باز هم سرماخوردگی

ديروز خسته رفتم خونه واقعا دلم مي خواست بخوابم كه يادم افتاد نوبت دكتر دارم . با بابا رفتيم دندون پزشكي و همسري نازنين زنگ زد كه اگه مي خواي خودم بيام ببرمت . آخي خيلي ماهه . رفتم دكتر و الان دندونم روكش دار شده . تا رسيدم خونه با عخشم تماس گرفتم صحبت نموديم بميرم خيلي خسته بود ولي چون خسته بود با منم با بدجنسي حرف زد اينو دوست ندارم اصلا دوست ندارم وقتي خسته و ناراحته با من بدجنس شه . مقاديري كتاب خوندم و به مامان بزرگم سر زدم و خوابيدم .

امروز صبح هم دوباره سر درد دارم و آبريزش و .... گمونم سرما دارم مي خورم باز واي خدايا خسته شدم از دست اين مريضي

جاهاي تفريحي ديدني اصفهان

ادامه نوشته

پپر با روزی پرمشغله

ديروز نمي خواستم اضافه كار بايستم ولي يكي از همكارا بايد كاري مي كرد كه دفعه اولش بود و دلم نيومد تنهاش بذارم . بعدش سريع رفتم كتابخونه و با سرعت خودمو رسوندم خونه هلاك شدم نمي دونم جرا اصرار دارم روزايي كه اين قدر كار سرم ريخته با همسري قرار بذارم . خوبيش اين بود كه همه برفها آب شده بود

تا رسيدم خونه دوش گرفتم لباس عوض كردم و رفتم خونه مامان بزرگ پيش بقيه يك مقاديري نشستم و همسري اومد زود رفتم خونه و با هم آش خورديم . دست مامان بزرگ درد نكنه واقعا خوشمزه شده بود . زودي پا شديم و زديم بيرون اما توي اون سرما هيچ جايي را نداشتيم كه بريم . بعد من گفتم تصميم دارم تست كنم ببينم ساندويچ مغز چه مزه اي هست اخه همسري خيلي دوست داره . رفتيم فلكه فيض و ساندويچ مغز گرفتيم من كه خوشم نيومد فقط قابل خوردن بود . همسري گل و مهربونم كه هميشه با فكره و ياملاحظه با خودش ميوه و چايي و چيپس اورده بود كه نشستيم توي ماشين كلي حرف زديم و نوش جان نموديم .

عشقم واقعا دوست دارم از اينكه اين قدر مهربوني اينكه هزار بار منو مي بوسي و قربون صدقه ام مي ري بغلم مي كني و مي گي بهترينم چه قدر از انتخابت راضي هستي و .....

ديشب كمي از همسري دلخور شدم موبايلم قاطي كرده بود و همسري هي بهش ور مي رفت كه درستش كنه منم مي گفتم نكن اين كار فايده نداره خرابترش مي كني بعد هم دلگير شدم از دستش من تا ديدم از برخوردم ناراحته هزار بار عذرخواهي كردم ولي اون با اينكه دلخوري منو ديد سعي نكرد از دلم دربياره و عذرخواهي كنه .

يك كار ديگه هم به وظايف اداريم اضافه شد اي خدا باز هم شكرت

روز برفي

اداره كه مدير منگول كار را حالا كه مرحله نهايي هست تغيير داده مي گه دو تا فاز ديگه هم اضافه كنيد اي دلم مي خواد بزنم پس اون كله بي مخش

عصر كه شد ريزه ريزه برف گرفت و بعد هم شدتش زياد شد بيشتر مردم خوشحال بودند ولي چون من كابوس زندگيم راه رفتن توي برفه همش آرزو مي كردم بند بياد كه نيومد . همسري هم زنگ زد كه زير برف دارم راه مي رم چه آرزويي دوست داري برات بكنم :دي

توي راه برگشت سام سام زنگ زد نيا خودم دارم مي يام دنبالت و به دادم رسيد مجبور نشدم توي اون بوران خودم بيام . تا رسيدم خونه از سرما و كار زياد اداره سر درد گرفته بودم ولي تندي زنگيدم به همسري كه هنوز اداره بود . حرفيديم و بعد كمي كتاب خوندم و شام خوردم و نيمه دوم فوتبال را نشستم ديدم كه باز هم برنده شديم و صعود كريدم مرحله بعد . بعد فوتبال همسري زنگ زد و كلي سر به سرش گذاشتم كه اول فوتبال بعد پپر! ولي سرم درد مي كرد و حوصله نداشتم هر چي همسري گفت بيا بريم برف بازي گفتم نه هر چند بعد دلم سوزيد و گفتم كاشك رفته بودم باهاش . از سردرد خوابم برد تا كمي بعد كه همسري زنگيد ببينه بهترم يا نه بيدار شدم و سر درد تمام شده بود . رفتم خونه مامان بزرگم و گفتم چه قدر تو اين هواي سرد دلم آش مي خواد مامان بزرگم سريع پا شد وسيله هاش را اماده كرد فردا آش بپزه شرمنده شدم . اومدم خونه باز با همسري تلفني صحبت نمودم . بعد بيگلي بيگلي تولدش بود برامون كيك اورد اونم خورديدم و باز كتاب خوندم يك مقاديري اتاقم را مرتب كردم و خوابيدم .

