام كردم دو روزه تو خونه موندم واقعا تعبير شد ديگه ديشبم توي خونه بودم همسر جان هنوز مريض هستند و البته ديگه دلم طاقت نيورد بهش گفتم سوسولي . هرچي هم از مريضيش مي گفت به روي خودم نمي آوردم راستش ديروز حالش بد بود ولي خوب واقعا حال بدش ديروز بود اين 4 روز قبل شديد نبود اون همه ادا اطوار و فيلم بازي كردن نداشت .... ديگه اينكه ديروزم ديگه آبان تمام شده بود هزينه هاي آبان را حساب كرديم خيلي كمتر از مهر بود :دي ولي تصميم گرفتم ديگه كلا بي خيالش شم چون از اين نظر ديدگاه من و همسري خيلي با هم فرق داره و نه تنها خرج كنترل نمي شه بلكه مشكلات ديگه هم پيش مي ياد خوب از اونجايي كه خانم ها منصفند و واقعا خيلي بهتر از آقايونن :دي ( خيلي جماعت خودمونو تحويل گرفتم ها ) اعتراف مي كنم منم مسئله ساز هستم خوب اولويت هاي من و همسري و به خصوص عادت غذاييمون فوق العاده با هم فرق داره و من واقعا سعي نكردم از ديدگاه اونم نگاه كنم و خودمو بهش نزديك كنم همش خواستم اون به عادات من نزديك شه . مردها كه عمرا اشتباه كنند در زندگي ولي همين جا خودم مي گم همسري هم همه اين چيزا را با سوء تفاهم نگاه مي كنه برداشت بد مي كنه فكراي ناجور مي كنه زخم زبون مي زنه تو فكر تلافيه اصلا به اين باور نرسيده كه بايد چي كنترل شه چي كنترل نشه و همه چيز را بد تعبير مي كنه و كلا بچه بازي و مسخره بازي . خلاصه ديشب اعلام نمودم ديگه كاري به كار كنترل مخارج ماهيانه ندارم و همسري هي مي گه قهر كردي مي گم نه بابا به نظرم بي نتيجه است همين . اين ماه زندگي دو نفره ما بدون در نظر گرفتن تازه پول تلفن و موبايل و برق و بدون اينكه نياز به هيچ چيز خوراكي داشته باشيم يعني نيازمون در حد نون و شير و تخم مرغ و يكي دوبار ميوه بوده 500 تومن شده :دي

خيلي پيشرفت داشتيم ولي خوب نمي ارزيد اصلا . من كه ناراضي ام هر چند همسري راضيه خوب دليلشم اينه من رفتارم عين قبله پس اون راضيه ولي اون چي ؟!!!!!

ديشب ساعت 11 به دايي زنگ زدم تبريك بگم اما گوشي را جواب نداد گمونم شلوغ پلوغ بود ديگه منم اس ام اس بهش زدم . مامان اينا كه زودتر زنگ زده بودند گفته بود الان سر سفره عقديم :دي واقعا ولي سفره عقد خنده دار بودها . خوب اينا واسه عقدشون مهموني درست حسابي گرفتن سفره هم داشتن بعد جشن عروسي گرفتن تا اينجا دو تا جشن ديشب سومين جشنشون بود . به ميمنت و مباركي ظاهرا جمعه به جز رستوران برنامه خانگي هم داريم تا چهارمين جشن اين زوج خوشبخت را برگزار نماييم ببينيم چي مي شه :دي

به همسري گفتم موافقي حالا كه هنوز نشده ماه عسل را بريم حداقل يك مسافرت داخلي بريم گفت نه الان هوا واسه مسافرت خوب نيست حالم گرفته شد .