صبح هم كه ديدم عجب يخ بنداني مي باشد رفتم پدر گرام را بيدار كردم كه پاشو منو برسون اداره ليز مي خورم باباي خوبم هم رسوندم ولي از الان ترس عصر رو دارم .

آخر هفته من

چهارشنبه سر كار گذشت نمي خوام ديگه حرف خاصي از كارم بزنم چون دوسش ندارم چون فقط واسه حقوق مي رم سر كار و نمي خوام اعصابم را خردش كنم . اضافه كار نموندم و رفتم خونه . توي راه هوا شديد سرد شد و به اندازه يك دقيقه هم برف پراكنده اومد .  خونه هم يك كوچولو استراحت كردم و بعد با مامان رفتيم دكتر پوست كه دو ساعتي معطل شديم چه قدر هم سرماي وحشتناكي بود . رفتم تو و دكتر گفت واي چرا جوش جديد زدي و از اين حرفا يك عدد كرم داد 30 تومن چه گرون شده قبلن اين طور نبود . بعد هم رفتيم خونه و با همسري صحبت نموديم . مادر گرامشون را برده بودند فروشگاه رفاه براي خريد مايحتاج خانه . شب هم رفتم خونه مامان بزرگم

5شنبه : صبح بيدار شدم هر چند دلم مي خواست بازم بخوابم صبحانه خوردم و با مامان رفتيم بيرون . اول با هم رفتيم كتابخونه بعد هم رفتيم واسه مانتوهامون دو تا سگك دو تا دكمه تزئيني 2متر نوار واسه دور كمر و نيم متر هم واسه دور آستين خريديدم شد 22 تومن ! يك مانتو 80 تومني گمونم پام در بياد . چه همه چيز گرونه !!! بعد هم رفتيم يك ست سطل و جا دستمال كاغذي براي اتاق خواب خريديم چوب قهوه اي تيره . بعد از اون هم رفتيم پارچه فروشي و من پارچه مانتويي و مامان تور واسه يقه اش خريد . ظهر هم ناهار خوردم رفتم حمام و خوابيدم . عصرش هم كلي جينگول وينگول نمودم كفشاي پاشنه بلند جديدم را پوشيدم و همسري اومد دنبالم رفتيم خونشون . قط مامانش خونه بود مهربون هم بود حرف زديم صحبت نموديم ناهار هم خورشت لوبيا سبز بود و دو نوع تن ماهي كه مادر فرمودند ديروز توي رفاه همسريت گفت پپر عاشق تن ماهيه براش بخريم . انقدر حس خوبي بود دلم مي خواست همون موقع ببوسمش . خدايا شكرت كه همسرم اين قدر مهربونه و به فكرمه . يك روسري و شال صورتي سر هم خريده بود مدلش جديد بود نديده بودم خيلي خوشم اومد بهم هم مي يومد دست گلش درد نكنه چه قدر ذوقيدم . شب هم گير همسايه فضول افتاديم و گذشت.

جمعه : صبح فيلم پوپك و مش ماشا... را ديدم خوشم نيومد . كمي كتاب خوندم رفتم كمك مامان بزرگ براش ته چين پختم مامان هم پيتزا پخته بود هم ناهار خودمونو خوردم هم مامان بزرگ را ظهر خوابيدم كتاب خوندم دوباره كمي استرس كاري داشتم كه سعي كردم فكرشو نكنم شونصد بار با همسري صحبت كردم و يك سر خونه مامان بزرگ رفتم . الان هم از اداره در خدمتتان مي باشم .

دعوای مدیر با کارمندان تنبل

ديروز كارها به آرامي گذشت ولي عصر مدير جلسه گذاشت واسه گروهمون و هي دعوامون كرد كه كار نمي كنيد البته طرف صحبتش يكي از همكارا بود ولي خوب اين كارا اصلا درست نيست از رفتارشون خوشم نمي ياد از برخوردشون چه قدر آخه اعصاب خردي ! خلاصه آخر روز زهرمون شد همه چي . واقعا بد تو قسمتي كار كنيد كه وظيفه اش دقيق و واضح مشخص نيست .

عصر رفتم خونه و اونقدر خسته بودم كه خوابيدم يك ساعت بعد بلند شدم ولي باز تو چرت بودم . 7 بود كه همسري اومد خونمون كمي حرفيديم و مسابقه فوتبال ديديم كه ايران از عراق برد . بفرماييد شام را ديديم و همسري گفت واي چه قدر اين خانما حرف مي زنند اعصابش خرد شد ولي من عاشق حرف زدنم واقعا لذت مي برم مثلا 5 ساعت بشينم با يكي فقط صحبت كنم ! شام هم قورمه سبزي و خورشت خلال داشتيم .

همسري جونم عاشقتم عاشق خودت و مهربونيات . عاشق وقتي بغلم مي كني بلندم مي كني و مي چرخونيم و سرم گيج مي ره !

ليست جهيزيه

 

ادامه نوشته

من یک کفش تق تقی خریده ام

ديروز روزي بس معمولي بود سر كار رفتيم و اومديم و چيز خوبي اتفاق نيفتاد ولي بدهاش هم مرد افكن نبود . عصر رفتم كتابخونه كه گمونم دفعات كتابخونه رفتنم داره زياد مي شه . بعد هم تا رسيدم خونه ديدم ژامبون مرغ داريم كه بسي زياد تناول نمودم و زنگ زدم آقاي دكتر گفت بيا واسه تست روكش دندونت با همسري يك كوچولو حرف زدم و تند تند آدامس جوديم تا بوي ژامبون از بين بره و رفتم دكتر روكش را امتحان كرد و گفت هفته بعد بيا واسه كار نهايي . بعد از اونجا با مامان رفتيم مغازه و يك جفت كفش پاشنه بلند مشكي براق خريدم خيلي دوستشون مي دارم به همسري هم گفتم اونم كلي ذوقيد . آ راستي برادر گرامم از چين اومده و برام يك جفت كفش و جوراب ورزشي سفيد خيلي خوشگل يك عروسك سفيد صورتي و يك گردنبند مهر ه اي رنگي رنگي آورده .

همسري اينا براي ساختمونشون هر چند وقت يك بار تميزكار مي ياد بعد هميشه همسري مي ره  اين آقا را مي ياره و مي بره از اين كاراش حرص مي خورم اساسي

عصری که همسرم کنارم بود

ديروز روز آرومي بود اميدوارم همه روزها آروم و شاد باشند .

سر كار اتفاق خاصي نيفتاد . دلم مي خواد به يك مرحله ثبات برسم يك كار خاصي را قرار باشه انجام بدم و موندنم تو سيستم قطعي بشه و آروم برم و بيام و ....

ديروز رو حساب هميشگي حرفاي مدير رو براي همكارم گفتم اما كار اشتباهي بود خيلي به هم ريخت اونم تو شرايطي كه تقريبا آروم شده بود و داشت با مسائل كنار مي يومد .

رفتم خونه و نمي خواستم شام بخورم ولي ماهيچه هاي پخته شده با هويج و سيب زميني اون قدر بهم چشمك زد تا كار خودشو كرد بعد اندكي كتاب مطالعه نموديم و رفتيم با مامان دنبال پارچه كه مغاز بسته بود . بعد هم اومدم نشستم منتظر ، همسري از راه رسيد با يك شاخه رز قرمز فوق العاده زيبا و خدا مي دونه چه قدر خوشحال شدن چون همين چند روز پيش دلم گل رز قرمز مي خواست اونم از طرف همسري . بعد رفتيم سر راه فلافل خريديم و رفتيم خونه آقاي همسر . كنار هم بهمون خيلي خوش گذشت . دلم مرده بود براش 5 روز مي شد نديده بودمش . خيلي دوسش دارم خيلي مديونشم . ايميلش را هم خوندم كه واقعا يخ زدم

امروز هم سر كارم و اين رئيس كوچيكه اين بار روي اعصابه اصلا از انجام دادن هر كاري مي ترسه نمي ذاره كار كنيم و ولش كن اصلا خسته شدم