بهش گفتم مي خوام شب يلدا مهموني بدم چون مامانم برام كادو گرفته دايي سومي را هم مي خوام دعوت كنم چون خيلي زحمت كشيدن برامون و دوسشون دارم بعد خوب مي بينم يه دايي دومي مي مونه زشته اونو دعوت نكنم بعد اگه اونا را هم دعوت كنم ديگه جا واسه مامان و خواهرت نيست حال هم ندارم بعد اونا را تنها دعوت كنم گفت لزومي به دعوت مامانم اينا نيست چند بار مامانم ما را دعوت كرده بعد عروسي ؟ ايا پاگشا كرده بعد عروسي ؟ ايا شب يلدا برات چيزي اورده كه بخواي دعوت كني ؟ ..... ولي خوب اگه اصلا هم دعوت نشن زشته .... ني دونم

شير + برنج

ديروز اين قدره بي حوصله بودم اين قدر نااروم بودم همسري هم همچنان مريضه راستش از مريض بازياش لجم مي گيره خيلي سوسوله خيلي جون عزيزه من 4شنبه اون قدر حالم بد بود ديگه از 5شنبه ظهر پاشدم از شنبه كه مريضه هنوز اه و نالش هواست با يك خروار قرص و دارو اينو مي خورم اونو نمي خورم خلاصه اين كاراش رو اعصابمه البته چيزي به زبون نيوردم ولي راستش نمي شه بي خيالشم شم . خلاصه در خانه هم بي حوصله بوديم و همسري طفلك با اون مريض بازياش هي سعي مي كرد با منم مهربون باشه و هي مي گفت مثل هميشه نيستي مي گفتم يعني چي مي گه شاد نيستي اون خنده هاي دائمي بلند .... خلاصه با زحمت سعي كردم خودمو عادي كنم .

كسلم هستم حوصلم سر رفته دو روزه توي خونم ولي همسر جان از خونه بيرون نمي يان البته خوب خيلي هم تو خونه نبودم بالاخره خودم صبح با همكارام رفتم پارك عصر هم رفتم كتابخونه باز از راه پارك رفتم ... ديشب يك هويي دلم شيربرنج خواست و با مدد تماس تلفني با مامان پختم البته مامان اعلام كرد با برنجاي تو خوب نمي شه خيلي قد مي كشن ولي خوب اين تنها عيبش نبود برنجش هم زياد بود ولي يك مشكل ديگه هم داشت نمي دونم چي بود بيشتر شبيه كته اي بود كه روش شير بريزن :دي

الان يكي از همكارا برا تولد بچش شيريني داد باورم نمي شد 2تا دختر داشت دانشجو ديگه بچه دار شدنش چيه كه تازه شيريني هم مي ده پررو پررو !

امروز عروسيه داييمه هرچند ما كه نمي ريم عروسي شماله آخه . راستش اين دايي گرام ساكن اروپا هستن و زماني كه تصميم به ازدواج گرفتن گزينه مد نظرشون دختر خواهر همكارش بود كه شمالي بودن و ساكن ايران خلاصه اين دختر خانم يك مدتي مهموني داييش بود تو اروپا و همونجا صحبت ها انجام شد و خلاصه ازدواج نمودند كه اين موضوع مربوط به دو سال پيشه همونجا هم يك جشن مفصل گرفتن ولي خانم عروس خانم فرمودن كه دخترخاله هام دلشون مي خواد تو عروسي من باشن و بعد از دو سال زندگي مشترك حالا يك عروسي دومي هم توي شمال دارن كه خوب جذابيتي براي خانواده داماد نداشت و كسي حضور نخواهد داشت جمعه هم مي يان اصفهان و يك رستورانم اينجا رزرو كردن كه شام همه رو دعوت نمودن . اين زن دايي جديد خيلي خيلي خوشگله خيلي هم به خودش مي رسه اون موقع ها كه هنوز از توي اداره جات مي شد رفت فس بك يادمه اين خانم همكارم همش دائم مي گفت برو صفحه زن داييتو باز كن ببينيم اين بار چي پوشيده :دي خود دايي هم مي گفت داشتم مي يومدم ايران بهم گفت يكي دو تا از شلوارما بيار برام چيزي دنبالم نيست بعد دايي مي گفت رفتم سر كمدش فقط 57 تا شلوار بود كه توي يك سال خريده بود ! قبليا را تازه همه رو رد كرده بوديم !!!!!!

پ. ن : الان متوجه شدم شاتباه كردم پريشب كه مهموني بودم فقط يك ديشبو موندم خونه كه البته اونم قبلش خودم بيرون بودم بسه زيادي ددري شدم انگار