پپرخوشحال است

ديروز توي اداره جنگ و دعوا ادامه داشت اين بار بين دو تا گروه ديگه

اون كاري كه بر عهده ام بود قرار شد يكي ديگه هم ياد بگيره و خلاصه ظاهرا دو روز در هفته فقط در گير كارم تا در عمل چي بشه . ديگه خسته ام نمي خوام به اين چيزا فكر كنم . عصر مدير بزرگ صدام زد توي اتاقش و صحبت كرد چه قدر تو خوبي جاي پيشرفت داري من هميشه كاراي خوبت را ديدم ببين چه قدر بهت بها داديم و ..... منم گذاشتم فكر كنه خر شدم و تشكر كردم اومدم بيرون . ظهر با همسري صحبت كردم و گفتم اگه نبينمش امروزم مي ميرم . عصر رفتم كتابخونه و هي منطقي فكر كردم ديدم طفلي امروز خيلي خسته است و از اين حرفا و خلاصه زنگ زدم و گفتم عيب نداره تا فردا تحمل مي كنم . سرم درد مي كرد كتاب خوندم حمام رفتم به مامان بزرگم سر زدم . سام سام مريض شده بود از من گرفته و خودش مشغول پختن سوپ جو شد با هم خورديم و اينگونه گذشت

ولي بعد از همه اين اعصاب خوردي ها الان روحيه ام خوبه نمي خوام خرابش كنم

سعی می کنم بر استرسم غلبه کنم

نمي دونم چي بگم منتظر روزهاي شادم شايد هم بايد شاد بود اوضاع همينه كه هست كاريش نمي شه كرد بايد با داشته ها شاد بود بايد از چيزي كه هست وقتي نمي شه تغييرش داد نهايت استفاده رو كرد . دارم سعي مي كنم با شرايط كنار بيام استرس لعنتي داره داغونم مي كنه

اين چند روز اونقدر مريض بودم كه هيچ كار نتونستم بكنم تمام مدت خواب بودم تب داشتم بي حال بودم حتي همسري رو نديدم . مي خواستم جمعه ببينمش ولي گفت استراحت كن قوي شو تا شنبه بيام پيشت .  5 نشبه صبح فقط رفتم يك سر با مامان خياطي و اونجا يك مدل مانتوي مجلسي ولي دخترونه و اسپروت را به خياط سفارش دادم ولي پارچه مارچه ندارم . البته همين خياطي رفتن باعث بدتر شدن حالم شد .

دعواي اداره ادامه داره حسش نيست ازش بنويسم هنوز دلشوره همراهمه وقتي آروم تر شدم اون موقع اون موقع حرف مي زنم ازش

باز هم سرماخوردگی

نمي دونم چي بنويسم از چي بنويسم بدجور مريضم حالم بده

توي اداره كار به دعوا كشيد قرار هم شد كار لعنتي را گروه ما انجام بده بدترين قسمت اين بود كه جلوي رئيس گريه ام گرفت و تازه با لحن تندي هم با بقيه حرف زدم بعد هم آقاي معاون گفت اگه خيلي بدت مي ياد انجام نده ولي الان حس بدي دارم دلم نمي خواد باهام لج كنن هم از كار بدم مي ياد هم يك جورايي سيستم هم حق داره كار بايد انجام شه نمي دونم گيجم حالم از اين شرايط بهم مي خوره اه ولش كن اصلا دوست ندارم ازش بگم

سرماي ناجوري خوردم و عجيب بي حالم خسته ام چشمام درد مي كنه

سام سام برگشته از سفر چمدونش گم شده نمي دونم مي خواد چي كار كنه . همسري توي اداره جا به جا شده و به جاي بدي رفته همه چيز قر و قاطيه و اين مريضي هم ديگه نوبرشو اورده

بازم خدايا شكرت قدر همه داشته هام را مي دونم

استرس بیش از حد توانم شده

ديروز سر كار اوضاع افتضاح بود شروع كردم به انجام كار جديد و در حال مرگ بودم يعني پاهام مي لرزيد بدجور . ظاهرا آخرين چيزي كه مدير عصر گفته اينه كه كار 1 شنبه و 4 شنبه كه سنگين تره بره با اون وريا ولي اون وريا فعلا كه زير بار نرفتن . وقتي اومدم خونه نشستم گريه كردم فقط رو به روي ساعت بودم تا با همسري صحبت كنم خيلي دير گذشت يك ربع به 6 سريع بهش زنگ زدم هنوز لباساشم درنيورده بود وقتي ديد چه حاليم گفت زود آماده شو ميام دنبالت اومد دنبالم رفتيم سر راهمون واسه شام فلافل خريديم و مامانم هم چيپس و بستني داد . رفتيم خونه همسري كسي اونجا نبود نشستيم به درد دل كردن و هي گفتم و هي گفتم و هي همسري بهم آرامش داد . خدايا با تمام وجود عاشقشم خدايا هزار بار شكرت كه چنين مرد خوبي كنارم هست

امروز تا حدودي تكليف كار 1شنبه و 4شنبه معلوم مي شه دارم از استرس ديوونه مي شم اصلا هيچ كار نمي تونم بكنم اي خداياي بزرگ تو رو به كرامتت قسم بهم كمك كن خدايا پروردگارا نذار اوني كه نمي خوام بشه خدايا بهت التماس مي كنم

يك عالمه كاراي خوب هست كه اين استرس لعنتي نمي ذاره به هيچ كدوم فكر كنم در كل . برام دعا كنيد

حالم شدیدا بده

روزهاي بدي دارم پراسترس بد بد بد . 4شنبه قرار شد همكارم منتقل بشه ولي كارش بمونه و من بايد كارش رو انجام بدم اونم يك كار پر استرس كه 4 روز در هفته معلوم نيست چه ساعتي بايد بري خونه بعد هم كار روتين بدون خلاقيت . اونقدر حالم بد بود كه فقط دلم مي خواست گريه كنم اضافه كار نموندم رفتم كتابخونه توي راه هم گريه مي كردم اومدم خونه با همسري حرف زدم يك كم حالم بهتر شد و باز گريه ام گرفت .

مامان برام چند جفت دمپايي پلاستيكي خريده و يك سطل واسه توي پذيرايي اما خيلي شرمنده شدم 20 تومن اصلا راضي نبودم دلم سوخته سوخته سوخته

5شنبه صبح رفتم قسط وام ازدواج را دادم بعد هم رفتم كتابخونه اومدم خونه گرفتم خوابيدم و فقط سعي كردم به قضيه فكر نكنم شبش يك سر رفتم خونه مهي خانم هاويشان و شوهرش هم بودن و لباساي ني ني شون را ديدم باحال بود و شب باز با استرس خوابيدم با همسري هم حرف زدم

جمعه صبح همسري اومد دنبالم رفتيم نمايشگاه مبل افتضاح بود انگار بنجلاشون رو آورده بودند از هيچي خوشم نيومد بعد اومديم خونه يك كم نشستيم و با مامان و بابا رفتيم رستوران خوانسرا خيلي كوچيك بود و شديدا شلوغ . برنجش افتضاح بود كباب برگ تقريبا بد بود كباب كوبيده اش خيلي خوب بود و نونش هم عالي بود . اومديم خونه خوابيديم تا اينجاها هم حالم خوب بود و كنار همسري بهم خوش مي گذشت بعد ه بيدار شدم ياد كار افتادم گريه ام گرفت با همسري رفتيم دنبال فرني ولي همه جا بسته بود دوباره برگشتيم خونه ما من يك كم زلم زيمبوهامو نشون همسري دادم و بعد خوابيدم اما از سه شب بيدار بودم تا صبح حالم بد بود حالم بده متنفرم خدايا تو رو به بزرگي خودت بهم كمك كن

خدایا نذار نذار التماس می کنم

اي خدا اون قدر غمگينم كه احساس مي كنم هزار برابر شدم خدايا زيرش دارم له مي شم خدايا بهت التماس مي كنم خدايا نمي خوام ناشكر باشم ولي التماست مي كنم خدايا تو را به فاطمه زهرا خدايا چه جوري التماست كنم نمي خوام نمي خوام خدايا رحم كن خدايا

نمي دونم فكر كنم نمي خواي برام كاري بكني غمگينم اميدوم نزديك به صفره ولي نااميد نيستم خدايا اگر يك بار فقط يك بار لبخند رو به لب كسي دادم خدايا به خاطر اون بهم رحم كن نذار استرسشو به دوش بكشم

روز پراسترس پپر

ديروز تا نزديك عصر سر كار همه چيز عادي بود و اتفاق خاصي هم نيفتاد تا اينكه عصر فهميديم خبر جا به جايي همكارم جديه يعني اون قدر استرس داشتم نمي دونستم چي كار كنم اولا از رفتنش ناراحتم خيلي با هم دوستيم و دلگرميمه دوما اگه بره كارش رو مي دن به من كه هم شديدا پراسترس هست هم يك جوري هست احتمالش هست 4 روز در هفته مجبور شي بدون سرويس اضافه كار بايستي التماس مي كنم خدايا كارش را قرار نباشه من انجام بدم خدايا خواهش مي كنم تمنا مي كنم و باز هم شكرت مي كنم كه تو اين شرايط سر كاري مي رم كه در مجموع راضي ام خدايا هزار بار به خاطر داشته هات شكر

بعد از كار رفتم كتابخونه كه كتابي كه مي خواستم نداشت و چون با همسري قرار داشتم نشد بمونم كتاب ديگه اي بمونم كه خيلي بد بود و دو روز كتاب ندارم . زود اومدم خونه و تازه آخراي كار لباس پوشيدن بودم كه همسري زنگ زد ده دقيقه اي زود رسيده بود اومد بالا بغلم كرد و يك عالمه از استرسام خاموش شد . خدايا هزار بار شكرت كه آغوشي بهم دادي كه بهم اطمينان و آرامش بده . يك بشقاب شام منو تند تند خورديم با هم و عين خنگا به ذهنم نرسيد حالا كه دوتاييم خوب يك بشقاب ديگه هم بكشم . بعد هم تندي رفتيم سينما . رفتيم فيلم خاطره با بازي مهناز افشار ، پژمان بازغي و پوريا پورسرخ . مهناز افشار براي بار دوم ازدواج كرده و الان احساس مي كنه شوهر دومش داره بچه اش را اذيت مي كنه . خيلي افتضاح بود مثلا مي خواستن موضوع جديد و در عين حال هيجان انگيزي را ارائه كنند ولي توي عمل خيلي بد درآورده بودنش . تو سينما هم ساندويچ كالباس بسيار خوشمزه خورديم نمي دونيد چه قدر چسبيد ولي چيپسمون بي شد از حد تند بود مجبور بودم با پفك پايينش كنم :دي بعد از سينما هم رفتيم كنار پل خواجو همسري چايي و خرما اورده بود قربونش برم و صحبت كرديم و بسيار زياد بهمون خوش گذشت .

واي همسري ممنونم ممنونم كه تا از استري كاري گفتم بهم جواب دادي نترس تنهات نمي ذارم اصلا خودم هر روز مي يام سراغت .

همسري تو ماشين خيلي بهم خوش گذشت . متفاوت بود . عاشقتم

خدايا واسه همه لحظات خوش شكرت

پپر با يك دندان زشت

ديروز همسري ظهر بهم زنگ زد و فهميدم قسمتش توي اداره جا به جا شده و خيي ناراحت و پكره منم بهش گفتم عصر بياد پيشم تنها نباشه . عصر تا رفتم خونه كتاب خوندم و بعد لباس پوشيدم 6:30 آقاي همسر اومد و با هم پياده رفتيم دندان پزشكي توي راه كمي از ناراحتيش حرف زد و من يادم اومد شرايط من و آقاي همسر در مجموع خوب هست بايد شاكر باشم و ناشكري نكنم چون تو اين جور مواقع هست كه تازه آدم ياد عافيت مي افته . خلاصه رفتيم و دندان را تراشيد و فعلا يك روكش زشت دارم اين يك دونه دندون با روكشش برام 280 تومن تموم مي شه حالا تازه دو تا خراب ديگه هم دارم . اوف . آقاي همسر هم شرايط ماليش بهم ريخته است اميدوارم خدا هميشه هوامون را داشته باشه و بهمون آسون بگيره . بعد از دندون پزشكي اومديم خونه و شام سبزي پلو ميگو خورديم و كمي صحبت نموديم و بعد هم آقاي همسر خداحافظي كرد و رفت . دلم تنگش بود اما مي خوام باهاش تنها باشم خيلي خيلي دوسش دارم و پشتم بهش گرمه

سرم شلوغه يك مقاديري خسته ام تا عصر سر كارم ديروز كه عصرم پر بود امروز برنامه سينما پرش مي كنه 4 شنبه خياطي 5شنبه نمايشگاه و جمعه مهموني خدايا وقت آزاد مي خوام كه عصر خودم بيكار باشم

لعنت به همه استرس ها و دلشوره های کاری

ديروز روزي بسي معمولي و شايد خوب كاري بود موندم اضافه كار . راه راه زنگ زد و سوالاتي ازم كرد و گفت عمه اش نفهمه منم زود گذاشتم كف دست عمه اش آخه عمه اش دوست صميميه منه و منم مي دونم اين دو تا كارد و پنيرن و به عمه اش اعتماد دارم نمي خواستم دوستي عمه اش را واسه راه راه از دست بدم . بعدش رفتم كتابخونه و سر راهم هم توي مغازه سفره اي كه مامان آدرس داده بود را ديدم . بعدش با همسري صحبت نمودم سر كار روز شديد بدي داشته ولي واسم تعريف نكرد چي شده و كلا حوصله نداشت . وسش قضيه راه راه را گفتم گفت دلم مي سوزه كه بهت اعتماد كرده و منو انداخت تو شك كه كارم درست بوده يا نه از لحنش خوشم نيومد اما خوب اونم خسته و عصبي بود بعد واسه مامان بابا تعريف كردم اونا تاييدم كردن . بميرم دلم براش شور مي زد اصلا نمي تونستم تحمل كنم ناراحت و دلواپس باشه . بعد دوباره باهاش حرف زدم انگار كمي آروم تر بود .  گفتم مي خوام با كارت هديه شب يلداش واسه خودم سشوار بخرم همسري خيلي ناراحت شد اون حس كرد بحث ترحم و اين چيزاست ولي اصلا اين طور نبود من سعي مي كنم شرايط همسرم را درك كنم ولي بحث ترحم نيست به خودش هم گفتم . گفتم اگه چيزي كه مال خريده دارم به جاي هديه ات مي گيرم خوب بدون خانما چيز واسه خريد زياد دارن بعدا از اونا مي خرم اما خوب دوست نداره خودم روش پول بذارم شايد بايد اينو بهش حق داد نمي دونم شايد بد نباشه باهاش اپي ليدي بخرم هرچند اصلا توي قيمت ها نيستم . بعد هم قرار گذاشتيم سه شنبه بريم سينما 5شنبه نمايشگاه مبل و جمعه من همه رو دعوت كنم رستوران تا چه پيش آيد

اوضاع كار استرسناكه مي ترسم همكارم رو منتقل كنند و اين كار پراسترس و لعنتيش بيفته رو دوش من واقعا متنفرم نمي خوام اين طور بشه

پپر روزی خوب و معمولی داشت

ديروز بسي زياد سرم شلوغ پلوغ بود و تا عصر توي اداره همش به كار گذشت رسيدم خونه برنج و بادمجان خوردم و كتاب خوندم و تازخ خوابيده بودم كه همسري خوبم زنگ زد و با هم صحبتاي عشقولانه كرديم . همسري شروع كرده كتاب آنچه مردان بايد در مورد زنان بدانند را مي خونه و مي گه وقتي مي خونمش واقعا بيشتر و بيشتر عاشقت مي شم . بعد هم با والدين گرام در مورد خونه صحبت كرديم و من كلي شاد و شنگول بودم كه تا 3 يا 4 سال ديگه اگه بتونم 60 ميليون جور كنم همون خونه اي كه مي خوام را مي خرم ولي الان يادم اومد خونه خودمون كه همه پولش دستمون نمي ياد شايد نصفش چون يك دنگش مال ما نيست تازه وامش هم هست اي افسرده شدم اما حالا فعلا خونه را بي خيال

آهان در راستای خرید پلاستیک ملاستیک یک عدد تشت کوچک تر و یک جعبه لوازم خیاطی و یک سطل دیگه هم خریداری شد و یک عدد کفگیر ماکارونی همین طوری

پپر پرکار

 4 شنبه : روز افتضاحي بود .سر قضيه حساب بانكي با همسري حرفم شد و ديگه اضافه كار نموندم و خونه هم رفتم يك سر از 6 تا 10 شب تلفني بحث مي كرديم و بعدش با مامان بحثم شد و به گريه زاري گذشت . دلم نمي خواد جر و بحث كنم ولي انگار توانايي زيادي تو اين مورد دارم و بحث را كش مي دم . چه مسخره . ناراحتم دوست ندارم با همسري بحث كنم و بدتر از اون بقيه هم متوجه بشوند

5 شنبه : صبح همسري اومد دنبالم رفتيم سراغ بيمه دندون پزشكي من و بعدش كتابخونه بعد هم رفتيم همسري قبض ها را پرداخت شيريني خريديم و رفتيم خونه عموش كه پاش شكسته . توي راه بحث خونه خريدن شد و گفتم حتما تا 3 سال ديگه پول جمع مي كنم خونه مون را عوض كنيم همسري گفت اتفاقا استعدادش را هم داري خيلي خيلي ناراحت شدم از دستش . ظهر رفتيم ساندويچ فلافل خريديم و رفتيم پارك مشتاق ولي يك عدد هاپو به بند و بساطمون نزديك شد و اشكم را در آورد . همسري خيلي با فكر و مهربونه فكر همه جا را مي كنه و اين بار هم فلاسك چايي آورده بود كه توي ماشين خورديم و بعد رفتيم خونه ما . همسري نشست با بابا مسابقه فوتبال ديد و من كمي خوابيدم . بميرم همسري هم خوابش مي يومد ها . تيم هاي شهرمون همه برنده شدند . بعدش هم حاضر شدم با همسري رفتيم خونه عمه و مامان بزرگش . شام قليه ماهي و استامبولي بود عاشق قليه ماهيم ولي تلخ شده بود . خوب بود اونجا هم به صحبت گذشت و عموش هم اومدند اخر شب و ساعت 11:30 راهي خونه شديم . كارت غذا را چك كردم خيلي بيش از حد انتظار بود شايد همسري اشتباه ديده . آخر شب بهمون شديد خوش گذشت و كلا چه قدر خوبه يك روز كاملا كنار عشقت باشي . چه قدر لحظه هايي كه نيست كمش دارم

جمعه : صبح كتاب خوندم و ظهر با مامان رفتيم يك پلاسكويي جديد و خوشجل يك مقاديري پلاستيكي جات جهيزيه خريديم همه رو صورتي كم رنگ و پر رنگ برداشتم . خيلي ماهن . يك جارو و خاك انداز دسته بلند . يك سطل زباله بزرگ دو تا كوچ تر براي حمام و دست شويي جاي صابون براي حمام جاي اسكاچ 3 تا آبكش 3 تا كاسه براي خيش كردن برنج يك كاسه براي شستن ميوه 4 تا كاسه همين جوري خوشگل يك پارچ يك جا شيري يك برس براي حمام دو تا براي دست شويي و يكي براي لوازم آشپزخانه . يك جا برنجي يك جا نوني يك جا سبزي حتي يك اسكاچ صورتي خوش رنگ گيره حوله دو تا جاي پودر يك تشت يك سري گيره لباس 2 تا سبد – يك سبد براي كنار ماشين لباس شويي يك سطل براي لباس هاي كثيف توي حمام دو تا جاي سبزي و گوشت براي توي فريزر يك سرويس از اين پك هاي پيكنيك . روز قبل هم مامان برام سفره بزرگ و استيكر يخچال گرفته بود . عصرش با همري صحبت كردم خونه دايي اينا رفتم و ديگه خوابيدم

امروز هم شديد سرم شلوغه سرم درد مي كنه دلم هواي عخشم را كرده هواي دست مهربون كشيده و قشنگش هواي چشماي سبز درشتش كه با علاقه بهم نگاه مي كنن

یلدا کنار بهترین همسر دنیا

خوب شب يلدا هم گذشت يك عالمه مامان خوبم تداركات ديده بود هندونه انار سيب پرتقال كيوي گز آجيلي آجيل شكلات توت فرنگي شكلات كاكائويي برنج و مرغ و سالاد خوشمزه كه واقعا ديگه شام نبايد درست مي كرد

خلاصه ديروز اداره آخر وقت جلسه داشتم و كمي طول كشيد ولي خوب ظاهرا مدير معقول تر شده بود و اين بار يك سري چيزها را قبول كرد برخوردش پيشرفت داشت  . منطقي تر بود . بعد از جلسه رفتم كتابخونه و برگشتم خونه كه ديدم مامان براي جهيزيه تشك مسافرتي خريده قرمز رنگ قشنگ بود دستش درد نكنه . بعد هم آماده شدم لبسا مباس مهموني پوشيدم و همسري عزيز اومد از قبل ازش خواسته بودم كه طبق رسوم گل و ميوه و اين چيزا نياره . يك شاخه رز قرمز آورده بود يك جعبه پاي سيب و يك بسته سوهان كه واسه سوهان شديد خوشحال شدم چون چند روز قبل گفته بودم عاشق سوهانم و زودي رفته بود خريده بود كلي ذوق كردم چه خوب بعد كادو هم برام كارت هديه پارسيان خريده بود كه هر چند حدس زده بودم ولي با ديدنش دوباره داغ دلم تازه شد دوست ندارم كادوي اينجوري بگيرم دلم سورپرايز مي خواد قيمت كادو مهم نيست كادوي گرون مثل طلا مثل ساعت خوبه ولي چيزاي ارزون حتي يك تاپ يا روسري هم نشاط بخشه . به همسري خيلي گله كردم ولي دلم سوخت بعدش خوب شايد تو دوران عقد هم روش نشه تو اين مراسم رسمي كادوي اون جوري بده نمي دونم

يك مقاديري هم خونه مامان بزرگ رفتيم و همسري آخر شب رفت خونشون

همسري عاشقتم مي پرستم همه دل تنگي و حرفام توي بغلت محو مي شه با نگاه به چشماي مهربونت آروم مي گيرم مرسي كه وقت رفتن وقتي ديدي غصه دارم گفتي ببين يك روز تحمل كن باز مي يام يادت باشه مرتب يادت باشه مهم ترين فرد زندگيم هستي

در ضمن مامان همسرم هم نيومد خونمون يعني اين يك كار كوچيك را هم واسه خاطر پسرش نمي تونست بكنه . يعني اين قدر سختش بود به من و خانواده ام احترام بذاره بياد .  اين كارش رو فراموش نمي كنم هيچ وقت . واقعا توی دلم موند البته از چشم همسری نمی بینم همسرم خودش خیلی مودب و فهمیده است اصلا لنگه نداره